همیشه شب نیست،همیشه روز نیست،ولی زندگی همیشه هست.در قهر،آشتی،رنج ،لذت و بسیاری دیگر.اما همه در سطح،وقتی بیاموزیم به عمق رفتن را،استراحت زیبائی ما را نوازش خواهد کرد،تنها درعمق.
ب
ببین بهار چه زیبا از عمق زمستان بر می آید!و زندگی از دل مرگ .همه کهنه ها ناگزیر رفتن هستند.و نو تنها با مرگ کهنه آغاز می شود.
با خاموشی ذهن راز بزرگی را آشکار می کند.ما ذهن آشفته خود نیستیم.این فقط یک همزاد پنداریست.یک فریب.ما حتی اگر ندانیم جاودانه ایم.حباب هیچ عمر درازی ندارد.و اقیانوس همیشه کف آلود.
در رویاهای شیرین همیشه می خندیم و در کابوس ها همیشه می لرزیم.اما فقط گشودن چشم، نفس را عمیق، راحت و لذت بخش می کند.
.
عشق و آگاهی سهلی که ممتنع می نماید.
اگر دروغ گفتن را نیاموزی، به دردسر می افتی.
اگر دروغ شیرین نبود کسی فریب نمی خورد.
هیچ دانه ای بی دام نیست.
همه در هم به طمع می نگرند همانگونه که در غذا.
بیدار ماندن در رابطه ها سخت است اما بسیار لازم .
کجاست بتی که مرا از من فارغ کند.
بنده را چه به اختیار.
عاشق فقط معشوق می بیند.
همه آبیم اما تشنه و ناکام .این بزرگترین رنج و جهل زندگیست.همه از چشمه های خیالی
آب می خوریم و چه حق به جانب تعجب می کنیم از تشنه تر ماندنمان!
هر کلام و کاری در عشق غایت زیبائیست و بدون عشق،بیهودگی.
رنج زمانی آغاز می شود که جهل و خود خواهی تملک و دلبستگی را زنجیر می کنند.و آن تملک و دلبستگی می تواند نان باشد ویا خدا!
هیچ ادعائی نمی تواند باشد.اینجا فقط بازیست .و من در تنهائی و جمع فقط بازی می کنم .من بسیار از قیل و قال خسته ام.و نگاهی می جویم که عمیق باشد و بتواند نفس سرکش مرا که حالا به زنجیرهای طلائی دل بسته است در خود غرق کند!
سلام عزیز من.مرگ زشت می نماید چون زندگی زیبا نیست.زندگی در چنبره وانمودهای بیهوده افسرده شده است.و آرزو ما را لنگ لنگان به فردا می کشاند.همه امید را دوست دارند،امید مخدر بسیار قوئی هست،امید یعنی مهم نیست که امروز چقدر رنجور و درمانده هستم .فردا ممکن است روزی شاد باشد،وتنها ممکن است ،و این ممکن ناممکن آنقدر نشخوار شده است که تمام زندگی را بلعیده است.شاعر بیهوده نمی گوید"خوش بود گر محک تجربه آید به میان...."چه کسی بر نفس خود مراقبت کرده است.که این بادکنک چگونه و چرا و تا کی پر و خالی می شود؟!ما این بادکنک عزیز را فراموش کردیم تا آرزوی قصرهای نداشته رنجمان باشد.ما فقط خوانده ایم که دوست از ما به ما نزدیک تر است.ما بسیاری چیزها خواندیم."خوش بود گر محک....."و دوست هر لحظه خواب ما را آشفته میکند،و هر لحظه عیش ما را خراب. براستی چه جای امن و عیش، که هر لحظه جرس فریاد می دارد ای رهروان خواب آلوده به چه مشغولید.دوست در قهر و آشتی خود را به ما می نماید و ما سخت به پندارهایمان و عادت هایمان مشغولیم و فرصتی به ندای دوست نمی دهیم تا کار خود کند!تمام دانسته های ما عصائی بیش نیست برای نابینائیمان،و کاش نابینا بودیم !ما چشم خویش چنان بستیم که تصور بیداری را جنون می دانیم.و روزمرگی علاج بیهوده ای بر جنون زیبای بیداری شده است!خفتگان هیچ بیداری، را تاب نمی توانند آورد و تاریخ بسیارگفته است و ما تنها در خواب خواندیم که بیداری حلاج چه بهائی داشت!که حلاج ها دیوانگانی شدند که سنگسارشان اجرها پیدا کرد!امروز حلاج ها می تواند تنها نشخوار ذهن ها باشد.ما اشعار زیبائی را حفظ کردیم ،ما طوطی های بیچاره ای هستیم.ما بیداری را تنها در خواب نشخوار می کنیم،آن را لالائی خواب پریشان خود کردیم.چرا شدن محال می نماید.چرا؟تا کی باید وصل دیگران را شادی کنیم.از این خوان گسترده، برای ما نسیبی نیست آیا؟آیا زندگی فقط برای خواص بوده است؟زندگی آیا بخیلیست که تنها عده ای معدود را به وجد و سرور آگاهی خوانده است.؟نه هرگز.این سفره پربار تر از آن است که وهم حقیرانه انسان دریافته است.عشق بالهائی دارد به گستره زندگی و آگاهی اقیانوسیست که همه تشنگان حتی ،در آن غرقند!فرق بیدار و خفته تنها باز و بسته بودن چشم است.چشم را بسته ای و هزار وهم زشت و زیبا تو را آلوده خود کرده است.و چشم می گشائی و زبان در کام حیرت می ماند!پس از بیداری، فقط میتوانی بر اینهمه کابوس زشت و زیبا بخندی.و نیلوفر عشق و آگاهی تنها در مرداب زندگی شکوفه خواهد داد.و نسیم روح بخشش را ارمغان این خیل خفته .و تنها پیش فرض این بیداری فیضی هست بی دلیل.بادی مبارک که تنها هر گاه بخواهد، می وزد،و تنها میوه های رسیده می افتند به این باد.و مرگ تنها آنگاه اتفاق می افتد!و اگر نه، ما بسیاری جسم را فرسوده کردیم در نیازهای بی انتهای خود،دلیلی بر مرگ نیست.تنها حلاج ها می توانند بمیرندو زندگی کنند!ما هر روز نیازی جدید می آفرینیم و در حسرش می سوزیم،گاه ساده ترین نیازهایمان را آرزوهائی محال می کنیم.و انسانیت در فقر عشق و مهر و آگاهی می سوزد.جای جای زندگی در تسخیر خودخواهیست.خودخواهی هائی که به باور و عادت مسلح شده اند.جای جای زندگی آفریقاست و آمریکاست!
وای که از بالا چه چشم انداز زیبائی داریم.وای که عمق همان اوج است.وای که چگونه می توان گفت همه اختلاف ها در سطح اتفاق می افتد.در بالا همه یکی هستنیم.همه فقط یک "هست نیست" زیبا هستیم.همه "فقرغنا" هستیم.همه "زشت زیبا" هستیم.همه ...............
دوست من هر چه از دیگری برسد ناگزیر خواهد رفت.همه آمدنی ها رفتنی هستند.همه همه.از زیبائی و زشتی ،از بدی و خوبی ،از سیری و گرسنگی.از دوستی و دشمنی.وای وای وای.عشق های من.من چگونه میتوانستم فقط یک نفر را دوست بدارم.من حتی از دوست داشتن یک نفر هم در کل زندگی نمی توانم بگذرم.من عاشق همه شما هستم.از تجربه های زیبائی که با هم داشتیم.از درسهای زیبائی که به واسته قهر و آشتی به هم دادیم،رنج و لذتی که نسیب هم کردیم،اززندگی که این فرصت معجزه اسا را در اختیار ما قرار داد،صمیمانه و عاشقانه تشکر میکنم.از این هست دروغینم که مرا به تجربه های ناب هدایت کرد تشکر میکنم.اینجا فقط عشق در جریان است.اینجا فقط عشق و آگاهی در لباس های متفاوت و متضاد خود را به بازی نشسته اند.دشمن دوستی صمیمیست که تنها نقش متفاوتی را بازی میکند.ما همه بازیگرانی هستیم که درپایان نقش های متفاوت مان همدیگر را عاشقانه می بوسیم و می بوئیم.ما دوستانی در کسوت های متفاوت هستیم.ما واحدی زیبا هستیم که متفاوت می نمائیم.ما اقیانوسی از عشق و آگاهی هستیم که گاهی فقط در نقش حباب ها ظاهر می شویم.همه زندگی حباب در رنج یا شادی آنقدر کوتاه است که به حساب نمی آید.دوستان به عمق بروید و عظمت را ببینید و در بیرون یکدیگر را عاشقانه بپرستید.کلمات را رها کنید.ذهن را رها کنید.واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییدست و پای همه شما را عاشقانه می بوسم.همه شما را.همه شما را.همه شما را ........
آگاهی و عشق در هیچ بازاری خرید و فروش نمی شوند چه اگر قابل معامله بودند فقیر و غنی در جستجویش سرگشته بادیه نمی شدند.دریای عشق و آگاهی تنها در عمق جان منزل دارد.و غواصی باید که از سطح به تنگ آمده باشد و عمق را بی محابا نشانه رفته باشد.دوست من زندگی ایمن نیست،داشته ها را هیچ اعتباری نیست.سلامت امروز به تلنگری ناسلامتی میشود و داشته ها هر لحظه از لابلای انگشتانت می لغزند و فرو می افتند.دم غنیمت شمر و درعمق جان غواصی کن که آن گوهر را هرگز تمامی نیست.هیچ توفانی توان گزندش ندارد.مرگ در آنجا رنگ میبازد.جاودانگی در عمق تو را چشم به راه است.
وقتی در عمق منزل کنی نگاهت دیگر میشود.رنگها محو بی رنگی میشوند.دوستی ها و دشمنی ها می افتند.زشتی و زیبائی اعتبار خود از دست می دهند و آن چه کلمات از بیانش عاجزند تو را چنان محو می کند.و حیرت لایه لایه هستیت را چنان جذب که..............
اینروزها به حکم حادثه ای زمین گیرترم هستم.و منیت های مانده ام بیش از پیش در حال افتادن.تجربه های متفاوتی دارم گاه ،از هرطرف وحشتی و گاه نشسته بر سریری از نور.حکم آنچه تو ......لطف آنچه تو.....
هم اکنون با یاری سبزتان نیازمندیم!؟
چگونه می شود عاشق فقط یک نفر شد؟
چرا عشق به تنفر تبدیل می شود؟
چرا عشق جنایت می کند؟
چرا عشق خشونت می کند؟
عشق آیا همان نیاز سابق نیست؟و ما عاشق کسی نیستیم که نیازمان را تامین میکند.؟
آیا ما در حال سیاه مشقی برای عشق نیستیم؟
مهم نیست چه می خواهی ،نان ،خانه،عشق،آزادی یا خدا.و مهم نیست چه چیزی را نمی خواهی. خواستن رنج است و نخواستن،خواستنی فریب کارانه .همه شادی را می خواهند و رنج می برند.همه از رنج می گریزند و به دامش می افتند.خواستن باید عمیقا کالبدشکافی شود.خواستگاه رنج را باید بشناسیم تا از آن فراتر رویم.
عشق می آید تا شعله ای برافروزد.نمی آید تا آرام کند،می آید تا تو را به رقص آورد.چیزی نمی دهد،می ستاند همه داشتن های تو را.تو نمی توانی برایش شرط بگذری.طوفانیست که بی خبر می آید و به یغما می برد قرار تو را.
فقط برای نیم ساعت با شهامتی آگاهانه از زندگی خداحافظی کن .یک کاغذ و یک خودکار بردار و خود را در اتاقی زندانی کن.با خود عهد کن تحت هیچ شرایطی در این نیم ساعت از اتاق بیرون نخواهم رفت.برای خوردن آب و دستشوئی هم بهانه نگذار.راحت بنشین و به درون خود خیره شو،بدون هیچ کنترل و سانسوری به ذهن خود نگاه کن خواه و ناخواه مسائلی به خاطرت می آید که تو را ترغیب به رها کردن این بازی سهل اما سخت می کند.بیهوده پنداشتن،اتلاف وقت ،به یاد آمدن کارهای بسیار ضروری ،یادآوری رنج ها و شیرینی ها.علارغم همه اینها فقط بنیشن و خود را به چیزی مشغول نکن، با ذهنیت خود هویت نگیر، که می گیری اما مهم نیست،هیچ مهم نیست.فقط براحتی به یاد بیاور که این یک تمرین هست و تو تنها قصد نگاه کردن به درون خود را داری.لطفا مقاومت کن و بنشین و فقط آنچه تو مدام تو را مشغول می کند بر کاغذ بنویس تا دست از سرت بردارد.تجربه ای بسیار متفاوت را با این تمرین کسب خواهی کرد.و اگر خواستی و توانستی آن را تکرار کن.
بسیار خوشحال خواهم شد اگر تجربه تو را گوش کنم.
و ما چقدر رازهای مسخره ای داریم .همه رازهای ما از باور هایمان زائیده شد.و ترس از برملا شدن این رازها
زندگی را به کاممان تلخ کرد.
می گویند: روزی زنی از شوهرش پرسید شما مردها وقتی با هم می شوید به هم چه می گوئید.و مرد هم گفت از همین حرفهائی که شما به هم می گوئید.و زن با تعجب گفت ای وای که شما مردها چقدر بی تربیت هستید.
و این حقیقتی هست غیر غابل انکار.که همه به اندازه کافی ممنوعه رفته اند و حسرتش را می خورند.همه به اندازه
کافی بی تربیت بوده اند.حتی بی شهامت ترینشان در ذهن خود چیزهائی را نشخوار کرده است که بیانش دیگران را
به حیرت بیندازد.
و ما مخفی شدیم از آنهائی که دائم با آنها بودیم.و تنهائی های مسخره ای را رقم زدیم .رازهایمان می توانستند
موضوع جوک هایمان شوند. اما جنایتهائی را رقم زدند که عمری حسرت و آه بر دلها نشاند.خود را مخفی کردیم که
کسی نگوید از تو انتظار نداشتم، که کسی اخم نکند و همان لبخند مسخره را تحویلمان بدهد،که قاقا لی لی های ما
قطع نشود.و هر روز رازهایمان بیشترشد.
و هر چه سنتی تر باشی راز های بیشتری داری .هر چقدر اخلاقی تر باشی راز های بیشتری داری.هرچقدرزندگیت قوانین بیشتری داشته باشدرازهای بیشتری داری.و این راز ها مانع زندگی شدند و می شوند.زندانت می شوند و تو در جمع، زندانی رازهایت می شوی.برایت جنایت طراحی میکنند.و تو ناگزیز اجرا می کنی تا رازت را محفوظ داری .
اما رازهای زندگی اینگونه نیستند.وقتی گل سرخ زیبائی را نگاه می کنی حیرت تو را به کام خود می برد که چگونه
از خاکی سیاه شاخه ای بیرون است و چگونه بر این شاخه برگ و خار هائی در نهایت هارمونی درونی روئیده
است.و این عطر دلفریب از کجای گل سرخ به بیرون می تراود که مست می کند.زندگی پر از این رازهای زیبا و
مست کننده است و تو هنوز درگیر رازهای خودت هستی و می گوئی کاش نفهمند چه کردم .عجب رازی دارد ندگی
و عجب رازی داریم ما.
سلام .عزیز من گاهی تصور می کنم هزیان های من بیهوده هستند.تنها می خواهم که از شر آنها خلاص شوم.و اگر نه زندگی کلمه
نیست حتی زیباترین کلمه.زندگی بازی زیبائیست که کودکان می کنند بی دقدقه همه اگرها و کاش ها و اماها.زندگی ما به دست
باورها و سنت ها اسیر شده است.وقتی می بینی که انسانها خواسته و نا خواسته هم را رنج می دهند.یکدیگر را سوءاستفاده می
کنند.دلت می گیرد و پیشمان می شوی از آمدن!مشکل انسان ندانستن نیست.حتی نادان ترین آدم ها به اندازه کافی می دانند.همه می
دانند ظلم کردن بد است.همه می دانند که دزدی بد است.جنایت بد است.اما چرا می کنند.چرا؟دانسته های ما در تناقض با زندگی قرار
گرفته این حقایق ساده و زیبا در انبوه باور ها و سنت ها گم شده است.عادت هایمان بسیار کسل کننده شدند ولی ما فقط طوطی
ماندیم.ما فقط تکرار کردیم.باید شهامت غور در باور ها و سنت ها را پیدا کنیم.باید ذهن مسموم خود را استراحت دهیم.باید تنهائی و
خلوت خود را گسترش دهیم.باید ذهن دیوانه را نگاه کنیم.مشکل ما نبودن و یا کم بودن جمله های زیبا نیست.ما کتاب های فراوانی
را در قفسه های ذهن یا کتابخانه خود داریم.اما هرگز سودی نبردیم.همه کلمات می خواهند ما را به ماورای ذهن ببرند و ما تنها با آ
نها بازی می کنیم.و این بازی هرگز سودی ندارد جز اتلاف وقت.باید ذهن را به مرخصی بفرسیتم.حداقل روزی یک ساعت.آنگاه
حقایقی غیر قابل بیان به ما عرضه می شود.و ما در بیان شادی خود به دردسر می افتیم.ما هوای رقص می گیریم و دیگران حیران
می شوند که او هم دیوانه شد.اری باید عاقلی به مرخصی برود.هر چه بیشتر بهتر.
