تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

انسان موجوی ناشناخته است.از کودکی سیاست را می آموزیم،یعنی به ما می آموزانند.یکی از ضروریات زندگی انسان آموختن سیاست است.99 درصد ذهن سیاست است.برای چه ذهن را مکار و حیله گر می دانیم.هر انسان حداقل هزار چهره در خود دارد.با هر دوست به گونه ای خاص برخورد می کند!با پدر مادر به گونه ای دیگر،با همکار به گونه ای متفاوت.با زن،شوهر،خلاصه هر کس بر اساس شناختی که دارد،رفتار متفاوتی را از خود بروز می دهد.اگر انسان سرگشته و تنهاست برای این است که همواره باید چهره های دروغین خود ایفای نقش کند.خسرو از این قائده مستثنی نبوده و نیست،دغل بازی های ذهنم را می شناسم وعموما در نقش هایم رعایت دیگران را می کنم.چرا که هر تحمیلی را زشت ترین می دانم،نمی گویم تحمیل نکردم و نشدم.که در این صورت چگونه می توانستم زشتی تحمیل را بفهمم.اما در حد امکان از آن اجتناب کردم و می کنم.

خسرو یعنی ذهن خسرو،هر کسی فقط ذهن خودش هست.

نمود هر کس معرف داشته های ذهنی اوست .یکی ذهنی شدیدا متعصب و بسته دارد.دست به حماقتی غیر قابل جبران می زند.و دیگری براحتی محکومش می کند و این یعنی جنگ پنهان و آشکاری که ما در زندگی شاهدش هستیم.

"هر کس قطعا بهترین کار ممکن را بر حسب آگاهی و ضرورت نیازش در آن زمان خاص انجام میدهد"بارها هر کدام از ما حرف و عملی را گفته و انجام داده ایم که بعدا بشدت خود نیز پشیمان شدیم.اما در آن حال کار دیگری از ما بر نمی امد.انسان در ناگزیرها و ضرورت ها دست و پا می زند.

اما گاهی ذهن خسرو محو می شود،خاموش می شود.طوفانی نیست،حتی نسیمی هم نمی وزد!

جولان دادن فکر در ذهن مثل وزش باد هست،گاهی توفانیست،گاهی بسیار ملایم،و گاه هیچ نمی وزد!

هر کسی ممکن است این نبودن هیچ فکری را "بی ذهنی" تجربه کرده باشد.در خطرات سهمگین به یکباره ذهن محو می شود،در محیط های آرام ،موسیقی و یا شرایط خاص دیگر!من نیزاین بی هنی را تجربه کرده و می کنم.

وصف این بی ذهنی آگاهانه ممکن نیست.این بی ذهنی ها به مثابه برق های آسمانی هستند.به یکباره تاریکی محو می شود و دوباره تاریکی حکم فرماست!دوباره در تاریکی هستم مثل همه.فقط شاید تشنه تر به دیدن دوباره این برق!

هر چیز تازه ای ،محیط تازه ای، یاوه گوئی های ذهن را برای لحظه ای خاموش می کند.چه کسی تشنه خاموشی ذهن نیست.

در نهایت اوج یا فرود،خشم یا لذت نیز چهره ها می افتند،بی ذهنی رخ می دهد،برای همین به هیجان علاقه مند می شویم.به ورزش های هیجانی و حتی جنگیدن تا از دقدقه های ذهن بگریزیم ،می توانیم در این لحظات ناب هوشیار باشیم و تجربه را عمیق تر کنیم.

در جستجوی کسی بوده و هستم که بی نقابی ،همدلی رابیشتر تجربه کنم."نیمه گمشده" نامیست که ادبیات به آن داده است.چه کسی در جستجوی این نیمه گمشده نبوده است؟نهایت عشق اتفاقست که بین این دو نیمه جدا مانده از هم می افتد.

عشق نیازی سرکش است،نیازی بی نقاب!عشق یک درگاه است.عشق هیچ تعریفی نمی تواند داشته باشد.عشق را فقط عاشق می شناسد.عشق نهایت همدلیست!یکی شدن دو رود،روحی واحد که در دو جسم خود را به نمایش بگذارد.

حماقت است اگر تصور کنیم مجنون فقط شیفته اندام و صورت لیلی شده باشد،یا فرهاد برای همین در تاریخ عشق نام خود را ثبت کرده باشد.عشق پاک آلوده به هیچ ذهنی نیست نه به تعاریف مثلا زشتی که باورها تحمیل کردند!

من جزسیاه مشقی در عشق هیچ برای گفتن ندارم.اگر ادعائی باشد،شاگردی عشق است.اینها آواز من است،مثل آواز هر پرنده ای!"من فقط نیازهایم را زندگی می کنم"آوازهای من هم نیازهای من هستند.اگر کسی آنها را بیهوده،کسل کننده،ناامیدکننده و یا فریبنده می دانند،فقط می تواند رهایم کنند،من نیز با عشق رهایش خواهم کرد. که عشق و تحمیل بر یک سفر نمی نشینند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 10:30  توسط خسرو  | 

هیچ قطعیتی رو نمی تونم بپزیرم دوست من.فرض کن از دست حکومت دینی خلاص شدیم.آیا مدینه فاضله در حکومت غیر دینی به ما چشمک می زنه.نمی دونم چقدر تاریخ رو خوندی،البته نه اینکه من زیاد خوندم که اصولا از تاریخ خوشم نمی یاد.ولی متوجه شدم که تا سرمون تو کاسه خرافه،باور،سنت و یا عادت گرم باشه ،تا زمانی که جماعت گله ای حرکت کنن،تا زمانی که حق تصمیم گیری رو به دیگری واگذار کنیم .حالا این دیگری هر کسی باشه ،هر مدرکی داشته باشه،هر پیشینه ای داشته باشه.ناگزیریم خواسته و ناخواسته ظلم کنیم و پذیرا باشیم.من به اصالت فرد نیشتر توجه می کنم تا اصالت جمع یا گروه.
هر کس باید مسئول خودش باشه،از بازار رقابتی و تمایل به کپی شدن بیرون بیاد.وقتی بخوای دیگری رو هدایت کنی ناگزیر سیاست می شی و سیاست فقط می تونه یه تحمیل باشه.
انسان سرگشته آموزه های غلط هست.انسان در سفر بیداری خودش به بیهودگی همه تقسیم بندی ها و مرزها می رسه.
عشق زیباترین راهی هست که می تونه انسان در این تاریکی هدایت کنه !البته عشق نیز از طمع مالکیت کم لطمه ندیده.اما سرچشمه ها همیشه زلال هستند.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 16:58  توسط خسرو  | 

عزیز دل هیچ کس دوریا نزدیک نیست،فقط به اندازه نعره مستانه ای با حقیقت فاصله داریم،به اندازه یک چشم زدن .ما تشنگان غرق در آبهای رحمتیم،ماهی هائی هستیم که در آب از تشنگی جان می سپاریم.

و این کلمات سخت ترین حجابهاهستند،همه مفاهیم حجاب های سختی هستند،همه هدف های متعالی حجابهای سختی هستند،همه "می دانم ها"که پشت شکسته نفسی های بیمارگونه پنهان شده اند،حجابهای سختی هستند.

خدا در جائی نیست که بخواهیم به سویش پرواز کنیم.ما حباب هائی شناوری  در دریای عشق و آگاهی،بیش نیستیم.که سخت ترین بند های ما سفرهای معنویست.سفرهائی که در ذهن مکارمی کنیم،چگونه می شود خدا را جست،همه چیز خداست.فقط می توانیم خود را بجوئیم،خودی که پنداری بیش نیست،پنداریکه گاه درغرور دانستن و برتر بودن غرق است و گاه درشکسته نفسی های فریبکارانه ترازغروردانستن و آگاه بودن.آنجا که این "من"دروغین که فقط سایه ی جهل ماست محو از خورشید "نگاه" ما شد.چیزی جز شادی،آگاهی و عشق باقی نمی ماند.

اما رسیدن به این یگانگی زیبا لازمه اش گم شدن "ذهن هزارچهره "است.خدا آگاهی و عشق بی انتهایست که تنها در تسلیم محض نمودار می شود.آنجا که همه توان خود را خرج کردیم ،آنجا که همه سعی هایمان را میان سراب های صفا و مروه انجام دادیم.و ناامید از همه تلاش ها تسلیمی کامل را پذیرا شدیم.و خود را به آغوش همیشه گشوده خدا سپردیم.خداوند آب زلالی می شود زیر پاهای کودک تسلیم و توکل محض ما.

اینجا اما سرای خفتگان است.عشق تنها نفیری زیباست،عشق صور اسرافیل است.عشق درگاهیست که عاشق را از خواب های تلخ و شیرین داشتن های مادی و معنوی بیدار می کند.دیر یا زود همه مسافر عشق و آگاهی هستیم.کافیست صدای این نغمه را از زیر حتی خروارها آموزه و نیاز و سرخوردگی بشنویم.

بال زدن هایت اما شوق مرا نیز به پرواز مضاعف می کند.بی تابی و جهدت در تسلیم شدن به عشق،بغایت زیباست.همدلی زیباترین اتفاق زندگیست.عشق نهایت همدلیست.آنجا من تو هستم و تو من.آنجا که برآوردن نیاز تو،نیازمن می شود.آنجا که تنها عشق حکم می راند.مصلحتی در کار نیست.آنجا که قلب سلطان زندگیست.و ذهن خدمتکاری بیش نیست.دستان صادقت را صمیمانه به لب می فشارم.و اشک شوق بر آن می ریزم.که سخت ترین نیاز من این است.یگانگی در دو جسم معجزه ایست که کم اتفاق می افتد.اما داستانش ورد کدام زبان،که نیست.بندگی عشق سلطانیست.ما سلطان های فراموشکاری شده ایم ،گدائی ازکاسه خفتگان در بیم و امیدها  در شان هیچ سلطانی نیست.دستان سخاوتمند عشق همه را لبخند می زند،تنها اگر کاسه خود پیش او بگذاریم.تنها اگر وامدار عشق باشیم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 10:28  توسط خسرو  | 

 632-عشق در حاشیه مونده ،و مالکیت میدان دار زندگی شده.برای همین هم می بینیم علارقم همه داشتنها ما بسیار فقیر و نگران هسیتم .داشته ها فقط برای لحظه اول هست که راضیمون می کنن.بعدش نگرانی از راه می رسه،داشته ها هر لحظه در تهدید هستن.هر آن ممکنه راهزنی به زور یا حیله این داشته ها رو تهدید کنه،که عملا کرده،ببینید که قانون و اخلاق عملا مثل خر تو گل این باتلاق موندن.مالکیت همه رو به زانو در اورده.باید به عشق فرصت زندگی بدیم.باید عشق رو از یوغ مالکیت آزاد کنیم.بگذاریم که عشق آزادانه زندگی رو بازی کنه.این می تونه زیباترین تلاش زندگی باشه.هر کس به اندازه توانش.یادمون باشه که همه قلب ها تشنه عشق هستن،اما فقط هم رنگ جماعت شدن!

این فرصت و امکان رو بیهوده تلف نکنیم.

633-عشق باید از کلمه خارج بشه.از کتاب ها و اشعار باید بیاد تو متن زندگی .همه تو خونه هاشون غزل های عاشقانه زیادی رو جمع آوری و زمزمه می کنن.هر روز خواننده ها دلتنگی های ما رو به زیبائی زمزمه می کنن.

ولی چرا عشق کمتر زندگی می شه،چرا خیلی زود می میره،چرا فقط خاطره شده و به ذهن چسبیده.

آخه چطور متوجه نشدیم که هر وقت قصد تملک چیزی رو می کنیم اون رو می کشیم.چطور می شه مالک زنده ها بود.وقتی می گیم این کار رو بکن و اون کار رو نکن،یعنی تو حداکثرش یه رباط هستی،یه کامپیوتر،و در خدمت من! تا بهت فرمان بدم چی کار بکنی .

این دخالت ها از بچگی شروع میشه.همون وقت که نیاز وادارمون می کنه سخت مطیع باشیم.

حالا که مثلا بزرگ شدیم باید اون ترس ها و آموزه ها رو درک  و رها کنیم.معلمین ما طوطی هائی بیش نبودن،سرزنش خودمون یا اونها مشکلی رو حل نمی کنه.فقط می تونیم این آموزش و توقع زشت رو درک کنیم تا ازش رها بشیم وادامه ش ندیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 11:7  توسط خسرو  | 

گفتم ببینمت مگرم درد اشتیاق ساکن شود

شمایل تو بدیدم و مشتاق تر شدم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 11:0  توسط خسرو  | 


همه هدفها بیهوده هستند.خدا در جائی نیست که بخواهیم به او برسیم.همه زندگی خداست.ما در خدا غرقیم .هدف زمانی معنا دارد که فاصله ای باشد.ما خود خدائیم.خدائی که نمی داند.خدائی که در توهم ذهن گیر کرده است.

وای وای وای.ما آن بی دل هستیم "بی دلی در همه احوال خدا......"

خدا خود ماست"این همه جام می و نقش نگارین که ...."

ما در پستوهای ذهن به خرافه افتادیم"جنگ هفتاد و دو ملت....."

این سفر زیبا ترین سفر ممکن است.یک سفر زیارتی با شکوه .لحظه لحظه این سفر زیبائیست.سفر از ذهنی پر هیاهو به سکوتی که تمامش حضور خداست.

اما به هوش باش عزیز من که زندگی زیباترین هدیه خداوند است.زندگیت را جشنی کن باشکوه.زندگی یک زیارت است.اینهمه شگفتی که از چشم عادت بینمان پنهان مانده است.سنجاقک،پشه ،گل،خار،انسان و هر چه که هست در معجزه ای عظیم که هرگز کلمات را یارای نزدیک شدن به آن نیست،غرق هستند.

فقط می توان دید و چگونه می توان مست نشد!چگونه می توان عربده نکشید.نرقصید،نخندید.کافیست از زندان ذهن بیرون بیائیم.بهشت اینجاست.آغوش گشوده خداوند اینجاست.چشم بگشا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 14:5  توسط خسرو  | 

۵۴۸-زندگی یک رودخانه مواج هست.تنها کسانی که سواری بر موج را بیاموزند از آن لذت می برند.باقی بیهوده در رنج دست و پا می زنند.

549-این روزها داشتن غم و اندوه ارزش به حساب می آید ،هر چه بیشتر داشته باشی،باارزش تر می شوی.خندیدن ،بازی کردن،ساده نگاه کردن و ساده زندگی کردن بشدت تحقیر می شود.باید در رقابتی بیهوده خود را به رنج بیندازی تا مهم شوی.

550-آگاهی در اسارت ذهن !!

551-رنج همیشه وجود دارد.دیگری اگر همکاری کند من کامیاب می شوم.اما این کامیابی مشروط چقدر دوام دارد.دیگری مهم نیست که،پدر،مادر،فرزند یا معشوق هر لحظه در حال رفتن است.مرگ،ظهور اختلاف،سر رسیدن رقیب و فرو رفتن در عادت هر لحظه رفتن دیگری و برچیده شدن بساط عیش را نوید می دهند.و عیشی که دیگری آن را تامین کند،دوامی نمی تواند داشته باشد.

تنها با درک وابستگی و رنج می توانیم از آن رها شویم.ما بارها گرسنه و سیر می شویم.گریز از غذا برای فرار از این تکرار تنها چنگال های وابستگی را فروتر می برد،همانطور که  درک آن ما را فراتر می برد.

552-در حضور دیگران آنقدر راحت باش که انگار تنها هستی،دیگران را نبین!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 8:29  توسط خسرو  | 

ما همیشه تحت کنترل عمل می کنیم،یک سانسور دائمی.خود انگیختگی به حدی فراموش شد که حتی در تنهائی مطلق خود باز آنگونه که باید،نیستیم!

آموزه ها فقط همین را به ما آموختند.خود بودن گناهیست نابخشودنی.اما کودکان گناهکارانی زیبا و دوست داشتنی هستند!

به واسطه آموزه ها تابع جمع بودن آنقدر در ما نفوذ کرده که هیچ "خود"ی باقی نمانده!

در حضور دیگران که هیچ!بیا خود بودن را در تنهائی تمرین کنیم.بیا این تنهائی را گسترش دهیم.بیا آنگونه که می خواهیم زیستن را در تنهائی مشق کنیم.قول می دهم لذتش آنچنان باشد که خود را کمتر،بسیار کمتر به جمع بفروشیم!

539-دیگران فقط لذتی شور به ما می دهند،فقط تشنه تر می شویم.تشنه بیشتر داشتن و هر لحظه شاهد افتادن داشتها هستم.تنها تر از همیشه در انبوه این مثلا آشناها!

540-میدانی دیگری چقدر خوب و دوست داشتنی هست و یا چقدر زشت غیر قابل تحمل،فقط به اندازه تامین یا تهدیدی که می کند!

541-چه کسی شادی،رنج ،پیروزی یا شکست را در ما تجربه می کند.دیروز بسیار شاد یا غمگین بودیم ،اما حالا به گونه ای متفاوت هستیم .دیروز پیروزی بزرگی را جشن گرفتیم  اما امروز بسیار افسرده هستیم .آن پیروزی به کجا رفت،این افسردگی از کجا آمد.چه چیزی در ما اینهمه حرف می زند،تجربه می کند،چه می خواهد این خسته پر تلاطم!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 15:42  توسط خسرو  | 

ذهن باید درک و خاموش شود.کدام ذهن یاوه نمی گوید.کافیست دو دقیقه شهامت دیدن ذهن خود را داشته باشیم،ذهن من هرگز مستثنی نیست.نشخوار کلمات هیچ کسی را نجات نداده است.

دانش "رهائی" از خود را همه ادیان ارائه کرده اند و بسیاری فقط به آن "ایمان"آوردند،ایمان عصائیست که  کوران را فقط گاهی می تواند مفید باشد،نه هرگز بیشتر.

من نیز آن عصا را بسیار با خود حمل می کردم،نمی دانم کجا و چگونه افتاد.و حالا کوری بی عصا هستم.کوری که فقط "رعد"هائی را دیده و مزه هائی که طعمش را کلمات فقط می توانند سوءتفاهم کنند.

درخودخواهی خود شک ندارم.و این خودخواهی عزیز را از شکسته نفسی مصون داشتم تا بیمار نشود!ادعای اشرف مخلوقی بسیار وقت است که انداخته ام.از آن روز که دیدم این اشرف مخلوقات برای رسیدن به خواسته های ممنوع  و سرکوب شده و یا فرار از رویاروئی با "ذهن"بیمار خود حتی کشتارهای میلیونی هم تامینش نمی کند و همواره ناکام "مرگ"را می پذیرد.

دستان سیری ناپذیر خود را برای بیشتر داشتن به هر سو دراز می کند.و چقدر فقیر می میرد.

حیوانات الگوی زندگی من هستند،چه آنها را هرگز در حال قتل و تجاور همنوع خود ندیدم.

کودکان الگوی من هستند.صراحت،صداقت و شهامت آنها مرا به وجد می آورد.خصوصیاتی که این آموزه های زشت از من و بسیاری گرفتند وامروز زندگی از نبود اینها غیرقابل تحمل شده.

حداقل ادعای همه انسانیت هست!اما نمی دونم این همه قوانین ،زندانها،جنایت ها،جنگها و کشتار رو چطور با انسانیت خودشون تنظیم می کنن که از هیچ کدوم بی نصیب نباشن.اینهمه قفل و زنجیر و دزد گیر تنها نشانه های همون انسانیت هست.خوش به حال حیوانات که از این مسخره بازی ها بی نیازهستند.

تا زمانی که چابلوسی کنی .بسیار با ارزش می شی.تا وقتی دستمال کاغذی باشی و در اختیار همه .خیلی باارزش هستی ولی باید مواظب باشی که دستمال کاغذی های دیگه برای تنوع هم که شده جای تو رو نگیرن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 12:13  توسط خسرو  | 

دغدغه های من برای تو نیست،از خودم فرار می کنم!

 

تو آیا گمشده ام نیستی،توئی که دائم عوض می شوی!؟

 

بی خبر می آئی،می آشوبی و می روی!

 

تو نیستی،اما من همیشه چیزی برای آویختن خود دارم!

 

چه سخت است دنبال کسی باشی که هیچ نشانه ای ازاو نداشته باشی!

 

این کیه که داره دنبال خودش می گرده و فقط هم دیگران رو می بینه!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1385ساعت 15:4  توسط خسرو  | 

خواستم بگویم که وقتی گراز ها به باغ بیایند گلها  لگدمال می شوند اما پشیمان شده ام که دیدم گراز ها فقط چند شاخه از درخت و گل را می شکنندو این انسانهای از خود راضی و مغرور که بوی تعفن افکار زشتشان همه زندگی را غیر قابل تحمل کرده است،انسانهای خودخواهی که به صرف اثبات ادعای احمقانه خود همه گلهای زیبای زندگی را لگدمال هوس های زشت خود کردند.

دین هائی که روزی نوید وصل به خدا را می دادند امروز فقط شعاری فریبنده را توجیه بزرگترین جنایت ها می کنند.جنگ همیشه اثبات حماقت و جهل بوده است.مهم نیست به چه اسم و بین چه کسانی.موج حماقت آنقدر بالا گرفته است که فقط دیگری حماقت خوانده می شود،فقط او که در آن صف قرار دارد!نمی بینیم که همه در این جنگ سهیم هستیم.نمی بینیم وقتی باور بر زندگی حکومت کند.جنگ ناگزیر خواهد آمد.وقتی خودخواهی و رقابت اصل زندگی باشد.و اثبات برتری دین "من"مملکت"من"و بسیاری چیز های دیگر این "من"لعنتی،فقط جنگ است که جولان می دهد و قربانی می گیرد.

و بچه هائی که حتی ابزار جنگی را وسیله بازی و تفریح  می شناسند،به خاک و خون می غلطند تا آن احمق ها احساس شادی کنند،احساس انجام رسالتی خطیر برای از بین بردن زندگی، و خود را به پیروزی موهوم خود امیدوارتر ببینند.آتش بس پذیرفته نمی شود،پیروزی نزدیک است!به همین راحتی و انسان متمدن می جنگد تا ثابت کند بر حق است.

ای حماقت چگونه زندگی از دست تو دق نکند.خود را چه زیبا ساختی،چه کسی فریفته تو نشد.چه کسی تو را حقیقت مسلم ندید،ای پندارهای تاریک و زشت از دست زندگی چه می خواهید.ای عادتها بس کنید.زندگی را بیش از این لگد مال نکنید.

بر بی راه خود همچنان اصرار می ورزید،تاریخ برای چه کسی نوشته شده است.چرا نمی بینید که جنگ هرگز پیروزی نداشته است.که جنگ جز ویرانی جسم و روح و زندگی ارمغانی ندارد.که مقصر همیشه آن دیگری نیست!

کامم بسیار تلخ است از این حماقت زیبا!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 9:23  توسط خسرو  |