تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

در من چه کیست که  می داند؟کیست که عاشق است؟چه کسی در جستجوست مدام؟چه کسی در من بی قرار توست؟چه می کنی با من؟دیدنت چه به روز من آورد،می دانی؟من می میرم ،به راحتی می میرم.تنها هنر تو کشتن من است و من برای این مردن چه دست و پاها که نزدم.کجا بودی قاتل زیبای من، دژهوشربای من تو کجا بودی،اگر بدانی که چه بادیه هائی را به شوق دیدارت قدم زدم.

چه می دانی معشوق کیست.هنرش چیست.معشوق مرگی زیباست.هنر معشوق کشتن عاشق است.کشتن عاشقی که به دروغ لاف بودن می زد.عاشق وقتی معشوق را می بیند.دچار سکته می شود.برای یک لحظه ناتمام شوکی عجیب تمام بودنش را می لرزاند.برای لحظه ای که کسی نمی داند چقدر طول می کشد.برق زندگی عاشق قطع می شود.جستجو پایان می گیرد.عاشق قدم به وای نیستی می گذارد.معشوق عاشق را با بعد دیگری از بودن آشنا می کند.عاشق به واسطه معشوق به دیگر سو سفر می کند.و این است که عاشق دیوانه می شود.شیدا می شود.همه دانش دنیا،همه داشته های دنیا برای عاشق به تار موئی از معشوق برابر نمی شود.جان دادن برای عاشق از آب خوردن راحت تر می شود.به اشاره ای از معشوق ،عاشق بی قرار می شود.دست می افشاند پای می کوبد.عاشق در معشوق حیاتی دیده است که عاقل را از آن خبری نیست.عاقل فقط پوست می بیند و عاشق جان.

معشوق مامور است تا عاشق را به وادی جان ببرد.بعید نیست که معشوق از هنر خود آگاه نباشد.این جان عاشق است که معشوق می تراشد.

اینهمه سرگشتگی برای رسیدن به دولت عشق است.برای رسیدن به وادی جان .

به بزم عشق بیا،خودت را مستعد عشق کن.تا صبا مبتلایت کند.در کوی عشق سخن از من نیست.آنجا همه اوست.معشوق سلطان اول و آخر است.جان به نگاهی بباز.تا معنای زندگی ببینی.

عاشق نمی تواند جنایت کند.عاشق نمی تواند دروغ بگوید.عاشق منی ندارد.هر چه عاشق تر شوی.خالص تر می شوی.پاکباز تر.بی من تر.به عشق مبتلا تر.

عاشقی هنر خود ندیدن است.همه او دیدن.همه او شدن.عاشق بی اختیار خود را قربانی معشوق می کند.نگاه معشوق بادیست که شعله حقیر خودخواهی عاشق را می کشد.عاشق بنده ایست.

اه قیل و قال بگذار.قیل و قال یعنی معشوق نیست.یعنی عشق نیست.یعنی عاشق به دریوزه افتاده.معنا فرض است برای عاشق.توصیف حال یعنی چه.عاشق چه خبر از خود دارد.که توصیف کند.توصیف یعنی لاف بیهوده.

عاشق بی رخ معشوق ، اسپند می شود بر آتش . دل به توصیف می بندد.وصف معشوق می کند در فراق.در وصال کی مجال حرف دارد.در وصال عاشقی نیست خود.خود همه معشوق است .

برای دوست و دشمن عاشقی طلب کن ،چه عاشقی چنان درد و لذتی دارد که سخت ترین دوست و دشمن را سزاست.

زندگی بی عشق بطالت است تمام.دویدنی بی حاصل.حسرتی مدام.

عشق تو را به جشنی می برد،کی شناسی تو دست از پای خود از هم،آنجا همه اوست.تو به تمامی اومی شوی، بودنی در نبودن.نبودنی در بودن.طرفه معجونیست عشق بی توصیف.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 17:17  توسط خسرو  | 

از سلام گفتن خوشم نمی یاد

از خداحافظی کردن هم

بچه ها مگه مثل ما سلام می گن،خداحافظی می کنن

لبخندشون سلام هست

لبخندشون خداحافظی

بازیشون رو با این حرفهای تکراری خراب نمی کنن

قبول که شهامت اونها رو ندارم.

صراحت بیانشون رو ندارم

دلیل نمی شه کاری رو که می تونم هم ازشون یاد نگیرم.

با زبون و بی زبون به هم می گن خوش تا بعد

می تونید منو یه بچه ببینید

بچه ای که خیلی از رفتارهای اصیلش رو گم کرده

و داره پیداشون می کنه.

با قانون آدم بزرگ ها به خیلی ها بدهکارم و با یه لبخند از همه طلبگارهام عذر می خوام

دست همه رو صمیمانه می فشارم

 

گاهی تصور می کنم با همه ادعاهام فردیت افراد رو رعایت نکردم.

به خودم قول می دم که بیشتر مواظب باشم.

 

قبلا هم گفتم حرفهای من درد و رنج منه.و مخاطب اولش خودم.دوست ندارم رو سرنوشت کسی تاثیر بزارم.مگر خودش بخواد.اگه واقعا از حرفهام حس خوبی ندارید.لطفا برید

گاهی این حس رو پیدا می کنم که کامنت هائی که می زارم و می زارین فقط یه بده بستون هست.از این معامله کردن هم دل خوشی ندارم.

حرف دلتون رو بزنید

که من هم راحت تر حرف دلم رو بزنم.

حرفهای من تحت تاثیر شناخت و آگاهی من از زندگی هست.من از دریافت های خودم حرف می زنم.از تجربه های بودنم .دوست دارم شما هم از خودتون بگید.

 

زیباترین لذت وهنر زندگی زیرهاله ای از ابهام و گناه پنهان مونده.

ما زندانی هائی هستیم که به تزئین زندان دل بستیم.هوای آزادی نداریم.

دو روز زندگی در آزادی زیباتر از یک عمر زندگی در زندان هست

زندانی از جنس توهم

رنج من تنهائی

نیازم دیدن دوست

آنقدر که زندگیم دوست بشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 9:0  توسط خسرو  | 

واي چه بر سرم آمده ،چه بر من مي رود كه خوابگردي شدم بهت زده،وحشت مي كنم گاهي

و گاه مي خندم بيخود،ديوانه،مست.

خيره مانده ام به آنكه مي نگرد در من،به آنكه در من خودخواست ،مدعي،به آنكه در من رنج مي برد و لذت جستجو مي كند مدام.به آنكه خسته نمي شود از بازي.به آنكه در لذت خيره مي شود،ناكام سرخورده اش مي كند.

به آنكه پرسه مي زند هر سو،مي آويزد به هر چيز،هر كس،دوست،دشمن.

آخ ،چه دوست دارم كه شهامت ياريم كند،زنجير بگسلم ازپاي ديوانه ام، عقل را،حيله را،نقاب را ،عادت و روزمرگي را ،قرباني كنم به پاش.

آخ كه چه  دلتنگم، دلتنگ ديوانگيم،كه  خجول مانده ،بي شهامت ،دلتنگ مستيم،آنگونه كه "بنشناسم من خويش ز بيگانه"

دلتنگ كسي كه افتادنم را به وادي اين جنون بهانه شود، پيراهن مصلحت هايم بسي كهنه ،بسي تنگ است و من بسي بي تاب،بهانه هايم را نمي بيني،بي قراريهايم را.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 11:49  توسط خسرو  | 

مشكل ازسراب هائي كه حتي صداي آب را هم بلدند، ازمرغ همسايه كه بي جهت غاز شد، و ما كه بيهوده تلاش مي كنيم او را همچنان مرغ ببينيم،دريغ از شهامتي كه نيست.و زنجيري كه هست خيالي.و ما كه بسته شديم سخت.

بايد و نبايد زنجيرند و عشق درز زنجير ناله مي كند،مي ميرد و ما فقط تعجب مي كنيم و به سرنوشت نفرين.چه بر سر هوش آمده است.

زندگي  مي تواند  رقص و آوازي  باشد در عشق و تكراري شده است كسل كننده،پرسه مي زنيم روزمرگي را و عادت را و آرزو را نشخوار،حسرت را نشخوار، و مقصر ديگريست .

زنجير بردگي را با نشستن در عادت و جهل خود بر گردن مگيريم و از ظلم ناله مي كنيم .از ظالمي كه با جهل خود پرورديم.چه بر سر هوش ما آمده است.

سرمان را به سنگ جهل و عادت مي شكنيم و به نفرين بسنده مي كنيم ،هوش ما كجاست.

مي گوئيم زيبائي ملاك نيست ،اما خود را به هر شكل و قيمتي  مي آرائيم تا كاسه گدائي ما خالي از توجه نماند.به هوش مابايد آفرين گفت.

دروغ را مي پذيريم،مي گوئيم حتي،اما با توجيح هاي عالمانه.

يكي به من بگويد چه كسي از زيبائي ،از كمال ،از عشق

بت مي سازيم از هم ومي شكنيم،پنهان و آشكار .تنها هنري كه داريم.

پذيرش آنچه هست ،

ديگران با حرفها و رفتار و انتظارات خود مي خواهند شهامت ما را ،آگاهي ما را ،تونائي ما را،هوش ما را محك بزنند،كه مي زنند.و عجيب هوشي داريم.

همه آرزوها و حسرت ها بي پايه و اساس هستند.اهميت آنها فقط براي اين است كه از آنها محروم مانديم.براي همين است كه هر كس آرزو و حسرتي خاص دارد.شايد حتي حسرت ها و آرزوهاي ديگري بچه گانه و خنده دار هم جلوه كند.كه مي كند.و ما همواره در زنداني كه از آرزوها و حسرت ها ساختيم زنداني مي مانيم.همواره اين زندان را آب و جاور مي كنيم.تزئين مي كنيم.انتظار معجزه اي محال براي تامين اينها ما را به فردا مي برد.فردائي دروغين.

از زندگي سير نمي شويم.چرا كه هرگز زندگي نكرده ايم.حكم گرسنه اي را داريم كه تنها دغدغه اش غذائيست كه از آن محروم مانده.

مرگ زشت شده است.مرگ نفرين شده است.چرا كه مرگ يعني پايان انتظاري دروغين .مرگ چاله ايست كه بايد آرزوها و حسرت ها را در آن دفن كنيم.مي توانست زيبا باشد.مي تواند زيبا و افسونگر باشد.مي تواند سر خوردن به رازي بكر باشد.ديدن روي ديگر زندگي.مي تواند پايان رود و آغاز دريا باشد.تنها اگر در حسرت و آرزو نمانيم.

همه عمر در حسرت ديداري ، آشفتگي و حيرت را پرسه زدم  و تنها آنگاه كه جستجو افتادم محو زيبائي شدم

 

گاهي سكوتم معجوني مي شود از مستي، بهت و ناتواني.

 

باختن لازم ترين است.گريزي از باختن نيست.ما مي بازيم،اما چون گدايان،چون خسيس ها كه زندگي از لابلاي انگشتان حرص لهيده بيرون زند.

مي توان در عشق باخت.همه توهم را .توهم داشتن،دانستن.

مي توان پاي ميز غماري عاشقانه نشست.زيبا باخت.زيبا برد.هوش را باخت،حيرت را برد،دروغ را باخت،عشق را برد.دانگي را باخت،خرمني را برد.عقل را باخت،ديوانگي را برد.عشق را برد.مستي را ،شوق را ،شور را برد.

 

تغيير  ديگران رنجي بيهوده است ،پذيرش و تغيير خود هنر.

دانه بودن را بپذيريم و در سفري جادوئي مرگ را  زيبا تجربه كنيم و خرمني شويم هوش ربا

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 11:7  توسط خسرو  |