تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

که دروغی از این بزرگتر دید،شنید/خسرو

 

همه رنجها بی حضور تو می آید/ اینجا همه لطف است و زیبائی

 

پرم از دوست /نگاهم همه اوست.

 

چه پرسه ها که نزد، دل / به هوای کوی تو

 

آه از آن هرجائی ، که چه رخ ها ننمود/ وه از این خفته ، چه خیالها که نکرد.

 

از نگاهم چه لبریزی/چگونه نبخشمت به فقیر و غنی

 

به حال آوردیم /هنر، همینت بس

 

من به تو مشغول و تو پی بازی/این عجب نیست !

 

چه کسی به دیدنت در من / چنین متلاطم ،آرام است

 

چه می کنی با من / به حضورت یخم چه آب می شود/غصه ها،دلتنگی نقش آب می شود/چه می کنی با من.

 

با رفتنت جان می رود/ بیا

 

آمدی ، آرام و قرارم رفت./ رفتی ،آرام و قرارم کو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 12:24  توسط خسرو  | 

تو می آئی ، آرام و دلنشین/ ونگاهم بی تاب ، حریص می شود به تو/زندگی یعنی تو ،که می رقصی/ و من که نیستم.

 

عشق تجاوز شد دور از چشم هوشیاری / بیچاره زیبائی،بیچاره عشق/ بیچاره سادگی که دیوارش عجیب کوتاه بود/ بیچاره عادت که جز وظیفه نشناخت/بیچاره عشق که غریبه ای شد در شهر/پرسه می زند در کوی بدنامی .

 

نگاه تو چه می کند با جان/ ای رستخیز دلها

 

بی شانه های تو، دلتنگیم چه بی قرار است / بیا

 

شانه هایت صدا می زند/دلتنگیم بی تاب می شود

 

پیچ و تاب تو دیوانه می کند دل را/ به تکانی پاره می شود،بیچاره زنجیر مصلحت / شهررا ولوله شد، از این همه بازی که می کنی

 

کارعشق شکستن است / هنجار،سنت ،عادت ،فرقی نمی کند،حتی دل / اینجا بشکن بشکن است/زندگی مست از صدای شکستن است.

 

سواد چشم تو را می دانم،شده به بضاعتی اندک ،کرشمه نمی کند با من چرا/به بازیم نمی خوانی

 

منطق عشق بی منطقیست / باختن اینهمه به هیچ /  بازی هیچ با اینهمه / قمارعشق بسی خطرناک است / آنسوتر بایست، یعنی بیا که عشق را ، از دوری تو، گریبان چاک است.

 

وایییییییییییییییی چه ساده باور کردم/من را،تو را،بازی را/می خندم به فریب زیبائی/ که داد،خوردم .

 

مرحبا به تو/به عشق/به من/ و این بازی جادوئی

 

بتی ، تا اختیار قربان کنم /بت من ، اختیارم کو

 

ببین که اینهمه "تو" / سراسیمه ، چه "من"خاک می کنند/ درهوای "تو"

 

جز حیله ها چه می توانم کرد/ جز اشک صدق چه می توانم افشاند / بضاعت دستان هوشم جز این مقدار نیست.

 

در سراشیبی نیاز گرم بازی شدم/چنان که فراموشت کردم.آن مانع کار تو بود.چه خوب انداختیم.که درد افتادن فدای نیم نگاه تو.

 

بی قرار بازیست زلف تو/ دستانم را ببین

 

بیچاره"من"/که ذهنیست متورم/ البته دور از نگاه "تو"

 

ناله می کنم/آخر چه کنم ز دوری تو / که فرا رفته صبرم ، از حوصله این دوری

 

بهانه زیبا /عشق بهانه ساز است / نوبت رقصت ز کف نرود.

 

مساوات یعنی چی/عدل کو/ ندیده ای گل سرخی که حق خار خورد/ علفها را ندیده ای زیر پای درخت/ دلم را ندیده ای خونین،چشمت را مست / چه می پرسی از عدل /به چه می اندیشی .

 

به هزار چهره /که نیستی /فریب می خوردم/ بازهم بخند ،به فریبت،به سادگیم/ خنده هات چه زیبا وچه مست

 

سواد چشم تو/فریب کدام هوش ، که نشد/ بازی خلق ،فریب تازه ای نیست.

 

من به دیوانگیم خرسندم/از چه دلگیری تو.

 

تو در دلم هستی /به گدائی / کجا روم/ چرا روم/ نمی روم جائی.

 

ای عشق ، زکات حضور تو را/ به لبخند می دهم.

 

خار در چشمم چون گل است/ ببین چه می کنی با من

 

چگونه نپاشم زکاسه دستانم /عشق به روی زندگی / که هر لحظه از تو لبریزم.

 

چگونه دل نگیرد/سنگ نیستم برای تو

 

می خورم هر بار/ فریب چشم تو شیرین است.

 

تمام همتم/غرق شدن / در نگاه تو بود.

 

دست از سرم مدار ای عشق/ تیله هایم دیرست که ناپیداست.

 

دلتنگ نیاز و احساس هائی ، مانده ام که همواره ناکام،رازآلود،تبدار و لجباز مانده اند.

 

چه پرسه ها که نزد دل / دور از تو

 

نور چشمم می شوی / وه ،چه زیباست زندگی

 

از چه معشوق می تراشی تو مرا.

 

جان داده ای به من/این عجب نیست؟ /کو مدعی که ببیند/ اعجاز تو.

 

و شعر می گذارد در دهانم ،عشق

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 9:27  توسط خسرو  | 

دوست داشتن را مشق می کنم.تو سرمشق زیبای من در دوست داشتن می شوی.مسافر روزی می شوم که همه "تو" باشند.

 

دوست داشتن دیگری نیازی کاملا خودخواهانه است.و دردسر های کمی را ایجاد نمی کند.ممکن است این نیاز کاملا یک طرفه باشد و شدت نیاز واداربه تحمیلمان کند.ممکن است برای تامین خود ناگزیر باج دادن شویم. و این آغاز رنجی تازه شود.این دوستی ها هر لحظه در حال فروپاشیست .

 

بیدار بودن در رابطه ها کمک می کند روابط سالمی داشته باشیم.

 

هر کس تنها از آنچه دارد یا می داند را می تواند به ما بدهد وما حاصل داد و ستد هایمان هستیم.

 

زندگی یک اکوسیستم است.هر کس با توجه به امکانات و نیازهایش با دیگران ارتباط برقرار می کند.این داد و ستد بیشتر از نوع "کالا به کالا" هست.شاخه گلی می دهم تا لبخندی تحویل بگیرم.

 

در روابط انسانی نیز آنکه خدمات بهتر و بیشتری بدهد ،قطعا مشتریان بیشتری دارد.برای همین کلاس های موفقیت یا حیله گری رونق خوبی دارند

دوست داریم بهتر،قوی تر،موثرتر و کارامدتر باشیم تا امکان بیشتری در بازار خرید و فروش "توجه"داشته باشیم.

چرا ناگزیر شده ایم "توجه "شکار کنیم.آنهم با اینهمه زحمت.شاید دلیلش این باشد که از کودکی برای اینکار تربیت شده ایم .معلمین اولیه ما اینگونه تشخیص دادند.آگاهانه یا ناآگاهانه با کم و زیاد دادن،یا مشروط دادن "توجه" ما را به این امر ترغیب کردند.در نیت خیر آنها شکی نیست،غالبا دشمن نبودند.ولی چه کسی می تواند غیر آنچه دارد را به دیگری بدهد.هر کسی از ظن خود یار نشود و این آغاز همه کژی هاست.

ما لوحی ساده بودیم و آنها آنچه می توانستند بر ما نوشتند و ما این شدیم،زندگی این شد.

در ذهن هر کس ضبط سوتی مدام دارد محفوضات را زمزمه می کند.نیاز ها باید از این فیلتر عبور کنند. و نیازتغییر می کنند،منحرف می شوند.و این بلائیست که بر سر ما و زندگی آمده است.

 

اما چه باید کرد جزهوشیار شدن به این "زمزمه"های ذهن.هوشیار شدن به عادت ها،آموزه ها

 

در داد و ستد ها  نیاز ، عرضه و تقاضا بازار را کنترل و جهت می دهند.ذهن های نیازمند خلاقیت را نیز به خدمت می گیرند.نیاز می آفرینند.آن را تبلیغ می کنند.اشانتیون می دهند.تا نیاز جایگاه و وجه خود را پیدا کند.و آنگاه به بهربردای مشغول می شوند و رقیب سر می رسد ،تخریب دیگری و تبلیغ خود شعله های این جنگ را زیاد می کند ومصرف کننده بی آنکه بداند هدایت می شود.

قوی همواره حاکم است و هر کس دوست دارد در پلکان قدرت بالاتر رود.و این جشن زندگی را جنگ می کند.

 

مشکل یعنی امکانی برای رشد و تعالی

 

مشکل یعنی فرصتی بی نظیر برای فرا رفتن از عادت،عرف،آموزه

 

مشکل یعنی از مسیر درست منحرف شدیم و نیاز به هوشیاری بیشتر داریم.

 

چرا بهترین نباشم،نباشی.ما بهترین متولد شدیم.زندگی همه ما را بی همتا آفرید.و تنها راه بهترین شدن"پذیرش بی قید و شرط "خود است.دست برداشتن از بازی زشت حذف و اضافه .حذف آنچه آموزه و عرف زشت و ناپسند می داند.تحمیل کردن آنچه پسندیده و زیبا می داند.

 

زندگی یعنی جشن،بازی و حضور.زندگی یعنی شکفتن های پی به پی.هر جا که از شکفتن ،بازی و حضور جا ماندیم.یعنی درسی آغاز شده است.درسی که تا نیاموزیم فقط تکرار می شود.درس های زیادی را پشت گوش انداختیم.آنها همچنان منتظر آموختن ما هستند.همچنان تکرار می شوند.همه عمر حتی تکرار می شوند.

 

نشستن در عادت یعنی تلمبار شده درس ها بر هم،تا روزی که"ضرورت تغییر"را حس کنیم.مسافر"هوشیار"ی  شویم،به زندگی برگردیم.

 

چنگ زدن به داشته ها،دانسته ها،شناخته ها حداقلش کسالت آور است.و حداکثرش کشنده زندگی.برخیز تا در رودخانه زندگی لحظه های بکر بودن را بازی کنیم.

 

هر کس به اندازه قدرت و ناهوشیاریش ستمگر است.

 

اینروزها همبند من بیش از پیش در رنج است.همو که بیش از همه رنجاندم!نمی توانم نسخه هایم را تحمیل کنم  و دیدن رنج سخت است.

 

امروز سگی را دیدم که کنار جاده افتاده بود.ماشینها از کنار و رویش می رفتند.فقط لحظه ای توجه مرا تکان داد نه بیشتر.و نمی دانم این خوب است یا بد.

 

بازگشتی متفاوت به گذشته ،پذیرش و نوازش زخم ها،همانها که در تاریک خانه ذهن کز کرده اند.همانها که در تاریکی رابطه ها ناگزیرمان شدند و رسیدن تا آن معصومیت زلال از دست رفته.

 

رها کردن آنچه دیگر نیازی به آن نداریم، ازاحساس های مرده و رنج آور تا وسیله های زندگی

که دیگر ناکارامد شده اند ،می تواند حمام روحی خوبی باشد.روح و روان کمتر از جسم نیاز به حمام ندارد.فقط بعد از یک حمام می توانیم از پاکیزگی احساس های خود حیرت کنیم.

 

درک و رها کردن آنان که در گذشته باعث رنج ما شده اند.حمام بی نظیریست.اگر چه ممکن است زخمی که سالها باعث رنجمان بود به یکباره پاک نشود.اما در پاک شدنش شکی نیست.

 

وقتی "تغییر"را آغاز می کنیم.گام های اول با تردید آغاز می شود، کافیست همت کنیم و بازنگردیم ،تا اولین ایستگاه شادمانی راه زیادی نیست.

 

رها کردن رابطه های زائد،اصلاح هوشیارهانه رابطه هائی که لازم هست.پذیرش صمیمانه خود بدون هیچ شرطی می تواند "حمام "روح مورد نیاز ما باشد.چرا از خود دریغ می کنیم.

هر چه بیشتر در هوشیاری صیقل می خوریم،شفاف تر می شویم،زیباتر،یگانه تر،زنده تر.

 

دیگران فقط آئینه هستندو بازتاب رفتار ما نه بیشتر.رسیدن به این درک و نگاه ما را غرق در عشق و وجد می کند.

 

آخ که می خندم به همه تلاش ها،رنج ها و شادی هایم که در راه تغییر "تو"تجربه کردم.

همه صفت های زشت که به "تو"نسبت دادم در من بود و هست.اینها نیازهائی بودند که از تجربه درست محروم شان کرده بودم.مرا ببخش به خاطر جنگی که با تو داشتم.به خاطر خودت هم که شده مرا ببخش.

 

دیگران طبق عادت قدیم می آیند و از تغییر ما تعجب می کنند.بعضی رهایمان می کنند.بعضی درصدد تغییر ما بر می آیند و بعضی جذب ما می شوند.بگذاریم در واکنش هایشان آزاد باشند.درگیر واکنش های آنها نشویم.تنها نیازهایمانان را در هوشیاری و به زیبائی بازی کنیم.شکوفه ها در راهند و زمستان تنها تلاش و امید ما را به شکوفائی محک می زند،معنا می کند.

 

ما مسافریم .مسافر می تواند زیبائی های راه را ببیند.سختی هایش را تجربه کند.اما نشستن در زیبائی ، ماندن در سختی ، راه مسافر نیست.مقصد شکوفائی "خود"است.نه حتی پله ای پائین تر.

 

اشتباه یگانه حق مسافر است.مسافر در اشتباه رشد می کند.و اشتباه مسافر اشتباهی هوشمندانه و مسئولانه است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 10:55  توسط خسرو  | 

اینبار به بهانه دعوت "دل آهه عزیز"م  به بازی

 

مخاطب اول همه حرفهایم ، خودم بوده و هستم،اینها واگویه نیازهای من هستند.

 

عشق رو زیباترین بازی زندگی می دونم که توسعه بیمارگونه خودخواهی از زندگی و من دریغ کرده.دوست داشتن برام یه مرض شده که کم ازش به دردسر نیفتادم.

 

از کودکی فقر اقتصادی و معنوی را لمس کرده ،تنهائی و عاشق پیشگی راهنوز یدک می کشم ودر جستجوی "انچه یافت می نشود"می سوزم.

 

در جستجوی خود و زندگی ناگزیر کاوشی سراسیمه به کتاب و درک خود ،شدم.در حد بضاعت در خودم "دانسته" انباشتم و حالا همه همتم خالی شدن است.

 

جهنم فاصله ایده تا عمل هست.و بهشت بی ایده بودن،زیستن در "حال".و غالبا در جهنم هستم . در راه رها کردن ایده ها عموما ناکام بودم.تغییر زندگی نیاز من شده،چرا که  در تغییر خودم ناتوان تر بودم.ندرتا علارقم همه تلاشها  ناگزیر وانهادنی بی توصیف"بودن "رو حس  می کنم و ملایم به یاوه های خودم می خندم .

 

زندگی رو پرسه می زنم.با نیم نگاه  به اینکه روزی شوریده ای  نگاه دیوانه منو بفهمه و شهامتم روبرای پریدن به "آنچه هست"تحریک کنه.

 

ناملایمات منو می رنجونه.علارقم میلم  مایه رنج شدم و رنج بردم و این رنجیست مضاعف.

 

تصور می کنم تو یه خواب هستم.همه رو در خواب می بینم.رنج و لذت توهمی هست که در خواب تجربه می کنم.خوشا دستی که شانه ام رو به بیداری تکان دهد.

 

و اعتراف آخر اینکه اگه اسما از کسی دعوت نمی کنم صرفا یه محافظه کاری هست.از اینکه دعوتم پذیرفته نشه.توجیح این محافظه کاری هم به عهده خودتون.

بی نقابی رو بهترین تجربه زندگی می دونم.و تصور می کنم فضای مجازی سیاه مشق خوبی برای این کار هست.پس همه دعوتین.فقط به من هم اعلام کنین که نرخ بازار دستم باشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 13:14  توسط خسرو  | 

غدیری نیستم،قربانی نیز.لازم است بگویم نوروزی هم

این خواب های خوش شما کابوس های تلخ زندگی شد.

کاش تاریخ را بیدار ورق می زدید

 

می توانستیم مهمانان این جشن باشکوه باشیم و سربازان بیمار این جنگ زشت شده ایم.اخ دوست من تا کی باید تقویم را با حسرت ورق بزنیم.تا کی باید منتظر مجوز گرفتن برای شادی و گریه خود از تقویم باشیم.حالم بهم می خورد از این شادی های دورغین.حالم بهم می خورد از احوالپرسی های کلیشه ای اجباری.از همه دروغ هائی که به عنوان حقیقت گفتیم و شنیدیم.مذهب دورغی بیش نیست.کشته و بیماران این جنگ را چه کسی می تواند شمارش کند.

ای حماقت زشت ببین تاریخ را ،تقویم را چگونه چماق کردی و بر سر زندگی کوبیدی

من رنج می برم از بی شهامتیم ،از عرف های  مسخره ،که نیاز ها را گمراه کردند.عشق و دوست داشتن را در اسارت تعلق و مالکیت به تنفر وانمود تنزل دادند.

چگونه می توان دل را مهار زد که این را باید دوست بداری و آن را نباید دوست بداری.

همه تلاش من برای تغییر دنیا نتیجه ناکامیم در پذیرش خود بود.پذیرشی که به شکوفائی دانه وجودم ختم می شود.نیازهایم مرا وادار به تلاشی بیهوده(تغییر زندگی) کردند.قافل از اینکه خدا قادر و توانای  مللق است.در انجام هر تغییری توانا و داناست.کار من درک "انچه هست"است.هر بار که چراغ درکم روشن می شود و خود را در آغوش همواره گشوده خدا می بینم.به همه تلاش هایم می خندم.و آنگاه که باد نیازها وزیدن می گیرد و در گرداب نیازها غوطه می خورم.ناله سر می دهم و وامصیبتا می خوانم.نقش پیامبری دروغین را بازی می کنم و با حیله دیگران را به تامین خود ترقیب می کنم.گوئی فراموش می کنم آنچه باید از قبل مقدر است.فراموش می کنم تلاش هایم جز یاس حاصلی برایم نداشت.لالائی هایم خوابم نمی کند.هوشدار هایم بیدارم نمی کند.

 

پذیرش بی قید همه تناقضات،رنج ها و لذت ها.زیستنی خودآگاهانه.تسلیم به آنچه هست.تسلیم به جنگی که در جریان است ،تسلیم به فراری که از تسلیم داریم.

 

هر روز تنهائی دهانش برای بلعیدن من بازتر می شود.این من کجاست که اینهه بلعیده شد و باز هم هست.کجاست دوستی که شرح روز هجران مرا بشنود.بودنم را به کدام تعلق مطبوع بیاویزم.اه ای عشق کجاست سبب ناله های من.

تامین نیازها بودنم را آزار می دهد.ای عشق بهانه ای بده

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 14:11  توسط خسرو  | 

جان پدر مادراتون سه دقیقه وقتتون رو به من بدید.

ببین عزیزم.مرد هستی یا زن ،بچه یا جوون یا پیر ،فرقی نمی کنه.

خوب چه اشکال داره اینی که می گم را یه بار تجربه کنی.اگه نتیجه منفی گرفتی ،هرچی فحش و نفرین داری ،به من بگو.اگه نتیجه خوب گرفتی هم فقط ادامه بده این بازی رو

اول  اینکه تا می تونی اونجوری که دوست داری باش.و نگو نمی شه مردم چی می گن.یادت باشه من و تو هم جزئی از همین مردم هستیم.بعدش هم تا کی باید به خاطر حرف مردم خودت رو از زندگی که دوست داری محروم کنی.چقدر وقت داری برای محروم موندنت و حسرت خوردن.پس یه نفس عمیق بکش و بگو می خوام فقط اونجوری که دوست دارم باشم.اصلا یه گوشت رو در کن و یه گوشت رو هم دروازه.هر کی هر چی گفت تو کار خودت رو بکن.کم کم می بینی که اونهائی که تا دیروز مثل انگل بهت چسبیده بودن و برای تامین خودشون از تو با لبخند بهت امر و نهی می کردن.دست از سرت برداشتن. و دارن مثل تو هم می شن.

تا کی می خوای منتظر بشینی که به جشن عروسی دعوتت کنن تا برقصی ،بخونی و باز خودت و زندگی حال کنی.تا کی باید منتظر تقویم باشی که کی بهت اجازه می ده بخندی.زندگی خودت رو با دلت تنظیم کن.اینقدر با ذهنت تنظیم بودی.چی گیرت اومد جز حسرت دیروز آرزوی فردا.

یه ساعت هائی رو مختص خودت اعلام کن.از همه دوست و دشمن مرخصی بگیر.ورزشی رو که دوست داری انجام بده.تو که نمی خوای فردا حسرت امروز رو بخوری.پس بجمب.

اصلا بیا یه کار جانانه کن.هر کاری که فکر می کنی باید انجام بدی رو انجام بده.ولی به تمام وجودت انجام بده.غذای خودت رو طوری بخور که انگار باشکوه ترین کار زندگی تو هست.

اگه بهت حال داد،بیشترش کن.اونقدر که همه زندگیت بشه جانانه زندگی کردن.و اگه حال نداد مثل سابق غصه هات رو بخور.حرص بزن.بگو این چرا کمه و اون چرا زیاده.این چرا اینور رفت اون چرا نرفت.

یادت باشه .همه رنج زندگی برای اینه که اونجوری که می خوایم نیستیم.با همکاری دیگران یه زندان درست کردیم برا خودمون از جنس توهم،باور و عادت.و نشستیم توش و می نالیم که چرا آزاد نیستیم.فقط کافیه شروع کنیم به اونطوری که می خوایم بودن تا ببینیم که خارج شدن از این زندان سخت نیست.و آزادی رو فقط خودمون می تونیم به خودمون هدیه کنیم.نه دیگران که برای تامین خودشون چسبیدن به ما.

رابطه ای که از صمیم قلب نباشه.برای هر دو طرف رابطه مشکل ایجاد می کنه.بهتره که درک بشه ،تغییر کنه و یا رها بشه.

فکر کنم داره از سه دقیقه می زنه بیرون،تایم که نگرفتی که.چطور بود.فکر می کنی به ازمایشش می ارزه یا مفت گرونه

اگه منو از نظرت روشن کنی شک نکن که به من کمک کردی

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 10:8  توسط خسرو  | 

نیاز دارم در جهانی زندگی کنم که هوشیاری و عشق سلطان زندگی باشد،نه مالکیت.

نیاز دارم سکس نه در خدمت به تحمیل و تجاوز، که در خدمت عشق باشد.

نیاز دارم زندگی را جشنی ببینم که در آن هر کس بتواند در آزادی و هوشیاری پیمانه هر کس را ، که دوست دارد از عشق پر کند.

نیاز دارم کودکی را زخمی "خودخواهی" نبینم ،چه آن کودک در آفریقا باشد یا هر جا.

نیاز دارم به جای تحمیل و جنگ و تجاوز همه را ساده،زیبا و خندان در عشق و مستی و رقص ببینم.

چقدر نیازمندم.و چقدر خسته ام از اینهمه زشتی که نقاب های زیبا دارند.

نیاز دارم دنیا ،دهکده جهانی باشد.بی نیاز به حکومت هائی خودخواه.بی نیاز به حکومت "خودخواهی"بر زندگی.

نیاز دارم هر کس تنها یک گام بردارد.از عادت به هوشیاری .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 11:29  توسط خسرو  | 

زندگی بازی انرژی هست.میشد زندگی رو بازی کرد.لبخند زد،رقصید.و برای بازی باید سبک بود.خالی بود.خالی و سبک از دانسته ها و داشته ها.

به دعوت گلدختر عزیز و شبنم عزیز به بازی گفتن خصوصیات دعوت شدم.نمردیم و یکی ما رو ،ببخشید تو نفر ما رو به بازی هم دعوت کردن.

اول اینکه احساس می کنم همیشه تنها بودم و هستم.البته هر روز تنهائیم فراخ تر میشه.

دوم اینکه عاشق بازی ،شیطنت،شوخی،سکوت،تفکر و دیدن زیبائی ها هستم.

سوم اینکه نمی دونم سرم چقدر به سنگ خورده،ولی هنوز درس های خودم رو خوب یاد نگرفتم.احتمالا باید سنگ های بیشتری رو آزمایش کنم.

چهارم اینکه اعتماد به نفسم خوب نیست.عاشق عاشق شدنم.عاشق ها رو دوست دارم.

پنجم اینکه هیچ باور و عقیده ای برام نمونده.یعنی تقویم و تاریخ رو تعطیل کردم.از زندگی میون باورمندها هم خسته ام.برا همین سعی می کنم بیشتر تنها باشم.یا تو بازی ها باهاشون فقط شریک بشم.

همه دوستانی که این پست رو می خونن از طرف من دعوت هستن که این بازی رو دنبال کنن.اگه یه نسخه از این بازی رو تو نظر خواهی بزارن.هم می تونم پز بدم که نظرخواهیم خیلی فعاله،هم بی درد سر عضلات کنجکاوی(فضولی )خودمو ورزش می دم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 14:3  توسط خسرو  | 

 

با بسیاری جنگیدیم،با بعضی ها خندیدیم،در همدلی و عشق به چند نفر، نگاه کردیم،گریستیم؟!

اصیل ترین رابطه در عشق اتفاق می افتد.عشق و محبت می توانست رایگان باشد.می توانست زیباترین بازی زندگی باشد.و کیمیائی نایاب شده است.چرا؟جز به خاطر نقاب هائی که تحمیلمان شد.جز به خاطر نقش های دروغی که ناگزیرشان شده ایم.

زندگی در رابطه ها معنا پیدا می کند.در نیازها و در تامین نیازها.و نیازهای اصیل تحت الشعاع نیازهای کاذب و دروغ قرار گرفتند.

چرا کسی از وضع موجود راضی نیست.چرا جستجوی گمشده ای افسانه ای زندگی را از امروز به فردا می کشد.چرا همه آنچه داریم،می دانیم کفاف بودنمان را نمی دهد.چرا مرزهای موفقیت ناپیداست.موفقیتی که در ناموفقی دیگران خود می نماید.در رقابتی دروغین و تحمیلی.به قیمت زشت کردن زندگی.

رابطه ها مسموم هستند.و همه آنچه داریم همین رابطه های مسموم است.رابطه هائی که تنها در سطح جریان دارد.کسی را به عمق دعوت نمی کنیم.در عمق رازهائی پهنان کرده ایم که نباید کسی از آنها باخبر شود.در تنهائی حتی با احتیاط به آنها نزدیک می شویم.رازهائی که گاه مقدس می نماید و گاه زشت متعفن که شهامت یادآوری در تنهائی را نیز از ما می گیرند.و فرار یا چسبیدن به همین رازهاست که  ما را در رنج نگاه می دارند.

بچه ها رازی ندارند.شفاف،زلال و دوست داشتنی.همین چیزهائی که از ما غارت شد.هنوز آلوده نشده اند.اما ما نمی توانیم بیکار بنشینیم.آنها را آوردیم تا همبازی ما باشد.

عشق چیست.عشق چه می کند با عاشق.مقام معشوق چیست.عشق راز است.مثل زندگی.نمود عشق در رابطه نمایان می شود.وقتی در اوج روابط مسموم و دروغین رابطه ای اصیل ،زیبا و طبیعی برقرار می شود.وقتی دیگری آنقدر خودی می شود که به عمیق ترین لایه های ذهن و زندگی ما صمیمانه دعوت می شد.وقتی دیگری از ما به ما نزدیک تر می شود.عشق طلوع کرده است.برکات عشق زندگی را معطر کرده است.عشق اصیل ترین نیاز آدمیست.عشق بزرگترین گمشده زندگیست.

برای عاشق شدن چه می توانیم بکنیم.برای تامین این زیباترین نیاز،هدیه زندگی چه باید کرد.همه کاری که می توانیم بکنیم.طبیعی شدن است.ساده شدن است.صادق شدن است.از نو کودک شدن است.و در معرض عشق قرار گرفتن است.ما نمی توانیم عشق را بیاوریم.ما برای آوردنش کم تلاش نکردیم.همانگونه که نمی توانیم گلها را به شکوفه دادن تشویق یا ترغیب کنیم.گلها با اراده ما شکفته نمی شوند.فقط می توانیم شرایطش را فراهم کنیم.آب ،خاک و هوای سالم و دفع مزاحم.بی خبر روزی شکوفه های باغ عشق ما را حیرت زده می کنند.عطر آن پیراهن عقلمان را چاک می کند.و اشکی زیبا چشمانمان را می شوید.دیدار در عشق یک راز است.و کلمات با همه تلاششان به آن حریم راه ندارند.عشق مانند زندگی تنها می تواند تجربه شود.

تملق ها و چابلوسی ها نسخه های زشت شده عشق هستند.چرا به دام تملق و چابلوسی می افتیم.تنها چشمان عاشق می تواند معشوق را آنگونه که هست ،ببیند و توصیف کند.

تملک اوج عجز است.وقتی بخواهیم چیزی مال ما باشد.در عشق مالکیت مجالی برای ابراز ندارد.مالکیت تنها در نبود عشق خودی می نماید.چه کسی از انبوه داشته های خود خشنود است.چه کسی دیوانه وار خود را به آب و آتش نمی زند برای تجربه ای تازه.زندگی در داشته ها و عادت چه کسی را خشنود کرده است.

حریم عشق بسی بلند است.سر به هیچ  داشتنی خم نمی کند.عاشقی که در دادن جان به پای معشوق تردید کند.عاشق نیست.معشوق تنها قبله عاشق است.تنها زنده زندگی.عاشق به واسطه معشوق سلطان می شود.پادشاه وجود.وای به عاشق در غیاب معشوق .تو چه می دانی هجر چیست.جهنم فقط یک تمثیل است در فراغ معشوق.

وقتی دست معشوق بر سر عاشق باشد.وقتی عاشق پادشاه وجود شود.جز مهر چه می تواند بکند.جز عشق چه می تواند بدهد.عاشق به واسطه معشوق چشمه همیشه جوشان عشق و محبت می شود.و چشمه چه می تواند جز بخشیدن .بخشیدنی عام.بخشیدنی تمام.

معشوق جز آئینه مهر نیست.جز خیر مطلق نیست.جز زیبائی تمام نیست.هر فعل معشوق رازیست در عشق.و عاشق در راز زندگی می کند.

همه ما آن عاشقیم ،آن معشوق.اما به ذات ، همه دغدغه ما به فعل نرسیدن این نیاز زیبا و اصیل است.

همه عمر تشنه دیداری اصیل و زیبا ، دیداری با تمام وجود ، دیداری در عمق ، دیدار با آنکه از ما به طرز معجزه آسائی ما تر است!

هنر عشق در چیدن یکباره قطعات این پازل بهم ریخته است.پازلی که عقل با تمام حیله هایش در آن حیران ماند.  

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 9:20  توسط خسرو  | 

اگه قرار باشه برای همه زندگی یا همه آدم ها یه پیام داشته باشید.اون پیام چیه؟

اگه اختیار همه زندگی دست شما باشه ، سلطان مطلق زندگی باشید،حرف شما چون وحی باشه،چی می گید.چه می کنید؟

اگه یه بار دیگه قرار بود به اختیار خودتون به زندگی بیاید.چه خصوصیاتی رو برای خودتون برمی گزیدید،چه شرایطی برای زندگی خودتون انتخاب می کردید؟

چرا پیامتون رو به دنیا اعلام نمی کنید؟چرا فکر می کنید سلطان زندگی خودتو نیستید.چرا شرایط زندگی رو اونطور که می خواید برای خودتون ایجاد نمی کنید.

لطفا نگو خودت چی؟من سفرم رو شروع کردم،خیلی وقته،اگه بخواید می تونید بیاید و ببینید.

پیام من اینه که ما جز در عشق هرگز زندگی رو اونجور که شایستش هستیم لمس نمی کنیم.عشق رو از خودتون دریغ نکنید.همه اشعار و موسیقی ها برای این دریغی هست که شدیم.چرا در اشعار و موسیقی نمی گیم کاش بتونم آب بخورم.غذا بخورم.ما فقط از نیاز های اصیلی که دریغ شدیم شعر درست می کنیم.ترانه می کنیم و آواز می خونیم.چه نیازی اصیل تر از تجربه عشق و همدلی.

پیام من اینه که حداقل 95 درصد حرفهای ما اگه خوشبینانه نگاه کنیم اضافه هست.و اگه واقع بینانه نگاه کنیم سمی هست که به هم تزریق می کنیم.هیچ کس نیازی به این 95 درصد نداره.اینو فقط وقتی زیر نور هوشیاری به حرفها و روابطش نگاه کرد،متوجه مشیه.

پیام من این هست که برای ساختن دنیا و دیگران باید خودمون رو بسازیم.دیگران اگر نیاز داشته باشن ما رو الگوی خودشون می کنن.

پیام من اینه که اگه مورد تجاوز و تحمیل کسی قرار گرفتید،بهش لبخند نزنید لطفا.تا تصور نکنه داره به شما لطف می کنه.

پیام من به همه آدم ها اینه که از دو تا چشم که داریم.یکیش فقط برای دیدن خودمون باشه.دیدن رفتار و افکار خودمون.شهامت اشتباه کردن رو در خودمون توسعه بدیم.ما در اشتباه یاد می گیریم.البته نه اشتباهی که عادت شده باشه.نه اشتباهی که دیگران به ما تحمیل کنن.بلکه اشتباهی که در هوشیاری و کنجکاوی باشه و ما تماما مسئولش باشیم.

پیام من اینه که هر کار می خوای بکنی ،بکن .اما نیت های پنهانی خودت رو نگاه کن.همیشه از خودت سوال کن برای چی دارم این کار رو می کنم.مطابق کدوم عادت ،کدوم تحمیل،کدوم باور.آیا نیاز واقعی من هست؟

پیام من اینه که "وجدان"یه پلیس مخفی هست که عرف  و آموزه ها در ما ایجاد کردن تا همواره با خودمون بجنگیم.همواره یه شکاف بزرگ شخصیتی در ما باشه.همواره از هزاران نقاب دروغین علارغم میلمون استفاده کنیم.

پیام من اینه که بچه ها نه خوب هستند و نه بد.اونها فقط طبیعی هستند.طبیعی بودن را با آموزش های مسموم از اونها نگیریم.

پیام من اینه که عادت هامون زندگی رو زشت و غیر قابل تحمل کردن.تحمیل هائی که به پائین دست های خودمون می کنیم.تحمیل هائی که از بالا دست های خودمون می شیم.

پیام من به همه آدم ها اینه که مسئول خودتون باشید نه دیگران.کمک کردن به دیگری بدون اعلام نیازش به کمک شما فقط یه تجاوز هست ، یه تحمیل زشت. برای دیگران "خاله خرسه مهربون"نباشید.

من نیاز دارم در شرایطی زندگی کنم که تملک درحداقل ممکن باشه.من دوست دارم هر کس رو که دلم می خواد دوست داشته باشم.اما خودم رو بهش تحمیل نکنم.و کسی رو هم که دوست ندارم ،رهاش کنم.و این کارها رو انجام میدم.می تونید بیاید ببینید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 8:45  توسط خسرو  | 

زبونی که نماینده ذهن باشه.حوصله منو سر می بره.ترجیح می دم با زبونی همزبون بشم که نماینده دل باشه.

 

اگه نتونم به کسی بگم دوستت دارم .عزیز دلمی .ساکت می شم.سعی می کنم ساکت بشم.کمتر حرف بزنم.وانمود کنم.می تونم صمیمانه براش طلب عشق کنم.بزار بره و عزیز دلش رو پیدا کنه.و هر وقت که بتونم به هر کی که بتونم صمیمانه می گم عزیز دل.چرا باید فقط یه عزیز دل داشته باشم.هر چی بیشتر ،بهتر.این نشون می ده دلم ظرفیتش بالا رفته.این دوست داشتن نیست که زندگی رو زشت کرده،کسی از دوست داشتن آسیب نمی بینه.اگه اموزه های زشت رو رها کنیم.کی تشنه عشق و دوست داشتن نیست.کی از عشق ورزیدن بدش میاد.چی مانع شده که نتونیم با هم صمیمانه ابراز عشق کنیم.اگه خسیس نباشیم در عشق و دوستی.اگه فقط به اونهائی که می تونیم ابراز عشق و محبت کنیم.آیا زندگی زیباتر نمی شه.همه حیله هائی که ذهن درست می کنه برای اینه که از عشق محرومه.قطعا یه نفر هست که بتونیم عشق ورزی رو با اون شروع کنیم.و چرا به آدم های بیشتر عشق نورزیم.چرا عشق رو زیبا بازی نکنیم.مهم نیست به کی و چند نفر.مهم اینکه که فقط عشق حاکم باشه.اره حرفهام خیلی بو می ده.برای رسیدن به این نگاه و عشق باید خرافه های زیادی رو زیر پا بزاریم.همه خرافه ها رو.باید شهامت خفته رو بیدار کنیم.باید مسافر نور بشیم.باید عاشقی رو تمرین کنیم.فقط در عشق هست که ما نیازی به تحمیل و تجاوز نداریم.در غیر این صورت ما کاری جز تجاوز و تحمیل نمی تونیم داشته باشیم.به خودمون،یا دیگری.به بچه ها و یا بزرگترها.

 

چیزی که توهم ما رو به مهم بودن قوی می کنه.دانسته های ما هست.داشته های ما.و این گناه نابخشودنی دیگران که این مهم رو نمی فهمن.دانسته ها و داشته هائی که هر لحظه بی اعتباری اونها رو می بینیم و خودمون رو به ندیدن می زنیم.نیاز به تائید گرفتن از دیگران راه رو برای فرار از خود و ایجاد روابط دروغین و سوءاستفاده ها هموار می کنه.

 

زندگی بازی انرژی هست.لولیدن انرژی در هم.انرژی ما اگه در عشق صرف نشه.در تجاوز و سکس صرف می شه.اگه زیبا  و در هوشیاری بازی نشه.زشت  و ویران کننده بازی میشه.انرژی که می تونست در عشق و رقص و بازی صرف بشه.در جنگ و خشونت و تجاوز خرج  می شه.

 

جای بسی تاسف هست که در عصر انفجار اطلاعات و آگاهی باشیم.وخودمون رو به خرافه ها ببندیم.چرا باید ادعای هدایت هم رو داشته باشیم.چرا هر کس مجاز نباشه.تماما خودش باشه.چرا هر کس مسئول خودش نباشه.چرا هر کس آواز خودش رو فقط نخونه.

دلم برای "هیچ کس"ها تنگ شده

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 9:39  توسط خسرو  |