تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

وایییییییییییییی مرسی فرهاد.ای ول

ببین آزاده جان من هیچی.حرف فرهاد رو گوش کن.دختر احساساتی.زندگی فقط احساس نیست.ینی هست.اما نیست.مدیریت کن به احساست.پاشو گل من.دست و صورتت رو آبی بزن.پاشو پروانه ها رو دنبال کن.بازیگوشیت کو؟پاشو  و خودت رو مستعد دیدار کسی کن که همه عمر در انتظارشی.پاشو و با حرکتت ثابت کن که فقط به انتظار ننشستی!بکله تماما تلاش کردی تا شایسته دیدارت با سرنوشت باشی.سرنوشتی که با همه جانت عجین شده،کی شاهزاده سوار بر اسب رو نمیخواد؟کی؟و شاهزاده قصه ها سهم هر طالبی هست.زندگی حق توه،اما تو نشستی که حقت رو دیگران بهت بدن،نه عزیز دلم.این لقمه ای هست که باید خودت به دهن ببری.غذا خودتی.خیلی ها در حسرت دیدار تو هستن.اما همه تو رو در لباس شاهزاده میخوان.نه کمتر.ثابت کن که شاهزاده ای.ثابت کن که جوجه اردک زشتی!ثابت کن که متفاوتی!

بسیاری مثل تو منتظر فرصتی برای خوشبختی هستن.اما خوشبختی یه ماهی زنده هست نه مرده و گندیده،و فقط به تور کسی می افته که برای گرفتنش جانانه تلاش کرده باشه.

پاشو،داشته هاتو بشمار.نه نداشته هاتو.خیلی ها حسرت تو بودن رو دارن.اما با حسرت هیچ کاری درست نشد و نمیشه،قرنهاست که آدم ها برای خودشون و همدیگه  طلب شادی و خوشبختی میکنن.قربانی میکنن.صدقه میدن.دعا میکنن.اما ببین که هنوز بیمارن.هنوز ناشادن.هنوز رنجورن.

اونها کافرن.مثل تو.مثل همه که ظاهرا مومن هستن.

خدا تو دلشون هست و اونها از دور خدا خدا میکنن.اخ آزاده عزیزم پاشووووووووووووووووووووووووو

پاشو و اونقدر برقص که چشم همه از حیرت در بیاد.

عیب هات رو از دیگران هدیه بگیر.تملق بسه،هیچ کس از تملق به جائی نرسید.فقط عیب هات رو از دوست و دشمن هدیه بگیر.عیب ها رو از جان و تنت پاک کن.یادت باشه که بی عیب بدنیا اومدی.اونقدر خودت رو تطهیر کن تا بشی همون آزاده دوست داشتنی.همون که نه دوستی داشت و نه دشمنی.

شاهزاده خیلی وقت که به انتظار تو هست.از جات پاشو.شاهزاده راه خودتو گم کرده،پاشو و تو شهر بگرد تا شاهزاده پیدات کنه.بهترین لباست رو بپوش،قلب کودکانه و عاشقت رو هم همراه داشته باش.پاشو که شاهزاده مهربون داره از دستت عصبانی میشه ها.بگما.

دیگه نگو غذا خوردم.وقتی برقصی همه می فهمن که سیری!دیگه نگو تشنه نیستم،به همه آب حیاتی که از چشمه جانت جاری هست رو پیش کش کن.دیگه هیچی نگو.بزار جانت حرف بزن.پیچ و تاب تنت حرف بزنه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 16:5  توسط خسرو  | 

آژنگ جان مگر آن گیاه هرزه در فکر من یا تو شدن است که ما باشیم؟خودت باش.خود خودت.بدور از اندیشه های زائد!فکر زیباست.اما فکری که از چشمه جان خودت بجوشد.آنهم همین حالا.اما فکرهای کهنه مانع اند.ذهن مدام فکرهای کهنه خود یا دیگران را نشخوار میکند.به فکر های کهنه عمیق شو.دلیل آنها را در پهنه بی کران ذهن درک کن.دیر یا زود هیچ فکری نیست.و آنگاه که فکری هست.تماما زلال.زیبا.یگانه،بی نظیر.و همه اهمیت فکر زیبای تو تلنگریست که دیگران را به عمق ببرد.نه هیچ بیشتر از این.فکر زیبای تو نشانه دریاست.طعم و بوی دریا می دهد.اما چرا به طعم و بو بچسبیم.دریا اینجاست.به کمتر از دریا قانع شدن عجب است.

انچه قطعیست این است.هیچ قطعیتی وجود ندارد.همه چیز به طور معجزه آسائی از دل متضاد خود جاری میشود.ما نبودیم،ناگهان دیدیم که هستیم،و ناپدید شدن ما نیز ناگهانیست و شگفت.چه کسی از آغاز خود با خبر است.ابتدای این هویت کجاست؟سفر "من"از کجا شروع شد؟"من"هائی خام اینجا به هم می غلطند،طعنه میزند و می روند تا هیچ.هیچی که آغاز همه بود و هست.قطره ای از دل دریای جان برخواست.به کجا میرود جز به دل دریا.

بودنت را جشن بگیر.این تنها فرصتیست که داری؟هر آن آغوش دریا به دیدارت گشوده است.این لحظه های طلائی را به جشن برخیز.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 12:57  توسط خسرو  | 

مرگ را باور نمیکنم،مرگ که باور نیست.اتفاق است.مثل افتادن سیب از درخت.بی خبر می افتد.مرگ یک راز است.مرگ در جائی نفرین است و در جائی نوشدارو،مرگ معجون عجیبیست.و همیشه این دیگریست که می میرد!دوست و دشمن می میرند تا ما به این اتفاق عجیب بی شک تر بنگریم.

زیباترین مرگ در عشق اتفاق می افتد.آنگاه که محو بودن یاریم.و زشت ترین مرگ آنگاست که اسیر پنجه های گیج حسرتها و آرزوهائیم.مردن یگانه هنر است.مرگ دوشادوش زندگی با ما همسفر است.

هر چه دلخواه تر باشی،مرگ شیرین تر میشود.خوشآیند تر،تا حد ممکن دلخواه باش،مرگ گاه سفریست که بی تابانه به خود ترغیبم می کند.براستی آنسوی این روشنی چیست؟نگران هیچ شدن هستیم یا رنجی مضاعف بردن.چه کسی در ما نگران مرگ است.چرا؟جز برای زندگی که نکردیم.جز برای فرصتی که مفت دادیم.

گنجشک ها به مرگ نمی اندیشند.کودکان نیز،فرصتی برای این کار ندارند.آنها محو زندگیند.اما آدم بزرگ ها که از زندگی فارغ شده اند و هنوز اینجا پرسه میزنند،دوست دارند به مرگ ناخنک بزنند،آن را مزه کنند،مثل آب سردی که قرار است تن به آن بسپارند.تا شرجی این روزمرگی ها را از خاطر ببرند.

بعد از مرگ آدم ها بزرگ تر میشوند.مهم تر،زیباتر،عارف تر.چرا؟آنگاه که رفتند،قدر می گیرند.آیا واقعا نمیدانیم که هر کدام از ما،هر لحظه ممکن است مسافر این سفر اغواگر بی بازگشت باشیم.

وه که داشته ها بی بودن ما چه دلگیرند،بیا که از خواب وهم برخیزیم.پیش از آنکه دست مرگ شانه های ما را بی خبر تکان دهد.

 

"خسرو میشه تو هر سنی بزرگ شد رشد کرد و به خدا رسد؟

 

نه؟"

ااااااااااااااااااا

آذر جان خدا جائی نیست که بهش برسی،این رفتن و رسیدن یه وهمه،در واقع هیچی جز خدا نیست.اینکه تو آذری یه وهمه،اینکه من خسروام یه وهمه،اینکه شکیبائی مرده هم یه وهمه!وقتی از وهم بگذری مرگ و زندگی یکی میشن.وقتی از وهم بگذری،دیگه کسی نیست که بمیره،از قبل مرده،"بمیرید پیش از آنکه مرده شوید"البته هر چی بزرگتر بشیم از خدا دورتریم.اخه حسرت ها و آرزوهای جدیدی توهم "من"ما رو زمخت تر کرده،پوست کلفت تر شدیم،جانسخت تر شدیم،همه هنر دریدن جامه وهمی "من"هست.

هر روز دلخواه تر باش،از جهنم اجباری که در اون هستی هر روز به بهشت دلخواه بودن نزدیک تر شو.مهم نیست دیگران تو رو چی می بینن.از زندان انتظارات دیگران رهاتر شو،دیگران را با متفاوت بودنت شگفت زده کن.به اونها لطف کن،بزار ببینن که متفاوت بودن نه که ناممکن نیست،بلکه مطبوع هم هست.

هر کسی تو رو اونجور که میخواد می بینه،چطور میتونی دلخواه اینهمه آدم باشی تا خوب جلوه کنی،خودت باش،تا مگس ها از دورت برن.تلخ شو.تا شیرینی واقعی از راه برسه،رابطه های زائدت رو قیچی کن.تا رابطه های واقعی شگفت زدت کنه،تا بدونی زندگی چه طعم مطبوعی داره،تا مست بشی از بوی زندگی.بی شک هنوز چیزهائی هست که طعم در اوج بودن رو بهت ببخشه،بی درنگ تجربشون کن.همین حالا،نه فردا،که فردا هرگز نمیاد.فردا یه دروغ شیرینه.دل به دروغ مسپار.بیش از این مسپار.

 

هوای تازه بودن کهنگی

 

مرگ خوبه یا بد؟

کاش میشد هیچ کی نمی مرد!یا اقلا از اونهائی که ما دوست داریم نمی مردن،چه خوب بود فقط دشمنا می مردن.فقط گوسفندا که کباب ما بشن!انگار همه مرگ ها تلخ نیست؟اگه گاو و گوسفندا نمیرن ما می میریم؟!

جنگها و بیماریها ابتکار هوش انسانی برای متعادل نگاه داشتن جمعیت است،مرحبا به این احسن الخالقین.

یکی از محبوب ترین هنرپیشه ها از سرطان مرد،آیا گوسفندی را می شناسید که سرطان گرفته باشد،چرا انسان ابداع کننده بیماری هاست؟رابطه موفقیت و مرگ چیست؟آیا خسرو شکیبائی موفق بود؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:35  توسط خسرو  | 

دوست داشتن بدون عشق لاف و دروغی بیش نیست.تنها عاشق است که میتواند دوست داشته باشد.عاشق مشتعل شده است.عاشق با خورشید دیدار کرده است.خورشیدی شده است.حالا نمیتواند دوست نداشته باشد.عاشق دشمنی ندارد.مگر میشود خورشید دشمنی داشته باشد؟و هر چه عاشق تر باشی،دوست داشتنت ناب تر است.زلال تر است.بی توقع تر است.همه نیاز عاشق فرصتی برای ابراز عشق است.نه چیزی بیشتر.حضور معشوق تمام نیاز عاشق است.عاشق بودن کمرنگ خود را در خورشید حضور معشوق گم میکند و معشوق می شود.عاشق معشوقی دیگر است.رنگ و بوی معشوق می گیرد.عاشق چه دارد که در دادنش به معشوق درنگ کند.همه لذت عاشق جان دادن است.و تو چه میدانی که عاشق چه سودی میکند به این دادن.مگر عاشق شده باشی.مگر به چشم جان دیده باشی که دادن هزار هزار ستاندن است.

اگر رنجوریم.از بی عشقیست.که عشق دردیست که علاج هر دردیست.مبادا که از کوی عشق گذر کنی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 12:22  توسط خسرو  | 

تو آسمان بازی نه تکه ابری سیاه،تو رنج هایت نیستی،شهامت کن،این لباس زشت زیبنده تو نیست،بدرش.هویت تماما رنج است.حتی آنگاه که خوشخیالی به شادمانی رنگش کرده باشد.تو چشمه خورشیدی،سر در جیب خود کن.هر چه داری را بریز.تامل مکن.زیبای داشتنی زشت ترین است.این را وقتی درک میکنی که به خورشید معجزه گر درون رسیده باشی.وقتی که بی هیچ طمعی مست باشی.دریا نوشیده باشی،دریا باشی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 11:50  توسط خسرو  | 

نازنین عزیز میدونی فرق من و تو چیه؟تو بسیار هدفمندی و من بسیار بی هدف.من با رنج هام بازی میکنم و تو چگونه شاد زیستن رو قله ای بلند میدونی که برای رسیدن به اون سخت در تلاشی.البته تو درست عمل میکنی.در دنیای وارونه امروزی حق با توه،برای موفق بودن باید تلاش کرد.برای سری بین سرها در اوردن باید تلاش کرد.باید موفق شد.

تو به من نزدیکی،چرا که دیر یا زود موفق میشی.البته زود موفق میشی.ینی الانش هم موفقی.خود من تعجب کردم که چطور یه دختری در سن تو اینقدر توانمنده،

امروز کامنت تو منو به وجد اورد.کلید لامپ خاموشم رو روشن کرد.زندگی یه فرصته،ما بدون خواست خودمون به اینجا اومدیم.این هنر ما هست که کم و کیف بودنمون رو نقش بزنیم.زندگی همه این چیزی هست که هست.یکی در خانه فقر متولد میشه و یکی در خانه غنی.یکی سالمه و یکی بیمار.یکی داراست و یکی ندار.اما تقریبا همه رنج می برن.گاهی حس میکنم علف های اونور سیم خاردار سبزترن.اما وقتی فیلم های اونور رو نگاه میکنم می بینم که اونها هم به چیزهائی بندن.از چیزهائی رنج می برن.پس بدرستی که انسان در رنج است.انسان در شادیهاش هم رنج می بره،نگاه کن.بعضی ها از نداری رنج می برن و بعضی ها از داری،بعید هم نیست داراها بیشتر رنج ببرن.گاهی چهره اونها رنجورتره،و این رنج رو فقط چشم های باهوش می بینن.

زندگی هنر سازگاری محض با محیط هست.هر چه سازگارتر،باهوش تر،شادتر.قسم به رازبقا راست میگم!چه حیرتی میکنم وقتی هنر سازگاری رو در طبیعت می بینم.کاش انسان نیز بیش از این هوشمند باشد تا از بهشت زندگی بهره مندتر شود.تا باعث رنج خود و دیگر موجودات نشود.

اها متوجه شدم که از دستم عصبانی هستی.البته حق داری.اخه انگار آموزش پذیر نیستم.من از آموزش ها بسیار زخمی ام.ببین همه فکر میکنن آموزش درستی دیدن.اما رنج ها میگن که نه این جز خوشخیالی نیست.هنر من تخریب این آموزش پوشالی هست.آموزشی که فقط پوسته رو در نظر می گیره،آموزشی که هوشمندی طبیعت رو نادیده می گیره،حداقلش علوم انسانی بسیار منحرف شده،و علوم انسانی مغز کل روابط ما هست.در علوم دیگه مشکلی نیست.چون عینی هستن.اثباتی هستن.ریاضی در همه دنیا یکی هست.فیزیک و شیمی هم.اما علوم انسانی در هر نقطه ای با نقطه دیگه فرق داره،هر جمعی فرهنگ و رسوم خاص خودشون رو دارن،باورهای خاص خود،و تصادم باورها جنایت های هولناکی خلق کرده،ببین!باورها در نطفه جنایت پرورن.چه کسی زخمی باورها نیست؟اما چه کسی شهامت پذیرش این حقیقت تلخ رو داشت،داره؟

امروز جهان دهکده ای بیش نیست.مسخره هست که این دهکده زیبا همچنان تخریب باورهای زشت بشه،مسخره نیست؟البته شعور نیازی به هیچ باوری نداره،و باروها نشونه اینه که شعور هنوز رشد کافی نکرده،هنوز نیاز به عصای زشتی مثل باور وجود داره،اما این حداقل انتظاری هست که از انسان هوشمند میره،حالا که جهان به اون بزرگی دهکده شده،بیایم باورهامون رو اساسی صیقل بدیم،باورهامون رو جهانی کنیم،ایا این واقعا حداقل انتظار از مدعی هوشمندی نیست؟

فقط تو نیستی که منو زیر سوال بردی،تقریبا همه می برن،عشق و دوست داشتن باید در انحصار یکی باشه،یکی که نیست!اما قرار ه بیاد،این قرار فقط مال امروز نیست.تاریخ ادبیات گواه منه که راست میگم!اما من زخم هام رو بیشتر از خوشخیالی دوست دارم.من مدعی هستم.چرا نباشم.زنده ام که ادعا داشته باشم.اونهائی که تصور می کنن مدعی نیستن بیمارهای بیچاره ای هستن که هیتلرها رو هر روز در جای جای زندگی زنده می کنن!

ادعای من شعور هست.لطفا نقدش کنید.این حداقل انتظار من از دشمنان فهیم هست.شعار بسه،پشت سر حرف زدن بسه،بزدل بودن بسه،

انسان رنج می بره و من رنجورم.من یه پتک کورم.من عقربم.مهم نیست چیم و کیم.من همینم.اما اینکه چرا برای تو اینها رو میگم.خودم هم نمیدونم،حرفها باید بهانه ای داشته باشن.و من تشکر میکنم که تو بهانه منی،بهانه زیبای من.

ببخشید که بازم محافظه کاری یادم رفت.راستش هر وقت که محافظه کاری یقه منو میگیره،حس میکنم زنده نیستم.و من هنوز نیاز دارم زنده باشم.زندگی کنم.من عاشق بچه هام.عاشق حیوانات.اصلا من بچه ام.یه حیوان.لطفا منو مثل خودتون ندونید.بزارید یه معجزه تازه اتفاق بیفته،حیوان سخن گو.وبلاگ نویس.حیوانی که در انبوه انسانها زندانی شده،انسانهائی که تنها هنرشون زندونی کردنه،مهم نیست کی و چی،مهم اینه که در کثری از ثانیه یه دیوار دور هر چی میکشن این هوا،به این بلندی.دیوارهای دروغی که هیچ کس شهامت اونور رفتنش رو نداره،این خاصیت محافظه کاری،محافظه کاری بزرگترین رنج انسان هست و چه خوب که اغلب انسان نیستم.

درسته من به هیچی بند نمیشم.آخه باد به چی میتونه بند بشه،من بادم.هستم اما نیستم.نیستم اما هستم.هرزه ای که همه جا هست و هیچ جا نیست.با همه هست و با هیچ کس نیست.پس لطفا هیچ کس منو دوست خودش ندونه،من نیازی ندارم دشمنم باشید،که به قدر کافی هستید.

میدونید چیه،همه مشکل از زبونه،از حرفه،از انتظار کوره،همه تصور میکنن به گردن دیگری حق دارن،همه دیگری رو عاشق خودشون تصور می کنن!آخه عاشق تنها هنرش خدمت به معشوقه،و همه دوست دارن معشوق باشن،خدمت بشن،اما چه زود میشکنن از وهمی که درش خوش خیال نشستن.

اشتباه خدا این بود که به آدم زبون داد.اگه حرف نمیزنیم کی آموزش می دید مه بشه،سوءتفاهم ها از کجا بلند میشد.تئفن گذشته رو کجا تو صورت هم تف می کردیم و انتظار پاداش هم داشتیم!

بگذریم بازم حالم خوبه،اونقده که میتونم به همه عاشقانه لبخند بزنم.البته تا وقتی پای حرفی در میون نباشه،هوف چقد حرف زدم باز.ببین چقدر خودم رو نقض میکنم.جانننننننننننننن،این جان غلیظ برا خودم بودا!البته برای هر کی که بخواد هم بود.بازم توپم توپ توپ،میگی نه،شوت کن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 11:41  توسط خسرو  | 

شده بدخواب شده باشین؟هی اینور و اونور غلت بزنین و خوابتون نبره،دوباره بدخواب شدم،حالم بده،حالم از زندگی بهم میخوره،حالم از فهمیدن بده،میخوام بنویسم.اما نمیتونم،هی مینویسم و هی پاک می کنم!من و وسواس!حس میکنم نمیتونم حق  مطلبی رو که میخوام بگم ادا کنم.حس میکنم حرفها با من لجن.به سراغم نمیان.نه میان اما کمن.خیلی کم.بعضی ها زحمت کشیدن و منو آدم حساب کردن،روز مرد رو بهم تبریک گفتن و نمیدونن که من بزرگترین جنایت زندگیم رو پدر بودنم میدونم.اره متاسفانه من یه جنایت کارم.یه پدر.آدم نیستم.اما پدر هستم.منم مثل همه پدرها یه وقت به خودم اومدم و دیدم پدر شدم.وای که پدر شدن چه آسونه،بدون اینکه بخوای،یا بدونی،و امروز تو روزنامه خوندم که پدری به فرمان شیطان کودک سه ساله خود را قربانی کرد!نگران نباشین.اون پدر ایرانی نبود.پس شما میتونین شادی تون را ادامه بدین.تبریک بگین.کادو بخرین.و من به اندازه همه کودکان ناخواسته غمگینم.به اندازه همه پدرانی که احمقانه پدر شدن و بزدلانه لبخند رضایت زدن،افسردم.اری من پدر شدم تا ثابت کنم حماقت را تا انتها آزمودم.آنهم دو بار،پس به انسان بودنم شک نداشته باشید حتی اگر من انکارش کنم.

من هیچ عیدی ندارم.هیچ تبریکی را نمی پذیرم.عید من روزیست که کودکان آگاهانه و در آغوش عشق بدنیا بیایند.عید من روزیست که انسان از حماقت و وهمش تماما بیدار شده باشد.عید من روزیست که انسان جهانی باشد،بلندنظر،اندیشمند و عاشق،نه بزدل و احمق و در حصار تنگ و تاریک وهم.

حال اگر راست میگوئید کمکم کنید که جشنم را ببینم.برخیزید.شعله ای جهنده شوید و تاریکی وهم را بسوزید.

من هیچ عقلی ندارم اما از همه عاقلان سوال میکنم آوردن فرزند به این زمین و زندگی تبریک دارد یا تاسف،کودکانی که یا ناخواسته می آیند و یا برای گرم کردن فضای بغض آلود و سرد خانه،بحثی نیست،گرم می کنند،اما دیری نمی گذرد که سرد می شوند،و هیچ کس نمی پرسد چرا،و چاره آوردن فرزندان تازه است!هوشمندی را ببین.به گمانم حسن نیت خدا بیش از حد بوده است.انسان شایسته اینهمه توانمندی نبود.

چرا امروز روز پدر است.تولد علیست؟ما چقدر علی هستیم.ما چقدر قرآن ناطقیم.اگر تبریکیست برای علیست،نه برای ما،خوش خیالی بس نیست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 17:5  توسط خسرو  | 

"آن نی میان تهی هستم که تزکیه مداوم این نی لبک درسکوتی شگرف وشگفت نوری لایزال وآوایی روح نوازوفرحبخش را به پیرامونش می پراکند . وتابش این نوراست که روشنایی را درتمام ظلمات و راه را دربیراهه ها به من می نمایاند نه رای وفرمان استاد وپیر و مرشد ورهنما...."

ناظمی عزیز هزاران هزار پرسش فقط از یک پرسنده هست.پرسنده به پرسش ها می چسبه تا هویت بگیره،به پرسنده درون نگاه کن.نی تر شو.خالی تر.

زندگی هدفمند نیست.زندگی خودش هدفه،مقصده،جشنه،هدف منم.توئی.همه ما هدفیم.اما ما در این جشن با شکوه چه می کنیم.ذهن هرگز قانع نمیشه،وقتی پرسشی رو جواب بدی،پرسش بعدی در راه،پرسش ها رو رها کن.اصن هم پرسش کن و هم جواب بده،اما به پرسنده گوش کن.نه به پرسش،صدای خودت رو گوش کن.مهم نیست چی میگی؟اما مهمه که صدای خودت رو بشنوی.صدای تو تن های متفاوتی میگیره،خشن میشه،ملایم میشه،با آواز صدای خودت برقص.رنج و شادیت رو برقص.مثل برگی که بر آب افتاده،جاری باش.

راستش وقتی از من میخوای که راجع به چیزی نظر بدم و حرف بزنم.حس میکنم مصنوعی شدم.حس میکنم معلم شدم.و من هرگز دوست ندارم معلم باشم.ما از درختان خیلی چیزها یاد میگیرم.از حیوانات هم.آیا اونها معلم هستن؟!هم اره و هم نه،کودکان چطور؟متاسفانه بهشون آموزش میدیم که بشن عین ما،همه چیز دان و مشکل دار،مدعی و هیچ.

من اگه هنری داشته باشم تخریب سوال هست نه پاسخ به سوال.انهدام سوال.در اوردن درخت سوال از ریشه،نه هیچی دیگه.

پاسخ وقتی میاد که سوال رفته باشه،حقیقت وقتی سخن میگه که ما در سکوت غرق شده باشیم.نی نگران آوازی که میخونه نیست.نگران هیچی نباش.همه ما نی هستیم.اما پر شدیم از آشغال.و صدا صدای ما نیست.برای همین گوش خراشه،آزاردهنده هست.

یووووووووووووووووهوووووووووووووو به حرضت خدا اینها حرف خسرو نیست.اصن نمیدونم کی اینجا حرف میزنه،البته بالاترا یه خورده تا کمی بیشتر خسرو بود.اصن خسرو رو ولش.خسرو جز حرف مفت نمیزنه و نمیشنوه!بی هیچ هدفی برقص.مثل درخت در باد.مثل درخت اعتماد کن به زندگی همه چیز رو بریز.زمستان شو.بمیر.تا بهار بی هیچ بهانه ای از دل زمستانی تو بجوشد.چه کسی در تو نفس می کشد.چه کسی غذا را در دهانت مزه میدهد.چه کسی لقمه را در تو تا دهان می برد.آگاه شو.چه کسی غذای خام را در معده تو کارشناسانه به اقصی نقاط بدن می برد.آنها از معنا و حرف چه میدانند.آنها بی هیچ پرسشی،پاسخند.پاسخ باش.

از اینجا پس لرزه های این پسته

تو از کودکی پرسشی عالمانه میکنی و کودک سوالت را به بازی میگیرد.اما تو میخندی،چرا؟انگار از پیش بیهودگی سوالت را فهمیده ای؟خاصیت سوال بیهودگیست.بیچاره سوالهای گیج که به دام سخنم افتادند!

نگاهم همه به هیچ توست.هیچی که هیچ از آن نمیدانی و افسوس که نمیدانی.

قطره ای از دریا لاف میزند و دریا بی هیچ صدائی دریاست.این دروغ است که هیاهو میکند.زبان دروغ است.تماما دروغ.این را وقتی می فهمی که سکوتی مست غرقت کرده باشد.تو میگوئی این استکان است.من می بینم.کجای این نام و معنا دروغ است.چای را می بینم.داغیش را می بینم.و من میگویم تو هنوز در دنیای ساختگی نام و نشانه هستی.آن کودک نیز چون تو استکان و چای را می بیند.اما هیچ داد سخن نمیدهد.عربده فهمت برای چیست؟خاموش باش و فقط ببین.استکان شو.چائی شو.داغ شو.بسوز.بمیر.تو می فهمی و مشکل از فهم توست.زندگی نفهم است ببین.سونامی میآید و هزاران نفر را با خود می برد،نفهمی را ببین.زلزله ای می آید و همه را در خود می بلعد.فهم زندگی را نشانم بده؟اما استدلال ما فهم زندگی را نمی آشوبد.و فهم ما چون  باغیست که علف های هرز آن فرصتی برای رویش گل فهم نگذاشته اند.برای همین مدعی فهمیم.اگر به دریا بگوئی قطره،چه پاسخی میگیری؟اگر به بزرگ بگوئی کودک،چه؟اما کدام قطره مدعی دریا بودن ندارد.کدام کودک خود را بزرگ نمی بیند.نگاه کن که زندگی از دست مدعیان فهم و بزرگی ویرانه است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 12:38  توسط خسرو  | 

پای استدلالیون چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود

اما چه کسی بی استدلال است؟مولوی چگونه به بی تمکینی پای چوبین استدلال نشست؟منطق و عشق بالاهای پروازند.آنها دوشادوش هم هستند.میگویند دغدغه شمر در ظهر عاشورا نرسیدن به نماز اول وقت بود و برای همین در جدا کردن سر حسین تعجیل داشت!منطق را می بینی،عشق به عبادت اول وقت را می بینی؟منطق نهروانی ها،خوارجی ها،و .... در جنگ با علی چه بود؟عشق آنها چه؟علی چگونه به سربازانش دستور حمله کردن به قرآن های سر نیزه را داد؟منطق علی چه بود؟وقتی امام اول شما در چاه فریاد می کرد؟چه عشق و منطقی داشت؟وقتی در میان امت مدعیش که هیچ،در میان خواص تنها بود،چه عشق و منطقی داشت؟آیا می دانی پیامبر در مورد ابوذر و سلمان چه گفت؟سلمان فارسی که آنقدر به پیامبر نزدیک بود که از خاندان او محسوب میشد!عشق و منطق از نگاه مسلمانان و مومنین،ابوذر،سلمان فارسی و پیامبر چه بود؟

آگاهی مراتب دارد،عشق مراتب دارد؟منطق مراتب دارد؟پیاله عزیز من در حکم کردن آنچه همه بدیهی می انگارند،بسیار تردید دارم،هرگز نتوانستم هیتلر را تنها مسئول و بانی جنایتی به بزرگی جنگ دوم جهانی بخوانم،چه هیتلر را دست توانمند جهل دیدم،جهلی که از دامن ملتی خفته در خوش باوری برخواسته بود،هیتلر یک آلت دست بود،آلت دست ملت احمق خود،حماقت فقط فردی نیست.قطره قطره این آب سیلابی کور میشود.و بترس از جنگهای بزرگ احمقانه.

حماقت ریشه در ترس دارد،ترس از نابودی،ترس از مرگ و فنا،اما مرگ را زیبا آراستند تا ترس خود را از آن پنهان کنند."بازگشت همه به سوی اوست"اما همه از این بازگشت بیم دارند!!همه دشمنان خود را به مرگ بشارت می دهند!مرگ بزرگترین دشنام شده است!چرا؟

این چه عشق و استدلالیست که در هر جا رنگ و بوئی خاص دارد،چرا همه در کیش پدران و اجداد خود هستند.آزاد اندیشی کو؟از هزار هزار مدعی کدامش در دین پدر نیست؟حقیقت کهنه بت است.و پیامبران آمدند تا انسان را از دست دینهای کهنه پدران نجات دهند.دینهای کهنه زندگی را به تباهی کشیدند.جنگهای بزرگ را برای بقای خود طراحی کردند.و در همه آنها عشق و استدلال دوشادوش هم بود.

کمر زندگی زیر بار حماقت خم شده است،شکست،ببین.بیماری بیداد می کند،تظاهر بیداد می کند،اخلاق و قانون هر روز در مهار این سیل توفنده ناکام ترند.وقت است که شعور ناب خود را که تنها هدیه کائنات،خدا،حقیقت و یا هر نام دیگری به ماست،دریابیم.احساسهای زلال خود را دریابیم.عشق استدلال را دریابیم.

(برای پیاله عزیز که کامنت هام رو سانسور میکنه)

و

ناظمی عزیز که ادراک زیبائی داره

 

ناظمی عزیز نقد شما را بر داستان بشکن و بالابنداز سلطانی عزیز خواندم و ادارک هوشمند شما را ستودم و به انسان بودنم بالیدم.

نیاز من به دیدن هر چه بیشتر انسان،بدور از هر خرافه زیبا یا زشتیست.من به کمتر از شعور ناب و احساس زلال راضی نمیشوم.

خوشحال تر میشوم که وبلاگ شما را هر چه بیشتر توفنده ببینم.خواندن زیبائی های متون گذشته کهنه شده است.همه به قدر کافی خوانده اند.هیچ خانه ای بی این کتابهای زیبای اغواگر نیست.اگر چه اگر نویسنده آن کتابهای هوشبر امروز در کنار ما بودند،بی شک در دردسر بزرگی می افتادند.آنها با سنت های رایج و منسوخ خود جنگیدند.آنها نشانه اعتلای خرد زمان خود بودند.آنها از نوشته های پیشینیان داد سخن نمی دادند.آنها تماما خود باشعورشان بودند.اما ما چه هستیم جز نشخوار گر زیبائی های کهنه گذشته،راستی چرا پشت این گذشتگان زیبا پنهان شده ایم؟جز برای اینکه کاستی ها و رنج های خود را پنهان کنیم.جز برای اینکه از بزرگی آنها وام بلاعوض بگیریم؟من عاشق انسانهای عصیانگرم.انسانی که جز به شعور ناب سجده نکند.انسانی که خودش را به حرفهای زیبا نفروشد.که هزار هزار حرف زیبا تنها موانعی شیرین بر عملی زیبا هستند.مولوی مولوی شد،چرا ناظمی ناظمی نشود.چرا هر کسی فقط خودش نشود.

همه کتابهای گذشتگان از زشت و زیبا باید سوخته شود.چرا به شعور ناب خود اعتماد نکنیم.مگر آنها چه داشتند که ما نداریم.

آنها شهامت کردند و خود را به بحری افکندند که ساحلی نداشت.آنها غرق دریای خود شدند.چرا ما نشویم؟از زمزمه غنی بودن آنها آیا غنی می شویم؟آنها پادشاهی خود را جشن گرفتند.و ما پادشاهی آنها را،این عجب نیست؟!چرا پادشاهی خود را به جهان اعلام نکنیم؟چرا جهان را پر از پادشاه نکنیم؟

 

و اینم برای قاسم عزیز

بحث کردن با توهم برتری انسان سرشکن است.هنوز با اینهمه ادعا فکر میکنم داروین یعنی میمون!و او اندیشمند نازنینی بود.ذهنیت جمعی بسیار آلوده است،شعور زیر لایه های حماقت زندانیست.دانستن غاصب حیله گر پرسشگری و دانستن شده است.انسان به دانسته ها چنان چنگ زده که کوری به علف های هرز لبه پرتگاه،انسان احمق عجیبیست.فقط کافیست تملق کنی.فقط کافیست بگوئی تو درست میگوئی.همه تشنه تملق شده اند،همه فقط به ظاهر دوستند.قسم به عمر دوستی ها،راست می گویم.قسم به اخلاق و قانون ناکام راست می گویم.و من از زندگی در جمع این مدعیان هوشمند،خسته ام.

دین ما بهترین است.فرهنگ ما بهترین است.و نهایت اینکه ما بهترینیم.البته که ما بهترینیم.اما همه ما،البته که کائنات جز بهترین خلق نمی کند.البته که اگر چشمان ادراک خود را بگشائیم جز زیبائی مطلق نمی بینیم.

ما دانه ایم.ما فرصتیم.ما امکانیم.و این توهم ماست کع مانع تحقق خرمن خرمن گل نهفته در وجود ماست.

قاسم عزیز گاه بشدت در اوجم و با همه یگانه و گاه نتی تنها و گمشده که تلاش میکند جور نغمه ناجور روابط انسانی شود.

واییییییییییییییییییییییییییییییییی خسرو کیه؟قاسم کی؟واییییییییییییی اینهمه مثلا آدم کی؟گاهی در اوج آسمانم.در عمق دریائی که هیچ نیست جز آب،و گاه در ظلمت زمینم.در دل سرد حبابی که خسرو میدانی.خسرو تماما ارثیه شوم گذشته است بر حضوری که بی قید هر قیدیست.و من بی تامل همه این ارثیه را رها می کنم.تا شکوه رقصم تا راه هر هوشی بزنم.نبودنی زیبا مدام به بودنم می بارد.بیگانه ز خویشم من یار بیگانه.

اااااااااااااااااااااااا قاسم جان  یه "و دانستن"اضافه هست اون بالا اگه پیداش کردی پاک کنیش کن[چشمک][قلب][بوسه]

یه چیز دیگه معمولا انقد هول و ندید بدیدم که نقطه و ویرگول و از اینچیزا یا نیست یا جای خودش نیست.اما تو خوب بخونش[چشمک]الان هم میدونم که میدونی چقد توپم.ینی اونجام که سنتیبنمثسبتصثئدئوطیظزیزصمثبتصثسیزذسذزستنم

کاشکی همه "اونجام"باشیم.اخه اینجا همه هیچن و هیچ همه.وییییییییییییییییییییی چه حالی داره وقتی حبابی زیر آب میره،ویییییییییییییییییییییییی

پی نوشت:اینجوری لینک کردنم بلدما،عجب بلدمااگه گفتین این بوس مال کیه،جایزه دارین.اینو از قاسم یاد گرفتم.البته جایزه هام قاسمی نیستا 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 8:20  توسط خسرو  | 

عشق یک مصیبت زیباست.یک فاجعه بی نظیر.عشق دیدار کسی هست که بی او بودن ممکن نیست و هر چه به اون نزدیک تر میشوی،بی او تری!

تو چه میدانی چه میشوم وقتی که به زیبائی می رسم.دست و پا میزنم.می میرم.مرگی شیرین و دلپذیر مرا به آغوش می کشد.همچنان که مادری عاشق،کودکش را.آنقدر عمیق و عاشق که کودک در آغوش عاشق مادرش می میرد.من هزاران بار در آغوش عشق مرده ام.این زندگی پس از مرگ من است.من هیچی رقصنده را در عشق دیدار کردم.به چشمان عاشقم قسم که راست می گویم.به چشمان زیبابین و زیباپرستم قسم که راست می گویم.بیا بیا و خودت به چشمانم ببین.خودت آن سکوت جاودانه بازیگوش را،در هیچم بی هیچ واسطه ای ببین.تو راست میگوئی،زبان هرزه ایست.به لاف زبانم اعتمادی مکن.هرگز مکن.

تو به دانسته هایت می بالی و من به سکته ها،به مرگ هایم در عشق.من به نبودنم می بالم و تو به بودن هایت.بودن هایم بی قرار نبودنی عاشقانه است.من آتشی جهنده ام.از من بگریز.تا آتش گستاخم در تو نگیرد.به دانسته ها قناعت کن.به دریای هیچ مپر.جنون عشق را در اوج میازما.بگذار خیالت همچنان بازیگوش خیالت در عشق باشد.بگذار همیشه فاصله ای باشد.دیوانه مباش.همه پرده ها را مدر.آنجا هیچ نیست.هیچ آنجا لزج و چسبنده همه تو را به شیرینی می بلعد و دیگر هیچی برای بالیدن نداری.

تنها میشوی ها،گفته باشم.در جمع ترین جمع تنها.پیش نزدیک ترین کس،بی کس.انگشت نما میشوی ها،گفته باشم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 12:21  توسط خسرو  |