مظلوم ابزار ظالم است.ظالم را مظلوم به واسه جهلش خلق کرد.اری انسان خالق است.
کابوس ها تلنگرهای بیداریند.
بر راستی بال نظر کن!از ماست که بر ماست.
سرنوشت هیچ کس را تغییر نمیدهیم مگر آنکه آنان درون خویش را متحول کرده باشند.
ما ابزار ظالمان شده ایم.ظالم در هوشیاری ما بیچاره است.ظالم مظلومی دیگرگونه است.کسی پیروز جنگ نیست.
ما خدایانی خفته در جهلیم.
زیباترین هدایت،هدایت فرد به خودش هست و زشت ترینش هدایت به غیر خودش.
مذهب آمده بود که آدمی را با خدای درونش یگانه کند،چه میکند اما؟
پیر ما گفت خطا در قلم........
چی کار می کنی داداشی؟!داری اشتباه های خدا رو رفو می کنی!!!فرض کن عین عدله و یا بی عدالتی،همینی که هست!
زندگی قابل تعریف نیست.هر کس از زندگی چیزی رو می بینه که نیاز داره.
ولی مهمه که جای خودمون رو توی این اکوسیستم بزرگ پیدا کنیم.به خودمون نزدیک بشیم.نقاب هامون رو درک کنیم و بندازیم.
تناقض های زیادی وجود داره که ادارک ما رو رنج میده.
هنر اینه بهترین حرکت در وضعیت موجود.
تو با من دوستی،چرا؟!چون نگاهی که به زندگی داریم حدودا به هم نزدیکه.فقط همینه.هم رو درک می کنیم.
یه مذهبی افراطی با افراطی های دیگه دوست میشه .به همین دلیل ساده و طبیعی.اونها درک خوبی از هم دارن.مثل درکی که ما داریم از هم.و گروه ها شکل میگیرن.
مهمه که روابط خودمون رو درک کنیم.و بهش هوشیار بشیم.نیازهامون رو ساده و زیبا زندگی کنیم.بدون اینکه باری بر دوش دیگری باشیم.
وقتی نیازها رو عمیق و زیبا زندگی کنیم بعد تازه ای از زندگی رو تجربه می کنیم.
جامعه یه جنگله،جنگلی متفاوت.اما ما اومدیم که انسان بودن رو مشق کنیم.اومدیم تا عادت هامون رو و نیازهامون رو هوشیار بشیم.خدا نام دیگه زندگی در هوشیاری می تونه باشه.
چه کس بی نیاز دوست داشتن و دوست داشته شدن هست،قطعا هیچ کس.اما چرا از خودمون و دیگری دریغ میکنیم،چرا؟!
ما مسموم شدیم.آموزش ها مسموم بودند،معلم ها مسموم بودند،رسالت ما سنگین است.سم زدائی از خودمان در حالی که مدام،سم تزریق میشود به ما، و سکوت و خلوت نیاز همه ما مسموم ها.ما بیمارانی هستیم که خود را طبیب می بینیم.تب ما انگار خیلی بالا رفته است.هزیان ها مرزی ندارد.
همه ما نارس و خام هستیم.اینجا تنور هست.نگران نباش،دیر یا زود سهم همه ما پختگیست.
حرف زدن آسان است و عمل کردن دشوار.در ایده ماندن فریب شیرینیست.تکرار کردن حرفهای دیگران ما را مسخ کرده است.از ایده تا عمل یک گام است.گامی که نمیدانم چرا در برداشتنش یک عمر تردید نشتسته است.
تو اين غريب ديدن يکي که نگاهش شبيه نگاه تو هست ، هيچ ميدوني چه حسي داره
خوشحالم که ساده نگاه میکنی.حق با سادگیست.با زیبائی و با عشق.
زندگی اما گرفتار قائده ها شده است.سرت را بلند کن.کمی آنسوتر را ببین.در شادمانی زیستن هنر است.اما رابطه ها تاریک است.و تاریکی جز رنج به ارمغان نمیآورد.دنیای رقابت بسیاری را تخریب می کند تا قلیلی به آسایش برسند.
آه ای ویترین های آراسته!! به کجا میشوید
چه زشت می نماید زندگی
پشت این شیشه های کثیف
به نیازهایم لبخند میزنم.
تو نیاز منی!
همه چیز از من شروع میشود.من محور زندگیست.خدا حتی به "من" سجده میکند،پنهانی!
خدا را آنگونه که نیاز،نه دوست دارم خلق میکنم."من"بسیار تنوع طلبم.خدایان زیادی خلق کردم و بر زمین کوبیدم.هنرم را ببین.
هنر یعنی چه؟!هنر یعنی حذف هنرمند،آنجا که هنرمند نیست هنر متجلی میشود.حضور هنرمند برای هنر سم است.هنرمند یعنی رسیدن به نیستی.آنجا که در قید خوب و بد مسموم حاشیه نیستی.آنجا که نگاه دیگری هنرت را جهت نمیدهد.آنجا که به باد فرمان نمیدهی اینگونه بوز،می رقصی بی خود در باد و هنر میزائی.
برای آنها صد شوی،یک را جانانه باش.صد بر یک استوار شده است.درخت بی ریشه چون قوام دارد.
زیبائیت را به حیرتم وام بده.
گاهی،نه اصلا همیشه کلمات برای بیان احساس کوچکند.کلمات نهایتش برای روزمرگی بدرد می خورند.روزمرگی را هم به سوءتفاهم آلودند.و بی کلمات در این فضای مکدر احساس ها پر پر میشوند.
عشق را صدای خوش فاصله ها نیز خواندند.من از این صدا خسته ام.این صدای برایم خوش نیست.تشنه ای که دل به صدای آب ببازد.تشنه ای که توهم آب سیرش کند.تشنه نیست.
و قدر آب را به سراب افتاده،میداند.
تشنه است که آب را آب می کند.عاشق معشوق را می آفریند به فرمان عشق.معشوق بتی ست دست ساز عاشق.
عاشق و معشوق توهم اند و بازیچه دست عشق.
زندگی بازی زیبای نیاز است.
آنگاه که به زیبائی توهین میشود،دلم میگیرد.
چه کس بی نیاز نوازشی عاشقانه است.
ما تا حد ابزار سقوط کردیم.
و عشق آنگاه آغاز می شود که من و تو نگاهی زلال شده ایم.
مظلوم در حق خود ظلم می کند و ظالم پادشاهی خود را به گدائی نشسته است.
ظالم مظلومی متفاوت است و مظلوم ظالمی دیگر.چه کس مظلوم نیست.چه کس ظالم نیست.ما در روابط تاریک جز ظلم نمیکنیم،نمیپذیریم.
هر کس در پی اثبات خود است."من"محور زندگیست.اثبات "من"به بیراه رفته است.برای همین زندگی به رنج افتاده است.گلها چه زیبا خود را اثبات میکنند.آنها مسموم آموزشی نیستند."من"می تواند عشق را در هوشیاری بازی کند.
"من"تمجید را دوست دارد،برای همین چابلوسی متولد میشود.عاشق معشوق را عاشقانه میپرستد.همین که معشوق این فرصت را عطا کند،نهایت لطف است.اما آنکه در عشق نیست.دیگری را برای تملک می خواهد.دیگری ارزشش به اندازه نیاز میشود.و من عاشق تو هستم یعنی تو عاشقم باش.دیگری فقط دستمال کاغذی محترمیست.
آه ای نمایشگاه سیار،هوشدار!دیگری در پی غارت آمده است با لبخند،و صدای آواز این غارت با فردای اندوه است.
این نیاز است که ما را به هر سو میکشد.رنج و شادی ما به واسطه همین نیاز است.هر چه نیازمند تر باشیم .دردمند تریم.هر چه بی نیاز تر باشیم.بی واسطه شادتریم.شادیمان مشروط نیست.
من چقدر برایت ارزش دارم،همانقدر که به من نیاز داری،برای همین است که ناگاه دوست دشمن میشود،دشمن نقش دوست میزند.ما آمده ایم که از این نقش ها فراتر رویم،زیباترین نقشی که می توانیم بزنیم.جانانه ترین نقشی که می توانیم بزنیم عاشقیست،معشوقی ست.عاشق و معشوق توهم های زیبائی هستند.دیدار تشنه و آب زیباست.عاشقی کردن خواب خوش دیدن است،و باقی کابوس هائی تلخ.از چه به کابوس ها چسبیده ایم.از چه بیداری یادمان رفت.گشودن چشم چرا سخت شده است.جستجوی چه چیز اینچنین وسوسه مان کرده است.داشته ها امروز مگر آرزوهای دیروز نبود.شادیش کو؟فردا با همه تلخ و شیرینش دروغی بیش نیست.و تا دروغ را جانانه لمس نکنیم.آن را حقیقتی مسلم میبینیم همچون خواب های شبانه.
رنج زمانی آغاز میشود که آنچه هست دیگر مطلوب نیست.وسوسه رفتن به ناکجائی آبادتر ذهن را می آشوبد.و سفری خیالی آغاز میشود.زندگی در خیال جریان دارد.درصد ناچیزی از آنچه هست به چشم نیازمان میآید،باقی در هاله ای از تردیدها و رنج ها پنهان مانده است.زمانی ارزش چیزی را می فهمیم که آن را از کف داده ایم.بهشت گم شده است زیر ابر دانسته هائی زائد و مسموم.بهشت سادگیست،صداقت است،عشق است.و ما به حکم نیاز و آموزه هائی دروغین حیله گر مانده ایم.
هر چی رو به هر کی که می خوای بدی،از ته دلت بده،با عشق!
نسیه کار نکن،زورکی نده،نگیر،بزار داد و ستد ها زیبا باشه،عاشقانه باشه.تا کی میخوای زورکی بدی و بگیری.اخه چه لطفی داره خو!(اخ اخ اخ کم ذهن منحرف نداریما!!)و این نشون میده وضعمون خیلی خرابه،از اون لحاظ رو نمیگما،از اونیکی لحاظ؟!!