تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

می توان دیگری را غرق در عشق خود کنی.می توانی عشق و مهرت را به دیگری بدهی.و گذینش در این بخشش تنها نشانه خامی می تواند باشد.البته خام بودن بد نیست.ما حق داریم خام باشیم فقط خام ها پخته می شوند.اما در آگاهی و مسئولیت.در پذیرش آنچه هست.

طلب عشق از دیگری اتلاف وقت است.اگر چه باید خودت این بیهودگی را تجربه کنی.تجربه هر چیزی که نیازت باشد،ضرورت تام دارد.حتی اگر اشتباه باشد.تجربه کردن اشتباه بهتر از دل بستن و پرورش  آن در ذهن است.با تجربه کردن از آن رها می شویم.بیهودگیش را لمس می کنیم.انکار هر نیازی تنها آن را ویرانگر می کند و این ویرانی هم در درون است و هم در بیرون. این اشتیاق سرخورده سرمنشاء همه جنایت ها و بیماریهائیست که انسان دچارش شده.

در جمع همواره در سانسور هستیم.به خود و دیگری دروغ می گوئیم.آنچه را دوست داریم وانمود به دوست نداشتنش می کنیم و آنچه را دوست نداریم وانمود به دوست داشتنش.هر روز افسرده تر و ملول تر می شویم.هر روز عیب جو تر می شویم .عیب های خود یا دیگری را می شماریم.به آنها می خندیم.پر شده ایم از عیب های دیگران.ما خیلی به عیب ها مدیونیم.اگر عیب نبودند، به چه می توانستیم بخندیم.جوک ها و طنز های ما فقط بیان حماقت است.البته این حماقت آنگونه بیان می شود که ما دوست داریم نا آنگونه که هست.اکثر طنزها و جوک های ما جنسی هست و ذهن خلاق ما آنها را برای تامین ناکامی های جنسی ما خلق می کند.جنسیت به انحراف رفته است.همجنس بازی ،توسعه و تجارت فهشا و بیماری ها نشانه های بزرگ این انحراف هستند.

در خلوت اشتیاق های خفته بیدار می شوند.میوه های ممنوعه جلوگری آغاز می کنند.آموزش ها رنگ می بازند.فنر بسته بشدت باز می شود.و آن می شود که زبان از بیانش به عجز می افتد. و گاهی سانسور بحدی شدید است که در خلوت نیز ادامه دارد.چهره ها را نگاه کن.عصبیت ها را نگاه کن.جنگیدن با خود و طبیعت غیر بیماری چه می تواند به ارمغان بیاورد.

چاره ای جز بیداری از عادت هایمان نداریم.چاره ای جز مسئول شدن به خود نداریم.تنها راه زیبا شدن زندگی فراهم کردن شرایط عشق است.تا عشق بین ما نرقصد.زندگی در رنج  می ماند.تا شهامت خود بودن و مسئول بودن پرورش پیدا نکند.هر تلاشی فقط فرو رفتن بیشتر در این باتلاق است.

اصلا مهم نیست چه می کنیم.بلکه مهم است چگونه انجامش می دهیم.آگاهانه و مسئولانه یا فقط به عادت و فرمان دیگری.همه کارهای عادتی ما زشت هستند.اگر چه ظاهر زیبائی داشته باشند.و همه کارهای مسئولانه ما زیبا هستند اگر چه مورد پذیرش دیگری یا باورهای حاکم بر جمع نباشند.

ما زیادی تابع ذهن شده ایم.دل به انزوا رفته است.دل را بکلی فراموش کرده ایم.از بس تحمیلش کردیم که چه بکند و چه نکند.از شادابی و نشاطش چیزی نمانده.وقت آن است که با دل زندگی کنیم.اگر چه به زحمت بیفتیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 9:3  توسط خسرو  | 

نگاه می کنم به درون و حیرت می کنم چه کسی دست و پای مرا تکان می دهد.چه کسی مرا به هر سو می

 

خواند،می برد.چه کسی در من گرسنه،تشنه می شوند و می خورد،می نوشد.چه کسی در من غمگین ،شاد می

 

شود.می گرید،می خندد.چه کسی در من دیوانه می شود،قهقهه سر می دهد."من"در کجا پنهان شده است.

 

دیشب حال خوبی داشتم.آنقدر که نتوانم بیانش کنم.اما چه کسی این تجربه رو دوست دارد اینجا بنویسد.چه کسی

 

اصرار دارد شام دیشب را برای تو تو ضیح دهد.چرا؟و قهقهه خنده.از همانهائی که عابران را با تردید متوجه

 

خود می کند.و باز خنده ای مست .و جماعتی که یقین می کنند دیوانگی را و آهسته رد می شوند که نکند مسری

 

باشد.نکند دیوانه پوسته شخصیت آنها را بخراشد.و خنده هائی دیوانه با تناوبی نامنظم و آمیخته در بهت.

 

 

شما به این خنده ها بخندید و من به خنده های آمیخته با تردیدتان.

 

می خندم به همه دویدن های بیهوده ام.به تلاش هائی که که صمیمانه برای گرفتن هیچ کردم.

 

می خندم به دوستی ها و دشمنی ها،به باورهای احمقانه ای که داشتم.به زندانی که از جنس توهم ساختم و

 

زندانیش شدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 9:6  توسط خسرو  | 

۱

دستانم را بالا می گیرم.یعنی تسلیم.به تو نه ،به خودم.نمی دوانم.شاید هم هر دو،یا هیچ.اصلا به خستگی.به راه ناتمام این سرگشتگی.

۲

نگاه می کنم،خودم را ،که کم رنگ شده ام ،همانقدر که شادی،غم هام پررنگ.

می افتم ،غرق می شوم ،در شادی ،غم هام.

دوباره برمی خیزم.

دردهایم را می تکانم ،کول می کنم ، می روم،خسته،پرامید،ناگزیر، آفتاب می سوزد، تا افتادنی دوباره،چقدر راه دارم تا تو ،که نیستی و هستی ،و اینهمه هستی که نیست را به کام تو می ریزم، خواب و بیدار.

۳

نیازم تو را خلق کرد، یادت هست.حتم دارم که به فراموش کردی تا دهنکجی کنی با من.بترس از روزی که نیازم ،دوباره خالق شود.

۴

سایه هائی که آفریدم و گریختم از ترس.

۵

چیزی هست در من ،که به هر سو می کشدم.تکثیر می شوی مدام ،در نگاه من انگار . بیچاره من که حیران اینهمه تو ام.

۶

گم می شوم در مرزهائی که مرا،تو را ،جدا کرده.

۷

نشسته ای آنجا پشت نقابهائی،که مدام عوض می شوند،خسته نمی شوی انگار، بازی می کنی با خود،با من .می خندی به اشک هائی که خجالت می کشند. و من آه می کشم تا گم شوی از من،تنها نمی چکند،چرا ؟بیچاره این اشک های لوس که نازشان نمی کنی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 8:21  توسط خسرو  | 

عشق دادنیست بی گزینش و مدام،عشق هیچ ستاندنی نیست.عشق جوششیست مست و دیوانه در نهایت تدبیر و هوش.دادن عشق اما هیچ تحمیلی نیست.

عاشق و معشوق خود بهانه ای بیش نیستند برای بازی عشق،برای عشق بهانه کم نیست،خوشا عاشق و معشوقی که بهانه شوند،گم شوند در عشق جاودانه شوند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 12:17  توسط خسرو  | 

دیوانه شد آنکه تو را دید .آنکه دیوانه نشد ،دیوانه است.

 

وقتی ذهن یکپارچه می شود.وقتی گزینش کنار می رود...............

 

ناامید از همه تلاشم برای چیدن این پازل بهم ریخته ناگاه خود مرتب می شود و ......

 

تنها سعادت "خود"بودن است.

 

هر لحظه خود را کامل می بینم و هنوز ناقصم !

 

گدای کوی توام،پادشاه جهان.

 

بیچاره عاشقی که جانش را از معشوق دریغ کند.به چه چیز این دلق کهنه چسبیده ام!؟

 

گدایان می ستانند و پادشاهان می بخشند.می ستانی یا می بخشی؟چه را!؟

 

 

خسیس بودن بد نیست.خودم را،آزادیم را سخت می فروشم.

 

 

تعهد فقط می تواند به عشق باشد،به آگاهی،به آزادی.تعهد به دیگری اسارت است.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 8:19  توسط خسرو  | 

بخشیدن زیباست وقتی نیازت باشد!درختان می بخشند.گلها می بخشند و زیبا می مانند.

تا به سرچشمه نرسیم چیزی برای بخشیدن نداریم .

یه اتاق یک متر در یک متر زیباترین هدیه ایست که هر کس می تواند به خود بدهد.جائی که امکانی برای هیچ حرکتی نداشته باشد.تا با خود مواجع شود و نتواند بگریزد. یعنی در خودت غرق شو نه در دیگران.یعنی خودت را زندانی کن.تا یوسفی را آنجا ببینی.

گدای نمره دیگران نباش.دیگران با نمره های خود تو را برده می کنند.خودت به خودت نمره بده.خسیس نباش.بالا ترین نمره را به خودت بده.حتم کن استحقاق بالاترین نمره را داری.همه ما لایقش هستم.کافیست اعتماد کنیم به خودمان.دیر یا زود دیگران شگفت زده می پزیرند استحقاقمان را.

ارزشت پیش دیگری به اندازه تامین تو هست.پسر  یا دختر خوب و حرف گوش کن ،زن یا شوهر فهمیده یعنی اتومات و خودکار.بی سوال جواب بدی ، دوست باحال و سوریس دهنده ،کارمند نمونه ،دانش آموز یا دانشجوی نمونه. هر چی که بیشتر له بشی نمره بالاتری می گیری ،البته توی تنهائی فرصت نق زدن و حسرت خوردن رو ازت نمی گیرن.اینقدر بی رحم نیستن که.

چرا دعاهایمان عقیم شدند.واقعا چرا؟چرا بارها از ته دل دعا کردیم و افسوس از اجابتی که نشد. باید یک جای کار بلنگد. باید سوراخ دعا را گم کرده باشیم!باید کلید برق در تاریکی این شب گم شده باشد ، دیوار را مشتاقانه دست می کشیم اما دریغ از کلید ،دریغ  از روشنائی! برای صحبت  با غیر ما ناگزیر زبان و گفتگو هستیم.اما با خدائی که از ما به ما نزدیک تر است فریاد و حرف بیهوده است.سکوت بهترین زبان است.خلوت بهترین مکان است.تنهائی بهترین کار است.روشنائی خود می آید،اجابت ناخوانده دعا غافلگیرمان می کند.شکوفه ها در بی خبری می رویند،در مستی ،در شویدگی،در عشق.

ببخش مرا که به حرفهایت اعتماد نمی کنم ،چیزی را باید از چشمانت بپرسم.

از رنج هایت به شادی فرار می کنی.ریگ را باید از کفش در بیاوری .فرار اگر چه به سوی شادی باشد علاجی نیست.زخم پنهانی کارش را می کند.
+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 19:40  توسط خسرو  | 

دادگاه رسمی است.قیام کنید.

نه نه رسمی نه رسمی.

یعنی برخیزید. شورش نه .

در مقابلش بایستید.نه در مقابلش .

بابا جان ول کن اصلا گوشت که به من نیست که.

گوشت نه گوشت.اینجا که قصابی نیست .

تو هم که همیشه گرسنه ای انگار.

بگذریم متهم منم...

 

 

می آئی ،دلتنگ می شوم میروی،یعنی کارم تمام شد؟

کار من یعنی  شروع ،انتظار یعنی اصلا،نمی دانم،کی ،چطور،کجا،چی کار کنم!؟

 

 

آخر این چه آمدن ،رفتن است.

بیچاره دل نمی فهد،چه می فهمد، اصلا حقش بود.

مانده اینجا ،پائین،کنار مونیتور، چشمم.تو مسنجر داری ، آخ ببخش،گناه

است ،دلم را سوزاندن شاید !

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 9:44  توسط خسرو  | 

کاش می پذیرفتیم زندگی اینهائی که در چنگ خود می فشاریم نیست.اینهائی که صمیمانه یا مغرضانه فشردیمش تنها له شده قسمت حقیری از زندگیست.مثل علفی که بزی چریده و قی کرده باشد.زندگی تنها در رها کردن های مدام زیبا می شود،تازه می شود.ایده ها و افکاری که به آن چسبیده ایم،دوستان و یا بستگانی که به آنها چنگ انداخته ایم.همه و همه در حال له شدن هستیم.رنج روزافزون،بیماری های بی حساب جسم و روح ایا پیام خود را به ما نداده اند.از کوفتن سر خود به این دیوار زخم بیشتری می خواهیم آیا؟له شده ها را نومیدانه در چنگ می فشاریم و اشک می ریزیم.زندگی اما بیرون این چنگ چه زیبا جلوگری می کند.کسی که زندگی نکرده است چگونه می میرد.زندگی زشت حاصلش مرگی زشت است.زیبا زندگی کنیم تا معجزه مرگ را ببینیم.

 

برای کارهایم نیازی به دلیل عقل نمی بینم.حجت دلم کافیست.من راه خود را می روم.کرگدنی تنها.دست همه همسفران را صمیمانه می فشارم.کسی را به خود دعوت نمی کنم.کسی را از خود نمی رانم.بازی می کنم زندگیم را .

 

بس است از عقل تلبعیت کردن.بنده دلم می شوم.از عقل ملولم.مسافر دل خودم هستم.سرزنش های تو خار راهم می شوند،بحثی نیست.اما خسته تر از آنم که برگردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 8:29  توسط خسرو  | 

اخ اخ چه شلاقی می زنه لامثب.اشو رو می گم.بی امان می کوبه.امان نمی ده به ذهن دقل باز.اعتراف می کنم.شهامت نزدیک شدن بهش رو ندارم.می ترسم.بی مهابا می کشه.بی رحم ترین هست.زره ای باج نمی ده.چشاش رو بسته و شمشیر رو می چرخونه.نزدیک شدی افتادی.البته اگه جانی داشته باشی.اگه زنده باشی.اگه...

ناچارم یکی از دیوانگی هاش رو گواه بگیرم

"باگوان عزيز نخستين ديدار من باشما، سيزده سال و نيم پيش در وودلندز
به اينجا ختم شد که از کنار پاي شما بلند شدم و راه رفتم، ولي نه به سمت در خروجي،
بلکه به دورن گنجه ي ديواري شما!
از آن زمان يک مبارزه در سربالايي بوده است. باگوان، چه خبر است؟
راما پريم Rama Prem ، اين تنها تو نبودي، براي خيلي از مردم اتفاق افتاد، زيرا در وودلنددزWoodlands ، جايي که من زندگي مي کردم، در اتاق من و در اشکاف ديواري من دقيقاٌ مثل هم بودند. براي هرکس که براي نخستين بار وارد مي شد، طبيعي بود __ امکانش پنجاه/پنجاه بود: پس نيمي از مردم به درون اشکاف ديواري مي رفتند! و من از اين خيلي لذت مي بردم! من يک قفل کنترل از راه دور براي هر دو در داشتم. وقتي کسي وارد اشکاف ديواري مي شد، من آن را قفل مي کردم.
شايد تو هنوز در آن اشکاف باشي _براي همين است که مي گويي، "از آن زمان يک
مبارزه ي سربالايي بوده است." تو هنوز بيرون نيامده اي و من ديگر در وودلندز زندگي
نمي کنم.
اين واقعاٌ تفريح خوبي بود، زيرا مردم بسيار ناراحت و شرمنده از درون آن اشکاف ديواري بيرون مي آمدند. آن اشکاف بقدر کافي بزرگ بود، پس آنان مي توانستند در آن حرکت کنند؛
و در آنجا رداهاي زيادي وجود داشت... پس آنان رداها را دور مي زدند و عاقبت خيلي
شوکه شده بيرون مي آمدند. چه اتفاقي افتاده؟ آنان از همان در وارد شده بودند! اينطور فکر مي کردند.
آنوقت همانطور که بيرون مي آمدند متوجه مي شدند که يک در ديگر در کنار آن قرار دارد، دقيقاٌ مثل همان و با همان رنگ.
همچنين يک در سوم هم وجود داشت که به حمام من وارد مي شد. گاهي _ براي تو اتفاق نيفتاد راما پريم __ شخصي با عجله از اشکاف بيرون مي آمد __ و چنانکه ذهن عمل مي کند"

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 12:29  توسط خسرو  | 

برای آباد شدن خرابی لازم ترین است.

برای زنده شدن مرگ اجتناب ناپذیر

برای پیوستن به دریا قطره بودن را انکار نکن.باید قطره ای باشد که به دریا بریزد یا نه.

"هدف"های دور و نزدیک همه را فریب دادند.همیشه در منزل بوده ایم.دیریست که جشن آغاز شده است.پرندگان را نگاه کن.درختان را نگاه کن.مستی باد را نگاه کن.

دلق کهنه ذهن سنگینت کرده .برای مستی،دیوانگی باید سبک تر باشی.کافیست خنده ای دیوانه کنی و به دیوانگیش بخندی.

برای گرفتن نو لازم است که کهنه را بیندازی.ببین مرگ درخت چه بهاری را برایش به ارمغان می آورد.کم از درخت نیستی.

عمری جنگیده ای ،با خود،با دیگری.تسلیم را هم آزمون کن.خودت را بسپار به زندگی.به آنچه هست.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 11:21  توسط خسرو  |