تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

زندگی یعنی شناور بودن در امواج شادی و رنج که مدام در گذرند.شادی و رنج می آیند و می روند اما هر بار به شکلی تازه تر.اما تجربه کننده شادی و رنج چه؟!شادی و رنج ما در کودکی چه بود؟امروز چه؟فردا چه؟ روزی دیر یا زود،آنگاه که در گذر زمان  پخته ایم،فاتحانه لبخند می زنیم به همه شادی ها و رنج هائی که میهمان ما شدند.آمدند و رفتند تا خامی ما پخته شود.

از دل شادی رنج زاده میشود و از دل رنج شادی.آنها دو روی یک سکه "نیاز"هستند.

میتوان بر امواج رقصید یا که تا حد غرق شدن ناامیدانه دست و پا زد.اختیار با من است.با تو.

هر کس رویائی دارد خاص و این زیباست.به رویاهای هم از سر مهر لبخند بزنیم.برای هم عاشقانه دست تکان دهیم و به راه خود برویم.تا همسفری که شایسته ماست تنها نماند!

زندگی بدون ریسک بسیار کسل کننده است.سفر به ناشناخته ها آخر ریسک است.ناشناخته مرگ است.سرک کشیدن به آن پشت پرده ها را از خود دریغ نکنیم.

زندگی یک قمار است.و ما از پیش بازنده های این بازی هستیم.اما به اختیار باختن و یا به حسرت منتظر باخت نشستن با ماست.

در قمار باید همه حواس را جمع کنیم.در قمار فرصتی برای پرسه زدن در گذشته نداریم.همه هوش و حواس اینجاست.به لحظه های ناب قمار! لذتش را از خود دریغ نکن.لطفا نکن.

موفق شدن یگانه حق هر ناموفقیست.وقتی به آن بلندی بلند موفقیت فاتحانه تکیه میزنیم و روزهای رنج تجربه را برای دیگران ورق میزنیم.چه حالی داریم؟لطفا این فتح مست را از خودت دریغ نکن.لطفا نکن.

آیا آن رقص مست فاتحانه دلیل کمیست برای زندگی؟

 

افکار احساسات را به کجا می برند؟! وقتی متولد میشویم احساسات ما پاک و زلال بود.کودکان در فرهنگ های متضاد جهانی زیبا و یگانه اند اما اندک اندک افکار القاء شده به ما احساسهای ما را مکدر و متفاوت میکند.

افکار فردی تحت تاثیر افکار جمعی قرار می گیرد.و افکار جمعی احساس های رودخانه های خروشان احساس جمعی را می سازد.

باورها در جای جای زندگی از کودکان زیبا و زلال سربازانی مطیع می سازند و به اسم خدا و زندگی به تخریب زندگی می کوشند.پس پیش از آنکه انگشت اتهام را متوجه سرسپردگان بی مغز نشانه رویم باید باورها را متحول کنیم.باید شعور همگانی را برای خلق فرهنگی واحد و جهانی بسیج کنیم.

جبر حاکم بر جامعه بسی فراتر از اراده نوپای انسانیست.از هزار هزار یکی گاندی میشود.ما نیازمند حرکتی دو سویه هستیم.هم فرد و هم جامعه باید به خودسازی و تعالی شعور همت کند.تا هر چه زودتر همان شویم که شایسته آنیم.

ورای این نقاب زشت و زیبائی که به چهره داریم.همه جانی عاشق و زلالیم.کاش از نقابها بگذریم و جان هم را عاشقانه نشانه رویم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 18:8  توسط خسرو  | 

وقتی در جایگاه واقعی خود قرار می گیریم.وقتی رابطه های زیبا و هوشمندانه با دیگران و محیط برقرار می کنیم،بی هیچ تلاشی مضاعف،در بهشت حضور غرقیم.

پناه گرفتن در پشت نقابهای زشت ممکن نیست،پس به نقابهای زیبا پناه آورده ایم.چه کسی شهامت میکند که خود را بد معرفی کند؟! اما هر کس به شکلی درصدد خوب معرفی کردن خود است.و وجود نه خوب است و نه بد.هر چه بیشتر خود را خوب معرفی کنیم،بدی های ما آشکارتر میشود.هر چه خصوصیتی را انکار کنیم اصرار آن خصوصیت برای ابراز بیشتر میشود.و تعادل یعنی تلاشی برای وارونه نشان دادن احساسها نکنیم.یعنی خود را تسلیم "آنچه هست"کنیم.آنچه هست دریاست و ما تلاش میکنیم که بر آب بمانیم.اما هر لحظه در حال غرق شدنیم.همین که غرق شدن را می پذیریم.همین که خود را به آغوش گشوده آب می سپاریم.بی هیچ تلاشی بر دستان مهربان و همیشه گشوده آب شناوریم.آیا این رازی عجیب و زیبا نیست؟

هر بار که خواستم بگویم اینم،دیدم که نیستم.و تا خواستم بگویم که بگویم این نیستم و آنم.دیدم که آن نیستم و اینم.وای،آن و اینم چنان بهم تنیده اند که ندانمیدانم،آنم یا اینم.گاه در اوج آسمانم و گاه در سینه خاک.چون خسی در باد.شور این رقص نه از آن من است.باد را ببین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:49  توسط خسرو  | 

محسن جان شناخت کار ذهن است و زندگی کار دل،با شناخت سر سنگین میشود،احساس اهمیت کاذب میکنیم و از زندگی دور می مانیم.از نگاه من همه پیام اشو این بود.از چنبره ذهن خارج شو،به عمق زندگی شیرجه بزن.با همه وجودت زندگی کن.وقتی با همه وجود در لذت و رنج غرق شویم،ذهن فرصتی برای پرسه زدن ندارد.وقتی در میان حیوانات خطرناک گیر افتاده باشیم آیا به فلسفه زندگی می اندیشیم؟!بی شک همه تلاش ما در درست مواجه شدن با خطریست که با آن روبرو هستیم.وقتی در چشم معشوق می نگریم و مست عشق هستیم آیا به چون و چرای زندگی می اندیشیم؟مسلما نه،اما همین که از خطرها گذشتیم.از عشق فاصله گرفتیم،ذهن خودنمائی آغاز میکند،به فلسفه می پردازد و بدبختی می سازد.

اشو برای آنها که او را تجزیه و تحلیل میکنند،سخن نگفت،بلکه برای عاشقانش گفت،اشو تقریبا همه چیزهای جدی را به بازی گرفت،تا مریدان در بند مباحث مهم و جدی را،به آنسوی ذهن ببرد.به ساحتی که شاهد و مشهود غرق در شهودند.آنجا که عاشقی نیست،معشوقی نیست و این تنها عشق است که می رقصد.آنجا که فهم زمینگیر جهل می شود!همانجا که پای استدلالیون....

محسن عزیز وقتی به سرچشمه زندگی که در عمق جان ماست،برویم.فهم و جهل را در آغوش هم می بینیم،همه متضادها آنجا نقاب انداخته اند و در یگانگی می رقصند.

اگر چه سخن گفتن از اشو بیهوده ترین کار است.اما پرفایده ترین نیز هست !،مثل اینکه ما از خورشید سخن بگوئیم.برای خورشید چه اهمیتی دارد که از او چه بگوئیم و چه بشنویم؟و این گفت و شنود برای ما چه اهمیتی دارد؟اشو فراتر از کلام و معنا بود،همچنان که چون چشمه ای بی دلیل،جاری از کلام و معنا بود.

محسن آیا تا به حال عاشق شده ای؟چه حالی داشتی وقتی که با همه شوق و شورت از معشوق میگفتی و سبکسرانی بی مغز مسخره ات می کردند؟و یا حتی تائیدت میکردند؟میگفتند که می فهمیم چه میگوئی،و چند دقیقه بعد همه آنها فارغ از تو و آتشی که در دل داشتی،پی کار خود می رفتند،تو در آتشی پنهان می سوختی و حاضر نبودی این آتش عزیز را به هیچ آبی بدهی.اشو به معجزه عشق،معشوقی شده بود که بی دلیل اغواگر و زیبا بود.البته برای آنها که به مدد عشق،چشمی معشوق بین یافته بودند.تنها نقص اشو بی نقصی بود.او همه زندگی بود با همه تضادها و تناقض های هوشبرش.

محسن جان اشو به بصیرت و بینائی رسیده بود،بصیر و بینائی در میان مدعیان بصیرت و بینائی،اشو هیچ دلیلی برای سخن گفتن مستی عشقی که در آن غرق بود،نداشت،جز عشق بی دلیلی که به همه زندگی داشت.این را به راحتی میتوان از حرفهایش فهمید که چقدر در میان مریدانش تنها بود.چقدر مورد بی مهری و بدفهمی قرار گرفته بود. محسن عزیز اشو نیازی به باور نداشت،باور خاص کورهاست.آنها عصاهای متفاوتی را باور دارند.و همه پیام اشو گشودن چشم بود.اشو فراتر از باور بود.فراتر از سخن.

گفتی چرا اشو را انتخاب کردید.راستش من او را انتخاب نکردم.او مرا انتخاب کرد!در اینترنت مشغول چرخ زدن بودم که به طور اتقاقی جملاتی از او را خواندم.چون تشنه ای که به آب رسیده باشد بی اختیار شدم.چندین و چند بار همان جملات مست کننده را که از کتاب "بشنو از این خموش" اشو بود خواندم و به زودی آن کتاب را در بازار یافتم.همه کتاب را خواندم و مسخ شدم.او را حلاج دیگری یافتم.نه این قیاس زیبا نیست.هر گل بوی خاص خود را دارد،ارادت من به حلاج بسیار است اما سخن گفتن از اشو برای من دشوار است.اشو فقط با اشو قابل قیاس است همچنان که خورشید با خورشید.

محسن عزیزم اشو از خود تهی شده بود.همچنان که حلاج.همچنان که بسیاری!چون از خود کاذب تهی شویم.به حقیقت وجود خود که خداست،می رسیم.محسن جان بی شک میدانی که از سخن گفتن و شنیدن تا شدن،بسیار راه است.بسیاری مثنوی خواندند،اما کدامش مولانا شد؟بسیاری حافظ خواندند،کدامش حافظ شد؟بسیاری قرآن خواندند،کدامش محمد شد؟اما چه شد که حافظ حافظ شد و ....آنها فقط و فقط خود خودشان شدند.آنها فقط نقابهای ساختگی را انداختند.و ما دلخوشیم که میخوانیم و می دانیم و این دانستن عقیم ما چیست جز باری اضافه بر دوش جان؟

حقیقت خورشید است.دریاست.و ما زره پرغرور و مدعی.و رها شدن از این غرور و ادعا ممکن نیست مگر سینه به عشقی چاک کنیم.مگر بت پرستی آغاز کنیم که هزار هزار بت پرست،به ز خودکامه ای خودپرست.و عشق آخر بت پرستیست.آخر یکتاپرستی.در عشق عاشق جز معشوق نمی بیند.پس این تیغ زار را عاشقانه می رقصد.اما عشق نیز مراتب دارد.عشق دریاست همچنان که مائیم،قطره های بارانی که به شوق دریا در برکه و باتلاق "خیال" ماندیم!آنچه هست عشق است اگر از وهم "من"برخیزیم.خورشید عشق همیشه بر آسمان جان می درخشد،اگر به بستن چشم بیش از این اصرار نکنیم.اگر به خیال خورشید قانع نشویم.اگر زیاده خواهی ما از حد بگذرد و چشم بگشائیم.چشم بگشائیم و ببینیم که "جنگ هفتاد و دو ملت همه را...."ببینیم که "بی دلی در همه احوال خدا ...."ببینیم که کوکب هدایت ما همواره بیرون بوده است و ما در لاک سخت وهم خود بودیم.

محسن جان وقتی عاشق میشویم،ما معشوق را انتخاب میکنیم یا معشوق ما را؟!وقتی مستعد باشیم جناب عشق معشوق را به سراغ عاشق می فرستند.که معشوق سفیر عشق است.معشوق باد است باران است.بر کوه و صحرا می بارد.و تنها جانهای تشنه هستند که از باران عشق بارور میشوند و می شکفند.

اشو باران عشق است.بر همه می بارد.اما فقط بعضی ها بارور میشوند.می شکفند.اما بارور شدن و شکفتن سهم همه دانه های به خاک افتاده است.دیر یا زود زندگی گلستانی میشود که از پیش بود!

وقتی به مدد عشق از جادوی زمان گذشتیم.وقتی به "حال"آمدیم،در عجب میشویم از خیال جهنم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 10:39  توسط خسرو  | 

زندگی یک اتاق پر از عتیقه های زیباست،اگر با چشمان بسته به آن وارد شویم،بی شک هم عتیقه های قیمتی را شکسته ایم و هم خود را زخمی کرده ایم،و بعید نیست که خود،عتیقه ها و زندگی را ملامت کنیم.اما این ملامت کور حلال مشکل ما نیست،کافیست چشمان رابطه های خود را بگشائیم.تا غرق در اینهمه زیبائی شویم.آری همه ما تندیس هائی طلائی هستیم.تندیس هائی که به معجزه عشق زنده ایم.خدایانی که برای سجده هم در آگاهی و عشق اینجائیم.نه برای توهین و تجاوز.بیا تا چراغ رابطه ها را به فهم بازتر کنیم. به رابطه هایمان بیشتر چشم بگشائیم زیبائی را عاشقانه به هم هدیه کنیم.

همه جنگها و آشتی ها،همه تردیدها،رد و قبول ها،در سطح آگاهی ما اتفاق می افتد.مثل توفانی که گاه می آید و سطح دریا را توفنده و بازیگوش،به بازی میگیرد.وقتی سکوت بی خبر می آید و ما را غرق خود میکند،وقتی به اعماق جان خود می افتیم.حیرتی عاشقانه به جان ما چنگ میزند که چگونه اینهمه بسیار،یکیست.آری،در آن اعماق،همه چیز به زیباترین شکل در هم تنیده است.اینهمه بسیار،یکیست،دریا.آنجا کسی نیست که ستایش کند،ستایش شود،هر چه هست ستایش است.و چون دریا در تو جاری شد،سکوتت غنی و مهربان میشود.مهرت بی پایان میشود.و نمیدانی به کدام زبان بی زبان این قطرهای مدعی بازیگوش را به کام ناپیدای دریا فرو بری و دریا کنی.آیا این شعف کمیست که قطره ای غرق دریا شود؟آیا این کم عجب نیست که قطره ای کمتر از دریا طلبد؟چه کسی قطره ای غرق در وهم خود نیست؟!فاصله وهم تا حقیقت چقدر است؟به اندازه نور تا ظلمت؟!

دیدار تنها در عشق ممکن میشود.در غیر عشق ما فقط توهم خود را در دیگری می بینیم.و این است که سوءتفاهم ها زودتر از تصور ما از راه می رسند.اما آنگاه که عشق گریبان فهم ما گرفت،آنگاه که سخن به دام سکوت افتاد.آنگاه که معشوق به معجزه عشق عاریت عاشق،آتش زد.دیدار اتفاق افتاده است.

عشق دریاست و عاشق به همت معشوق به دریائی از عشق می افتد و برخواستن از جادوئی چنین دلکش،آخر چگونه ممکن است؟

حقیقت دریائی از سکوت است و "من"غرق در حرفهائی که این دریای سکوت بازیگوشانه می آفریند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 13:13  توسط خسرو  | 

خیلی دربدری کشیدم برا پیدا کردنت،حتم دارم که تو هم راحت ننشستی،اینم دلم رو می سوزونه،من اینجام،اینهاشم.آهاییییی من من،بچه ها کسی من منو ندیده؟!

چه زخم ها که نخوردم،نزدم،چه طعنه ها که نشنیدم،نکشیدم،دلم اما خوش است که میدانی،ارزشش را داشت!

 

زخم هایم را دست نخورده برای تو آوردم،به نمک هایش خورده نگیر،اخم نکن،نمک زندگیست!

افسرده شدم،میدانستی؟آخر بدون تو،با اینهمه زخم،این که زیاد نیست!

هر بار دلم به یاد تو گرفت و آن را به غریبه ای دادم که شاید فراموش شوی،نشدی چرا؟!

حالا بازم یاد تو اینجا آشوب کرد،بیا ببرش،یا دلم رو،یا که یادت رو،ده یالا !

غریب ولم کردی میون اینهمه آشنا،آخه که چی؟

وای،لحظه دیدار ما دیدنیست،اینهمه تشنگی را چگونه به آب دهم!

بی تو بهشت جهنم است و با تو جهنم بهشت،من من،زندگی بی تو آخر تا به کی، چگونه؟

تو که باور نمیکنی،بی تو زنده ام؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 18:43  توسط خسرو  | 

زندگی بازی انرژیست در هم و محرک این بازی چیست جز ادراک و احساس؟!ادراک و احساس گنجشت آن است و ادراک و احساس انسان این،زندگی چیزی نیست که بتوان آن را ذخیره کرد یا بیش از اندازه مصرف نمود،اگر هوشمندانه به این یگانه ترین بازی نپردازیم،در تاریکی وهم خود بازیچه اش خواهیم ماند.پس بیش از پیش به ادراک و احساس خود مسئول و آگاه شویم تا هر دم از زیبائی این بازی بی توصیف مست تر باشیم.

همه هنر به اشرافیست که بر ادراک و احساس خود داریم.

تصور کن همه زندگی یک اقیانوس است گاه توفانی و گاه آرام،عظیم ترین توفان ها خللی در حضور اقیانوس ندارند.هزار هزار کف و موج می آید و می رود و زندگی همچنان همان است که بود،و ما کف ها و موج های شناور بر این اقیانوسیم.

وقتی با خود و اقیانوس زندگی می جنگیم دچار رنجی کور میشویم همچنان که وقتی همنوا با خود و زندگی هستیم مست شوری بی حدیم.و ما خواسته و ناخواسته میان این همنوائی و جنگ شناوریم.

ما نیاز به این نیاز داریم که عمیقا تائید شویم و تائید کنیم،تملق و تعارف نتیجه انحرافی همین نیاز است که همه ما کماکان گرفتارش هستیم مگر در عشق افتاده باشیم و زیباترین و کاملترین شکل تائید را در آن مزه کرده باشیم.و چگونه میشود در تائید را در عشق مزه کرد و تن به تملق و تعارف سپرد؟!

عاشق به خود وفادار است نه به معشوق،این عجیب و زیباترین اتفاق است که این وفاداری به معشوق جلوه میکند،این نیاز عاشق است که معشوق را برای پرستش خلق میکند.ببین که زائقه های متفاوت در طول تاریخ زندگی معشوق های متفاوتی را خلق کرده اند.

عشق یک جاده تماما یک طرفه است که تصادفا دو طرفه میشود.تصادفا عاشقی معشوق میشود و معشوقی عاشق.اما عموما عاشق عاشق است و معشوق معشوق.و چه بسیار که معشوق از سوز عاشق هیچ نداند و نفهمد.

 

فقط خداوند عریان است.ما چه هستیم جز لباس؟! لباسی از جنس پارچه و چرم،لباسی از جنس باور و فکر، و آنگاه که همه لباسهای خود را به فهم و عشق رها کنیم.چه ایم جز خدائی عریان! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 9:44  توسط خسرو  | 

ای همه دوست جان های من
ای همه دوست جان های "حرفی" من !
ما جز حرف مفت برای هم چی داریم؟!
واقعا که حالم از حرفها بد میشه،هوووف
بالام جانهای من حرفها رو ولش خونیننننن !
دیفانه بشینننننننن
دست بزنین
برقصین
گریه کنین
خنده کنین
همیجور الکی الکی
بعد یه هو می بینین راستی شده،خیلی راستی شده،بعدش مات میشین،منگ میشین،هوووف میشین!
وای به حرضت خدا گاهی سنگ معشوق من میشه،آخه دیفانه تو از سنگ کمتری؟!
عاشق شو و سنگ شو،عاشق سنگ شو،ای عزیز نادیده من تا بدونی برا چی دیوانه و لالم.

 

واییییییییییییییییییییی

یه تمرین باحال

خودتون رو مدام در حالتهای تازه قرار بدین،مهم نیست چه حالت و رفتاری،فقط تازه باشه،و توجه رو به درون ببرین و ببینین کیه که در موقعیت تازه قرار گرفته،"من"تون رو شکار کنین،وایییییییییی یه حالی میده که

لذت ببرید مدام لذت،از غرقه شدن در موقعیت های بکر و تازه غرق در لذت بشید.از رنج های نو لذت ببرید از لذت های تازه لذت ببرید.کهنه ها رو رها کنید.غنچه های با طراوت باغ رو ببینید؟علف های تازه رو ببینید؟واقعا زیبا نیستن؟اونها مدام در کهنه ها می میرن و تازه متولد میشن،شما هم بمیرن.انقد حرف نزنین.نگین درسته،نگین غلطه، فقط هی غرق بشین.هی بمیرین،تا هی زنده بشین.زنده تر بشین.وای که چه مستم از رنجها و لذتهای بکر و تازه ام.وای که زندگی رو موهبتی بی توصیف می بینم.وای که دلم چه میگیره از زندانهائی که خیال میکنینم زندان و نشستیم توش.وای که شکستن در و دیوار این زندان وهمی چه حال باحالی داره وایییییییییییییییییییییییییی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 10:12  توسط خسرو  | 

قاسم جان درویش برای دعوا پا بده نیست!ولش خن(خوون)

من که نقد قاسم جان رو به نسیه درویش خان عفز نمیکنم که

حالا تو به من بگو شیطان کجا هست؟

بگو خدا کجا هست؟

بگو خلقت کجا هست؟

من و تو و اینهمه مخاطب عزیز کجا؟

آیا از خدا تا شیطان زائیده ذهن بیمار ما نیست؟!

ببین قاسم جان کائنات،شعور برتر،خدا،.... و هر اسمی که بخوایم روش بزاریم،همه اونچه ادراک ما که هر روز در حال گسترش هست،خلق کرده،و ذهن ناقص انسان هم به فراخور ترس و نیازش خدا و شیطان و .... و همه چیزهائی که ازش بی خبریم.

راستش هر بار که می بینم یکی یقه خدا و پسرعموش شیطان[تعجب] رو گرفته و بیچاره ها رو هی اینور و اونور میکشه،حالم بد میشه.

یا مثلا میگی نفس،خوب این نفس ینی چی؟نفس آمریکائی،اروپائی،آفریقائی،طالبانی،شیعه آنی!! .... آیا اینها توهمی نیست که به اسم "آموزش"به خورد ذهن پاک و کودکانه ما دادن؟آیا بهتر نیست همه انگشت اتهام رو به سوی همین "آموزش"مریض ! اشاره بریم و یقه خدا و شیطان و نفس رو ول کنیم؟آیا این بحث ها نخ نما شده نیست؟!

آیا بهتر نیست که همه توجه و تلاش خودمون رو متوجه آموزشی هوشمند،فراملیتی و فرامذهبی کنیم؟!آیا بحث هائی بهتر از اینکه هر مرد حق چنتا زن رو داره و یا هر زن با چنتا مرد راضی میشه،وجود نداره؟آیا این اتلاف وقت و انرژی نیست؟

قاسم جان من

به همون حرضت خدا که من دلم میگیره خو،گنا دارم خو

قاسم بهت حسودیم میشه،میدونی چرا؟چون فرصت عالی داری اما حیف که داری مفت هدرش میدی،من به جای تو بودم به جای وبلاگ نوشتنی اینچنینی می رفتم و یه بلندگوی درست و حسابی دست و پا میکردم،اونهائی رو مخاطب اول قرار میدادم که میتونن روی خیلی ها تاثیر بزارن

چرا نمیری تو تلویزیون مناظره کنی؟آیا هلند تلویزیون آزاد نداره؟اگه نه چرا از هلند مهاجرت نمیکنی؟قاسم خیلی بهت حسودیم میشه و ازت دلخور هم هستم.بجم.تا دعوامون هسته ای نشد بجم  [تعجب][رضایت][قلب][بوسه]

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 9:59  توسط خسرو  | 

این متضادها هستن که به هم معنا میدن،تا حالم بد نشه،خوب یعنی چی؟تا دوری بند از بند وجودم رو نگسله،وصال یعنی چی؟تا موانع نباشن موفقیت یعنی چی؟تا تو نباشی،من یعنی چی؟

از همه شما ملت عزیز تشکر ویژه دارم(انتخاباتی بخونین!)اما حرضت عباسی رو من هیچ حسابی باز نکنین،واگر نه مجبور میشم دروغ انتخاباتی بگما،

سک س بیش از آنکه یک گریز از خود و یا تفنن باشد،صمیمیتی ستودنیست،در س کس ما دیگری را تا اعماق ناپیدای خود صمیمانه راه میدهیم.سک س اوج عشق است،چرا که منیت ما به دلخواه ترین شکل در آن محو میشود.

حیوانات در طول سال چند بار سک س می کنند،کیفیت سک س آنها چگونه است که ما برای توهین به هم و سک س،آن را حیوانی میخوانیم؟! آیا حیوانی را سراغ داریم که فکر و ذکرش سک س باشد،آنهم به روش انسانی؟!

عشق بادیست که بی جهت می آید و پیش از آنکه بدانی تو را به بهشتی می برد که حس میکنی همیشه متعلق به آن بوده ای،عشق چشمان خسته ات را می گشاید،پرده وهم به کناری می رود و آن میشوی و می بینی که باید.

به یاد تو می لرزم ای صمیمانه ترین پیوند،ای عشق

در عجبم که دستان سخاوتت چه پربار است ما چه تهی

وای بر من که بی تو چه فقیرم و با تو چه غنی

معشوق فقط و فقط یک نشانه است.آنهم نشانه ای که نیاز به عشق عاشق خلق میکند!

معشوق یک تلنگر است،یک هشدار جانانه،معشوق سرآغاز سفری بی آغاز و بی پایان است.

زندگی میتواند جهنمی باشد سوزان یا بهشتی هوش ربا،کیفیت زندگی با من است.با تو،در این بی مانندترین جشن،ما اختیار داریم که چون پادشاهان غرق لذت شویم و یا چون گدایان غرق رنج.اختیارت را به چه کار گرفته ای؟ 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 9:22  توسط خسرو  | 

مثل مسافری هستم که توی ماشین زمان نشسته و با اونچه می بینه،همزات پنداری میکنه،یه لحظه غرق در شادی،لحظه ای بعد غرق در اندوه،یه لحظه در اوج فهم.یه لحظه در نهایت نفهمی،یه لحظه در اوج نیاز و لحظه ای بعد در اوج بی نیازی،مسافری که مسخ این سفر،خصوصیات رو تاب میخوره

تو منو با لحظاتی در گذشته شناسائی میکنی،آیا من همونم که تو میشناسی،یا اون تو غبار زمان گم شده؟

هویتم هر روز کمرنگ تر میشه،

من کیم،اینجا چه میکنم،چی میخوام؟

گنگی خوابدیده

تو ایرانی هستی،مسلمونی،شیعه ای،مردی،زنی،دختری پسری،خوبی،بدی،زشتی،زیبائی، و من مات همه این صفت ها رو نظاره میکنم.با زبون تو حرف میزنم،میشنوم،اما حس میکنم من همینی نیستم که مجبورم نقش بازی کنم،همینی نیستم که تو میگم،میشنوی و می بینی.

بدون نقاب"خسرو"من کی ام؟واقعا کی؟ تو بی نقابت کی هستی؟

لطفا مجبورم نکن هی همون خسروی دیروزت باشم.من عاشق غریبه هام.غریبه باش آشنای من،تا به آشنائی تو همیشه تشنه باشم.

حرف تازه بزن،حرفی که از جنس جانت باشه،واگر نه سکوت کن،هیچی نگو

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 17:57  توسط خسرو  |