تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

من "مال"هیچ کسی نیستم،هیچ کس "مال"من نیست.فقط همبازی هستیم.تعلق به اندازه کافی جنایت کرده است.به اندازه کافی لبخند کشته است.

عشق به هیچ کسی تعلق ندارد،عشق یک جریان است.جاری در "حال"عشق در گذشته و آینده نمی تواند باشد.آن فقط یک خاطره است.تکراری بیهوده.که فقط حسرت است و آه.آن فقط تعلقی رنج آور است.البته گذشتن از آن دشوار!

عشق هیچ مخاطب خاصی نمی تواند داشته باشد.آن فقط نیازی سرکش است که دیگری را طعمه خویش ساخته است.و گواه این نیاز جدائی نه چندان دیرهنگام آن است.همه مخاطبین مسافرانی هستند که می آیند و می روند.فقط صادقانه ببینید!

عشق لذتی ناتمام است.عشق خداوندیست که بی پایان است.کسی که به دریای عشق غرق است.هرگز ملول نیست.اگر جهانی به دلخواهش باشد و یا کمر به قتلش بسته باشد.عشق عطریست که از گل می تراود بی آنکه بداند چه کسی درکمین شکارش نشسته است.عشق درختان باغ هستند که مخاطب خود را گزینش نمی کند.دزد و میهمان و صاحب نمی شناسد.دستان سخاوتش همیشه گشوده است.خود را مالک چیزی نمی بیند.اصلا خودی نمی بیند!فقط هست.و سرشار از زندگی،سخاوت،بخشندگی و در اوج زیبائی و شکوه.

آنقدرها فرصت نداری!انگار همین دروز بود که لباس کودکانه به تن داشتی.خوب ببین چه چیز تو را به دیروز و فردا می کشد.فقط خوب ببین .بیهودگیش را دریاب و اگر نیاز بود با شهامتی کودکانه!زندگیش کن.فردا هرگز نمی آید تا تو در کاخ آرزو ها بنشینی.امروز را فردا کن!از همه چیز رها شو.کافیست یک باز لذت "حال"را تجربه کنی.دیگر هیچ بازگشتی نمی شناسی!ممکن نیست دیروز و فردا بتوانند فریبت بدهند.

دیگران در تو دخالت می کنند.آنها نمی توانند ببینند که گوسفندی از رمه جدا شده است!گوسفندی که دیگر گوسفند نیست!به وعده ها و تنبه ها تو را به رمه می خوانند.اما بازگشت ممکن نیست!فقط یک بار تجربه کافیست.و این تجربه سهم همه هست.زندگی هرگز بخیل نیست.ما خود را از زندگی دریغ می کنیم.ما خود به رنج چنان چسبیده ایم که خود ما شده است.دچار همذات پنداری زشتی شدیم.فقط همین.از قبل خود آن تجربه بودیم.خوب می شناسیمش.خطا ممکن نیست.

زندگی را بازی کن.بگذار همه همبازی تو باشند.چرا به چند نفرقانع شدی.چرا فقط به چند نفر چسبیده ای و رنج می بری و می دهی.زندگی بسیار فراخ است.وابستگی ها را کم کن.بازی را بیشتر.تا روزی همه زندگی تو بازی شود و همه زندگی همبازی تو.

معشوق "مال"ما می شود تا فقط رنج ببریم .رنج به ما هویت می دهد.گاهی به رنج می چسبیم ،چون با آن "هستیم"،بودنی پررنگ اگر چه بد رنگ.وقتی مسافر "حال"می شوی.در حال خالی شدن از گذشته و آینده هستی.روزی همه دیروزها و فرداها رفته اند و تو در "حال"لبخندی به لب داری که توصیفی ندارد!
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 8:40  توسط خسرو  | 

در طریق عشق بازی امن و آسایش بلاست.ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی

دوست من عشق بازی نه کار هر کسی باشد.عشق بازی بچه بازی نیست،باید که همه وجود را در کار عشق بگذاری.عشق بسیار غیرتمند است هیچ غیری را بر نمی تابد.باید که بتمامی از هستی خود برخیزی.اینکه بخواهی خوب و محترم باشی و عاشق.زهی خیال باطل،خوب بودن یک فریب است.یک مکر زیبا،برای چه می خواهی خوب باشی،برای چه می خواهی بخشنده و فاضل باشی،که بگویند عجب انسان وارسته ایست !!خوشا به سعادتش!!احسن!!آفرین!!و تو بگونی نه من فقط برای رضای خدا این کار را می کنم!!این بازی بسیار زیبا و فریبنده است.ذهنت را نگاه کن.ببین چه کسی آنجا پنهان شده است.نیت های پنهانی را نگاه کن.صدای خنده نفس را فقط نگاه کن.این ره که می روی به ترکستان است.زهی خیال باطل.

  باید بمیری پیش از مرگ،باید که به استقبال مرگ بروی،باید که از بودن دروغین خود به یک باره دست برداری.باید تمامیت خود را به معشوق واگذار کنی،چه "هر قبله ای که بینی بهتر ز خودپرستی"چرا عشق در زندگی افسانه شده است.چون محال می نماید.کدام عاشق روز خوش دید،کامروا شد.عشق فقط به وصال فریب می دهد.عشق یک قاتل است.و چه زیبا قاتلی.عشق صفیر بیداری دل است.معشوق بهانه است.برای عاشق بهانه کم نیست.به سنگ دل بباز.اما واقعا بباز.عشق بازی نیست.عشق یک معامله است.یک معامعه بسیار خطرناک .همه چیز را باید به هیچ معامعه کنی.عشق یک نعره مستانه است.عشق یک کیمیاست.عشق معجزه است.

 باید از دانه بودن خود دست برداری ،باید به خاک بیفتی.نابود شوی.تا بهار از دل زمین برویاندت.تا درختی شوی که بهار را به دیگران بشارت دهی.مرگ شیرین ترین هدیه زندگیست،وقتی که آموخته باشی ،مرگ یک استحاله زیباست.یک تغییر بی نهایت ژرف.مرگ دانه ایست که درخت می شود.مرگ یعنی هر چه داری را بریز.عاقل کاسب است.انداختن بلد نیست.عاقل یک را به امید دو می دهد.دنیا را به بهای بهشت.او بازاریست.در حال تجارت.اما عاشق همه چیز را به یک نگاه می بازد.عاشق طرفه غماربازیست.همه هست و نیست را با خاک کوی دوست برابر نمی کند.عاشق زیبا می میرند.معشوق خونبهای عاشق است.عاشق می میرد و معشوق می شود!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 21:47  توسط خسرو  | 

چه کسی تنها نیست؟آنکه از تنهائی خود به جمع می گریزد و  می خندد،یا آنکه زخم کهنه را به زخم تازه از یاد می برد!

انسان تنهاست دوست من.علارغم همه موفقیت هائی که زیاد دوام ندارند و خیلی زود لباس عادت به تن می کنند.راستی چرا انسان ناگزیر است که همواره موفق باشد،توجه ها را خیره کند وجالبتر اینکه  وانمود کند اینها چیز مهمی نیستند!رغابتی جانکاه در تا برتری خود را به دیگران ثابت کند.دیگرانی که چندان هم مهم نیستند!

اما کابوس ها به بیداری نزدیک ترند.رویاهای شیرین فقط خواب را ترغیب می کنند

اما نگران نباش،سراب همه را فریب داده است.دیگران سرابی هستند که فقط تشنگی را دامن می زنند.هیچ کس از دیگری جز زخم به یادگار ندارد.و آنکه نزدیک تر است زخم های کاری تر می زند.

اینجا پر از سوءتفاهم است،هر کسی از ظن خود یار می شود.اما نگرن نباش،چیزی برای باختن نیست،برای بردن هم،هدف ها فقط وسوسه انگیزند.هدف های زیادی فتح شدند،به پشت سرت نگاه کن.امروزت محال می نمود،امروزی که چنگی به دل نمی زند همان محال دیروز است.اما شادی چه آسان از لابلای انگشتان مضطرب می چکد.هر چیزی که قصد داشتنش را کنی فقط رنج تولید می کند."گرچه وصالش نه به کوشش دهند......"و ما ناگزیر این کوشش هستیم .این تجربه های تلخ،تنها  راهنمای بهشت گمشده ما هستند!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 14:0  توسط خسرو  | 

شخصیت همان نقاب است.که همه ناگزیر از آن هستیم.ما با شخصیت هائی که به ما تحمیل شده چنان هویت گرفتیم که حتی به نقاب بودن آن آگاه نیستیم.همه ما در زمان تولد بی هیچ نقاب ،هویت یا شخصیتی متولد شدیم اما بسته به شرایط و موقعیت ها خود را در نقاب هائی که جامعه توسط معلمین و والدین به ما تحمیل کرد هویت گرفتیم.معلمین و والدینی که از نقاب های خود نیز بی خبر بودند.

همه نقاب ها بیهوده هستند،خواه زیبا جلوه کنند یا زشت،همه عاریتی هستند،آمدند می تواند برود،باید برود.

       گاهی به بدل بودن نقاب ها نیز پی می بریم اما آنقدر در ما عمیق نشسته اند که حتی در تنهائی جرات بی نقاب زیستن را نداریم،در حسرت بی نقابی می سوزیم اما از انداختن آن واهمه داریم.از مخدر و الکل برای بی نقاب شدن استفاده می کنیم.اما ساعتی بعد عصبی تر و افسرده تر از قبل می شویم.کودکان اما نیازی به مصرف این چیزها ندارند.آنها خود بخود شادند اما ناشادی آنها در راه است!نقاب ها به چهره ای آنها نزدیک شده اند.اگر چه هنوز نچسبیده اند.هر چه که بزرگتر می شوند و ناگزیر تر در استفاده از نقابها،افسرده تر،عصبی تر،خشن تر،بیمارتر و نهایتا غیر طبیعی تر می شوند.

        هیچ کس با نقاب راحت نمی تواند باشد.هر چقدر که آن نقاب زیبا جلوه کند.اما جامعه این نقاب ها را تحمیل کرده است.درک این موضوع نقاب را بر چهره ما سست می کند.و هر لحظه آماده ایم تا بی نقابی را تجربه کنیم.زندگی واقعی فقط در بی نقابی جریان دارد و بچه ها تنها معلمین واقعی زندگی هستند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 16:30  توسط خسرو  | 

مگر نه این است که باید بمیریم.ببین چرا دوست نداری که بمیری.کدام نیاز و آرزو ترا معطل کرده است.چرا مشتاق مرگ نیستی.از چه می ترسی.مگر دین نگفته که بمیرید پیش از آنکه میرانده شوید.

هیچ خودکشی مرگ نیست.هیج مرگ ناآگاهی مرگ نیست.بی اراده آمدی،بی خواست و اراده رفتنت مرگ نیست،زحمت بیهوده ایست که می کشی.مرگ فقط در آگاهی اتفاق می افتد.برای آن مرگ های بیهوده ناگزیری که بارها بیائی!!چرا از بچگی خصوصیات خاصی داشتی.با برادر و خواهرت متفاوت بودی.غذای خاصی را دوست داری و یا بدت می آید.چرا فیزیک خاصی داری.چرا اینجا هستی.امریکا نیستی.چرا افریقا نیستی.چرا زن هستی.چرا مرد هستی.و هزاران چرای دیگر که به دوش تصادف و تقدیر افتاده اند دلیل این همه آمدن و رفتنت هست.حتی یک آرزوی کوچک تو را به زحمت تکرار می اندازد.

ایمانی که ساده بیاید ساده هم می رود .هر چقدر کفرت قوی تر باشد ایمانت قوی تر می شود.

همه ایمان ها فقط عصائی برای کوران هستند.دیدن خورشید هیچ ایمانی نمی خواهد.فقط چشم می خواهد.حقیقت دیدنیست .شدنیست .نه ایمان داشتنی.جماعت فریبت ندهد.

البته دانستن چندان مهم نیست.همه دانستها حجاب راه هستند.پیامبر امی بود.الهام و وحی به ظرف های خالی می ریزد.و تو خیلی پری.کار پیامبر سکوت و تنهائی بود.تو خیلی گرفتاری.خیلی شلوغی.

اگر می خواهی که زندگی را بفهمی باید بمیری.زندگی تنها پس از مرگ جریان دارد.این زندگی فقط ضلالت است.فقط رنج است.آرزوها همیشه بزرگترین مانع مرگ هستند.آرزوی خانه و ماشینی که نداریم و یا آرزوی بهشت ،آرزوی رستگاری.آرزوی تقوی و عرفان .آرزوی دیدار خدا،همه آرزو هستند.

اصلا مهم نیست که چقدر باور در خود انباشته ای.چقدر آرزوهای محال داری.فقط شهامت کن یا آرزو هایت را زندگی کن تا به پوچیش برسی.و یا در ذهنت آنقدر واقعی  زندگی کن که از آن خلاص شوی.آرزوهای دیروز را که محال بودند و امروز فقط روزمرگی شده اند،بدقت نگاه کن!

مهم نیست چه کار می کنی.نماز یا گناه.همان کاری را که دوست داری عاشقانه انجام بده.تردید را رها کن.نمازت را عاشقانه بخوان.نمایش ها را تمام کن.دیگران یک عمر فریب دروغت را خوردند.بس است.بیش از این خودت را و دیگری را فریب نده .این بازی هیچ سودی ندارد.

تردید بزرگترین سم زندگیست.کاری را می کنی که ناگزیری.یا خودت و یا دیگران به تو تحمیل کردند.چگونه می تواند تو را از آرزها رهائی دهد.دینت را عاشقانه زندگی کن.نه برای نمایش.

این بازی فقط پیشنهاد من است "فقط نگاه کن"بدنت را،ذهنت را،افکارت را،آرزوهایت را،جنگیدن هایت را،احساست را،دیگران را،خدائی که در ذهنت داری را، و هر چیز که دیدنیست.فقط نگاه کن.

با این دیدن به چیزی می رسی.به نگاهی که همیشه با تو بود و تو از آن دور بودی.به منزلی که همه برای  آن سرگشته هستند.به حقیقتی که محمد،علی،حلاج،مولوی و یا هر کس دیگر تجربه کردند خواهی رسید.به سرچشمه زندگی.از آن روزت خبرم کن.

دیگران را رها کن.خودخواهی دیگران به خودشان مربوط است.توهم و رنج دیگران به خودشان مربوط است .ادعاهای دروغشان به خودشان مربوط است.فرض کن خسرو فقط ادعای باطلی دارد.فقط ادعای خوردن غذا را دارد،دروغش چه سودی برای شکم گرسنه او می تواند باشد.فرض کن همه دنیا ادعای خسرو را باور کردند.شکم خسرو هیچ ادعائی را باور نمی کند.این را یقین کن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 8:48  توسط خسرو  | 

لذتی و رنجی که از دیگری برسد ناپایدار است.معشوق را در بر می گیری و غرق لذت می شوی.می گوئی کاش زمان متوقف بشود.کاش معشوق همیشه در برم باشد.هیهات از این آرزوی محال.معشوق رفتنیست.همانگونه که آمد می رود. و یا در تکرار بیهوده می شود. یکی پول معشوقش می شود،یکی خانه ،یکی ماشین،یکی دختر،یکی پسر، یکی فرزندش معشوقش می شود،یکی پدرش،یکی مادرش.معشوق بی نهایت شکل دارد.ندیده ای که یکی پولش گم می شود و طرف دیوانه می شود.خانه اش آتش می گیرد و او در آتش درون می سوزد.مثال بسیار است.و هر کس بارها به دامش افتاده.

هر چه از بیرون ترا تامین یا تهدید ناپایدار است.تو ناگزیری  آن را تجربه  کنی.آمدنش را،رفتنش را و بیهوده شدنش را.هر کس در جائی عاشق است و در جائی معشوق.لذت را عمیق بچش و رفتنش را ببین.چسبیدن فقط رنج را مضاعف می کند.رنج مضاعفش را هم ببین!

معشوق فقط حامل یک پیام است.چنین لذتی هست.هزاران  برابر بالاتر از این هم هست.آن را بجو.معشوق واقعی در درون تو پنهان است.معشوق بیرون تنها اشاره ای به معشوق درون است.

اما تو سرگرم بازی داشتن هستی.سرگرم رقابت برای رسیدن به سرابی موهوم .همه  سراب ها را به عشق آب می جویند.پس سراب نیز نشانه ای از معشوق است.زندگی همه نشانه است برای آنکه طلب دارد.

هر کس مقصود خود است.جوینده را بجو!موضوع آنقدر متنوع است که به راحتی در آن گم شوی.گم شدنت را ندیده ای!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 8:52  توسط خسرو  | 

رحمت جان کی به پدر و مادر گفت که ما رو به این زندگی بیارن.چه کسی این حق و اجازه رو به اونها داد.کدوم یک از پداران و مادران با اجازه فرزندشون اونها رو اوردن.

چرا بچه ها ناسپاس هستند.چرا باید بهشون یادآوری بشه تا قدر مادر رو بدونن،قدر پدر رو.این بازی تا کی می خواد ما رو فریب بده،کسی که قدر خودش رو ندونه چطور می تونه قدر دیگری رو بدونه.تا کی باید ما تقویم رو ورق بزنیم و دنبال میلاد و وفات بگردیم .دنبال مناسبت ها باشیم که ببینیم کی باید بخددیم و کی باید گریه کنیم.تا کی باید لبخند های دروغ به هم تحویل بدیم .تا کی باید فقط نام "انسان" و "مذهبی" رو یدک بکشیم.

این همه قوانین مدنی و حقوقی چی میگن.دادگاه ها چی می گن.زندان ها چی می گن.انسان داره به بی راه می ره.یعنی رفته .و داره ادامه می ده.جشن تولد ها و عیدها فقط داره سر ما شیره می ماله.داره گذر عمر رو از خاطرمون می بره.داره بره بودن رو برامون لذت بخش می کنه.نه هیچ چیز دیگه.ما بی اراده اومدیم،با هر اسمی تقدیر یا تصادف،ما اینجا هستیم.بی اراده هم می ریم .باز هم تصادف ،تقدیر.این کلمات فقط یه لالائی شدن.

آرزوی عمری پر برکت،سلامتی ،طول عمر.اینها برای چی هست.می خوایم چی کار.تا حالا باهاشون چی کار کردیم.جشن اون  روزی هست که از خودمون متولد بشیم.به بی مرگی برسیم.به جاودانگی.به یک مرگ زیبا و اختیاری.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 12:9  توسط خسرو  | 

دوست عزیز من ما از چه می ترسیم .چه چیز را ممکن است که از دست بدهیم .چه چیزی برای از دست دادن داریم .همه داشته های ما اعتباری هستند. مگر با دست خالی نیامدیم .مگر با دست خالی نباید بریم.کدام توهم ما را به رنج می خواند.ما فقط از چیزی که داریم می توانیم به دیگری بدهیم.و همه فقط آرزو،رنج،سرخوردگی داریم .با هزار زحمت باید بگیریم که بدهیم.واقعا چه نیازی به این کار هست.

سرمایه ،زیبائی،جوانی،اعتبار اجتماعی و هر چیز دیگر به بادی بند هستند.فقط آنها را نگاه کن.دیگری چرا بسمتت می آید ،چرا آفرین می گوید،چرا توهین می کند.فقط تا زمانی که تامین کنی قابل تحسین هستی ،تا زمانی که برده دیگرانی ،حرف گوش کن خوبی هستی،همگام با آنها هستی،عالی هستی.و همینکه عصیان کردی ،اعتراض کردی،می شوی مغضوب و به تو توهین می کنند،سرزنشت می کنند.

می توانی همه عمر بنده و برده نظرهای دیگران بمانی و فقط افسوس بکشی.فقط آرزو کنی که کاش اینطور نبود.و یا می توانی برخیزی و خودت را بی هیچ سانسوری زندگی کنی.البته دچار مشکل می شوی.دیگران تحمل عصیان تو را نخواهند آورد

آزادی را کسی نمی تواند بدهد.آزادی میوه عشق است،میوه آگاهی.آزادی و عشق و آگاهی در هم عجین هستند.هیچ کدام بدون دیگری نمی توانند باشند.

اگر خارج از همه داشته ها و نیاز ها به خودمان نگاه کنیم.فقط به این همه دروغ می خندیم.در کشاکش این همهمه نگاه کردن به خود سخت است.ما خود را فقط نیازهایمان می دانیم،حسرت ها و آرزوها.سردرگم و بلاتکلیف ماندیم.این سراب ها کسی را سیراب نمی تواند بکند.تا کی می توانیم پشت انبوه کارها و مشغله ها قایم شویم.پشت لذت ها و آه ها.

عزیز من باید از خود سوال کنیم "من که هستم.و اینجا چه می خواهم.چرا نمی خواهم بمیرم.چرا طالب عمر طولانی هستم.سلامتی را برای چه آرزو می کنم"چرا مرگ زشت شده است.چرا خود را به چیزهای محسوس و نامحسوس چسب کردم.از زندگی واقعا چه می خواهم.

اصلا مهم نیست که دیگران چقدر ما را خوشبخت یا بدبخت می دانند.باید به خودمان نگاه کنیم.باید مسئول خودمان  باشیم و زیبائی زندگی را آنگونه که خود می خواهیم بفهمیم و زندگی کنیم نه آنگونه که دیگران می خواهند.این دیگران هرگز غریبه نیستند.غریبه ها اصلا ما را نمی شناسند.دام را آشنا پهن می کند.دانه را آشنا می پاشد.جهنم را آشنا می سازد.چرا همه در تنهائی راحت ترند.چرا همه گاهی که کارد به استخوان می رسد می خواهند که به کوه جنگل فرار کنند.

زندگی فقط می تواند بازی شود.همه جدیت ها بی فایده هستند.جدیت فقط سم است برا ی خود و دیگران و زندگی.همه عاشق کودکان هستند.چون کودکان فقط بازی می کنند.کودکان دچار هیچ قانون و عرفی نیستند.بیائید کودکی آغاز کنیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 13:18  توسط خسرو  | 

هستی معبدیست که در سکوت متجلی می شود.و نیایش اصیل در حیرت می سوزد.

سکوت زبانی جهانیست،همه سوءتفاهم ها از گفتگو حاصل می شود.بگذاریم نگاه ها سخن بگویند.

از همه قیل و قال ها خسته ام.کجاست آن شاهد هرجائی.

تو که انتظار نداری گل های کاغذی عطری  داشته باشند تا از بویشان مست شوی.همه وانمود ها گل های کاغذی هستند.و کسالت از همین است.

ازدواج یک گل کاغذیست و عشق یک گل طبیعی .می توانی گل کاغذی را تزئین کنی و یا حتی عطر بیک هم به آن بزنی .ولی خودت را بیهوده به زحمت می اندازی.

اخلاق پوسته ای نازک و آسیب پذیر است.و حمایت قانون و عرف و فرهنگ باعث نمی شود که تو قفل را نشناسی ،دزدگیر را نفهمی!

جامعه بسیار جاهل است خودت را به آن نبند.
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 14:44  توسط خسرو  | 

هرگز برای خوشایند کسی چیز نمی نویسم.اینها دریافتهای من از زندگیه .نگاهی هست که به زندگی دارم و خسته ام از همه تجاوزاتی که در زندگیم کردم و یا شدم.اگر چه توجیح های زیبائی این تجاوز رو پوشونده باشه.

        تجاوز در نگاه من فقط اونی نیست که روزنامه ها می نویسند.و خیلی ها با حرص و ولع می خونن،هر کار و حرفی که علارقم میلم می زنم به نگاه من یک تجاوز مسلمه.هر حرفی که خارج از عشق باشه .فقط یک تجاوز هست.و زندگی از اینهمه تجاوز بشدت بیماره .

تصور می کنم همه بیماریها از تجاوزاتی هست که ما به اون عادت کردیم.هیچ حیوانی به اندازه انسان بیمار نمی شه.چرا که اصلا ناگزیر نیست وانمود کنه.تنها این اشرف مخلوقات هست که به ناچار از طبیعت اصلی خودش خارج شده و با نقاب های مسخره ای که جامعه بهش تحمیل کرده زندگی می کنه.

      چه کسی می تونه ادعا بکنه از این نقاب های خودش راضی هست ، همه ناگزیر استفاده از نقاب شدیم .و خیلی ها اونقدر بهش عادت کردن که حتی توی خواب هم با نقاب هستن.و این نقاب های لعنتی جز بیماری های جسمی و روحی چه نسیبی برای زندگی می تونن داشته باشن.

همه بره های معصومی بودیم که برای زندگی کردن توی این جامعه دیوانه ناگزیر استفاده از نقاب گرگ شدیم.و انقدر این نقاب گرگ رو استفاده کردیم که حالا فقط یه گرگ هستیم .گرگی که لباس بره پوشیده.و گواه من این همه قانونی هست که برای زندگی ناچار شدید بتراشیم.

      اگه ما گرگ نیستیم این قانون ها برای چی هست.مگه کمترین ادعای ما انسان بودن نیست.اونهائی که پیغمبر و پیغمبرزاده هستند و صورت هاشون نورانی میشه به کنار.توی راهرو دادگاه های ما کی قدم می زنه.کی از پنهون موندن رازهای زشت مالی و تجاوزاتش خرکیف می شه.و خودش رو توی ابرها می بینه.

       انسان بیچاره ترین موجود زندگی هست.اونقدر بیچاره که باور کرده باید گرگ باشه.برای ادامه زندگی زشتش باید تجاوز بکنه.زنش رو،بچه خودش رو،همه ملت رو تجاوز بکنه،اما با لبخندی مسخره.تا اخلاقی جلوه بکنه،تا لبخند تهوه آورش باعث بشه بره های بیشتری به طرفش برن.

       آهای اینجا هیچ کی بره نیست.هیچ کس ناگزیر نیست نقاب داشته باشه.اینجا دنیای مجازی هست.وردارید اون نقاب های مسخره رو.زندگی جز عشق یک حمالی عذاب آوره.مجبور نیسی اینجا نقش بازی کنی.برای چند دقیقه هم که شده فقط خودت باش.نقش واقعی خودت رو بزن.بعد می بینی که از همه نقاب هات متنفر میشی.توی دنیای واقعی هم نمی تونی نقاب بزنی.

      بخدا ملت من فقط از تنهائی رنج می برم.شما هرگز منو ندید.همانطور که من شما رو ندیدم.ما فقط دوست های مجازی هستیم.زندگی من بسیار کسل کننده شده.چرا که نه شهامت بی نقاب بودن در جمع رو دارم و نه می تونم نقاب بزنم.چون بشدت حالم بد میشه از حرفهای زشتی که با لبخند می زنم.

         من بندرت از نقاب هام استفاده می کنم.بسیار به ندرت.و برای اینکه از این نقاب های مسخره  استفاده نکنم.و یا حداقل استفاده رو بکنم.خودمو زندونی کردم .خسته شدم از بس منو فقط یه طعمه دیدن.خسته شدم از بس دیگران رو طعمه دیدم.دلم می گیره وقتی صداقتی رو با نقاب هام گردن می زنم.هر چند این کار رو بندرت انجام بدم.ضرورت نیازهای من بسیا رکم شده.من گرسنگی و تشنگی رو هم به تحمل می کنم تا کمتر مجبور به استفاده از نقابم بشم.حالا حساب بکنید که متاهل باشم و دو تا بچه هم داشته باشم .برای تامین اونها هم که شده باید نقاب بزنم.ولی چطور بگم که من در حد وسط این ضرورت و نیاز چی می کشم.زن و بچه من منو چطور می بینن.چطور بهشون حالی کنم که از این رقابت مسخره بشدت خسته ام.چطور بگم که من هم آدم هستم و حق خودم می دونم که اون طور که می خوام زندگی کنم.و به من چه که فلانی مدل ماشنش بالا هست.به من چه که خونه فلانی چقدر قیمت داره و چه وسائلی رو توش چیده.آخه گناه من چیه که نمی خوام رقابت داشته باشم.اگه من نمی تونم واسه بچه خودم ماشین کنترلی بخرم.باید مجبور بشم هر حماقتی رو تحمل کنم که بچه من هم با ماشین کنترلی بازی کنه تا یه بچه دیگه عذاب بکشه.اصلا کی غذاب آدم تموم شده.کی.کدوم بچه پولداری بی دقدقه بود.کدوم زندگی تجملی توی عشق شکوفا شد.قبول دارم که بیشتر دارن.داشتنش هم اصلا عیب نیست.همانطور که نداشتنش عیب نیست.هر کس مجاز هست هر چی که دوست داره رو داشته باشه و زندگی کنه.اما رقابت زشته.کشنده هست.و من درام له می شم بین چرخ های مسخره این زندگی تو نقاب های مسخره.

    از همه نقاب ها بدم می یاد مهم نیست تو صورت کی هست .من همه آدم ها رو بی نقاب دوست دارم .بی رقابت.و اینجا بهترین جا برای تمرینه.

     تا کی باید مصالحه کنیم.تا کی باید زندگی رو تو زنجیر حماقت نگه داریم.تا کی باید از این نقاب های مسخره استفاده کنیم.ما بشدت نیاز به یک انقلاب داریم.انقلابی که همه زشتی ها و رنج های درون ما رو پاک کنه.اونها رو بشوره وعشق متولد بشه.بیائید عشق رو باخودخواهی و تملک زنجیر نکنیم،عادت ها رو بندازیم،باورها رو.

       زندگی نیازی به اینها نداره.زندگی غنی تر از اون هست که ما حتی تصورش رو بکنیم.ببینید که درختان نیازی به هیچ باوری  ندارن.حیوانات هم ندارن.و چقدر زیبا هستن.بچه ها هم بدون بارو و عقیده متولد می شن.و همه عاشق اونها هستن.ولی هر جامعه ای باورها و عقاید خاص خودش رو به بچه ها تحمیل می کنه و زشتی های زندگی تداوم پیدا می کنه.

     کاش حداقل اینقدر شهامت داشته باشیم که اشتباهات خودمون رو بپذیریم و این باورها ی زشت رو به بچه ها انتقال ندیم.همه جنگ ها و زشتی ها به واسطه باورها و خودخواهی های بیمارگونه درست شدند. .وحماقته  که به جنگ ها و تمدن هاش مغرورباشیم.و به جنگ ها دامن بزنیم  تا به صلح پایدار برسیم.حماقت بیشتر از این که انسان ها رقابت ستلیحاتی می کنن و حتی بمب های اتمی می سازن تا به صلح برسن ،صلحی از طریق جنگ،حماقت بی نظیری هست.وقتی صداقت و صراحت بره .شک و گمان میاد.و روابط زخمی میشه.دوستی ها همه با گمان و حدس هستند.همه جنگ های بزرگ و کوچیک به خاطر تردید و گمان هست.و این باور که دیگری می خواد آزادی منو،زندگی منو تجاوز کنه

شفافیت رو از دست دادیم.شهامترو،صراحت رو و صداقت رو.وقتی بچه ها رو می بینم از خودم حالم بهم می خوره،و بدتر اینکه اونها رو قربانی جهل خودم بکنم،و باورهام رو بهشون تحمیل کنم .زشترین کار زندگی انتقال عقاید و باورهای پوسیده بین هم هست و انتقالشون به بچه ها.

      دیگری مقصدی شده که باید با هر حیله فتح بشه.این رابطه تا کی می تونه ادامه داشته باشه.غیر این هست که فقط تا فتح،و فتح های دیگه،همه از اینهمه فتح های مسخره خسته شدن ولی فقط ادامه می دن چون بیکار شدن بزرگترین رنج زندگی هست.تنها شدن یعنی مواجه شدن به زشتی های ذخیره شده در درون.یعنی هویدا شدن همه روابط بیهوده.یعنی ضرورت تغییر.یعنی همه این انباشته های ذهن و زندگی  هیچ سودی ندارند.یعنی انقلابی بزرگ در درون.تنهائی یعنی نقاب ها بیهوده هستند.تشنگی من با هیچ نقابی  سیر نمیشه.دیگه چی بگم عزیزم.من بشدت به عشق نیاز دارم.هیچ چیز به غیر عشق نمی خوام.هیچ چیز .حتی ترجیح میدم غذا نخورم.گرسنه باشم تشنه باشم اما روابطم در عشق سرشار باشه.هر چیزی فقط در عشق زیباست.و خارج از عشق زشت ترین حرف و کار ممکن.

    لذت بردن از زندگی حق همه انسانهاست .اما لذتی که فقط در عشق باشه زیبا و بی نظیر هست.تجاوزات لذت های دروغ و کاذبی میدن.لذت ها ی تجاوز مثل عسلی هست که در زهر عجین شده.همیشه با دلهوره و غذاب همراه.هر کس فقط کافیه یک بار لذت عشق رو بفهمه.ترکش بسیار سخته.فقط در عشق زندگی به شکل واقعی خودش به جریان می افته.و من فقط عشق می خوام.هر چیزی رو با عشق می خوام.هر لبخندی رو،هر نگاهی رو و هر کاری رو.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 10:41  توسط خسرو  | 

"بیان احساس و کلام تو درست ترین بیان ممکن است عزیز دلم " تنها جمله ایست  که برازنده همه ماست.یقینا همه ما درست ترین را می گوئم.کاش داستان فیل مولوی را دوباره  مرور کنیم.ما تمام عمر تلاش کردیم تا نادرستی رفتار دیگران را شناسائی و بیان کنیم،قضاوتی کاملا یه سویه و گاهی پوشیده در غرض ،و درستی رفتار خود را اصرار کردیم.هر کس که نگاه ما را زیبا دید او را زیرک ،باهوش و استثنائی دیدم و سخت مجذوبش شدیم.و غرض های تائیدش بعدها بر ما آشکار شد.آنوقت که فقط آه و ناله افسوس کار ما بود.اشتباه ممکن نیست هر کس تنها آنچه درک می کند، می بیند و نیاز دارد را بازی می کند،هوشیارانه یا نا هوشیارانه!!. آنکه دست بر گوش فیل دارد اگر غیر بادبیزن بگوید خطا گفته است.آنکه بر پای فیل دست می کشد اگر غیر ستون ببیند خطا دیده است.ما اینها را می دانیم.چون بسیار بدیهی هستند اما در عمل دچار اشتباه می شویمو تصور می کنیم که قطعه ماست و انتظار تائید خودمان را داریم..هر یک از ما فقط یک قطعه از این پازل بزرگ را در دست داریم.چگونه ممکن است اشتباه کنیم.اینجا پر از درستی و صداقت است.هر یک از ما غیر از صداقت و درستی چیزی برای گفتن نداریم .همه کینه ها و عشق های ما بر اساس همان تنها قطعه ایست که در دست داریم .این قطعه جادوئی هم درست است و هم غلط.اگر به تنهائی نگاه شود.عین درستیست.و اگر در تطبیق با دیگری نگاه شود در کمال نادرستیست.فقط میشود آن را فهمید.فقط می شود آن را درک کرد.و معجزه بزرگ در درک این تناقض عظیم و زیباست.وقتی که این قطعه به ناگهان محو می شود و کل پازل جادوئی به نمایش در می آید.نگاه کنید که ببینندگان بزرگ چه گفتند.چه تناقضی در گفتار آنها می بینید.ما ببینندگان کوچک هستیم،مثل آنها که روزی کوچک بودند،بزرگی حق همه کوچک ها هست.هستی بخیل هیچ کوچکی نیست.

    و معجزه بزرگ هزارمین در است که در اوج ناباوری و خستگی از همه تلاش های بیهوده چشم می گشاید.برای این اتفاق زیبا همه تلاش های بیهوده خود که تصور بر درستیش می رود، انجام دهید.و نگران خودخواهی های من نباشید که گاهی تحکمی و دستوری حرف می زنم.خود را دریابید.که هیچ کاری واجب تر از این ندارید.تنها اگر از حل تناقظات این پازل بزرگ خسته شدید.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 9:36  توسط خسرو  | 

همه چیز عالیت.در نهایت زیبائی.همه،همه،همه چیز.نه فقط بعضی چیزها.فقط باید ذهن خاموش شود تا رنگ ها اسیر بی رنگی شود.چگونه بیان کنم که برای من این خاموشی بارها اتفاق افتاده .و الان نیز در آن خاموشی هستم.دشنام های شما و ثناهای شما محو شده اند.مثل بابادکی سبک در هوا فقط می رقصم.هر توضیحی فقط سوتفاهم می شود.اینجا در غایت شکوه و زیبائی و کاملیست.بهتر از این امکان ندارد و شما تردید می کنید که او چگونه اینهمه جنایت و وحشیگری را زیبا می بیند.و من فقط می توانم نگاهتان کنم و لبخند بزنم.و بگویم دوست من وقتی بیمار می شویم گاهی نیاز به جراحی پیدا می کنیم،گاهی به  دارو نیاز داریم ،گاهی فقط باید استراحت کنیم و یا گاهی هر سه را باید استفاده کنیم.کاش مثال من کفایت کند.کاش بپزیرید که هیچ کس بر خلاف توانش کاری نمی کند.هر کس بهترین را انجام می دهد.قطعا بهترین .و بهترینی که در خواب باشد بهتر از این نیست.در خواب نیز ما زخم می زنیم و می خوریم و صبح تنها به آن می خندیم به همه زخم های زده و خورده.وقتی بیدار شویم کابوس ها رفته اند.و خورشید مهربان می تابد.خورشید بر چشمهای  بسته و بیدار یکسان می تابد.تفاوت فقط در دیدن و ندیدن است.تفاوتی در تابش خورشید نیست.بیداری سهم همه خفتگان است.خداوند دریائی از عشق و آگاهی است و ما نمی توانیم از آغوشش بگریزیم .ما فقط در توهم خود رنج می بریم.هیچ بالا و پائینی نیست.فاصله فقط باز و بسته بودن پلک است.خاموش شدن ذهن.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 15:50  توسط خسرو  | 

تواضع خودخواهی پیشترفته است،ورژن بالا،ژن جهش یافته خودخواهی ساده.اصولا هر چیزی که انکار بشه .بشدت تمایل به ابراز پیدا می کنه.و راه های متحیرالعقولی رو پیدا می کنه.نیاز به بخشیدن.نیاز به بزرگ بودن در عین شکسته نفسی.نیاز به یافته شدن در عین سکوت و یا تمایل به بی نیازی.چسبیدن بیمارگونه به چیزها.دوست من چه کسی بیمار نیست.آنکه بیماری را انکار می کند یعنی عمیق تر بیمار بودن.

بچه ها خودخواه هستند اما زیبا.آداب نمی دانند اما بی نظیرند.بی اخلاق ترین هستند اما همه عاشق این بی اخلاق ترین ها هستند.اما کودک بیچاره به دست معلمینی احمق یاد می گیرد که وانمود کند و آنقدر زشت می شود که جال خود و همه را به هم می زند.

خدا را می توان از نگاه کودکان دید.کودکان می توانند معلم زندگی باشند تنها اگر این ژن بیمار جهش یافته اجازه دهد.اگر شهامتی مانده باشد که اعتراف کند همه آموزه ها زشت هستند.

اما کودکان چگونه می آیند.برای چه می آیند.کودکان میهمانان ناخوانده ای هستند اغلب.میهمانانی برای وقت گذرانی صاحب خانه.برای سرپوش شدن بر عقده های پنهان.توجیحی بر ناکامی امروز و فردا.دستاویزی که رنج را توجیح کند و روزمرگی را تداوم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 8:53  توسط خسرو  | 

"تا زمانی که مرا تامین کنی عزیز من هستی"."" و تا زمانی که تهدیدم کنی دشمن من هستی".و این تامین و تهدید از آب و نان تا خدا متغیر است.این جمله اساس زندگیست.همه دوستی ها و دشمنی ها و رابطه ها بر اساس آن استوار هستند.دوست امروز ممکن است دشمن فردا باشد و یا دشمن امروز دوست فردا.حتی قبل از اینکه متولد شوی نیز به همین منوال بوده است.پدر و مادرت به تو نیاز داشتند و باعث آمدنت شدند، تو محصول نیاز آنها هستی.اما حالا هستی .در بودنت شکی نیست.درست یا غلط وجود داری.پس به دوست داشتن و نداشتن ها تا دقت بیشتری نگاه کن.با هوشیار شدن به بعد تازه ای از زندگی می رسی .بعدی که همه دوست ها و دشمن ها وسیله ای می شوند برای رشد و شکوفائی تو.دوست و دشمن دو کرانه یک جاده هستند.دو بال پرواز.هیچ پرنده ای با یک بال نمی تواند پرواز کند.و زمانی بالهایت را ارج می گذاری که پرواز را تجربه کرده باشی.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 8:47  توسط خسرو  | 

احترام مال ذهن فریبکار است و شعاع برد آن فقط در حضور است. مافوق تو می آید یا تو را می خواند و تو ناگزیری تابع باشی ،به او احترام بگذاری چون می خواهی که از گزند قدرتش در امان باشی و یا از سفره گسترده اش بهرمند شوی.پس ناگزیر به احترام هستی و وقتی رفت و تو تنها شدی نفس راحتی می کشی که راحت شدم.اما وقتی عاشق می شوی صمیمانه و با تمام وجودت معشوق را می پرستی هر حرف  و عملش حتی بر خلاف نظر تو زیباترین جلوه می کند.

در یک لحظه غرق در شادی و نشاط هستی و در دمی دیگر چنان افسرده و ملول که حتی تصمیم به پایان دادن این زندگی احمقانه می شوی.براستی تو کدام هستی.چه چیز نشاط و اندوه تو را رقم می زند.ابرهای سفید و سیاهی به نام اندیشه.هیچ ابری پایدار نمی ماند.تو هیچ ابری نیستی،نه سیاه و نه سفید.با هر دوی آنها برقص و پیش برو.آسمان بی ابر در انتظار توست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 8:6  توسط خسرو  | 

من اینجا چی کار می کنم.دنبال چی هستم.اصلا من کی هستم.
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 13:21  توسط خسرو  | 

زندگی در ناشناخته ها سرشار از لذت و تازگیست.و ناشناخته ها از توهم نمی رویند.تخیل ،توهم و مارک زدن اساس کار ذهن است. کار ذهن کشتن زندگیست.زندگی در بی ذهنی جریان دارد.گلها بدون ذهن شکوفه می دهند.غذا بدون دخالت ذهن در دهن مزه پیدا می کند. و در معده و روده به انرژی تبدیل می شود.اگر داشته های ذهن را به کنار بگذاری .اگر دیدن بدون ذهن را بیاموزی کوچک ترین حرکت از هر جنبنده ای برایت معجزه می شود.دیدن یک پشه بدون محفوظات ذهنی می تواند تو را روشن بین کند.کار ذهن کشتن معجزه است.اگر به یک باره کسی را در حال راه رفتن در هوا ببینی، از حیرت خشک می شوی و به معجزه باور می آوری.اما تا کی،تا چند بار دیدن،یک بار،ده بار،صد بار. بلاخره ذهن دست به کار می شود و قانون می تراشد.دلیل درست می کند.و بعد از چند بار خیلی عادی پرواز یک انسان را در هوا نگاه می کنی .همانقدر عادی که با موبایلت صحبت می کنی.دیگر حیرتی در کار نیست.و حالا پرواز نکردنش می تواند معجزه شود و حیرتت را برانگیزد..و تصور کن تو و همین موبایلت،نه زیاد فقط یک قرن به عقب بروید.برای مردم آن زندگی چه دردسری درست می کنید و برای خودتان.همه نگاه ها خیره شما می شود،شما جادوگر به حساب می آئید.و یا یک کلک باز.احتمال کشته شدن شما هم کم نیست.سنت شکنی جزای سنگینی می تواند داشته باشد.آشفتن خواب دیگران که در باورها و عادت ها فقط گاهی خمیازه میکشند و از این پهلو به آن پهلو می افتند، تاوان سنگینی دارد. اما زیاد نگران نباشید.پس از کشته شدنتان اسطوره می شوید. قهرمان می شوید. و بعدا ها مجسمه شما زینت بخش میدان ها می شود.اسم شما ارزش پیدا می کند.دنیای مرده ها دنیای ارزش هاست.ارزش های دروغین.از همان ارزش هائی که کشتار را قانونی و حتی زیبا معرفی می کنند.فقط زنده ها خطرناک هستند. زنده ها  می توانندمعجزه های زندگی را نشان دهند.خواب ها را آشفته کنند.

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 9:12  توسط خسرو  | 

همه ما روزی کودکان زیبا،دوست داشتنی،تیزهوش و آگاهی بودیم که ضرورت نیاز ها و آموزه هائی که مدرسینش تنها طوطی های عزیزی بیش نبودند به امروز هدایتمان کرد.امروزی که سالم ترینمان حداقل افسرده و عصبیست.آنکه جنایت کار شد را به حساب نمی آورم.که ما نیز بسته به شجاعت و امکاناتمان کم از او نبوده و نیستیم تنها اگر صادقانه نگاه کنیم.

اصلا مهم نیست که چه می گوئی،هر کس آنچه را نیاز داشته باشد می شنود حتی اگر بیانش نکرده باشی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 18:36  توسط خسرو  | 

کسی خونه نیست.صابخونه خوب مهمون که بی آب و چائی نمی شه که.خوب حالا مثلا کجا می خوای بری.اونطرف ترا آسمون رنگ دیگه ای هست مگه.حالا خود دانی،خواستی برو یه هوا بخور،بیا.خوش باشی.
پست های قبلت رو هم خوندم.راجع به جبر و اختیار هم باید بگم ببخشیندا به تو چه،به من چه.این حرفها مال اونهائی هست که می خوان فیلسوف بشن و نظریه صادر کنن.به قول پرستوئی"تو ماستت رو بخور"هر کاری که می تونی بکنی یعنی اختیار و هر کاری که نمی تونی بکنی یعنی جبر.راحت.
ولی عزیز من مشکل چیز دیگه هست.سوال ها فریب ذهن هست.ذهن ما رو سر کار گذاشته تا از زندگی غافل بشیم.تنهائی خودت رو غنی کن.ذهن خودت رو کالبد شکافی کن.هر چیزی رو طوطی وار تکرار نکن و از هر کاری هم به صرف اینکه فلانی گفته پیروی نکن و یا انکار نکن.به قلبت رجوع کن که درست ترین حرف رو قلبت می زنه اگه همهمه ذهنت اجازه داد!
تشریف یبارین خونه ما!خوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 16:45  توسط خسرو  | 

 

هر بار که بوی آشنائی به مشامم می رسد یاد زخم های پیشین می افتم .و دوباره تردید به جانم زخمه میزند،به پیش بروم یا به همان زخم های کهنه بسنده کنم.اما تشنه آب چگونه فریب سراب نخورد.بوی آب از سراب کم نمی آید.مرا ببخش که زخمها گستاخم کردند.هر نیازی که سر باز می کند حتم می دانم که بیهوده نیست.تشنگی را آب مرحم است.و گرسنگی را غذا و بسیاری نیاز های دیگر را بسیاری چیز دیگر.اما تنهائی را هنوز مرهمی نزدم.تشنه تر می شوم که بیشتر بخورم شاید.و چه کسی تنها نیست و چه کسی زخم هزار آشنائی مسموم را به جان نخریده است

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 9:3  توسط خسرو  | 

ایده بخشش ظالمانه ترین ایده است..بیش از نیمی از جنایت های زندگی را این ایده طراحی کرده است علارقم ظاهربسیار فریبنده اش.یادتان باشد اگر دروغ به حقیقت شبیه نباشد کسی فریب نمی خورد.تا لذتی در آن نباشد چگونه وسوسه کندففریب بدهد.و ایده  بخشش وسوسه انگیزترین است.هدف همیشه وسیله را توجیح کرده است.به هزار کلک و توجیح دینی،عرفی،قانونی انبان خود را پر میکنی.چون آنها تو را مجاز دانستند. و نفست فرصت خوبی برای ابراز یافته است.جمع می کنی آنقدر که نتوانی نگهش داری و حالا می بخشی و احترام می خری، توجه می خری ،پرستیژ و کلاس می خری  و راه را برای انباشتن  بیشتر و بخشیدن بیشتر آماده می کنی .آنقدر باد می کنی که در باد غرق می شوی.اما نمی دانی چرا در اوج غرور و داشتن ناشادی!؟و فلسفه می بافی !بشدت از تنهائی و سکوت می گریزی.اگر به ضرورت و ناچار در جهنم تنهائی و سکوتت افتادی ناگزیر ذهنت  را نشخوار می کنی، دعا هائی که کسی را تا کنون کمک نکرد،زمزمه می کنی.قرنها در دعا قرق شدی، تاریخ را نگاه کند.تجمع های مذهبی را نگاه کن.تنهائی های دروغین و فریبنده را نگاه کن.اما از این دعاهای دروغ و خدائی که در پندارها خفته است کاری بر نمی اید.زندگی از این دعا ها جهنم تر شده است.دروغ ها شاخدار شده اند.و درون انباشته از زشتی.درون را خودت الوده کردی.چه کسی می تواند پاکش کند.فقط خودت مسئول زشتی و پاکی آن هستی.باید همت کنی.زیبائی درونت بی نهایت بود آن زمان که آمدی!نگاه کودکان تازه  به دنیا آمده را نگاه کن.زیبائی و ژرفا را می بینی.و زشتی ها از تاریکی جهل و خودخواهی اندک اندک این زیبائی را پوشاندند.تو امروز بی قرار آن شادی و زیبائی هستی.در بیرون نگرد سوزن را در خانه گم کرده ای.اگر تمام عمر زیارتگاه های بیرون را پرسه بزنی این یاس و افسردگی و حیرانی را چاره ی نمی توانی کنی .به درون برگرد.بنشین.پایت را پشکن.و فقط بنشین.زشتی ها را تماشا کن .فریب هائی که از نفست خوردی را ببین.حیله هائی که کردی را ببین.نگران نباش.اینها پاک می شود.همه چیزهائی که آمدند می روند.توزیبا و خالی از داشته های ذهنی و بیرونی بودی و اینها بعدا آمدند پس در رفتنشان تردید نیست.بدون خانه و ماشین پست و مقام آمدی.مطلقا زیبائی و عشق بودی.دوباره می توانی همان بشوی.بهشت گمشده تو را همواره به انتظار است.این بهشت سهم توست.سهم همه.کسی بی نسیب نیست.هر کس می تواند چیزی را ببخشد که داشته باشد،واقعا داشته باشد .تو هیچ چیز نداری الا عشق و آگاهی.اما اینها پنهان مانده اند از تو .خانه ماشین بدبختی ها و مشگقا ها و عنوانها آن را مخفی کردند.وحالا تو تصور میکنی که این خانه و ماشین هستی.پستت هستی .زیبائیت هستی.خوش تیپیت هستی.و اینها آبی هستند که در هیچ مشتی نمی مانند.آب را تا حالا مشت کردی.امتحان کن.هیچ چیز نمی ماند.فقط زمانی که دستت باز است و در آن می رقصد از آن سهم می بری.وقتی مشت کردی.چیزی نداری.تو پولت را می بخشی .چگونه ممکن است.آن پول مال تو نبوده است.هرگز مال تو نبوده است.ایده بخشیدن یک سوءتفاهم بزرگ و فریبده است.لذتش شور است.تشنه تر می شوی به انباشتن و بخشیدن.این بازی فریب ،پایانی ندارد.از آن درست بردار.فقط حق و سهم خودت را از زندگی بگیر.آنقدر که نیازی به بخشیدن نداشته باشی!!!!نیاز به بخشیدن بزرگترین فریب زندگیست.اگر هر کس فقط سهم خود را بگیرد همه از زندگی سرشار می شوند بی آنکه بخشنده ای باشد.منتی باشد.غروری باشد.زندگی آن بهشت گمشده است.که جهل و خودخواهی جهنمش کردند.شوق بزرگی و بخشش زندگی را جهنم کرده است.افتادن در چاهی که دیگران کندند و در آن افتادند زندگی را جهنم کرده است
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 18:57  توسط خسرو  | 

زبان ارتباطی ما بسیار مغلطه انگیز شده است.واضح ترین رفتارها و حرفها سوءتفاهم های بزرگی شدند.چون هیچ گوشی برای شنیدن نیست.نیاز همه را زبان کرده است .هر کس فقط آنچه می خواهد را می بیند،می شنود،می خواند و پاسخ میدهد.نه آنچه هست و یا گفته می شود.یاد داستانی زیبا از مولوی عزیز افتادم که خلاصه اش این بود.

        کری به قصد ملاقات  دوست بیمارش حرکت می کند و در راه با خود می گوید من که حرف او را نمی شنوم.چگونه با او حوالپرسی کنم.و نتیجه می گیرد که یک گفتگوی فرضی را برای این ملاقات طرح کند.

       من می گویم :حالت چطور است و او می گوید: هی بد نیستم شکر. و من می گویم: شکر شکر.

       من می گویم:طبیبت کیست و او می گوید: فلانی و من می گویم: طبیب حاذقیست نیک می شناسمش خوش به حالت.

        و بازمی پرسم: که دارو چه می خوری  و او دارویش را نام می برد من نیز می گویم:نوش جان.

       و وقتی به بالین بیمار میرسد بیمار حال و روحیه خوبی ندارد و از درد به خود می پیچد.کر سوال می کند حالت چطوراست دوست من. و بیمار می گوید مگر نمی بینی که به خود می پیچم از درد.و کر جواب می دهد شکر شکر.بیمار با تعجب و حیرت فقط نگاه میکند.

       که کر دوباره سوال میکند.طبیبت کیست و بیمار که تقریبا عصبانی شده است می گوید عزرائیل و باز کر با تفاخر می گوید خوب حاذق است .کسی از او ناکام نمانده است.و بیمار که دیگر از خشم خودش را می خورد مانده است چه بگوید.

       که دوباره کر سوال می کند دارو چه می خوری و بیمار عصبی از درد و ملاقات می گوید زهر مار و کر پیروز از این گفت و شنود خیالی می گوید نوش جان .

       و بیمار که با آه و ناله در خود می پیچید.به ناچار برمیخیزد و کر را با قهر و عصبانیت از اتاق بیرون می کند و کر نیز فقط متعجب و شگفت زده از بی مهری بیمار علارقم گفتگوی زیبایش می شود!!!

       گفتگوهای ما بی شباهب این قصه نیست.ما بسیار پر شده ایم از گفتن.و شنیدنمان هم تصوریست که در ذهن داریم و سوء تفاهم ها متعجبمان می کنند.همه رابطه ها و عشق ها بیمار از این گفتگوی فرضی ما گوش داران کر شده در نیاز شده است.و تعجب علاج این سوءتفاهم نیست. حقیقت فروپاشی همچنان مبهم مانده است .باید شنیدن را بیاموزیم.صبر را.سکوت را.عشق را.و همه چیز را.و آموزش تنها در سکوت اتفاق می افتد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 9:4  توسط خسرو  |