تعریف کردن نه که مشکلی ایجاد نمی کنه،بلکه کلی هم برات پون مثبت میاره.متقابلا تو هم خیلی فهمیده میشی.که تونستی استعدادش رو کشف کنی.اما وقتی بگی این کارت به این دلیل به اون دلیل درست نیست.میشی یه آدم خودخواه و مغرور.برای همینه که چابلوسی بیداد می کنه.اونچه بر زبون میاد با اونچه تو ذهن داریم.کلی فاصله داره.ولی چه می شه کرد.زندگیه دیگه.
ادعا خیلی زیاده ،اقا من هر روز کتاب می خرم،هر روز کتاب می خونم.خوب خیر ببینی.چه بدردت خورد این خریدن و خوندن.وقتی تو همون عادت های گذشته زندگی می کنی.ذهنت بزرگترین کتابخونه دنیا باشه.فقط خودت رو به زحمت انداختی.نیازی هم به اینهمه خوندن نیست.کافیه به یک هزارم دونسته هات عمل کنی.خیلی وقته ها دانسته ها سم هستن.خوشحال نباش که زیاد خوندی.انگار سم بیشتری خوردی.این نیست که هر کتابی چون چاپی هست.چون تیراژ بالا هست.پس کتاب مفیدیه.قبل از خریدن ببین از کتاب چی می خوای.اگه همونی هست که تو نیاز داری بخر و بخون و عمل کن.پز کتاب داشتن و خریدن و هدیه دادن گرسنگی روح رو علاجی نیست.
مسئولانه زندگی کردن هنره،هوشیار بودن هنره.به دلخواه زندگی کردن هنره.طوری زندگی کنی که نه اخلاق و قانون دلت رو راضی کنه.واقعیت اینه که ما زندگی رو گم کردیم.برای تامین زیاده خواهی خودمون زندگی رو نابود می کنیم.مهم نیست سر چه کاری هستیم.هر کاری رو باید مسئولانه انجام بدیم.البته مشکل به یه نفر حل نمیشه.البته جامعه دچار بحران هست.البته شایسته سالاری فقط یه شعاره.اما یادمون باشه که قدرت رو ما به اونهائی که به دروغ در پست ها هستن می دیم.البته اونها هم مثل ما گمراه هستن و فکر می کنن همینکه گلیم خودشون رو طلائی از آب بیرون بکشن مشکلشون حله.البته اونها کمتر از ما بیمار و مشکل دار نیستن.ولی هر کس مسئول از خودش و پیرامون خودش شروع کنه.
نیت خیر خوبه،ولی بهتر،مهم تر و موثرترش عمل هست.خیلی از ما ممکنه نیت خوبی داشته باشیم.اما عملمون بسیار مخربه.عینه همون خاله خرسه.
من کیم،چرا از بعضی چیزها،آدم ها خوشم میاد و از بعضی ها بدم میاد.من کیممن کیممنکیم.
چرا جذب زیبائی و کمال میشم.چه چیزی،کسی در من جذب و دفع میشه.دست و پا و صورت من عامل چه کسی و چه چیزی هست.
و چه سخته زندگی در میون سایه هائی که تو عادت ها غلت می زنن.هر لحظه زخمی نیازی هستم که پاسخی براش ندارم.چه کسی یه دیوانه باری به هر جهت رو همبازی خودش می خواد.منی که اومدن و رفتنم بی بنیاده.
کاش کسی بود که برای زندگیش تبصره و قانون نداشت.چه سخته تنهائی در جمع،چه سخته بی همزبونی،بی همدلی،بی همبازی.چقدر دلم برای یه سری همبازی بی قائده و قانون تنگه.برای همبازیهائی که تابع دلشون هستن.
برای چه دوستم داری؟برای چه از من متنفری؟جز برای تامین نیازهای خودت؟این خود تو کجاست؟خودی که چون ابر در گذر است.سفید و سیاه می شود.می خندد در حالی که از گریه چندان دور نیست.
هیچ "خود"ی را دوست ندارم.و اولش "خود"خسرو را.تعهدم به خسرو در حد تامین نیازهای طبیعی و زیبائیست که همه داریم.نه حتی کمی بیشتر.خسرو هر لحظه بیشتر می میرد.چگونه وصف لذت حضور را در غیاب خسرو برایت بگویم.تا خود بمیری و ببینی.
تا عشق و دوست داشتن دیگری برای تامین "خود"ت باشد.دشمنی و نفرت دور نیست.خوب نگاه کن فرزندت را،همسرت را،پدر،مادر و یا دوستت را چرا و چقدر دوست داری.چرا یکی را بیشتر از دیگری می خواهی.این دوست داشتن شرطی ضروریست اما هوشیار شدن بر این دوست داشتن ها و دشمنی ها نگاه متفاوتی را به تو هدیه می کند. که شادیش از وصف خارج است.شادیش بی علت است.یک شادی عظیم و بیخودی.خودت را غرق در دریای شادی و عشق و شور و مستی می بینی.همه زندگی برایت یکپارچه می شود.دوست و دشمن یکی می شوند.آنکه تا دمی پیش دشمنت بود.می تواند صمیمانه ترین ابزاز عشقت را سهیم شود.آنقدر صمیمانه که به معشوق عشق می ورزی.و این فقط می تواند تجربه شود.
اخ چه بگویم از وقتی که گذینش را رها می کنی.بی خود می شوی.بی علت می شوی.مثل نفس کشیدنت بی دلیل.بی خود.نیستی و هستی.نفسی بی خود می آید و می رود.و تو نه ذهن ،نه دانسته و داشته ،که فقط هستی.و می خندی به کابوسی که فقط خاطره ای بیش نیست.خاطره ای محو.به رویاها و کابوس ها تماما می خندی.به همه داشته ها و دانسته هایت.از زشت و زیبا.که زشت و زیبایش توهمی بیش نبود،نیست.
رسیدن به این نگاه سهم هر توهمیست و ما خارج از این نگاه زلال چه هستیم جز توهم.کافیست این نگاه،این مستی بی وصف یکبار توهم"تو"را غرق خود کند.دیگر توهم هیچ داشتن و دانستنی به بندت نمی کشد.
زندگی می تواند بازی زیبائی باشد بی "من"همه دردسرها مال "من"است.هیچ "من"ی عشق را نمی شناسد.هوشیاری را نمی شناسد.زمانی عشق و هوشیاری هست که "من"نیست.تجربه این بازی در عشق و هوشیاری بی دخالت "من"اگر بدانی چه محشریست.شاه و گدا محتاج همین تجربه اند.چه کسی مست نمی شود برای خلاص از این "من".مست دانسته ها می شویم،مست داشته ها می شویم،مست بردن ها،باختن ها،مقایسه ها،تا لذتی حقیر و آلوده را تجربه کنیم.اگر بدانیم لذت فقط خوردن این شوراب نیست.اگر بدانیم سوای این حباب "من" چه شکوه و لذت و عظمتی نشسته است.چگونه تاب حماقت را می آوریم.چگونه چنگ می زنیم به اینها.اینجا مرگی زیبا،زندگی سحرآمیزی را در خود هدیه دارد.کافیست چشم بگشائیم.تا خود را از قبل غرق آنچه در وهم ناید شویم.
ذهن هرکدام از ما ها در زمان تولد خالی از هر دانسته ای بود،هست.هر کدام از ما آدم ها وابسته محیطی می شویم که در آن متولد و رشد کرده و می کنیم.کافیست خود را جای هر کس دیگری در جای جای زمین بگذاریم.قطعا او می شدیم.چه کسی پدر و مادرش را به دلخواه انتخاب کرد.پس نمی توان به آنچه هستیم،فخر کنیم،یا ملول باشیم.آنچه هستیم تنها نقابیست که بر چهره وجودی بیچهره و زلال کشیده شده است.آن وجود بی چهره خداست،حقیقت است،زندگیست در اوج شکوه و زیبائی.همه کار ما انداختن این نقاب است.رسیدن به اصل.رسیدن به بیچهره گی .ما هیچ دانسته ای نیستیم.دانسته های ما در گذر زمان تغییر می کنند.درک و دریافت ما همواره متغیر بوده و هست.ما ابری همواره در گذر هستیم.از دشت ها و کوه ها می گذریم.ما کوه نیستیم.دشت هم.درک هویت ابری ما چشم ما را به زلال آسمان باز می کند.به زندگی ،آنگونه که هست.
هر گونه جزم اندیشی زشت و رنج آور است.گلها هیچ جزمیتی ندارند.علف ها هم.درختان هم.حیوانات هم.ما هم نداریم وقتی هوشیار باشیم.وقتی هوشیار شویم.دیگر نیستیم.ما وجودی بی حد و مرز هستیم.وقتی هویت خود را بی قضاوت نگاه می کنیم.و توهم ها را یکی یکی نفی می کنیم.وقتی می بینیم که دانسته نیستیم،داشته نیستیم،رقابت نیستیم،زشت نیستیم،زیبا نیستیم، ما دغدغه هایمان نیستیم.ما ذهن بیقرارمان نیستیم.ما هر چه که به دروغ تصور می کردیم،هستیم، نیستیم.در آخر همه این نیستیم ها هیچی باشکوه،همه هستیم.وقتی هوشیار شدیم که حباب نیستیم،دریا هستیم.و این درک و دریافت چگونه می تواند به کلام آید.این لحظه آزادی و آگاهی و عشق قابل بیان نیست.کویری که دریا می شود.هیچی که همه می شود.بنده ای که خدا می شود.
اخ دوست من درگیر روابطت نباش.زندانیش نشو.قیدها را یکی یکی باز کن.ببین که بی این قیدها هم می توانی زندگی کنی.راحت تر.زیباتر.بازیگوشتر.با نشاطتر.مست تر.دیوانه تر.هیچ تر.و دیگر کی تن به قید می سپاری.تو کور نیستی.عصایت را بینداز.تو افلیج نیستی.آنچه ناممکن می دانستی.ببین که چه ممکن زیبائیست.خودت را از آن دریغ نکن.درب زندان همواره باز بوده،هست.بیا بیرون.بیا به زندگی،زندان دورغی بود که باور کردی،بخند به باورهای دروغت بخند.برقص و بخند.آواز بخوان و بخند.دیوانگی کن از این شکوه آزادی و بخند.بگذار زندگی از جشن حضور تو مست تر شود.زندگی منتظر حضور توست.برای همین حضور اینجائی.کار دیگری نیست.تو کارگر نیستی.سرباز نیستی.زندگی جنگ نیست.جشن است.
من تشنه ام ،گرسنه ام،مثل تو.گرسنه و تشنه زندگی،بازی،تو خارج از هویتی که داری تنها همبازی من می توانی باشی.ما برای همین بازی اینجائیم.ما نیامده ایم خود را نمایشگاهی از دانسته و داشته کنیم.نیامده ایم تا رقابتی مسموم را نقش بزنیم.نیامده ایم تا حرص خود و هم را از این رقابت دروغ در بیاوریم.ما حتی یک هزارم توانمان را زندگی نکرده ایم.تصور کن هر کدام از ما نه رغیب هم که یار هم باشیم.همه همت ما شکوفائی جانمان باشد.اگر به اعماق جانمان برسیم.اگر شکوفا شویم.چه می توانیم بکنیم غیر از بخشیدنی تمام.چشمه همه نیازش بخشیدن آب است.هیچ درختی میوه اش را نمی فروشد.ما چشمه ایم .ما درختیم.کافیست به بار بنشینیم.کافیست دانسته ها و داشته هائی را که در خود انبار کرده ایم.از خود دور کنیم.تا به فراوانی ناتمامی از آب برسیم.تا بخشیدن تنها لذت زندگیمان شود.فروختن دانسته و داشته،آنهم به مکری که خود بر آن آگاهیم کار ما نبود،نیست.
اینقدر دل به کلام نبندیم.زندگی از سکوت جاری می شود.ببینیم که عادت ها کسالت بارند.بگذریم از این دروغ تا به حقیقت برسیم.تا دست و دلمان انباشته دروغ باشد.حقیقت را چگونه می توانیم پذیرا شویم.حقیقت از قبل اینجا بود،هست.ما خود را بسته ایم.ما در زندان نشسته ایم.
هیچ "تو"یئ را دوست ندارم.هیچ "من"ی را،بیا خارج از این من و تو ها زندگی را بازی کنیم.
برای زندگی در این جامعه دیوانه هر کدام از ما کم دچار زحمت نشده ایم.تعهدهای دروغین با حمایت قانون و اخلاق زنجیری شدند بر دست و پای ما.چه کسی زخمی اینها نیست.چه کسی زخمی نکرده،نمی کند.بیائید تعهد ها را کمتر کنیم.بیائید رابط را به سطح بالاتری از هوشیاری ارتقاء دهیم.بیائید رابط را شفاف و زلال کنیم.تعهد ها را بشکافیم،حذف کنیم،کم کنیم.
بر تعهد ها بیدار شویم.ریشه این تعهد ها را هوا دهیم.بیائید رفتار های خود را هوشیار تر نگاه کنیم.واقعا چرا چنین می کنیم.چرا ناشادیم.چرا تحمیل می کنیم،تحمیل می شویم.
اینجا همه فریاد می زنیم،ساکت،همه فریاد می زنیم لذت در سکوت است.همه فریاد می زنیم و هم را به سکوت دعوت می کنیم.هر کس با صدائی متفاوت از دیگری.
هدف همه آرامش،برخورداری از لذت و زیبائی زندگیست.
هر چه قائده و قانون بیشتر باشد.زندگی رنج آور تر می شود.تنها قانون طلائی هوشیاریست.مسئول بودن به هوشیاری و عشق است.درک زیبائی و زندگیست.
هیچ فکر و اندیشه ای را دوست ندارم.زندگی نیازی به هیچ ایده جزمی ندارد.هر کس از از جا هست باید به سوی خود گام بردارد.به خود نزدیک شود.رفتار و افکار خود را هوشیار شود.خدا ،عشق،حقیقت ،زندگی و یا هر چه به دنبال آن هستیم و نامش را هم نمی دانیم در درون ماست و تنها راه رسیدن به آن سکوت و هوشیاریست.
همه چیز در نهایت شکوه و زیبائیست وقتی "من" نباشد.من به کنار رفته باشد.زندگی ضیافت عشق می شود.
ما بیجهت برای گمراهی دیگران رنج می بریم.ما دیگران را آئینه خود کرده ایم.دیگری همانقدر به زندگی،به حقیقت و خدا نزدیک است که ما.
دخالت در زندگی دیگری بدون درخواست کمک از طرف وی ظلمی نابخشودنیست.دخالتی زشت.هر کس باید مسئول خود باشد.قانون تنها زمانی مفید است که هر کسی را با هر عنوان و پستی از دخالت در زندگی دیگران مانع باشد.قانون و اخلاق می تواند چوبی باشد که در کنار نهال کاشته میشود.قانون و اخلاق نباید درصدد هدایت کسی باشند.تنها می توانند مانع موانع رشدش شوند.هدایت از درون می رسد.نه از بیرون.کافیست سکوت کنیم و هوشیار باشیم.هدایتی که شکوفه ها را زیبا می کند .هدایتی که عطر زیبای گل را به زندگی هدیه می کند.از هدایت ما عاجز نیست.کافیست اختیار را به او بدهیم.شگفت زده می شویم از هدایت زیبا و ملایمش.
ناهوشیاری زشت ترین است.ما با افکار و عادت های مسموم خود و دیگری را آلوده می کنیم و بر زبان آرزوی خوشبختی و سعادت می کنیم.آرزوی سلامت می کنیم.همه چیز طوطی وار بر زبان ما می رود.خدا لغلغه زبان شده است.کلمات از اصالت خود خارج شده اند.کلمات شمشیرهای دو دم هستند.زشت و زیبا.می توانند ما را به سکوت و عشق و خدا هدایت کنند و می توانند در جهل و پندار دورمان دهند.باید بر حرفها هوشیار شویم.سکوت بیشتری پیشه کنیم.
همه فتنه ها از "خود"بر می خیزد.حتی اگر تصمیم به کار خیری داری،از خودت سوال کن از این کار مثلا خیر چه نفعی می برم.برترین خیرها در بیخودی و مستیست.در جائی که خود نیست.هیچ خودی نمی تواند منشاء خیر باشد.نه برای خود و نه برای غیر خود.
همه رنجها از جدیت است.جدیت یعنی دروغ.جدیت یعنی سم.جدیت یعنی فاجعه .هر کاری را با شوخ طبعی می شود انجام داد.زندگی بازیست و بازی با جدیت هیچ تناسبی ندارد.گل ها جدی نیستند.درجتها و حیوانات هم.بچه ها هم.فقط آدم بزرگ های مدعی و جاهل که همه رنج های زندگی از آنهاست جدی هستند.همانها عاشق بازیگوشی و شوخ طبعی هستند.اما از خودشان نمی خواهد مایه بگذارند.چرایش مضحک و خنده دار است.
خسرو در حال مردن است و نمی دانم چطور باید این را اعلام کنم.همه با من طوری حرف می زنند که انگار من خسرو هستم و مشکل است که بگویم آقاجان خسرو مرد.لطفا خودت را با حرفهای تکراری به زحمت نینداز.خسرو نسبت به همه عادت ها و جزمیت ها مرده است.نسبت به همه لبخندهای مصنوعی،همه وانمودها.حرف تازه و بکری داری.بگو.و اگر نه سکوت را تخریب نکن.اهل بازی اگر هستی.بی مقدمه شروع کن.مثل باد که برای وزیدن آمادگی تو را سوال نمی کند.مثل بچه ها .و چه رنجی می برم که بچه ها طوطی می شوند و تو انگار شاهکار کردی که بیشتر طوطی شدن آنها.وقتی بچه ها عروسک کوکی می شوند و تو می خندی من دارم رنج می برم.انگار یادت رفت که آنها آمدند تا تخفیفی بر جدیت و یکنواختی تو باشند.وای که ما بر دانسته های حقیر خود چقدر مغروریم.وای که چه می کنیم با خود و زندگی.
من فقط به سختی وانمود می کنم که خسرو هستم،خودم هم می فهمم که سخت مصنوعی وانمود می کنم خصوصا وقتی مرا خیلی خسرو می دانی.دلم می سوزد که تو را ناامید کنم از خسرو بودنم.کاش یکی به اینها بگوید چه بر سر خسروی اینها رفت.
گاهی دوست دارم وانمودها را با چنان دیوانگی بشکنم که تو نیز دیوانه شوی.چنان مست فریاد بزنم تا خواب از سرت بپرد.تعجب می کنم که چطور هنوز مرا خسرو می بینی.
به هیچ کس تعهدی ندارم.چگونه می توانم داشته باشم.دیوانه ای که وانمود می کند چه تعهدی دارد.تو فقط هوشیار نیستی که ببینی من دیوانه ام.تقصیر من نیست.آنگاه همبازی هم می شویم که تو نیز بی تعهد شوی.در غیر اینصورت می توانی به وانمودهای من دل خوش کنی.اینها صادقانه ترین حرفهای یک دیوانه می تواند باشد که هستم.
زندگی می تواند یک تراژدی باشد یا یک کمدی،نقاش توئی،منم،همه ما آن نقاش هستیم.می توانیم با هوشیاری توانائی خود را نقاشی کنیم و از زیبائی مست شویم.و می توانیم عادت هایمان را که زشت و کسل کننده اند نقش بزنیم و بر آن گریه کنیم.
تو به عادت با من حرف می زنی.تو با ظن خودت با من حرف می زنی.و جوابی برای عادت و ظن تو دیگر ندارم.سکوتم را بپذیر،حرفهای گیجم را که سعی در زیباتر وانمود کردن دارد.
شاید دارم به تو و خودم خیانت می کنم.سکوت ،وانمود و حرفهائی گیج اصلا کافی نیست.
به "تو"لبخند نمی زنم ،جذب "تو"نشده ام ،نمی شوم.آخر چگونه بزنم،بشوم."تو"هم یکی مثل "من"."من و تو" دروغیم که قرنهاست ،گفتیم ، شنیدیم.چیزی در من ،چیزی در تو را، به بازی خوانده است.
اخ بیزارم از حرفها و توجیح هائی که برای حقانیت دروغینم می کنیم.از توضیح رفتارم خسته ام.از هدایتش هم.ابری گرفتار باد.چه توجیحی،چه توضیحی .از خسرو بودن معافم کنید.نقابها خسته ام کردند.مرا از این جامعه دیوانه نجات دهید.
چگونه ممکن است بی طمع دوست هم نشده باشیم.قسم به دشمنی طمع ها در جهل فتنه اند و در هوشیاری خنده .
از همه گریزانم،روزبروز سخت ترمی شود برایم نقش زدن با نقاب خسرو .
تو راست می گوئی .تو چه دورغی می توانی بگوئی.همه زندگیت دروغ است.در خوابی و همان می بینی که می گوئی.دروغی در کار نیست.اما من چه.بیدار شده ام.و به خواب زدن خودم سخت ترین شده است.پوسته ای نازک هویت دروغینم را نگه داشته است.تاب دروغ هایم را نمی آورد این پوسته نازک.
باید کاری کنم.باید یک ضبط سوت با خودم حمل کنم.و یک بار برای همیشه چند جمله طوطی وار رایج را،از آن زیباترینش که تو می پسندی،ضبطش کنم و این ضبط را هم مدام روشن.تا هم شر تو از من کم شود و هم مجبور به دروغ گفتن به خود و تو نباشم.
اصلا زبان برای حرفهای چند من یک غاز نیست.برای آواز است و ما که عشق را تجربه نکرده ایم.آوازی نداریم.باید لال می آمدیم و می رفتیم.و فقط عشق دهانمان را باز می کرد.و هیچ یاوه زشت و زیبای دیگر.
وقتی دانسته و داشته را رها می کنم.وقتی بودن صرف می شوم.زندگی همه شعر می شود،همه شور می شود،وه چه زیبامی شود.و چون دوباره می چسبم به اینها.چه عذابی.راستی چرا دوباره باز می گردم.چرا دوباره می چسبم.چه می خوام اینجا،چه می خواهم از اینها.
مرا خسرو می دانی،رفتارم را می بینی و گیج می شوی.حق هم داری.کاش می توانستم بگویم خسرو نمی دانم کو،کجاست.مرد،یا دارد می میرد.به هر حال خیلی از وقتها خسرو نیستم.رغبتی هم به خسرو بودن ندارم.
کسی در من نقاب خسرو بودن را منعم می کند.تنهائیم برای همین است.چگونه می توانم به تو که عمری مرا خسرو دیده ای،بگویم از خسرو خبری نیست.
آه از دمی که خسرو می شوم،چون ننالم،که دریغم شد زندگی در این جامعه دیوانه.