هرگز برای خوشایند کسی چیز نمی نویسم.اینها دریافتهای من از زندگیه .نگاهی هست که به زندگی دارم و خسته ام از همه تجاوزاتی که در زندگیم کردم و یا شدم.اگر چه توجیح های زیبائی این تجاوز رو پوشونده باشه.
تجاوز در نگاه من فقط اونی نیست که روزنامه ها می نویسند.و خیلی ها با حرص و ولع می خونن،هر کار و حرفی که علارقم میلم می زنم به نگاه من یک تجاوز مسلمه.هر حرفی که خارج از عشق باشه .فقط یک تجاوز هست.و زندگی از اینهمه تجاوز بشدت بیماره .
تصور می کنم همه بیماریها از تجاوزاتی هست که ما به اون عادت کردیم.هیچ حیوانی به اندازه انسان بیمار نمی شه.چرا که اصلا ناگزیر نیست وانمود کنه.تنها این اشرف مخلوقات هست که به ناچار از طبیعت اصلی خودش خارج شده و با نقاب های مسخره ای که جامعه بهش تحمیل کرده زندگی می کنه.
چه کسی می تونه ادعا بکنه از این نقاب های خودش راضی هست ، همه ناگزیر استفاده از نقاب شدیم .و خیلی ها اونقدر بهش عادت کردن که حتی توی خواب هم با نقاب هستن.و این نقاب های لعنتی جز بیماری های جسمی و روحی چه نسیبی برای زندگی می تونن داشته باشن.
همه بره های معصومی بودیم که برای زندگی کردن توی این جامعه دیوانه ناگزیر استفاده از نقاب گرگ شدیم.و انقدر این نقاب گرگ رو استفاده کردیم که حالا فقط یه گرگ هستیم .گرگی که لباس بره پوشیده.و گواه من این همه قانونی هست که برای زندگی ناچار شدید بتراشیم.
اگه ما گرگ نیستیم این قانون ها برای چی هست.مگه کمترین ادعای ما انسان بودن نیست.اونهائی که پیغمبر و پیغمبرزاده هستند و صورت هاشون نورانی میشه به کنار.توی راهرو دادگاه های ما کی قدم می زنه.کی از پنهون موندن رازهای زشت مالی و تجاوزاتش خرکیف می شه.و خودش رو توی ابرها می بینه.
انسان بیچاره ترین موجود زندگی هست.اونقدر بیچاره که باور کرده باید گرگ باشه.برای ادامه زندگی زشتش باید تجاوز بکنه.زنش رو،بچه خودش رو،همه ملت رو تجاوز بکنه،اما با لبخندی مسخره.تا اخلاقی جلوه بکنه،تا لبخند تهوه آورش باعث بشه بره های بیشتری به طرفش برن.
آهای اینجا هیچ کی بره نیست.هیچ کس ناگزیر نیست نقاب داشته باشه.اینجا دنیای مجازی هست.وردارید اون نقاب های مسخره رو.زندگی جز عشق یک حمالی عذاب آوره.مجبور نیسی اینجا نقش بازی کنی.برای چند دقیقه هم که شده فقط خودت باش.نقش واقعی خودت رو بزن.بعد می بینی که از همه نقاب هات متنفر میشی.توی دنیای واقعی هم نمی تونی نقاب بزنی.
بخدا ملت من فقط از تنهائی رنج می برم.شما هرگز منو ندید.همانطور که من شما رو ندیدم.ما فقط دوست های مجازی هستیم.زندگی من بسیار کسل کننده شده.چرا که نه شهامت بی نقاب بودن در جمع رو دارم و نه می تونم نقاب بزنم.چون بشدت حالم بد میشه از حرفهای زشتی که با لبخند می زنم.
من بندرت از نقاب هام استفاده می کنم.بسیار به ندرت.و برای اینکه از این نقاب های مسخره استفاده نکنم.و یا حداقل استفاده رو بکنم.خودمو زندونی کردم .خسته شدم از بس منو فقط یه طعمه دیدن.خسته شدم از بس دیگران رو طعمه دیدم.دلم می گیره وقتی صداقتی رو با نقاب هام گردن می زنم.هر چند این کار رو بندرت انجام بدم.ضرورت نیازهای من بسیا رکم شده.من گرسنگی و تشنگی رو هم به تحمل می کنم تا کمتر مجبور به استفاده از نقابم بشم.حالا حساب بکنید که متاهل باشم و دو تا بچه هم داشته باشم .برای تامین اونها هم که شده باید نقاب بزنم.ولی چطور بگم که من در حد وسط این ضرورت و نیاز چی می کشم.زن و بچه من منو چطور می بینن.چطور بهشون حالی کنم که از این رقابت مسخره بشدت خسته ام.چطور بگم که من هم آدم هستم و حق خودم می دونم که اون طور که می خوام زندگی کنم.و به من چه که فلانی مدل ماشنش بالا هست.به من چه که خونه فلانی چقدر قیمت داره و چه وسائلی رو توش چیده.آخه گناه من چیه که نمی خوام رقابت داشته باشم.اگه من نمی تونم واسه بچه خودم ماشین کنترلی بخرم.باید مجبور بشم هر حماقتی رو تحمل کنم که بچه من هم با ماشین کنترلی بازی کنه تا یه بچه دیگه عذاب بکشه.اصلا کی غذاب آدم تموم شده.کی.کدوم بچه پولداری بی دقدقه بود.کدوم زندگی تجملی توی عشق شکوفا شد.قبول دارم که بیشتر دارن.داشتنش هم اصلا عیب نیست.همانطور که نداشتنش عیب نیست.هر کس مجاز هست هر چی که دوست داره رو داشته باشه و زندگی کنه.اما رقابت زشته.کشنده هست.و من درام له می شم بین چرخ های مسخره این زندگی تو نقاب های مسخره.
از همه نقاب ها بدم می یاد مهم نیست تو صورت کی هست .من همه آدم ها رو بی نقاب دوست دارم .بی رقابت.و اینجا بهترین جا برای تمرینه.
تا کی باید مصالحه کنیم.تا کی باید زندگی رو تو زنجیر حماقت نگه داریم.تا کی باید از این نقاب های مسخره استفاده کنیم.ما بشدت نیاز به یک انقلاب داریم.انقلابی که همه زشتی ها و رنج های درون ما رو پاک کنه.اونها رو بشوره وعشق متولد بشه.بیائید عشق رو باخودخواهی و تملک زنجیر نکنیم،عادت ها رو بندازیم،باورها رو.
زندگی نیازی به اینها نداره.زندگی غنی تر از اون هست که ما حتی تصورش رو بکنیم.ببینید که درختان نیازی به هیچ باوری ندارن.حیوانات هم ندارن.و چقدر زیبا هستن.بچه ها هم بدون بارو و عقیده متولد می شن.و همه عاشق اونها هستن.ولی هر جامعه ای باورها و عقاید خاص خودش رو به بچه ها تحمیل می کنه و زشتی های زندگی تداوم پیدا می کنه.
کاش حداقل اینقدر شهامت داشته باشیم که اشتباهات خودمون رو بپذیریم و این باورها ی زشت رو به بچه ها انتقال ندیم.همه جنگ ها و زشتی ها به واسطه باورها و خودخواهی های بیمارگونه درست شدند. .وحماقته که به جنگ ها و تمدن هاش مغرورباشیم.و به جنگ ها دامن بزنیم تا به صلح پایدار برسیم.حماقت بیشتر از این که انسان ها رقابت ستلیحاتی می کنن و حتی بمب های اتمی می سازن تا به صلح برسن ،صلحی از طریق جنگ،حماقت بی نظیری هست.وقتی صداقت و صراحت بره .شک و گمان میاد.و روابط زخمی میشه.دوستی ها همه با گمان و حدس هستند.همه جنگ های بزرگ و کوچیک به خاطر تردید و گمان هست.و این باور که دیگری می خواد آزادی منو،زندگی منو تجاوز کنه
شفافیت رو از دست دادیم.شهامترو،صراحت رو و صداقت رو.وقتی بچه ها رو می بینم از خودم حالم بهم می خوره،و بدتر اینکه اونها رو قربانی جهل خودم بکنم،و باورهام رو بهشون تحمیل کنم .زشترین کار زندگی انتقال عقاید و باورهای پوسیده بین هم هست و انتقالشون به بچه ها.
دیگری مقصدی شده که باید با هر حیله فتح بشه.این رابطه تا کی می تونه ادامه داشته باشه.غیر این هست که فقط تا فتح،و فتح های دیگه،همه از اینهمه فتح های مسخره خسته شدن ولی فقط ادامه می دن چون بیکار شدن بزرگترین رنج زندگی هست.تنها شدن یعنی مواجه شدن به زشتی های ذخیره شده در درون.یعنی هویدا شدن همه روابط بیهوده.یعنی ضرورت تغییر.یعنی همه این انباشته های ذهن و زندگی هیچ سودی ندارند.یعنی انقلابی بزرگ در درون.تنهائی یعنی نقاب ها بیهوده هستند.تشنگی من با هیچ نقابی سیر نمیشه.دیگه چی بگم عزیزم.من بشدت به عشق نیاز دارم.هیچ چیز به غیر عشق نمی خوام.هیچ چیز .حتی ترجیح میدم غذا نخورم.گرسنه باشم تشنه باشم اما روابطم در عشق سرشار باشه.هر چیزی فقط در عشق زیباست.و خارج از عشق زشت ترین حرف و کار ممکن.
لذت بردن از زندگی حق همه انسانهاست .اما لذتی که فقط در عشق باشه زیبا و بی نظیر هست.تجاوزات لذت های دروغ و کاذبی میدن.لذت ها ی تجاوز مثل عسلی هست که در زهر عجین شده.همیشه با دلهوره و غذاب همراه.هر کس فقط کافیه یک بار لذت عشق رو بفهمه.ترکش بسیار سخته.فقط در عشق زندگی به شکل واقعی خودش به جریان می افته.و من فقط عشق می خوام.هر چیزی رو با عشق می خوام.هر لبخندی رو،هر نگاهی رو و هر کاری رو.