در بیداری تنها به خواب هائی که دیده ای می خندی.سلطان شده بودی،گدا شده بودی،ظلم کردی،ظلم پذیرفتی.زن بودی،مرد بودی و هر چیز دیگری که تو را آزورد یا خنداند.عاشق شده بوی،معشوق شده بودی.همه و همه نقش هائی بودند که در خواب به واسطه نیازهایت خلق کردی.نه کمتر ونه بیشتر.دوستانت را ودشمنانت را خود نقاشی کردی آنگونه که نیاز داشتی.هیچ کس در خواب تصور خواب بودن و دیدن را ندارد.تنها در بیداری هست که می فهمد کل ماجرا را.و تنها می خندد و نفسی راحت می کشد که چه خوب که بیدار شدم.
ما گم شده ایم .پس باید خود را جستجو کنیم،بیابیم و بشناسیم.ما بیهوده اینجا نیستیم.این جشن بیهوده نیست.اما خروارها باور و پندار و نیاز ما را اشغال کرده است.و ما زندگی را با نیاز های بسیار خود جهنم کردیم.درمیان انبوه خواسته های راست و دروغ دست و پا می زنیم.و هر روز افسرده تر می شویم.باید ذهن را بشناسیم و چیزهائی را که به خوردش دادیم،ندانسته و دانسته ،از ضرورت نیاز یا جهل،ببینیم و بشناسیم .دیدن شناخت می آورد و شناخت آگاهی .و آگاهی ما را از تلاش های زائد بسیاری بی نیاز می کند.در تاریکی پندار و عادت هر حرکتی می تواند اشتباهی مهلک باشد.فرض کنید دراتاقی مملو ازاشیای قیمتی وخطرناک هستیم.و برق قطع می شود،بهترین حرکت چیست؟با هر گام خود را و اشیاء را ویران می کنیم.در هر گام سرنگون می شویم و سرنگون می کنیم.باید بی حرکت شویم،تامل کنیم،صبر کنیم،باید فقط با احتیاط و فقط در حد ضرورت حرکت کنیم،تا نور بیاید.وضع ما بسیار وخیم ترازاین مثال هست.تنهائی وسکوت برای ما بهترین است.حذف رفتارهای عادتی ،شناخت باورهاو پندارها،و بیدار شدن از آنها.باید نوردرون را بیابیم.باید درون را پاکسازی کنیم.از همه اندیشه ها وباورها.ما نمی توانیم نور را بیاوریم.اما می توانیم محیا شویم.می توانیم به استقبال برویم.نیازهای خود را صادقانه و صمیمانه زندگی کنیم.ذهن را مکار تر نکنیم.جنگ زرگری ذهن را فقط نگاه کنیم.ما تا بیداری فاصه ای نداریم.اما ذهن بسیار فریب کار است.باید هوشیار باشیم.
ادواج حماقتی که لبخند می زند و پنهان تخم فاجعه می پرورد!قطعا زشت ترین عمل انسان این ازدواج هست.شاید ازدواج معرف پیوند دو دلداده عاشق به هم بوده است.اما امروز بسیار زشت و جنایت پرور شده است.امروز ازدواج یعنی ناگزیری از میان اینهمه جنس مخالف فقط یک نفر را برای تمام عمر برگزینی.آن هم اگر بسیار مترقی و خوش شانس باشی و پدرو مادرت برایت انتخاب نکرده باشد و یا زیر فشارهای جنسی و روحی دچار اشتباه در انتخاب نشده باشی و فرد ایده الی را برگزینی که در صد این احتمال متاسفانه آنقدرها زیاد نیست.از این پس تو آن مرغ زیرکی که به دام افتادی و باید تحمل کنی.پنهان کاری و دروغ پیشه سازی.لبخند دروغ بزنی و ببینی.مگر تا کی میتوانی حتی آن را که خود انتخاب کردی صمیمانه دوست داشته باشی.چرا با قل و زنجیر رسوم و قانون دریک خانه هستید؟پس چرا به بهانه های متفاوت از او می گریزی.چرا کارت را.روزنامه را.تلویزیون را و بقیه چیز ها را بهانه می کنی.که کمتراو را ببینی.چرا در چشمانش نمی نگری وچرا همکلامش نمی شوی.چرا تن صدایتان مهربان نیست.چرا تنها وقتی می خواهید به مجلسی برای مهمانی بروید خود را می آرائید.چرا در نگاه هم غرق نمی شوید.چرا مشکلاتت محو نمی شوند.چرا حرفهایتان را از هم پنهان میکنید. و وقتی نیست به قول معروف نفس راحت می کشید؟چرا وقتی جوک های جنسی را راجع به فلان کس می شنوید نیشتان تا بناگوش باز می شود شما که مشکلی ندارید، یا دارید و شهامتتان له شده!بچه ها وبال گردنتان شده اند.حوصله حرف دیگران را ندارید.موضوعات جنسی جائی جوک شدند و شما خندیدید و جائی جنایت های وحشتناکی شدند که گریستید و پنهان کردید.و داغش هنوز می جوشد.این جوک ها که فقط با آن می خندید،تنها نتیجه حماقت هست.حماقت من،تو،ما.این جوک ها حکایت از زشت شدن زندگی دارند.اینها می گویند زیباترین نیاز انسان چنان زشت شده است که فقط باید پنهان شود.و خاموش زخم جنایتش را باید شست که ننگی غیر قابل پاک شدن هست.این جوک ها می توانند درسهای زیادی را بدهند فقط برای کسانی که گوشی برای شنیدن دارند.نه آنها که فقط ادعای انسان بودن دارند.آیا سطحی شدن زندگی بخاطراین نیست که خیلی چیزها را می دانیم و ازهم پنهان میکنیم.و نگران هستیم که بقیه بفهمند، ما هم مشکل داریم.خودمان را پشت کارها پنهان می کنیم.تلخند مسخره ای تحویل می دهیم و مدام خود را در چابلوسی و تعارف و پشت سر دیگران حرف زدن مشغول کنیم.تا مباداحرف دل بی اختیار بیرون نریزد.سخت ترین کار امروز نگاه کردن در چشم دیگریست.حتی اگر آن دیگری بسیار نزدیک باشد.آخر چشما در دروغ گفتن مهارت زیادی ندارند و زود لو می روند.اما راحت می توانی دیوار را نگاه کنی و هر چه خواستی سرهم کنی.اصلا کسی گوش هم نمی کند.تو می گوئی ،او هم می گوید.یا به نوبت.اما گوش کردنی در کار نیست.نترس این مشکل فقط مال تو نیست.همه دروغ می گویند و این خوب است!همه بدبخت هستند تو تنها نیستی و این جای شکر دارد!همه برای فرار از این مسیبت به تنوع در خانه و ماشین و اسباب منزل پناه آوردند!و این زندگی را قابل تحمل کرده است.من هرگز ندیدم که عاشق ومعشوقی به هم تعارفهای دورغین بگویند.من هرگز ندیدم که عاشقان وقتی به هم رسیدند از دیگران حرف بزنند.آنها در هم محو می شوند.و اگر حرفی باشد فقط مال خودشان هست.من ندیدم عاشقان به چیزی غیر معشوق فکر کنند.کاری که تو در ازدواجت شاید فقط ساعتی یا چندروزی انجام دادی.و دیگر یادت رفته .فقط حسرتش مانده .و بچه ناگزیر می آیند تا این جهنم را قابل تحمل کنند.وای چه مسیبتی بر انسان رفته که بچه ها فقط برای قابل تحمل کردن این زندگی می آیند معمولا هم تصادفی و اتفاقی!بدون برنامه .میهمان عزیز ناخوانده .اشتباه.آن وقت که تشنگی نیازدرحدیست که هرتفکری خاموش است.و یا باورها و خودخواهی تداوم نسل ضرورتی غیر قابل اجتناب می شود.اگر بچه نیاید سلطنت این نسل در زمین منقرض می شود.و این نسل چه خدمتها که به زندگی کرده است!و بچه ها چرا محمد بیجه می شوند. خفاش شب می شوند.دزد می شوند.قاتل می شوند.بزهکار شوند.پزشک می شوند با عقده ای در گلو.مهندس می شونداما با حسرت زندگی می کنند.خیلی چیزها می شوند.خیلی کس ها.فقط خودشان نمی شوند.و این تاسف برانگیزترین است.بچه ها چرا عقده ای می شوند .چه کسی می خواهد جنایتکار به زندگی تحویل بدهد؟چی کسی،یقینا هیچ کس.اما اینهمه جنایت پنهان و آشکار کار کیست.قانون هائی که هر روز متولد می شوند چرا رشد فزاینده جنایت را خاموش نمی توانند بکنند.کدام جنایت کار پس از بازداشت از جنایت دست کشید.واما بدان که همه انسانها بقدر کافی جنات کار هستند.بیش از حد کافی .تنها فرصت و امکانش را نیافتند.قبول کن دوست من .همه به قدر توانشان در ذهن خود مرتکب جنایت می شوند.نقشه ها می کشند.اما ترسو بودن خیلی ها را در جنایت ناکام کرد!وقتی شعله عشقی روشن نباشد تو چه کاری غیر از جنایت می توانی بکنی .حالا فرض کن جنایتی عمومیت یافته و همه انجام می دهند و کراحتش ریخته.اما غیر جنایت هیچ کاری نیست.ببین این زندگی به چه فلاکتی افتاده .تو مجبوری برای فرار از نکبتی که در درون خود انباشتی به بیرون یورش ببری.و چه می کنی غیر اندوختن .مثلا پول را.مثلا علم را .و اتیکت می گیری .بیش از نیازت از زندگی انبارمی کنی.و بیمار می شوی .جسم و روحت بیمار می شود و زندگی بیمار بزرگی شده است.ذخیره خود را می بختشی که اعتبار را افزایش دهی و بهشت بخری .کرامت ذخیره کنی.و درون همچنان گندیده ترمی شود.ببین که انسانها چگونه فقط در ترس و تاریکی جهل و پندار هم را می درند و یا از هم می گریزند.ببین چگونه ترس و تردید جنایت جای عشق و آگاهی را اشغال کرده.و مسئولش فقط ما هستیم.زمین تنها خانه ماست.ببین که همه ناگزیر شده ایم روباه مکاری شویم تا نیازهای راست و دروغ خود را تامین کنیم.چابلوسی ها را می بینی .تعارفات دروغین را می بینی.در دل چیزی داریم و بر زبان چیز دیگر.فقط نگاه کن که چه معجونی شده ایم.ما می توانستیم زیبائی زندگی را مضاعف کنیم.ما می توانیم این زمین را هر هر لحظه نو می شود.زیبا زندگی کینم.بهشت همین زمین می تواند باشد.ما جهل و نادانی هر لحظه قربانی می گیرند از این رمه انسانی.و این رمه پذیرفت که تقدیرش این است.مذهب بسیار دروغ شده است .مذهب زیباترین می توانست باشد.اما زشت ترین شده است.چرا که همیشه مورد سودجوئی عده ای نادان قرار گرفته .و انها نیز نیاز به ترحم دارد.کسی که انبانی پر داشته باشد و گرسنه بخوابد یقینا هم فقیر است و هم احمق.و بسیاری چنینند.مهم نیست چند کتاب در خانه و یا خود ذخیره کردباشیم.مهم نیست چند خانه و ماشین و شغل داریم.مناسباب اجتماعی ما چقدر است.ولی مهم است که روزی اگر شده نیم ساعت،آری فقط نیم ساعت با خود خلوت کنیم.و در این نیم ساعت چیزها را به خودت راه ندهیم،تنها بمانیم.و معدل بگیریم از خود و اگر تنها در آن حال خود را نمره قبولی دادیم.قبول هستیم.نه آن که در بیرون ما را با القاب صدا می کند برای نفع خود.و ما باد کنیم که فلانی مرا خوش خواند.گیرم که همه مردم مارا خوشبخت بخوانند.و حسرت ما شدن دیوانه شان کند.خودمان که می دانیم.چه هستیم. چه معجونی در خود داریم! پس فریب ندهیم و نخوریم.شکم آنقدرها گرسنه نیست که چشم هست و ذهن می گوید!عشق و آگاهی را از چشمه زلال نوریکه در درونمان می جوشد و یگانه راه سرور،بجوئیم و آن را زندگی کنیم.
اینجا نگاهی می خندد.
سکوت پس از توفان زیباست.
من به اینهمه سرگردانی نیاز نداشتم.
نیازهایم مرا به هر سو کشانند.
هر کس در سر سودائی دارد.خوشا آنکه سوداهایش فرو ریخت.خوشا آن کس که هم سودایش را یافت.محبوب نازنینم .خوشا آنان که صداقت خود را قربانی نیاز نکردند.خوشا آنان که شهامت رفتن به عمق خویش را یافتند.خوشا آنان که در سطح روابط خود را نیالودند.عزیز دل می دانی چرا همه از هم سر خورده هستند.می دانی چرا همه در انبوه دوستان خود تنها هستند.چرا اینهمه ناله های عاشقانه دیگران را فقط تکرار میکنند و رنج می برند.چون زندگی در سطح جز رنج ارمغانی ندارد.فقط کسانی که شهامت رفتن به عمق خویش را داشته باشند و کسانی که دوستی های آنها ازاعماق وجودشان شعله گیرد می توانند همای سعادت و شادی را درآغوش گیرند.آغوش ها در سطح بسیار موقتی هستند.و چون کسی به عمق نمی رود و کسی را به عمق خود دعوت نمی کند.تردید و دروغ اعتباری کاذب اما فراوان یافته .و تمام خانه هائی که دراین باتلاق ساخته می شود سست و لرزان هستند.و هیچ قانون و سنتی نمی تواند آن را محافظ باشد.زنجیر هائی که قانون و سنت می سازند بسیار پوکیده تر از آن هست که بتواند این چهره های دروغین را آرامش دهد.و کم جنایت در این خانه های تزئین شده اما سست حیرت نیافریده .کم قلبی نشکسته .عزیز دل کسی به امید بدبختی با کسی دوست و یا هم پیمان نمی شود.و این سیل ناکامان که در تاریکی به هم زخم می زنند حکایت از فاجعه ای اسفبار دارد.هیچ مادری کودک خود را محمد بیجه نمی خواسته.هیچ مادری.سنگدل ترین انسانها در دلشان حداقل برکودکان خود ترحم و مهربانی دارند،که اگر هم ندارند باز گواه آشکار تری از جهل آشکار در میان این انسانهای جاهل اما متکبر هست.و هر چقدر که جهل بیشتر باشد تکبر بیشتر میشود.و فاجعه دهشتناک تر.هیچ کس رنج را دوست ندارد.اما همه در آن غرق هستند.مصنوعی بودن،پشت گوش انداختن و پنهان کردن زخم هرگز چاره ای نبود بر این زیان آشکار.خفتگان را بر هم هیچ عدالتی و انصافی نیست.هر کس در سودای خود زخم می زند دیگری را.هیچ کس خود را در جای دیگری نمی بیند.همه یکدیگر را لگدمال می کنند به واسطه نیاز.این همه زخم بس نیست.این همه رنج کافی نیست.باید شهامت به درون رفتن را بیابی.اگر زندگی خود را بر سر آن بگذاری .سود کردی.اگر تنها یک ساعت از زندگی خود را با چشم باز و دلی عاشق سر کنی .اگر حتی لحظه ای بیداری جانت را نوازش کند چنان ولوله ای بر پا میکنی .چنان عاشقانه آن را پی می گیری که هیچ کس توان شبهه ای در تو را نمی یابد.چنان غرق در سرور و آگاهی می شوی که حدیث دیگران تنها تو را می خنداند.آنها که تو را دیوانه می خوانند خود دیوانه ای جاهل هستند که تنها از زندگی رنج را فهمیدند.رنج هویت زندگی آنها شد.سر در جیب خود کن.وقتی نور دلت را دیدی فریاد شادی بر همه هدیه کن.زندگی بسیار فقیر شده است.زندگی زیر دست و پای اینهمه نیاز دروغین مرده است.برخیز و زندگی را زیبا کن.جنسیت همه را قربانی خود کرده است.همه را.کودکان،زنان و مردان .مهم نیست چقدر لاف می زنند.در اعماق خویش تنها حسرت دیروز می خورند و امروزی که دارد به دیروز می پیوندد.تو را عاشقانه دوست دارم.من به عشق تو نیاز دارم.و هر چه آگاهی تو بر خودت بیشتر شود من مجنون تر می شوم.و نهایت برای من این است که نیلوفر وجودت شکوفه کرده باشد.و من غرق در تماشا ابدیت را لمس کنم.و این کلمات چقدر حقیر هستند.و من چگونه بگویم چه چیز رنجم می دهد.تصور کن همه ما بیل گیتس باشیم.همه ما راک فلر باشیم.و همه ما کاسه گدائی در دست ته مانده کاسه هم را چشم نظر داشته باشیم.مهم نیست چقدر در انبان داریم .مهم این هست که هنوز کاسه در دست ما هست و نگاهمان بیرون را می کاود.شاید سکه ای بیاید.تنها شاید.انسان بشدت بیمار است.و بیماریش زندگی را به مخاطره انداخته است.رنج من این است .من دلم می خواهد همه پادشاهی خود را ببینند.همه .همه آغوش صدق و محبت به سوی هم بگشایند.همه بهشت گمشده خود را بیابند.بهشت آنقدر فراخ هست که همه در آن زیبا زندگی کنند.من همه را فقط در بهشت می خواهم.و تو همه هستی.وهمه تو هستند.عزیز دل من تعارف سم است.چابلوسی سم است.همه باور ها سم هستند.و خیلی وقت ها ما بی خبر می خوریم.بر حسب عادت.عزیز دل من عادت سم است.خطرناکترین سم ها.همه سم ها را با سم عادت می خوریم.بی شهامتی سم است.و شهامت را در بیرون نمی فروشند.هیچ جا.هیچ کس نمی تواند آن را هدیه کند.باید این هدیه را خودت به خودت بدهی.فقط خودت .تمام عشق من می تواند تنها بهانه ای باشد که به درون بروی .بیشتر از قبل و شهامت پنهان در عشق و آگاهی را به خود هدیه کنی.عاشقانه تو را می بوسم.من نیازم را عاشقانه به تو اعلام می کنم.من هیچ حقی بیش ازاین برای خود قائل نیستم.من تو را به بازی عشق علارقم میلت فرا نمی خوانم.که زندگی جهنم این نیاز نیز هست.تنها خودت باش.تنها خودت بمان .هیچ تحمیلی را نپذیرهمانگونه که خود را به کسی تحمیل نمی کنی.عشق تنها محصول آزادی و آگاهی هست.باقی عشق ها در سطح اتفاق می افتند.اگر چه زیبا هستند.اما عمق ندارند و زود گسسته می شوند.هر چقدر که به عمق بیشتری بروی کیفیت عشق و آگاهی تو خیره کننده تر و زندگی از برکت وجودت سرشارتر می شود.تو را من چشم انتظارم به بازی عشق.
محبوب من سلام .
وقتی تو رنجی داشته باشی .یقینا آن رنج مال من هم هست.برایت عشق و آگاهی بیشتر طلب می کنم.عزیز دل بدان که همه کارهای بیرون فقط یک نمود است.یک نمایش ظاهری که اگر در درون ریشه نداشته باشد.فقط فریب می شود.و امروز کم ادم ها خود را فریب نمی دهند.و مجالس شادی های امروز عموما با مخدرو الکل تغذیه می شوند و این شادی چقدر میتواند طولانی باشد؟فرودی سخت تر از هر بار پیش.و مصرف بیشتر هیچ،علاج دائمی نیست.و این را همه می توانند ببینند.همه گره هائی کور در درون داریم .نقاط تاریکی که بشدت از آن می گریزیم ،و تا بگریزیم،آن تاریکی ها،هستند و نمی گذارند شادی از چشمه درون بجوشد.ناگزیز هستیم آن چشمه را لایروبی کنیم.تا کی می توانیم به تنوع درلوازم منزل و ماشین و دوستی های ناکام پناه ببریم .به درون خود برو.تاریکیش در ابتدا تو را می آزارد.من عمیقا تو را عاشق هستم واین شعله عشق تنها هدیه من می تواند باشد،آن را با خود به درونت ببر و ببین.تاریکی ها دوامی ندارند،چون دروغ هستند،چون توهم هستند.مثل کابوس های کودکانه .کافیست به سمت آنها بروی.می گریزند.و محو می شوند.بی هیچ اثری ناگوار.اما شهامت اولیه تو مهم هست.با تمام عشقی که به تو دارم نمی توانم بیش از این همراهیت کنم دراین سفر.وقتی نور درون خود را،شادی فزاینده درونت را دیدی دیگر به هر غمی خواهی خندید.من خواهان این روز تو هستم.مرا ناکام مکن.
عشق نیازی هست که شدت یافته و زندگی عاشق را تسخیر کرده است.عاشق همه چیز را در معشوق می بیند. یعنی عاشق اختیار خود به اختیار یا بی اختیار به معشوق وا می نهد.و عشق زیباترین مراقبه است.چرا که دقدقه های روزمره رنگ می بازند.داشت و نداشت بی معنی می شوند.شاه و گدا فرقی ندارند.و عاشق حسود است.عاشقان را رعایت کنید.و عشق زیباست.عاشق شوید.اگر چه شما را به ورطه نابودی ببرد.تا بود دروغین نابود نشود کار راست نمی شود.عشق زمین بایر تو را زیر و رو می کند علف های هرز تو را می اندازد.زیبائی مصنوعی تو را متلاشی می کند.و اگر تاب آوردی .اگر متلاشی شدی و خندیدی اگر تسلیم عشق ماندی و فرار نکردی .شکوفه های عشق و آگاهی درونت را آذین می کنند.تو حافظ می شوی.تو مولوی می شوی .تو آن می شوی که باید.عشق سیاه و سفید نمی شناسد.عشق بالا و پائین نمی شناسد.باید ببینی که تنور عشق را چقدر تاب می آوری .خام به درونش می نشینی .و عشق تو را می پزد.عشق تو را می سوزاند.و خنده مستانه و رقص حضورت زندگی را معلم می شود.زبانت شیرین می شود.همه حرفهایت بوی عشق می گیرد.عشق کیمیائی هست که خاک را زر می کند.عشق هست از تو می ستاند.عشق علم و فضل قلابی تو را می گیرد.عاشق تو را نهیب می زند که "بر حذر باش که سر می شکند دیوارش"عاشق تو را به مستی کوی معشوق می خواند.با زبان نفی.اسباب بازی هایت را فرو بگذار.هیچ کس از بازی با آن سیر نشد.در خانه عشق بکوب که زندگی بسیار خالیست بی عشق.وقت تنگ است.بشتاب.
دوستان بیائید خصوصیات ذهن را بشماریم .یکی دو تا را من می گویم .بقیه را شما .یادتان باشد خوب هایش را برای شما گذاشتم .
ذهن غرغرو
ذهن دیوانه
ذهن مسخ شده
...
ذهن معجزه بزرگ
ذهن آئینه
لطفا از غذا خوردن سیر نشید.
لطفا از جمع کردن اسباب بازی های بزرگ و کوچیک دست بر ندارید.
لطفا مثل بقیه به نقش هائی که می زنید فکر نکنید.
لطفا روز مرگی و عادت را ترک نکنید.
لطفا چابلوسی را ادامه بدید.
چون اگراینها را از دست بدهید، تنهائی بزرگی در انتظار شما هست.
برگشتن از این تنهائی بسیار سخت تر از رفتن به داخل آن هست.
من هیچ کاری برای انجام دادن ندارم .هیچ حرفی و مقصدی ندارم .من فقط بازی می کنم .حرفهایم بازیست.کارهایم بازیست.و چقدر خوشحالم .من همه را همبازی خود می خواهم .
رقص در میانه این میدان چه حالی دارد.وقتی مستانه می افتیم مستانه می خندیم مستانه می گرییم .وقتی کاسبان امروز و فردا با حیرت نگاهمان میکنند.و زیر لب "دیوانه" می گویند.آنها فقط همین حرف را درست فهمیدند.و ما رقصمان شدت می گیرد و آنها می گریزند.
همه مشکلات مربوط به احساس های سرکوب شده و هدف ها هست
زندگی یک بازی زیبا و هیجان انگیز هست که به کار و قانون و عادت و باور تقلیل پیدا کرده .و هر چقدر بیشتر زندگی را بازی نکنی رنج و مصیبت بیشتری نسیب میبری .
تا زمانی که مجبور باشی در سلام گفتن و تعارفات دروغین رد و بدل کنی .تا زمانی که چابلوسی را نشناسی و یا بشناسی و به آن دل ببندی برای فریب خودت و یا دیگری.تنها لذتی شور نسیبت خواهد شد که تشنگیت را بیشتر میکند و سرگردانیست را .
اگر بیش از نیازت خود را از امکانات زندگی انباشته کنی تنها حمال آن خواهی شد.
آدم ها تند و تند با اشتیاق برای فتح یکدیگر اقدام میکنند و تنها پس از فتح می فهمند که آن قله مهم را هنوز شناسائی نکرده اند.بسیاری مردند و آن قله مهم را نیافتند.
کسی که اول خود را فتح نکند در فتح دیگران فقط رنج بر خود هموار میکند.
بیچاره کسی که بخواهد خوب باشد!
اگر زیرک باشی فریب کلمات را نمی خوری.
خوشبخت کسی هست که با قانون خودش زندگی کند.و بدبخت کسی که منتظر فرمان دیگران می ماند.
دیگران فقط می توانند تو را لگدمال نیاز هایشان کنند.هشیار باش.
زندگی را بازی کن اما هوشیار.
کاسب کار همیشه یک چشم به آنچه ندارد دوخته است و چشم دیگر به آنچه دارد.آن را برای بدست آوردن و این را برای از دست ندادن .و زندگی از دست میرود.
بدون زمستان بهار ی وجود ندارد.مرگ زمستان زیبائی هست که گاهی نفرین می شود.
باید انقلابی دوباره شود باید هر لحظه انقلاب شود و نه در بیرون که در درون .باید آگاهی رشد کند .باید باور ها سوزانده شود.باید زندگی از زیر یوغ باور و خرافه رها شود.باید هر کس خودش شود.باید زنجیر هزاران ارتباط ناگزیرازگردن انسان باز شود تا خندیدن آسان شود.تا دوست داشتن بی دلیل گردد!تا انسان مجبور نباشد مهرش را به خواص بدهد باید همه مورد لطف و مهرقرار گیرند.باید نیازهای زیبا از اسارت پندار بیرون بیاید تا زندگی جشنی شود.بایدهر کس تنها سهم خود گیرند.تا کسی نیازبه بخشیدن و سخاوت نداشته باشد.ایده بخشش ایده ای بسیار ظالمانه است.برای آنکه ببخشی باید بستانی.بیش از نیازت .و آن را ذخیره کنی در خود و به آن کس ببخشی که دوست داری .همه آن مسخره است.تو چه نیازی به انباشتن داری.من چه نیاز به انباشتن دارم .زندگی از این ایده های زشت انباشتن و بخشیدن جهنم شده است.اگر هر کس تنها سهم خود از زندگی بگیرد هیچ نیازی به بخشش نیست.هیچ نیاز به جمع آوری نیست.و کسی مجبور نیست تا کمر خم شود و چهره خود تکیده کند .تا مازاد و پس مانده نیاز دیگری را به منت گدائی کند.دوستان انسان به جهل این بهشت را جهنم کرده است.آنها که خود را انباری کرده اند تا نیاز سخاوت خویش به رخ دیگری بکشند .سخت به بیراهه رفته اند.آن که می بخشد و آنکه می ستاند نیازمندانی بیش نیستند.اما هر یک کالای خاصی را نیاز دارند .یکی آذوغه و دیگری توجه و ستایش.تنها انسان در بیداری از جهل و پندار می تواند زندگی را جشن کند .و من از رقصیدن در تنهائی خسته شده ام .نیاز دارم که جهان را یک جشن با شکوه ببینم .من سخت نیاز دارم و کمک می خواهم.
اگر کیفیت تنها بودن را در خود پرورش ندهیم ، ناگزیرمی شویم تنها ماندن را تاب بیاوریم و
زخم هزار ارتباط ناقص را تحمل کنیم .
زندگی هیچ عجله ای برای آموختن ندارد.تنها درس هایش را تکرار می کند.
شناخت نیازهای واقعی و کاذب چندان دشوار نیست،کافیست طوطی وار رفتار نکنیم!
در شهر مغازه های متعددی وجود دارد اما دلیل بر آن نیست که حتما به آنجا برویم و با هر
مصیبتی که شده چیزی بخریم چون فلانی خریده است و ممکن است ما عقب بیفتیم .زندگی رقابت نیست.جشن است.و تلاش های بیهوده، تنها فرصت ما را برای مشارکت درآن نابود می کند.
نگاه کردن بدون دخالت ذهن هنری هست که فراموش کردیم .وقتی در طبیعت قرار می گیریم و ذهن کمتر دستاویزی برای چسبیدن پیدا می کند.لذت حضور و رهائی از دقدقه های ذهن را تجربه می کنیم.اما دوباره ذهن حاکم وجود ما می شود و اگرها و اما ها و شایدها سر می رسند.
خوشبخت کسی هست که نیازش را به درستی شناخت و آن را زندگی کرد.سرگردان اینهمه تنوع نیست و حسرت آن نمی خورد.
ما توسط کسانی پر شدیم که اطلاعات درستی نداشتند.زندگی آنها باور هائی بود که از گذشته خود به ارث برده بودند.آنها ما را واقعا دوست داشتند و این نهایت کاری بود که می توانستند بکنند.آنها باورهایان را به ما تزریق کردند و این تزریق هنوز ادامه دارد.
هر چقدر باور های بیشتری داشته باشیم .از زندگی محروم تر می شویم.باور ها قالبهائی
هستند که ما از گذشته حمل میکنیم.و زندگی هرگز در قالب جای نمی گیرد.
وقتی به دیوانه خانه رفتی فقط به قدر ضرورت باید آنها را رعایت کنی.کمترش تو را آسیب
می رساند.بیشترش هم تو را از هدفت باز می دارد.و حقیقت تلخ اینکه همه در این دیوانه خانه بزرگ برای هم خط و نشان می کشیم!
همه عشق و آگاهی را می خواهند وراههای متعددی را آزمودند.باید بطالت همه راهها یقین شود تا توکل میسر گردد.تا از دل تاریکی وهم، حقیقت عشق،آگاهی و سرور حیرت بیافریند.
عشق و آگاهی حقیقت محض است و برای رسیدن به آن باید خود حقیقت شویم رها از همه پندارها.
انسان دیریست که از رویاهای شبانه به رویاهای روزانه غلت می زند و بیداری تنها
خاموشی ذهن است که غیر ممکن می نماید!
تا شهامت رویاروئی با نیازهای خود را نداشته باشیم و آن را کامل زندگی نکنیم.از آن رها نمی شویم .همیشه آن را در تاریکخانه ذهن نشخوار میکنیم.و آن،هیولائی می شود که هرگز توان روبرو شدن با آن را نداریم .
چرا مرگ چنین زشت شده است که یا از آن فرار می کنیم و یا به آن می گریزیم!
مرگ زیباست مثل زندگی .اگر زندگی زیبائی داشته باشیم .مرگمان زیبا خواهد آمد و اگر نه هر دو زشت هستند.آنقدر که نمی دانیم از دامن کدام به کدام پناه بریم .
