چه کسی از بحث به حقیقت رسیده.چه کسی از دیدن معجزه حتی به حقیقت رسیده .حقیقت را چطور می شود فهمید .حقیقتی را که هر مرام و مذهبی نامی خاص بر آن گذاشته، چیزی نیست که اثبات یا نفی شود،
می توان چشم را بست و خورشید را انکار کرد.می توان خورشید را تا حد یک باور زشت یا زیبا تنزل داد.می توان نور را ،روشنائی را،خورشید را توهم یا حقیقت خواند.هیچ فرقی ندارد.ایده زشت و زیبا چندان از هم دور نیستند.هر دوی آنها فقط در ذهن نشخوار می شوند.می توان هزار و یک ایده تولید و بحث کرد.و خورشید از ورای همه این ایده ها و اثبات و نفی ها بر چشمان بسته حتی بی نیازی به نفی و اثبات می تابد.
اما مهم این است که ما در این بحث ها و نفی ها و اثبات ها چه چیز پنهانی را دنبال می کنیم.ذهن فریبکار چه حیله تازه ای را پیش پای ما گذاشته است.آیا درصدد اثبات "خود"دروغین خود نیستیم.
حقیقت فقط قابل تجربه هست.تجربه ای که سهم همه ماست و این ممکن نیست مگر پس از خاموشی ذهن .ذهنی که دائم در نفی و اثبات چرخ می خورد.همه دین ها و مرام ها فقط نشانه ای برای اشاره به حقیقت بودند.نشانه هائی که امروز به مراتب اهمیت آنها بیشتر از موضوع نشانه شده و عامل اصلی همه رنج های زندگی شده اند.ایده های زیبائی که قاتل زندگی هستند.
پیروان به مرام ها و دین های خود می چسبند و جنگ های بزرگ و کوچک مذهبی زندگی را مختل می کند.
حقیقت هر لحظه به حوضچه "اکنون-اینجا"جاری هست.همیچ چیز جز حقیقت نیست الا ذهنی که بیمار شده است.الا ذهنی که لوچ شده .ذهنی که یک تنها ابزار کمکی برای تامین نیازهای گسترده انسان بود،.ابزاری که هر روز بیشتر باتلاقی از سوءتعبیرها شده زندگی را بلعیده است.معنا تنها وسیله ای برای شناخت و تامین نیاز می توانست باشد.اما معنا گرائی چنان شایع شده که زندگی تنها قربانی این معناگرائی بیهوده شده است.
باورها و سنت ها وبال گردن زندگی شدند.تا زمانی که انسان سفر خودآگاهی و مسئولیت پذیری را شروع نکند ،تا زمانی که چشم ببندد و با عصای شکسته عرف و سنت قدم بردارد.جز رنج برای خود و دیگران نمی تواند تولید کند.آموزه ها به انحراف رفته اند.زندگی به واسطه همین آموزه ها و انحرافشان از جشنی بی نظیر به جنگی همواره ، در پنهان و آشکار تبدیل شده است.وانمود کردن سمی هست که آموزه ها به همه افراد جامعه تزریق کرده و می کنند.هر کس ناگزیر است برای بقا در این جنگل متمدن نقاب های بسیاری را بر چهره ببرد و بیماریهای جسمی و روحی که خاص انسان است همه را به رنج انداخته است.
چسبیدن به ایده ها ساده ترین کار است.تا کی باید دیگری مسئول رنج و راحت ما باشد.
همه حرفها بیهوده هستند.زیباترین حرف ها فقط افیونی برای فرار از حقیقت زشت شده این زندگیست.باید بی هیچ حرف و معنائی زندگی را زندگی کرد.باید همه نگرش های تحمیل شده به زندگی را دور ریخت.
زندگی را باید از کودکان آموخت.معلمان بی ادعای زندگی که بی رحمانه مورد حمله جهل های زیبا قرار گرفته و می گیرند.کودکانی که همه معترف به زیبائی و پاکی و معصومیت آنها هستیم و کسی از خود نمی پرسد این خصلت ها کجا و چگونه از آنها می افتد که قوانین ،عرف،اخلاق و زندانها هم قادر به مهار آنها نیستند.