دیگری آن ماهیگیریست که بسته به نیاز و مهارتش قلاب های متعدد دارد،طعمه های متفاوت
خوشا آبی که تشنه اش را یافت.آب را تشنه خورد ، دیگر نه آبی ماند و نه تشنه ای.آنچه هست "حضور"یست تمام.
دقت کن!این تصاویر ذهنی هستند که ما را به بازی گرفته اند.می خندانند،می گریانند.جز این تصاویر ذهنی چه هستیم.تصاویری که عمرشان چندان بلند نیست.دلبستن به این شادی ها و دلگیر شدن از این رنج ها شرط عقل ،حتی نیست.
عاشق و معشوق به همت عشق حضور دارند،عشق نباشدچه هستند جز سایه هائی که می دوند.
تائید خواستن از دیگری همواره گران تمام می شود
همت عاشق رسیدن به عشق است ،معشوق بهانه است.دل عاشق معشوق را می سازد.ندیده ای که سنگ را قبله کرده اند!
عاشق و معشوق چه هستند بی بازی عشق .
تو را خواستم تا دیوانگی را بازی کنیم.از بازی در تنهائی خسته ام.واقعا تو نیستی.
آمدن بی رفتن میسر نمی شود،رفتنت همانقدر تلخ است که آمدنت شیرین.زندگی همین تلخ و شیرین است.
توفان فرو نشسته است.مهتاب بازی را سر گرفته است در آب،کم توفان ندیده است آبی که گندیده نیست
پرنده برای پرواز زنده است،انسان برای عاشقی.نبین که در زنجیر نشسته است.
سخت نگیر نه به آمدن ، نه به رفتن .ناگزیر این تجربه هستیم.زندگی جز این نیست.
رود در کوهستان آواز بسیار دارد.نشنیده ای.آواز ما این است
بودن ناگزیر خواستن است و خواستن رنج ."نبودن "را تنها پس از درک این بودن می توان تجربه کرد.معنای مرگ قبل از مرگ همین است.معنای آزادی همین است.معنای عشق همین است.
مشکلات هرگز محو نمی شوند، جابجا می شوند،عوض می شوند.ما در مشکلات هویت داریم .شناسای ما لذت های آمیخته با رنج است.غیر اینها ما چه هستیم.
ببخشید که ترمزم خوب کار نمی کنه.گازم هم گیر کرده ،چرا همه دارین فرار می کنین،کی شما رو دنبال کرده ،به من هم بگین خوب