تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

 

پیراهن "من" باز چه تنگ شده است.

 

گول خوردم باز/ که نه برای عشق / برای تونوشتم  / برای خودم / و دستمزدی / که دادی / گرفتم /  بسنده نبود / نیست اصلا.

 

باز تنهائی / نه ، تنهائی که ممکن نیست /

صورتک ها با منند/

نیازی مرموز / حسی مبهم /

دست به جانم /دوباره برد /

چیزی شبیه بی قراری / که نمی دانم / نمی شناسم /

بر زمینم زند /

 سرد /

برای بودن / بهانه ام گم شد /

به پیش می روم/ در مه /

نه فانوسی / نه برقی / که دلیلم باشد /

پای می کوبم به راه/

کرگدنی تنها /

 شبی طوفانی

 

 

زمزمه می کنیم  "عشق "

همگام "شو"

در آغوش هم

برای دیگری !!؟

چه بسیار/ این دیگری ها / که آمدند / رفتند / می آیند و می روند

و گم می شود / عشق / میان صورتک ها / که عوض می شوند مدام

 

می خندم به غمی که شد آوار، سرم

 

گریختم ومی گریزم از تو / تعجب چرا؟/

آن خواهش نابجا یادت هست که کردی – م  ز هم / آن زخم چه؟

کاری بود!که بدانی – م

خرج چه شد بضاعت مان در عشق

 

بغض الود ، تاریکند رابطه ها / نوازش سمی / عقربی اینجاست /

درد می کند هنوز/ استخوانم از سایش /

گم شد اعتدال / همپای عشق

چرا؟

 

به جان آغشتم این حرفها

که با این بضاعت کم

بوی جان می دهند هنوز

 

آرزو، حسرت ، خاک شد با مرگ  ، رنج بودنی ناکام ،

اشک ،اینک ،اینجا ،چه فراوان شد، چه صمیمی ،

به  یاد لبخندت ، می افتم ، اینجا ، حالا، چه دیر اما ،

 راستی "چه" گم کردیم، کجا؟ یادت هست ،

به پای کدام خواهش ، کدام بهت ، چالشان کردیم ،یادت هست.

اشک می ریزی ، حالا برای چه؟،

 گم کرده های دیروز، یا که من،

چه زیباست مرگ

 نگاه کن

 گوش تا گوش ، صمیمیت ، محبت ، عشق ، عاطفه اینجا موج می زند

مرگ اگر نیست شود

چه گدا ، ترمی شویم ، زشت تر

نه زبانم لال ، دست مهرش جاری ، مدام .

 

آنکه آنجاست

غریبه را می گویم

چه اشکی می چکد از گوشه چشم

رازش چیست؟

اشک ها پرده درند.

 

زندگی

می چکند از دامن دستانی خشک ، ناتوان

م

ر

گ

برمی خیزم از کابوسی مدام،از خواب

می خندم به اشک ها ، ترس ها

صدا می زنم

فرسنگ ها دور تراز تو

شاید

به رسم قدیم

بیهوده تلاش می کنم

 

به باد می دهم خود را

چه زیبا

می رقصم

می خندم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 10:46  توسط خسرو  | 

 

  

حداقل و حداکثر ما حبابیست به نام "من"عین اینکه بگوئیم حباب پرگیزکار و با نقوا، حباب دانشمند،حباب جاهل ،حباب زیبا،حباب زشت.حباب مهم ،حباب بی اهمیت ،حبابی که نماینده دریاست،حباب بزرگ ،حباب کوچک و هر خصلت و خصوصیتی که تصورش را بکنیم ،منصوب به حباب "من"است.اعتبار حباب چقدر می تواند باشد.حبابی که بر موج سوار است.تا کی آن بالا دوام می آورد.قطعا خسرو نیز حبابی بیش نیست.با همه ادعاها پنهان و آشکارش.اعتبار همه آرزوها و حسرت هایش به حباب "من" بسته است.حبابی که می جنگد یا حبابی که عشق می ورزد.حباب "من"تنها نیازهایش را بازی می کند.تنها راه ترکیدن این حباب "من" شاهد بودن است.مشاهده کردن است.عمیق شدن به آن است.از شکاف بین دو فکر به عمق "هیچ "افتادن است.

فرزند من ،پدر من ،مادر من .محبوب من ،دشمن من چندان از هم دور نیستند.اگر چه بسیار دور می نمایند.کسی که هوشیار باشد از هر چیزی می تواند یک معلم،یک استاد بسازد.و کسی که نا هوشیار باشد.بزرگترین معلمین و استادان برایش بیهوده هستند.فقط یاوه می گویند.و همه حرفها یاوه ای بیش نیستند.وز وز مگسی بیش نیستند.مقدس و نامقدسش وز وز است برای نااهل و برای اهل وز وز مگس می تواند وحی باشد.

حرفها برای متقاعد کردن است.متقاعد به اینکه ماه همان ستاره هست.و خورشید همان ماه.چقدر بحث کردیم.چقدر بر سر هم زدیم.آخرش چه شد.فرض که ماه ماه باشد یا خورشید.اینها در ذهن ماست نه در واقع.واقع هرگز یک درمیلیارد هم تغییری نمی کند با حرف و ذهن ما.واقع حتی سرش هم درد نمی گیرد به یاوه های ما.حتی تمسخرمان هم نمی کند.آنجا هست.در شکوهی بی توصیف.حالا من به تو ثابت کنم که خورشید همان ماه هست  یا ستاره.هیچ فرقی نمی کند.فقط متورم تر می شوم به استدلال خودم.

 

برای گدائی عشق و محبت نزدت می آیم و اندک بظاعتم را طعمه می کنم.چه حیله ها که نمی کنم و دریغ از دریای عشق و مهری که در آن غرقیم.

چون گدایان به کاسه هم طمع می کنیم، سنگ می زنیم و غافلیم از عشق و مهری که پشه ها رو نیز فراموش نکرده است.کجاست دیوانگی و شهامتی که به دور از غوغای این می خواهم آن نمی خواهم ، شکوه مگسی را که بر غذا نشسته ، ببیند.از حیرت اشک بریزد،دیوانه شود، قهقهه ای مست سر دهد.خواب کاسبان آشفته کند.کجاست این دیوانه مست.

پیراهن "من"چه تنگ شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 11:41  توسط خسرو  | 

جنگ ها و رنج ها و حیله ها در سطح اتفاق می افتد.خودخواهی من با خودخواهی تو در جنگ است.حیله من با حیله تو.تدبیر من با تدبیر تو.منطق من با منطق تو.ممکن است نوددرصد حق با خودخواهی من باشد یا با خودخواهی تو.یا پنجاه به پنجاه.فقط عشق است که به عمق می برد.و در عمق هیچ تضاد و تناقض و جنگی نیست.تفاهمی کامل.با امدن عشق نفس،آرزو و خودخواهی براحتی نیست.مثل امدن نور و نبودن تاریکی.بی اعتبار شدن تاریکی در نور.معشوق فقط یک رابط است برای بردن عاشق به حریم یگانگی.معشوق در بام ایستاده است و عاشق در طلب معشوق به بام صعود می کند.و رسالت معشوق تمام شده است.عشق به واسطه معشوق مراتب بسیار دارد.بام با بام متفاوت است.روزی اسباب بازی تو معشوقی بود تمام.همه زندگی تو آن بود.و امروز فقط به آن می خندی.همه ما در جائی عاشق و در جائی معشوق هستیم.خدا عاشق است،خدا معشوق است.خدا عشق است.زندگی عشق است.حتی توهمی که ما در آن زندگی می کنیم عشق است.این را بعد از صعود از این مرحله درک می کنیم.وقتی در حال صعود به قله ای هستی.تماما رنج می بینی.اما وقتی به قله رسیدی.وقتی شکوه خودت را آنجا دیدی.رنج راه را می فهمی.اینکه بی این رنج آن میسر نبود.

 

از اهلی بودن گریزانم.بگذارید وحشی بمانم.یا وحشی وحشی و یا اهلی اهلی.اهل میانه نیستم.بگذارید کرگدن باشم.تنها در میان شما سفر کنم.به آب و دانه اهلم نکنید.شکوه آزادی برایم زیباترین است.دوستی در مقابل دشمنی جان می گیرد.دوستی نمی خواهم .دشمنی هم.بگذارید نخودی زندگی باشم.دست دیوانگیتان را صمیمانه می فشارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 8:26  توسط خسرو  | 

مرسی و درود مرا بابت نظر دندان شکن خود بپذیرید
هیشی واسه گفتن ندارم.یعنی حرفها رو اضافه می دونم.البته اگه حرف می زنم فقط واسه خاطر اینه که بگم منم بلدم .دیدی بچه ها کفش های جق جقه دار میپوشن و چه ذوقی می کنن از راه رفتن.من همونم.حرفهای من هم کفش جق جقه دار منه.
حرفها آواز هستن برای پیدا کردن دوست.
ارتباط ها همیشه از سطح شروع میشه.در واقع دو طرف هم رو محک می زنن با حرفهای خودشون .البته عموما ارتباط ها در سطح متوقف می شه.چرا که علارغم زبانی واحد برای سخن گفتن،هر کس دنیائی از معانی خاص داره که به واژه ها میده.
برا همین یا به جنگ و دعوا می رسن و یا محترمانه دستی برای هم تکون می دن و راهشون را از هم کج می کنن.اما پیش میاد که روابطی از سطح بگذره،و هر چی که به عمق بیشتری میره.نیاز به حرف کمتر میشه.تا جائی که حضوری سرشار و ناب جای همه حرفها رو می گیره.
هدف اصلی همه ارتباط ها رسیدن به عمق و لمس این حضور هست.اتحادی زیبا ،همجوشی هسته ای،دیدار دو رود در هم......و یه چیزهائی تو همین مایه ها
اما برای تجربه این دیدار ناگزیریم هزاران رابطه زائد و یا حتی مسموم رو تجربه کنیم

 

ما در سطح فردیت داریم. و هر چی که به عمق میریم فردیت ما از تراکمش کم میشه.تا جائی که در اعماق کاملا محو میشه.

لمس حضوری که دیگه هویت نداره.تجربه اون با دیگری وجدی رو به آدم میده که تصورش هم ناممکن هست.و فقط میشه تجربش کرد.

بر خلاف همه روابط در سطح که یا سوءتفاهم هست و یا طمع کردن.در اعماق حضوری سرشار از عشق و همدلی تجربه میشه.

همه روابط بیرون ناگزیر شکست و ناکام هستن.حتی مادری که با عشق فرزندش رو در آغوش می گیره،در آینده ای نه چندان دور ناگزیره از فرزندش به واسطه بیماری و مرگ یا نداشتن درک و همدلی جدا بشه،حتی دشمن هم بشن.

عاشقانی رو دیدیم که با تنفر به هم زخم زدن و از هم دور شدن.چرا که آدمی دیگری رو فقط برای تامین خودش میخواد.حتی مادر به واسطه نیازش هست که کودک رو در آغوش میگیره،عاشق جذب خصوصیتی در معشوق میشه.این می تونه یه استارت باشه.یه کلید،یه آغاز و نه بیشتر.آغاز و استارتی برای رفتن به عمق.رفتن به ورای هویت ها ،رسیدن به سرزمینی که هوش می برد.گذشتن از هویت حبابی و غوطه خوردن در اقیانوسی از عشق و آگاهی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 10:48  توسط خسرو  | 

 

تصور کنید فقط برای پنج دقیقه و نه بیشتر همه با صدای بلند فکر کنیم.اوخ اوخ عجب محشری میشه.خنده بازار،بزن بزن.بکش بکش.

 

مگه چیم کمتر از بعضی ها هست که پی نوشت می زارن.

احه (نوعی سرفه)پی نوشت : قبل بازی ظرفیت را شارژ و اشیاه تیز و قابل پرت کردن را از محل بازی خارج نمائید.اگه جرات دارید توصیه های ایمنی را جدی نگیرید

نمونه ای از "مزه "ها را در ظرف نظرخواهی بریزید، 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 8:43  توسط خسرو  | 

دوستان و دشمنانم با رفتار خود"نشانه"هائی هستند تا مرا به "اکنون-اینجا"هدایت  کنند.

این دیوانه کیه که داره مدام با خودش حرف می زنه؟من،تو یا همه!؟

دیشب خوابی دیدم که بسیار واقعی می نمود،و حالابه این بیداری مشکوکم،خیلی.

وقتی محو سکوت می شم،عموما دستپاچه به دستمایه های ذهنم برمی گردم.مثل کودکی که علارغم همه علاقه ای که به آب داره ،با شلطنت و سر و صدا از آب خارج می شه و به طرز مشکوکی بهش نگاه می کنه و یواش یواش دوباره خودش رو به آب می سپاره تا فراری دیگه.

دیگری چقدر ارزش داره ،جز به اندازه نیازی که بهش دارم.چه کسی در درونم هست که بهش نیاز داره و ارزش گذاری می کنه؟

بستگان و نزدیکانمون رو دوست دارم علارغم همه رنج هائی که برای هم داشتیم .واقعا چرا؟

توانمندی هام  دام و زنجیری شدن برای حلق آویز کردن اونهائی که ناگزیر این توانائی هستن.

از نگاه من وحشی بودن یعنی خود بودن ، آزادی را ارزان نفروختن.و اهلی شدن یعنی بنده نیاز یا دیگری شدن.و گاهی اوقات تا مرز روزمرگی اهلی هستم .

هیچ قیدی رو نمی تونم تاب بیارم.حتی اگه اسم مقدسی مثل خدا را با خودش یدک بکشه

پروانه ای که هنوز در تصور کرم بودن پرسه می زند، ببین که با چه زحمتی ،خود را به زمین می کشد.

اهای پروانه که به خاک افتادی ، یه نگاه به بال خودت بنداز.

درسته که پرواز اول سخت ترین پروازه، پس با همه توانت یه حرکت به بالات بده.شک نکن که ارزشش رو داره،کافیه مزه پرواز رو بگیری ،تا از شادی تو پوستت هم نگنجی.نکنه منتظری یه دوست واقعی در لباس دوست یا دشمن تو رو وادار به پرواز کنه.تا بال و پرواز یادت بیاد.

هی تو کرم نیستی،پروانه ای ."نگاه" کن .و روزی که اگر چه دیر با کمک دوست و دشمنت به پروانه بودنت پرواز می کنی.چه ذوقی می کنی.چه نگاه می کنی به بال و پروازت !؟بعید نیست باعثش رو هم  فراموش کنی.

چنان محو پرواز می شوی که پروانه هم نیستی.تو پروازی ،جشنی،آوازی.

چه می توانی کنی با پرنده ای که پرواز را فراموش کرد.مرغی شد خانگی به طمع دانه ای که بی طمع پاشیده نمی شود.

کدام ماهیگر عاشق ماهی بود.بیچاره ماهی که دل به طعمه ای آماده داد.راحت طلبی آفت کمی نیست.

به من بگو وقتی خودت را به هنر می آرائی و در مجلسی می شوی.چه می کنی.می بینی.جز عرضه خودت با قوائدی که بر تو تحمیل شد.چه می کنی.بازاری از عرضه مستقیم آنچه داریم برای اثبات خود به خود و دیگری.

حدود روابط را چه کسی تعیین می کند.عرف چگونه شکل می گیرد و تغییر می کند.

عادت ها زندان ما شدند.شناخته هائی که به آنها چنگ انداخته ام،با آنها هویت گرفته ام.روزی که با هوشیار شدن به اینها دیوار توهمی این زندان فرو بریزد.بالهایم را حس می کنم.پروازی را که بی هیچ تلاشی تا اوج می بردم.امنیت زندان دروغین است.چه گواهی برتر از بی قراریم.چشم به ناکجا دوختنم.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 11:7  توسط خسرو  | 

تو آزادي هر چقدر كه مي خواهي از من تعريف كني.آنهم پشت تريبون،از رسانه ها هم مي تواني استفاده كني،تعداد "به به" ها هم به اختيار خودت !حالا برو حالشو ببر،بازهم  بگو من بدم،رو كه نيست كه.

 

من عيب هاي تو را با شوخي يا نفرت مي شمارم،تو هم همين كار را بكن،براي به گند كشيدن زندگي راهي بهتر از اين سراغ داري،فقط پيشنهاد بده ،شلوغش نكن.

 

مثل زالو خونت را مي مكم ،انگار خبر نداري مي خواهم بانك خون افتتاح كنم.خبر خوش آنكه استفاده از اين بانك رايگان است.

 

همه با هم برابر هستيم يعني هر كس در حد توانش مسخره مي كند، سوءاستفاده مي كند.تو هم كه عادت كرده اي فقط اعتراض كني كه .

 

اگر مورچه بودم مورچه خوار وحشي ترين موجود زندگي بود و حالا شمائي كه چنگ انداخته ايد به زندگي من.و اگر مورچه خوار بودم تنها به حقم  از زندگي راضيم ، چيزي بيشتر از حقم نمي خواهم.

 

نگران نباش وقتي بميري برايم بسيار عزيز مي شوي.برايت اشك ها مي ريزم.جامه ها مي درم،نگران رفتار امروزم نباش.صبر داشته باش.فردا روشن است.

 

نگاه كن همه بيمار مي شوند.،همه رنج مي برند.پس گله نكن.اين تقدير ماست.خدا به بعضي ها مي دهد و به بعضي ها نمي دهد.سهم تو هم برده بودن شد.لبخند بزن،آفرين.بهشت را براي تو دارند مي سازند.

 

اگر تملق بد است چرا پس همه مي گويند.پس تملق بد نيست.شايد فقط اسمش كمي بد باشد.

 

اگر شهر خراب شد به من چه ،من فقط خواستم خانه ام را درست كنم.اين حق من است.ببين همه دارند خانه خودشان را درست مي كنند.

اين همه گوسفند اينجاست ،تو فقط مرا ديدي،اينهمه "به به"مي كنند،و تو انگار فقط صداي منو شنيدي.برو جلو بزار باد بياد.دو تا كتاب خوند فكر مي كنه پيغمبر شد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 10:26  توسط خسرو  | 

خیلی خرابم.وچه زود خراب می شم.ادعاهام چه زود منو رها می کنن.از این خسروی مدعی که هر چیزی رو دستاویز فرارش می کنه،خسته ام. ازهمه  اویزون شدنهام خسته ام. اهای جماعت در مشکل دار بودنم شک ندارم.در دیوانه بودن،دمدمی بودن،از اینکه نمی دونم چیم و دنبال چی ،خسته ام.از ترحم خسته ام.از باج هائی که دادم ،گرفتم خسته ام.از خسرو بودن خسته ام.از نقاب هام خسته ام. از سکوتی که ناگزیرش شدم،خسته ام.از همه حیله هائی بیهوده ای که کردم ،خسته ام.ای جماعت از شما هم خسته ام.از دروغ گفتن ها خسته ام.از ترسی که تحمیل شهامتم شده،خسته ام.

وقتی نگاه می کنم که چه تنهام حتی در جمع نزدیکترین دوستانم.وقتی برای ارتباط برقرار کردن با نزدیکترین کسی که اعتراف می کنم ندارم.مجبورم نقاب بزنم.چطور می تونم بخندم.در تنهایم مشکلی ندارم.ولی اخه مگه قرار نیست اجتماعی باشم.دارم اونهائی که زاهد شدن رو به نوع خودم می فهمم .احساس می کنم بهترین کار برای من زاهد شدن هست.در غار پنهان شدن.این بهتر از نقاب زدن.بهتر از بحث کردنه.بهتر از قایم شدن در جمع هست.

وقتی نگاه می کنم که چطور داریم سر خودمون و هم کلاه می زاریم.بیچاره کسی که دیگه نتونه کلاه بزاره.خصوصا سرخودش.

وقتی تفکیک جنسیتی می شیم.و به هزار بهانه دنبال توجه می گردیم.وقتی به اسم عشق و محبت به هم افسار می زنیم.هم رو عذاب می دیم.وقتی تنها دلخوشی ما گوش کردن به موسیقی و شعر با حسرت و سر تکون دادن هست.وقتی دوستی رو باید با حیله  نگه داریم.وقتی منتظر یه مجلس جشن یا حتی عزا میشیم تا این نماشیگاه ها رو برای عرضه که چه عرض کنم برای دل آب انداختن هم استفاده کنیم.هرگز هم از خودمون نمی پرسیم چرا اینقدر لباس عوض می کنیم.خونه عوض می کنیم.وسایل و تزئینات رو عوض می کنیم.با همه اینها چرا دلهامون نمی خنده،انگار من مال این زندگی نیستم.شاید اشتباهی اینجا و حالا به زندگی اومدم.خدا هم با همه دبدبه و نظمش اشتباه کرد.فراموش کرد برای من یه همدم ،یه دوست یه کسی که بتونم تو نگاهش آروم بشم و مجبور نباشم بهش باج بدم.

کجاست دیوانه ای که زنجیرم کنه.کجاست معشوقی که همه ادعاهای بزرگ و کوچیکم رو به پاش بریزم، نه من بریزم که اون با نگاهی بگیره،کجاست زنجیری که منو از این آزادی دروغین نجات بده.کجاست بتی ،تا آئین بت پرستی رو تازه کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 13:42  توسط خسرو  | 

"لحظه" ابديتيست ناتمام./جستنش به تقويم و تاريخ/ ديروز و فردا / عاشقانه كه هيچ ،عاقلانه نيست./ جشن اينجاست،اكنون./ ديروز هرگز نبوده جز خواب./ فردا حسرت ديروزيست ناكام.

 

جشن يعني غرق خود بودن/

 

دريائي پس اين بركه خشك ، به انتظاراست./رويش معجزه از محال/زمستان آبستن بهار است.

 

جشن حضور را،چگونه مي شود/ ديوانه و مست نشد./ نخنديد به گل، خار، زندگي

 

هشدار،كه جاده ها لغزندست / دوستي به شرط ، دشمني هم/ چه خونها كه نريخت دوست / چه خنده ها كه نكرد دشمن / كاسه ها در هم شد/.دشمن دوست ،دوست دشمن شد/ چه خوب كه اين كابوس / به عشق ، بيداري همدم شد./

 

 

زيباترين ديدار زندگي / چه صبورانه نشست./ در پس بازي فتح / اين قله هاي دروغ را

 

حرفها چه بي رنگ مي شود به حضورت / اي عشق

 

چه پرسه كه نزد دل ،اينجا./ چه خنده ها كه نكرد بت ،آنجا

 

بگذار بگويم كه ديدارت  در عشق / آخرين اتفاق است/ زيباترين هم/ چنان كه سرريز مي شوي / و سراسيمه مي بخشي ،عشق را،مهر را/ و لبخندي كه ، بي مخاطب مي دود/ تا انتهاي باغ و جود / زندگي مست مي شود از عطري كه مي زني/ شعله كه مي دهي ، به عاريت / تشنه عشق را،مهررا/ تا سفر كنند به خود./ آري ، شكوفه هاي تو آغازي تازه از فصل بخشايش است.

 

فريب مي دهم،مي خورم به خنده/گرسنگي و نخوردن / اين چه حرف محال است .

 

نرخ فريبم ، بالا رفته است./ كار، از خنده توهم گذشت./ حيله اي تازه اغاز كن/ تا خنده اي زلال و بكر/ همبازيت مي مانم.

 

باج نمي دهم ،نمي خواهم / بيا سادگي را،عشق را / بازي كنيم با هم .

 

سفرجادوئيم را به بازي عشق / تو آغازي/غايتم زندگيست./ با تناقض هائي بكر/ كه هر لحظه مي زايد/ چه تلاش ها كه نكردم وعشق / كم داشت فقط پازل درهم من

 

مهربانيم دروغ ، بود نمي دانستي./طعمه اي براي صيد مهرباني تو/ افسوس نمي دانستم ، كه بيهوده دروغ مي گويم.

 

غرق لذتي شدم ناتمام/ تا بضاعت اندكم / خرج عشق كردم

 

من ،تو،ما،همه هيچ مي شويم/همه

 

جز طمع چه مي توانم كرد/ ناكام مي شوم هر بار/جز تلاش،تشنگي كه مضاعف مي شود هر دم/چه دارد سراب/ رويش بهار از دل زمستان است.

 

ترس چه رام كرده است / اين شهامت مفلوك را/ زندگي زجه مي زند/ نگاه كن ناكام در هراس/ بيدار مي شود گنگي  از كابوس خواب

 

عشق به "حضور"خوانده است مرا/ به اكنون،اينجا

 

به آغوش عشق چه مست / ديوانه مي خندم./چنين كه نگاه مي كني./ سربه ديوار نكوبي /هشدار

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 17:51  توسط خسرو  | 

ازت عصبانيم .مي دوني چرا.چون خودت رو ازعشق و زندگي محروم كردي.دليل اين كار اگر چه اصلا مهم نيست.ولي خودت مي دوني در مقابله با عرف و باورهائي كه بهت تحميل شد،كم اوردي.عشق رو رها كردي و چسبيدي به پوست پياز.چطور مي توني مريض نباشي.كسي كه با زندگي،با دلش، با طبيعت بجنگه .براي توهمي كه فقط مي تونه احمق ها رو بخندونه و بگريونه،زندگي و عشقش رو قرباني كنه.چطور مي تونه سالم باشه.وقتي به فرمان ذهن مكارش بايد بخنده و يا وانمود كنه ناراحته، وقتي دلش رو لگد كنه، چطور مريض نشه.همه زندگي مريضه .همه آدم ها مريضن و اينو هر نگاه هوشياري مي تونه از حرف و حديث هاشون بفهمه.

اما تو مي دوني چه گوهري رو به مفت فروختي.خيلي ها اينو نمي دونن .بهشت رو نديدن.تجربه نكردن.پس رنج كمتري مي برن .فقط گم هستن.فقط مي دونن يه چيز كم دارن.همه چي هست.خونه ،ماشين،تنوع  از همه رقم،ولي باز يه چيزي كمه و تو مي دوني چي كمه، چون تجربش كردي.حالا هم بايد بجنگي با اونهائي كه باور و عرف رو فداي زندگي و عشق مي كنن.تا كارهات توجيه بشه.

با احساس حرف مي زني شعر مي گي و فكر مي كنم همه شاعر ها حداقل آدم هاي ترسو و محافظه كاري بودن.نشستن در خيال براشون راحت ترين كاره، گفتن عقده ها به اسم شعر و عرفان راحت ترين كار هست.تازه كلي به به و چه چه تحويل مي گيرن.اما چه سود كه اينها دل رو تسكين نمي ده.زيباترين حرفها براي دل عاشق و تنها ، پشيزي ارزش نداره.اون فقط عشق رو مي خواد.تجربه عشق رو .نه هيچ ياوره ديگه اي رو.

اما ذهن هاي ترسو با كلمات قانع هستن.كلماتي كه فقط حاوي گذشته اي ناكام هستن،نشخوارش ذهن رو تسكين ميده،اما هيچ مسكني علاج نبود و نيست.براي همين كلكسيون بيماري هاي جسمي و روحي مي شن.

 

جنگيدن با سنت سخته.جنگيدن به عرف و باورهاي حاكم سخته.شهامت عظيمي مي خواد.همون شهامتي كه باهاش به دنيا اومديم.شهامتي كودكانه.ببين كودكان باورها رو چطور بازي مي كنن.حتي خداي مقدسي رو كه توي ذهن ترسومون  نشونديم زير سوال مي برن و ما دعوتشون مي كنيم به احمق بودن،به پذيرش اراجيفي كه اگه صادقانه نگاه كنيم خودمون هم ازش چيزي نفهميديم.ولي اين تنها چيزي هست كه داريم .پس بهش مي چسبيم و براي اينكه به خودمون ثابت كنيم كارمون درسته ،ديگران رو هم با تائيد و تهديد وادار به پذيرش مي كنيم.و كودكان بيچار چه سم هائي رو مي خورن.و تعجب مي كنيم كه چرا معصوميتشون رفت.نگاهشون زلال نيست ديگه.به هوش ما بايد خنديد،نه با تاسف بايد گريست.

خيلي ها چنان به باورها چسبيدن كه چيزي جز باور نيستن.اينها باني ها و مبلغين زشت باورها هستن.طبل هاي توخالي كه صداشون زندگي رو زخمي مي كنه.

و اگه سنگ تجربه  خوندن كتابي نه از اون دست كه بايد بخونن و يا حادثه اي شيشه باور هاشون بشكنه ، در توجيه و زير سوال بردن تجربه مهارت كافي دارن.و تجربه از زير سوال رفتن ابائي نداره.و باورهاي شكسته ناگزير فرو ريختن هستن.سايه در حضور خورشيد هيچ وجودي نداره.

ذهن هائي كه خوابشون خيلي سنگين نشده توي باور ها ،با ديدن تجربه ها فرصت تكرارش رو بيشتر مي كنن.و كم كم قدم به بيداري  و زندگي مي زارن.و چطور مي تونن بعد تجربه عشق و زندگي سر به باور ها خم كنن.

 

و عشق بزرگترين سنت شكن هست.بزرگترين باور شكن.عشق تجربه محال هست.رسوائي اولين شرط عشق هست.شيدائي اولين شرط هست.سر در پاي معشوق گذاشتن اولين هست.همه اينها يكي بيشتر نيست.فرا رفتن از خود .در برابر آئينه قرار گرفتن.تماميت خود را در معشوق ديدن.هزار لاف به نگاهي باختن.بتي ساختن،پرستيدن.

معشوق سنگي هست كه ما شيشه منيت هامون را بهش بشكنيم.بدون معشوق ما يه مشت صورتك هستيم.نقاب هائي بيچاره.و عشق معشوق رو به كمك ما مي فرسته.مي دونه كه ما بدون اون هيچ شانسي براي پيروزي براين صورتك ها نداريم.عشق سالار نيازها هست.عشق يه درگاه براي تجربه حضوري متفاوت هست.عشق به كمك معشوق يه قتل زيبا مي كنه.معشوق يه شوك ناگهاني هست.چه دست و پائي مي زنم براي بيانش.نه عزيزم غذا رو فقط بايد خورد.با نوشتنش رو كاغذ،با شناسائي كارشناسانه غذا حتي زره اي نمي شه سيري رو تجربه كرد.و عشق كمتر از غذا نيست.

بدون تجربه عشق ما براي خودمون كسي هستيم .ادعاهاي ما از لابلاي شكسته نفسي هاي ما بيرون مي زنه.سرمون از باد سنگينه.و عشق چه معجزه اي مي كنه.

عشق رو ما نمي تونيم دعوت كنيم.كيه كه واله عشق نباشه.پس واسه چي موسيقي گوش مي كنيم ،ترانه مي خونيم و سر تكون مي ديم.دلمون براي تجربه عشق پر مي زنه.اما سر خيلي سنگينه.نمي زاره.سنگ عشق مفته فقط بايد سرت رو بياري جلو.بقيه با عشق.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 17:53  توسط خسرو  |