تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

عیدهای زیادی را رفته ای و عیدهای زیاد دیگری را نیز خواهی رفت . تو همواره در حال رفتنی.لذت های زیادی را رفتی و همچنان تشنه و ناکام ماندی.لذتهای بسیار دیگر را نیز خواهی رفت.و رفتن همیشه اصل بوده است.

و عید تنها در ماندن است.این بار در عید خانه کن .عید عین زیبائیست.و تو تنها در زیبائی میتوانی برای همیشه بمانی.و چه چیزی بهتر از زیبائی، به زیبائی خیره شو،در زیبائی محو شو.زیبائی تله زیبائیست. همه می توانند در آن بیفتند.و تا ابد در آن بمانند.تنها اگر بخواهند.اگر بفهمند.وقتی به زیبائی میرسی.همه چیز متوقف میشود.برای کسری از ثانیه حتی.بسته به ظرفیت زیباشناسانه تو .واله ای پدیدار میگردد.در باز میشود و تو در باغ زیبائی به تمامی غرق میشوی.اگر هنر غرق شدن را آموخته باشی.

و عید آغاز میشود.که این عید ها تنها تمثیلی بسیار ضعیف از آن عید میباشد.و چه جائی بهتر از عید.در آن بمان.برای همیشه در آن بمان .و خدا بزرگترین عید است.هیمشه حاضر، همیشه در شعف.همیشه در آگاهی .خدا هرگز پایان نمی پزیرد، همانگونه که هرگز آغاز نشده است.

و تو میخواهی معما را حل کنی .ذهن سریع شروع به کار میکند.چطور ممکن است هرگز نیامده باشدو هرگز نرفته باشد.تو برای بدست آوردن جواب، برای کسب لذت،همیشه در سفری .و همیشه ناراضی،ناکام،درمانده .و این شهامت که بپزیری این ناکامی را،نداری.میگوئی فردا حتما پیدا خواهم کرد،فردا.فردا خیلی ها را گول زده است.تقریبا همه را .این بار شهامت داشته باش و بگو یا همین حالا و یا هیچ وقت،هرگز.بگو من شادی را حالا میخواهم،همین حالا.حالائی به بزرگی همیشه،حالائی که انتها ندارد.و این حال عید است.عیدی که درونت را روشن میکند.و تو نورانی میشوی.بی آنکه سخنی بگوئی،پیاآور نور،شادی و عید خواهی بود. حقیقت از سکوت تو تراوش میکند.و حقیقت به هیچ مدرکی نیاز ندارد.همه از قبل آن را میشناسند.و با دیدنش محو می شوند.محو در زیبائی حقیقت. تو،من،او، ما محو میشود،به سادگی،به راحتی،دیگر مالکیت محو میشود.شناخت در ناشناخت محو میشود.و عید آغاز شده است.و عیدانه ات شکوفه هائی خواهد بود که جانت را و جسمت را عطراگین کرده است و دستان سخاوتت در برابر همگان گشوده می ماند تا هر کس سهم خویش بر گیرد.ماندن در عید را آغاز کن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 15:4  توسط خسرو  | 

ما فقط دو مسئله در زندگی داریم .فقط دو تا .یکی عشق و یکی مالکیت .عشق را که همه می شناسند اگر چه هیچ کس نمی شناسد.و این همه آواز و موسیقی و شعر که پدید آمدند.تنها از عشق سخن می گوید .اما خود عشق هیچ نمی گوید.زبان عشق به گونه دیگریست .هیچ ادعائی در عشق نیست.هیچ حرفی ندارد.اگر چه این همه حرف در مورد عشق گفته شده باشد. و مسئله دیگر مالکیت است که کل زندگی را اشغال کرده تو مالک ساختمانها و ماشینها می شوی تو حتی به ماشینت عشق میورزی! تو خودت را مالک زندگیت می شناسی .مالک دوستانت و حتی عشق را به تملک در آورده ای .این است که نمی توانی بیش از یک معشوق یا عاشق داشته باشی .البته همه اینها در سطح است.و حتی تو در عمق همه را عاشقانه دوست داری .در رفتار هایت نگاه کن وقتی به یک غریبه می رسی چه شور و حالی پیدا میکنی .برای رفتن به مهمانی ها چقدر به خودت می رسی که جلب توجه کنی .تو عاشق شدن را معشوق شدن را بسیار دوست داری اما این دوستی با مالکیت در تناقض هست و باید دلت را مهار کنی .مرز ها را نباید بشکنی.اگر فقط عشق باشد هویت چه بر سرش می آید. تو چه هستی فقط یک عاشق،فقط یک معشوق .و همه عاشق ها یک نفرند وهمه معشوق ها یک نفرند.آنها حتی یک نفر هم نیستند.آنها فقط عشقند.مالکیتی وجود ندارد.من و تو ی وجود ندارد.

ببین چهره ها چقدر غمگین ،ناشاد و رنجور شده اند.زیبائی های کودکانه چگونه پر کشیدند.چون هر لحظه برای دفاع و توسعه مالکیت باید بجنگی.با همه .دوست و دشمن .به شیوه های ماهرانه ای که خلق کردی.و معصومیت  را هر روز بیشتر گم کردی اما هر روز هویت بیشتری پیدا کردی .و هویت و معصومیت رابطه عکس دارند.تصور کن که همه عاشق باشند.همه معشوق باشند.هیچ کس مالک هیچ کسی نباشد.تنها عشق حاکم باشد و جاری .ایا زندگی بهتری نخواهد بود.آیا زندگی جشنی همواره نخواهد شد.تجاور به کجا خواهد  رفت .ظلم به کجا خواهد رفت .اما باور ها و فرهنگ ها حامی حس مالکیت شدند. و ما همواره آموختیم اینگونه باشیم.قلب ها غریب ماندند.و زندگی بسیار بیمار شد.زندگی جهنمی شد که همه قصد فرار از آن را دارند.و این جهنم را انسانی خلق کرد که می خواهد به بهشت برود.و تنها همین انسان می تواند زندگی را دوباره زیبا کند.

چرا هی ماشین عوض می کنیم.خانه را عوض می کنیم .اشیاء را جابجا میکنیم.دکور ها را عوض میکنیم.هر روز دوست داریم چند نوع لباس متفاوت بپوشیم .دنبال چه هستیم .وقتی یکی به ما برسد و بگوید: وای چه لباس زیبائی داری چه خائه زیبائی داری و ..... اگر ما را بپسندند.احساس رضایت عجیبی می کنم .اعتماد به نفسمان بالا میرود .اما بشرطی که هر وقت نیاز داشتیم .به ما بگویند.و همه آن دیگران هستیم که به هم اعتماد تعارف می کنیم.و ما تلاش زیادی می کنیم .که این پاداش ها را همیشه بگیریم .داد و ستد خوبی داریم .و اما اگر اصلا توجه ای به ما نکنند.حتی ما را نبینند.و یا انتقاد کنند و یا توهین کنند.اعتماد به نفس کاذبمان چه می شود.به کجا می رود.و همه این تنوع طلبی ها به خاطر این است که ما از درون تهی هستیم .از عشق بی بهره ایم .و نگاه های ما همواره از هم می گریزند.نکند اتفاقی بیفتد.عشقی از راه برسد.ما آماده نیستیم .جواب دیگران را چه می خواهم بدهم .اینها همه پرسش هائی هستند که اگر باوری و فرهنگی عمیقا ما را اشغال نکرده باشد.از خود خواهیم پرسید.و اگر باور وفرهنگی باشد که ما طوطی تر از این حرفها هستیم که سوال و جوابی با خودمان داشته باشیم .

و پرنده گان بی آنکه بیندیشد آواز عشق سر میدهند.کودکان عاشقانه زندگی میکنند.گلها تنها عطر خود را می پراکنند و توجه نمی کنند که تو آن را دوست داری یا نداری .آنها کاملا خودشان هستند.فقط هستند.و آواز می خوانند.و فقط آواز خودشان را می خوانند.پرنده ای مشهور نیست .پرنده ای بیچاره نیست.آنها فقیر ندارند.آنها هیچ ادعائی ندارند.و انسانها آنها را دوست دارند.که کاش نداشتند.چون دوست داشتن در قاموس انسانها یعنی مالکیت و چقدر این دوست داشتن ها و عشق ها زشت هستند. باید آموخته هایمان را رها کنیم .باید رقابت را رها کنیم .باید توقعات بیهوده را رها کنیم.باید باور ها را رها کنیم.باید بهتر بودن و بد تر بودن را رها کنیم تا دوباره زندگی آن شود که بایدباشد.تا عشق خود عشق باشد.تا دوستی دوستی باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 9:44  توسط خسرو  | 

زن و مرد ندارد ديگر.

 

به کمک باور ها و انتظارات همديگر را له کرديم.

 

و در اين باتلاق عشق نمي رويد.هرگز!

 

مگر دوباره احيا شويم .

 

ما به زندگي مديونيم.

 

قبول کن .

 

زندگي بسيار غريب افتاده است اينجا!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 9:21  توسط خسرو  | 

آشنائی شور است و هر چه بیشتر تو را تشنه میکند.و جدائی یک استراحت میتواند باشد.یک تجدید قوا ،برای یک دوستی صمیمانه تر!

 

بعضی از دوستی ها فرار از خود هم می تواند باشد!

 

هیچ کس برای جدائی دوست نمی شود.اما همه تجربه تلخ جدائی را حس کرده اند و بی باکانه دوستی دیگر می جویند.و انسان ناگزیر است به دوستی،که دوستی درس های فراوان دارد!

 

دلت را آنقدر بزرگ کن که اگر دو دوست سرزده وارد شدند.شرمنده آنها نشوی!

 

دیگری همیشه برای گرفتن و بردن پیش تو می آید.تردید نکن !اگر می توانی کمکش کن و اگر نه صمیمانه عذرش را بخواه .اگر چه سخت باشد!

 

هر کس شروع و پایان خودش هست .با احترام در دیگران وارد شو .و بی اجازه چیزی را دست نزن !

 

و هر گاه عشق فرمان داد.درنگ مکن .درس را به تاخیر مینداز.ممکن است تا آمدن معلم بعدی زمان زیادی را از دست بدهی!

 

و عشق سخت ترین درس ها را به تو میدهد.همانگونه که دشمن !اگر شاگردی قابل باشی!

 

صمیمانه دست همه شما را میفشارم ای دشمنان و دوستان عزیز که مرا به اینجا و اکنون راهنمائی کردید.یقینا تلاشتان ستودنیست.شاید ندانید!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 9:9  توسط خسرو  | 

اگر اشتباها اسم من را در لیست آدم های عاقل ،فهمیده و بزرگ نوشتید.تا سوءتفاهم بین ما بیشتر نشده لطفا خط بزنید! 

 

یه دوست صمیمی،یه معشوقه با وفا و زیبا،یه عاشق از جان گذشته حتی،هیچ چیز نمیتواند به تو بدهد.تنها تو را خالی می کند از هر چیز،هر کس،و هر احساسی.

 

و معجزه دیدار در این است که هیچ،همه هست!وقتی خالی شدی،همه در تو جان میگیرندو زندگی میکنند.اما بسیار متفاوت از آنچه تا کنون میشناسی!

 

چیزی نیست که آن را ترک کنی یا بگریزی فقط درک کن .سایه ها می میرند.و حقیقت پدیدار میشود.

 

بی قراریت برای دوست فقط برای این است که بسیار پر شدی از نغمه های ناجور دیگران و به سکوتی زیبا نیاز داری و تنها یک دوست میتواندتو را لبریز کند از سکوت !

 

از هر چه بگریزی محکومی تا ابد تو را رنج دهد.باید به مصافش بروی و پوچیش را درک کنی!

خوشبختی سایه ایست که می گریزد.از تعقیبش دست بردار.تنها آگاهیت را به آن بتابان !

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 10:37  توسط خسرو  | 

هستی فقط عشق است و اینهمه تجلی عشق است و عشق را مراتبی هست که در انسان از ساده ترین نیاز که همان خون آغشته به غذای مادر هست شروع می شودو جنین سفر عشق را شروع میکند و پس از تولد، مهر مادر و شیری که فقط برای کودک بوجود می آیدو و به عنوان غذا و داروی بدون جایگزین کودک محسوب می شود ادامه می یابد.با گذشت زمان و رشد بیشتر این عشق در جهت های متعددی توسعه می یابد.و جنسیت یکی از بحث انگیز ترین آن جهت هاست .در طول تاریخ در جوامع متعدد باور های حتی شگفتی به این نیاز ساده بشری تنیده شده است .که باعث جنایت های ریز و درشتی که گاه وحشت و شرم مانع بیان آن می باشد،شده است.البته ناگفته نباشد که انسان راه یک شبه را صد ساله نیز نپیموده واین فقط به خاطر انحرافیست که از موضع جنسیت درست کرده است .داستانهای عشقی که در طول تاریخ همواره جایگاه ارزشمند کاذبی یافته ،چون آنسان نیازش را محکوم کرده بود و باید از راه دیگری آن را اغنا می کرد.و می بینم که هر چقدر آن را پنهان تر و ممنوع تر کرد .بیشترخواهانش شدو حتی در نهی کردنش نیز کششی پنهان بود.و تنوع و انحرافی شگرف را منجر شد.و اینهمه لطفه و جوک های جنسی که همه را جذب خود کرده،خود گواهی کافیست.وکودکان پاکی که طعمه این انحراف و پنهان کاری و ممنوعیت شده اند.و زنان و دختران و گاهنا مردانی که به وسیله آشنا و غریب به وحشیانه ترین یا متمدن ترین شیوه مورد سوءاستفاده جنسی قرار گرفتند،دلیلی دیگر.تا از این خواب توهم آلود برخیزیم .وجنسیت را آگاهانه و ناآگاهانه مورد اهانت قرار ندهیم .لابد آفرینش در ایجاد جنسیت دچار اشتباه فاحشی شده است !و باید به خدا تذکر بدهیم ،ما که آن را با کج فهمی و نافهمی به معظلی چنین خانه ویران کن بدل نکرده ایم !وفقط خدا اشتباه کرده است حتما!اما عشق راه خود را می رود علارغم اینهمه پرهیز اجباری !عشق در مسیر تکامل خود بیشتر جنسیت را مخاطب قرار داده و ما می توانیم آگاهانه این بستر را با مهر عجین کنیم.آن را تقدس ببخشیم .و تکریم کنیم.پدیده ازدواج شاید روزی ثمره عشقی عظیم بوده که بین دو نفر حادث شده،و ما که خود را از تجربه عشق محروم کردیم و تنها صورت قضیه را اصل قرار دادیم ،هماره شکست می خوردیم و زندگی را جهنم میکنیم و کک مان هم نمی گزد .و احمقانه وانمود می کنیم که شادیم و خوشبخت .همه می دانیم که  تظاهری بیش نیست،اما وقتی همه در جهنم باشند،حتما باید اینگونه باشد دیگر!و حماقت روزمرگی مان شد.به فردا دل بستیم !فردائی که هرگز نخواهد آمد!و عاشقان را ملامت کردیم .چون خودمحروم بودیم.چون محروممان کرده بودند.و ما پذیرفته بودیم .نمی توانستیم با باور ها و بزرگتر ها در بیفتیم .شهامتمان له شده بود از قبل .آن وقت که کوچکتر بودیم .و احمق ها دیکته می کردند بدون آنکه خود فهمیده باشند.و یاد گرفتیم هر روز موسیقی گوش کنیم ،فیلم بیینیم،آه بکشیم و حسرت بخوریم ،از این زندگی سگی که درست کردیم. و بهتر و راحت تر که دیگران را مقصر اول و آخر این ناکامی ها بدانیم.ما موجودات ذلیل عجیبی هستیم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 11:40  توسط خسرو  | 

هر چقدر  موانع بزرگتر باشند.موفقیت را شیرین تر می کنند.

امروز تو حاصل موانعی هست که دیروز با آن روبرو بودی.

هی موفقیت خودت رو به عقب ننداز .زودتر هر چی می خوای رو بدست بیار و ببین که چقدر احمقانه بوده .اصلا یه کار دیگه کن .لیستی از آدم های که فکر میکنی موفق بودند تهیه کن .و به خودت زحمت بده و برو ببینشون .ازشون بخواه که  نظرشون رو راجع به موفقیت بگن.خلاصه که زودتر این باز ی رو تموم کن .زیاد وقت نداریا.

موفقیت چندان فاصله ای با تو ندارد اگر تنها شهامتت را به همراه داشته باشی.

اگر موفقیت را تنها ایده کنی مجبوری رنج عظیمی بکشی .

و یا زندگی را در تخیلات سیر کنی.

دقت کن وقتت را به چه میفروشی.این ساعت شنی در خوشی و ناخوشی یک سان می رود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 9:16  توسط خسرو  | 

در انبوه نقشهایم گم می شوم، گاهی

طولانی ،اما

بیدار میکنی، ناگاه

می خندم .

فقط

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 8:31  توسط خسرو  | 

ما طبیعی بودن را فراموش کردیم .چرا؟ما روزی کودک بودیم .وبراحتی همانی بودیم که بودیم . می خندیدیم . گریه می کردیم .وهیچ چیز بد نبود.هیچ چیز خوب نبود.چیز ها فقط بودند.براحتی خشمگین می شدیم و نیازی به کتمان خشم نداشتیم .جنسیتی نداشتیم .اگر چه داشتیم .هر کدام از ما دختر بو دیم و پسر بودیم بدون هیچ تعریفی .از سر و کول هم بالا میرفتیم .شیطنت میکردیم . گناه نبود.اخلاق نبود.و ما پاک و معصوم بودیم .کم کم بد و خوب آمدند. دختر و پسراز هم  جدا شدم .لباس های متفاوت پوشیدیم .و در تعاریفی که این دیگران عزیز کردند،هویت گرفیم .و طبیعت گریخت .طبیعت قانون را واخلاق را تحمل نکرد.و ما خشممان را فرو خردیم .یاد گرفتیم برای رضایت دیگران لبخند بزنیم .و شکلات بگیریم .ما خودمان را به شکلات فروختیم .و خبر نداشتیم .و این دیگران از خود بیگانه عزیز چه ارزان خریدند ما را.وما  هر روزکاسب تر شدیم .آنها صاحب ما بودند و چون راه را نمی شناختند ما را هم با خود به گورستان عادت و باور بردند.واینچنین  طبیعت  مان گریخت . لحظه را از دست دادیم .و شادیمان اسباب بازی هایمان شد که هر روز بزرگتر و قیمتی تر شدند. باور ها و فرهنگ ها از راه رسیدند.و ما بیش از پیش مسخ شدیم .گفتند به فرمان ما بخنید.به فرمان ما گریه کنید.همواره تحت فرمان ما باشید تا در امان بمانید.و ما ضعیف بودیم .باید می پزیرفتیم شاید. ما تصاحب شدم توسط عزیزان از خود بیگانه و انباشتیم در خود هر چه را آنها خواستند وهر چه را مجال ابراز ندادند.حالا چه میتوانیم بکنیم.ما درظلمت این همه پندار و عقده  خیلی تنهائیم .فقط میتوانیم بفهمیم .و این فهم را چراغ راه خود کنیم .تا ظلمت را بشکافد این فهم و روشن شود زندگی .ما در اقیانوسی از عشق و برکت خشک لب مانده ایم واین بسیار عجیب است .

شادی را ذخیره کردیم، شد رنج .و ما تعجب کردیم .آخر چطور میشود زندگی را ،شادی را ذخیره کرد.ما همه عمر در کار ذخیر کردن همت گماشتیم و رنج درو کردیم .کاخ ساختیم . و بدون دیازپام نتوانستیم درآن بخوابیم .ما نیازی به توسعه این همه نیاز نداریم .ما در میان نیاز هایمان مدفون شدیم .فقط می توانیم رها کنیم .فقط میتوانیم درک کنیم این زنجیر را،تا معجزه اتفاق بیفتد.وما در دریائی از آگاهی و عشق و ازادی غرق شویم . وهدیه کنیم شادی را به هر کسی، به هر وجودی .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 14:17  توسط خسرو  | 

عشق پرنده ایست که فقط در آزادی میخواند.

سادگی نگاه در انبوه نقش ها گم شد.

عشق سفریست از هیچ به همه و بازگشت به منزل .

اری سفر از هیچ تا هیچ است.

فقط درک این نکته میتواند پایان حماقت باشدو آغاز زندگی.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 10:9  توسط خسرو  | 

آقا زور نزن .مگه زوریه !

آقا یکی عکسشو زده  اینجا،من هیچ نسبتی باهاش ندارما .

دنبال چی می گردی ،نگرد،نیست، من گشتم .

آقا جان پدر مادر آتون این تعارفات بذارید کنار.

ولی چابلوسی خوبه آقا.اگه چابلوسی نکنی که کار پیش نمیره !

اگه نخود چی خورون هم نکنی پس چی کار کنی.راست میگی ا .اینم یه حرفیه .

آقا دوست داشتنم  مگه دلیل میخواد.پس ما چرا هی هر کی و میبینیم چائی نخورده پسرخاله میشیم .

آقا هی حرف مفت از خودتان در نکنید.خوو(ببینم با کی بود این )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 17:24  توسط خسرو  | 

اینهمه حرف فقط میتواند سوءتفاهم را زیاد کند.

راه خانه را گم کردیم .

دوستی اتلاف وقت است و دشمنی حماقت.

اما گل از شکوفه دادنش هیچ نگفت.

بیرون وقتی زیبا میشود که درون زیبا باشد.

گاهی آسپرین خوب است اما درد فقط نشانه هست.

جلوه میفروشیم و توجه میخریم .خوب بازاری داریم !

دوستی یک فریب شیرین است .

جاده عشق فقط یک مسافر دارد.

عشق نردبانیست که به بام میبرد.در پله ها نمانیم .

انتقاد و تمجید سم هائی در بسته های متفاوت .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 11:37  توسط خسرو  | 

ابرهای تیره رفتندوهوا روشن و آفتابیست ،اگرچه هنوز زمستان هست .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 10:6  توسط خسرو  | 

خسته ام و تشنه .از گدائی خسته شدم .چی کار کنم؟
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 9:49  توسط خسرو  |