تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

دیگری آن ماهیگیریست که بسته به نیاز و مهارتش قلاب های متعدد دارد،طعمه های متفاوت

خوشا آبی که تشنه اش را یافت.آب را تشنه خورد ، دیگر نه آبی ماند و نه تشنه ای.آنچه هست "حضور"یست تمام.

دقت کن!این تصاویر ذهنی هستند که ما را به بازی گرفته اند.می خندانند،می گریانند.جز این تصاویر ذهنی چه هستیم.تصاویری که عمرشان چندان بلند نیست.دلبستن به این شادی ها و دلگیر شدن از این رنج ها شرط عقل ،حتی نیست.

عاشق و معشوق به همت عشق حضور دارند،عشق نباشدچه هستند جز سایه هائی که می دوند.

تائید خواستن از دیگری همواره گران تمام می شود

همت عاشق رسیدن به عشق است ،معشوق بهانه است.دل عاشق معشوق را می سازد.ندیده ای که سنگ را قبله کرده اند!

عاشق و معشوق چه هستند بی بازی عشق .

تو را خواستم تا دیوانگی را بازی کنیم.از بازی در تنهائی خسته ام.واقعا تو نیستی.

آمدن بی رفتن میسر نمی شود،رفتنت همانقدر تلخ است که آمدنت شیرین.زندگی همین تلخ و شیرین است.

توفان فرو نشسته است.مهتاب بازی را سر گرفته است در آب،کم توفان ندیده است آبی که گندیده نیست

پرنده برای پرواز زنده است،انسان برای عاشقی.نبین که در زنجیر نشسته است.

سخت نگیر نه به آمدن ، نه به رفتن .ناگزیر این تجربه هستیم.زندگی جز این نیست.

رود در کوهستان آواز بسیار دارد.نشنیده ای.آواز ما این است

بودن ناگزیر خواستن است و خواستن رنج ."نبودن "را تنها پس از درک این بودن می توان تجربه کرد.معنای مرگ قبل از مرگ همین است.معنای آزادی همین است.معنای عشق همین است.

مشکلات هرگز محو نمی شوند، جابجا می شوند،عوض می شوند.ما در مشکلات هویت داریم .شناسای ما لذت های آمیخته با رنج است.غیر اینها ما چه هستیم.

ببخشید که ترمزم خوب کار نمی کنه.گازم  هم  گیر کرده ،چرا همه دارین فرار می کنین،کی شما رو دنبال کرده ،به من هم بگین خوب

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 14:18  توسط خسرو  | 

نبودنت بلا شده است.

روز و شب را نگاه کن

چه بیهوده از پی هم می دوند.

 

مرگ را ببین

چه بی صدا می خزد

از لابلای تعهدها

 

 

آخ

ادعاهایم چه ساده به خاک می افتند.

ببین چه می کنی

 

 

خسته تر از آنم که لبخندهایت را پاسخ دهم

چیزی اینجا بشدت کم است.

 

 

بیچاره سادگی من

دل به حرف های تو سپرد

 

همه چیز را بازی دیدی

اینها زندگی من بود

 

میخ برگها شده ام

چه بی پروا می رقصند

 

همآغوشی باد با درخت زیباست

 

چون باد می رقصم در برگ ها

 

سهم من از باد شکستن نیست

 

دستانم را باز می کنم.

زندگی در مشت می میرد

 

سهم من از زندگی یک مشت نیست

 

با دست های مشت شده فقط می توانی بجنگی

رقص دستان باز می خواهد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 17:8  توسط خسرو  | 

حراج

به خود چوب حراج زده ام

قیمت پایه

توجه به مقدار لازم!

 

 

نیاز مرا ناز نمی کنی

بیچاره دلم ، بیهوده می رقصد.

 

 

باغبان پیر

خسته از جدال با جنگل

باغچه را رها کرده است.

 

جنگل می خزد به جان باغ ،از کجا!؟

 

چه کسی در من

خوب

بد

زشت

زیباست؟

 

 

لبخندت را به بازار آورده ای

می فهمم

زندگی سخت شده است.

 

 

آنکه باید

صدایت را می شنود

نگران آوازت نباش.

بخوان.

 

شک نکن

هر کس ،ناگزیر بهترین نقش است.

محو دیگران نباش.

 

 

برای چه

من به حسن هایم

تو به چه چسبیده ای!؟

 

 

کجا پنهان شده ام

لابلای اندیشه ها

یا

رفتارم.

 

بگذار بمیرد

اندیشه ای که نمی خندد

 

آئینه می شوم

شکستنم پیشکش تو

 

بیچاره زهد

زیرچشمی نگاه می کند

سیب را

 

جاودانه شد نیاز من

بی ناز تو

 

گوشت را به که وام داده ای

تکلیف حرفهایم چه می شود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 13:22  توسط خسرو  | 

خدای پنج سالگی من

بیشتر از شاه حتی

فاصله دو قله را هم می توانست بپرد.

حالا  اما

 خیلی

مات و رقیق

 زمین گیر شده شاید

 مثل مه

هست در حالی که نیست

نیست در حالی که هست.

 

 

می نویسم تا بودنم را

فراموش کنم و نبودنت را

اصلا

همه کارهائی که می کنم

محض همین است.

 

 

تعجب من همه از این است که

تنهائی من از خاطرت رفته

بعید می دانستم از تو.

 

 

به دروغ های تو عادت کرده ام

هنوز هم نقاب هایت را با علاقه نگاه می کنم.

هنوز هم از جستجوی دیوانه خود

 خسته، شده ام

اما چه می توانم غیر این !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 12:20  توسط خسرو  | 

وقتی قلب حرفی نداشته باشند.ذهن سلطان می شود.همه این هیاهو فقط بیهوده است!

وقتی عاشقانه به سوی کسی می روی،به راحتی همه حرفها می سوزند!

"خواستن"تو را به بند می کشد،آزادی هیچ خواستی نیست،دست و پا بزن،چه زیبا می رقصی!

هیچ آشوبی نیستی،خیالی می جهد از برکه خیال،آرامش بال زنان دور می شود.

من همه "خواستن"هایم هستم که هر روز می زایم

این روزها که ورق می خورد هم از همان دفتر زندگیست،ببین چگونه  ورق می زنی،این صفحه های مچاله چیست؟انگار دیگران ورقش می زنند!

سخت ترین کارهای زندگیم احوالپرسی و تعارفات رایج است.که البته کم از هم از آن در نمی روم.

یک خبر مهم"فلانی مرد،زخمی شد،خانه خرید،ماشینش راعوض کرد،ورشکست شد،ازدواج کرد،طلاق گرفت".پرم از این خبرهای مهم بیهوده ،حالا من چی کار باید بکنم!

همه"باید"ها مسموم هستند.

ببین به چه لذت های حقیری خود را آویخته ام و رنج می برم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 22:25  توسط خسرو  | 

-"     " گم شده است

و چه گیجی باحالی

پر پر زدن  دلهره در خنده چه مزه ای دارد.

.

.

.

.

و فرار ی که نگو!به سوی هر چه نزدیکترست.

تازه کارم من ،در هنر غرق شدن.

.

.

.

خسرو پیدا شده است،مدعی تر ،مغرور تر و غرغرو تر از قبل.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 17:0  توسط خسرو  | 

همه ما حقیقت محض هستیم،حقیقت محضی خفته،بارانی جاری در اقیانوس!قعطه های یک پازل بزرگ .حقیقیتی که در حقیقت با حقیقتی می جنگد چرا که در جای خود نیست.

 

غوره نشده خود را ممیج پنداشتن یک رنج است.

 

شکسته نفسی و ادعا دو روی یک دروغ هستند.

 

ما خمیرهائی هستیم که از لحظه ورودمان به تنور ادعای پختگی و سوختن داریم .نانوا اما به احوال ما آگاه تر است.

 

حقیقت هدیه ای نیست که به کسی بدهی یا بگیری.پیامبر حتی این هدیه را به عموی خود نتوانست بدهد.حقیقت در قلب جاری می شود.آنهم بی خبر.بی دعوت نامه.فقط باید صاحب خانه همواره مهیا باشد،گوش به زنگ آمدن،گربه ای در کمین شکار،ماهیگیری که همه چشم شده است و قلاب را می پاید.حقیقت بی خبر به قلاب می افتد.ناگهان شکوفه ها غافلگیر می کنند.کافیست در جای خود باشیم.همه تلاش ها برای بی تلاشیست.گلها برای شکوفه دادن تلاشی نمی کنند.شکوفه ها محصول "بی خودی"هستند.هر چه "بی خود"تر شکوفه ها بیشتر.

 

"اختیار" اما انسان را وسوسه می کند.تنها انسان از جایگاه خود در پی بازیگوشی و نیاز گریخته است.تنها انسان وسوسه عقل آلوده به خودخواهی شده است.و این خود رازیست .چون همه رازهای دیگر.راز همواره راز می ماند.علم هرگز رازی را نگشوده است.علم فقط نیاز ها را گسترش داده است.بازیگوشی را به نهایت رسانده است.هر روز خود را نقض کرده است.

امروز فیزیک جهان را انرژی صرف می بیند. شکافت هسته ای و جوش هسته ای انرژی های پنهان در ماده را آشکار کرده اند.این انرژی همواره بوده است.

امروز فیزیک می گوید اگر فضای بین اتم ها را برداریم تهران با همه ساختمان ها و ماشین ها و آدم ها می شود یک حبه قند!

 

آیا خواندن یک مقاله ساده از فیزیک کوانتوم برای مستی کافی نیست!؟

 

انرژی بی نهایت شکل به خود گرفته است.سخت ترین جامدات یا فرار ترین گازها انرژی هائی در بسته های از انرژی هستند.

 

زندگی کارخانه بزرگ شیرینی پزیست.کارخانه ای که همه اجزایش از شیرینیست و همه محصولش شیرینی.اما به اسم ها و شکل های متفاوت.

 

مسئول بودن آسان نیست.برای همین در عادت گیر کردیم.فرهنگ ،عرف های رایج علارقم بیهودگیشان همه کاره زندگی شدند.می دانیم احمقانه است.اما نمی شود با جمع مقابله کرد.آنهائی که امروز ما فقط حرف هاییشان را تکرار می کنیم،حقیقت های زندگی خود بودند،عادت ها و عرف ها از آنها گریخته بود.تکرار ها شاید ذهن را نشئه کند.اما دل را نه.هیچ کس از شنیدن توصیف بهترین غذا ها سیر نخواهد شد.توصیف عیش دیگران هرگز نصف عیش نیست.فقط حسرت و آه است.هیچ بیماری به صرف جمع کردن نسخه های متعدد از پزشکان معتبر حتی و یا نگه داری موثر ترین دارو ها در گنجه منزل شفا نمی گیرد.نسیم کسی را که در کنج خانه نشسته است نوازش نخواهد کرد.از خانه ذهن باید بیرون آمد.در کنج دنج عافیت هیچ ذکری موثر نیست.کشتی در دریا آزموده می شود نه در لنگرگاه.

 

قرار نیست کسی دوباره مولوی شود.حافظ شود.حافظ چرا مولوی نشد.مولوی چرا شمس نشد.آنها چرا محمد نشدند.قرار نیست کسی کسی دیگر بشود.هر کس آمده  است که فقط خودش باشد و خود بودن سخت ترین کار است.برای همین از میلیونها بوته انسانی شاید یکی هم شکوفه ندهد.

 

تابع سنت بودن سهلیست که همه را به رنج انداخته است.و خود بودن دشواری که محمد را محمد کرد.حافظ را حافظ.

 

پذیرش بی قید و شرط خود اولین گام است.عمریست که از خود و دیگری عیب گرفتیم.و حالا فقط از سنگینی این همه عیب رنج می بریم.خندیدن به عیب دیگران هم رنج ما را تخفیف نداد.

 

راه نیز حقیقت است.فرض کنیم که مقصد زمین است.حال ما از تهران به شمال حرکت می کنیم.از هر جای این زمین به هر جای دیگر که برویم فرقی ندارد.اینجا بهشتیست که برای بازی آمده ایم.کجای این بهشت با خودمان است.ما از آغاز در مقصد بوده ایم.می توانیم پیاده سفر کنیم.یا  با وسائل نقلیه جاده ای برویم و یا با هواپیما .می توانیم با عقل بریم یا باعشق و دیوانگی.می تواییم با ذهن برویم یا با دل.می توانیم جنگجو شویم همه راه را بجنگیم و برویم ،می توانیم سلطان شویم  و با عیش بریم.همه راه ها حقیقت محض هستند.جز حقیقت چیزی نیست.همه نفی ها و اثبات ها از خامیست .میوه پخته هرگز در صدد اثبات پختگی خود نیست.

 

من یک مسافرم.نه بیشتر و نه کمتر.مثل همه.یکی می داند که دارد می رود .یکی نمی داند که می رود.و یکباره چشم باز می کند و می بیند که کلی از راه را رفته است.همه در اتوبوس بزرگ "زمان –زندگی"مسافریم.گاهی بیدار و گاهی در خواب.اگر بخندی در حال رفتی و اگر گریه کنی در حال رفتن.اگر عاشقی کنی در رفتنی و اگر عاقلی کنی در حال رفتن.و من عاشقی را دوست دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 10:43  توسط خسرو  | 

رنج های تکراری،سوال های تکراری،جواب های تکراری.این بازی کسی رو به منزل نمی بره.بازی کردن با شاخ و برگ درخت مشکلات فقط وقت رو می کشه.فقط این شاخه ها رو جوان تر می کنه.رشدشون رو زیاد تر می کنه.باید به ریشه زد.باید از ریشه در اورد این درخت رو.باید ریشه رو خشکوند.باید ریشه رو هوا داد.یاد داستانی از مثنوی افتادم."جوانی مادرش رو به قتل می رسونه.همه مردم می ریزن سرش و ملامتش می کنن.که چطور تونستی با مادرت این کار رو بکنی.و اون جوون عاصی گفت من از جنگیدن با این همه مرد که طرف مادرم بودن خسته شدم.دیدم که همه فتنه ها از مادر منه.برای همین ریشه رو زدم !و خلاص شدم.وای وای وای از این ریشه .و ببین که چه تعبیری می کنه مولوی بزرگ.میگه نفس تو مادر توه.برای اینکه این نفس رو راضی کنی ببین که داری با همه می جنگی .نفس رو بکش.تا از همه چیز خلاص بشی.اما کشتن نفس چطور ممکنه.نفسی که اژدهاست.نفسی که هزاران سر داره.هر سری رو که بزنی چند سر به جاش در مییاد.دیدی درخت رو اصلاح می کنن.وقتی شاخه ای رو می زنن ،شاخه های جدید چطور سر در میارن.زدن به ریشه یعنی یه مراقبه جانانه.نه اینکه ده دقیقه یه گوشه بشینی و بعد فکر کنی تکلیفت تموم شده.مدام این چموش رو نگاه کن.از شاخه به شاخه پریدن هاش رو نگاه کن.لجبازی هاش رو نگاه کن.خنده ها و گریه هاش رو نگاه کن.فقط نگاه کن.نگاه کردنت رو هم نگاه کن.دیوانه می شی.دیوانگی خودتو هم نگاه کن.توی این راه نواله ها ئی بهت می دن که مستیش رو نمی شه به زبون بیاری.یعنی به زبون نمی یاد.کم کم یخ ها آب می شه ، آب ولرم میشه،گرم میشه و جوش میاد،بخار می شه . و می بینی که نیستی،نیستی اما هستی،این نیست هست منزله.و حافظ چه زیبا می گه "تو قدم به راه نه و هیچ مپرس – خود راه بگویدت که چون باید رفت"ما منزل رو از قبل می شناسیم.واسه همین وقتی هر پیچی رو که رد می کنیم.منزل رو نزدیک تر می بینیم و مستیمون بیشتر میشه .بی خود تر می شیم.و تند تر می ریم .دیگه رفیق نمی شناسیم.می فهمی که چی می گم.وقتی سالها از خونه خودت دور باشی و بوی خونه رو نزدیک حس می کنی،دیگه صدای دوست و دشمنی نمی شنوی،فقط مست می رقصی جلو می ری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 8:41  توسط خسرو  | 

به جدول های ارزش گذاری دیگران هرگز نگاه نکن.اولش وسوسه می شوی ارزش خودت را از نگاه آنها بدانی،بعد هم جابجائیت در جدول برایت مهم می شود.بعد هم می خواهی به صدر جدول صعود کنی و ناگزیر رقابتی احمقانه به احمق های دیگر.و زندگی جنگی می شود بکه هست! برای به زیر کشیدن دیگری و بالا رفتن از قله های دروغین افتخار "آنچه شما خواسته اید!"

 

فقط برای تو می نویسم توئی که مسخرگی این روزمرگی را درک و تجربه کردی.توئی که شاید چون من در خلوت بالهایت را نگاه می کنی و شهامت پروازی که نمی بینی.بالهایت را هوا می دهی و محو بازیش می شوی و آه می کشی.در جمع اما  وانمود می کنی که بال پرواز افسانه ای بیش نیست.آن مرغ ها که پریدند دروغی بیش نبودند.یا می گوئی فقط بالهای آنها خاصیت پرواز را داشت.

 

همرنگ جماعت شدن ساده ترین کار است،شهامتی نمی خواهد.گوسفند ها را نگاه کن که چه شادمانه نشخوار می کنند، و گوسفندی که لباس چوپان پوشیده است، تقویم ذهنش خالصانه ورق می خورد،یک روز دیگر هم گذشت ،وضع خوب است!

 

این زندان توهمی بیش نیست .از اغاز ما آزاد بودیم.ببین که زنجیری به دست و پا نداریم .اما چرا نمی توانیم بخندیم،برقصیم،آواز بخوانیم.چرا ناگزیر کاری هستیم که عین عذاب است.اسارت در زندان های دروغین سخت ترین است.

 

آبی که تشنه می میرد.ما چشمه های زلال خشک لب هستیم.دروغ های زیبائی که باور کردیم،باورهائی که زندگی کردیم، زندگیی که جهنم کردیم.

 

بیداری تنها نعره ای مستانه از ما فاصله دارد.گشودن پلکی که اصرار به بستنش داریم.

 

برای که می گویم؟فقط برای تو که از این دروغ های ناگزیر همواره، خسته ای.

 

حقیقت زنده دندان می شکند و حقیقت مرده عجب صدای دلنشینی زیر دندان دارد.خاصیت حقیقت ،انکار شدنش هست.کسی تاب حقیقت عریان را ندارد.

محمد امین وقتی حقیقت را بیان کرد،دروغگو شد،جادوگر شد،خاکستر بر سرش ریخته شد،به جنگ خوانده شد.و اگر حالا دوباره پیدایش شود،برخوردی بهتر را نباید انتظار داشته باشد.این یک قانون است.گالیله نیز برای رعایت هیمن قانون ناگزیر شد حقیقت را با پا اثبات کند و با زبان انکار.

اگر فاصله ات با مخاطب زیاد شود.تو فقط یک دروغ گوئی ،آنهم دروغگوئی دیوانه .

 

بر بلندی ایستاده ای و سواری را که از دور می آید می بینی،اعلا مش م کنی،به تو می خندند.دیوانه چه می گوئی ،کسی که در جاده نیست،باز هم چخان هایت را شروع کردی.خسته شدیم از این حرف های مفت تو!

چقدر می توانی امیدوار باشی که تا رسیدن سوار زنده ات می گذارند! اما قول می دهم مجسمه تو بعدها زینت میدان ها شود.البته صورتت را می پوشانند!مرده پرستان در خفا ستایشت می کنند.

 

بیچاره ها حق دارند اینجا بازار ادعاست.هزاران مشت بسته.چه کسی می داند در آنها چیست .مار،عقرب،کژدم و هزار جانور دیگر.چگونه اجازه دهند که دستت را در جانشان بگذاری.از این هزاران دست چند تا "زندگی"ست.

 

با چشم دیگری دیدن همیشه با خوف و خطر همراه هست،گشودن چشم اما لازم ترین کار .

 

تو که اینها را هزیانی بیش نمی دانی ،اعتراف می کنم که هزیانی بیش نیست.

 

دروغ طبلیست که فقط خام های طمع کار را به رقص می آورد.

کودکان اسباب بازی های خود را چقدر جدی بازی می کنند.به چه می خندی!

طمع کردن بد نیست،خام بودن بد نیست.ماندن بد است.اخم نکن!

 

تصور می کنی ظلم است یا عدل ،خورشید به گل و خاک یکسان می تابد!

گل از خاک تیره برمی خیزد.عطری که اینجا را مست کرده، از کجا می آید!؟ مسئول توضیح این عطر کدام قانون است.بیچاره گل که قانون نمی شناسد،بیچاره گل که عطرش را رایگان می بخشد !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 16:18  توسط خسرو  | 

هدف تو را در بند می کند.هدف فرار از بی هدفیست.وقتی بی خود می رقصی هدف کجاست.وقتی زیبائی تو را خیره می کند،هدف به کجا می گریزد.اما خیلی زود ذهن شناسی می کند.مارک می زند.اسم می گذارد.فاصله تعیین می کند و سفر شروع می شود.آن چیز زیبا را تصاحب می کنی.اما دیگر مرده است.وقتی "مال"تو شد.یعنی مرد.و سفرهای زیادی می روی.تصاحب های زیادی می کنی.پشت سرت را نگاه کن کوهی از داشته ها سنگینت کرده اند.آنها فقط مایه عذاب تو شده اند.هر لحظه راهزنی خندان سر می رسد! از قانون حمایت می گیری،از اخلاق تقاضای کمک می کنی.از این باتلاق کسی نگریخته است.مالکیت فقط رنج است.مهم نیست مملوک انسان هست یا اشیاء.رها کن .همه چیز را رها کن تا آزادی را تجربه کنی.رهائی را هم رها کن.برای رها شدن دنبال قائده نباش.حمایت قانون را نخواه.بزرگترین دشمن رهائی ایده رهایست .ببین که ایده خدا چه جنایت هائی را دامن می زند.خدا ایده نیست.رهائی ایده نیست.اینها هیچ ذهنیتی نیستند.اینها هیچ هدفی نیستند.اینها فاصله ای با تو ندارند."غذا"غذائی نیست که بر کاغذ نوشته می شود.معنا وبال گردن شده است.معنا نوکری بود که ارباب شد.آن هم اربابی دیوانه.معنی همه چیز را به هم ریخته است.معنا خیلی ها را در باتلاق خود نابود کرده است.همه جنگ ها را معنا درست می کند.خدای من،خدای تو،دین من دین تو،ملیت من ،ملیت تو،باورها و عرف من ،باورها و عرف تو. اینها همان معناهائی هستند که زندگی را جهنم کرده اند.زندگی،رهائی،خدا و یا هر اسم دیگری که بر آن بگذاریم فقط پشت این ذهن پر هیاهو چشم به راه همه ماست.به ایده ها چسبیده ایم و اصل پنهان مانده است.به پستانک چسبیده ایم و از شیر محروم ماندیم .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 13:37  توسط خسرو  | 

دنیای هر کس تصاویر ذهنی اوست.قالبی از پیش آماده که هیچ کس در آن جای نمی گیرد.و تراشیدن دیگران برای جادادن در قالب بیهوده ترین کاریست که همه در آن به زحمت افتاده اند.

زندگی اما هیچ تصور ذهنئی نیست.

یاد داستان آئینه افتادم.مردی آئینه ای پیدا کرد،پدرش را در آن دید.همسرش از دیدن عکس زنی زیبا در جیب همسر خود آزرده شد و برای شکایت نزد کشیش رفت.کشیش ضمن تشکر از زن گفت که عکس پدر مقدس را نزد خود نگاه خواهد داشت!

تلاش در کرانه هاست و تسلیم در میانه،آنچه می خواهم و نمی خواهم کرنه ها هستند.در میانه اما همه چیز رنگ می بازد.هر چقدر که جزمیت بیشتر باشد،رنج بیشتر است.در میانه اما استغنا خنک می وزد.

همه میان آنچه می خواهیم و نمی خواهیم تاب می خوریم .

"چرا"را به همه افکار و اعمال خودت اضافه کن.دیوانگی را ببین که چه بی تابی می کند.

ذهنی که جسم را با خود به یدک می کشد،توهمی که حقیقت را پوشانده

عادت ،عرف و سنت و هر چیزی از این دست قالب های حقیری هستند که زندگی را فقط در پیمانه پیمانه می پسندند.

معنا خدمتگذاری که ارباب شد.

در دنیائی که حتی عشق زیر چتر مالکیت رفت،بیماری جسم و جان اولین نتیجه است.

اشیاه که هیچ ادم ها هم در این جنگل برای خود قیمتی دارند.برابری یک با یک دیریست که منسوخ شده است.

خوشا نانی که عاشق دندان باشد.

مرگ آغاز زندگیست اگر مرگ باشد!؟آرزوها و حسرت ها دشمن مرگ هستند.میوه های خام بیهوده بر زمین می افتند.

چرا از حماقت دیگران رنج می بریم،چون به زحمت می افتیم!؟آیا فقط دیگران احمق هستند.کاش شهامتمان لگدکوب نیاز نمی شد

فقط باید یاد بگیریم که تجاوزو دزدیدن در پناه قانون و عرف باشد.اگر قانونی دیگران را لگد کنی هیچ عیبی ندارد.البته فقط دیگران اشتباه می کنند.من چقدر خوب هستم!!؟

ندیدم حیوانی که خوب یا بد باشند،فقیر یا غنی باشد،باهوش یا بی هوش باشد،اینهمه بیمار باشد که خود را برتر از بقیه بداند.

لازمه پیدا شدن گم شدن است.فقط گرسنه غذا طلب می کند و تشنه آب،عاشق معشوق.سنگ از عشق معاف شده است.

انسان غریبه ایست که با شادی ها و غم هایش سعی در فراموشی این غربت دارد.

"نبودن"زیباترین تجربه بودن است.

براستی کیستم!؟دروغی بزرگ که پذیرفتم ،به حدی که زندگیش می کنم!

شکست کابوس تلخیست که بیداری را نوید می دهد!

کجاست غریبه ای که بهانه های بی قراریم را تجربه کرده باشد.

خدائی که زندگی را چنین زیبا آراست از تغییر دیگران عاجز نیست!هر کس تنها مسئول تغییر خود است اینجا.

آئینه ای می خواهم تا تنهائی و غربتم را در آن زندگی کنم.

زندگی دروغیست که فقط باید آگاهانه و عاشقانه زیست.

ببین کی می گه،نبین چی می گه!؟عاشق کاسبی متفاوته.معشوق عین حکمه.
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 17:51  توسط خسرو  | 

میوه های خام بیهوده بر زمین می افتند.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 16:1  توسط خسرو  | 

دیواربه سادگی می آموزند که در نیست،چه اصرار بیهوده ایست که بخواهی از دیوار بگذری.

همدلی اتفاق نادریست ،ارزش شنیده هر طعنه ای را دارد، نمی بینی مگر منکرانش جلوتر می دوند.

سکوت حقیقت است و صدا جدای از زشتی و زیبائی دروغی بیش نیست ، صدای زیبا دروغ بزرگتریست که بسیاری را فریب می دهد.

تکه چوبی را در آبی جاری نگه دار،در جهت مخالف بکش،در جهت موافق بکش،و حالا رهایش کن،رقصش را ببین!

عموما  نسبت به هم  دیوار هستیم.شبهه در بودن دیگری باعث می شود که هم را هل دهیم و یا بکشیم.

 به سنگ های زیادی خود را آزمودم،ناگزیر آزمون های مکرر.امضاء - سنگی که خود را سر می داند!

آنگونه که دوست داری نقاشیم کن،خیال مال خودت هست ، رنگ ها نیز، نگران چیزی نباش ، من حالم خوب است.

شکست یعنی فرصتی برای آموختن.

به دامی که از آن گریختم اگر چه زخمی ؛باز نخواهم گشت.

زندگی جز جنگ نیست.نان و دندان.تو و من.دندانی ندیده ام که دندان بخورد.

مرحبا به تو که درس ها را فشرده کردی تا کلاس زودتر تمام شود.برایم سخت بود،اما آموختم.

من از اشتباهاتم می اموزم،تو را نمی دانم .کاش می توانستم بگویم که چقدر دوستت دارم معلم عزیز.صدای قلبم را که برای اینهمه تلاشت می تپد، بشنو.کاش بی شاگرد نمانی که دلم برای تنهائی تو تنگ شود.

مرغی وحشیم.آشنای هیچ دامی نمی مانم.خیالت راهت!تو نیز به مرغی در دام حتی،دل نبند!

چه زود خالی می شوم،شناور شدن چقدر مطبوع است.اسیر دست باد شدن،با جاری آب رقصیدن.

به هوا مشت زده ای هیچ وقت،مهم نیست چقدر قدرت و خشم  داری.از پیش بازنده ای.هوا فقط به مشت های تو می خندد.

آزادی زیباترین است.مرغان هوا را نگاه کن.کدام دیوار بندشان می کند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 10:23  توسط خسرو  | 

آفت عشق.اگه عاشق پیرهن گل گلیت شدم.منو ببخش که پیرهنش گل گلی تره!یادمه یه دوست که ادبیات می خوند می گفت استادشون یه موضوعی داده به این عنوان "بیست سال به سن معشوقه خود بیفزائید و بعد به آن فکر کنید!"اعتراف می کنم برام سخت بود.و نمی دونم چی با دوستم در این باره رد و بدل کردیم .فقط می دونم که رمانتیکش کرده بودیم.حداقل من خیال هام خام بود.امروز که دوباره بهش فکر می کنم.به حقیقت تلخی رسیدم .جسم یا روحت گرسنه که باشه.دروغ و دزدی توجیحش چندان سخت نیست.گواهشم نمی گم قانون ناکامی که فقط توجیح دروغ و دزدی حرفه ای هست .ومثلا فلان کسک که می خواد به هر قیمتی شده خدمتگذار این ملت بشه، و واسه این کار شریفش از خرج های میلیاردی که به من مربوط نیست از کجا تامین می شه!ابائی نداره.گواه من چشم هائی هستند که هنوز خوب بلد نیستن با زبون همکاری کنن تو دروغ گفتن. القصه امروز که کلاه من  برا  قاضی شدن تجربه بیشتری پیدا کرده،می بینم بدبخت کسیه که نتونه کارهای خودشو توجیه کنه.مهم نیست دو دو تاش می شه شیش تا یا هشتا،ولی خیلی مهمه که استدلالش برا خودش قابل قبول باشه.و برای اینکه این توجیح ممکن بشه،حماقت ضروریه!ناراحت نشین یه وقت .تا حالا کسی رو ندیدم که احمق نباشه(بابا گیر نده اره من هم داخلشم).حالا اگه شده به اندازه احتیاج!یه نشونه بارز احمق ها اینه که سریع بهشون بر می خوره!اگه به یه دزد بگی دزد،رگ گردنش می شه این هوا،و یه آدم معمولی فقط یکه می خوره و میگه نکنه راست میگه!و کسی که دزدی رو نمی شناسه،مثل یه بچه فقط می خنده،ناراحت نشین لطفا به شما نمی خنده.خندیدن کارشه!

خلاصه کنم اگه عاشق پیرهن گل گلی شدی یا شد،بی خیال ،سخت نگیر.عاشق پیرهن شدن هیچم بد نیست.بلکه خیلی هم زیباست.اما شهامتی که بگه عاشق پیرهنم زیباتره.دیدی بچه ها چقدر شهامت دارن!کم کم عشق های پیرهنی تموم می شه.ولی تا عاشق پیرهن نشی ،چطور می خوای تموم بشه.کدوم گرسنه غذا نخوره سیر شده اخه.چرا به خودت زور می گی.چرا دروغ گوئی رو رواج می دی.

اخ که عاشق غیر پیرهن شدن چی هست.اخ که عاشق اگه ندونی و نتونی بدونی اینی که داره میاد طرفت، تو دستاش گل یا خنجراصلا گل چه فرقی با خنجر داره.وقتی  به بازی مرگ دعوتت می کنه و تو آغوشت همیشه بازه.اعتراف می کنم عاشق پیرهنم هنوز.اگر چه گاهی یه چشمه هائی از غیر پیرهن رو تجربه کردم.اما فقط پیرهنه که جذبم می کنه.و قصه پیرهن هم  کم نیست.صورت،خونه،ماشین،امکانات فقط یه پیرهن هستن.دقدقه های مشترک هم پیرهن هستن.دیر یا زود سیر میشی و از سر این سفره پا می شی.عشق غیر پیرهنی تو رو در خودش غرق می کنه طوری که بنشناسی تو خویش ز بیگانه!و زندگی در ابدیت آغاز می شه.مرگ پیش از مرگ آغاز می شه.زنده جاوید متولد میشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 8:56  توسط خسرو  | 

چه فایده که بگویند خوب می نویسی یا بد.برای تو می نویسم که حتی نامت را از من دریغ کردی.برای سنگ دلی تو می نویسم که فقط به دام انداختن را از صیادی آموختی.

چرا دوستت دارم را از من می پرسی ،از این بی سواد لجباز بپرس که حرف زدن هم بلد نیست!؟تو چرا گرسنه ات می شود،چرا غذا می خوری،چرا بعضی از غذا ها حالت را بهم می زند،و در خوردن بعضی ها دستت را هم با اشتها می لیسی.به همین دلیل بی دلیل دوستت دارم،دوستش ندارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 17:2  توسط خسرو  | 

در عشق هیچ اجبار و تحمیلی نیست.گلهای باغ به وظیفه شکفته نمی شوند،با یکدیگر رقابتی ندارند،عطرشان را نمی فروشند.هیچ کدام از گلها و یا علف های وحشی موفق و یا ناموفق نیستند.هیچ کدام احمق یا نابغه نیستند.این مرض خاص انسان است.و اگر دستی به سوی گل دراز شود،مهم نیست برای چه،چیدن و یا لمس و سرشار شدن بیشتر به یک اندازه زیبائی و عطرش را نصیب می ببرند.آنها غرق در عشق هستند.ازدنیای ذهنی ما بی خبرند.از خوب و بد های ساختگی چیزی نمی دانند.خورشید وقتی بالا می اید نمی گوید :هی تو که چشم نداری و منکرم شدی.توئی که هیچ اعتقادی به من نداری.تو را از نور خود دریغ می کنم.

هیچ چیز این زندگی بد یا بیهوده نیست.کافیست از ذهن دیوانه خود حتی شده برای لحظه ای مرخصی بگیریم و "ببینیم" که همه چیز در عشق و آگاهی غرق است.

کتمان هر نیازی تنها آن را تیزتر می کند،خطر ناک تر.برای وحشی تر شدن سگ آن را در تنهائی و تاریکی می بندند!نیازهای ما همان سگ هاهستند.

وقتی غذایت را خورده باشی ،هیچ سفره بازی تو را وسوسه نمی کند.اما گرسنه حتی تکه نانی خشک هم وسوسه اش می کند،مهم نیست که دیگران متوجه می شوند یا نه!

نقاب ها چاره هیچ تدبیری نیست.نمی بینی مگر مدعیان در فرصت،قدرت و خلوت چه می کنند!

بهشت "اینجاست"بهشت فرا رفتن از این ذهن لوچ است.

افراط و تفریط به کناره ها رفتن است ،اعتدال به رایگان حاصل نمی شود.خطا کردن تنها شرط آموختن است.اما نه خطائی که به عادت باشد.نه خطائی که دیگران تحمیل کرده باشند.کودکان شهامت زیادی در خطا کردن دارند،بی هیچ الگوئی عمل می کنند و حرف می زنند،درآموزشی تام زندگی می کنند ،اما عادت و عرف زود از راه می رسد،باید ها و نباید ها موزیانه آمدند،با تشویق و تنبیه ناگزیرشدیم بیاموزیم آنچه را زشت بود و زیبا تزئین شده بود.و ما ناتوان هر مقاومتی بودیم .حالا هم فقط طبق همان نوشته ها حرف می زنیم و عمل می کنیم.تعجبی ندارد اگر بیماریم ،اگر زشتیم ،اگر قانون و اخلاق ناکام ماندند.

اما آنچه هست را با افسوس و آه نمی توان چاره کرد،زنجیر جهل و حماقت در طول تاریخ بر گردن انسان سنگینی کرده است.بهشت گمشده  زیر پاهای خود ماست،جائی در آن دوردست ها نیست.

بیشتر و بهتر خوردن ولذت بردن نیز آسوده مان  نکرد.نگاه کن که فقط  حریص تر شدیم ،کاسب های طماع بیچاره ای شده ایم.خود را به عشق از هم دریغ می کنیم و دریغ می شویم.قیمت ما جز عشق نمی تواند باشد.ببین که داشته های ما را قانون و اخلاق و عرف حافظ خوبی نبوده اند.
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 16:32  توسط خسرو  | 

نمی دانم به دلم یا تو ،چه فرق می کند اصلا ، گفتم:

من لبخند می زنم و تو تصور می کنی که حالم خوب است!

لعنت به هرچه منطق که احساس را له کرده است،اصلا چرا باید رفتار را توضیح داد!؟

کاش گل های کاغذی با عطربیک یا با عطری بهترهم که شده ، بوی قابل تحملی داشت،کاش حالم بهم نمی خورد!

کاش می شد عشق را تعلیم داد،کاش ریسمان های خودخواهی،عرف ،عادت خفه اش نمیکرد!کاش اینهمه وحشی نبود و می پذیرفت چه وقت و به سوی چه کسی جاری شود،تا به زحمت بیهوده نیفتم ،تا بی شهامتیم  وامدار نشود،تا منت بی حاصل از معشوق در بند نکشم!

من از بوی تن تو مست می شوم این را به کدام عطر باید توضیح بدهم!؟

عشق را به امکانات و راحت طلبی فریب دادیم و عشق چه کودکانه فریب خورد!با جنازه این معصوم چه خواهیم کرد!؟حالا بوی گندش رسوایمان می کند!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 8:28  توسط خسرو  | 

رها کرده ای مرا، تا درگردابی از کلمات گیج دست پا بزنم،رقصیدنم را دوست داری!
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 11:41  توسط خسرو  | 

دوست آئینه ای که مکدر است!

 

خود را در تلی از شک ها و یقین هایم به آتش می کشم،ققنوس آموزگار من است!

 

سنگ هائی که ناگزیر غلطیدنیم برهم،اینگونه حرف می زنیم با هم چه عاشقانه شاید!بی تاثیر هم نمانده ایم از هم،نگاه کن چه صیقل خورده ایم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 13:3  توسط خسرو  | 

من کی هستم و دنبال چی هستم!؟کسی رو می خوام که منو تائید کنه،بفهمه،تامین کنه.

نکنه واقعا کسی هست که من باید دنبالش بگردم.کسی که مثلا بهش می گن نمیمه گمشده،ایا واقعا نیمه گمشده یه فرار از خود هست!؟ایا نیمه گمشده همون نیمه پنهان وجودم نیست!؟چرا از ظن خود یار دیگران می شم،اونها چرا از ظن خود یار من می شن!؟اخراین همه گشتن و سوءتفاهم کجاست!؟اون چه مسلمه یه نگاه سرگردان اینجا داره پرسه می زنه،نظرت چیه!؟

من چه چیزی رو از تو می تونم گدائی کنم!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 10:27  توسط خسرو  | 

مورد توجه بودن بزرگترین دقدقه آدم هاست.هر کس خودش رو گوهری می دنه که در صدف پنهون مونده،و متعجب از شاهزاده ای هست که دیگه خیلی تاخیر کرده!

فکر کردیم اومده ما رو کشف کنه،نگو طرف یه سفره باز دید و فقط اشتهاش تحریک شد!

اخ تنهائی حیف که ازت می ترسم و الا به هیچ کی باج نمی دادم!

دیگری مسافریست منتظر فرصت، برای امدن و رفتن،دل به مسافرنبند!

زندگی بازیئست بی هیچ هدفی .درختان مقصدی ندارند.رود هم فقط آواز می خواند و می رقصد.دریا بی خبر رود را در آغوش می گیرد!

تو هم بخوان و برقص،اما برای دل خود،.نه آنکه مثلا نگاهت می کند.او فقط نیازش را می بیند!

بگذار تو را دیوانه بخوانند.تو که نمی خواهی تا ابد مثل آن ملای بیچاره و پسرش آلاغ را بدوش بکشی!

خودت را زندگی کن،این جشن و ضیافت معطل کسی نمی ماند.پرنده گان را نگاه کن چه زیبا نیازهای خود را زندگی می کنند!هوش تو نباید کمتر از آنها باشد.  
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 9:29  توسط خسرو  | 

فائزه جان این تجربه رو که هیچ کلامی قادر به توصیفش نیست،بهت تبریک می گم.وقتی ذهن برای لحظه ای خاموش می شه.وقتی خودمون رو خالی می بینیم .وقتی قدم به نیستی می زاریم.هستی بزرگی ما رو در خودش غرق می کنه.هستی ناپیدائی که همه پیداها ازش سرچشمه می گیرن ،هر لحظه!

البته دوباره ذهن برمی گرده،هیاهو ما رو به دنیای مالکیت و نیازها میاره،این واله های کوتاه بی ذهنی فقط یه نشونه هست.یه شکلات!نوش جان هر کی که خورده!فائزه جان ولی به شکلات هم دل نبند.دلبستگی به شکلات ها هم فقط یه دلبستگی هست."ای که از کوچه معشوقه ما می گذری.........""چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر........"

بی قراری و بی تابی بعد خوردن اولین شکلات شروع می شه.از چیزی باخبر می شه آدم که هیچ تصوری ازش نداشت.نیاز تازه ای که همه نیاز های دیگه رو می سوزونه !و هر چه بیشتر دنبالش می ری،بیشتر گم می شه.شوق به رهائی یه زنجیر طلاست.زنجیر طلا هم فقط یه زنجیره!!"گفته بودم که بیائی غم دل با تو بگویم......""رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن .ترک منه خراب شبگرد مبتلا کن......"سخننان سخت به دریوزه می افتن اینجا.آخه حرف فقط برای بیان نیازهای معمولی هست.اینجا احساس هم کم می یاره،گریه و خنده هم قد نمی ده به این عمق!اینجا وادی دیوانگی هست.حیرت.کفر و ایمان در آغوش هم خفته اند اینجا!!و خسرو پوست کلفت شده که هنوز نقش عاقلی می زنه.نمی دونم اما در این تاریکی دنبال چی می گرده،ضرورت کدوم نیاز و تجربه پستوی ذهنش رو مسخ کرده!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 10:37  توسط خسرو  | 

وقتی در دنیای مالکیت زندگی کنیم.وقتی ارزش هر کس داشته های مادی و معنوی به نمایش گذاشته اش باشد.وقتی اشیاء که هیچ،انسان "مال"می شود.وقتی ما متعلق به یک ایده،فرهنگ و سنت می شویم و باید برای اثبات،برتری و یا بقا آن بجنگیم.وقتی از کودکی رقابت را می آموزیم، وقتی ابزارهای جنگی اسباب بازی های کودکی ما می شود.پیداست که برای جنگ مهیا می شویم نه برای زندگی !

چشمه های زلال درون را به خرافه آلودیم،از برکه های خیال شوراب خوردیم و تشنه ترشدیم،متعجب تر،سراسیمه تر،ناکام تر،ناامیدتر،و ای عجب مصرتر به این برکه خیالی !

چه زیبا هشدار داده است"بدرستی که انسان در زیانکاریست"بزرگترین زیان انسان چسبیدن به مردگان است.زنده ای که مرده پرست باشد،خود زنده نیست.زنده ای که در دین پدران خود  نشخوار می کند،چگونه می تواند زنده باشد.

زندگی در عادت البته راحت است،نیازی به هوشیاری و خلاقیت ندارد،رباط ها فقط به دستورات عمل می کنند!به دستور تقویم گریه می کنند،می خندند!

هیچ چیز غیر حقیقت نیست.زندگی حقیقت محض است.خدای محض.شادی محض،آگاهی محض،عشق محض،معجزه محض.فقط اگر عادت ها بگذارند که ببینیم،بشنویم،بشویم!

ذهن دیوانه ایست که مدام "آنچه نیست" را می خواهد،مهم نیست که این "آنچه نیست"عینیست یا ذهنی.مهم نیست که این زنجیر آهنیست یا طلائی!باید خود را به "چیزی"بست! تا از هجوم یکباره عشق و آگاهی در امان ماند!!؟ آزادی شهامت می خواهد،مسئولیت می خواهد!

براستی در این تاریکی جهل به دنبال چه هستیم.رضایت کی حاصل می شود.کی تسلیم "آنچه هست"می شویم ،ازدیدن چند معجزه با این چشمان بسته "راضی "می شویم!؟

زندگی بیهوده ما را جفت آفرید!؟همه آبیم!همه تشنه!همه کامیم!همه ناکام! از حکم  دروغین باید ها و نباید ها !

چگونه می توان به قلب حکم داد که این را دوست بدار!آن را دوست ندار! چه کسی از این زندانهای توهمی به تنگ نیامده است.چه کسی به بی راه نرفته است!چه کسی خود را به قوانین زشت و کسل کننده این زندان وقف نداده است!؟چه کسی بیمار نیست!؟چه کسی به پائین دست خود خشم نمی گیرد!چه کسی از بالا دست خود افسرده نشده است!چه کسی از این همه رنج که خواسته و ناخواسته به خود تحمیل کرده است،ملول نیست!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 10:1  توسط خسرو  | 

دیگه از حرفات سر در نمی یارم.به خودم اجازه دخالت توی دنیای خیالی تو رو هم نمی دم.من هم خیالبافی کم نکردم.وقتی شهامت روبرو شدن با کسی رو که مثلا می خواستم نداشتم.
اصلا شاید اونی که من می خواستم همونی نبود که مثلا دیده بودم و عاشقش شده بودم.ولی توی خیال می تونستم اونجوری که می خوام نقاشیش کنم.نه اونطوری که هست.
می خوای نگاه منو نسبت به عشق یه بار دیگه مرور کنیم.عشق در پله های اول صرفا یه نیاز هست.نیاز به توجه و محبت که در سنین متفاوت شکل و فرد مورد نظر عوض می شن.بچه که بودیم به توجه و محبت مادر نیاز داشتیم و یا پدر ،بعدا توجه دوستا جایگاه مهمی پیدا کرد.بعد دیدیم که همه اونها مشروط دوستمون دارن.اگه بچه حرف گوش کنی باشیم.اگه انتظار اونها رو برآورده کنیم.دوستا هم همین طور بودن.باید چیز از ما به اونها می رسید تا به ما توجه کنن.الان هم که بزرگ شدیم نگاه می کنی که رئیس یه اداره بیشتر از خدماتش مورد توجه هست،چرا که می تونه به ما امکانات بیشتری بده و یا این امکانات رو از ما بگیره!
می بینی که همه کاسبیم.حتی توی عشق.برای همینه که من تصور می کنم عشق هم فقط یه کسبی.سعی می کنیم عاشق کسی بشیم که همه جوره تامینون کنه.با کمک عقل عاشق می شیم.
عشق که توش دیوانگی نباشه.فقط یه مصلحته.یه نقاب شاید تازه و زیبا.
برای همین ترجیح می دم بگم که فقط نیازهای خودم رو زندگی کنم!
مسافر شهر سکوتم،شهری که لازمه ورودش انداختن همه نقابهای زشت و زیباست.شهری که آدما نیازی به اسم ندارن حتی.هیچ کسی به هیچ کسی مقدم نیست.اگه تو هم دنبال همون شهری بیا که تو این سفر همراه بشیم.
+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 9:14  توسط خسرو  |