نازنین عزیز میدونی فرق من و تو چیه؟تو بسیار هدفمندی و من بسیار بی هدف.من با رنج هام بازی میکنم و تو چگونه شاد زیستن رو قله ای بلند میدونی که برای رسیدن به اون سخت در تلاشی.البته تو درست عمل میکنی.در دنیای وارونه امروزی حق با توه،برای موفق بودن باید تلاش کرد.برای سری بین سرها در اوردن باید تلاش کرد.باید موفق شد.
تو به من نزدیکی،چرا که دیر یا زود موفق میشی.البته زود موفق میشی.ینی الانش هم موفقی.خود من تعجب کردم که چطور یه دختری در سن تو اینقدر توانمنده،
امروز کامنت تو منو به وجد اورد.کلید لامپ خاموشم رو روشن کرد.زندگی یه فرصته،ما بدون خواست خودمون به اینجا اومدیم.این هنر ما هست که کم و کیف بودنمون رو نقش بزنیم.زندگی همه این چیزی هست که هست.یکی در خانه فقر متولد میشه و یکی در خانه غنی.یکی سالمه و یکی بیمار.یکی داراست و یکی ندار.اما تقریبا همه رنج می برن.گاهی حس میکنم علف های اونور سیم خاردار سبزترن.اما وقتی فیلم های اونور رو نگاه میکنم می بینم که اونها هم به چیزهائی بندن.از چیزهائی رنج می برن.پس بدرستی که انسان در رنج است.انسان در شادیهاش هم رنج می بره،نگاه کن.بعضی ها از نداری رنج می برن و بعضی ها از داری،بعید هم نیست داراها بیشتر رنج ببرن.گاهی چهره اونها رنجورتره،و این رنج رو فقط چشم های باهوش می بینن.
زندگی هنر سازگاری محض با محیط هست.هر چه سازگارتر،باهوش تر،شادتر.قسم به رازبقا راست میگم!چه حیرتی میکنم وقتی هنر سازگاری رو در طبیعت می بینم.کاش انسان نیز بیش از این هوشمند باشد تا از بهشت زندگی بهره مندتر شود.تا باعث رنج خود و دیگر موجودات نشود.
اها متوجه شدم که از دستم عصبانی هستی.البته حق داری.اخه انگار آموزش پذیر نیستم.من از آموزش ها بسیار زخمی ام.ببین همه فکر میکنن آموزش درستی دیدن.اما رنج ها میگن که نه این جز خوشخیالی نیست.هنر من تخریب این آموزش پوشالی هست.آموزشی که فقط پوسته رو در نظر می گیره،آموزشی که هوشمندی طبیعت رو نادیده می گیره،حداقلش علوم انسانی بسیار منحرف شده،و علوم انسانی مغز کل روابط ما هست.در علوم دیگه مشکلی نیست.چون عینی هستن.اثباتی هستن.ریاضی در همه دنیا یکی هست.فیزیک و شیمی هم.اما علوم انسانی در هر نقطه ای با نقطه دیگه فرق داره،هر جمعی فرهنگ و رسوم خاص خودشون رو دارن،باورهای خاص خود،و تصادم باورها جنایت های هولناکی خلق کرده،ببین!باورها در نطفه جنایت پرورن.چه کسی زخمی باورها نیست؟اما چه کسی شهامت پذیرش این حقیقت تلخ رو داشت،داره؟
امروز جهان دهکده ای بیش نیست.مسخره هست که این دهکده زیبا همچنان تخریب باورهای زشت بشه،مسخره نیست؟البته شعور نیازی به هیچ باوری نداره،و باروها نشونه اینه که شعور هنوز رشد کافی نکرده،هنوز نیاز به عصای زشتی مثل باور وجود داره،اما این حداقل انتظاری هست که از انسان هوشمند میره،حالا که جهان به اون بزرگی دهکده شده،بیایم باورهامون رو اساسی صیقل بدیم،باورهامون رو جهانی کنیم،ایا این واقعا حداقل انتظار از مدعی هوشمندی نیست؟
فقط تو نیستی که منو زیر سوال بردی،تقریبا همه می برن،عشق و دوست داشتن باید در انحصار یکی باشه،یکی که نیست!اما قرار ه بیاد،این قرار فقط مال امروز نیست.تاریخ ادبیات گواه منه که راست میگم!اما من زخم هام رو بیشتر از خوشخیالی دوست دارم.من مدعی هستم.چرا نباشم.زنده ام که ادعا داشته باشم.اونهائی که تصور می کنن مدعی نیستن بیمارهای بیچاره ای هستن که هیتلرها رو هر روز در جای جای زندگی زنده می کنن!
ادعای من شعور هست.لطفا نقدش کنید.این حداقل انتظار من از دشمنان فهیم هست.شعار بسه،پشت سر حرف زدن بسه،بزدل بودن بسه،
انسان رنج می بره و من رنجورم.من یه پتک کورم.من عقربم.مهم نیست چیم و کیم.من همینم.اما اینکه چرا برای تو اینها رو میگم.خودم هم نمیدونم،حرفها باید بهانه ای داشته باشن.و من تشکر میکنم که تو بهانه منی،بهانه زیبای من.
ببخشید که بازم محافظه کاری یادم رفت.راستش هر وقت که محافظه کاری یقه منو میگیره،حس میکنم زنده نیستم.و من هنوز نیاز دارم زنده باشم.زندگی کنم.من عاشق بچه هام.عاشق حیوانات.اصلا من بچه ام.یه حیوان.لطفا منو مثل خودتون ندونید.بزارید یه معجزه تازه اتفاق بیفته،حیوان سخن گو.وبلاگ نویس.حیوانی که در انبوه انسانها زندانی شده،انسانهائی که تنها هنرشون زندونی کردنه،مهم نیست کی و چی،مهم اینه که در کثری از ثانیه یه دیوار دور هر چی میکشن این هوا،به این بلندی.دیوارهای دروغی که هیچ کس شهامت اونور رفتنش رو نداره،این خاصیت محافظه کاری،محافظه کاری بزرگترین رنج انسان هست و چه خوب که اغلب انسان نیستم.
درسته من به هیچی بند نمیشم.آخه باد به چی میتونه بند بشه،من بادم.هستم اما نیستم.نیستم اما هستم.هرزه ای که همه جا هست و هیچ جا نیست.با همه هست و با هیچ کس نیست.پس لطفا هیچ کس منو دوست خودش ندونه،من نیازی ندارم دشمنم باشید،که به قدر کافی هستید.
میدونید چیه،همه مشکل از زبونه،از حرفه،از انتظار کوره،همه تصور میکنن به گردن دیگری حق دارن،همه دیگری رو عاشق خودشون تصور می کنن!آخه عاشق تنها هنرش خدمت به معشوقه،و همه دوست دارن معشوق باشن،خدمت بشن،اما چه زود میشکنن از وهمی که درش خوش خیال نشستن.
اشتباه خدا این بود که به آدم زبون داد.اگه حرف نمیزنیم کی آموزش می دید مه بشه،سوءتفاهم ها از کجا بلند میشد.تئفن گذشته رو کجا تو صورت هم تف می کردیم و انتظار پاداش هم داشتیم!
بگذریم بازم حالم خوبه،اونقده که میتونم به همه عاشقانه لبخند بزنم.البته تا وقتی پای حرفی در میون نباشه،هوف چقد حرف زدم باز.ببین چقدر خودم رو نقض میکنم.جانننننننننننننن،این جان غلیظ برا خودم بودا!البته برای هر کی که بخواد هم بود.بازم توپم توپ توپ،میگی نه،شوت کن.