تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

از حرفها خسته ام.از زیباترینش هم.و این حرف تازه ای نیست برایم.ناکام دیدار با آئینه ای مانده اینجا.حیران و پرسه زن.

 

هر چه بیشتر خود را جستم گم تر شدم.بزرگتر هم.اخ چه گیج می شوم باز.اینجا بزرگ همان کوچک است.و عظیم همان حقیر.اینجا متضاد ها چه زیبا به هم میریزند.

 

معامله کردن هر روز برایم سخت تر می شود.تمامیتم را می فروشم به نگاهت.یعنی توهمی را فروختم به هیچ.من که ام که تمامیتی داشته باشم تو که که نگاه.

 

چه چیز ما را به حرکت وا می دارد؟جز تامین منافع!!چه کس جز به منافع خود می اندیشد. این منافع است که دوست و دشمن را می تراشد.گاه در دوستی دو کس حیرت می کنیم،و یا در دشمنی دو نفر.گاهی منافع زیرزمینی می شوند.

دوستی و دشمنی را اعتباری نیست و بیدار بودن به این حیله های ذهن ما را به ورای دوگانگی می برد.

 

بهشت یعنی صلح با خود و جهنم یعنی جنگی پنهان و آشکار با خود.کسی که با خود به صلح برسد.جنگ با دیگران برایش بازئی بیش نیست.بازئی آمیخته با بازیگوشی.دفاعی زیبا.

 

خود خداست.و ما صورتک هائیم.با خود خود دیداری نداشتیم.یگانگی خود را ندیده ایم.و این حاصل نمیشود مگر صورتک ها را عمیقا مشاهده و درک کرده باشیم.

 

می خندم به تواضعم که شکست می خورد از غرور تو!

 

تو رفتارم را نمی فهمی.من نیز با توام.حتی پیشتر از تو.وجودم معمائیست برایم.دلبسته هیچ رفتاری نیستم.نیازها بازیم میدهند.فقط بازی می کنم در بیم و امید.کم متحیر نیستم از خود،زندگی که گاه پازلی هزاران تکه می نماید و گاه یگانه ای سحر آمیز.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 8:53  توسط خسرو  | 

وای چی شد.عجب شعری گذاشتی.بباز دوست من.پر قاصدک شو(اگه ما ریشه نداشته باشیم که مثل قاصدک در هوا با هر بادی به طرفی می رویم)ثبات در بی ثباتیست.وقتی هیچ شوی همه ای.و هیچ شدن آسان نیست.ریشه ها را هوا دادن آسان نیست.طبیعی شدن آسان نیست!!

ما محصول آموزش هائی هستیم تا اینگونه از اصالت و طبیعت خارج شویم.ما بیمارترین موجود زندگی بیهوده نشدیم.مدعی ترین بیمار!!!

آنقدر جانانه و عمیق لحظه ها را زندگی کن.که نبودن تو را غرق خود کند.وقتی فیلمی دلخواه را نگاه می کنی،وقتی حادثه ای خطرناک ذهنیت،هویتت رو می رباید.در آن دم تو که هستی.هیچ.میتوان آگاهانه تر به هیچ خزید.میتوان هوشیارتر به اقیانوس عشق و هوشیاری غوطه خورد.آنجاست که دوست و دشمن رنگ می بازند.یگانه می شوند.

ذهن حیله گر را بشناس.ببین که چگونه سرت کلاه می گذارد.

عاشقی کن.خودت را بباز.به تمامی بباز.و ببین چه کسی خود را باخته است.خود توهمی بیش نیست.توهمی متراکم.خود خوابیست که می بینیم در بیداری.از این خواب باید که برخواست.بر خواستن ممکن نیست مگر خوابت را جانانه ببینی.

وقتی غذا می خوری ببین چه کس در تو غذا می خورد.وقتی راه می روی ببین چه کس در تو راه میرود.وقتی دوستی میشوی ببین چه کسی در تو دوست می شود.وقتی دشمنی می کنی ببین چه کسی در تو دشمنی می کنند.خشمت را ببین.عشقت را ببین.عیشت را ببین.دیگران را ببین.فقط ببین.ذهن هیاهوگر را ببین.موج هائی که تو را به هر سو می کشند را ببین.تو غریق بحر ذهن هستی.همه ما غریق موج های ناخواسته ذهن هستیم.و هنر در شناور شدن،هوشیار ماندن است.کم کم فضا شفاف می شود.نوری متفاوت از درون می تابد.همه چیز بیهوده می شود.افسردگی از راه می رسد.تنهائی از راه می رسد.در خیل دوستان تنها میشوی.پیشتر رفتن سخت میشود.اما جاذبه ای پنهان تو را می برد.همان قاصدک می شوی.پرسه میزنی به فرمان باد در زندگی.خودی نداری.و همگان تو را آشنای خود می خوانند.

بزرگترین جنگ زندگی در درون اتفاق می افتد.به خود خود.میان جنگی می شوی،آموزه های ذخیره شده در تو با اصالتت می جنگند.درگیر جنگ نشو!!ببین چه کسانی در تو می جنگند.صدایشان را می توانی بشناسی.پدرت،مادرت،معلم هایت،دوستانت،دشمنانت،همه را در خود می بینی.بیم ها و امید ها را می بینی.

نمی گویم آسان است.اگر آسان بود که اینهمه غریب نمی شد.و نمیتوان گفت سخت است.و کودکان بی هیچ آموزشی آن هستند.اگر کودکان همه زمین از سفید و سیاه و زرد را کنار هم بگذاری،دوستان و همبازی های زیبای هم می شوند.و همین کودکان طی آموزش هائی مقدس!!! سربازانی افسرده که با لبخند حتی ،خود و هم را غارت می کنند.

مهم نیست خسرو چه می گوید.اما مهم است تو به خودت بازگردی.خود خدائیت.به خدائی که از نفس هایت به تو نزدیک تر است.و برای این بازگشت باید ببازی همه توهم هایت را،خنک آن غمار بازی........

 

واژه ها خیانتکارند!!واژها بیصدا تخریب کردند،زندگی را،عشق را،خدا را.اصیل ترین ها تخریب شدند.هیچ وجودی به اندازه انسان تخریب نشد.و این به واسطه ذهن آلوده بود.واژه خدا جای خدا را گرفت.مذهب از بدو تولد ناگزیر واژه شد.و کلمات صادق نبودند.این را جنگ هفتاد و دو ملت می گوید!! نه لاف ما.چه مدعی بر حق بودن نداشت،ندارد.اگر خود را بر حق ندانیم چگونه می توانیم بجنگیم.چگونه می توانیم برای رضای خدا و تسخیر بهشت بجنگیم.چگونه می توانیم بغل بغل حیله گرانه بدزدیم،البته قانونی! و بعد خیرات کنیم برای خریدن رضای خدا.خدائی که نیازمند خیرات حیوان طماعی چون ما باشد.چه خدای ذلیلیست.و خدا آنقدر سخاوتمند و بخشنده است که بهار را با همه ناسپاسی ما بی چشم داشت می بخشد،خدا واژه نیست.ذهنیتی مذهبی نیست.

زیباترین کلمات و مفاهیم فقط صدا هستند و خدا در سکوت متجلی می شود.مگر محمد در حرا سکوت نکرد.و ما دل خوش کردیم به تزئین نامش،تا فریب دهیم خود را و دیگران را.

سکوت کن.و سکوت ممکن نیست تا جانانه فریاد نزنی.دیوانگی نکنی.و هوشیار نشوی به دیوانگی و فریادت.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 9:13  توسط خسرو  | 

مريم عزيز وقتي ابرها شكل عوض مي كنند.زيبا يا زشت مي شوند.نمي گويم دل نبند،كه بستن باز كردن دل زندگيست.تو نيز با ابرها عوض شو!به همين راحتي.در شكل هاي قبلي نمان.مريم دو،ده،بيست و .... نمان.قرار است ....ساله هم بشوي.براي نو شدن انداختن كهنه يك ضرورت تام است.بهار پارسال رفت،تا بهار امسال نيز زيبا باشد.بهار امسال چرا نبايد برود،اصلا ممكن هست كه نرود!مشكل ذهن چسبيدن به ديروز است.و با هوشياري مي توان اين چسب را شل تر كرد.تماما در "حال"منزل کرد.همه ما مسافر حالی هستیم که در هیچ کلامی نمی گنجد.آنجاست که عشق را،حضور را بی واسطه لمس می کنیم.تمام خدمت دیگری برای رساندن ما به آنجاست.دیگری بال ما می شود،ما بالش می شویم.البته اگر هوشیار باشیم که زنجیر نشویم.

صداقت و شهامتت زیباست.هوشیاریت را دوست دارم.

عاشق و معشوق به واسطه عشق چنین به هم آمیخته اند.عاشق نشانه است.معشوق نشانه است.نه عاشق اصیل است و نه معشوق.اعتبار این جام ها به واسطه باده عشق است.تعصب به جام رنج است.

 

پناه عزیز فقط در زندان است که از آزادی سخن می گوئیم.آزاده نیازی به هیچ سخنی ندارد.باد گرم بازیگوشیست.و دیوار آنجا خشک ایستاده است و بازی درخت را حسرت می خورد.

بهشت ما گم شده است.من از دیدن رنجی که اینجا،از کنارم می گذرد،نمی تواند چشم ببندم.

جنگ و فقری که می بینیم،از اندیشه هائی برمی خیزد که بر صدر مجلس زندگی گستاخانه جلوس کرده اند.

ما امروز حاصل تعریف زشتی هستیم که دیگران از ما کردند.گفتند ایرانی هستی،مسلمانی،شیعه ای،و اینگونه باید!!!!باشی.و حالا همه دل خودشان را لگد می کنند تا آموزه ها راست باشد!!

گفتند رقابت کنید،کردیم و می کنیم.گفتند آن دیگری دشمن است و جنگیدیم و می جنگیم.آنها سربازهای کهنه رنجوری بودند و ملعم ما.

شادی ما توهین به رنجیست که می برند.و ما باید رنجور باشیم تا به زشتی رنج آنها احترام گذاشته باشیم.

قدرت آنها قدرت سنگ است و قدرت ما قدرت عطر گل.سنگ خیره سر بی مهابا گل را زمین گیر می کند.و عطر هنوز از گل به خاک نشسته سنگ را نوازش

 

آمدن ها چه پر هیاهوست و رفتن خزیدنی رنجور!

 

گفتند به دلت حکم کن جز با یکی نباشد.و دل دیوانه کجا حکم پذیرفت.رنجور ملول نقابی به چهره زدیم تا حکم دروغ را اطاعت کرده باشیم.عصبی رنجور جنگیدیم با خود و دیگری تا حکم دروغ را گردن نهاده باشیم.

بایدها و نباید ها همه را زخمی کردند.دوست و دشمن زخمیست.

چه مانعی داشت که با هزار نفر عاشقانه باشی.و حالا مجبوری فقط با یک نفر بجنگی و لبخند هم بزنی!

 

که هستم؟چه می خواهم در این رابطه ها؟نیازم چه بازیگوش شده است و انگار نمی داند که آشفتن عادت ها،ارزان نیست!

دلم چه تنگ دوست شده است باز،گریه هایم پی بهانه هائی ناب،گونه هایم دیریست که خوشکیده ،و قامتت چه ناپیداست هنوز.

 

بنفشه عزیز خدا کسی و چیزی نیست که جائی باشد،دور یا نزدیک،خدا کیفیتیست که رشد می کند در هوشیاری.خدا همه زندگیست و ما این زندگی را در شب تاریک روح گمان می زنیم.اندک اندک همه چیز فقط روشن می شود.صبح می دمد.توهم می رود.و زبان لال می شود.چشم حیرت می کند.گوش مجنون میشود.

خدا نام نیست،ایده نیست.اگر چه تا حد نام و ایده تنزلش داده ذهن نشسته در جهل و وهم.

غذائی که بر کاغذ می نویسیم با غذائی که در آشپزخانه طبخ می شود،و جان و زندگی می شود چقدر فاصله دارد.خدائی که در ذهن نشسته با خدائی که  پشه ها را همقدر انسان،باشکوه و زیبا آفریده،تفاوت دارد.و برای دیدن این تفاوت باید خواب عادت برخواست.باید چشم ها را شست،جور دیگر دید!

از موج هائی که ذهن می آفریند زشت و زیبا،بیدار شویم،خدا پشت پرچین ذهن بادیست که می وزد.و درختی که می رقصد،و کودکی که بازیگوش است.

خدا خود توئی،منم،همه خدائیم،جز خدا نیست زندگی،سفید و سیاه خداست.همه رنگها هم.خدا ظاهری دارد و باطنی.ظاهرش زندگیست و باطنش سکوتی که زندگی از آن جاریست.زندگی حبابیست که دائم می زاید دریا.و سکوت خود دریائیست که سخن لال می شود آنجا.

ما عروسک خیمه شب بازی نیازی کوریم.ما رنجور توهمی خودساخته ایم.زندگی اما زیباست.بغایت زیبا.اگر گذرمان به عشق بیفتد.زیبائی زندگی را درمیابیم و اگر در ذهن سودائی همچنان نشسته باشیم.برنده هائی مغمومیم.حیله گرانی بیچاره،ستمگرانی حقیر.

عقل و اختیارت را بباز به عشق.دیوانه شو،مست شو،پرده پندار بدر،تو پادشاهی،چه به گدائی نشسته ای،مجلس عشق شاه و گدا ندارد.آنجا عشق است که فرمان می دهد.و عشق به فرمانی کسی نیست.عشق سودای عقل پشیزی نمیخرد.عشق رنج نیست.اما برای رسیدن به عشق ناگزیر رنجیم.فتح قله آسان نیست.پرسه زدن در دامنه ها رنج است،صعود به قله رنج،رنجت را معنا بده.

هاجری شو،جانانه بتاز بر صفا و مروی خود.بگذار عمیقا بدانی که تلاشت راه به آب نمی برد.سراب ها را جانانه برو،و تسلیم واقعی بعد تلاشی واقعیست.آب وقتی از قلبت می جوشد که ظلمت وهمت را درنوردیده باشی.

آب را به تشنه می دهند.تشنه شو،تشنه تر!

محبوب تو از تو به تو نزدیک تر است و محبوب بیرون نمودی از محبوب درون توست.آئینه را مشکن.به آئینه مچسب.

سخنان فقط صدائی خوشند.در سخن مخواب.سخنی که به سکوتت نبرد.یاوه ای بیش نیست.

عاشق به عشق اعتبار دارد.معشوق هم.عاشق معشوق را خلق می کند.تشنه به آب بها می دهد.آب بی تشنه چه غریب است.

 

گاهی دیگران شو و خودت را از چشم آنها ببین!نه اینکه درکشان کنی.واقعا خودت را ببین.

هول شدن هایت را ببین.ببین برای چه هول می شوی.خشمت را ببین.ببین چگونه بالا می آید.لذتت را در آن اوج ها ببین.چه کسی در تو لذت و رنج را تجربه می کند.ببین قاشق را بر دهان که می گذاری!

زندگی چیست جز معجونی از رنج و لذت.چه کس این معجون را نچشیده است.

هر کس به چیزی مشغول است.و به چیزهای دیگران یا با حسرت نگاه می کند یا با دیده تحقیر.

همیشه آنچه "من"دارم اهمیت ویژه ای دارد.یادت باشد که نگفتم بهتر یا بدتر.

اغلب بیهوده دست و پا می زنیم نیازی به اینهمه تلاش نیست.می توانیم زندگی را جشن هم بگیریم.ولی انگار جنگیدن عمومی تر شده است.

هر کس به چیزی مست است.باده قدرت،باده توانائی،باده دانائی،باده زیبائی،باده .....و هستند کسانی ویژگیت را به رخشان بکشی و در خیالت پرواز کنی،حالا چه فرق می کند آنن کسان آدمها باشند یا آدمک ها.

 

چقدر از رفتارها و حرفهای تکراری خسته ام.انگار رباط های سخن گو هستیم.سلام و احوالپرسی ،تعارفات مسخره،اطلاعات و اخبار مسموم،چقلی و چابلوسی های آنچنانی و جوک هائی که گاه باید گریست به این فاجعه های خنده دار،اینها نشانه زخم هائیست در روح.تاول هائی ناپیدا و دردناک.

 

داری شکسته بستی می کنی ها.بگما.بی گمان تیغ زبانت را بکش.تیغ به جای درستی می نشیند.وقتی آموخته ای آموخته ها را رها می کند.آنها در رگ و خونش جاریند.

بازیت زیباست.فریباست.

کلمات مومند به دستان ذهن.آنگاه که تو بسته آنها نیستی.هر چه رهاترشان می کنی.نزدیک ترند به تو

 

چرا نباید با عشق به زیبائی ها نگاه کنیم.چرا باید زیبائی رو پنهان کنیم.چرا باید دزدکی نگاهش کنیم.چرا باید به زیبائی توهین کنیم.چرا باید زیبائی رو به قید مالکیت در بیاریم.

چرا عشقی که ازش خیلی دم میزنیم مشروط و مسموم هست.عاشقت هستم اگه عاشقم باشی،فقط عاشق تو هستم به شرطی که فقط عاشقم باشی.چرا نمی تونیم بی توقع دوست داشته باشیم.چرا نمی گیم فقط اجازه بده عشقم رو بهت عاشقانه بهت ابراز کنم.و دلت حق داره این عشق رو بپذیره یا نه.تا کی باید کاسب های مفلوکی باشیم.تا کی باید دیگری رو وسیله ای ببینیم برای تامین خودمون.و تا کی باید از این حماقت رنج ببریم.عشق کجا می تونه تو لونه مسموم ذهن بشینه.عشق جائی هست که ذهنی نیست.ذهنیتی نیست.

 

هر کس حق داره زندگی را از دریچه ادارک خودش ببینه.تحمیل ادراک ما به دیگری ظلم زشتی هست که  اغلب دچارش هستیم.و این تحمیل رو برچسب های زیبائی زینت داده.

 

آخ چقدر نیاز دارم همه را عاشق ببینم.همه را معشوق ببینم.کاش ویروس عشق مبتلا تر کند.کاش هر هوائی آلوده باشد به ویروس عشق،کاش همه مستعد باشند.کاش از لاک ذهن،دمی سر بر کنند.کاش بدانند دیگری وسیله نیست،آئینه ایست در عشق.

از کوزه همان طراود که در اوست!جمله ای زیبا و عمیق،همه ما کوزه ایم،هر لحظه از ما چیزی تراوش می کند،و زندگی معطر از این تراوش ها،کاش سکان کشتی ذهن را هوشیاری به دست گیرد.کاش در گرداب رنج غوطه بیهوده نخوریم.کاش خود را بی  حس نکنیم،تا توجیحی بر رنج گردد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 12:20  توسط خسرو  | 

مرگ و زندگی چیست؟کیفیت زندگی و مرگ آیا متفاوت است؟ایا مورچه همانقدر زنده است که من،تو یا او؟درک و هوشیاری چیست؟چرا نسبت به خود یا دیگری ظلم می کنیم.و غالبا با نیتی خیرخواهانه؟!!

چرا زیاده خواه می شویم.چرا درختان زیاده خواه نیستند.چرا حیوانات به اندازه انسان متمدن مدعی،وحشی نیستند؟

عشق چیست؟چه کس طعمی از عشق را نچشیده است.بودنی را بی توصیف لمس نکرده است.چه کس دربدر تجربه مجدد آن سراسیمه نیست.یعنی چه عاشق شده ایم.یعنی چه کرشمه ای از معشوق جان میدهد،جان می ستاند.این لیلی سیه چهره چه معجونی دارد،مجنون چرا مجنون شد.

ظرف های خالی چه هیاهوئی دارند در مصاف هم.زهی باده که نیست در جام.خود جام بی باده چه مسکین است،چه لاف ها که نمی زند همدمی شراب را،

چه کسی اینجا عربده مستی میکشد.لاف دیوانگی میزند.ملول میشود از دوستی که نیست.سر به دیواری میکشد که فقط کاش دیوار خانه لیلی بود!

 

چه کس نام نیکی ندارد.معنی بیجه را نمی دانم  اما گمان می کنم محمد معنی خوبی داشته باشد.حالای محمد را نمی گویم اما کودکیش بعید میدانم زیباتر از من حداقل نبوده باشد.به چه چیزم غره باشم.به وسوسه هائی که تیزند.به حسرت هایم.یا به شهامتی که ندارم.

مهم نیست چقدر جنایت کرده ام و کسی هیچ نمیداند.مهم نیست چقدر حسرت خوردم و هیچ کس نمی داند.حتی مهم نیست نگاه های دزدانه ام به کسانی و فکرهائی که .......بگذریم.بهتر است.باز کردن مچ خود سخت ترین کار است هنوز به قدر کافی دیوانه و مست نیستم.هنوز می توانم عیب دیگران را سرگرم باشم.

کودکیمان کجا غارت شد.کودکان دیروز چه فاتحانه تجاوز می کنند هم را و کودکان امروز را.این ارثیه شوم تا به کی وبال گردن کودکان می ماند.این زنجیر زشت کی دست میشکد از گردن ما زیباهای دیروز،زشت های امروز.

 

زیبائی اغوا می کند،می شوم،چگونه نشوم؟این چه وانمود زشتیست که گریبان مان را گرفت.چه کس خود را مطبوع تر،زیباتر جلوه نمی دهد.اینهمه مواد آرایشی را چه کس،چرا حریصانه می بلعد،چه کس بی نیاز تمجیدی عاشقانه است.چه کسی خود را به تملق نفروخته است.

کاش بدانیم می توانستیم،می توانیم در عشق صادق باشیم و نیستیم چرا؟

مجله ها را چرا به زیبائی می آرایند.رازهای زشت مجله را چه کس میخرد و حریصانه می خورد؟هنرپیشه ها بیهوده زیبا نشدند،چه کس پنهانی حسرت نمی خورد به آروزهای مرده؟

 

تو مرا می رنجانی،من تو را می رنجانم،و قرار است دروغ ترین دروغ زندگی را با هم نقش بازی کنیم.چه بازی زشت بیهوده ای داریم.راستی چه نیازی داریم هم را برنجانیم.واقعا چه نیازی؟چرا زنجیر می شویم در دست و پا و دل ،چرا؟چرا شادی را باید حسرت خورد،وانمود کرد،چرا؟

آههههههههههای با تو هستم که عیشت مهیاست.ببین بهای عیشت را چه اشک هائی می دهند.آیا کودکان فاحشه خیابانی دلت را نمی لرزاند.قبول که صدقه ات را داده ای،قبول که تو هیچ وظیفه ای در این غارت خاموش نداری.قبول که دولت بیدار مسئول است!تو بخواب در خوشی!دیریست که بنی آدم اعضای هم نیستند و رنج می بریم،دیریست که سگ و گربه خانگی مهم تر از آدم هائی شده اند که به اندازه کافی حیله گر نیستند،حیله های قانونی را نمی شناسند و ما فخر حیله گریمان را به آنها چه کریمانه می فروشیم،و چه می شود کرد در این سیلاب کور.چه می شود کرد که آموختند و آموختیم که بی تفاوت باشیم.کاش بی تفاوت بودیم که دستاویزی شدیم زشت،کاش دسیسه نمی کردیم،نمیشدیم.کاش از خواب عادتها و آموزه ها برمی خواستیم.

کاش قیمت نداشت مهربانی و عشق.کاش زیبائی رایگان بود.کاش نیازی به جنایت نداشتیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 15:5  توسط خسرو  | 

اولین دیدار میتونه اصیل ترین دیدار باشه،می تونه تا عشق هم برسه،دیدارهای بعدی اما،دیدار دو نقابه،دو هویت،دو ذهن،دو گذشته.

دیدار از سطح آغاز میشه و بسته به ظرفیت و نیاز دو طرف می تونه تا اعماق هم بره،تا سکوتی زیبا .و می تونه جائی در میانه،راه رها بشه،که عموما میشه!

 

عشق دیدار دو حضور هست،دو وجود،و وجود کجا میتونه دو باشه!عشق لمس یگانگی به واسطه دیگری هست.

عشق زمانی حادث میشه که ذهن از حرکت ایستاده،برق ماشین ذهن برای لحظاتی قطع شده،هویت به کنار رفته،بهشت حضور هویدا شده،و برق دوباره وصل میشه،عاشق هویت میگیره،به معشوق میچسبه،و فرود از اوجی بی مثال آغاز میشه،معشوق هست،اما هر روز دیدار عمیق کمرنگ تر میشه،تا جائی که چیزی جز خاطره و وانمود نیست.

عشق دیدار تشنه با آبه،تشنه ای که به آب افتاد دیگه تشنه نیست،آبه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 18:36  توسط خسرو  | 

این کیه باز اینجا بیقراره،عشق رو باز بهونه کرده،اخ بوئی دوباره از نبودن به من وزیده،دوباره خسرو پراکنده شد،

 

یعنی چه خسرو عاشق شده؟خسرو کو؟یعنی چه از تو خوشم میاد؟من کیم ؟تو کی هستی؟چی شده که ازت خوشم میاد؟عاشقتم.

عاشق بهانه است،معشوق بهانه است.عشق هر دو را بازی داده است.عشق به واسطه معشوق دمی چهره نموده است بر عاشق.این عارضه فقط یک تلنگر است.فقط یک شوک است.فقط یک جرقه است.عشق فقط لمعه ای از خود را نشان داده است.عشق قطره ای را از اقیانوس بر عاشق نموده است.و بیچاره عاشق که به معشوق چسبیده است!!!!!!و وانمود می کند حال رفته را!!!عشق نیامده است تا بستری از شهوت برایت پهن کند.عشق نیامده است تا خیالت را راحت کند.آمده است تا بیاشوبدت.به رقص آوردت بر آتش،زینهار اگر در پی آسایشی ،نزدیکتر میا که سر می شکند دیوارش!!!!مستی اینجا بیخودت می کند.و چون واخود آئی عجیب پشیمان باشی و رنجور!!!معشوق جام است که عشق پرش کرده است.و تو تاب خالی شدن نداری.پر را بی خالی شدن ممکن نیست.عشق هرجائیت می کند.زینهار.خانه خرابت می کند.رخ می نماید که قرارت می برد،عشق دوزخ می شود گاهی،دل به بهشتش مبند.

فتح آسان می نماید و چه مشکلها که نمی افتد در آن.کدام قله بی زحمت فتح شد،کدام ؟دامنه نشینی امن دروغین است و هوس فتح قله کردن ،جان به آستین بردن است.برای همه شدن هیچ شدن اول است.بدنامی اول است.دربدری اول است.

آه دلم تنگ دوستی دوباره است.آخ هرزه ای اینجا وسوسه دیداری بکر دارد.دیداری پشت دیوار دهن.که را هوس این سوداست،که را؟

پی نوشت:تو را به عشق قسم جز عشق هیچ مگو،جز مستی و دیوانگی هیچ مگو.جز دربدری و ناله هیچ مگو،جز آنچه به حرف ناید هیچ مگو،مگو.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 12:52  توسط خسرو  | 

عشق اتفاق است و زیباترین اتفاق ،عشق از آنجائی شروع می شود که تپش قلبت مرموزانه تندتر شده است،کسی به جانت انگار شرابی کهنه ریخته،چرایش را قرار نیست جوابی باشد،تو،واقعا که خنده هم دارد،همین تو که می خندیدی به این منگی زیبا در دیگران،حالا چنین مبتلا شده ای،حالا دیگر دیدن دوستان سابق ذوقی ندارد،در عوض دیدن غریبه ای که اصلا نمی دانی چگونه چنین آشنا شد،آشنا که نه همه زندگیت ، و نامش حتی کافیست تا گلگون کند چهره ات را،انگار مسخ شده ای،یا دائما در پرواز.

هنرهایت به دیدنش می ریزد بی اختیار،تو که اهل دستپاچگی نبودی،یعنی چه؟کیست آخر او،چه کرد،چه می کند،چرا چنین شدی؟آدم که کم ندیدی،ولی انگار سحر شده ای این بار،مهم نیست که طلسم را باور نداری حتی،همه چیز،همه کس آهسته آهسته ترکت می کنند،تنها می شوی به یاد او که زندگیت شد حالا.

کاش دیداری نباشد!!!بیچاره دل،تاب اینهمه حضور کی دارد.

می خندند دوستان به آنکه تا دیروز می خندید! خنده و اشک همه عالم اما ،هیچ می شود،یکی فقط فرمان می دهد فقط،فقط یکی،همو که بیخبر آمد،همو که نیامده سلطان بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 16:25  توسط خسرو  | 

کودکان لوح های سفید زیبائی هستند که بزرگترها بر آن می نویسند.چه کسی اعتراف به زشت نوشتن کرده است.تقریبا هیچ کس.چه کسی از آنچه هست راضیست باز هم هیچ کس.ما محصول نوشته های زشت بزرگترهایمان هستیم.شکی نیست که هر کس بهترین تلاشش را می کند.بعید می دانم پدر و مادری آگاهانه قصد تخریب و زشت کردن فرزندشان را داشته باشند.هر کس از چیزی که دارد می تواند به دیگری بدهد و ما پرهستیم از آموزه هائی مسموم.گذشته گان ما فقط این داده های مسموم را داشتند.این داده ها زیبا تزئین شده اند.بسیار فریبنده هستند.

خدا هوشیاریست.خدا عشق است.خدا حضوری زلال است.سفر ما یک سفر وجودیست.سفری درونی.هر چه کیفیت زندگی ما بالاتر رود در خدا غرق تریم.هر چه هوشیارتر،مسئول تر.پر عشق تر.و حضورمان زلال تر باشد.با هستی.با خدا .با زندگی یگانه تریم.هویت نقابیست که داریم.هویت را نداشتیم.اگر در امریکا بدنیا می آمدیم هویتی متفاوت از این داشتیم اگر در افریقا بودم هم این که هستیم نبودیم.اگر در خانه همسایه بدنیا می آمدیم ژنتیک و محیط آموزشمان متفاوت می شد و ما دیگرگونه بودیم.چه کسی می تواند ادعا کند پدر و مادرش رو خودش انتخاب کرده.مذهبش را خودش انتخاب کرده.شهر و خانه را خودش انتخاب کرده.

سفر ما اما از اینجا آغاز می شود.از آنچه اکنون هستیم.از عادت هائی که داریم.از رنج هائی که می بریم.از مشکلاتی که داریم.سفر برای شکوفائی جان و خرد زیباترین سفر زندگیست.لازمترینش.

اگر واقع بینانه به زندگی نگاه کنیم می بینیم که زندگی بسیار زشت شده است.بسیار تخریب شده است.ما از زندگی فاصله زیادی داریم.آنچه مسلم ترین حقوق هر فردی بود و هست با رویائی محال بدل شده است.و این محصول بهترین تلاش ما در جهل و تاریکیست.آدمی هوشش را به عادت فروخته است و عشقش را به خودخواهی کور.

به ما آموختند زندگی رقابتیست سخت با دیگری.هر کس بیشتر دارد یعنی بیشتر هست.و ما زیر داشته ها مدفون شدیم.هزاران برابر بیشتر از نیاز در خود ذخیره می کنیم.تا سخاوت و بخشندگی خود را به رخ رقیب بکشیم.اینجا جنگلی بسیار وحشیست.اینجا بره ها آموخته اند گرگ باشند.و گرگ های وحشتناکی شده اند.اینجا بره ها گرگ نما هم را پاره می کنند گاه با خشم و گاه با لبخند.

تقریبا همه دعاوی حقوقی مربوط به کسانیست که روزی صمیمیترین بودند و یا هنوز هم هستند!

زیباترین ها تخریب شده اند.عشق ،مذهب،خدا و زندگی .نسخه تقلبی اینها حاکم بر آدمیست.

آدمی شی شده است.آدمی در تملک آدمیست.یک نفر با حیله می شود هزاران نفر.و هر چه  بیشتر دیگران را مسخ کنی،قوی تری.همه دیکتاتورها قدرت خود را از توده خفته در پندار و عادت وام می گیرند.

بیداری یعنی به قدرت خود هوشیار شدن.به رفتار خود مسئول بودن.شهامت برخاستن از اشتباهات کهنه و تکراری.

بیداری یعنی رقص زندگی در عشق و هوشیاری.

بیداری یعنی دیگری همبازیست نه رقیب.

بیداری یعنی دیگری وسیله نیست.برای تامین من خلق نشده است.دیگری یگانه ایست چون من.

بیداری یعنی نیازی که زیبا بازی می کند بین من و تو.بین ما.در همه کوچه پس کوچه های زندگی.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 9:49  توسط خسرو  | 

چگونه مبتلا می شویم به عشق؟وقتی دیگری آئینه می شود،چه سخت است پذیرفتن عشق به خود.ما جز عاشق خود نیستیم.خود ما بد نیست.بد به عرضمان رساندند و بد فهمیدیم.دیگری آمده است تا خود ما را نشانمان دهد.دیگری چیزی دارد که ما حسرتش را.او تکه گمشده وجودمان را به ما می دهد.و خوشا دیداری در عشق.آنجا که دوست نامه نانبشه می خواند و حرف نانگفته می شنود.دستش فرق دارد با هر دستی! و این را هیچ کس نمی فهمد انگار.

به عشق رسیده ایم بارها،ناندن در عشق اما ممکن نیست.کاش شهامت کنیم و ببینیم که به خاطره ها چسبیده ایم.و رنج از خاطره هاست.عشق لحظه ایست که من و تو نیستیم.عاشق و معشوق یک مسماست.یک تمثیل.یک نشانه.عشق آن دمیست که تو بنشناسی خویش ز بیگانه!وقتی از اوج عشق فرو افتادی درد فراق شروع می شود.ذهن دست پا می زند.حیله می کند تا دوباره به اوج بیفتد و عقنا را بلند است آشیانه.عشق با حیله های طریف ذهم هم گذر نمی کند بر ما.تعهد به دیگری آغاز رنجیست جانکاه،و این را فقط صداقت هوشیاری  می دانند.چرا عشق صدای خوش فاصله ها شد.گرسنه فقط در گرسنگیست که ناله می کند.بیهوده وصال مرگ عشق نشده است.کجای قصه ها عمر وصال طولانی بود.وصال شهد است اما بپرهیز از آن اگر به صدای فاصله ها دل بسته ای!!

بعید نیست در راه رسیدن به این دیدار،درهمهمه این سراسیمگی آشفته و نیاز  سوءتفاهم کنی، شوی.درد مرموز بی نام گواه است هیچ کس مقصر نیست جز جهل و پنداری که آراسته شد زیبا.سوءتفاهم نیازی به توجیح ندارد رهایش کن.عشق اگر چه بدنام است اما همچنان بازی هوشیار نیاز است.

ما فرشتگانی بی بالیم.معصومیت و زیبائی ما را جهل غارت کرده است.دیگری عاملی بیش نبود،نیست.و عاملی بیچاره ،نگاه به ظاهر پیروزش نکن.کاش زخم های پنهانش را ببینی.

تنها در اشتباه است که می آموزیم،افتادنمان در اشتباه قطعیست ،شهامت برخواستن اما کو؟نشستن در اشتباه حماقت می شود و کم نیستیم،نشدیم.برخواستن اما نوید مقصدیست که خود مائیم.برای رسیدن به خود باید که در بیخود بسیار بیفتیم.مگر نه این است که بسیار سفر باید تا پخته شود خامی.خام که به لاف و ادعا پخته نمی شود.گوش زندگی از این عربده ها کر است و پخته را وسوسه هیچ عربده نیست.

ارادتم به سکوت و یگانگی درونت کامل است.نقاب ها همیشه فریبم نمی دهند! اجازه می دهی لمسش کنم.آنجا زیر نقاب دریائی مرا به سجده می خواند.

بیهوده خود را نباخته ام.وسوسه دریا شدن کم نیست.

عشق باختن است.باختنی تمام.بیهوده چه ناله می کنی.چه تهمت است که می زنی.

مقصدم آنجاست.لمس میلیاردها دریا که نشتسته اند در قطره،تشنه،کمکم می کنی آیا؟

هر چه می کنی را به  بصیرت و مهرت بیالا.

از خطاهایت برخیز و نوازش کن خود را و خطائی که صبورانه می برد تو را تا منزل.

 

حماقت دیریست که شولایش رو برا انسان کشیده،بیراه نیست بگویم آدمی بی این نقاب آراسته قدمی بر نداشته.و گواهم رنجیست که چهره زندگی را خاکستری کرده است.

من نیز هر روز جهلم را می آرایم تا سهم نفس کشیدن امروزم را از بازار نیاز بخرم.اما خساست کم نمی کنم.آزادیم را کم می فروشم به نیاز.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 12:5  توسط خسرو  |