این خسرو هست که حرف می زنه و من هم مثل شما دل خوشی از حرفهاش ندارم.خسرو فقط تصور می کنه به حقیقتی ناب رسیده و دیگه هیچ کس بهش دست رسی نداره،شک نگن می خندم به تصور خامم.چطور میشه یکی آب تر باشه و یکی کم آب تر.دریا دریاست و هر قطره ای دریائی کوچک ،حتی اگه ندونه،پس لاف های خسرو رو به حساب خامیش بزار،جائی که حقیقت هست جائی برای هیچ ادعا و لاف نیست.
این فقط نقاب خسرو هست که حرف می زنه،نیازهاش رو فرافکنی کرده روی تو،تو دوست،تو دشمن.
کاش خنده های دیوانه ای مست رو،از ورای نقابش ببینی،بچه ای اینجا مست از "نبودن"،بودنش رو گریه می کنه و می خنده.
دلم تنگه،برای شانه های تو دلم تنگه،تو که هیچ کسی نیستی جز خودت،نازنین،مه جبین،شانه هایت را وام بده،دیوانه ای اینجا باز هم دلتنگ است،تو که دیوانگی را می فهمی و چه رایگان می فروشی مهرت را،به خاک و خار،به گل.
دست و پاگیر ضرورت ها مانده ام در پشت نقابی مسخره،دیوانگیم را ضرورت نیازی باز زنجیر کرد،پنهان می خندم به دروغ،تا نیاشوبم خوابی،عادتی را،باز می سپارم گوشم را برای دل آنکه هنوز بسته ام به او،به زبانی که فله ای حرف می زند.باز قرض می کنم از انبار راکد ذهنم حرفهائی تا گوشت بی نسیب زبانم نشود.تا مثلا دوستی را ثابت کنیم به حرف.
مشکل این نیست که دوستت ندارم.که دوست داشتن برترین نیاز من است.سخت است اما رابطه با تو که دیواری!تو حالا فرض کن ،منم دیوار و تو نمی توانی که وارد شوی درمن،
کاش لال بودم،کر بودم ،و جز لبخند انتظاری بنود از من،
کاش بدانی لبخند بدون این ذهن یاوره گو چه شیرین است.اگر بدانی هم سنگ زیباست بی ذهنی که اینجا الوده ماند و زخمی.
چه گیج می شوم از حرفهائی که نقاب می زند.تو و من ندارد بخدا ندارد.چرا نگویم که بی نقابی را لمس کرده ام.چرا نگویم که بیرون زندان رفته ام و حالا نمی دانم ضروت کدام تجربه و نیاز بندم کرده است اینجا.همبند عزیزم هوای بیرون اگر بدانی چه زلال است.
رسوایم می کنی و می ترسم از نقاب هائی که دیگر خوب نمی نشینند به صورتم.
شانه ای می خواهم لال،نه مهربان و صبور،بی توقع.کویری اینجا تشنه دریاست.
تو از ابر پاره،توقع چه داری،از بادی که نیست،چه می پرسی؟نمی ترسی از باد گستاخ ،حرمت معشوق اگر نشناسد؟
از خسروئی که نیست ،مست و دیوانه،گله دارم.
از خسروئی که نشسته آنجا در دیروز و فردائی دروغ،خسروئی که پرسه می زند در امروز،چه معصومانه به قربانگاه می رود،امروز.