عیدهای زیادی را رفته ای و عیدهای زیاد دیگری را نیز خواهی رفت . تو همواره در حال رفتنی.لذت های زیادی را رفتی و همچنان تشنه و ناکام ماندی.لذتهای بسیار دیگر را نیز خواهی رفت.و رفتن همیشه اصل بوده است.
و عید تنها در ماندن است.این بار در عید خانه کن .عید عین زیبائیست.و تو تنها در زیبائی میتوانی برای همیشه بمانی.و چه چیزی بهتر از زیبائی، به زیبائی خیره شو،در زیبائی محو شو.زیبائی تله زیبائیست. همه می توانند در آن بیفتند.و تا ابد در آن بمانند.تنها اگر بخواهند.اگر بفهمند.وقتی به زیبائی میرسی.همه چیز متوقف میشود.برای کسری از ثانیه حتی.بسته به ظرفیت زیباشناسانه تو .واله ای پدیدار میگردد.در باز میشود و تو در باغ زیبائی به تمامی غرق میشوی.اگر هنر غرق شدن را آموخته باشی.
و عید آغاز میشود.که این عید ها تنها تمثیلی بسیار ضعیف از آن عید میباشد.و چه جائی بهتر از عید.در آن بمان.برای همیشه در آن بمان .و خدا بزرگترین عید است.هیمشه حاضر، همیشه در شعف.همیشه در آگاهی .خدا هرگز پایان نمی پزیرد، همانگونه که هرگز آغاز نشده است.
و تو میخواهی معما را حل کنی .ذهن سریع شروع به کار میکند.چطور ممکن است هرگز نیامده باشدو هرگز نرفته باشد.تو برای بدست آوردن جواب، برای کسب لذت،همیشه در سفری .و همیشه ناراضی،ناکام،درمانده .و این شهامت که بپزیری این ناکامی را،نداری.میگوئی فردا حتما پیدا خواهم کرد،فردا.فردا خیلی ها را گول زده است.تقریبا همه را .این بار شهامت داشته باش و بگو یا همین حالا و یا هیچ وقت،هرگز.بگو من شادی را حالا میخواهم،همین حالا.حالائی به بزرگی همیشه،حالائی که انتها ندارد.و این حال عید است.عیدی که درونت را روشن میکند.و تو نورانی میشوی.بی آنکه سخنی بگوئی،پیاآور نور،شادی و عید خواهی بود. حقیقت از سکوت تو تراوش میکند.و حقیقت به هیچ مدرکی نیاز ندارد.همه از قبل آن را میشناسند.و با دیدنش محو می شوند.محو در زیبائی حقیقت. تو،من،او، ما محو میشود،به سادگی،به راحتی،دیگر مالکیت محو میشود.شناخت در ناشناخت محو میشود.و عید آغاز شده است.و عیدانه ات شکوفه هائی خواهد بود که جانت را و جسمت را عطراگین کرده است و دستان سخاوتت در برابر همگان گشوده می ماند تا هر کس سهم خویش بر گیرد.ماندن در عید را آغاز کن!
