تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

شخصیت نقابی که به حکم دیگران بر چهره می بریم .هر جمع و جامعه ای نقابی خاص به فرد می دهد.و این نقاب ها هستند که می جنگند.آنچه نقاب ها را تحریک می کند.جهل است و خودخواهی.همه زشتی ها به واسطه این نقاب ها رخ می دهد.نقابم به من می گوید که خسرو هستم،ایرانی هستم ،مسلمان هستم.مازندرانی هستیم. و هزار چیز دیگر.نقاب به من هویتی دروغین می دهد.و برای حفظ و بقای این هویت دروغین در دردسر می افتم.

اغلب چنان با نقاب خود یکی می شویم که خود را نقاب می شناسیم.نقابی که از کودکی به زور تحمیلمان شد.امروز جزئی از ما شده است.ما لوح های خامی بودیم.و اینها معلمین بی سواد.ترکیب ما اصلا خوب نبود.الی اتفاقیست که در همه جای زندگی می افتد.جهل هائی که به دانسته هائی بی اعتبار آراسته شده اند.لوح های خام و زیبا را آلودند.و این جای بسی تاسف دارد برای آموزشی که بسیار مدعیست .

ما زیادی پر هستیم .از اطلاعاتی که عمدتا یا اشتباه هستند و یا زائد.و انباشتگی مانع تحرک و شادابیست.حتی اگر از چیزهای خوب پر می شدیم نمی توانستیم راحت و زیبا زندگی کنیم و حالا که از چیزهای بیهوده پر شده ایم .وضع را وخیم تر کرده است.پشت این لبخند های به ظاهر موفقیت آمیز ناشادی کمین کرده است.کافیست دیگران بروند.چیزها بروند.و  در تنهائی کابوس ها سر برسند.

حماقت تاریکیست دیدنش تنها با نور هوشیاری ممکن است.شعله های هوشیاری عموما آنقدر ضعیف است که انگار شعله ای نیست.اما شعله همواره هست.حتی بسیار بسیار ضعیفش.کسی که خود را احمق نمی داند احمق بزرگ است.یعنی در جهل مرکب زندگی می کند.تنها روشن ضمیران بیدارند.و اگر در خواب خود را روشن ضمیر بدانیم نیازی به بیداری حتی نداریم.و این یعنی جهل مرکب.اما دیدن جهل و حماقت یعنی شعله های هوشیاری دارد جان می گیرد.شعله به حدی هست که ما حسش می کنیم.و کافیست سفر شروع شود.بازگشت به جهل ممکن نیست.شعله های هوشیاری ممکن نیست بسوی ناهوشیاری بروند.درختی که رشد کرد،هرگز کوچک تر نخواهد شد.البته در راه گاهی ابرها برای لحظه ای به کنار می روند و خورشید آگاهی با وضوح تمام می تابد.و گاه ابرهای تیره متراکم می شوند و ظلمتی جانکاه ما را می آزارد.اما حتی در آن ظلمت جانکاه رشد آگاهی ما بیشتر از آفتاب دیروز است.

فرض کنیم که از شمال به تهران در حرکتیم .صرف دیدن جنگل های زیبا نشانه نزدیکی ما به تهران نیست.البته در راهیم.البته جنگل زیباست.و ما مست آن می شویم.اما آنکه در تونل های گدوک در حرکت است،اگر چه به ظاهر چیزی نمی بیند.اما بسیار پیشتر از ماست.

همه راه به اندازه نعره ای مستانه بیش نیست.شاید ما زیادی بازیگوش و سربه هوا باشیم.گاهی خاطره ای از بچگی خود مرور می کنیم و چنان حس و حال آن تجربه را می گیریم که انگار در حال وقوع هست.همه زندگی ما لحظه ای بیش نیست.همه تلخی ها و شیرینی هاش.همه پیروزی ها و شکست هاش.گاهی چندان در هم ادغام می شوند که پیروزی همان شکست می شود و تلخی همان شیرینی.

زندگی ما خواب و خیالی بیش نیست.و این تنها در بیداری درک می شود.در خواب ما خود را بیدار می دانیم اما نیستیم.در خواب می خندیم،اشک می ریزیم .اما تنها صبح به خواب بودنش پی می بریم.کابوس ها به بیداری بسیار نزدیک ترند.همه حس ها می توانند ما را به بیداری راهنما باشند.ترس ،شجاعت،لذت،رنج .کافیست سفر بیداری را شروع کرده باشیم.همه اعمال و افکارمان را به حیطه هوشیاری بیاوریم،همه احساس ها را ببینیم .

آنچه به نام عشق اتفاق می افتد تنها خودخواهی های یک یا دوطرفه هست.ما عاشق چه چیزی در طرف مقابل می شویم و چرا؟عاشق زیبائیش،جذابیتش،هوشش،اطاعتش از ما ،امکاناتش،توانمندی هایش. شکی نیست که عاشقی خصوصیت یا خصوصیاتی در او شده ایم.و روزی که این خصوصیات در وی از بین برود،عشق ما  نیز محو می شود.و اگر شهامت بیان نبودش عشق را نداشته باشیم.ناگزیر به وانمود کردن می شویم.و از قوانیین و اخلاق برای تحکیم این ادعای دروغ کمکی عاجزانه بگیریم.

درک این اتفاقات در درون شهامت می خواهد.مواجع شدن با خود آنگونه که هستیم شهامت می خواهد.پذیرش خودمان آنگونه که هستیم شهامت می خواهد.هوشیاری می خواهد.

چه کسی یا چیزی در ما عاشق می شود،متنفر می شود،خشم می گیرد،شاد می شود.احساس غرور می کند،احساس سرخوردگی می کند.می توانیم در حالت های متفاوت سرگردان باشیم.از رنج به شادی بگریزیم و رنجمان را مضاعف کنیم.می توانیم از تنهائی به دیگران و چیزها بگریزیم.کاری که تا حالا کردیم.می توانیم مشکلاتمان را عوض کنیم ،حل مشکل تنها یک فریب است.اگر مشکل حل می شد.ما باید حالا بدون مشکل می شدیم.اما مشکلات ما هر روز بیشتر می شود.

خود را می آرائیم.خود را برای فروش و خریدن توجه می آرائیم .ما نمایشگاه های سیاری شده ایم.داشته هایمان را به خود آویزان کرده ایم.در داشته های هم طمعی خام کرده ایم.در نگاه داشتن داشته های خود به زحمتی بیهوده افتاده ایم.

برای اثبات برتری خود چه تلاش ها که نکرده ایم.دروغ ها راضیمان نمی کند.خیلی ها چابلوسی کردند.خیلی ها صمیمانه تملق ما را گفتند.اما چرا نیاز داریم همواره بگویند.چرا دوست داریم باز هم بشنویم.این شوراب فقط ما را تشنه تر می کند.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 9:20  توسط خسرو  | 

شارلین عزیز گفتی کودک در جهل است.و می گویم زندگی در جهل است.همه سفر از جهل است تا به جهل.دانسته های ما تنها جهل را زشت کرده اند.علم توجیحی بر جهل بیش نیست.علم امروز علم دیروز را نقض می کند.و منتظر علم فردا نیز باش.

نگاهی به گفتار و زندگی اندیشمندان هم می تواند بیهودگی دانسته های ما را یادآور شود.

علم ابزار است.دانسته ها ابزار زندگیست.اما آیا ما در این همه ابزار گم نشده ایم.از انسان نخستین تا امروز ابزار ما بسیار متفاوت شده اند. و هر روز نیز به طور فزاینده ای بیشتر می شود.آیا مشکل انسان کمبود این ابزار بوده است.

همه چیز دور سر "من"می گردد.و دانسته هائی که به من چسبیده اند.من می دانم.من نمی دانم.من خوبم.من خوب نیستم.و هزاران موضوع که به من اعتباری دروغین می دهند.من را باد می کنند.حتی در جاهائی ندانستن و نداشتن باعث ورم کردن من می شود.بازار فقر فروشی رونقی خاص خود دارد.همپا و شاید بیشتر از فضل فروشی.وقتی فرصتی دست می دهد تا ببینم سپنتای چهار ساله را که با چه اعتماد به نفسی از دانسته هایش حرف می زند و به آنها عمل می کند و سروش یازده ساله را که چنان با اطمینان به دانسته و رفتار سپنتا می خندد که من به دانسته و عمل هر دوی آنها.خاک بر سر می شوم و همه یقین هایم متزلزل می شوند.

شک ندارم که هر کس محور اصلی زندگی خود است.دیگران فقط در حاشیه هستند.دیگران هستند تا فقط این من را تامین و تغذیه کنند و عجیب که تماما این مهم را فراموش می کنند و داد ما عمدتا از غفلت آنهاست!

کالبد شکافی "من"لازم ترین و سخت ترین کار است.یادت باشد .ببین که بعد این همه روضه می گویم یادت باشد.نه یادم باشد.

نبودن ممکن نیست.ما هستیم .فقط می توانیم هوشیار باشیم.افتادن ها و برخواستن ها را ببینیم.ناگهان اوج ما را می رباید.ناگهان در لحظه ای که نمی دانیم شعف حضوری دانسته های رنگارنگ ما را می سوزاند.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 9:23  توسط خسرو  | 

این چیزیه که هست.مثل آش خاله.بخوریم یا نه فرقی نداره.نشون دادن دیگری راحت ترین کاره.چون کسی نمی تونه خودش رو به خودش نشون بده.هم سخته و هم جا نیفتاده.کدوم ذهن درگیر رد و قبول اونچه ازش منع شده نیست.منع کردن یعنی ارزش افزوده .هر چه ممنوع تر.جذاب تر و پر طرفدار تر.

احساس هائی که می تونستن زیبا باشن،بازی باشن.شدن آرزوهای محال،شدن ریشه جنایت های احمقانه.و خوبه که همیشه دیگری هست که اشتباه می کنه.نه ما که مثلا با هزار زحمت کشفش می کنیم و نیشمون تا اونور گوش باز می شه.و یه آخش به خودمون می گیم که هنوز یا شهامتی نداشتیم یا سعادتی.

عزیز من همه توی یه باتلاق دست و پا می زنیم.باتلاقی که جهل و خرافه درست کردن.باتلاقی که زیبا تزئین شده.

و البته کسی که چماق می شه.احمقی هست که یادش دادن به حماقتش افتخار کنه.

تا وقتی جامعه گله باشه.و کاری رو انجام بده که همه انجام می دن.تا وقتی هر کس اجازه خود بودن رو باید از دیگری بگیره.تا وقتی شهامت خود بودن زیر حماقت سنگین عرف و اخلاق له باشه.تا وقتی مطالعه یه کالای لوکس باشه.و کتاب ها ارزششون به جلد و کاغذ و سایز و تعداد باشه و اینکه کی بیشتر و بهتر داره.چه انتظاری به تغییر می تونیم داشته باشیم.تا زمانی که دل به تغییر دیگری خوش کنیم تا تغییرش رفاه و امنیت و لذت ما رو تامین کنه.یعنی خوش خیالی صرف.یعنی چشم بستن به زندگی و در توهم خیال خوشی و رنج رو نشخوار کردن.

چه کسی رنج و درد رو نمی شناسه.چه کسی از دیدن زشتی هائی که جامعه رو در خودش غرق کرده بی خبره و یا شاده.ما حساسیتمون رو از دست دادیم .ما رباط شدیم.ما به فرمان آموزه ها و عرف می خندیم.گریه می کنیم.و سنگ می شیم.ما سکه خودمون رو برای امروز به فقیر سر کوچه دادیم.پس تکلیف مون تموم شده.می تونیم بقیه روز رو مثل بره بچریم و منتظر گرگ باشیم.گرگ هائی که همین عرف ها و آموزه های به ظاهر زیبا پرورش می دن.چه کسی دزد بدنیا اومده.چه کسی جنایت کار بدنیا اومده.چه کسی ناگزیر نیست هزاران نقابی شده که هر لحظه توی جامعه مجبوره به چهره ببره.

راستی دزدها و جنایت کارها چه شکلی هستن.رنگ لباس هاشون چیه.نقاب ها نشانه دزدی و جنایت نیستن.فقط کسی که لو رفته دزده ،جنایت کاره.فقط کسی که بدشانسی اورده.

همه دزد هستیم .همه در حال جنایتیم .و همه لبخند می زنیم.همه دزد های محترمی هستیم .جنایتکارانی متشخص.فقط باید بخت با ما یار باشه.حداقلش دزدها و جنایتکارانی ناکام هستیم.ما فقط امکانی برای دزدی و جنایت نداشتیم و نداریم.کدومون وقتی نسبت بخ کسی عصبانی شدیم ،نخواستیم سرش رو از تنش جدا کنیم.کدوممون وقتی به یه مال دندونگیر بی صاحب رسیدم ، وسوسه تصاحبش نشدیم.اینهائی که به دادگاه ها می رن.اینهائی که پول های کلان به وکیل می دن تا ازشون دفاع کنه.یعنی دو طرف نمی دونن که حق با کیه.آیا وکیل با حیله رای قاضی رو عوض نمی کنه.با تبحر.و هر چه قیمتش بالاتر باشه.یعنی در تحریف اونچه هست ماهر تره.حقیقت ساده هست.نیازی به هیچ ادله ای نداره.اینو حیوانات هم می دونن .طبیعت هم می دونه.فقط ما تو خیال خوابمون برده.ما تافته های جدابافته.

 

ذهن دغلباز شده.حیله گر شده.از بچگی ذهن رو زشت و منحرف بار اوردیم.جامعه حاکمیت ذهن های بیمار هست.ارزشهائی دروغین.هر جامعه ارزش های خاص خود را دارد.و باید این ارزشها بهترین نشان داد البته برای همان جمع و جامعه.در غیر این صورت چگونه می توان دیگران را وادار به پذیرش و قبول کرد.باید خوب تزئین شود.

کودک زلال و زیبا و هوشمند به زندگی می آید.خانواده ارزش ها و انتظارات خود را تحمیل می کند.بعد جامعه ای که کودک ناگزیر در آن زندگی می کند.ارزش ها رو می دهد.و همین کودک در جوانی باید سربازی باشد که برای حفظ این ارزش ها بکشد و کشته شود.توهین کند و توهین بپزیرد.رنج بدهد و رنج ببرد.بعد هم تعجب کند که چرا زندگی زشت شده است.کاش همه آموزش ها متوقف می شد.کاش از باورها و انتظارات و عقایدمان چیزی به کودک نمی دادیم تا همواره شاداب و زنده بماند.تا زندگی از چنگال های مخوف ذهن آزاد شود.

 

جنگیدن با طبیعت و نیاز حماقت است.و ریشه رنج ها و جنایت ها.برای تامین نیازی ساده شاید تا جنایت هم پیش بروی.تصور می کنی ریشه بیماری آن پیرمردی که با دختری ده ساله ازدواج می کند.در کجاست.آن پیرمردی که موقعیت چنین ازدواجی را ندارد،چه باید بکند.اگر باورها و عرف ها دست این پیرمرد که در جامعه از نوجوان تا پیرمرد کم نیستند در همان نوجوانی نمی بست.اگر او و هزاران هزار مثل او یاد می گرفتند که چگونه صادقانه و زیبا نیازشان را بازی کنند.حسرتی را تا پیری با خود حمل می کرد.آیا نقشه شوم جنایتی کمرشکن را با خود نجوا می کرد.

همه ما قربانی جهل هستیم.جهل هائی زیبا.تزئین هائی فریبنده.

پادشاه یا رهبر همانقدر مقتدر است که کودکی چهار ساله.کودک نیز اسباب بازی ها را به دلخواه خود بازی می کند.اقتدار با زیر دست راحت ترین کار است.بیدار شدن ما در این اقتدارها و توهم ها تنها کار ارزشمندیست که می توانیم انجام دهیم .بیدار بودن در نیازها،حسرت ها و آرزوها تنها کار واقعی هر کسی می تواند باشد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 12:47  توسط خسرو  | 

عشق ديدار دلهاست.

گفتگوي صميمانه ايما و اشاره .

عشق حضوريست بي "من"

عشق تعهد نيست.تعهد ها ناگزير شكستن هستند.این را اخلاق و قوانین ناکام می گویند.

عشق خورشيد است.و اعتقاد به خورشيد تنها سهم خفتگان و كوران است.

تبحر ذهن در چگونگي سوءاستفاده هاست.ذهن مكاري  مغلوب و بيچاره است.همه تلاش ذهن در نگاه داشتن و تكرار ، تلاشي عبث است.

زندگي تولد همواره امروز است.هيچ كهنه اي تاب ايستادگي در مقابل نو را نمي تواند داشته باشد.مرگ بهترين هديه براي ديروز است.ديروز فقط مي تواند اين هديه را براي خود تلخ كند ! ديروز سهم خود را زيسته است ،اگر چه در جهل، اگر چه در خواب و خيال . امروز براي امروز است.عشق تولدي همواره است.

ذهن كور و حريص است ، توان رها كردن آنچه در چنگش له شده است را ، حتي ندارد.زندگي گلي شاداب است كه در چنگال هاي ذهن زخمي شده است.

بايد شهامت سفر كردن از ذهن به دل را در خود احيا كنيم.بايد رها كردن را بیشتر بياموزيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 8:9  توسط خسرو  | 

 دیریست که پیرو طریقتی نیستم و برایم فرقی ندارد که نوشته چه می گویند.تائید و تکذیب نوشته های مقدس و غیر مقدس ملاک عمل من نیست.آنچه برایم مسلم است خدا سهوا یا عمدا جنسیت را در من نیز قرار داده است .من نیز از اینهمه دیدگاه که بر جنسیت سایه انداخته به زحمت افتادم و در صدد بوده و هستم که آن را طبیعی زندگی کنیم تا از هیچ یک از دو سوی بام به زیر نیفتم.

پیرو دلم هستم.من اشو را عاشقانه دوست دارم و این دوست داشتن بسیار شخصیست.خودم را گنگی دیدم که اشو توانست همه آنچه در دل داشتم را به زیباترین و شیواترین وجه بیان کند.پس عشقم به او کاملا شخصیست.

تناقضات بیان شده از طرف اشو مرا به وجد می آورد.گمراهی و به راهی من برای خودم بماند.چه کفر ایمان بالهای پرواز من هستند.

پیامبران و روشن ضمیران از دل همین کوچه و بازار بر آمدند.اگر کسی بخواهد استفاده سوء کند.دلیل برای این سوء کم نیست.از حرف های اشو هم می تواند سوء استفاده کند.

برایم فرقی نمی کند که رهرو یا غیر رهرو با کی دوست و همبستر می شود و با کی نمی شود،چرا می شود و چرا نمی شود .چه هر کس را مسئول خودش می دانم.

من به روشن بین شدن فکر نمی کنم ،روشن بینی میوه ایست که به وقت خودش پخته می شود ،بلکه به جهنمی که از زندگی به واسطه کتمان نیازهائی زیبا و اصیل ساخته ایم نگاه می کنم.به کودکانی که مورد تجاوز والدینشان هم واقع می شوند.به سکسی که سودآور ترین تجارت شده است فکر می کنم.به ذهن های تشنه ای که حماقت های زیادی برای تامین این نیاز زیبا می کنند.

 

هر چیزی که حقیقت بیشتری داشته باشد.دورغ های بیشتری را به آن می بندند.سکس،مذهب و خدا در خرافه غرق شده اند.قطعا می دانی که حقیقت در هیچ ذهنی نیست.حقیقت هیچ معنای زشت یا زیبائی نیست.باید خالی شد.و پنهان کردن نیاز راهش نیست.برای من که اینطور نبوده.تو را نمی دانم.خودت بهتر می دانی.هر نیازی را که انکار کنی قطعا حریص تر می شود.و سکس مستثنی نیست.

 

اشو همه ذهن ها را به چالش خوانده است،از مذهبی تا غیر مذهبی.مهم نیست من و تو چه فکر می کنیم.مهم نیست که چه فیلمی برایش می سازیم.حقیقت برای طالب آن همواره آشکار می شود.هر کس به اشخاص و موضوعات آنگونه که نیاز دارد نگاه می کند.آنگونه که می تواند.هر کس بهترین حرکتی که برایش ممکن است را انجام می دهد و در تاریکی باورها و عادت ها بهتر از این نمی توان کاری کرد.

حقیقت نیازی برای اثبات خود ندارد،اما دروغ همه تلاش هایش را خواهد کرد.و دروغ تنها در تاریکی ها می تواند دوام بیاورد.خورشید نیازی به اثبات خود برای خفتگان ندارد،بر آنها نیز می تابد.

 

اینکه چرا بعضی ها به سکس علاقه مند هستند را هم اشوی عزیز به شیواترین شکل بیان کرده است.اگر بخواهی می توانی آن را بخوانی.و بعید می دانم نخوانده باشی.اما خواندن و دانستن تنها دو درصد راه است.بقیه در عمل به آن است.هر کس قطعا بسیاری چیز ها می داند.ضروریات را همه می دانند.عمل کردن آنقدر دشوار هست که همه عمر به آن دو درصد بچسبیم.

 

انکار نیز نوعی اصرار است.کسی که بر بام می رود و فریاد می زند آهای مردم مرا نگاه نکنید،تنها در صدصد جلب نگاه ها هست.اینکه فریاد بزنی مرا نگاه نکن یا نگاه بکن فرقی ندارد.

 

هر کس مقصد خودش هست.و اگر دیگری به اشو یا هر کس دیگری چسبیده به خودش مربوط می شو

 

همه مشکل از چندپارگی ذهن است.ذهنی که به دانسته ها چسبیده است.با آنها هویتی دروغین گرفته و زندگی پشت دیوارهای این زندان توهمی همواره سرشار و تازه است.

 

همه مذاهب همان انگشت اشاره بوده و هستند.انگشتی که دیگر ماه را نشان نمی دهد.ماهی که پشت غبار ذهن مانده است.سکس همانند هر نیاز اصیل دیگری زیباست و می تواند راهی به ماورای ذهن باشد.

رفتن به ماورای ذهن نیز مورد استفاده سوء قرار گرفته و زشتی های زیادی را باعث شده است.چه کسی می تواند انکار می کند ، زشتی پندارهای چسبیده به سکس زندگی را زشت کرده است.کدام ذهن در پستوی خود رازی نهفته در سکس را ندارد.کدام ذهن به سکس بدون قضاوتی آلوده به تزئینی فریبنده و وهم آلود نگاه نمی کند.جواب وحشت کودکانی که توسط والدین خود مورد تجاوز قرار گرفته یا می گیرند را کدام ایده می تواند بدهد.کدام ایده خود را مسئول قربانیانی چون "محمد بیجه"و هزاران مثل او که بسیاری را قربانی نیازهای بیمارگونه خود کرده اند و به نوشته های مقدس و غیر مقدس پوزخند می زنند می شناسد.چه کسی بیست سال قبل جنایت محمد بیجه را پیش بینی می کرد.با اعدام او آیا کودکان دیگر مصون ماندند،مصون می مانند.چه کسی انکار می کند که سکس به عنوان تجارتی جهانی شده است.چرا سکس اینهمه طرفدار پیدا کرده است.آیا این تهاجم بیمارگونه به سکس دلیل انکار یا آلوده شدن سکس نمی تواند باشد.اگر سکس مانند هر نیاز دیگری بی پیرایه می ماند کدام ذهن هفتاد و یا هشتاد ساله حتی ،سودای نزدیکی با کودکی ده ساله را در خود می پروراند.هر چیزی را که ممنوع و انکار کنیم تنها آن را تبلیغ کرده ایم. آیا انکار می کنی وسیله ها و داروهائی را استعداد  سکس را بیشتر می کنند. چرا؟آیا رقابت هائی را که ریشه در سکس دارند نمی بینی.این چه نیاز دروغیست که در ما پرورش یافته و چرا.آیا ما نمایشگاهی برای عرضه آشکار و پنهان سکس نیستیم.چرا زنان و مردان نمی توانند با هم راحت باشند.چرا کسی نمی تواند در چشم دیگری نگاه کند.آیا از زنان نخواسته ایم که خود را بپوشانند تا ما حریص تر شویم.ما کم به انکار و کنترل سکس اقدام نکردیم و اکثریت ادیان و تاریخ گواه است.و با همه بار گناهی که بر آن نهادیم در این جایگاه زشت و وحشتناک ایستاده ایم.چرا این شهامت را به خود ندهیم که سکس را آنگونه که هست بپذیریم .ساده،زیبا و طبیعی.چرا سکس را مراقبه نکنیم .هر کاری می تواند مراقبه شود.مراقبه فقط مال تنفس نیست.فقط مال ذکرهائی که خواب آلودمان کردند نیست.هر کس می تواند راه خود را برود ،مذهب خود را بیاورد و آن را زندگی کند.مشروط به اینکه دیگری را سوءاستفاده نکند.اگر هر کس مسئول خودش باشد.اگر هر کاری در آگاهی انجام شود.زندگی قطعا زیبا می شود.اگر سکس زیبا شود.اگر سکس مراقبه شود.اگر سکس کامل باشد نیاز ما به آن بیمارگونه نیست.نیازی به قطع الت تناسلی خود نداریم.نیازی به غرق شدن در آن هم نداریم.دیگر کسی طالب خریدن سکس نمی شود.کودکان وحشت زده مورد سوءاستفاده قرار نمی گیرند.

و من فراتر از سکس می روم.فراتر از تجاوز در سکس.همه ما در همه عمر غیر از تجاوز هیچ کاری نکرده ایم ،هیچ کاری ،تعجب نکن ، تجاوز مگر داخل شدن تحمیلی به دیگری نیست.نقاب های ما آیا برای ساده تر شدن تجاوز ما نیستند.آیا این نقاب ها فقط برای این نیست که تجاوز پسندیده تر شود.قابل تحمل تر.وقتی عشق بر زندگی حاکم نیست .وقتی حرف ها و اعمال ما از ذهن فرمان می گیرند نه از دل.ما جز تجاوز چه می توانیم بکنیم.زن و مرد،کودک و جوان دوست و خانواده در حال تجاوز به هم هستیم .اما تجاوزی که همگیر است و عرف آن را پذیرفته.دین هم پذیرفته.چرا انسان بیمارترین موجود زندگی شده است.آیا به خاطر تجاوز هائی نیست که به خود و دیگری کردیم.اما این تجاوزات نیز می تواند ما را به عشق راهنما شود.کافیست به حرفها و رفتار های خود بیدار شودیم.هوشیار شویم.کافیست بر این تجاوزها نیز مراقبه کنیم.آنوقت نیازی به تجاوز پیدا نمی کنیم.طبیعی شدن تنها راه فراتر رفتن نیز هست.طبیعی شدن یعنی از ایده فراتر رفتن هم دست برداریم.طبیعی شدن یعنی ذهن را به مرخصی بیشتری بفرستیم ،خیلی بیشتر از حالا.طبیعی شدن یعنی داشتن مانع بودن نشود.

 

ذهن ابزاری برای تامین نیازهای ساده ما بیش نیست.در ذهن گیر نکنیم .زندگی بازیست ،جشن است.همه در جشن هستند الا انسان.پرندگان را نگاه کن.حیوانات را نگاه کن.کودکان را نگاه کن.و ما به واسطه داشته های ذهنی خود را برتر می بینیم و در زندان ذهن می مانیم.و زندگی را جهنم می کنیم .در رقابت های بیهوده رنج می بریم.در روابط بیهوده.تملق می کنیم تا تملق بیشتری تحویل بگیریم و شکسته نفسی هم می کنیم.تا بهتر جلوه کنیم .کافیست به ذهن خیره شویم .اگر تاب بیاوریم و فرار نکنیم دیر یا زود تجربه هائی ما را سرشار می کند.و آن تجربه ها حاصل هیچ داشتنی نیست.

 

هر یک از روشن ضمیران ما را به شیوه خود به ناشناخته دعوت کرده و می کنند.و این شبهات زیادی را موجب شده است.همه حرفهای آنها تنها پس از تجربه شخصی خودمان از حقیقت یگانه می شود.شبهات می گریزند.قطعات پازل در جای خود می نشینند.نور می آید و تاریکی پندار و وهم را می درد و درکی ناگهانی خنده ای مست را بر جانمان می نشاند.تاریکی وهم هم برایمان زیبا می شود.همه نقش ها را می فهمیم .دست پنهان را می بینیم.آشتی موسی و فرعون را می بینیم .اگر تنها شهامت کنیم این محفوظات به ظاهر زیبا و فریبنده را رها کنیم .

 همه ما آن بیدل حافظ هستیم که خدا،حقیقت ،زندگی با ماست و ما دور افتادیم.در ذهن زندانی شدیم.در کلمات و معانی زشت و زیبا گیر کردیم.همه ما مشمول این بیت حافظ هستیم "تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز"قرنهاست که حقیقت مورد سوءاستفاده آگاهانه و ناآگاهانه ذهن های خام قرار گرفته است.قرنهاست که جاهلی به واسته دانسته هایش جاهلان دیگر را مورد استفاده سوء قرار داده است.جنگ های کمی به واسطه این دانسته های بیهوده راه نیفتاده،جنایت های کمی نشده است.

دروغ باید بسیار شبیه به حقیقت باشد،تا فریب ممکن شود.سوءاستفاده ناگزیر کلمات و مفاهیم به ظاهر زیبائی هست.ناگزیر وام گرفتن از حقیقت حتی.

 

جهلی که با دانسته ها زینت شده باشد فریبی بیش نیست.ما در دانسته ها دست و پا می زنیم.ما از انبوه دستورالعمل ها به رنج افتاده ایم .تخریب دیگران باعث رشد ما نمی شود.تائید و تکذیب دیگران قطعا در رشد ما بی اثر است.تملق ها اگر کارگشا بودند.زندگی خیلی پیشتر از اینها زیبا می شد.هر کس باید به دانسته های خود عمیقا "نگاه "کند.و دروغ در تاریکی عادت ها زنده است.در تاریکی باورها.آگاهی نوریست که همه تاریکی ها را می زداید.

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 10:41  توسط خسرو  |