تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

این خسرو  هست که حرف می زنه و من هم مثل شما دل خوشی از حرفهاش ندارم.خسرو فقط تصور می کنه به حقیقتی ناب رسیده و دیگه هیچ کس بهش دست رسی نداره،شک نگن می خندم به تصور خامم.چطور میشه یکی آب تر باشه و یکی کم آب تر.دریا دریاست و هر قطره ای دریائی کوچک ،حتی اگه ندونه،پس لاف های خسرو رو به حساب خامیش بزار،جائی که حقیقت هست جائی برای هیچ ادعا و لاف نیست.

این فقط نقاب خسرو هست که حرف می زنه،نیازهاش رو فرافکنی کرده روی تو،تو دوست،تو دشمن.

کاش خنده های دیوانه ای مست رو،از ورای نقابش ببینی،بچه ای اینجا مست از "نبودن"،بودنش رو گریه می کنه و می خنده.

دلم تنگه،برای شانه های تو دلم تنگه،تو که هیچ کسی نیستی جز خودت،نازنین،مه جبین،شانه هایت را  وام بده،دیوانه ای اینجا باز هم دلتنگ است،تو که دیوانگی را می فهمی و  چه رایگان می فروشی مهرت را،به خاک و خار،به گل.

 

دست و پاگیر ضرورت ها مانده ام در پشت نقابی مسخره،دیوانگیم را ضرورت نیازی باز زنجیر کرد،پنهان می خندم به دروغ،تا نیاشوبم خوابی،عادتی را،باز می سپارم گوشم را برای دل آنکه هنوز بسته ام به او،به زبانی که فله ای حرف می زند.باز قرض می کنم از انبار راکد ذهنم حرفهائی تا گوشت بی نسیب زبانم نشود.تا مثلا دوستی را ثابت کنیم به حرف.

مشکل این نیست که دوستت ندارم.که دوست داشتن برترین نیاز من است.سخت است اما رابطه با تو که دیواری!تو حالا فرض کن ،منم دیوار و تو نمی توانی که وارد شوی درمن،

کاش لال بودم،کر بودم ،و جز لبخند انتظاری بنود از من،

کاش بدانی لبخند بدون این ذهن یاوره گو چه شیرین است.اگر بدانی هم سنگ زیباست بی ذهنی که اینجا الوده ماند و زخمی.

چه گیج می شوم از حرفهائی که نقاب می زند.تو و من ندارد بخدا ندارد.چرا نگویم که بی نقابی را لمس کرده ام.چرا نگویم که بیرون زندان رفته ام و حالا نمی دانم ضروت کدام تجربه و نیاز بندم کرده است اینجا.همبند عزیزم هوای بیرون اگر بدانی چه زلال است.

رسوایم می کنی و می ترسم از نقاب هائی که دیگر خوب نمی نشینند به صورتم.

شانه ای می خواهم لال،نه مهربان و صبور،بی توقع.کویری اینجا تشنه دریاست.

تو از ابر پاره،توقع چه داری،از بادی که نیست،چه می پرسی؟نمی ترسی از باد گستاخ ،حرمت معشوق اگر نشناسد؟

از خسروئی که نیست ،مست و دیوانه،گله دارم.

از خسروئی که نشسته آنجا در دیروز و فردائی دروغ،خسروئی که پرسه می زند در امروز،چه معصومانه به قربانگاه می رود،امروز.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 17:37  توسط خسرو  | 

به کسي عشق بورز که لايق عشق باشه نه تشنه عشق .چون تشنه روزي سيراب ميشه(ويکتور هوگو)

 

khosro ghaderi: من تشنه هستم نه لايق

khosro ghaderi: واقعا مي گم

یه دوست:ما همه يه طورايي تشنه ايم

khosro ghaderi: امروز خيلي خرابم

khosro ghaderi: خيلي زخمي

khosro ghaderi: از رنجوندن بيرارم و مي رنجونم.خودم رو و ديگري رو

khosro ghaderi: کاش جنگلي باشه که فرار کنم بهش

khosro ghaderi: وحشي شدم جام ديگه اينجا نيست

khosro ghaderi: بگذر از من

یه دوست:چرا؟

khosro ghaderi: چون عمر عشقم کوتاه

khosro ghaderi: چون هيچ ضمانتي ندارم براي عشق

khosro ghaderi: چون از حرفها خسته ام

khosro ghaderi: از انتظار ها خسته ام

khosro ghaderi: عزيز ببخش که وحشيم

khosro ghaderi: ببخش که عمر عشق دست من نيست

khosro ghaderi: ببخش که دروغ گفتن همونقدر آزارم ميده که حقيقت گفتن هر دوي ما رو

یه دوست:صنما با غم عشق تو چه تدبير کنم  تا بکي در غم تو ناله شبگير کنم

یه دوست:اتفاقي افتاده؟

khosro ghaderi: اينهائي که گفتم اتفاق نيست

khosro ghaderi: بي ثباتي خسرو اتفاق نيست

یه دوست:خسرو چته؟چي شده

یه دوست:تو که باز شدي اون خسروي سابق

یه دوست:خسرو

یه دوست:ناراحتت واسه چيه

یه دوست:بگو بهم

khosro ghaderi: زخم زدم

khosro ghaderi: مي زنم

khosro ghaderi: و ناله مي کنم

khosro ghaderi: به تو

khosro ghaderi: به خودم

khosro ghaderi: به همه

یه دوست:به کي

یه دوست:به چي

یه دوست:واسه زخما هميشه يه مرهمي هست

یه دوست:با گذشت زمان زخمها هم خوب ميشن

یه دوست:نگران هيچي نباش

یه دوست:همه چي درست ميشه

khosro ghaderi: مرسي عزيزم

khosro ghaderi: هميشه دوستت دارم

khosro ghaderi: اما نمي تونم ابزار کنم

khosro ghaderi: اونطور که تو مي خواي

khosro ghaderi: همه رو دوست دارم

khosro ghaderi: همه رو

khosro ghaderi: ولي ابرازش برام سخته

khosro ghaderi: خصوصا اونطوري که ديگري مي خواد

khosro ghaderi: مگه توفان به اختيار منه

khosro ghaderi: مياد و منو مي بره

khosro ghaderi: به هر جا که خواست

khosro ghaderi: و بعد مي ندازه به امان خدا

khosro ghaderi: چه خاکي به سرم کنم که حالا توفاني نيست

یه دوست:عشق سادست  ميتوني عشقو هجي کني؟.فقط کافيه لمسش کني

khosro ghaderi: عشقي نيست و من سنگ شدم اينجا

khosro ghaderi: و طعنه رنجم ميده

khosro ghaderi: برو عزيزم

khosro ghaderi: بزار برا يه روزي که حالم خوبه

khosro ghaderi: با هم حرف مي زنيم

khosro ghaderi: نگران ديوانه نباش

khosro ghaderi: دو دقيقه ديگه خنده ديوانه گوش همه رو کر مي کنه

khosro ghaderi: مواظب خودت باش

khosro ghaderi: تا بعد

khosro ghaderi:

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 15:59  توسط خسرو  | 

آهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای با توام اره با خود تو این بار مخاطبم فقط توئی اخه من بدجور از خوندن کتابها خسته ام.کتابهائی که همه چی منو ازم گرفتن.با توام که لافت گوش زندگی رو کر کرد.چنتا کتاب خوندی؟رساله توضیح المسائل و کتابهائی تو این مایه رو لطفا از لیست کتاب های خونده خودت حذف کن.

خوب از کتاب ها چی فهمیدی.فهمیدی که چی شد که بچه های پاک بعدا  جنایتکار و افسرده شدن.فهمیدی که آدم چطور دشمن آدم شد،فهمیدی که جنگ زندگی سر چیه،فهمیدی که چی شد که بعضی ها به طمع بهشت چه زیبا جنایت می کنن.فهمیدی که خنده بعضی ها به قیمت گریه خیلی ها هست.اخ  چی رو فهمیدی از کتاب.

چقدر از فهمیدن رنج بردی.فهمیدی که چرا حق نداری عاشق دو نفر باشی.فهمیدی چرا باید نقاب بزنی،فهمیدی نقاب چیه.

راستی تنهائی رو میشناسی.شده تو جمع صمیمی ترین ها لال مونی بگیری و حس کنی  رفتارها چقدر مسخره شده.فهمیدی چرا آدم مدعی اشرف مخلوق بودن اینقدر بیماره.فهمیدی که بعضی ها چه راحت خودشون رو بیان می کنن و بعضی ها بغض شون گوش تنهائی رو کر کرده.آخ اگه بدونی گفتن این که آدامس دوست ندارم شکلات می خوام شهامت زیادی نمی خواد.اما اینکه به بگی خدائی تو ذهنم نیست.مذهب رو فقط حیله می بینم.آهای سهم شما از وحی محمد چقدر هست.چرا راه محمد رو نمی ری،آهای مگه خدای شما نگفته من از رگ گردن به شما نزدیک ترم بیرون دنبال چی می گردی.چرا بیخود اشک در میاری و ناله می کنی.

بگذریم دوباره تبم بالا رفت.شهامت منم فقط همینه که اینجا فریاد کنم.گلوم این روزها درد میکنه شاید به خاطر اینه که دلم می خواد لال باشم تا مسئولیت کمتری حس کنم نسبت به اینهمه ظلم که به هم می کنیم.

اهاییییییییییییییییی ببین که چی داری می خونی،ببین سم نباشه که داری جانانه به خودت تزریق می کنی.

کاش بدونم رسانه ها چه سمی رو تو رگ های جامعه تزریق می کنن و ما چه راحت می پذیریم .کاش بدونیم غول عرف چیه که داره می خزه به زندگی.

کاش وقتی داریم خر می شیم و رای میدیم به امیدهای واهی یه خورده هوشیارتر باشیم.کاش خدمتگذارهای حیله گر به خودشون بیان .کاش بدونیم این مائیم که به اون حیله گر ها قدرت میدیم.

کاش بپذیریم احمقیم اگه هنوز خودمون رو تافته جدابافته بشناسیم که همینطور باید مظلومانه سواری بدیم به خدمتگذارهای حیله گر.

اخه کدوم حیوان مهم تر از حیوان دیگه هست.کدام حیوان جنایتکار شده.کدامش مظلوم و ظالم، همه اینها برای حیوان وحشی حیله گری به نام ادمه.آدمی که به عادت و عرف لباس می پوشه و رفتار می کنه.آدمی که شعور خودش رو فروخته به عادت ،آدمی که پذیرفت یه مترسکه و باید تقویم بهش بگه کی بخنده و کی گریه کنه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 11:30  توسط خسرو  | 

قبله ام کمال و زیبائیست.وتنها دل عاشق میداند که زیبائی و کمال چیست.زیبائیست را ارزان نفروش.قیمت زیبائی جز عشق نیست.تو را به خدا هیچ مگو وقتی دلت نمی تپد هیچ مگو بگذار سکوت بوزد در میان.

کاش بدانی زیباترینی در عشق.کاش بدانی چه گوهری را چگونه و چرا رها کرده ای و به چه چسبیده ای چنین حریصانه!

خدا سرچشمه زیبائی و کمال است.چگونه ممکن است زشت باشی،هیچ حیوانی را زشت ندیدم و انسان چگونه ،چرا چنین زشت شد؟!زندگی را جشن عشق کن،تعلل تا به کی.زیبائی را پنهان کرده ای که چه،غنچگی را رها کن.زندگی تشنه عطرت نشسته است.

دوست را بازیچه دست نیاز می بینم

سهم دشمن از این معرفت چیست؟!

 

اسباب بازی دست بزرگانند،کودکان.

از کودکی چه به یادگار داریم؟زیاده خوای و ناتوانی یا بازی گوشی و هوشمندی.

افکاری اینجا و درختی آنجا چه زیبا و زشت بازی می کنند.

درخت را باد،فکرم را چه چیز به بازی می گیرد.نیاز چیست تو را می خواهم یعنی چه؟!

زندگی بازی نیاز است و نیاز زشت نیست ،این جهل است که نیاز را زشت کرد.

 

در این بازار کور نیاز بیطرفی ممکن نیست.باید هوشیار بود تا طعمه نکرد،نشد.

می توانیم بازی کنیم و جنگ بازی زشت است در جهل،

هویت زندان است،ما محفوظات نیستیم ،نیاز در فیلتر مسموم این محفوظات است که چنین زشت و آزار دهنده شده است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 15:13  توسط خسرو  | 

عشق تا زمانی که مخاطب خاص دارد جز طمع نیست.و طمع بد نیست اگر هوشیار باشیم به آن.تیغ تنها در دست جهل است که زشتی می آفریند.

 

خسرو جز طمع چه می تواند کند بر طمع هایش هوشیار می شوم.

 

زندگی را بی حضور خسرو تجربه کرده ام.

 

همه هنرم مراقبت از خسرو است.آنگاه که می خواهد،آنگاه که نمی خواهد و می گریزد از این به آن،بازیش را نگاه می کنم.اشک هایش را و لبخند هایش را .لذت ها و رنج هایش را.اگر هنری داشته باشم هوشیار بودن به خسرو هست.به لاف هایش به حیله هایش.هر چه بیشتر به خسرو هوشیار می شوم.بیشتر می میرد.بیشتر زیبا می شود.بیشتر نیست می شود.یخ خسرو فقط با نگاه آب و بخار می شود.

 

وقتی فکر و اندیشه ای تائید می شود،فکر و اندیشه ای نیز تکذیب می شود.خسرو جز این تائید  و تکذیب نیست.و حضور ورای این تائید و تکذیب است.

 

خسرو نقاب است و مانع حضور.برای برداشتن این نقاب بسیار با آن جنگیده ام.رنج بسیار برده ام.و حالا عاشقانه زندگیش می کنم.دارم عمیقا لمسش کنم.و چه زیباست که هر چه به خسرو عمیق می شوم.محو تر می شود.نیست تر.

 

تو همبازی من در هوشیاری می توانی باشی و نه هیچ چیز دیگر.مال تو نیستم.مال من نیستی.بگذار قفس هم نشویم.بگذار در دیدار ما فقط عشق باشد.نه من نه تو.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 10:11  توسط خسرو  | 

تو را به عشق می خوانم به سکوتی که عشق در آن جاریست.به زمزمه ناپیدای سکوت.آنجا که همهمه صدا خاموش است.آنجا که من و مائی نیست.آنجا که دیگری که هیچ اشیاه جان دارند و عشق را می فهمند.آنجا که نیستیم تا عاشق باشیم یا معشوق.خود عشق است تمام.آنجا که دستت دست خدا و نگاهت سرشار خداست.به ساحتی که دوست و دشمن یگانه اند.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 12:47  توسط خسرو  | 

باد را به هرزگردی متهم می کنی و باد می خندد

ژوان عزیز ببین با خسرو بودن برای تو هم بی دردسر نیست.گواهش کامنتی که به نامت می گذارند.همیشه زیباترینها تخریب می شوند.کسی وسوسه تخریب لجن را ندارد،گل را چرا،

عزیزی که برایم ژوان شده ای.تو را کمتر از ژوان دوست ندارم.دوست داشتن نیاز من است.فرق تو با ژوان این است که ژوان زیبائیش را آشکار کرد و تو پنهان.ژوان بزرگتر از آن بود که دست و پایم را بخواهد.قلبم را خواست و دست و پایم کمترین هدیه قلبم به ژوان بود.

از تعهدها زخمی ام.نخواه که بیهوده بازی با زخم را تکرار کنم.آزموده را آزمودن خطاست.من از لجنزار عادت و سنت برخواسته ام.نخواه که دوباره برگردم.کاش بپذیری که برایم ممکن نیست.ناله من برای ژوان نیز از همین است.زخم زدن برایم دشوار است و در تاریکی بعید نیست ناگزیرش شوم.

من توام،نیازی ساده که در تاریکی رابطه ها چنین زشت شده است.وقتی نیازم نباشد،خود چیستم.هیچی که مات می خندد.بر تو عزیز زخمی نیز.

تو که شهامت نکرده ای چرایش برای خودت محفوظ،از نام خودت استفاده کنی.باید که بسیار زخمی باشی عزیز من.ناگزیری زخمت را بپذیری به ژوان قسم دوستت هستم،نه اما تنها دوست تو.که عشق و دوست داشتن را فقط تعهدها به این روز انداخته اند.

این را برای عزیزی نوشتم که در پست قبل به اسم ژوان برایم نظر گذشت

 

 

اقا اصن همه چی زیر سر این دله.تو می گی چی کار کنم.این دله که صدای تو رو قشنگ می کنه.این دله که حرفهات بامزه میشن.دل قحطی نیومده که،اینها،اینهمه  دل آکبند،یه خورده به خودت زحمت بده خو.بگرد ببین کدوم دل صدات رو قشنگ میشنوه.آوازت رو براش بخون.هم خودت مست شو هم اون.ولی یادت باشه از من که فک کنم دو تا فقط دو تا پیرهن بیشتر از تو پاره کردم تو عشق.مبادا زنجیر تو دستت باشه ها.عشق خیلی نازک نارنجی،اخه کی گل رو با زنجیر می بنده که برای من فقط باید عطر پخش کنی.نکن عزیز من.تو نمی خوای زخمی کنی.هیچکی نمی خواداما همه زخمی می کنن.اینهاش.ناله ها رو گوش کن.خو مال زخم هاس دیگه.کدوم بلبل هست که تو زنجیر زیباست.عادت زنجیره،تعهد زنجیره اره بابا همه حیونا هرزه ان خسرو هم یه حیوون بیشتر نیست.لطفا بساطت رو ببر اون ور تر.دلم می خواد یه گنجشک هرزه باشم .تو تو زنجیرت بشین.پای منو زنجیر می کنی چرا.کی زورکی رقصید اخه.زورکی فقط می شه جنگید.وقتی پای "باید و نباید"اومد وسط می شیم یه سرباز،حالا با لباس شخصی.خودم و خودت و همه زندگی همه میشه جبهه .خودت ببین دیگه!!

 

اصرار دقیقا به اندازه انکار است.تاب همانقدر به جلو پرتاب می شود که به عقب رفته است.

هیچ کس وسواسانه نفس نمی کشد.چرا که عادت و عرف دست شان به تنفس نرسید.آب خوردنمان کمتر آلوده است.غذا خوردن اما چرا.جنسیت که وحشتناک تخریب شده است و برای همین اینهمه به آن بسته ایم،چه بسیار که گریخته ایم از آن و می گریزیم به آن.چه زخم ها که زدیم و خوردیم در آن.هیچ حیوانی بیماری جنسیتی ندارد.اما کدام انسان مدعی نداشتن رازی احمقانه در جنیست است،چه کسی بیمار نیست؟

 

خودم را عادت دادم که با کسی و چیزی عادت نکنم.بادی باشم گریزان و وحشی.بازی کردن هنر من است.با تو که آن پستو نشسته ای چه کار می توانم داشته باشم.من اینجایم کنار علف،گل،درخت.

 

دیروزت را به رخم نکش،که زشت و زیبایش برایم مرده است،من به وحشی بودن همانقدر تعهد دارم که تو به عادت ها.

فریاد من از زخمه هایست که تو می زنی.سازی هستم چون تو.صدای ما بی زخمه دیگری ممکن نیست.

اینجائیم با نیازهایمان،تا رقص با دیگری را تجربه کنیم، والا که پشه می ماندیم،درخت می ماندیم و تنها می رقصیدیم. و زخم ها می گویند هنوز رقص را خوب یاد نگرفتیم.شاید هوشمان را کم دیدیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 9:30  توسط خسرو  | 

زیبای من چه معصومانه به من نزدیک می شوی.گل من شاید که نمی دانی دیدنت از تحملم خارج است،همانقدر که ندیدنت.نمی دانی و نزدیک می شوی.نمی دانی که  آخرین قطعه پازلم هستی و به پیش می آئی.نمی دانی و با امدنت آهنگ رفتنم می شوی و تنهائیت نگرانم می کند فقط .کاش فاصله ای باشدهمیشه،کاش پروانه را پروای شمع باشد،کاش زره را حرص اینهمه عاشقانه چرخ زدن تا خورشید نکشد.

 

نبودنت مصیبت بود،آمدنت اما حیرت است و جنون.

 

این روزها که در ساده ترین امور تردید دارم سخت ترین دیدار بودنم را محک می زند،چگونه پروا کنم از تو که عمری دربدرت ماندم.

این روزها که جزم هایم وا رفته اند.تو می آئی و من بی قرارتر می شوم.

چه می دانی از حرفها و لمس حضورت تا چه پایه مستم ،چه می دانی و این کلمات چه عاجزند.چه می دانی که ادعاهایم به چه دست پائی افتاده اند.

 

کاش نبینمت!ببین چه ترسو شده ام،نمی دانم پی چه هستم اینجا غیر دیدار تو،شاید که نگران توام بی خود.

تو نمی دانی چه سراب هائی را که به عشق تو پا زده ام. ازکجا بدانی اخر.

آب بودنت را هم،مگر سیلی تو به خاطرم آورد.کاش خواب نباشمباز،کاش بازهم خیال فریبم نداده باشد،نخورده باشم،سیلی ات را دریغ مکن،من به یقین حضورت نیاز دارم .

ژوان عزیز حرف زدنم برای تو بازیست،امن دامنت گستاخم کرده،به حرفهایم بخند که به خنده های تو نیاز دارم.

ژوان عزیز زندگی می تواند رقصی درعشق باشد،یا وظیفه ای جانکاه.می توانیم رقصنده ای باشیم در زندگی و یا سربازی در جنگ.دلت را سالار زندگی کن.بگذار این فرصت طلائی عطر حضورت را به مشام تشنگان هدیه کند.این روزها که مهر ورزی کیمیا شده است تو از کدام ستاره آمده ای ماه من ،که چنین سخاوتمندانه می بخشی مهرت را.

بیا و بیاموز که آسان است،سخت نگیریم بیخود،ای پیام آور عشق.بیا که حرفهایم گمراه شده اند.نگاهت را بپاش به زندگی من.

 

ژوان عزیزم بر جویبار زندگی روان باش.ساده ترین کار را ببین که سخت ترین شده است.بر عشقی که داری مراقب باش.عشق بی رنج ممکن نیست.بر رنجی که می بری مراقب باش.مقصد همین جاست.همین حالا.به حرفهایم بخند.زندگی را خنده کن.دیوانه تر بخند.نگران خواب همسایه کم باش.او نگران بیداری تو نیست.تو چرا نگران خوابش باشی.

آن چوب را ببین که چه زیبا بر آب می رود.در خروشان رود خروشان است و در آرامش آرام.معلم هم اوست اگر مستعد باشیم. اخ عزیز دلم لحنم را ببخش.کاش تاب بیاورم سکوت را و نیازارمت به حرف.

آه ژوان من نگو که نترس.من زخمیم و می ترسم از زخم هایم.از بودنت در کنار یک زخمی می ترسم.

سخاوت دریائیت را چه سخاوتمندانه به تشنگیم می بخشی.چه دارم که پیشکش کنم به سخاوتت جز تشنگی.

 

تو مرهم شوی بر زخم و من زخمی به مرهم می زنم،نه نه این دور است از انصاف عشق.

 

با منی و در اوج آسمانم

بال من فراموشت نشوم.

 

عشق در آزادیست که پرواز می کند

چه کند در قفس جز ناله

 

بازیگوشی مرا به دیدار عکست برد

دیدمت،ناله اما کم نکردم.

 

به چشم منی مدام و چه زیبا شده اند همه.

 

هیچی را ببین اینجا،که چه لبخند می زند به همه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 14:23  توسط خسرو  | 

اگر گفتم که دوستت دارم،عاشقت هستم شک کن !و اگر گفتم فقط تو را عاشقم دیگر شک نکن .حتم بدان که دچار توهم شده ام و دورغی بیش نمی گویم.

 

چگونه گل می تواند فقط برای یک نفر عطر بپراکند.عشق گلیست که بویش را به سخاوت باد می بخشد.وه چه مست اند به باد ایستادگان و چه بی "خود"می رقصند.

 

عاشقی یک خاصیت است.اخ ژوان عزیز زودتر برگرد.نگران دلت هستم،به خسرو اعتمادی نکن.به ادعا و عشقش که اسیر باد مانده، اعتماد نکن.چه زخم ها که نخوردم ،چه زخم ها که نزدم.لعنت به خسرو.لعنت به جهل.لعنت به آموزه های مسموم .لعنت به روابط تاریک .

ژوان این حرفها را وقتی می زنم که جز عشق برای دادن ندارم.اما چگونه ادعا کنم که فقط تو را می توانم مخاطب عشقم کنم.به هرزگیم شک نکن عزیز دلم.بخدا دلم خون است از زخم هائی که زدم.لطفا عقب تر بایست.لطفا به لاف هایم بی اعتنا شو.ابر پراکنده را اعتباری نیست.باد بازیگوش فتنه ها دارد.

 

هنوز آیا اجاز می دهی تو را عزیز صدا کنم.عزیز هرزگرد آیا هنوز می شوی.روزی که عشقی نداشته باشم.فقط چیزی ندارم که بدهم.خالی می مانم.و لحظه ای که عشق مستم کند.فقط می توانم عشق بدهم.کاش می توانستم هدایتش کنم و چه خوب که او هدایتم می کند و جز عذر نمی توانم که بخواهم از وعده ها و لاف هائی که گاه کم نمی زنم.

 

ای عشق بگذار که ساقیست شوم.

 

ژوان عزیزم چرا نمی توانم به بعضی ها عشق بدهم و این می گوید عشقم عام نیست.طمعی خام است هنوز.به زیبائی و کمال تو طمع کردن هیچ سخت نیست.اعتراف میکنم که طمع کاری بیش نیستم.اهای  تو که فریب حرفهایم را می خوری.به هوش باش از دندان هائی که ناپیدایند و می ترسم که هوشیاریم خواب باشد گاه دیدارت.

 

لگدمال شدن را دوست ندارم.چرا عاشق همسرم نشدم،نمی شوم،چرا همکارم را عاشقانه نگاه نمی کنم.و آهای تو ،تو که زیبا آن دور ایستاده ای،لطفا نزدیک نشو.بگذار از دور تماشایت کنم.همکار تازه نمی خوام.

 

هر روز وحشی ترم.گستاخ تر.هر روز زخم هایم نمک دارتر می شود انگار.و کارد قلغلک می دهد استخوانم را،و فریادم عصبانی می شود.گوش های خوابت را آنسوتر ببر.که فریادم انگار ادب سرش نمی شود.

 

خسته ام از بازی با جمعی که همه هستیشان دادو ستدیست حقیر.بازنده های مغموم،خسته ام از همبازی شدن با شما.شما که تخت خواب را ناسزا می گوئید و پنهائی می خزید به آن.شما که نیستید چیزی جز محصولی اتفاقی از تخت خواب های زخمی.شما تاجرهای فاخر که تجاوز را چه عادلانه داد و ستد می کنید.به اخلاق قسم راست می گویم.خسته ام از بساط شما که جز عشقی زلال و دیوانه،همه چیز دارد.شما که از آغاز فیلتر شده اید می خندید به آنچه واری فهم فیلتر شماست.شما که چه زیبا زشت شده ایدو چه خنده ها که نمی کنید به زشتی هم ،و چه ناله ها که نمیکنید از جدائی که هرگز وصالی نداشته انگار.شما که استاد شده اید در ساختن قفس،از قفس های زیبایتان خسته ام.از وراجی های زخمی شما خسته ام.

 

آه ژوان زخمی هستم و خسته.گستاخ و دیوانه ،هنوز آیا پناهم می دهی.تو که بسیار دوری و بسیار نزدیک.تو که نشسته ای آنجا در زنجیری که من اینجا هستم.همیشه انگار فاصله ای هست.بساط عیش را چه زود باد می برد.حرفها دیریست کفاف تشنگیم نمی شوند.

چشمانت را می خواهم که مرحم زند اینهمه خستگیم را.

 

اینجا ابرها  بد جولان می دهد.باد همیشه موافق نیست.توفان شده است.آخ ژوان عزیزم به پناهگاه برو.این وحشی از هیچ باکی ندارد.زخمها عاصیش کردند باز.

 

هنوز خدای این بنده پریشان میشوی آیا؟آخ خدای عزیز من نگاهت را مرحم زخم های پیدا و پنهانم می کنی باز؟

خدا شدن آسان نیست،شانه خالی نکن،ای که شانهایت مهربان با سرگشتگی.سرسپرده ات کجا  رود جز به آغوش تو.

 

بگذار تو را مخاطب نکنم اینبار ژوان،حرفهایم بسیار زخمیست.تو اما خوب بشنو.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 14:46  توسط خسرو  | 

شیفته حرفهای پشت ویترینی نشو پستوی ذهن را نگاه کن!

 

اگر یکی را بسیار دوست داشته باشی بعید نیست دیگری را بسیار متنفر شوی.بر عشق و دوستی ات بر تنفرهایت مراقب باش.عشقی که تنفری را بزاید بی خطر نیست برای قلبت.

(عزیزم این برای تو نیستا اما می دونی برا کی هست)تو نمی توانی دوستم داشته باشی /تنفر را چشمانت خاموش فریاد می کنند.بغض های فروخورده کار خود را کرده است.باید که شهامت و ظرفیتمان را بالاتر بریم.چشم در چشم ناگفته ها را بگویم .بغض ها را فریاد کنیم.بگذاریم اشک خنده های ما را بشوید.تا زلال بخندیم .اشک ها بیخود نیستند.بیهوده دریغ کردیم.

 

همه چیز را آموختند الا عشق.که عشق کیمیای غریبیست.رقابت را ،حیله گری  را آموختند تا در این دنیای دیوانه گلیم پاره خود را دریابیم.و گلیم بی عشق چه خالیست.آنها بهترین کار را کردند به ظن خود،بهترین آموزش،از جان مایه گذاشتند برای مسموم کردن ما!! و زندگی همینی شد که هست.

 

دیگری همبازی نیست.دیگری یا دوست است یا دشمن.بازی با دوست و دشمن بی مخاطره نیست.یا تامین می شوی و یا تهدید.بازی اما نه تامین است و نه تهدید.به تامین و تهدید هوشیار باش.از آنها مگریز،به آنها نگریز آنها با "هوشیاری"تغییر ماهیت می دهند .زیبا و تلطیف می شوند.

 

دیگری وقتی هست که ضرورت نیازمان حکم کند.همه چیز هست اما ما فقط نیازهایمان را می بینیم.آنگونه که می خواهیم می بینیم.کسی نیاز ندارد پیچ پنهان دستگیره در را ببیند!اما آن پیچ هست و دستگیره را نگه می دارد.اما اگر بیفتد و دستگره همبازی دست ما نشود.تازه نبودش را حس می کنیم.و ضرورت بودنش را.

 

ژوان عزیز کسی را ندیدم که ریگی به کفش ذهنش نباشد،همه بیقراری ما برای همین ریگیست که نمی خواهیم ببینیم.رنج ها می گویند آنگونه که باید نیستیم.رنج معلم صبوریست.درسهایت را نیک بگیر.معلم را آسوده کن از خود!

ژوان تو جسمت نیستی ببین که می گوئی دست من پای من.ذهنیت خودت هم نیستی.انها نیز ابرهائی هستند که گاه می بارند و گاه می خندند.تو همه آسمانی.

 

تو بسیار نزدیک و بسیار دور هستی.تو حقیقت ساده زیبا و نزدیکی هستی که از شدت سادگی و نزدیکی دور افتادی.

 

میتوانیم کاسه هم به مهر پر کنیم و نمی کنیم چرا؟!می توانیم به عشق به مهر بدهیم و بستانیم،چرا چنین نمیکنیم ،چرا نمی توانیم.چرا عشق و مهر را قفس می کنیم ،چرا زندان می سازیم و در زندان حسرت می خوریم.عشق به "مال"خود بسیار بیات شده است.بیا تا زنجیر را بگسلیم.بیا تا عشق را بی قید بازی کنیم.

 

در حرفها نمان.حرفها بدترین اغواگران هستند.ایده های زیبا زندان های طلائی اند.شک نکن که خسرو باید برود.آمده است که برود .دیر یا زود مهم نیست.بودنت را آنقدر جانانه باش که رفتنش را حسرت نخوری.در هر چیزی جانانه باش.حسرت در نبودن تمام و کمال است.

 

دوست داشتن دیگری ممکم نیست.هر کدام از ما توهمیست که دیگری را برای خود دوست دارد.و این را تنها وقتی لمس می کنی که در تجربه زیبای چند روز پیشت باشی.

 

ژوان "هیچ"کس و کار و فامیلی ندارد."هیچ""همه"هست.و تو آن هیچی.کم نیست که به دوستی و دشمنی هایم دیوانه می خندم.به حرفها و لاف هایم.به تو که بندم شدی به خود که بندت هستم.

ژوان عزیز هیچ کس ثابت نیست .تغییر اساسی ترین رکن زندگیست.حتی اگر انکارش کنیم.هیچ کس دیروز خود نیست .شهامت پذیرفتن تغییر خود و دیگری لازمترین است برای زندگی.

 

گاه و بیگاه خنده هایت را به اشک بشوی تا زلالتر شوند.بیا تا در چشم هم گریه کنیم.و خنده های مستی را که از گریه هامان زیبا می زایند،به زندگی هدیه دهیم.

آه ژوان عزیزم تو مرحم روح زخمیم بوده ای،هستی.عشق نگرانی هم دارد.عاشق معشوق را آنقدر به خود نزدیک می بیند که نگران زخم های نزده هم می شود.عشق زیباترین مراقبه است.مراقب عشق خودت باش.

 

ژوان عزیز هر روز راه سخت تر می شود،زیباتر هم!

 

آه ژوان عزیز روضه هایم را رها کن.همه را از زشت و زیبا.ده دقیقه هوشیار دیوانه شو،مست بخند و گریه کن،حرفها عجیب بیهوده اند اینجا،فقط بدرد سبزی خریدن می خورند،نان خریدن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:59  توسط خسرو  | 

وه چه مستم باز

نشست یار به هستم باز

نگاهم همه او

 

شکی نیست که خسرو باید بمیره.

در خودخواهی و زیاده خواهی خسرو شکی نیست.خسرو یعنی نگاه چسبنده،لغزنده.خسرو یعنی می خوام و نمی خوام. خسرو یعنی چرا کمه،چرا زیاده.خسرو اصلاح پذیر نیست.اصلاح یعنی بزک کردن خسرو.یعنی پنهانی خواستن.یعنی نه را زیر اره بردن،اره را زیر نه کردن.خسرو یعنی حیله تا حد ممکن.

و مرگ یعنی هوشیاری مطلق،زندگی مطلق

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:47  توسط خسرو  | 

جانانه باش.در غم و شادی جانانه باش با نگاهی به خود.در عشق جانانه باش.همچنان با نگاهی به خود.نگاه به خود اصل است.ما مسافر سکوت درونیم و بیرون تنها نمود درون است.با هوشیاری و مشاهده درون ساکت می شود،وقتی درون ساکت شود.دوست و دشمن بیرون ماموریتشان تمام است.آنها دیگر نیستند.آنها چون ماه،خورشید،علف،درخت و....... دیگر نیستند!!!

 

دو ابر در آسمان به هم می رسند.می خندند.در هم می شوند.یک ابر در حال گذر است.

 

دقیقا آنچه هستی باش.خجالتی،شر،ضعیف،قوی........نه زره ای کمتر یا بیشتر.تنها را یگانه شدن با هستی هوشیار به خود بودن است.

 

دیگران تو را احمق بخوانند بهتر از آن است که احمق باشی!احمق بودن عیب نیست.احمق ماندن عیب است.

 

میگما برای رفتن باید بود!نه باید جانانه بود.با تمام توان.و در آن اوج بودن به نبودنی زیبا افتاد.نبودنی که فقط دیوانگی و حیرت بیانش می کند نه کلام.

 

عادی شدن رو دوست ندارم.عادتی بودن را دوست ندارم.کسالتش حوصله آدم را سر می برد.دیروز تجربه خوبی داشتیم.و امروز با نشخوار تجربه دیروز پرسه می زنیم.از شادی قلب خبری نیست.نفسی که دیروز کشیدیم تمام شد.برای امروز نمی توانیم دل به نفس کشیدن دیروز بسپاریم.عشق مال گذشته نیست.گذشته خاطره ای محو است.تلخ یا شیرینش هیچ ارزشی ندارد.دیروز غذای خوشمزه ای خوردیم.اما خاطره آن غذا امروز ما را سیر نمی کند.عشق را فقط در حال می توان به تور زد.نه در لحظه ای قبل از حال.زندگی استمرار حال است.نه تاب خوردن در گذشته و آینده.خدا در حال است.نه در دانسته های مسموم و پوسیده.خدا،زندگی،حقیقت و هر چه نامش را بگذاریم در حال حضور دارند.دانسته ها تنها برچسب های تزئین شده هستند.رها کن زشت و زیبای ذهن را و به حال قدم بگذار.بگذار چشمت کودکی شود حیرت زده.قلبت عاشقی شود زنده.گام هایت سودای خام دیروز و فردا نباشد.دیوانه حال باشد.شوریده حال.چگونه می توانی به حال بیائی تا توهم دانسته ها را درک نکنی.گلها برای شکوفه دادن سعی نمی کنند.نفس کشیدن های تو با سعی نیست.پس سعی نکن خودت را به حال بیفکنی که سعی فقط تو را از حال دور می کند.سعی برای گذشته هست.برای آینده.حال فقط بودنی تمام است.سکوتی مطلقا  مست و متفاوت.

عاشقی فرض زیبای راه است.عاشقی زیارت زندگی تا خداست.
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:28  توسط خسرو  | 

 

ژوان عزیزم عشق دریاست و هر چه در آن عمیق تر شوی.هر چه به آن هوشیارتر شوی زیبائی های بی قیدتری را لمس می کنی.عشق بدون زخم نمی شود.برای رسیدن به اوج قله ای که در درونت داری ناگزیری سبک تر شوی.از داشته ها و دانسته ها بیشتر رها شو تا عشق را بی واسطه لمس کنی.عشق پرنده وحشیست تاب حضور غیر را ندارد.وقتی نیستی فقط عشق است که بازی می کند.و وقتی هستی و در حیله که شکارش کنی.تنها خودت را زخمی می کنی.عشق هوشیارتر از حیله ماست.ببین چه زخمی شده ایم.ما نمی خواستیم زخم بزنیم.اما برای شکار عشق برای زنجیر کردنش در لذت زدیم و خوردیم.هر چه بیشتر رها کنی بیشتر داری.دستت را در آب وقتی مشت کنی چقدر از آب در مشت تو می ماند.دستت را باز کن تا برقصی در حضوری ناب.هر روز بیشتر از قبل به خودت هوشیار شو.عادت هایت را ببین.خواستن هایت را،نخواستن هایت را.اعماق ذهن و نیت ها رو فقط نگاه کن.عزیزترینم خودت را برای هیچ چیز ملامت نکن.ما رنج می بریم اما عشق رنج نیست.عشق لذت ناب است.ما رنج می بریم چون قصد شکار این لذت ناب را داریم.و کی شکار می کنیم جز خود را.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:48  توسط خسرو  | 

صدا اگر به سکوت نبرد تو را بیهوده است.همهمه ای بیش نیست.

تو سکوتی به صدا آلوده.

دانسته ها و داشته ها اگر تو را به عشق نبرند.وبالی بیش نیستند.

داشته ها و دانسته ها بی خاصیت هستند.خاصیت را هوشیاری یا جهل به آنها می دهند.

عشق زیباترین راه ملاقات خود است.دیگری آئینه می شود تا خودت را ببینی.

زندگی سفر است می توانی رقصان  بروی یا در جنگ.اختیار با توست کسی را ملامت نکن.اگر سوءاستفاده شدی هوشیاریت را که خفته ملامت کن نه دیگری را.

اصل شکوفائی توست ،بجنگ ،برقص اما هوشیار و مسئول.و هوشیار چگونه می تواند بجنگد!

سخت ترین جای درس زندگی این است که نخواهی هویتت را بخار کنی.دیوارها ثابت هستند.برای سفر بخار شو،جاری در باد.زندگی سنگ نیست که بنشیند یک جا.هویت مانع رقصت میشود.نگاهش کن!

جنگ با خود ادامه جنگ با دیگران است.

چه کسی برای زیبا و باکمال شدن تلاش نمی کند.چه کسی جذب زیبائی و کمال نمی شود.قبول که زیبائی و کمال نزد هر کس تعریف خاصی دارد.سفر زندگی به سوی زیبائی و کمال است.جسم و روح چنان به هم آمیخته اند که تفکیک آنها ممکن نیست.وقتی با خودت در صلح هستی ،وقتی همه وجودت سرشار از عشق و مهر است خودت را نگاه کن .

جذب زیبائی و کمال می شویم چرا که جوهر زیبائی و کمال را در خود می بینیم.با زشتی می جنگیم چرا که می دانیم زشتی تنها نبود زیبائیست.

سوءاستفاده از زیبائی زشت ترین است و جذب شدن زیباترین.اگر گلی را نوازش کنی زیباست.و اگر بچینی که مال تو شود زشت.اگر به زیبائی توهین کنی زشت است و اگر ستایش زیبا.زیبائی را در خود بجو.آن را آشکار کن.بگذار زندگی زیبائی تو را ستایش کند.زیبائی مال کسی نیست.زیبائی زندگیست.و ما زندگی هستیم.زیبا هستیم.تنها فراموش کردیم و بواسطه جنگی که از درون بیرون داریم مکدر می نمائیم.

جنگ بزرگ در درون است تا با خود نجنگی جنگ با دیگری ممکن نیست.دیگری یا همبازی تو هست یا نیست .و هر چه هوشیار تر شوی جنگ ناممکن تر می شود.

 

دیگری آمده است تا تو را به خودت نشان دهد.زیبائی و زشتی تو را.جنگیدن با آئینه بیهوده است.فقط ببین!

 

چسبیدن به دیگری و فرار از دیگری فرق زیادی با هم ندارند.دوست و دشمن بالاهای پرواز ما هستند.برای بیداری،برای رفتن به اوجی که در درون خود داریم حضور و لمس هر دو ضروریست.

 

هر شروعی پایانی دارد.هر آمدنی رفتی.اما ما نیامده ایم.نمی رویم هم.ما ازلی و ابدی هستیم.ما لباسمان نیستیم.افکارمان هم.اینهمه که متفاوت می نمائیم نیستیم.و این را تنها می توانیم لمس کنیم.تجربه کنیم.با رفتن به سکوت درون.به آنجا که نیستیم و حضوری ناب هست.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:32  توسط خسرو  | 

نیمه گمشده من.

چه می دانی دیدار دوستی که همه توست چه جنونی دارد،چه عشقی دارد.چه حیرتی دارد.فقط می توانی تجربه کنی.عشق یعنی دیدار دو نیمه یک سیب.یعنی همه حرف تو را او بزند .و تو فقط ندانی که بخندی یا گریه کنی.ندانی چه بلائی به سرت آمده است.ندانی این که می بینی،که می شنوی خواب است یا بیدار.توهم است یا عین هوشیاری.اخ چه بگویم که این روزها چگونه ام.چه بر سر لافم از عشق آمده است.حیرت از بالای کدام بلندی ،چگونه افتاده است.

گفتن خود کجا زره ای از واقعه است.

 

بی نقاب که شویم همه یکی هستیم.و در نقاب غریبه هائی که طمع می کنیم و حسرت می خوریم .می جنگیم و شکست می خوریم علارغم همه غنیمت ها که گرفتیم.جنگ کجا پیروز دارد.جنگ همه ویرانیست.

 

از این خواب تلخ که می بینیم بیا که برخیزیم.

 

همه نیمه ایم همه گم شده .چه ولوله ایست اینجا.که که را می جوید.

عشق صدای آب می شود گاهی

عشق تشنه دیدار می شود گاهی

عشق جنون بازار می شود گاهی

عشق فتنه هر کار می شود گاهی.

 

حافظ چرا گفتی چرا ؟!

که عشق آسان نمود اول چه می دانستی. چرا گفتی همه کارم ز خود کامی.....چرا حافظ کجائی که خنده می فتنه ها کرد.کجائی که ببینی خرقه آلوده چه ها کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 13:41  توسط خسرو  | 

اخ اخ اخ امان از عشق.امان از حیله عشق.خوشا کسی که از حیله عشق نتونه فرار کنه.جادوی عشق عقلش رو زمین گیر کنه.

رمت عزیزم زندگی تماما عشقه.جنگیدن ما هم عشقه.تنفرهای ما هم عشق.اینو فقط میشه از بیرون گود نگاه کرد.زندگی بازی عشقه.همه ما هنرپیشه های عشقیم.کارگردان عشقه.نمی دونم طراح صحنه و دکور و نور همه نقشهای مثبت و منفی عشقه.لمس این عشق فقط در خارج از گود ممکن میشه

 

چه ناجوانردانه عشق را بدنام کردیم.

عشق را تا حد ابتذال به زیر کشیدیم و نمی دانستیم که رنج ما تنها در لمس نکردن همین عشقیست که لگدمال خودخواهی مان شد.

دست و پای عشق را به زنجیر باید و نباید بستیم.و در عجبیم که عشق چگونه بی تاب شد.گریخت از این قفس که نشسته ایم به آن.همین دیروز بود که دلمان می خندید.حالا اما مصلحت می خندد انگار.

کاش حوصله گوش ها اینقدر تنگ نبود تا بغضی شویم و فریاد کنیم به هم.کاش ادارک ما بیشتر حوصله می کرد.کاش زود نمی خفتیم در آغوش عادت.

کاش دوست داشتن جرم نبود.کاش عشق بازی می کرد دور از چشم خودخواهی.

کاش آدم دشمن آدم نبود.کاش سکوت و هوشیاری میهمان دائم ما بودند.کاش حساب عشق از مالکیت جدا بود.کال معشوق مال ما نبود.

 

ای خوشا سری که به پای معشوق است.ای خوشا داشتنی که فدای معشوق است.ای خوشا دمی که هیچ نیستم ،همه معشوقم.معشوق خورشید است و عاشق زره ای که چرخ زنان می رود تا او.در راه معشوق افتادن چه زیباست.هر طلبی می تواند داغ عشقی باشد.

 

عشق جاذبه ایست که عاشق را به پای معشوق می اندازد.همه همت عاشق ایثار است.و هر چه می بخشد به وضوح می بیند که هیچ نبخشیده هنوز.اخ عاشق چه دارد که ببخشد.عاشق یک دروغ است.یک توهم است.یک نمود است یک خیال است.عاشق یک تهیست.عاشق توده ابری متورم بود.و معشوق دروغ عاشق را به او می نماید.عاشق به تهی بودن خود می رسد.به سکوت نابی که نام ندارد.هنر معشوق تخلیه عاشق از از توهم و دروغ است.عاشق به واسطه معشوق بعد تازه ای از زندگی را لمس می کند.و معشوق ماموریتش تمام شده است.عاشق به منزل رسیده است.

عاشقی شهامت می خواد.گذشتن از دروغ و توهم ساده نیست.گذشتن از آنچه تصور می کنیم هستیم و داریم.برای همین از عشق می گریزیم.عشق مجسمه نیست که به گردن بیاویزیم.عشق خانه و ماشین نیست.عشق زمخت و خشن نیست .عشق از جنس ناب نبودن است.نبودنی که سرچشمه همه این زمخت هاست.عشق اقیانوس است و حباب اگر چه از جنس اقیانوس.اما توهم من بودن دارد.و عشق سفر از توهم من است.یگانه سفر واقعی.استحاله ای عظیم.

عشق نیازیست که همه نیازها را می سوزاند در خود.عشق یک فروپاشی واقعیست.یه زلزله با شدت بی نهایت.عشق مرگ واقعیست.مرگی زیبا .

در نمود و خیال به کمک عشق بمیرید،خود را مستعد عشق کنید.خود را مهیا کنید برای عشق.باد عشق همواره آماده ما را می برد با خود.نپرس به کجا.جائی نیست.نپرس چه بر سر آنچه با هزار زحمت جمع کرده ام می آید.تو خود دروغی بیش نیستی.چگونه داشته هایت واقعی باشند.داشته هایت دروغی سوار بر دروغند.پادشاهی دروغین را رها کن تا پادشاهی واقعی شوی.خود را رها کن تا خدا شوی.در حبابی خود بمیر تا اقیانوس شوی.

کافیست سفر آغاز شود،توقف ممکن نیست.سخت ترین گام اولین گام است.

برای نبودن باید واقعا بود.باید جانانه بود.باید آرزوها را زندگی کرد.تا فهمید که آنها آن نیستند که ما سرگشته آنیم.سراب را باید پا بزنی تا دروغش رو لمس کنی.اگر سراب را فقط از دور نگاه کنی.همچنان آب می نماید.و تو همچنان تشنه در طمع سراب!!!!چشمه واقعی در درون است.اما تا سراب بیرون را مطمئن نشوی به چشمه آمدن ممکن نیست.تشنگی تو را به آب می رساند.برخیز.سراب را به عشق آب جانانه قدم بگذار.نامیدی را لمس کن.هاجر شو و سعی کن بین صفا و مروه.تا سعی نکنی چگونه تسلیم می توانی شوی.سعی دروغ تسلیم دروغ می آورد و سعی واقعی تسلیمی جانانه و کامل.و آب زیر صخره تسلیم است.

هیچ کس دور نیست.هیچ کس نزدیک نیست.همه عین عشقیم.عین خدا.عین زندگی .و دردا که به خواب زدیم خودمون رو.فقط باید که چشم ادراک باز کنیم و دیگه هیچ.اما این سهل چه دشوار شده برای ما؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:25  توسط خسرو  | 

حالم خوب شد به همین راحتی.اونقدر خوب که انگار همه شش دونگ زندگی مال مال خودمه.اونقدر شادم که در تصورت نمی گنجه.همونقدر که خستگی و دلتنگیم وحشتاک بود.خب دیگه.ادمیزاد حکم بشر رو داره دیگه.گاهی هم میشه خسرو.عجب کلاسی می زارما.

ای حال میده بهم وقتی مچ خودم رو می گیرم.وقتی هی داد و بیداد می کنم اینو می خوام و اونو نمی خوام می گم.این کمه و اون زیاده ،این چرا اینطور اون چرا نه اینطور می کنم.بعد می بینم همه اینها رد گم کنی بوده.چطور می تونم برات توضیح بدم آخه که دوست و دشمن برای من حداقل رد گم کنی هستن.برا اینکه از خودم فرار کنم بهشون می چسبم.همه این جنگها در سطح هست.وقتی شیرجه می خورم به عمق.از سر و صدای سطح فقط خنده ام میگیره.اونهم از اون خنده های واقعا خنده.تا اونهائی که شک داشتن مطمئن شن.

همه صفورا میشن،بخدا راس می گم.و اصن نمی ترسم که برا خودم شر درست کنم.

حالا این این عکسم .ببین چه نئشه ام.

این عاشق است که معشوق را معرفی می کند.معشوق رو کسی نمی شناسد مگر به همت عاشق.عاشق طبلیست که نام معشوق را بانک می زند.معشوق همواره بود.اما عاشق سبب جلوه معشوق می شود.عاشق از معشوق چیزی را می طلبد .و زیبائی طلب این است .زیبائی نیاز این است.همه نیازها می توانند بازی عشق باشند.زندگی می تواند دیدار عاشق و معشوق باشد.و عشق در آزادیست .در اختیار محض است.بازی به جبر نمی شود.و عشق زیباترین بازیست.عاشق خداست.معشوق خداست.خدا با خود نرد عشق می بازد.بازی قهر و لطف با خود دارد.غیرتش غیری را نمی تابد.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 18:42  توسط خسرو  | 

چند وقته عجب وسوسه میشم وبلاگم رو حذف کنم.ولی انگار قسمت هائی از وجودم اینجاست.ازوقتی نوشتن رو شروع کردم.سبکتر شدم.تجربه های خوبی داشتم.البته نه شیرین.وبلاگ و کلا اینترنت فضای خوبی برای واقعی تر شدنم بود.ولی دیگه مصرفم بالا رفته.نمی تونم به لاف قناعت کنم.حرفها دیگه سیرم نمی کنه.بده که آدم ندونه چی می خواد.اگه یه روز وبم باز نشد سخت نگیرید.عجب تهدیدی کردما.
+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 12:51  توسط خسرو  | 

کاش یکی باشه برای روزهای دلتنگی.کسی که شونه هاش بی قراری رو قرار باشه.تنهائی خیمه اش رو بزرگتر از حوصله صبرم پهن کرده و خسته ام.

همچنان در حسرت دیدار یک دوست آواره ترینم.

دوست من تو دوست من نیستی.حوصله دیوانگی منو کی داری.من دوست تو هستم اما.می گی نه دیوانگی کن.دوستی که تو روزهای دیوانگی کنارت نیست.دوستی که تو روزهای اوج اضطراب و خستگی فرصتی برات نداره.لطفا اسمش رو دوست نزار.دوستی که در حد تعارف کردن روزمرگی به هم هست...ول کن.بگذریم.تنهائی بال هاش رو خیلی وقته رو سرم سایه کرده.از دست ادب اخلاق خسته ام.از دست عادت ها خسته ام.از دست لاف ها خسته ام.از دست این تنهائی لعنتی که رو سرم آوار شده خسته ام.از نقش بازی کردن خسته ام.از تو که اعتمادت مث گنجشک مترسه و نمیشینه رو شونه های خسته ام ،خسته ام.از اینکه باید دروغ بگم تا به من لبخند بزنی خسته ام.برو برو ای دوست دروغگو .ازت خسته ام.

برای دیدن فقط یک دوست اینهمه دوست دیده ام.از اینهمه دوست خسته ام.ای دوست تو که دیدارت توهمی شده است برایم.خسته ام.

مادرم رو دوست ندارم.مادرم فقط منو تصادفا زائید.فرصتی برای مادری کردن نداشت.شاید بلد نبود.ولی تقصیر من چیه که اون بلد نبود.دلم یه مادر می خواند.یه مادری که بتونم براش بچگی کنم.از مادرم اونقدر دلخور هستم که نتونم سرم رو رو زانوش بزارم.تصور می کنم معشوق من باید بتونه یه مادر صبور باشه برام.مهربون و صبور.از دقل بازیهائی که ناگزیرش شدم خسته ام.از همه ناکامی هام خسته ام.از همه زمین خوردن های بی پناهم خسته ام.از همه گدائی ها.چه اونوقت که اسم گدائی نبود و چه حالا که حالم از هر چی گدائی بده.دلم یه بغل پر عشق می خواد.نه هیچی دیگه.از همه حرفها خسته ام.حرفهای که جای عشق رو ناجوانمردانه گرفتن خسته ام.از ترحم خسته ام.از تحمل خسته ام.از این زندگی خسته ام.از اینکه حتی یک روز هم زندگی نکردم خسته ام.از خدائی که اون بالا نشوندیش خسته ام.خدای مهربون بی رحمت خسته ام.از خدائی که فقط خیال کرد آدم آفرید،از این گوسفندها خسته ام.آه گوسفندهای عزیز ببخشید که به شما توهین کردم این جانور وحشی رو گوسفند خطاب می کنم.اخه دیگه من خیلی خسته ام.

اهای تو که از عشق فقط به حرف دل خوش کردی.از تو هم خسته ام.دیگه به من عشق تعارف نکن.از این تعارف ها خسته ام.از خنده های اجباریم خسته ام.از سکوت وحشیم خسته ام.از نظربازی خسته ام.هیچی نگو.خسته ام.

از تو که عشق رو با داشته هات رنج میدی.خسته ام.از تو که عشق رو می فروشی و می خری.خسته ام.ببین که چقدر خسته ام.

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 11:29  توسط خسرو  | 

دلم برای بازی عشق تنگ است و تو می گوئی پس جواب عرف را چه بگوئیم.جواب خفتگان در عادت را.جواب قانون را چه کسی می دهد.می گوئی تو که می دانی سنگ قانون سر گلها شکسته است.و من می گویم می دانم اما گلی ندیدم که عطرش را از ترس قانون قایم کرده باشد.می گوئی کله خر که هیچی حالیت نمی شود.اونور این آسایش دروغ ولوله خوابیده است.چشم هایم،نه نگاهم کارش را کرده است.نگاهت به نگاهم قلاب شده است.پروازی مست نمی دانم مرا یا تو را انگار من و تو گم شده است"من تو"را برده است به آنسوی واژه ها.

دست خودم که نیست .به تو که می رسم می افتم در تو گم،غرق می شوم.گذشتن از تو ممکن نیست.با کدام توان برخیزم.جاذبه اینجا بی نهایت است

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 14:36  توسط خسرو  | 

صاب خونه سلام

چقدر خوب بود کسی نمی مرد.هیچ پدری هیچ مادری هیچ فرزندی.حداقلش پدر و مادر و بچه من و دور و بری هام نمی مردن.اخرش نفهمیدم اسکندر اون آب رو پیدا کرد یا نه.هر کی آدرسش رو بده یا یه دبه بیست لیتری از اون آب برام بفرسته،به خدا سفارش می کنم ببردش بهشت پیش از ما بهترون ها.

اصن خدا بیکاره هی الکی درست می کنه و خراب می کنه.اونم انگار بازیش گرفته.زندگی هم شده اسباب بازیش.

ای چه خوبه خدا بمیره.این ماشین بی صاب بشه.همینطور واسه خودش چرخ بزنه.خیال یه سری هم راحت بشه و وقتشون رو با عبادت تلف نکنن.اقا به حرضت عباس خدا مرد.اوههههههههههه خیلی وقت هم هست که مرد.ناسلامتی ما تو قرن انفجار خبرها هستیم ها.هنوز به شما نرسید.خوب آدم میمیره.خدا نمره.چیش از ادم کمتره آخه.پشه می میره .خدا ینی پشه هم نمیشه.اصن خودم کشتمش.اخه لوس شده بود.هی بازیم میداد.دست وردار هم نبود.خونش گردن خودشه.می خواس عصبانیم نکنه.

 

یا مکن با دیوانه ها بازی یا خودت دیوانه شو.

مرگ مسئول زیبائی زندگیست.با کهنه ها شوخی ندارد.بمیر پیش از آنکه بمیری.به مرگ بخند.فرار نکن.به استقبال برو.

مرگی در کار نیست.آنجا فقط اتاق دیگری از زندگیست
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:35  توسط خسرو  | 

چرا برای تو می نویسم؟تقریبا همه ما برای دیگری حرف می زنیم.اما چرا؟آیا این یک فرافکنی نیست؟هر کس این حق را دارد که تماما زندگیش را تباه کند و یا به عرش برساند.کسی را نمی توان بابت آن بازخواست کرد یا توضیح خواست.مگر نیاز ما باشد.من نیاز دارم تو شاد و موفق باشی.چرا؟ممکن است خود از شادی و موفقیت بی نسیبم.ممکن است در توجیح ظلمی که در حقت خواسته یا ناخواسته کرده ام،برایت طلب خیر می کنم.از این حرفها باید سودی برای خود در نظر داشته باشم.ممکن است برای اثبات خوبی خود درصدد راهنمائی تو هستم.و ممکن است برای جلب رضایت تو داد سخن داده ام.جلب رضایتت تا حسی را در خود تامین کنم.بیخود که رضایت دیگری را جلب نمی کنم.

هیچ چیز قطعی نیست.مگر هوشیاری و مسئول بودن.

راهنمائی دیگران توهین و ظلم به هوشیاری و مسئول بودن فرد است.تاریخ زندگی انسان پر است از دایه های مهربان احمق.و پر از فرصت طلب های منفعت جو.

آموزش باید به این سمت بره که هر کس مسئول همه زندگی خودش هست.نه دیگری.

رهبرانی که دیکتاتور شدند و زندگی از ظلمشون سیاه شده است،توسط توده ای انتخاب و حمایت می شوند که مسئول و هوشیار به خود نیستند.

زندگی در هوشیاری سراسر عشق و شادیست و در جهل  و ناهوشیاری جز طمع ،بیهودگی و زشتی نیست.

و من همه را دوست دارم.نیازم به همه هست.همه را هوشیار و مسئول دوست دارم.برای بازی زندگی تصور یکی کمتر از همه را هم ناسپاسی می دانم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 10:39  توسط خسرو  | 

جهنم یعنی زندگی منهای عشق.یعنی هر چه بیشتر بدو و جمع کن و باز ببین که کم داری.جهنم یعنی فراغ یار.یاری به زیبائی اینهمه زیبائی که چشم بسته ای به آن.جهنم یعنی دلبستگی کور.جهنم یعنی در سلول "من"ماندن.چه کسی در جهنم نیست.جنمی که تا بهشت راهی ندارد.درب این زندان همواره باز است و حسرتا که زندانی به زندان خو کرده است.به تزئین زندان دل بسته است.داشته ها و دانسته ها را که تاول جانش شده اند وسواسانه میپاید.خسرو عین زندان است.خوشا دمی که خسرو نیستم.خوشا دمی که نیاز دست از سرم می کشد.خوشا دمی که معشوق باغ بهشت می شود و خسرو بگونه ای محو که هیچ.می خندم به خنده ها و اشک ها می خندم.دل زندگی اینجا می گیرد از دیدن تو که نشسته ای کنج دنج زندانت.و خیال می بافی داشته ها و دانسته را.اگر و اما و شاید ،افسوس و آه و لذت چهارمیخت کرده و به دیوانه ای که اینجا نیست اصلا ترحم می کنی،افسوس می خوری گاه گاه.

 

تا وقتی خودت نباشی در رنجی.مهم نیست دنیا تو را چگونه می بیند.ولی بسیار مهم است که خودت خودت را چگونه می بینی.ممکن است همه دنیا تو را خوشبخت بداند اما خودت می دانی که نیستی.و ممکن است همه دنیا تو را گمراه بخواند و خودت می دانی که چه هستی.باید با مرکز وجودی خودت یگانه شوی.

این یک رسم عمومیست که در بیرون باید بجنگی و این جنگ به درون هم سرایت کرده است.مدام در حال جنگ با خود و دیگری.این جائی برای شکوفائی و شادی نمی گذارد.دزد ها همواره در کمینند.با لبخند یا با اسحله.امروز تسخیر دیگری شکل قدیم را ندارد.کمتر نیاز است با اسلحه به جنگ بروی.جنگ جنگ اطلاعات است.طبلیغات تیرهای زیبائیست .تو بسیار وقت است که شکار شده ای.شاید هنوز خبر نداری.سیل نیازها که بر سرت آوار می شود از تو برده ای اسیر ساخته است.خودت را از مسیر این طلاعات مسموم خارج کن.

تو ناخواسته آنگونه رفتار می کنی که اطلاعات تحمیل شده به تو می خواهند.برای همین رسانه ها اهمیت جهانی دارند.تبلیغات ها،فیلم ها و مستند ها دارند تو را از خود بیخود می کنند.به تو جهت می دهند.آنگونه ات می کنند که می خواهند.رسانه ها با هم می جنگند.هم را تخریب می کنند.رقابت می کنند فقط برای به چنگ آوردن تو.آموزش ها جهت دارند.ظاهرا برای حمایت و هدایت تو.هدایت تو به کجا.به جائی که آنها می خواهند.به تو یاد می دهند رباط باشی.شاید تصور می کنی نیستی،ولی هستی.وقتی خواسته و ناخواسته همگام با جمع ماثر از این اطلاعات قرار داری.وقتی اطلاعات جوامع را چون موج به هر سو هدایت می کند.ادعای چه اختیاری را از خودت می توانی داشته باشی.

خودت را از این موج بیرون بکش.هوشیاریت را بر عادتها و این اطلاعات مسموم بیفکن.آنچه را واقعا نیاز داری برگزین و انجام بده.

عرف جامعه را هوشیارانه نگاه کن رفتاری که امروز مجاز است ده سال قبل غریب بود و بیست سال قبل حیرت آور،فاجعه بود.چرا؟تصور کن این آدم ها با همین رفتار و پوشش به بیست و پنج سال قبل بروند،یا بیست و پنج سال بعد.

 

در جنگ هیچ کس پیروز نمی شود.همه زخمی و نالان هستند.

این موج حماقت هست که زشتی درست می کند.این ناهشیاریست.و هوشیاری ما مسئول زیبائی زندگیست.تصور کن فقط هر کدام از ما ها از غفلت این عادت ها برخیزیم.به خود واقعی خود رجوع کنیم.زیاده خواهی ها را بیندازیم.زندگی بهشتی می شود که بود.قانون می تواند بزهکاران را زیاده خواهان را که مرزهای خودشان هدایت کند.اما قانونی که مجریش به هوشیاری رسیده باشد.از زیاده خواهی گذشته باشد.

این دور نیست که آدم هائی که هم را دشمن می بینند .و جنگی به این وحشتناکی و زشتی از این نگاه ایجاد شده است.عینک های تحمیل شده به خود را بیندازند.و ببینند که دیگری دشمن نیست.این موج ترس و وحشت است که هر دم دامن می خورد و بزرگتر می شود.دیگری دوست است .آن هم بسیار دوست .بسیار دوست داشتنی.دیگری که ما دشمن می پنداریمش حتی ممکن است بیشتر از ما عشق را لمس کرده باشد.زندگی را دیده باشد.

 

دلم برای کسی تنگ نیست.برای همه تنگ است.برای زندگی برای تو که عین زندگی هستی .

 

چرا جذب فیلم ها و ارتیست ها می شویم.آنها آن می کنند که ما حسرتش را می خوریم.آنها معلم ما می شوند و اینجا آبی نیست برای ما شناگران ماهر.

 

همه ما ناشیانه به آب افتاده ایم و فقط دست و پا می زنیم به هر چیز می چسبیم.به تخته پاره ها می چسبیم.برایش می جنگیم و غافلیم که ما شناگرانی ماهریم.یگانه هنر ما بازی در این آبهاست.تقلاهای بیخود ما زحمتی برای آب نیست.اصلا نیست.فقط خود را هلاک می کنیم از این زحمت.این را وقتی می فهمیم که شناوری و شنا را تجربه کرده باشیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 13:6  توسط خسرو  | 

فرد قربانی جمع است.و جمع های کوچک قربانی جمع های بزرگ.افکار حاکم بر جمع فردیت فرد را مختوش می کند.این فردها هستند که جامعه را سامان می دهند.فردهائی با هویت تخریب شده!!

 

حرف که زیاد زدم و شنیدن دیروقت است انگار گم شده است.حوصله گوش ها نمی دانم از چه تنگ است.شاید دلی سخن نمی گوید که دل بشنود.بگذریم .سکوت زیباست.خاصه در کنار یار.

 

انگار هیچوقت "اینجا"نیستم.و وقتی می آیم فقط خنده ام می گیرد از اینهمه گشت و گذار بیخود!

 

تصور می کنم ذهن سریع السیر ترین قطار زندگیست.در آنی به هر کجا می برد و می برد باز،آوردنش معلوم نیست هیچ وقت انگار دائم السفرم.ناگهان برق این قطار هرجائی می رود به کجا نمی دانم و می افتم اینجا هاج و واج می خندم فقط.

تا اینهمه "تو" و اینهمه حسرت رفتم و نیامدم هرگز.

 

موضوع مهم می شود تا از "اینجا"کنده شوم.سفری را در دنیای دورغ آغاز کنم.انجام همه سفرها سراب توهم است.سفر اصلی نه در بیرون که در درون چشم انتظار ماست.پای را بشکنیم و بنشینیم یک جا.چشم را کور کنیم تا نبینیم هیچ.گوش را کر کنیم و فارغ از دنیائی که جز تشنگی بیشتر نسیب نمی کند.به غار تنهائی خود بخزیم.غاری که پر از اشباء هش کردیم!نور هوشیاری به این وحوش توهمی بپاشیم و شادمانی بی پایان درو کنیم خرمن خرمن.

 

مقید به نتیجه بودن هر چه بیشتر ما رو مزدور می کنه.وقت هائی رو برای رفتار بی نتیجه اختصاص بده.

 

هر کاری بدون دخالت ذهن اصیل،ناب و اصل زندگیست.ذهن قرار بود و هست پادوی ما باشد.خدمتکار ما.اختیار را به پادو دادن چیست جز جهل.قرار نیست این پادوی چموش به کجا که خواست ما را بکشد.

طی روز فرصتی به خودت بده حتی شده ده دقیقه جانانه باش.خودخواسته باش.فراتر از فرمان ذهن خودت و دیگری.جانانه غذا بخور.جانانه راه برو.جانانه برقص.نه مصنوعی.نه برای دل دیگران.نه اجتماعی پسند.و در آن لحظات خودت رو ببین.فراتر از ذهن کیستی؟چیستی؟اگر واقعا جانانه باشی حتی برای لحظه هائی کوتاه ،با زندگی یگانه می شوی.فردیتت محو می شود.نبودن را به طور می زنی.

 

سخت ترین کار همان سهل ترین کار هست.سکوت ذهن،هیچ کاری نکردن.برای رسیدن به این سهل سخت باید جانانه عمل کرد.ضدین به هم جان می دهند.اگر با تمام وجود فعالیت کنی .در اوج فعالیت به بی عملی می افتی.رفتارت خوانگیخته میشود.خود بدون ذهن آشکار میشود.بودن در نبودن لمس میشود.

 

کار به فعالیت هدفمند می گویند.بازی اگر مقید به نتیجه باشد،کاری بیش نیست.برای تامین خود نیاز به کار داریم.اما نه اینهمه که به آن مشغولیم.

 

همه آدم ها دیوانه هستند.دیوانه ها اما شهامت دارند بی خیال از برداشت دیگران بلند بلند فکر کنند.

 

زندگی یعنی حرکت.زندگی یعنی رابطه ،زندگی یعنی اکوسیستم به بزرگی زندگی.هیچ وجودی جزیره نیست.همه در تعامل با هم .طبیعت به زیبائی این تعامل را حفظ کرده است.و ما از دیدن این ارتباط های ناب لذت می بریم.چه کسی از دیدن راز بقا غرق در شگفتی و حیرت نمی شود.غرق در اندیشه نمی شود.ما می توانیم جزئی از راز بقا باشیم.دیگران از دیدن ما و روابط زیبای ما غرق لذت و شکوه شوند.غرق تفکر.چرا که نه.مگر ما هوشمند ترین موجود زندگی نیستیم.چرا هوشمندی خود را زیر خروارها عادت خاک کنیم.رابطه ها در عادت و تحمیل زشت می شوند.و در هوشیاری و مسئول بودن زیبا،منحصربه فرد.

کدام موجود ورزش می کند؟!!کدام موجود به اندازه انسان بیمار شده و می شود؟!!هیچ موجودی نیاز به ورزش ندارد چرا که همه زندگیش هوشیاریست.رابطه زائد و مصنوعی ندارد که برای جبرانش ورزش کند تا بانشاط شود.از تعادل خارج نشده است که بیمار باشد،برنجد و برنجاند.جانانه زندگی می کند و جانانه می میرد.ادم اما با حسرت زندگی می کند و با ناله می میرد.

انسان قربانی بدآموزیست.قرنهاست که جز به فریب خود و دیگری نمی اندیشد.دیگری فقط یک طعمه هست،یک قربانی.که باید با لبخند به شکارش کرد.صدای قربانی ها رو نمی شنوی آیا.انسان در تاریکی عادت فرو افتاده است.عادت هائی که چون بختک بر او افتاده اند.و بیدار شدن سخت شده است.

حرفها سم هستند.و همه همت ما مسموم کردن خود و دیگریست.اصلا نیازی به اینهمه حرف که موج های نگرانی را انتشار می دهد نداریم.از دیدن چهره های انباشه از غم خسته ام.

حرفهائی که مدام در ذهن با خود می زنیم و در بیرون با دیگری مانع حضور ما در زندگیست .زندگی چه بی صدا و باشکوه در جریان است و ما چه مغرورانه به بافته های ذهن چسبیده ایم.

معطل چه هستی،از خواب این توهم برخیز.بغل دستی ات را تکان بده،صدا بزن ما در کابوس سخت ذهن مانده ایم.نیاز به بیداری داریم.نیاز به هوشیاری داریم
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 11:27  توسط خسرو  |