می توان دیگری را غرق در عشق خود کنی.می توانی عشق و مهرت را به دیگری بدهی.و گذینش در این بخشش تنها نشانه خامی می تواند باشد.البته خام بودن بد نیست.ما حق داریم خام باشیم فقط خام ها پخته می شوند.اما در آگاهی و مسئولیت.در پذیرش آنچه هست.
طلب عشق از دیگری اتلاف وقت است.اگر چه باید خودت این بیهودگی را تجربه کنی.تجربه هر چیزی که نیازت باشد،ضرورت تام دارد.حتی اگر اشتباه باشد.تجربه کردن اشتباه بهتر از دل بستن و پرورش آن در ذهن است.با تجربه کردن از آن رها می شویم.بیهودگیش را لمس می کنیم.انکار هر نیازی تنها آن را ویرانگر می کند و این ویرانی هم در درون است و هم در بیرون. این اشتیاق سرخورده سرمنشاء همه جنایت ها و بیماریهائیست که انسان دچارش شده.
در جمع همواره در سانسور هستیم.به خود و دیگری دروغ می گوئیم.آنچه را دوست داریم وانمود به دوست نداشتنش می کنیم و آنچه را دوست نداریم وانمود به دوست داشتنش.هر روز افسرده تر و ملول تر می شویم.هر روز عیب جو تر می شویم .عیب های خود یا دیگری را می شماریم.به آنها می خندیم.پر شده ایم از عیب های دیگران.ما خیلی به عیب ها مدیونیم.اگر عیب نبودند، به چه می توانستیم بخندیم.جوک ها و طنز های ما فقط بیان حماقت است.البته این حماقت آنگونه بیان می شود که ما دوست داریم نا آنگونه که هست.اکثر طنزها و جوک های ما جنسی هست و ذهن خلاق ما آنها را برای تامین ناکامی های جنسی ما خلق می کند.جنسیت به انحراف رفته است.همجنس بازی ،توسعه و تجارت فهشا و بیماری ها نشانه های بزرگ این انحراف هستند.
در خلوت اشتیاق های خفته بیدار می شوند.میوه های ممنوعه جلوگری آغاز می کنند.آموزش ها رنگ می بازند.فنر بسته بشدت باز می شود.و آن می شود که زبان از بیانش به عجز می افتد. و گاهی سانسور بحدی شدید است که در خلوت نیز ادامه دارد.چهره ها را نگاه کن.عصبیت ها را نگاه کن.جنگیدن با خود و طبیعت غیر بیماری چه می تواند به ارمغان بیاورد.
چاره ای جز بیداری از عادت هایمان نداریم.چاره ای جز مسئول شدن به خود نداریم.تنها راه زیبا شدن زندگی فراهم کردن شرایط عشق است.تا عشق بین ما نرقصد.زندگی در رنج می ماند.تا شهامت خود بودن و مسئول بودن پرورش پیدا نکند.هر تلاشی فقط فرو رفتن بیشتر در این باتلاق است.
اصلا مهم نیست چه می کنیم.بلکه مهم است چگونه انجامش می دهیم.آگاهانه و مسئولانه یا فقط به عادت و فرمان دیگری.همه کارهای عادتی ما زشت هستند.اگر چه ظاهر زیبائی داشته باشند.و همه کارهای مسئولانه ما زیبا هستند اگر چه مورد پذیرش دیگری یا باورهای حاکم بر جمع نباشند.
ما زیادی تابع ذهن شده ایم.دل به انزوا رفته است.دل را بکلی فراموش کرده ایم.از بس تحمیلش کردیم که چه بکند و چه نکند.از شادابی و نشاطش چیزی نمانده.وقت آن است که با دل زندگی کنیم.اگر چه به زحمت بیفتیم.
