تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

چیزی نیست که بدست بیاوری.همه چیز از قبل به باشکوه ترین شکل بوده است.تنها پرده ای از غفلت مانع دیدار است.آنچه بدست می آید دروغیست که می رود.

قسم به حقیقتی که تو آنی مانع تنها جستجوست.ولی برای متوقف کردن جستجو ناگزیری جانانه جستجو کنی!

خواب هر کس از دیگری متفاوت است،مثل نگاهی که هر کس به زندگی دارد.و جنگ بر سر اثبات خوابیست که مدام می بینیم.زندگی اما یگانه و واحد بوده،هست.

وقتی قدم به راه می گذاری.وقتی مسافر می شوی.هر لحظه شکوهی تازه به دیدارت می آید.زندگی زیارتی دائم می شود.برای مسافر شدن نیاز به هیچ آمادگی قبلی نداریم.هر لحظه مناسبترین زمان برای شروعی زیارتی اغواگر است.مسافر عادت هایش را نگاه می کند و به زشت و زیبایش می خندد.دخالت هایش را در دیگران نگاه می کند و می خندد.دخالت های دیگران را نیز.مسافر به همه جزم ها نگاه می کند و می بیند که پایه های ست جزم ها می خندد.مسافر جدیت ها را به بازی می گیرد و می خندد.مسافر به دل بستن ها و گسستن ها نگاه می کند و می خندد.مسافر به هر چیز و هر کار می خندد.به رنج ها،به اخم ها،به زشتی ها می خندد.مسافر کودکیست که خنده ها و گریه هائی واقعی دارد.به مسافر دل نبند،مسافر به چیزی دل نمی بندد.مسافر شکوه پشه ای را سجده می کند و به سجده های تو می خندد.خنده مسافر آوازی می شود در سکوت.مسافر در سکوت می خندد.

هیچ حرفی حقیقت نیست .نشانه اما ممکن هست باشد.و دل بستن به نشانه ها حمافت است.صدای آب تشنه را کفایت نمی کند.
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 23:28  توسط خسرو  | 

چراغ هدایت را در دلت بجو.در هوشیاریت.چراغ دیگری برای خودش هدایت است و برای تو ضلالت.هوشیاری کوچک تو بهتر از عادتیست که بیرون از تو در جریان است.روز چشمه کوچک هوشیاریت جویبار بزرگی خواهد شد.تنها اگر به خود و هوشیاریت اعتماد کنی.هر چه بیشتر از آن بهره گیری،نورانیتر و راه روشنتر می شود.در ابتدا درونت را پر از تاریکی و زشتی می بینی.چرا که این چشمه عزیز را با اشغال هائی که به خوردت دادند ،پر کرده ای.طبیعی هست اگر از خودت بگریزی.تو را گناه آلود کرده اند.تا همواره پیرو باشی.تو را برده و بره خواستند.آنها که تصور کردند به نماینده گان حقیقت هستند.اگر نیک نگاه کنی جز خدا نمی بینی و اگر با عینکی که دیگران شاید خیرخواهانه هدیه ات کردند جز توهم و جدائی از حقیقت نخواهی دید.هر کار که دلت خواست بکن.خدا در دل توست.اما دیگری را دستاویز نیاز خود نکن.رنج خود را به دوش دیگری نگذار.مال کسی بودن را کنار بگذار.مال کسی نباش و کسی را مال خود نخوان.

حقیقتی برتر از هوشیاری نیست ،و توهم آنچه در ذهن به عاریت داریم ما را از حقیقت و هوشیاری دور کرده است.خدا به کسی تعلق ندارد.مال کسی نیست.کسی به خدا نزدیک نیس،همانطور که کسی از خدا دور نیست.خدا حقیقتی زنده هست.ایده نیست.مال فرقه و گروهی نیست.

ذهن مانع دیدار ماست.مانع دیدار با خدا،زندگی و یا دیگری.به هر کس طوری نگاه کن که انگار اولین بار می بینیش.شادی و غم گذشته را رها کن.آنها مانع حضور گرم تو در اینجا هستند.

سنت ها مال گذشته هستند.عادت ها مال گذشته هستند.برای بودن در حال همه چیز را باید رها کرد.سبکبال می توانی در حال پرواز کنی.عادت ها مانعت می شوند.سنت مانع می شود.رها کن.شکوه حال را در یاب.دیگری را زیبا ببین.نه پیچیده در کلاف گذشته.

 

بگذار هوشیاریت سخن بگوید نه عادت هایت.سرگشته نیازها نمان.به هر سو ندو،اینهمه نیازمند که می نمائی نیستی.تو گم شده ای،لختی بایست.بگذار چشمان هوشیاریت به تاریکی درون آشناتر شود.راه در سکوت و هوشیاری نمایان می شود.

اگر جانانه زندگی کنی،یگانه می شوی،بی نظیر.و ناگهان عطرت مشام زندگی را نوازش می کند.

از سرگشتگی در عادت و نیاز خسته نشده ای؟آرامش واقعی را فقط سکوت زیبای درونت به تو هدیه می دهد.

سکوت کن و جانانه زندگی !زندگی جانانه تو را تا خدا می برد و عادت ها تا حسرت.

خدای دست ساز ذهن را بینداز. بتی را که در ذهن ساخته ای ،با همه تزئین هائی که کرده ای ،بشکن.تا در خدائی به وسعت آنچه در وهم ناید برسی.

از عادت ها بگذر تا حقیقت زبانت را به کامت بدوزد.

سکوت در آغاز ناممکن می نماید و هر چه پیشتر می روی.بیشتر خود را غرق این ناممکن می بینی.

 

ازدواج پیوند دو جسم است.ازدواج سخت به حمایت نیاز دارد.و قانون و عرف و اخلاق حمایتش می کنند.و عشق دیدار دو روح ،یکی شدن تو تکه ابر،هیچ قائده و قانونی دستش به عشق نمی رسد اما.و عشق نیاز به حمایتی ندارد.می توانی جسم ها را به هم زنجیر کنی.می توانی عشق را که چون گلیست،له کنی.اما به زنجیر نمی توانی بکشی و گل له شده نیز عطرش رو بی هیچ ادعائی به زندگی می بخشد.

"من"نیاز به حمایت دارد.برای اثبات خود مالکیت را خلق کرده است.مال کسی می شود،دیگری را مال خود می کند.تا احساس کند که هست.هستی همراه با رنج.هر لحظه ممکن است مال برود.دیگری مال را ببرد.من همواره رنجور است.حتی زمانی که تامین است.لذت ها ناپایدار و غیر واقعی هستند.رنج ها اما واقعی ترند.

آزادی در بی تعلقیست.در رها شدن از قید داشتن ها.شناور شدن در زندگی.بازیگوشی کردن.

سکوت درونت تو را هر دم به خود می خواند و هیاهوی ذهن تنها مانع این دیدار است.وقتی سکوت درون را لمس کنی.همه یکی می شوند و یکی همه.

بیداری سهم هر خفته ایست. و خواب گذشته هر بیدار.بیدار بیدارتر نمی تواند بشود.همانطور که خواب خوابتر.هزاران چشم خفته بیدار را سودی نمی توانند دهند.اما هر چشم بیدار فقط می توانند نغمه بیداری را آواز دهند برای خفته گان.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 22:47  توسط خسرو  | 

میشه به زخم های هم مرحم باشیم نه نیشخند نمک

میشه از این سلام و احوالپرسی گیج و هول گذشت فقط با لبخندی و سکوت

عشق نیست چون رابطه ها تاریکند و مسموم.

بیماریها به من گفتن که از اعتدال خارج شدیم،سطل آشغال گاهی مهم تر از شکم ماهست،هر چند چراش کمی زیادی مضحک بود.

ذهن ما هم بی شباهت به سطل زباله نیست اگه کمی فقط دقت کنیم.عیب ها کمتر از زباله نیست.

اگه تصور می کنی حرفهام برای هدایت توه ،اشتباه می کنی بازم.گفتن این حرفها نیاز منه.یه مسکن شاید.این حرفها کمکم می کنه که همبازی های خودم رو پیدا کنم.ولی هدایت نه.بیزارم از هدایتی که تحمیل شد.زندگی رو زخمی هدایتی می دونم که تحمیل شد.و حوصله هیچ تحمیلی رو ندارم.زودرنجی و عصبی بودنم فقط از همینه نه هیچ چیز دیگه.با تو که شاید ناخواسته باعث تحمیل و رنج هم شدیم.کاش می تونستم بگم کسی رو آزار ندادم.به کسی تحمیل نکردم چیزی رو.کمکم کن تحمیل نکنم بیشتر.

همیشه کسی هست که سرزنش کنیم بابت رنجی که می بریم.

و رنج درسی هست که تا یاد نگیریم از ما نمی گذره!

اگه نرنجونی هم می رنجوننت،رابطه ها تلخ هست و تاریک.و من هم زخمی.

زیاده خواهی مرزی نداره اگه هوشیار و مسئول نباشیم به خودمون.و این آغاز رنجی هست به بزرگی جنگی به نام زندگی.

وقتی بهت زخم می زنن،مهم نیست خواسته یا ناخواسته،چطور می تونی لبخند بزنی.برای چی،هنوز می خوای ثابت کنی که خیلی خوبی!یه قهرمانی!

می تونیم دوست و یا ر و همبازی باشیم و نیستیم ،چرا؟طعمه چرا،دون پاشیدن چرا؟

چرا عصبی و زودرنجیم.چرا خروس جنگی شدیم.تا کی می شه جنگید و خندید.تا کی میشه زخم زد و زخمی نشد.تا کی میشه تشنه بود و غذا خورد.تا کی میشه منتظر فرصت بود.فرصت نه ،معجزه.معجزه ای محال.

ما اسنجا هستیم تا نیاز رو بازی کنیم در عشق.نه بجنگیم در حرص.کاش این بازی رو از خودمون دریغ نکنیم.

سخت ترین کارم سلام و احوالپرسیست ،تکرار حرفهای گیج و هول،خجالتی حتی.مرا به این سخت نیازار دوست من.به لبخند قناعت کن.به سکوت.

 

زندگی وجودی هوشمند است.سازش پذیری و تطبیق نیز از اصول اولیه هوشمندیست.انسان به خاطر ویژگی های خاص و متنوعی که دارداز این سازش و تطبیق دور نمانده،بر حسب شرایط اقلیمی و فضاهای حاکم بر ذهن عمومی انسان نیز تغییر می کند.وقتی دیگر جنس خواهی با ناکامی و مشکل مواجه شود،همجنس خواهی تا سطح ژنتیک نیز رسوخ می کند.

زندگی مثل تشت خمیری متاثر از هر تغییریست .وقتی قسمتی از خمیر تشت تحت فشار قرار می گیرد.در جائی دیگر این فشار خود را نشان خواهد داد.ما فقط می توانیم هوشیار شویم نسبت به تغییرات.اینها در عین سادگی و سطحی بودن بسیار ژرف و عمیق هستند.هر عملی خواسته و ناخواسته عکس العملی را ماثر می شود.

فرافکنی نیز نیاز این ضرورت و تطبیق است.مشکل را در دیگری و جمع می بینیم تا ضرورت تغییر در خود را حس نکنیم.دلیلش باید زیرکانه باشدو نیاز به هوشیاری بیشتری داشته باشد.قطعا دلیلی وجود دارد.

از خود راضی نیستیم و مدام انتقاد می کنیم اگر به مکالمه ذهنی خود گوش کنیم اما انتظار تمجید و تعریف از دیگران را داریم.

پذیرفتن خود،آنگونه که هستیم آغاز سفری زیبا و پرمخاطره هست.دانه تا درخت شدن راه کمی ندارد.اما می دانیم دانه ماندن کسالت است.ما استحقاق این سفر زیبا را داریم.به قدر کفایت دانه مانده ایم.و این ساده انگارانه هست که انتظار توصیف درخت بودن داشته باشیم.می توانیم آئینه هم باشیم.اگر چه آئینه بودن و دیدن در آئینه آسان نیست.

آخ هنوز داریم خود را پر می کنیم از دانسته هائی که کم از سم نیست و فقط تهی زیبای ذهن را آلوده می کند.هنوز خود را دانسته و داشته می انگاریم.و این رنج کمی نیست.

 سلامتی وقتی مهم می شود که نیست.گرسنگی سیری را معنا می کند.متضاد ها به هم جان می دهند.

ای عشق مرا دریاب که بی تو زندگی چه بیهوده می نماید.هنرت را بپاش بر صورت زندگی.

همه کارت شده است تزئین زندانی که تصور می کنی زندگیست.و زندگی وقتی ماتت می کند که از زندان ذهن دمی فارغ گشته باشی.

بچه ها هر وقت دلشون بخواد می خندن،خنده هاشون زیباست چون هر وقت هم که بخوان گریه می کنن.من و تو چی،خنده های ما مصلحتی،گریه ها .......توقع معجزه داری از این خنده و گریه،حقا که ساده ای.بچه ها هر چی دوست دارن می گن به هر کی دوست دارن می گن.من تو چی....اصلا ولش کن.....

 هوشیاری چراغ راه زندگیست،کمک کن هر کس چراغ راه خودش باشه.

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 18:6  توسط خسرو  | 

چه کسی اینجا از نبودن،از مرگ می ترسد.چرا؟دلبستگی ها،آنچه در حسرتش مانده ام،ارزوئی که محال شد.(صبح باز مضطرب و بی قرار از خواب پریدم)

 

در آغوش کشیدن روح دیگری عشق است.در هم شدن دو ابر.آنها چنان با هم می آمیزند که یکی.شکوه این دیدار را کدام کلام بیان می کند.در آغوش کشیدن جسم سهل است.کاش می گفتم مبتذل.آنجا که فراموش می شوی تمام.آنجا که چون یخی بر آفتاب ،آب،بخار،نیست می شوی.نیستی که هست.هستی که شکوهش ورای هر گفتاریست.عشق نه دیدار دو جام که درهم شدن شراب جام هاست.یگانه شدن.برخواستن از خود.او شدن.

 

عشق سر به عادت چون خم کند.برخیز دوست من از عادت ها برخیز.

 

گفتی عشق سکوت است و نگاه،سخن غریب می گوئی.در شهر عادت ها تشنه این سکوت و نگاه چه کسی نیست،بگو.در طلب کسی که هیچ کسی نیست،گام ها نه پرسه ها زدم و می زنم هنوز.تشنه دل به صدای آب نبندد چه کند.به عشق آب سراب نجوید ،چه کند.

 

اخه اسلام چی کار داره با تو.داری دق دلی خودت رو سرش خالی می کنی.هیچی بد نیست هیچی هم خوب نیست.این مائیم که استفاده ابزاری می کنیم.این جهل هست که زشته.این عادت هست که کسل کننده هست.

همه چشمه ها آبشون زلال و تازه هست.اما آدمی زود آلوده می کنه.همه چی رو.عشق رو ،مذهب رو.و هر چیز اصیل و بکر دیگه ای رو.

بازیگوشی و هوش آدمی اسیر عادت شده.بچه ها همه چیز رو زیبا می بینن.چی شد که چشم های بچگانه ما مکدر شد؟!

 

آنچه را دیگری به خوبی تو می تواند انجام دهد.رها کن،قطعا کار تو آن نیست.شکوفه هائی که تو در دل داری منحصر به فرد است.هیچ کس دیگری نیست.همه رنجی که می بریم بیهوده است.برای چون دیگری شدن است.

به شکوه و یگانگی خودت افتخار کن.به عطری که در دل داری.عطری بی نظیر.زندگی بیتاب آن عطر توست.آن را به زندگی هدیه کن.تا خودت و زندگی را در جشنی ناتمام غرق ببینی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 12:47  توسط خسرو  | 

چرا تنها ماندن به صورتک های خودم را تاب نمی آورم.چرا به سوی تو می گریزم.توئی که می دانم جز زخم هدیه ای برای هم نداریم،امروز اگر نه فردا قطعا.

به زخم قسم که کم نخوردیم،نزدیم،چرا ؟در جستجوی چه کس،چه چیز پرسه می زنیم.

 

عشق رازی که تا توهم سقوط کرد و همچنان راز ماند.

 

ما می ترسیم و چون می ترسیم می جنگیم.در تاریکی وهم شمشیر می چرخانیم و زخم است که می بارد،که می افتد نالان.

آهای دست بردار.من دشمن نیستم.تو دشمن نیستی.اینجا چقدر تاریک است.چشم چشم را نمی بیند و زخم است که ناله می کند فقط.

بهشت در پستوی توهمی تار پنهان شد تا زندگی در حسرتش بجنگد.

 

یک راست یک راست برو سر اصل مطلب.نه منو بپیچون و نه خودت رو به زحمت اضافه بنداز.خیالت راحت ظرفیتش رو دارم.نداشته باشم هم پیدا می کنم.بهتره از سرکار بیخود رفتنه.یادت باشه تو هم شهامت نه شنیدن را پیدا کنی!

 

برای چه از خود می گریزم.به تو یا خیال.درست است از دروغ و کسالت که منم می گریزم.تنها ماندن با خود سخت ترین کار است.دیدن صورتک ها سخت است.نوشتن آسان تر است آنهم برای مخاطبی دروغین.مخاطبی که چون من پشت صورتک هایش قایم شده است.

در این گریز از خود به داشته ها و روابطی می چسبم که هر روز کهنه می شوند و تازه می کنم.

 

دلم برای کسی حرف داره که اون گوشی برای حرفهام نداره و گوشهائی مشتاق منن که دلم هیچی براشون نداره.همیشه یه جای کار میلنگه.قطعه ای از پازل نیست که سرگردونی معنا بشه.

 

همان بهتر که همیشه فاصله ای باشد.نزدیک که شدی،دوری نزدیکتر می شود.بگذار هر کس از ظن خود خود یار شود تو را.نزدیک شدن به ظن و گمان دیگری داخل شدن به سراب است.دیگری همیشه دیگریست.یا مسافری که چند روزی در تو اطراق می کند،یا روباهی که سهم خود می گیرد و می رود.

 

وصال عشق را که دید.عیشی را که جرس خراب می کند مدام.بیا دوست من رخت از این وادی ببندیم."عالمی دیگر بباید ساخت و ز نو آدمی"شادی این وصل چقدر است.بیچاره آدمی که زندانی خیال است.بیچاره عشق که سیر نمی شود از خیالی خام.

 

چه سخت است کار معلمی که بدنام شود و فریادش در همهمه فریادها خاموشی را بهترین داند.

بیهوده نگفتند دانستن مردن است.یا دانستن رنج بردن است.

اگر قرار باشد در میان احمق ها زندانی باشی.کاش خودت هم احمق باشی.

مهم نیست چه می دانی،همینکه همرنگ دیگران نیستی،گناهت بس.

فاصله سادگی و حماقت زیاد نیست.سادگی در اشتباه کردن است و حماقت در اشتباه ماندن.سادگی زیباست.و حماقت زشت.

دانسته ها اعتباریند.دل بستن به دانسته ها حماقت است.حتی علم نقض می کند خود را،زمانی مسطح بودن زمین علمی بود!عالم جزمی به دانسته ها ندارد،چرا که بیناست.به چشمش اعتماد دارد،به هوشش،نه به دانسته ها.اگر قرار به نشستن در دانسته ها بود.ما اینجا نبودیم.همان کمترین دانسته های نخستین باید خاممان کرده بود.برای هوشمند این سوال است که چرا هر کس همرنگ جامعه خود است.چرا در ایران همه مسلمانند.همه شیعه اند.همه خواب هایشان شبیه هم است!!برای دیدن خوابی متفاوت باید مجوز ارشاد داشته باشی.و ارشاد مجوز نمی دهد چرا که متفاوت بودن باب می شود.و خواب بسیاری آشفته!

 

با کلمات بازی می کنم.قصد من ارشاد نیست.این دام من است.طور می زنم با آن تو را،دوست را،غمم نیست اگر پاره کنی این تور پاره را.که کم پاره نکردم،نمی کنم.آنچه اصل است.هوشیاریست.بازیگوشیست.به خود،به زندگی اعتماد داشتن است.کودک بودن است.زندگی را بازی کردن است.هر جزمی زشت است.باد را ببین چه بیپروا درخت را می رقصاند.در بند هیچ جزمی نیست.باد باش،درخت.درختی را ندیم که بزرگیش را بفروشد به علف.نفروشیم،نخریم.زندگی عشق است.نه فخر.

 

 

لطفا پای خدا رو وسط نکش[تعجب]خدا مشکلی با هیچ کاری نداره.می بینی که افسار آدم رو ول کرده به امون خودش[ناراحت]همه این رنج هائی هم که بار خودمون و دیگران می کنیم هم واسه همین ول کردنه!

لحنم یه جوری شد نه.دست خودم نیست.گاهی اینجوریم گاهی اونجوری.گاه تلخ،گاه شیرین،گاه ترش و گاه بی مزه.

بگذریم.تصور می کنم شناختی که از خود،خدا و زندگی داریم تاثیر بسزائی در نقشی که در زندگی می زنیم داره.ما نقاش های قابلی هستیم.اما قابلیت های ما زیر خروارها آموزه پنهان شدن.

چطور میشه خدائی که از ما به ما نزدیکتره.خدائی که عطر مست کننده گلها رو مفت و مسلم به باد میده!فراموشمون کنه.ما خودمون رو فراموش کردیم،نه خدا.

گول حرفهای زیبا رو خوردیم.حرفهائی که لالائی شدن تا در خیال بخوابیم.برخیز دوست من زندگی به رقص نیاز داره.زندگی به شور نیاز داره.زندگی مرداب نیست.رودی هست همیشه رونده!زندگی تجربه عشقه.تجربه بودن در اکنونی همواره.ذهنی پشت دیوار ذهن همیشه تازه و بکره.

و ما زندانی هائی که سر به دیوار داشته ها می کوبیم و زخمیتر،نالانتر می شیم.دیوارهائی که به کمک دیگران بناش کردیم.

 

چطور می تونم سر به داشته ها و روابط خم کنم.بند هیچ رابطه ای نمی مونم.رابطه ای که قید باشه.همون بهتره که نباشه و من جزیره ای  باشم تنها.جزیره ای وحشی.رابطه های من برای لمس عشق هست.نه زره ای حتی کمتر.من معتاد عشق هستم.معتاد دادو ستدی در عشق.همزیستی در عشق نیاز منه.مث نیازم به هوا،آب و غذا.لطفا به مهر زنجیرم نکن.دوستی در زنجیر رو نمی خوام.زندگی برای من در آزادی زیباست.من آزادی رو لمس کردم،عشق رو تجربه کردم.همزیستی در عشق رو تجربه کردم.چطور می تونم به کمتر از این قانع بشم.شکوه آزادی رو دیدم چطور قید رابطه ای رو تاب بیارم.بهتره بدونی با چه وحشی هم کلامی.

 

ازت ممنونم که با بودنت زندگیم رو معنا کردی.زندگی بند رابطه هاست.بدون رابطه ها زندگی وجودی نداره.و رابطه زمانی رابطه هست که در هوشیاری و عشق و آزادی باشه.مسئول بودن به خود حرف اول هر رابطه ایه.همونطور که مسئول دیگری بودن که اسم دیگش تحمیل و اجباره،ریشه همه رنج هاست.

 

من به بعضی آدم ها و چیزها نیاز دارم.عشق هم برای من یه نیازه،همونطور که هوا،آب و غذا .

وقتی نیازم تامین باشه می تونم به همه زندگی عشق بورزم،عشقی بی هیچ چشمداشت.این زیباترین،سهل ترین کاره منه.

 

هر روز عصیانگر تر میشم.عادت ها حالم رو بد می کنن،حتی اگه عادتی دوست داشتن و عشق ورزیدن باشه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 14:52  توسط خسرو  | 

عشق زیبا شروع می شه و زشت تموم،چرا؟!چون که ما ناشی و تازه کاریم در عشق.چون دیگری را اونجوری که می خوایم می بینیم نه اونجوری که هست.دیگری رو می خوایم تا زخم مرحم روحمون باشه.دیگری هم همینو می خواد.و در عمل می بینیم که نیست،نیستیم. و شکاف آغاز میشه.وانمود و فاصله شروع میشه تا اونقدر دور بشیم که جائی برای دست تکون دادن برا هم نداشته باشیم.

بالهای عشق فراخ تر از توهم ماست.بیا که از توهم بیرون بیایم.این بد نیست که ما وصله هم نیستیم.اصلا بد نیست.داشتن شهامتی برای پذیرش این مهم تنها راه عمیق تر شدن به عشقه.البته با خودکاوی و هوشیاری بیشتر.

در عشق بودن نیاز همه آدم هاست.و اونهائی که رسیدن به عشق رو رها کردن و توهم خوندنش.دست به توجیهی زدن که دل خودشون هم قبولش نداره.

همه دختر پسرا زیبا عاشق میشن.اگه نه بهتر ازمن و تو.یه چیزی در حد ما،و به مصیبتی می افتن که تو افتادی و من.

عشق یه طلبه.اما نه طلبی گیج،معشوق می تونه قله ای باشه که ما قصد سعودش رو داریم و یا یه همبازی.برای همبازی بودن باید تو همونی باشی که اون می خواد و اون همونی که تو . و این نه که گیر نیاد،کم گیر میاد.

و برای صعود به معشوقی که قله شده،نیاز به هیچی نیست.اصن قرار نیست معشوق خبری از من و تو داشته باشه.معشوق یه سرفه می کنه و ما بند دلمون پاره میشه.می خنده و انگار زندگی به ما خندیده و اینجا بهشت شده،چرخ می زنیم می ریم تا قابل درگاه بشیم.این معشوق اون بالاست. و ما پائین.ناگزیریم با اشک و آه و خنده بریم تا بهش برسیم.گر چه وصالش نه به کوشش دهند ای گشنه،ای تشنه آنقدر که می تونی بکوش.

برخیز عشق همیشه تشنه دیداره!

 

اینکه فکر کنیم عشق ما پاک هست و عشق بقیه ناپاک یا حداقل نه به پاکی عشق ما،یه توهمه.یه خودخواهی کور.چه بسیار طلب ها که عمری رو فقط ضایع کرد و چه عربده هائی که تموم نشده در وصل بود.

کارت به کار کسی نباشه.معشوق قبله هست.نیاز کن.اینکه تو قشنگ تر نیاز می کنی و معشوق باید توجه بیشتری به تو داشته باشه،کشکه.سر خودت شیره نمال.اونقدر بسوز تا هیچی ازت نمونه.تا خودت معشوق بشی.

هنر معشوقی که بالا نشسته اینه که ذهن تو رو بسوزونه.همه خواسته هات رو نه متکبرانه که عاشقانه به پاش بریزی.یادت باشه معشوق بدهگارت نیست.این توئی که طالبی .خرجش رو ادا کن.معشوقی که همه حسن هست !چطور می تونه بدهگار باشه.شاید که معشوق تو نباشه.بگرد و معشوقی دیگه پیدا کن .

گرسنه دنبال غذا میره.غذا چه نیازی به گرسنه داره.

و خوشا عشقی که عاشق و معشوق گرسنه و غذای هم باشن.تشنه و آب هم.همه ما خارج از این ذهن دگم تشنه و آب هم هستیم.اما ذهن مانع کمی نیست.وقتی ما نیستیم یعنی که همه هستیم.وقتی عاشق هستیم یعنی کمیم.چیزی اینجا کم هست.طلبی وجود داره.این طلب رو کی داره؟!خودت رو بکاو.کی هستی.یعنی چی عاشق شدی.چنان برو تو خودت که معشوق هم فراموشت بشه.یه هو می بینی که عین معشوقی.و می خندی به بازی عشق.به خودت به زندگی .به دوست،به دشمن.به همه به هیچ.طوری با خودت و همه و زندگی بازی می کنی که با معشوق.

 

اصن بگو ببینم تو جذب چی معشوق می شی.چه چیزی در معشوق تو رو بی قرار می کنه.زیبائی یا کمال.هر دو و یا چیز دیگه ای که اون داره و تو تصور می کنی که نداری.معشوق فقط آئینه هست.چیزی رو نشون میده که تو معدنش هستی.معشوق بیرون یه نشونه هست که تو رو به معشوق درون هدایت کنه و نه هیچ چیز دیگه.همت کن عاشق مفلس که معشوق در تو بی قراره مث تو

 

به قول بعضی ها برا بعضی ها توضیح

اگه بهم ریخته هست واسه اینکه مث خودمه.عاشق اطو کشیده کی دید آخه.بی کاری ها.

یه چیز دیگه اینها رو با خوندن وب مریم جون نوشتم (وای خدا مرگم،چی گفتم)اگه دوست داشتی بگرد دنبال مریم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 10:21  توسط خسرو  | 

عشق باران است.خودت را به آن بسپار.بخوان،برقص.لمس کن.بودن را غنیمت دان.و نبودن را هوشیار باش.بارش باران به اختیار تو چون باشد.اینجا ببار،حالا؟!!

باران بر دل می بارد.و دل زنده می شود از باران.چتر "من"را رها کن فقط.بارش باران دائم است.

 

هر روز نه هر لحظه عاشق می شوم.عشق می پزد مرا و چه خامم هنوز.عشق نانواست و عاشق خمیر.عاشق از لحظه اول که به تنور عشق می رود خود را پخته می بیند.و فریاد سوختم سر می دهد.و نانوا پخته تر از این فریادهای خام است.بسوز عاشق و دم نزن.

عاشق میوه خامیست که عشق می پزدش.آبدار و شیرین می کندش.آنگاه می افتد از شاخه که تمام پخته باشد.

سخن عشق سخن مصلحت نیست.منی که ادعای عشق می کند خود کو،کجاست."من"طلبی کور است.و عشق بینا می کند.معشوق زیبائی مطلق است.خیر محض.و این را فقط عاشق می فهمد.باقی به صدای طبل از دور دل باخته اند.خاک کوی دوست بیهوده طوطیا نیست.تا عاشق شوی و بدانی.هنر عاشق سوختن است.تمام سوختن.عتاب معشوق کجا به لطف غیر برابر می شود.هیهات.نیم نگاه غضب آلود معشوق خود قبله حاجت می شود عاشق را.عشق بیهوده کیمیا نشد.عشق کشنده ای زیباست.دانه اگر نمیرد کی درخت شود.و دانه کی به عشق درخت شدن می میرد.تمام همت دانه مردن است.نه درخت شدن.درخت آنگاه می شود که دانگی و درختی تمام فراموش کرده باشد.از سر سفره بودن به تمامی برخواسته باشد.و چگونه می توان برخاست مگر به همت عشق."من"خودخواهی زیاده خواست.و نور از دل ظلمت برمی خیزد.ظلمت هر چه تیره تر.نور درخشان تر.طلب هر چه تیزتر.مطلوب نزدیکتر.

بیهوده می گویند خواستن توانستن است.چه کسی در حسرت عشق نسوخت.عشق طلبیست که دائم فزون می شود.همه طلب ها را در خود می سوزد.گلوله ای آتش می شوی.خانه و همسر کجا شناسی.تو خسی که به دامن باد پیچیده ای.به هر کجا که مصلت عشق است تو را می برد.

فقط بایست.در معرض باد عشق فقط بایست.تماما گوش به فرمان باد ،آنگاه که باد آمد تو خود کجائی .رقصیدنت را ببین در باد،زیبا شدنت را،دلربائیت،عاشق شدنت را،شیدائیت را بر خودت ببین ،نیست شدنت را،نیستی که جهان همه هست از او گرفت.

و باد ترکت می کند.دوباره "خود"می شوی.بیقرار باد.تا باد کجا دوباره نوازش کند تو را.

 

همه فتنه ها از منه.وقتی من نیستم فقط زندگی هست.در اوجی غیر قابل تصور.و وقتی دوباره من هستم.پر ادعا و زیاده خواه.چطور بی تاب نشم.چطور بی قرار بی منی نشم.و معشوق تنها پناه منه وقتی که هستم!معشوق چیزی به من نمی ده.فقط منو از من می گیره.من انباری از خواستن های مدام هستم و معشوق چه می کند با من.انبارم را خالی می کند.تهی می شوم.هیچ می شوم.نیست می شوم.می میرم.مرا به جائی می برد که خانه همیشه ام بود.به تفرجی در خودم ،زندگی.نیازم به عشق بسان نیازم به هواست.بی عشق بودنی زشت دارم.و با عشق نبودنی زیبا.تو را به بازی عشق می خوانم.به ساحتی که نه توئی و نه من.به بودنی بکر،زلال.به بازئی خارج از توهم ذهن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 12:38  توسط خسرو  | 

برای زندگی،برای بازی،برای عشق ،برای یه بقل دوست تازه دلم تنگه،مثل دل تو.

من هم خسته ام،خیلی خسته،از این لاک تنهائی که توش نشستم عین تو.انگار مثل همیم .

از همه سلام و تعارف های الکی خسته ام.از تقویم خسته ام.از تاریخ خسته ام.تو نیستی واقعا.پس چرا ادامه می دیم.از دیوارها خسته ام.از دیوارهای دروغی که ما را از هم جدا می کنه.و کاش دیوارها فقط آجری بودن.از همه مرزها خسته ام.مرزهائی که منو از تو  و ما رو از زندگی جدا می کنه.از حماقت خسته ام.از عادت خسته ام.دلم یه دشت بازی می خواد.تو نشدی.واقعا نمی خوای.پس چرا نشستیم ،چرا سنگ شدیم.

دلم برای آزادی،برای بازی تنگه.دل تو نیست.کی اصلا دیوار رو ساخت.کی ما رو پشت دیوار زندونی کرد.دلم تنگه.دل تو نیست؟

می خوام زندگی کنم.نه تو عادت .دلم همبازی می خواد.همبازیه که زخم نزدیم به هم دیگه.همبازیه که پیله عادت هاش رو شکسته باشه

آخ که دلم چه زود تنگ می شود.دلم برای دیدن چشمی که زلال می بیند.چه تنگ شده است.و تو انگار چشم هایت چه زلالند.از همه چیز کلافه ام.از این حرفها که همکاری نمی کنند با من.از معنا که هر جا رنگی دارد خاص.تو کجائی تا شوم من چاکرت.دلم می خواهد خدایم تو باشی که هستی.و خدایت من که هستم.دلم می خواهد به خدائی هم تعظیم کنیم.دلم تو را بتی می خواهد.آنگونه که هستی.تامن ناگفته ها،ناگفتنی ها را بگویم.در مستی بهتی که از دیدنت دارم.شاید به سکوت.

هر وقت که باد بوی دوست به مشامم می آورد.چگونه مست نشوم.منی که تشنه ام به دوست.سراب ها را به عشق تو آب زلال دوست دارم.بیا زلال من.بیا که دیریست تشنگی را بی قرار می کشدم هر سو.

زندگی می تواند دادن و ستاندنی باشد درعشق.و چه بی تاب این داد و ستد مانده ام.

 

بیچاره گرگی که دندان و نقابش افتاد

 

مدام می خورد سرم به دیوار،خودم،جامعه که عجیب سخت است این توهم.

 

هوای گریه دارد باز دلم که دیریست تنهائی شولای سیاهش کشیده بر من .بی تاب گریه ام در رخ دوست.

بازی باد و مویت را تشنه ام در سکوت.

 

هرزه گردم چون باد،در گذر تا دوست.

 

عشق می دود در جانم،بی خود،منعم ز عشق بیهوده می کنی.

چه می کنی با من.همان که شعله با اسپند.وای بر من ،بی تو.که دید رقصی چنین دیوانه و شوریده در میدان عشق

قسم به تشنگی که آب نزدیک است.هر چه تشنه تر،نزدیک تر.

 

زندگی جشن نیست.چرا؟چه کسی از جشن بودن زندگی به زحمت و رنج می افتد.چه کسی در جشن بودن را دوست ندارد.و چه کسی و چیزی جشن زندگی را جنگ کرده است.غیر از زیاده خواهی.غیر از جهل و عادتی زشت.

معشوق بی خود بودن را زیبا می آموزد.ایثار را .معشوق زیباترین معلم زندگیست.خوشا آنکه معشوق دارد.

از یاوه های ذهن خسته ام.یاوه ها که من و تو ندارد.وقتی عشق نیست.چه داریم که بگوئیم،بدهیم به هم.زندگی از بی عشقی در رنج است.یاوه ها گوش زندگی را کر کرده است.

 

برای نزدیک شدن به دیگری باید که به خود نزدیک شویم.برای دادن عشق به دیگری باید که خود را عمیقا عاشق باشیم.باید که چشمه عشق در دل ما جوشیده باشد.عشق را می توان بخشید.نه طلب کرد.و اگر عشقی نیست.سکوت زیباترین است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 14:59  توسط خسرو  | 

همیشه نه ،فقط گاهی کلمات کم می آورند.و از عظمت مفهوم می گریزند.ریختن تجربه های ناب بودن،لمس حضور،نگاهی که هیچی به وسعت همه دارد.تپش دل را چگونه می توان با کلمات بیان کرد.کلمات از سطح فراتر نمی روند.نمی توانند که بروند.گواهی بهتر از سوءتفاهم ندارم.در سکوت هیچ ابهامی نیست.

 

کلمات دام هستند.با آن به شکار هم می رویم.هم را زخمی یا می کشیم.مرحم نیز با کلمات می گذاریم.و سکوت دل به حرفها نمی بازد.خامشان نمی شود.کلمات اما محتاج سکوتند.بدون سکوت کلمات تنها صدائی آزار دهنده اند.سکوت سفیدی صفحه ایست که سخاوتمندانه خود را به حرفهای سیاه می سپارد.و سیاهی چقدر می تواند سفیدی را آلوده کند.تا خودی بنماید.

بیا دوست من از کلمات درگذریم.مزه سکوت در کلام نمی گنجد.جهد بیهوده نکنیم.سکوت را سکوت معنی می کند و بس.همانطور که عشق را عشق.

زندگی جشنیست که می توانیم آوازش بخوانیم.ما پرنده ایم نه بیشتر.حرفها می توانند آوازمان در عشق باشند.کدام پرنده آوازش را می فروشد.و کدام تحمیل میکند.زندگی فراخ تر از توهم ماست.بیا چشم بگشائیم.ترانه را مست بخوانیم.رقص را مست کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 12:27  توسط خسرو  | 

فقط آنگاه و با آنهائی حرف بزن که غیابشان بی قرارت می کند.و آنچیزهائی را بگو که دلت می گوید.ذهن دائما در حیله است.ذهن محافظه کاری بیچاره است.و دل سلطانی صادق.

اعتراف می کنم در همه روابطم دچار مشکل هستم.و عذاب می کشم وقتی جز به زبان دلم حرف می زنم.واقع این است که وقتی تو را می بینم در کثری از ثانیه برجستگی های همه روابطمان به ذهنم می آید.و اگر با تکیه بر این رابطه های گذشته سخن بگویم.معامله گری بیش نیستم.و متاسفانه هنوز خیلی معامله گرم.هنوز "خود"م جولان دهنده میدان روابطم هست.و هنوز دل مغموم یاوه های ذهنم.

همه خواستن ها و عاشقی های من کاملا خودخواهانه و یکسویه هست.مگر زمانی که تو دقیقا همانی باشی که من در طلبش هستم.و من همانی که تو در جستجوئی.و تنها آنگاهست که همه وجودم از دل تو فرمان می برند و همه وجودت از دل من.یکی هستیم در دو،دیداری در عمیقترین لایه های وجود.اتحادی سحرآمیز.

این چه سریست که آنچه از محبوب و معشوق می آید زیبائی محض می شود.و این امکان را ممکن که زندگی با همه تنوع و گوناگونیش معشوق ما شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 9:15  توسط خسرو  | 

ما کلاف پیچیده ذهن نیستیم.نقش ها می زنیم ،نقش ها اما نیستیم.هزاران کس در ما در جای جای زندگی متفاوت زندگی می کنند.ما کدامیم آخر.آنکه با دوست می نمائیم یا آنکه با دشمن.کدام دوست و کدام دشمن.

بی یاوه های ذهن ما که ایم.شده چشم انداز زیبائی ذهنت را خاموش کند.در آن دم که محو نگاه شده ای تو که ای؟!

تو همه آن دمی .همه ما همان دم خاموش ذهنیم. و وقتی یاوه ها شروع می شود.هر کدام مان هزار کسیم.

خدا توئی.خود خود تو.شک نکن.تو خدائی تجسم یافته ای.اختیار با توست که چه نقش کنی.قلم در دستان توست.دلخواه خودت نقش می کنی یا دلخواه دیگران؟

 

فقط آدم هاي با شهامت اشتباه های تازه و خلاقانه مي کنن

اما بر هیچ اشتباهی اصرار نمی کنن

اگه فهميدن اشتباه کردن،ازش درس لازم رو می گیرن و ازش می گذرن

تکرارش نميکنن

تابع دلشون هستن

تابع شعورشون

نه تابع عادت ها

و نه ديگران

 

آدمی نهالیست که در شرایط بد کاشته و رشد می کند.

آدم بزرگ ها کودکانی هستند که کودکی از آنها دریغ شده است.و حالا بعید نیست مخربتر و خطرناکتر بازی کنند.

چگونه گفتن بسیار موثرتر از چه گفتن است.

هر کس در طلب چیزیست که به آن نیاز دارد،که دریغ شده از آن.

برخلاف یا موافق میل خود بودن دوم مسئله هست.مسئله اول هوشیار بودن به کیفیت بودن است.و البته موافق میل بودن زیبا و مطبوع تر است تنها اگر زحمتی برای دیگران نباشد.

رقصیدن یا جنگیدن چندان مهم نیست.می تواتنیم برقصیم یا بجنگیم .می توانیم زندگی را زیبا کنیم و یا زشت.اما هوشیاربه خود، و هوشیار چگونه می تواند به جنگیدن ادامه دهد،زشتی خلق کند؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 19:19  توسط خسرو  | 

عجب،در جستجوی خودم چه ها که نکردم،کجا که نرفتم،هر لحظه با خودم،در جستجو اما،و خود با من ،فریاد کم نزد،که هی من توام،اینجا،و کجاست گوشی که بشنود،گیج،منگ و پریشان به هر سوئی دوان،به کجا می شوی،چه را می گردی،من اینجایم،دائما اینجا،درنگ کن،لختی بایست،می خندم که خیره سر می گفتم سکوت، اصل جستجوست،فرصت در گذر،به بازی مخوانم.

و او آسوده در من زیست،و من دور را بسی جستم،بسی دیدم.خسته اما،مانده، بطالت را،هرز گردی را،آشکارا دیدم،خندیدم،گریستم،پای بر زمین سرد کوبیدم،آنجا هم که اینجاست،کجائی پس،کجا راست که نجستم من،آهای دور نزدیک،کجائی،من من،خسته ام،برگرد.

ناگهان دیدم ،هم از آغاز،که اینجا بودم،اکنون،چه را جستم،که را جستم،قصه برای که،چرا گفتم،شنیدم.

دوست،دشمن،خنده،گریه،کابوس بود،رویا.

بر همه خندیدم،زندگی خندید و شکفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 9:51  توسط خسرو  | 

طبیعت زیباست.و تخریب آن زشت

کودک زیباست و تحمیل ایده ها به او جنایت

زندگی زیباست و همه ایده ها زشت و مسموم

بازی زیباست و رقابت زشت

رقص زیباست و جنگ زشت

گل زیباست و چیدنش زشت

شکوفائی فردیت زیباست و هر گونه تحمیلی زشت

عشق تازه و معطر و زیباست و هر چه غیر عشق کسالت بار،کهنه و زشت

هوشیاری زیباست و عادت زشت

آواز در عشق زیباست و چابلوسی و تملق زشت.

سکوت زیباست و حرفهای بیهوده زشت.

مسئول خود بودن زیباست و دخالت به هر عنوانی در دیگران زشت.

شور و شیدائی زیباست.یکنواختی کسالت بار زشت

مستی و دیوانگی زیباست.جزم اندیشی و دگم بودن زشت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 10:40  توسط خسرو  | 

تعریف کردن نه که مشکلی ایجاد نمی کنه،بلکه کلی هم برات پون مثبت میاره.متقابلا تو هم خیلی فهمیده میشی.که تونستی استعدادش رو کشف کنی.اما وقتی بگی این کارت به این دلیل به اون دلیل درست نیست.میشی یه آدم خودخواه و مغرور.برای همینه که چابلوسی بیداد می کنه.اونچه بر زبون میاد با اونچه تو ذهن داریم.کلی فاصله داره.ولی چه می شه کرد.زندگیه دیگه.

 

ادعا خیلی زیاده ،اقا من هر روز کتاب می خرم،هر روز کتاب می خونم.خوب خیر ببینی.چه بدردت خورد این خریدن و خوندن.وقتی تو همون عادت های گذشته زندگی می کنی.ذهنت بزرگترین کتابخونه دنیا باشه.فقط خودت رو به زحمت انداختی.نیازی هم به اینهمه خوندن نیست.کافیه به یک هزارم دونسته هات عمل کنی.خیلی وقته ها دانسته ها سم هستن.خوشحال نباش که زیاد خوندی.انگار سم بیشتری خوردی.این نیست که هر کتابی چون چاپی هست.چون تیراژ بالا هست.پس کتاب مفیدیه.قبل از خریدن ببین از کتاب چی می خوای.اگه همونی هست که تو نیاز داری بخر و بخون و عمل کن.پز کتاب داشتن و خریدن و هدیه دادن گرسنگی روح رو علاجی نیست.

 

مسئولانه زندگی کردن هنره،هوشیار بودن هنره.به دلخواه زندگی کردن هنره.طوری زندگی کنی که نه اخلاق و قانون دلت رو راضی کنه.واقعیت اینه که ما زندگی رو گم کردیم.برای تامین زیاده خواهی خودمون زندگی رو نابود می کنیم.مهم نیست سر چه کاری هستیم.هر کاری رو باید مسئولانه انجام بدیم.البته مشکل به یه نفر حل نمیشه.البته جامعه دچار بحران هست.البته شایسته سالاری فقط یه شعاره.اما یادمون باشه که قدرت رو ما به اونهائی که به دروغ در پست ها هستن می دیم.البته اونها هم مثل ما گمراه هستن و فکر می کنن همینکه گلیم خودشون رو طلائی از آب بیرون بکشن مشکلشون حله.البته اونها کمتر از ما بیمار و مشکل دار نیستن.ولی هر کس مسئول از خودش و پیرامون خودش شروع کنه.

 

نیت خیر خوبه،ولی بهتر،مهم تر و موثرترش عمل هست.خیلی از ما ممکنه نیت خوبی داشته باشیم.اما عملمون بسیار مخربه.عینه همون خاله خرسه.

 

 

من کیم،چرا از بعضی چیزها،آدم ها خوشم میاد و از بعضی ها بدم میاد.من کیممن کیممنکیم.

چرا جذب زیبائی و کمال میشم.چه چیزی،کسی در من جذب و دفع میشه.دست و پا و صورت من عامل چه کسی و چه چیزی هست.

و چه سخته زندگی در میون سایه هائی که تو عادت ها غلت می زنن.هر لحظه زخمی نیازی هستم که پاسخی براش ندارم.چه کسی یه دیوانه باری به هر جهت رو همبازی خودش می خواد.منی که اومدن و رفتنم بی بنیاده.

کاش کسی بود که برای زندگیش تبصره و قانون نداشت.چه سخته تنهائی در جمع،چه سخته بی همزبونی،بی همدلی،بی همبازی.چقدر دلم برای یه سری همبازی بی قائده و قانون تنگه.برای همبازیهائی که تابع دلشون هستن.

 

برای چه دوستم داری؟برای چه از من متنفری؟جز برای تامین نیازهای خودت؟این خود تو کجاست؟خودی که چون ابر در گذر است.سفید و سیاه می شود.می خندد در حالی که از گریه چندان دور نیست.

 

هیچ "خود"ی را دوست ندارم.و اولش "خود"خسرو را.تعهدم به خسرو در حد تامین نیازهای طبیعی و زیبائیست که همه داریم.نه حتی کمی بیشتر.خسرو هر لحظه بیشتر می میرد.چگونه وصف لذت حضور را در غیاب خسرو برایت بگویم.تا خود بمیری و ببینی.

 

تا عشق و دوست داشتن دیگری برای تامین "خود"ت باشد.دشمنی و نفرت دور نیست.خوب نگاه کن فرزندت را،همسرت را،پدر،مادر و یا دوستت را چرا و چقدر دوست داری.چرا یکی را بیشتر از دیگری می خواهی.این دوست داشتن شرطی ضروریست اما هوشیار شدن بر این دوست داشتن ها و دشمنی ها نگاه متفاوتی را به تو هدیه می کند. که شادیش از وصف خارج است.شادیش بی علت است.یک شادی عظیم و بیخودی.خودت را غرق در دریای شادی و عشق و شور و مستی می بینی.همه زندگی برایت یکپارچه می شود.دوست و دشمن یکی می شوند.آنکه تا دمی پیش دشمنت بود.می تواند صمیمانه ترین ابزاز عشقت را سهیم شود.آنقدر صمیمانه که به معشوق عشق می ورزی.و این فقط می تواند تجربه شود.

 

اخ چه بگویم از وقتی که گذینش را رها می کنی.بی خود می شوی.بی علت می شوی.مثل نفس کشیدنت بی دلیل.بی خود.نیستی و هستی.نفسی بی خود می آید و می رود.و تو نه ذهن ،نه دانسته و داشته ،که فقط هستی.و می خندی به کابوسی که فقط خاطره ای بیش نیست.خاطره ای محو.به رویاها و کابوس ها تماما می خندی.به همه داشته ها و دانسته هایت.از زشت و زیبا.که زشت و زیبایش توهمی بیش نبود،نیست.

رسیدن به این نگاه سهم هر توهمیست و ما خارج از این نگاه زلال چه هستیم جز توهم.کافیست این نگاه،این مستی بی وصف یکبار توهم"تو"را غرق خود کند.دیگر توهم هیچ داشتن و دانستنی به بندت نمی کشد.

 

زندگی می تواند بازی زیبائی باشد بی "من"همه دردسرها مال "من"است.هیچ "من"ی عشق را نمی شناسد.هوشیاری را نمی شناسد.زمانی عشق و هوشیاری هست که "من"نیست.تجربه این بازی در عشق و هوشیاری بی دخالت "من"اگر بدانی چه محشریست.شاه و گدا محتاج همین تجربه اند.چه کسی مست نمی شود برای خلاص از این "من".مست دانسته ها می شویم،مست داشته ها می شویم،مست بردن ها،باختن ها،مقایسه ها،تا لذتی حقیر و آلوده را تجربه کنیم.اگر بدانیم لذت فقط خوردن این شوراب نیست.اگر بدانیم سوای این حباب "من" چه شکوه و لذت و عظمتی نشسته است.چگونه تاب حماقت را می آوریم.چگونه چنگ می زنیم به اینها.اینجا مرگی زیبا،زندگی سحرآمیزی را در خود هدیه دارد.کافیست چشم بگشائیم.تا خود را از قبل غرق آنچه در وهم ناید شویم.

 

ذهن هرکدام از ما ها  در زمان تولد خالی از هر دانسته ای بود،هست.هر کدام از ما آدم ها وابسته محیطی می شویم که در آن متولد و رشد کرده و می کنیم.کافیست خود را جای هر کس دیگری در جای جای زمین بگذاریم.قطعا او می شدیم.چه کسی پدر و مادرش را به دلخواه انتخاب کرد.پس نمی توان به آنچه هستیم،فخر کنیم،یا ملول باشیم.آنچه هستیم تنها نقابیست که بر چهره وجودی بیچهره و زلال کشیده شده است.آن وجود بی چهره خداست،حقیقت است،زندگیست در اوج شکوه و زیبائی.همه کار ما انداختن این نقاب است.رسیدن به اصل.رسیدن به بیچهره گی .ما هیچ دانسته ای نیستیم.دانسته های ما در گذر زمان تغییر می کنند.درک و دریافت ما همواره متغیر بوده و هست.ما ابری همواره در گذر هستیم.از دشت ها و کوه ها می گذریم.ما کوه نیستیم.دشت هم.درک هویت ابری ما چشم ما را به زلال آسمان باز می کند.به زندگی ،آنگونه که هست.

 

هر گونه جزم اندیشی زشت و رنج آور است.گلها هیچ جزمیتی ندارند.علف ها هم.درختان هم.حیوانات هم.ما هم نداریم وقتی هوشیار باشیم.وقتی هوشیار شویم.دیگر نیستیم.ما وجودی بی حد و مرز هستیم.وقتی هویت خود را بی قضاوت نگاه می کنیم.و توهم ها را یکی یکی نفی می کنیم.وقتی می بینیم که دانسته نیستیم،داشته نیستیم،رقابت نیستیم،زشت نیستیم،زیبا نیستیم، ما دغدغه هایمان نیستیم.ما ذهن بیقرارمان نیستیم.ما هر چه که به دروغ تصور می کردیم،هستیم، نیستیم.در آخر همه این نیستیم ها هیچی باشکوه،همه هستیم.وقتی هوشیار شدیم که حباب نیستیم،دریا هستیم.و این درک و دریافت چگونه می تواند به کلام آید.این لحظه آزادی و آگاهی و عشق قابل بیان نیست.کویری که دریا می شود.هیچی که همه می شود.بنده ای که خدا می شود.

 

اخ دوست من درگیر روابطت نباش.زندانیش نشو.قیدها را یکی یکی باز کن.ببین که بی این قیدها هم می توانی زندگی کنی.راحت تر.زیباتر.بازیگوشتر.با نشاطتر.مست تر.دیوانه تر.هیچ تر.و دیگر کی تن به قید می سپاری.تو کور نیستی.عصایت را بینداز.تو افلیج نیستی.آنچه ناممکن می دانستی.ببین که چه ممکن زیبائیست.خودت را از آن دریغ نکن.درب زندان همواره باز بوده،هست.بیا بیرون.بیا به زندگی،زندان دورغی بود که باور کردی،بخند به باورهای دروغت بخند.برقص و بخند.آواز بخوان و بخند.دیوانگی کن از این شکوه آزادی و بخند.بگذار زندگی از جشن حضور تو مست تر شود.زندگی منتظر حضور توست.برای همین حضور اینجائی.کار دیگری نیست.تو کارگر نیستی.سرباز نیستی.زندگی جنگ نیست.جشن است.

 

 

 

من تشنه ام ،گرسنه ام،مثل تو.گرسنه و تشنه زندگی،بازی،تو خارج از هویتی که داری تنها همبازی من می توانی باشی.ما برای همین بازی اینجائیم.ما نیامده ایم خود را نمایشگاهی از دانسته و داشته کنیم.نیامده ایم تا رقابتی مسموم را نقش بزنیم.نیامده ایم تا حرص خود و هم را از این رقابت دروغ در بیاوریم.ما حتی یک هزارم توانمان را زندگی نکرده ایم.تصور کن هر کدام از ما نه رغیب هم که یار هم باشیم.همه همت ما شکوفائی جانمان باشد.اگر به اعماق جانمان برسیم.اگر شکوفا شویم.چه می توانیم بکنیم غیر از بخشیدنی تمام.چشمه همه نیازش بخشیدن آب است.هیچ درختی میوه اش را نمی فروشد.ما چشمه ایم .ما درختیم.کافیست به بار بنشینیم.کافیست دانسته ها و داشته هائی را که در خود انبار کرده ایم.از خود دور کنیم.تا به فراوانی ناتمامی از آب برسیم.تا بخشیدن تنها لذت زندگیمان شود.فروختن دانسته و داشته،آنهم به مکری که خود بر آن آگاهیم کار ما نبود،نیست.

 

اینقدر دل به کلام نبندیم.زندگی از سکوت جاری می شود.ببینیم که عادت ها کسالت بارند.بگذریم از این دروغ تا به حقیقت برسیم.تا دست و دلمان انباشته دروغ باشد.حقیقت را چگونه می توانیم پذیرا شویم.حقیقت از قبل اینجا بود،هست.ما خود را بسته ایم.ما در زندان نشسته ایم.

 

هیچ "تو"یئ را دوست ندارم.هیچ "من"ی را،بیا خارج از این من و تو ها زندگی را بازی کنیم.

برای زندگی در این جامعه دیوانه هر کدام از ما کم دچار زحمت نشده ایم.تعهدهای دروغین با حمایت قانون و اخلاق زنجیری شدند بر دست و پای ما.چه کسی زخمی اینها نیست.چه کسی زخمی نکرده،نمی کند.بیائید تعهد ها را کمتر کنیم.بیائید رابط را به سطح بالاتری از هوشیاری ارتقاء دهیم.بیائید رابط را شفاف و زلال کنیم.تعهد ها را بشکافیم،حذف کنیم،کم کنیم.

 

بر تعهد ها بیدار شویم.ریشه این تعهد ها را هوا دهیم.بیائید رفتار های خود را هوشیار تر نگاه کنیم.واقعا چرا چنین می کنیم.چرا ناشادیم.چرا تحمیل می کنیم،تحمیل می شویم.

 

اینجا همه فریاد می زنیم،ساکت،همه فریاد می زنیم لذت در سکوت است.همه فریاد می زنیم و هم را به سکوت دعوت می کنیم.هر کس با صدائی متفاوت از دیگری.

 

هدف همه آرامش،برخورداری از لذت و زیبائی زندگیست.

 

هر چه قائده و قانون بیشتر باشد.زندگی رنج آور تر می شود.تنها قانون طلائی هوشیاریست.مسئول بودن به هوشیاری و عشق است.درک زیبائی و زندگیست.

هیچ فکر و اندیشه ای را دوست ندارم.زندگی نیازی به هیچ ایده جزمی ندارد.هر کس از از جا هست باید به سوی خود گام بردارد.به خود نزدیک شود.رفتار و افکار خود را هوشیار شود.خدا ،عشق،حقیقت ،زندگی و یا هر چه به دنبال آن هستیم و نامش را هم نمی دانیم در درون ماست و تنها راه رسیدن به آن سکوت و هوشیاریست.

 

همه چیز در نهایت شکوه و زیبائیست وقتی "من" نباشد.من به کنار رفته باشد.زندگی ضیافت عشق می شود.

 

ما بیجهت برای گمراهی دیگران رنج می بریم.ما دیگران را آئینه خود کرده ایم.دیگری همانقدر به زندگی،به حقیقت و خدا نزدیک است که ما.

 

دخالت در زندگی دیگری بدون درخواست کمک از طرف وی ظلمی نابخشودنیست.دخالتی زشت.هر کس باید مسئول خود باشد.قانون تنها زمانی مفید است که هر کسی را با هر عنوان و پستی از دخالت در زندگی دیگران مانع باشد.قانون و اخلاق می تواند چوبی باشد که در کنار نهال کاشته میشود.قانون و اخلاق نباید درصدد هدایت کسی باشند.تنها می توانند مانع موانع رشدش شوند.هدایت از درون می رسد.نه از بیرون.کافیست سکوت کنیم و هوشیار باشیم.هدایتی که شکوفه ها را زیبا می کند .هدایتی که عطر زیبای گل را به زندگی هدیه می کند.از هدایت ما عاجز نیست.کافیست اختیار را به او بدهیم.شگفت زده می شویم از هدایت زیبا و ملایمش.

 

ناهوشیاری زشت ترین است.ما با افکار و عادت های مسموم خود و دیگری را آلوده می کنیم و بر زبان آرزوی خوشبختی و سعادت می کنیم.آرزوی سلامت می کنیم.همه چیز طوطی وار بر زبان ما می رود.خدا لغلغه زبان شده است.کلمات از اصالت خود خارج شده اند.کلمات شمشیرهای دو دم هستند.زشت و زیبا.می توانند ما را به سکوت و عشق و خدا هدایت کنند و می توانند در جهل و پندار دورمان دهند.باید بر حرفها هوشیار شویم.سکوت بیشتری پیشه کنیم.

 

همه فتنه ها از "خود"بر می خیزد.حتی اگر تصمیم به کار خیری داری،از خودت سوال کن از این کار مثلا خیر چه نفعی می برم.برترین خیرها در بیخودی و مستیست.در جائی که خود نیست.هیچ خودی نمی تواند منشاء خیر باشد.نه برای خود و نه برای غیر خود.

 

همه رنجها از جدیت است.جدیت یعنی دروغ.جدیت یعنی سم.جدیت یعنی فاجعه .هر کاری را با شوخ طبعی می شود انجام داد.زندگی بازیست و بازی با جدیت هیچ تناسبی ندارد.گل ها جدی نیستند.درجتها و حیوانات هم.بچه ها هم.فقط آدم بزرگ های مدعی و جاهل که همه رنج های زندگی از آنهاست جدی هستند.همانها عاشق بازیگوشی و شوخ طبعی هستند.اما از خودشان نمی خواهد مایه بگذارند.چرایش مضحک و خنده دار است.

 

خسرو در حال مردن است و نمی دانم چطور باید این را اعلام کنم.همه با من طوری حرف می زنند که انگار من خسرو هستم و مشکل است که بگویم آقاجان خسرو مرد.لطفا خودت را با حرفهای تکراری به زحمت نینداز.خسرو نسبت به همه عادت ها و جزمیت ها مرده است.نسبت به همه لبخندهای مصنوعی،همه وانمودها.حرف تازه و بکری داری.بگو.و اگر نه سکوت را تخریب نکن.اهل بازی اگر هستی.بی مقدمه شروع کن.مثل باد که برای وزیدن آمادگی تو را سوال نمی کند.مثل بچه ها .و چه رنجی می برم که بچه ها طوطی می شوند و تو انگار شاهکار کردی که بیشتر طوطی شدن آنها.وقتی بچه ها عروسک کوکی می شوند و تو می خندی من دارم رنج می برم.انگار یادت رفت که آنها آمدند تا تخفیفی بر جدیت و یکنواختی تو باشند.وای که ما بر دانسته های حقیر خود چقدر مغروریم.وای که چه می کنیم با خود و زندگی.

 

من فقط به سختی وانمود می کنم که خسرو هستم،خودم هم می فهمم که سخت مصنوعی وانمود می کنم خصوصا وقتی مرا خیلی خسرو می دانی.دلم می سوزد که تو را ناامید کنم از خسرو بودنم.کاش یکی به اینها بگوید چه بر سر خسروی اینها رفت.

 

گاهی دوست دارم وانمودها را با چنان دیوانگی بشکنم که تو نیز دیوانه شوی.چنان مست فریاد بزنم تا خواب از سرت بپرد.تعجب می کنم که چطور هنوز مرا خسرو می بینی.

 

به هیچ کس تعهدی ندارم.چگونه می توانم داشته باشم.دیوانه ای که وانمود می کند چه تعهدی دارد.تو فقط هوشیار نیستی که ببینی من دیوانه ام.تقصیر من نیست.آنگاه همبازی هم می شویم که تو نیز بی تعهد شوی.در غیر اینصورت می توانی به وانمودهای من دل خوش کنی.اینها صادقانه ترین حرفهای یک دیوانه می تواند باشد که هستم.

 

زندگی می تواند یک تراژدی باشد یا یک کمدی،نقاش توئی،منم،همه ما آن نقاش هستیم.می توانیم با هوشیاری توانائی خود را نقاشی کنیم و از زیبائی مست شویم.و می توانیم عادت هایمان را که زشت و کسل کننده اند نقش بزنیم و بر آن گریه کنیم.

 

تو به عادت با من حرف می زنی.تو با ظن خودت با من حرف می زنی.و جوابی برای عادت و ظن تو دیگر ندارم.سکوتم را بپذیر،حرفهای گیجم را که سعی در زیباتر وانمود کردن دارد.

 

شاید دارم به تو و خودم خیانت می کنم.سکوت ،وانمود و حرفهائی گیج اصلا کافی نیست.

 

به "تو"لبخند نمی زنم ،جذب "تو"نشده ام ،نمی شوم.آخر چگونه بزنم،بشوم."تو"هم یکی مثل "من"."من و تو" دروغیم که قرنهاست ،گفتیم ، شنیدیم.چیزی در من ،چیزی در تو را، به بازی خوانده است.

 

اخ بیزارم از حرفها و توجیح هائی که برای حقانیت دروغینم می کنیم.از توضیح رفتارم خسته ام.از هدایتش هم.ابری گرفتار باد.چه توجیحی،چه توضیحی .از خسرو بودن معافم کنید.نقابها خسته ام کردند.مرا از این جامعه دیوانه نجات دهید.

 

چگونه ممکن است بی طمع دوست هم نشده باشیم.قسم به دشمنی طمع ها در جهل فتنه اند و در هوشیاری خنده .

 

از همه گریزانم،روزبروز سخت ترمی شود برایم نقش زدن با نقاب خسرو .

 

تو راست می گوئی .تو چه دورغی می توانی بگوئی.همه زندگیت دروغ است.در خوابی و همان می بینی که می گوئی.دروغی در کار نیست.اما من چه.بیدار شده ام.و به خواب زدن خودم سخت ترین شده است.پوسته ای نازک هویت دروغینم را نگه داشته است.تاب دروغ هایم را نمی آورد این پوسته نازک.

 

باید کاری کنم.باید یک ضبط سوت با خودم حمل کنم.و یک بار برای همیشه چند جمله طوطی وار رایج را،از آن زیباترینش که تو می پسندی،ضبطش کنم و این ضبط را هم مدام روشن.تا هم شر تو از من کم شود و هم مجبور به دروغ گفتن به خود و تو نباشم.

 

اصلا زبان برای حرفهای چند من یک غاز نیست.برای آواز است و ما که عشق را تجربه نکرده ایم.آوازی نداریم.باید لال می آمدیم و می رفتیم.و فقط عشق دهانمان را باز می کرد.و هیچ یاوه زشت و زیبای دیگر.

 

وقتی دانسته و داشته را رها می کنم.وقتی بودن صرف می شوم.زندگی همه شعر می شود،همه شور می شود،وه چه زیبامی شود.و چون دوباره می چسبم به اینها.چه عذابی.راستی چرا دوباره باز می گردم.چرا دوباره می چسبم.چه می خوام اینجا،چه می خواهم از اینها.

 

مرا خسرو می دانی،رفتارم را می بینی و گیج می شوی.حق هم داری.کاش می توانستم بگویم خسرو نمی دانم کو،کجاست.مرد،یا دارد می میرد.به هر حال خیلی از وقتها خسرو نیستم.رغبتی هم به خسرو بودن ندارم.

 

کسی در من نقاب خسرو بودن را منعم می کند.تنهائیم برای همین است.چگونه می توانم به تو که عمری مرا خسرو دیده ای،بگویم از خسرو خبری نیست.

 

آه از دمی که خسرو می شوم،چون ننالم،که دریغم شد زندگی در این جامعه دیوانه.

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 15:42  توسط خسرو  | 

آقا من از رفتار کلیشه ای و تکراری بدم میاد.از هر چی جدیت بیزارم.از همه وانمودها و رفتاری که وانمود ها را باعث میشن فراریم.

اخه کی گفته تو این رفتار ماشینی میشه به شادی و عشق رسید.عشق کی می تونه از تونل هزار فرسخی جدیت و مصنوعی بودن ما عبور کنه.کی گفته خدا در پس این عبوس بودن نشسته.عبادت های مصنوعی دل کی رو شاد کرده.چرا خودتون و دیگران وزندگی رو با این افکار و رفتار مصنوعی رنج میدین.ببیند چقدر عصبی و زودرنج و ناخوش شدین .برا  چی از بچه ها خوشتون میاد.مگه غیر اینه که مثل شما مصنوعی و خشک نیستن.مگه غیر اینه که مث شما از رو نوشته حرف نمی زنن.

خدا رو در طراوت و رقص گل و سبزه و پرنده ها می شه دید.در رفتار زیبای کودکان.

از دانسته های مسمومتون بیاید بیرون.

دلم می گیره وقتی توی این جماعت مرده قدم میزنم.احوالپرسی های زورکی و تکراری.کاش لال بودم که جوابی به این مسخره بازیها نمی دادم.کاش شهامت داشتم و چنان تو ذوقشون می زدم که احوالپرسی یادشون بره.

اقا من مردم از بس دارم دارم این جماعت رو نگاه کردم.از پیر و جوون خودشون رو نمایشگاه کردن و دارن با زبون بی زبونی حرص هم رو در میارن.دلشون داره واسه عشق و محبت پاره میشه ولی کلاس نمی زاره خودشون رو نشون بدن.حتما باید مشروب بخورن تا به خودشون نزدیک بشن.بخدا خسته شدم از زندگی تو این آدمک ها.

لعنت به شهامت من که جز حرف زدن تو وبلاگ هیچی به من نداد.اهای یکی بیاد منو از دست خودم خلاص کنه.آهای آدما،اهای ادمک ها.با شما هستم.

بخند با تمام وجودت بخند.بزار صدای خنده دلت رو خدا بشنوه.طبیعت زیبا رو بین و با زندگی مستانه بخند.و به خودت که می خندی هوشیار باش.تا عیدی خدا رو بگیری.تا معجزه رو ببینی.تا زبونت بند بیاد از اینهمه شکوه که ازش غافل بودی.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 13:52  توسط خسرو  | 

دانسته هایم هر لحظه به من دهنکجی می کنند.جزمیت هایم ابرهای محوی شده اند.در بدیهیات نیز دچار شک و تردید هستم.گاهی در اوج لذتی بی توصیف و گاه در حضیض دره های رنج .گاه خورشیدی می درخشد در من و گاه ابرهای تیره چنان تارم می کنند که هیچ نمی بینم جز وحشت و رنج.تنهائیم فراخ تر شده است.تاب هیچ حرف و حدیثی ندارم .کجاست دیدار دوستی که از جام چشمانش مدهوش و مست یاوه های ذهنم را قربانی کنم.کیست که از دانسته ها برهاندم.

به حرفهای دیروزم می خندم،آنقدر که متعجب می شوم از حرفهایم.بی ثبات تر از بادم و همیشه در گذر ،گذر از هر چه هست،هر چه نیست.هیچ ایده ای نیست که تکیه گاهم باشد.به همه عادتهاو ایده ها می خندم و می گذرم.و نمی دانم این کیست که می خندد،می گذرد.از وحشت به خار و خس می چسبد و دقیقه ای بعد به حشره ای لبخند می زند.چه توقعیست که از دیوانه داری.ثبات یعنی چه.جزم چیست اصلا.به آنچه آمد،به آنچه رفتنیست،چه جزمی می توان داشت.چه کسی باید ثبات داشته باشد،چه کسی در من باید عزمش را جزم کند.وای چه کسی با تو حرف می زند.بگذر،بگذار و بگذر .صبح نزدیک است.کابوس خبر از بیداری میدهد

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 10:45  توسط خسرو  |