تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

تا به حال عاشقانه در چشم کسی نگاه کرده ای؟لقمه های غذا را در دهان هم عاشقانه گذاشته اید؟به بهانه غذا دلت بوسه بر دستی زد؟زمان آیا تا کنون برایت ایستاد؟آیا جاودانه شده ای؟اگر نه،پس نمیدانی که چه می گویم و اگر آری،دیگر چه بگویم،چه می توانم بگویم.

او رفت،به حکم جهل زشت حاکم بر زندگی رفت.او که عشق را در چشم هم مشق کردیم،او که ثانیه ها را در کنارش یک عمر بود،او که بهشت را دستانش،نگاه مهربانش،هدیه ام داد،رفت.

نمیتوانستم مانع رفتنش باشم.چه رنجش میشد.رنجم میشد،رنجاندن عزیز سخت است.باعث رنج عزیز شدن،بخشودنی نیست،و خوشحالم که از این رنج رستم.نمیدانم می دانی چه میگویم یا نه،نمیدانم گلی را لرزان در دستت لمس کرده ای،گریسته ای بر جبری که گل را از دستت به گل انداخت.

نگاهی،به چشمت آیا اشک داده است؟در فراق،عاشقانه آیا گریسته ای؟خاطرش را نوازش کرده ای؟

به حکم تلخ حماقت رفت،که باید میرفت،اما چه زود،قبل از آنکه عشق کامش را بگیرد از ما،رفتن با شکوه است،اما نه زود هنگام.

حالا این کلمات سرد چه می خواهند که بگویند،سوک نامه عشقی نشسته در آغاز،اری این کلمات غصه از رنجی دارند که حماقت و جهل به کاسه ادارک مان ریخت.

خوشحالم که عشق فرصت عاشقیم داد،فرصت معشوقی نیز.و حالا بهشت تازه ای گم کرده ام.گریه کن به حالم.

آه ای عشق بالهایت چه زخمیست.

دیدار با تو دور نبود،نیست،پای شهامتمان لنگ است و سنگ جهل عجیب تیز،دلهای شکسته را ببین.

حالا چگونه غذا بخورم؟دستانت کو؟به کدام چشم نگاه کنم؟چشمانت کو؟خستگی و بیماریم را بر پای که بگذارم؟کدام حضور شفابخش،مرحمم می شود به عشق؟بهشت را به کجا بردی؟طعمش از خاطرم چگونه رود.

میدانم،می دانی که ما تنها هنرپیشه های عشق نبودیم،نیستیم.سخاوت عشق بسیار است.هر کسی می تواند همسفره عشق شود.تنها اگر بخواهد.برایت رنگین کمان های بیشتر،از عشق طلب می کنم،استحقاقش را داری،می دانم،عشق دانشش کمتر از من نیست.

حالا که رفتنت حتمیست،خاطرت را ببر،دلم را بده،دلت را بگیر،کاش ممکن میشد این محال.

بهت فاجعه شد آوار بر دلم،یعنی چه که رفته ای؟یعنی که پرسه زدنهایم دوباره آغاز شد؟یعنی گدائی از این قوم گدا،کار دوباره ام؟یعنی تا نگاهی دیگر در عشق،چقدر راه دارم.بگو.چه تاریک است اینجا.کاش آبادی عشق نزدیک باشد.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 10:53  توسط خسرو  | 

سخن جز در عشق مگو،سخن در عشق شهد است،شور است،همه مستی

سخن بی عشق لاف است.گزاف است.همه دردسر

این فقط معشوق است که سخن عاشق را می شناسد.این همه عاشق است که کلام معشوق وحی میبیند.بر عمق جانش می نشیند.

بی عشق فقط میتوان دروغ گفت.بی عشق دو در دو چهار لافی بیش نیست.چه این دانش قرضی،انانه نیست.

 

انسان بیمار است.سخت بیمار،انسان دچار هزیان شده است،با خود و دیگری مدام سخن می گوید،بی که بداند چه می گوید.

انسان بیمار خود را طبیب می بیند،طبیبی حاذق،و در حسرت که چرا ذوقش را خلق در نمیابد.به چشمش خلق همه کور است و فقط او بینا،و مصیبت از همینجا آغاز شد.برای اثبات حاذق بودن خود است که زندگی را به رنج افکنده است.

 

از هوش خود فرمان ببر نه از عادتهایت.دل به سخنان زیبا مبند.سخن زیبا گفتن سخت نیست،این عمل زیباست که سخت است.هر کس به قدر کافی از این کلمات میداند.

 

زیباترین سخنان حتی همسنگ سکوت نیستند.سکوتی لبریز از فهم و عشق.

آنکه میداند سکوت میکند،آنکه میخواهد بداند،مباحثه می کند،و آنکه تصور میکند میداند،می جنگد.

حقیقت نیازی به اثبات خود ندارد این دروغ است که جهد ها می کند برای اثبات.

عشق مشق زیستنی ناب است.عشق صاعقه ایست در شب تاریک.برای لحظه ای همه چیز آنگونه میشود که باید،و تاریکی بعد از صاعقه جانکاه میشود.و جهد برای صاعقه های دیگر رنجی مضاعف!صاعقه عشق به فرمان کسی نیست.چه اگر بود،چه کس خود را از آن دریغ میکرد.چه کس به زحمت بیهوده می افتاد.چه کس دل به اشعار زیبا میباخت.

هنر،هوشیاری در تاریکی و صاعقه است.درک رنج و لذت.چسبیدن به لذت رنج میشود.فرار از رنج،رنج می شود.این رودخانه وحشی را هوشیار بگذر.چوبی شناور و بازیگوش در تلاطم و سکون.آبشارهایش را هیجان زده شو،امواجش را برقص و بر آرام ش،آسوده باش.دریا ناگهان چشم میگشاید بر تو.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 8:15  توسط خسرو  | 

ژوان عزیزم مست مستم.خنده ام میگیره از کار خودم.داشتم عشق مون رو برای دوستی اثبات می کردم،دلایلی میاوردم که بعد به دلیل ها و اثباتم خنده ام گرفت.به شک ها و یقین هام هم.عزیز دلم  قرار بر بردن نیست.قرار نیست من بهترین باشم.تو بهترین باشی.و برای اثبات این بهترین بودن به خودمون و دیگران به زحمت بیفتیم.شک نکن ما بازنده ایم.ژوان و خسرو بازنده هستن.یک از پیش باخته،ژوان و خسرو نقاب هستند.شاید نقاب هائی زیبا و یا دلخواه،خسرو کو کجاست.خسرو جسمش هست یا ذهنش.هر دو یا هیچ کدام.خسرو وقتی یه کارمنده خسرو هست یا وقتی پدر هست.یا وقتی شوهر فریده ای که از هم هیچ دل خوشی ندارن.زیبائی دیدار ما در این بود که ما به عمق هم رفتیم.به سکوت رسیدیم.وقتی تو چشم های هم نگاه میکردیم و حرفی نبود.وقتی نوازش های ما در پی اثباتی نبود.ما نه خسرو بودیم و نه ژوان.دو وجود.دو حضور.دیگه دو گفتن بیهوده هست.ما نبودیم.فقط وجود بود.فقط حضوری ناب.فقط عشق بود.نه من نه تو.هر کدوم از ما آدم ها برای لحظه ای کوتاه این سکوت و عشق عمیق درون رو تجربه کردیم.شاید ناآگاه بودیم بهش.و شاید هم آگاه.حالا می فهمم که گاهی حس میکنم عمیقا فریده رو هم عاشق هستم.یعنی چه.در عمق همه ما یکی هستیم.بی نقاب.وجودی ناب.عشق محض.حضوری محض.

هیچ برد و هیچ باختی نیست.برد و باخت در سطح هست.در ذهن دغلباز.ما از ذهن فراتر رفتیم.چیزی که ما رو به هم نزدیک کرد ومی کنه همین فرا رفتنه.و اگر اونجا مرد کم نیست و اینجا زن،بعید نیست اگر همه مردهای اونجا رو جستجو کنی به تجربه ای نابتر حتی دست پیدا کنی.و من هم .ما هم رو پیدا کردیم،به تصادف یا تقدیر، و یا هر نام دیگه ای.

زمانی که میخوایم از هم تعهد بگیریم برای دوام تجربه و عشق،دیگه تجربه و عشقی وجود نداره،دیگه حضور ما عمقی نداره،و ما در حال نقش بازی کردنیم.این ذهن ما هست که داره دست و پا میزنه برای ثبات،دیگه خودانگیختگی وجود نداره،بجاش تعهد هست.دلهوره و ترس از شکست هست،ترس از قضاوت دیگران،اگه به هر کدوم از ما این تهمت زده بشه که صادق نبوده چی،و این رفتن به عمق و سکوت سرشار از عشق درون رو سخت میکنه،بادی که درخت رو به رقص میاره،دلهوره ای نداره،درخت و علف در رقصشون در باد مقید به نتیجه ای نیستن.اونها ذاتا خودانگیخته و عمیق هستن.و ما با هوشیار شدن به موانع سفید و سیاه،زشت و زیبا،خوب و بد به این خودانگیختگی میرسیم.با هوشیاری از ذهن فرا میریم.به جائی که هیچ قضاوت و خوب و بدی نیست.ما در سطح مجبوریم به حماقت رایج احترام بزاریم!!سنگ درکی از عطر گل نداره!اما ما به این احترام واقف هستیم.هوشیاریم به این حداقل وانمود.

یادمون باشه که رنج بزرگترین معلم زندگی هست.تا درس رو نگیریم رهامون نمیکنه.حتی اگه سالها و عمرها طول بکشه.کم کم یاد میگیریم که نگران قضاوت دیگران نباشیم.یا حداقل کم باشیم.خیلی کم.من تو ام تو منی.همه یکی هستیم.و ما این یکی بودن رو لمس کردیم.ما به اعماق هم رفتیم.و ضمانت پیوند ما همینه.به عمق رفتن سهم همه ما هست.با هر کسی میشه به عمق رفت.و این اثباتی نداره.این رو دل لمس میکنه.تعهد ما به دیگری نیست.تعهد به دیگری ریشه همه ظلم ها هست.تعهد به هوشیاری و عشق زیباترین تعهد ها هست.آموزه های دینی بزرگترین نماینده های تعهد به غیر هستن،به خدا و نماینده های رسمیش!!که در هر قبلیه و قومی لباس خاصی به تن کرده،لباسی که اون قوم و قبیله براش دوختن،و تنها قلب های سلیم تصدیق می کنن که این تشکیلات به انحراف رفتن،تعهد به دیگری باعث زیباسازی ظاهر هست.باعث شاخ و بال گرفتن اخلاق.اخلاق برای اونهائی که میخوان در سطح باشن،کفایت میکنه.اما برای به عمق رفتن همه چیز باید رها بشه.اونجا فقط شعور و عشق حاکم هست.خودآگاهی و حضوری ناب.اخلاق الگوئی در گذشته هست.اگر همون اسطوره های اخلاق که امروز ما به تقلید از اونها بسنده کردیم اینجا بودن قطعا دل به الگوی خودشون نمیبستن.اونها الگو شدن چون به اعماق رفتن.خدا رو ،عشق رو،زندگی رو بی واسطه ذهن دیدار کردن،این دیدار سهم همه ما هست.سهم همه تشنگان دیدار.

عزیزم قرار نیست مشکل کسی رو حل کنی،پدر،مادر،برادر،خواهر و یا هر کس دیگه با این مشکلات قراره رشد کنن.همونطور که من و تو داریم در مشکلات رشد میکنیم.حل مشکل دیگران گذشته از ناممکن بودن،ظلم هست در حق اونها،اونها رو از شرایط رشد محروم کردنه،تازه مشکلی رو حل میکنیی میبینی که به شکل تازه ای خودش رو نشون میده،و تا کی میشه شکل مشکل دیگران رو عوض کرد.هر کس با اقتداری که زندگی بهش داده به مصاف مشکل میره و قله های مسیر رشدش رو فتح میکنه.این فرصت و امکان رو از کسی دریغ نکن.

عزیز وقتی اینها رو بهت میگم در واقع دارم درسم رو به عشقت پس میدم.دارم اینها رو مشق و تمرین میکنم.بازم مسی عزیزم که به من این فرصت رو دادی.من عزیز زیاد دارم اما هیچ کی مث تو استاد عشقم نشد.برا همین مخاطب قرارت میدم .اخ کاش ازم دلخور نشن.به خاطر خودشون.کاش معلم عشق هم باشیم.همه با هم. همه مسی همه بوس.همه عشق.همه اشک زیبای شوق.همه عاشقی.

یکی همیشه تلنگر نهائی رو میزنه اما همه باعث رشد هم هستیم.از دوست تا دشمن.ممکن نیست بدون دشمن به خونه برسیم.وایییییییییییییییییییییییی مسی دشمن عزیز.ینی مسی یه خیلی مثلا دوست،یه خیلی مثلا دشمن!!!!وایییییییییییییییییییییییی

ژوان عزیزم هیچ کسی مال کسی نیست.مال پدر و مادر نیستیم،قرار نیست مال کسی دیگه هم باشیم،ما شی نیستم که مال هم باشیم.ما حضوری ناب هستیم که با دانسته ها هویت گرفتیم،هویتی زشت یا زیبا،ما تجربیات تلخ و شیرین نیستیم،ما بودنی زلال هستیم.نگران هیچ قضاوتی نباش.نگران هیچ تجربه تلخ و شیرینی برای خودت یا دیگران نباش،دیر یا زود ابرهای هویت رنگ میبازن و آسمان زلال "بودن"هویدا میشه.و اون وقت فقط میخندیم به این توهم متراکم.بازی هوشیاری رو تمرین کن.بیشتر به عمق احساس ها برو.

رفتاری که نگران نتیجه باشه،جز رنج نیست.خودانگیخته بودن یعنی در پی هیچ نتیجه ای نبودن.و عشق محصول خودانگیختگی محض هست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 8:29  توسط خسرو  | 

کاش دست از سرم برمی داشتی،ژوان تو را به خدا که،دیگر دست از سرم برندار!!،کاش نمیدیدمت،آخ دختر من که گفتم می سوزم از این سودا،من که گفتم خامم،همه لاف و ادعا،حالا دور از تو،با اینهمه اشتیاق،با این همه محال،که گریبانم می کشند،چه کنم،تو بگو،حالا که با نفس هایم عجین تری،حالا که یادت نمی رود از یادم،حالا که دلم بی قرار تر است،چه کنمحالا،چه بگویم،با که،با جماعتی که فقط مشتاقند به فیلم های تازه،و تخمه می شکنند حماقت را.

ژوان،ژوان،دختر از تو گفتن و شنیدن،نمیدانم که تسکین است یا درد،آنهمه زیبائی،آنهمه مهربانی که بیکباره بارید برمن ،آنهمه عشق،آنهمه سخاوت که در دستان کوچکت موج می زد،نگفتی که بیچاره میشوم من،نگفتی که فردایم،سیاه می شود دور از تو.

آه مگر نگفتمت بی خیال،نگفتمت بگذریم،حالا چگونه بگذرم از اینهمه اشتیاق،از اینهمه فاصله.

عجیب آزمودیم حالا،حالا که نه رفتن میدانم و نه ماندن،حالا که شکوه و شادیم عجینند در هم.

جسمت همه روح بود و روحت بیقرار،آرام و بی قرار.

می دانستم که دیدار تشنه و آب ساده نیست،اگر چه زیباست،می دانستم که جستجو خود نشان از آب دارد،جستجویم که بیهوده نبود،تو بودی،اما چه دور.

غم هایم سوخت در غم تو،حالا همه را به چشم تو می بینم.به عشق تو می خندم با همه،به عشق تو مهربان تر شدم،آرامتر،عمیقتر.

و چه بگویم از آغوشت که چه شرم دارم و تشنه ام به آن، هرزه ای را چنین مهربان نواختن،کار هر کس نبود،نیست، میدانستم که بزرگی بس،و تو هر چه رهاترم کردی،گرفتار تر شدم.

به صد رسیده ای،سخن از کمتر گفتن چه بیهوده میشود،چه سخت.ژوان چگونه جز با تو بگویم،بشنوم،که عجز همه حرفها را در چشمانت دیدم،ژوان چشمانت چیزهائی با من گفت که تو ملاحظه ام می کردی،حالا چگونه نبارم اشک در فراغ تو،

عکس هایت را حالا وسواسانه تر نگاه می کنم می سوزم،بهانه برای گریه کم ندارم.دعای دوستان و نفرین دشمنان به یکباره کارگر شد،.چه روزها که بی حضور رخت پرسه می زدم و حالا که یادت با من است،مدام با من،وه چه زیباست زندگی،با رنگین کمانی که تو به چشمم دادی و چشم ها چه متفاوت نگاهم می کنند،تو را انگا می بینند در چشمم،اشک ها چه پرده درند و مردم مهربان شده اند!!

 

بگذار روزمرگی شان را معجزه حضورت در چشم من بیاشوبد،بگذار تو در چشمانم همچنان باشی،بگذار خیس بروم و تو با شکوه تر از همیشه برقصی در خیسی چشمانم.

 

آن روز با رفتنت چه گذشت بر من،میدانی؟تلخی زندان و تنهائی،در زیباترین اقامتگاه شهر،دور از تو چه تلخ بود،مرغ دلم چه پریشان بود و پر پر میزد.

 

عشق زیباترین دیدار است،دردناکترینش نیز،که یا سر به عادت فرو می آورد یا فراغ.

دیدنت چه آسان می نمود،"گفته بودم که بیائی غم دل....."نزدیک خورشید شدن کم نبود،نیست،باشی و ذوب نشوی،در حضور تو "بودن"،ماندن گستاخیست و چه گستاخ بودم.

 

بی تو هر لحظه عمریست بیهوده و با تو یک عمر لحظه ای جاودانه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 16:15  توسط خسرو  | 

تا به کی پنهان کنم،دیوانگیم را از تو

آه ای شهامت گم شده،مرا دریاب

 

معشوق همیشه آنجاست.حداقل کمی دور تر از تو!!معشوق را عشق آنجا گذاشت تا تو در خود بیهوده ننشینی،معشوق سراب است!!چه کس به سراب نیفتاد؟!عاشق و معشوق بازیچه دست عشق شده اند.آنقدر به سراب میافتی تا سراب آب شود به معجزه عشق.

هاجر!! چه سعی ها که نمیکنی در صفا و مروی این کویر،و عشق چه می خندد به سعی زیبای تو،تو نماینده تمام عشقی،کم نباش.سراب اگر آب ننماید سراب نیست.به سراب نیفتاده،آب چه شناسد.

ارزش بهشت تنها بعد گم شدن هویدا میشود."مرا در منزل جانان چه جای امن عیش......."میرسی به وادی"همه کارم ز خود کامی به بد........"وای وای وای نیلوفرت نیازمند همین مرداب است.طلا را آتش محک میزند پوست پیازت را به آتش بیازما!!آنجا که تردید کردی در دادن جان به پای معشوق،برخیز،برخیز و برو،ای خام،بسیار سفر باید....

معشوق زلالی آب است و عاشق از تشنگی هلاک،آب زلال بی تشنه خود چیست؟!تشنه ای که به آب زلال افتاد،خود کیست؟!عاشق معشوق میشود،اری!!

 

چه محک بیهوده میزنی،عشق را به عقل،این پای لنگ به آسمان چون رود،مگر به همت عشق!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 8:24  توسط خسرو  | 

وقتی اهمیت مشاهده کننده بیشتر از موضوع مشاهده شد،وقتی توده متراکم "من"زیر نگاه هوشیاری پراکنده و پراکنده تر شد.وقتی لذت ها و رنج ها درک شدند.وقتی ذهن سرگشته در همهمه ها، سکوتی متفاوت را لمس کرد.بهتی زیبا غافلگیرت می کند.آنگاه صدای یک دست را می شنوی!!

برای اینکه این صدای زیبا را بشنوی باید که دیوانگی هایت را جانانه کرده باشی.باید که حیله های ذهنت را درک کرده باشی.باید که حماقت را فهمیده باشی.باید که خودمحوری را درک کرده باشی.باید که از بند "دیگران"رها شده باشی.

عاشقت می شوم وقتی متحیر باشی.وقتی جنونی زیبا را لمس کرده باشی.وقتی دل از گرو دروغ"من"ستانده باشی.وقتی قیمتت را فهمیده باشی،مرا عاشق تر کن!

 

هی هواست باشه.نه من مهم هستم و نه تو.قرار نیست هیچ کدوم قربانی دیگری بشه.زندگی یعنی تغییر.زندگی یعنی سفر از عادت به هوشیاری.زندگی یعنی درک توهمی به نام "من"زندگی یعنی لمس یگانگی.

 

وقتی اهمیت شاه و گدا برات برابر شدند،وقتی معجزه های زیر عادت ها شروع کردن به رو اومدن،وقتی ساده ترین اتفاق معجزه ای محال میشه به چشم حیرت بینت،وقتی اندیشه های زشت و زیبات مثل یخی که تو آفتاب بیفته،چکه چکه آب میشه،بهت عاشق تر میشم.

وقتی چهره تو از آرامشی که ریشه در سکوت تو داره،زیباتر میشه،شیفته ترت میشم.وقتی سکوت منو میفهمی،وقتی با سکوتت بهم خیلی چیزها رو میگی که عمرا اگه حرفها بفهمن چی گفتیم و شنیدیم،عاشق ترت میشم.

وقتی منو به پیرهنم،نمیخوای!وقتی من فقط وسیله ای نیستم که نیازی از تو رو تامین میکنه،عاشق ترت میشم.

میشه عاشق ترم کنی؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 11:37  توسط خسرو  | 

مظلوم ابزار ظالم است.ظالم را مظلوم به واسه جهلش خلق کرد.اری انسان خالق است.

کابوس ها تلنگرهای بیداریند.

بر راستی بال نظر کن!از ماست که بر ماست.

سرنوشت هیچ کس را تغییر نمیدهیم مگر آنکه آنان درون خویش را متحول کرده باشند.

ما ابزار ظالمان شده ایم.ظالم در هوشیاری ما بیچاره است.ظالم مظلومی دیگرگونه است.کسی پیروز جنگ نیست.

ما خدایانی خفته در جهلیم.

 

زیباترین هدایت،هدایت فرد به خودش هست و زشت ترینش هدایت به غیر خودش.

مذهب آمده بود که آدمی را با خدای درونش یگانه کند،چه میکند اما؟

 

پیر ما گفت خطا در قلم........

چی کار می کنی داداشی؟!داری اشتباه های خدا رو رفو می کنی!!!فرض کن عین عدله و یا بی عدالتی،همینی که هست!

زندگی قابل تعریف نیست.هر کس از زندگی چیزی رو می بینه که نیاز داره.

ولی مهمه که جای خودمون رو توی این اکوسیستم بزرگ پیدا کنیم.به خودمون نزدیک بشیم.نقاب هامون رو درک کنیم و بندازیم.

تناقض های زیادی وجود داره که ادارک ما رو رنج میده.

هنر اینه بهترین حرکت در وضعیت موجود.

 

تو با من دوستی،چرا؟!چون نگاهی که به زندگی داریم حدودا به هم نزدیکه.فقط همینه.هم رو درک می کنیم.

یه مذهبی افراطی با افراطی های دیگه دوست میشه .به همین دلیل ساده و طبیعی.اونها درک خوبی از هم دارن.مثل درکی که ما داریم از هم.و گروه ها شکل میگیرن.

مهمه که روابط خودمون رو درک کنیم.و بهش هوشیار بشیم.نیازهامون رو ساده و زیبا زندگی کنیم.بدون اینکه باری بر دوش دیگری باشیم.

وقتی نیازها رو عمیق و زیبا زندگی کنیم بعد تازه ای از زندگی رو تجربه می کنیم.

جامعه یه جنگله،جنگلی متفاوت.اما ما اومدیم که انسان بودن رو مشق کنیم.اومدیم تا عادت هامون رو و نیازهامون رو هوشیار بشیم.خدا نام دیگه زندگی در هوشیاری می تونه باشه.

چه کس بی نیاز دوست داشتن و دوست داشته شدن هست،قطعا هیچ کس.اما چرا از خودمون و دیگری دریغ میکنیم،چرا؟!

ما مسموم شدیم.آموزش ها مسموم بودند،معلم ها مسموم بودند،رسالت ما سنگین است.سم زدائی از خودمان در حالی که مدام،سم تزریق میشود به ما، و سکوت و خلوت نیاز همه ما مسموم ها.ما بیمارانی هستیم که خود را طبیب می بینیم.تب ما انگار خیلی بالا رفته است.هزیان ها مرزی ندارد.

همه ما نارس و خام هستیم.اینجا تنور هست.نگران نباش،دیر یا زود سهم همه ما پختگیست.

 

حرف زدن آسان است و عمل کردن دشوار.در ایده ماندن فریب شیرینیست.تکرار کردن حرفهای دیگران ما را مسخ کرده است.از ایده تا عمل یک گام است.گامی که نمیدانم چرا در برداشتنش یک عمر تردید نشتسته است.

 

تو اين غريب ديدن يکي که نگاهش شبيه نگاه تو هست ، هيچ ميدوني چه حسي داره

 

خوشحالم که ساده نگاه میکنی.حق با سادگیست.با زیبائی و با عشق.
زندگی اما گرفتار قائده ها شده است.سرت را بلند کن.کمی آنسوتر را ببین.در شادمانی زیستن هنر است.اما رابطه ها تاریک است.و تاریکی جز رنج به ارمغان نمیآورد.دنیای رقابت بسیاری را تخریب می کند تا قلیلی به آسایش برسند
.

 

آه ای ویترین های آراسته!! به کجا میشوید

چه زشت می نماید زندگی

پشت این شیشه های کثیف

 

به نیازهایم لبخند میزنم.

تو نیاز منی!

 

همه چیز از من شروع میشود.من محور زندگیست.خدا حتی به "من" سجده میکند،پنهانی!

خدا را آنگونه که نیاز،نه دوست دارم خلق میکنم."من"بسیار تنوع طلبم.خدایان زیادی خلق کردم و بر زمین کوبیدم.هنرم را ببین.

هنر یعنی چه؟!هنر یعنی حذف هنرمند،آنجا که هنرمند نیست هنر متجلی میشود.حضور هنرمند برای هنر سم است.هنرمند یعنی رسیدن به نیستی.آنجا که در قید خوب و بد مسموم حاشیه نیستی.آنجا که نگاه دیگری هنرت را جهت نمیدهد.آنجا که به باد فرمان نمیدهی اینگونه بوز،می رقصی بی خود در باد و هنر میزائی.

 

برای آنها صد شوی،یک را جانانه باش.صد بر یک استوار شده است.درخت بی ریشه چون قوام دارد.

 

زیبائیت را به حیرتم وام بده.

 

گاهی،نه اصلا همیشه کلمات برای بیان احساس کوچکند.کلمات نهایتش برای روزمرگی بدرد می خورند.روزمرگی را هم به سوءتفاهم آلودند.و بی کلمات در این فضای مکدر احساس ها پر پر میشوند.

عشق را صدای خوش فاصله ها نیز خواندند.من از این صدا خسته ام.این صدای برایم خوش نیست.تشنه ای که دل به صدای آب ببازد.تشنه ای که توهم آب سیرش کند.تشنه نیست.

و قدر آب را به سراب افتاده،میداند.

تشنه است که آب را آب می کند.عاشق معشوق را می آفریند به فرمان عشق.معشوق بتی ست دست ساز عاشق.

عاشق و معشوق توهم اند و بازیچه دست عشق.

 

زندگی بازی زیبای نیاز است.

آنگاه که به زیبائی توهین میشود،دلم میگیرد.

چه کس بی نیاز نوازشی عاشقانه است.

ما تا حد ابزار سقوط کردیم.

و عشق آنگاه آغاز می شود که من و تو نگاهی زلال شده ایم.

مظلوم در حق خود ظلم می کند و ظالم پادشاهی خود را به گدائی نشسته است.

ظالم مظلومی متفاوت است و مظلوم ظالمی دیگر.چه کس مظلوم نیست.چه کس ظالم نیست.ما در روابط تاریک جز ظلم نمیکنیم،نمیپذیریم.

 

هر کس در پی اثبات خود است."من"محور زندگیست.اثبات "من"به بیراه رفته است.برای همین زندگی به رنج افتاده است.گلها چه زیبا خود را اثبات میکنند.آنها مسموم آموزشی نیستند."من"می تواند عشق را در هوشیاری بازی کند.

"من"تمجید را دوست دارد،برای همین چابلوسی متولد میشود.عاشق معشوق را عاشقانه میپرستد.همین که معشوق این فرصت را عطا کند،نهایت لطف است.اما آنکه در عشق نیست.دیگری را برای تملک می خواهد.دیگری ارزشش به اندازه نیاز میشود.و من عاشق تو هستم یعنی تو عاشقم باش.دیگری فقط دستمال کاغذی محترمیست.

آه ای نمایشگاه سیار،هوشدار!دیگری در پی غارت آمده است با لبخند،و صدای آواز این غارت با فردای اندوه است.

این نیاز است که ما را به هر سو میکشد.رنج و شادی ما به واسطه همین نیاز است.هر چه نیازمند تر باشیم .دردمند تریم.هر چه بی نیاز تر باشیم.بی واسطه شادتریم.شادیمان مشروط نیست.

من چقدر برایت ارزش دارم،همانقدر که به من نیاز داری،برای همین است که ناگاه دوست دشمن میشود،دشمن نقش دوست میزند.ما آمده ایم که از این نقش ها فراتر رویم،زیباترین نقشی که می توانیم بزنیم.جانانه ترین نقشی که می توانیم بزنیم عاشقیست،معشوقی ست.عاشق و معشوق توهم های زیبائی هستند.دیدار تشنه و آب زیباست.عاشقی کردن خواب خوش دیدن است،و باقی کابوس هائی تلخ.از چه به کابوس ها چسبیده ایم.از چه بیداری یادمان رفت.گشودن چشم چرا سخت شده است.جستجوی چه چیز اینچنین وسوسه مان کرده است.داشته ها امروز مگر آرزوهای دیروز نبود.شادیش کو؟فردا با همه تلخ و شیرینش دروغی بیش نیست.و تا دروغ را جانانه لمس نکنیم.آن را حقیقتی مسلم میبینیم همچون خواب های شبانه.

رنج زمانی آغاز میشود که آنچه هست دیگر مطلوب نیست.وسوسه رفتن به ناکجائی آبادتر ذهن را می آشوبد.و سفری خیالی آغاز میشود.زندگی در خیال جریان دارد.درصد ناچیزی از آنچه هست به چشم نیازمان میآید،باقی در هاله ای از تردیدها و رنج ها پنهان مانده است.زمانی ارزش چیزی را می فهمیم که آن را از کف داده ایم.بهشت گم شده است زیر ابر دانسته هائی زائد و مسموم.بهشت سادگیست،صداقت است،عشق است.و ما به حکم نیاز و آموزه هائی دروغین حیله گر مانده ایم.

هر چی رو به هر کی که می خوای بدی،از ته دلت بده،با عشق!

نسیه کار نکن،زورکی نده،نگیر،بزار داد و ستد ها زیبا باشه،عاشقانه باشه.تا کی میخوای زورکی بدی و بگیری.اخه چه لطفی داره خو!(اخ اخ اخ کم ذهن منحرف نداریما!!)و این نشون میده وضعمون خیلی خرابه،از اون لحاظ رو نمیگما،از اونیکی لحاظ؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 9:57  توسط خسرو  | 

جرمت این بس که زیبا نیستی.خدا زیباست.خدا زیبائی را آفرید،خدا تو را زیبا آفرید،آن کودک را ببین،زیبائیست چگونه،به کجا گریخت.

مقامت کمتر از معشوقگی نیست!تو خودت را اما کارگر یافتی،جنگجوئی کارگر.همه همتت جنگیست که در پنهان و آشکار می کنی.زیبائیست را این جنگ زشت کرد.و تو تلاش می کنی خودت را زیبا جلوه دهی.تلاشی عبت.

ارزشت چقدر است کارگر جنگجو.به اندازه خدماتی که می دهی.تو ابزار شده ای.ابزاری حقیر.تاریخ مصرفت انقریب تمام خواهد شد.کارگران بازنشسته را ببین!!روزی روی آن صندلی ها با حسرت خواهی نشست.کامت را هنوز از زندگی نگرفته ای.هنوز از این خوان همیشه گسترده سیر نشده ای و باید وانمود کنی که سیری!!

رئیس بودن هوس شیرینیست.چه کس در حسرتش نسوخت،نمیسوزد.زبان را رها کن.دل به یاوه هایش مباز،زبان دروغگوی بزرگ است.زبان سرسپرده ذهنی دغل باز است.

هر چه به زیردست سختگیر تر باشی به بالادست مطیع تری.

هر چهره ای با لبخند زیباتر است.خاصه لبخندی برخواسته از عمق جان.هیچ کس نبود،نیست که طعم لبخندی جانانه را نچشیده باشد.لبخندی آغشته با مهر،لبخندی عاشقانه.چرا نمی توانیم به همه عاشقانه لبخند بزنیم.چرا نباید،نمیتوانیم با همه عاشقانه باشیم.اگر چنین باشیم.قوانین چه بیهوده می شوند،چه بر سر اخلاق دروغگو خواهد آمد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 9:54  توسط خسرو  | 

 حرفها خسته ام.از زیباترینش هم.و این حرف تازه ای نیست برایم.ناکام دیدار با آئینه ای مانده اینجا.حیران و پرسه زن.

 

در جستجوی خود صورتک ها را وسواسانه ورق زدم تا به آخرش.دفتر تمام شد و خودی نبود اینجا.

هر چه بیشتر خود را جستم گم تر شدم.بزرگتر هم.اخ چه گیج می شوم باز.اینجا بزرگ همان کوچک است.و عظیم همان حقیر.اینجا متضاد ها چه زیبا به هم میریزند.

 

معامله کردن هر روز برایم سخت تر می شود.تمامیتم را می فروشم به نگاهت.یعنی توهمی را فروختم به هیچ.من که ام که تمامیتی داشته باشم تو که که نگاه،

 

بازی دزد و پلیس،چه کسی دزد نیست،چه کسی پلیس،کدام ضرورت زشت دزدمان کرد،کدامش پلیس.

جنگ یعنی شکست ،جنگ هیچ پیروزی ندارد.بارها جنگیده ام،با خود،با دیگری و بارها پیروز شده ام،و دیدم که پیروزی نام دیگر شکست بود،مسکنی مسکین بر زخم هائی پنهان.

ارادتم به دشمن کم از دوست نیست.چه برای به تعادل رسیدن نقش دشمن انکار ناشدنیست.

دوست نام دیگر دشمن است و دشمن نام دیگر دوست. و من تا کی باید ذلیل دشمن و دوست باشم.تا کی چشم بدوزم به کاسه ای که دوست پیش می دهد،دشمن می کشد.

نقش هنرپیشه های منفی برای قهرمان شدن قهرمان فیلم یک ضرورت تام است.هر کدام از ما در جائی آن قهرمانیم.و در جائی پرورنده قهرمان.

بالا دست همواره محک می خورد از پائین دست ،پائین دست میپذیرد و می خندد به قدرت بالا دست!!

بالادست زائیده جهل پائین دست است.

همه ما در نردبان قدرت جائی داریم.در جائی بالادستیم و در جائی پائین دست.

 

دوست و دشمن بالاهای پروازند.و من ندیده ام پرنده ای به یک بال پرواز تواند کرد.

 

متضاد ها به هم جان می دهند.قله ها دره را می زایند.رفیع ترین قله ها هولناک ترین دره ها را در کنار خود دارند.

 

عادتی را زیبا ندیدم،اگرچه کم زیبا نمی نماید!

رباط ها نماد عادت و تکرار هستند.و انسان خود را هوشمند می شناسد.هوشمندی که هوشش را به عادت فروخت.آنهم چه مفت.

 

دوست داشتن زیبائی،جذب کمال،دوست داشته شدن،مطبوع چه کسی نیست.

تشنه چه می خواهد جز زلال آب.

 

هر روز زیبائی جلوه ای تازه می کند.آنچه دیروز زشت بود،و یا دیده نمیشد!!امروز حیرت آفرین می شود.مقصد آنجاست.آنجا اینجاست.رشد در کیفیت است،چشمی که دیروز جسم می دید،حالا جسم و جان می بیند.

 

حالی که دیگری میدهد،هم دیگری می گیرد.

 

سکوت درون را چقدر تجربه کردي!

آنجا که نيازي نمي آشوبد تو را

همه چيز همانيست با بايد

کمال مطلق

چيزي نيست که بخواي

و چيزي که بدهي

جز لبخندي آغشته به مهر

نوازشي در عشق

براي مخاطبي عام

برای معشوقی که همیشه "اینجاست،همین حالا"!!

 

هر کس شادی و رنج خاص خود را دارد.نخواه که تخفیفی بر رنج دیگران باشی.رنج راه رشد است.هر کس با اقتداری که دارد باید که رنج را از پیش رو بردارد.

ما خود را به کوری زده ایم،باید که خود بینا شویم!

اگر یکی از موانع را تو برایش عبور کنی مانع سخت تری پیش رویش خواهد روئید.

 

جنسیت ما گم شده است زیر هاله ای از جهل.ببین که از برکت این جهل همجنسگرا هم شدیم.دوستی با جنس مخالف دردسر دارد.آموزه ها منعش کردند.چوب لای چرخش گذاشتند.و ما از چند سوی این بام زیبا به خاک افتادیم.یا انکارش کردیم و جنگیدیم.و یا کور به دامانش غلتیدیم.

دامن عشق را آلودیم تا جنسیت زخمی در پنهانمان باشد.رازها ساختیم همه بیهوده،طنزها گواه حرصی ناکام شد.و جنایت هائی خاموش ذهن را آلود.

عشق می توانست لطیفمان کند.و حالا بی عشق چه زشتیم و زمخت.بهانه ای کوچک خشم ما را کافیست تا زندگی را زخم بزند.و زندگی زخمیست.

 

خیال جنس مخالف زندگی ما شد.گاه به آغوشش کشیدیم و گاه زخمش زدیم.

 

ما به جنسیت چسب شده ایم.پیران ما هوس جوانی دارند هنوز!!کاش سنت زنجیر نبود،کاش کودکان تخریب نمیشدند،نشوند.

برای فرا رفتن از جنیست باید آن را زیبا زیست.شکم گرسنه به حرف سیر نشد.حرص فقط یک نشانه است.کاش از هوش خود مدد گیریم.

 

کم دل به خیال نباخته ام.زندگیم خیالی شد پریشان.کم آب ندیدم به سراب.

قدر آب را به سراب رفته می داند.

 

زندگی یک تصادف است.آمدنمان،رفتنمان،چگونه بودنمان حتی!! اراده گاه فریبی بیش نیست برایم،چه هر کس بهترین انتخابش را می کند.بیشترین تلاشش را برای رسیدن به آنچه نیاز دارد.و نیازها بسیار متفاوتند.کم به نیاز هم نمی خندیم!کم برای نیاز خود به زحمت نمی افتیم.نقش ها می زنیم در توهم،و صبح بیداری خنده ما دیدنیست!

 

ما همه فاحشه ایم،فروشنده ایم،قانونی یا غیر قانونی،با اشک یا با لبخند،جسم را یا روح را،فرقی نمی کند.اسم ها نمیتواند عمل ما را فریب دهد.اگر چه خود را به حماقت زده باشیم.

نبخشیدیم تا دزدی را رواج پیدا دهیم، شکر خدا،همه چیز خوب است،بازار نامردی و حسرت داغ است،به چیزی که نداشتیم بخیل ماندیم،چشمه های مهربانی قلبمان که تنها با بخشیدن زیاد میشد،خشکید،و حالا برکه های خشک هم را سنگ می زنیم.

گفتند از این سو نرو،و به رفتن حریصتر شدیم.گفتند به این سو برو،و جز به دروغ نرفتیم.

حسودیم میشود به درخت که بی قائده می رقصد در باد.

 

زیبائی،اما نمی مانی!دلفریبی،تا به کی اما!

یخ فروش مگذار حسرت"نخریدند"غرقت کند،بفروش!،ارزان نه اما،به قیمت عشق.

خریدار است که یخ را بها می دهد،هشدار!!نگران چه هستی.شاهزاده قصه ها مرده است و تو نخواستی که خبرش را بشنوی!بزرگ شو،نگاه کن که صورتت کودکانه نیست،خیالت اما چرا!!

 

وقتی افکار زیبائی دارم،چهره ام آرام و زیباست.و هنگامی که افکاری زشت به ذهنم می آید،چهره ام مکدر می شود.

در حال زیستن ساده ای که دشوار مینماید،حال لبه شمشیریست که گاه فراخ میشود به وسعت زندگی.

یگانگی تنها در حال اتفاق می افتد.کثرت در حال گم میشود.حال جائیست که هیچ کس نیست.هویت محو شده است.و بودنی متفاوت رخ نموده است.

 

ما برکه های خشک محبت نیستیم.دریائی زلال در ما خفته است.

بزرگترین که نه،تنها جهل و خیانت،غفلت از خود است.خود همان خداست.

ضررت نیاز و شرایط زندگی هویت رابه ما تحمیل کرد.ما هویت های سیالمان نیستیم.دیروز ما با امروز ما کم متفاوت نیست.براستی ما که ایم؟دیروزمان یا امروزمان و یا فردا یمان.ما یگانه ای بی تغییریم.ما فناناپذیریم.ما جسم نیستیم.روح هم نیستیم.

ذهن جسم ظریف ماست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 13:50  توسط خسرو  | 

ما چه ایم،که ایم.اینجا چه می کنیم.چه کس شرایط زندگی خود را آگاهانه برگزید،دست زندگی آزمونی سخت،زیبا را برایمان مهیا کرد.ما نیلوفرهای زیبائی را در درون خود داریم.عادت ها و خرافه ها مردابیست که در آن زندگی می کنیم.و نیلوفر گل زیبای این مرداب است.

چه کس خسته از داشته هایش نیست،چه کس بی قرار کسی ،چیزی،اتفاقی نیست.

آرزوها و حسرت ها "امروز"را می خورند.دیروز آبستن اتفاق هائی شد که قرار است فردا بزایند.

آزادی و عشق یگانه محصول هوشیار شدن به سراسیمه رفتن ها و سرگشته ماندن هاست.

هیچ بردی نیست،هیچ باختی نیست،زندگی بازیست،در هوشیاری یا به عادت،زندگی خوابیست که می بینیم تلخ و شیرین.

زندگی بادیست که می وزد،و درختی که می رقصد همگام با علف،می توان همنوا شد،می توان نبودن را در بودن لمس کرد.می توان کودکی شد فارغ و آزاد،دوباره.

ما از توهم داشتن ها سنگین شده ایم ،حیله گر نبودیم که شدیم،دزد نبودیم که شدیم،جنایتکار نبودیم که شدیم،چه کس در ذهن نقشه ها نکشید!!

کودکان را نگاه کن،آنها دیروز ما هستند و ما فردای آنها،تنها اگر ما گستاخانه دانسته های مسموم خود را بارشان کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 9:37  توسط خسرو  |