مريم عزيز وقتي ابرها شكل عوض مي كنند.زيبا يا زشت مي شوند.نمي گويم دل نبند،كه بستن باز كردن دل زندگيست.تو نيز با ابرها عوض شو!به همين راحتي.در شكل هاي قبلي نمان.مريم دو،ده،بيست و .... نمان.قرار است ....ساله هم بشوي.براي نو شدن انداختن كهنه يك ضرورت تام است.بهار پارسال رفت،تا بهار امسال نيز زيبا باشد.بهار امسال چرا نبايد برود،اصلا ممكن هست كه نرود!مشكل ذهن چسبيدن به ديروز است.و با هوشياري مي توان اين چسب را شل تر كرد.تماما در "حال"منزل کرد.همه ما مسافر حالی هستیم که در هیچ کلامی نمی گنجد.آنجاست که عشق را،حضور را بی واسطه لمس می کنیم.تمام خدمت دیگری برای رساندن ما به آنجاست.دیگری بال ما می شود،ما بالش می شویم.البته اگر هوشیار باشیم که زنجیر نشویم.
صداقت و شهامتت زیباست.هوشیاریت را دوست دارم.
عاشق و معشوق به واسطه عشق چنین به هم آمیخته اند.عاشق نشانه است.معشوق نشانه است.نه عاشق اصیل است و نه معشوق.اعتبار این جام ها به واسطه باده عشق است.تعصب به جام رنج است.
پناه عزیز فقط در زندان است که از آزادی سخن می گوئیم.آزاده نیازی به هیچ سخنی ندارد.باد گرم بازیگوشیست.و دیوار آنجا خشک ایستاده است و بازی درخت را حسرت می خورد.
بهشت ما گم شده است.من از دیدن رنجی که اینجا،از کنارم می گذرد،نمی تواند چشم ببندم.
جنگ و فقری که می بینیم،از اندیشه هائی برمی خیزد که بر صدر مجلس زندگی گستاخانه جلوس کرده اند.
ما امروز حاصل تعریف زشتی هستیم که دیگران از ما کردند.گفتند ایرانی هستی،مسلمانی،شیعه ای،و اینگونه باید!!!!باشی.و حالا همه دل خودشان را لگد می کنند تا آموزه ها راست باشد!!
گفتند رقابت کنید،کردیم و می کنیم.گفتند آن دیگری دشمن است و جنگیدیم و می جنگیم.آنها سربازهای کهنه رنجوری بودند و ملعم ما.
شادی ما توهین به رنجیست که می برند.و ما باید رنجور باشیم تا به زشتی رنج آنها احترام گذاشته باشیم.
قدرت آنها قدرت سنگ است و قدرت ما قدرت عطر گل.سنگ خیره سر بی مهابا گل را زمین گیر می کند.و عطر هنوز از گل به خاک نشسته سنگ را نوازش
آمدن ها چه پر هیاهوست و رفتن خزیدنی رنجور!
گفتند به دلت حکم کن جز با یکی نباشد.و دل دیوانه کجا حکم پذیرفت.رنجور ملول نقابی به چهره زدیم تا حکم دروغ را اطاعت کرده باشیم.عصبی رنجور جنگیدیم با خود و دیگری تا حکم دروغ را گردن نهاده باشیم.
بایدها و نباید ها همه را زخمی کردند.دوست و دشمن زخمیست.
چه مانعی داشت که با هزار نفر عاشقانه باشی.و حالا مجبوری فقط با یک نفر بجنگی و لبخند هم بزنی!
که هستم؟چه می خواهم در این رابطه ها؟نیازم چه بازیگوش شده است و انگار نمی داند که آشفتن عادت ها،ارزان نیست!
دلم چه تنگ دوست شده است باز،گریه هایم پی بهانه هائی ناب،گونه هایم دیریست که خوشکیده ،و قامتت چه ناپیداست هنوز.
بنفشه عزیز خدا کسی و چیزی نیست که جائی باشد،دور یا نزدیک،خدا کیفیتیست که رشد می کند در هوشیاری.خدا همه زندگیست و ما این زندگی را در شب تاریک روح گمان می زنیم.اندک اندک همه چیز فقط روشن می شود.صبح می دمد.توهم می رود.و زبان لال می شود.چشم حیرت می کند.گوش مجنون میشود.
خدا نام نیست،ایده نیست.اگر چه تا حد نام و ایده تنزلش داده ذهن نشسته در جهل و وهم.
غذائی که بر کاغذ می نویسیم با غذائی که در آشپزخانه طبخ می شود،و جان و زندگی می شود چقدر فاصله دارد.خدائی که در ذهن نشسته با خدائی که پشه ها را همقدر انسان،باشکوه و زیبا آفریده،تفاوت دارد.و برای دیدن این تفاوت باید خواب عادت برخواست.باید چشم ها را شست،جور دیگر دید!
از موج هائی که ذهن می آفریند زشت و زیبا،بیدار شویم،خدا پشت پرچین ذهن بادیست که می وزد.و درختی که می رقصد،و کودکی که بازیگوش است.
خدا خود توئی،منم،همه خدائیم،جز خدا نیست زندگی،سفید و سیاه خداست.همه رنگها هم.خدا ظاهری دارد و باطنی.ظاهرش زندگیست و باطنش سکوتی که زندگی از آن جاریست.زندگی حبابیست که دائم می زاید دریا.و سکوت خود دریائیست که سخن لال می شود آنجا.
ما عروسک خیمه شب بازی نیازی کوریم.ما رنجور توهمی خودساخته ایم.زندگی اما زیباست.بغایت زیبا.اگر گذرمان به عشق بیفتد.زیبائی زندگی را درمیابیم و اگر در ذهن سودائی همچنان نشسته باشیم.برنده هائی مغمومیم.حیله گرانی بیچاره،ستمگرانی حقیر.
عقل و اختیارت را بباز به عشق.دیوانه شو،مست شو،پرده پندار بدر،تو پادشاهی،چه به گدائی نشسته ای،مجلس عشق شاه و گدا ندارد.آنجا عشق است که فرمان می دهد.و عشق به فرمانی کسی نیست.عشق سودای عقل پشیزی نمیخرد.عشق رنج نیست.اما برای رسیدن به عشق ناگزیر رنجیم.فتح قله آسان نیست.پرسه زدن در دامنه ها رنج است،صعود به قله رنج،رنجت را معنا بده.
هاجری شو،جانانه بتاز بر صفا و مروی خود.بگذار عمیقا بدانی که تلاشت راه به آب نمی برد.سراب ها را جانانه برو،و تسلیم واقعی بعد تلاشی واقعیست.آب وقتی از قلبت می جوشد که ظلمت وهمت را درنوردیده باشی.
آب را به تشنه می دهند.تشنه شو،تشنه تر!
محبوب تو از تو به تو نزدیک تر است و محبوب بیرون نمودی از محبوب درون توست.آئینه را مشکن.به آئینه مچسب.
سخنان فقط صدائی خوشند.در سخن مخواب.سخنی که به سکوتت نبرد.یاوه ای بیش نیست.
عاشق به عشق اعتبار دارد.معشوق هم.عاشق معشوق را خلق می کند.تشنه به آب بها می دهد.آب بی تشنه چه غریب است.
گاهی دیگران شو و خودت را از چشم آنها ببین!نه اینکه درکشان کنی.واقعا خودت را ببین.
هول شدن هایت را ببین.ببین برای چه هول می شوی.خشمت را ببین.ببین چگونه بالا می آید.لذتت را در آن اوج ها ببین.چه کسی در تو لذت و رنج را تجربه می کند.ببین قاشق را بر دهان که می گذاری!
زندگی چیست جز معجونی از رنج و لذت.چه کس این معجون را نچشیده است.
هر کس به چیزی مشغول است.و به چیزهای دیگران یا با حسرت نگاه می کند یا با دیده تحقیر.
همیشه آنچه "من"دارم اهمیت ویژه ای دارد.یادت باشد که نگفتم بهتر یا بدتر.
اغلب بیهوده دست و پا می زنیم نیازی به اینهمه تلاش نیست.می توانیم زندگی را جشن هم بگیریم.ولی انگار جنگیدن عمومی تر شده است.
هر کس به چیزی مست است.باده قدرت،باده توانائی،باده دانائی،باده زیبائی،باده .....و هستند کسانی ویژگیت را به رخشان بکشی و در خیالت پرواز کنی،حالا چه فرق می کند آنن کسان آدمها باشند یا آدمک ها.
چقدر از رفتارها و حرفهای تکراری خسته ام.انگار رباط های سخن گو هستیم.سلام و احوالپرسی ،تعارفات مسخره،اطلاعات و اخبار مسموم،چقلی و چابلوسی های آنچنانی و جوک هائی که گاه باید گریست به این فاجعه های خنده دار،اینها نشانه زخم هائیست در روح.تاول هائی ناپیدا و دردناک.
داری شکسته بستی می کنی ها.بگما.بی گمان تیغ زبانت را بکش.تیغ به جای درستی می نشیند.وقتی آموخته ای آموخته ها را رها می کند.آنها در رگ و خونش جاریند.
بازیت زیباست.فریباست.
کلمات مومند به دستان ذهن.آنگاه که تو بسته آنها نیستی.هر چه رهاترشان می کنی.نزدیک ترند به تو
چرا نباید با عشق به زیبائی ها نگاه کنیم.چرا باید زیبائی رو پنهان کنیم.چرا باید دزدکی نگاهش کنیم.چرا باید به زیبائی توهین کنیم.چرا باید زیبائی رو به قید مالکیت در بیاریم.
چرا عشقی که ازش خیلی دم میزنیم مشروط و مسموم هست.عاشقت هستم اگه عاشقم باشی،فقط عاشق تو هستم به شرطی که فقط عاشقم باشی.چرا نمی تونیم بی توقع دوست داشته باشیم.چرا نمی گیم فقط اجازه بده عشقم رو بهت عاشقانه بهت ابراز کنم.و دلت حق داره این عشق رو بپذیره یا نه.تا کی باید کاسب های مفلوکی باشیم.تا کی باید دیگری رو وسیله ای ببینیم برای تامین خودمون.و تا کی باید از این حماقت رنج ببریم.عشق کجا می تونه تو لونه مسموم ذهن بشینه.عشق جائی هست که ذهنی نیست.ذهنیتی نیست.
هر کس حق داره زندگی را از دریچه ادارک خودش ببینه.تحمیل ادراک ما به دیگری ظلم زشتی هست که اغلب دچارش هستیم.و این تحمیل رو برچسب های زیبائی زینت داده.
آخ چقدر نیاز دارم همه را عاشق ببینم.همه را معشوق ببینم.کاش ویروس عشق مبتلا تر کند.کاش هر هوائی آلوده باشد به ویروس عشق،کاش همه مستعد باشند.کاش از لاک ذهن،دمی سر بر کنند.کاش بدانند دیگری وسیله نیست،آئینه ایست در عشق.
از کوزه همان طراود که در اوست!جمله ای زیبا و عمیق،همه ما کوزه ایم،هر لحظه از ما چیزی تراوش می کند،و زندگی معطر از این تراوش ها،کاش سکان کشتی ذهن را هوشیاری به دست گیرد.کاش در گرداب رنج غوطه بیهوده نخوریم.کاش خود را بی حس نکنیم،تا توجیحی بر رنج گردد.