تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

فقط خام لاف پختن و سوختن میزند.

"من" اما پخته ام!!

 

دلتنگ قماری دگرم،به بازیم بخوان،که "من"م بی قرار باختنی دوباره است.

 

ای عشق حریفم کو؟بی قرار دیداری دوباره ام.

 

میتوانی مرا هر بار تازه ببینی،مثل این درخت،آن زنبور،این علف که بی خیال فکر من و تو تاب میخورد /خسته ام از شناسنامه ای که وبال گردنم شده،خسته ام از چشم های تو که فقط دیروزم را می بیند.میشود هر روز دیروزم را پاک کنی.میشود هر روز بمیرم در چشم تو،و دوباره پاکتر از برگ گل بزائیم.چشمان تو معجزه بلد است؟

منم از این لباس که معرف من شد،خسته ام.از لباس های تو هم خسته ام.بیا لباس هایمان را در بیاوریم.بیا امروز را بی پی دیروز بنا کنیم.بیا دیروز و فردا را از زمین ذهن بیرون کنیم.بگزاریم دشت های امروز فراخ تر شود.آنقدر فراخ که چشم کار نکند.بیا قد امروز را بلند کنیم.اقلا بلند تر از این کوتوله ای که هست .دلم برای امروز میسوزد.که زیر لگدهای کور دیروز دست و پا میزند.

 

اهای عشق بالهایت پیدا نیست ،سرمان به ضررتهای پست زندگی خم شده است.بیا،همتی کن بلند شویم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 17:39  توسط خسرو  | 

در این گله انسانی ناگزیر باج خواستن و دادنی،که اساس زندگی بر باج استوار شده است.آشفته بازار زندگی کودکان را حتی به بازی کشیده است.

و خوشا "تنها"ئی که کمتر بگیرد و بدهد. و هر روز تنهاترم که دانه های دلم نیز گم شده اند از این هجوم دروغ،و عشق غریبه ای مغموم و زخمی،تا رنج یگانه سهمم باشد.

دلم می سوزد،برای آدمی که در رنج است،برای "خود"م که تنهاست،برای آدمی که سوار بر توسن خیال،پرسه میزند هر جا ،برای خودم که در حیرت "حضور" مانده ام.

همه تنهایند،میان صورتک هائی که ناگزیر و مدام مینشیند بر صورت.

و هر روز تنهاترم انگار.

هر روز تشنه تر به نیازهائی که تنوع،می پاشد به ذهن،سراسیمه تر،گداتریم،چرا؟!

سادگی،صداقت،کجا گم شد،در کدام پس کوچه نیاز.

بازار بازار صورتک هاست،نقابهائی که می لولند در هم،لبخند میزنند،اشک میریزند،زخم میزنند،زخم می خورند،ما که ایم؟چگونه اینهمه پست شدیم،چرا؟!

در تنهائی،پاسخ چه کس،زخمی این سوال های گستاخ نیست،چرا؟!

کودکی را ببین،چه شادمانه به مسلخ می رود؟!

و دیروز چه شادمانه،قربانی میکند امروز را،ببین!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 12:0  توسط خسرو  | 

داداشی منم به عشق و مهربونی تو نیاز دارم.همه ما به هم نیاز داریم.به عشق و محبت هم.اما متاسفانه یاد گرفتیم از هم دریغ کنیم.و این شد که همه تشنه عشق و محبت ،هر چیزی به هم میدیم،هر کاری میکنیم غیر از عشق و محبتی بی شرط.غروری کاذب مانع بازی زیبای عشق و محبت بین ما شده،همه حرفی میزنیم برای فرار از نگاه کردن عاشقانه در چشم هم.بابک عزیز به حرفهائی که میزنی،میزنن خوب گوش کن.آیا بیهوده نیستن.آیا در ذهن ما همون میگذره که به زبون ما میاد.

بابک عزیزم میشه به هزاران نفر دروغ گفت،بی اونکه حتی خودمون به دروغ گفتن هایمون خبر بشیم.میشه لاف های زیادی زد،همین که می زنیم.میشه احمقانه فقط از دیگران انتظار داشت به ما محبت کنن.به ما عشق بورزن،بی اونکه خودمون قدمی در این راه برداریم.و بعد هم میتونیم همه رو متهم به همه چیزهائی کنیم که خودمون هستیم.

بابک عزیز هیچ کس انکار نمیتونه بکنه که انسان در رنجه.انسان به بی راه افتاده،و خدا تا حد بتی ناتوان در ذهن ها پست شده،بتی که هیچی ازش بر نمیاد.همون خدائی که گلها را در چشم هوشمندی و خرد،متحیرانه از خاک بر آورد و عطرش نوازشی شد بر تنهائی و بی کسی ما.همون خدائی که حتی پشه های سطل آشغال رو نادیده نگرفت،چی شد که خدا به انسان اینهمه بی توجه و بی رحم شده،مگه نمیبینه که آدمی در رنجه!!

بابک عزیز زندگی یه خوابه،خوابی که عمدتا کابوس.کابوس هائی که گاه شیرین جلوه می کنن.باید برخواست.باید از خواب عادت و پندار برخواست.باید جور دیگر نگاه کرد.باید چشم ها رو شست.و ما در حرفها منزل کردیم.و ما به حرفها دل باختیم.و شیرین ترین حرفها فقط حرف هستند.گلها از حرف چیزی نمی دونن،پشه ها هم.اما همیشه در عشق خدا جاری هستند.و ما به واسطه این دانستن های دروغین از خدا،زندگی و عشق دور افتادیم.خدا از قبل به همه ما کمک های لازم رو کرده،همه ما بودا متولد شدیم،همه ما محمد متولد شدیم.

بابک عزیز کابوس به بیداری نزدیک تره!کسی دوست نداره از خوشخیالی بیدار بشه،اما تلخی کابوس پتکی میشه بر خوشخیالی های حقیر،

خوشحالم که مخاطبم شدی تا حرفهائی رو بزنم که به گفتن نیاز دارم.

بابک عزیزم همه چیز رو باید دوباره خراب کنیم.این عمارت کهنه نیازی به بازسازی نداره،ذهن به کل باید تخریب بشه،همه دانسته های ما مسموم هستن و زائد.

انسان،بیمارترین و رنجور ترین موجود زندگی هست.و این رو اگر کمی فقط هوشیار باشیم و پرده غروی کاذب رو از جلوی چشمان هوشمان بگیریم.متوجه میشیم.

بابک جان پشه ها بیمار نمیشن!حیوانات جنگلی بیمار نمیشن،پرنده ها بیمار نمیشن،حیوانات و پرنده های اهلی،به لطف همزیستی با انسان،چرا!!و انسان که کلکسیونی از بیماری های جسمی و روحی شده،و بزرگترین بیماریش همون غرور و خودخواهی بیمارگونه اون هست.خودش رو برترین موجود میدونه،اشرف مخلوقات،اشرفی که با لذت آدم میکشه،تجاوز میکنه،جنایت میکنه،و مارک های زیبا بهش میزنه تا بوی کثافت آزارش نده،

همین انسان که روزی کودکی زیبا و دوست داشتنی بود.و چرا به امروزی چنین پریشان رسید.

این قصه تلخ پایانی نداره،اگر چشم به هوشیاری خفته در درونمون باز نکنیم.منزل هر کس در درونش هست.بهشت و جهنم در درون هر کس وجود داره،ذهنت رو پاک کن،از همه حرفهای مسمومی که مارک های زیبا دارن.اصلا از همه حرفها،حرفی که نتونه تو رو به سکوت درونت ببره،یاوه ای بیش نیست.

از نو کودک شو،مستقل و آزاد،هوشیار و عاشق،در دریای عشق شناور شو.و اونجاست که بانی های به وجود اوردنت رو عاشقانه سجده میکنی!سپاس واقعی تنها در اون روز آشکار میشه.روزی که هیچ چیز زشتی در نگاه تو نیست.فقط نور عشق ازش می باره،عاشقی را مشق کن عزیز من.بیشتر از قبل.

از اشتباهات نترس!اشتباه تنها فرصت یادگیری هست.اما نه اشتباهی که عادت شده باشه،که اون حماقتی هست که آدم درش گیر کرده،شجاعانه و هوشیارانه اشتباه کن،مسئول اشتباه خودت باش،کودکان رو ببین چقدر اشتباه های زیبائی می کنن!کودکان بهترین سرمشق ما هستن.اونها هنوز آلوده دانسته ها نشدن،ازشون به راحتی نگذر.کودکان باعث قتل و تجاوز کسی نیستن!کودکان پر اشتباه نقشه جنایت هائی که کاغذها شرم از نوشتن کنن،نمیکشن.کودکان پیام آوران خدا به ما هستن.اونها مسئول بیدار کردن ما از خواب عادت های زشت هستن و ما چه احمقانه خوابشون میکنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 8:22  توسط خسرو  | 

همه قصه بر سر کودکان زخمی دیروز است و کودکان امروز که زخم میخورند تا بشوند کودکان دیروز.

دیروزی که بدجور زخمیست،دیروزی که لجباز شده است،دیروزی که میخواهد انتقام کورش را بگیرد از امروز،امروزی که دستش بند نیست جائی.

دیروز قلدر است و امروز نازک دلی که وامدار دیروز.

دیروز سنگیست که بر سر امروز می افتد و امروز گلی که عطرش را بوی تعفن دیروز،گرفته است.

دیروز که داشته هایش همه همین است،قدرت،و به بازی میخواند گل را،بازئی نابرابر،و گل ایستاده است تا دیروز بازیش را تمام کند.

دیروز کم نیاز به ترحم ندارد،اما کو شهامتی که سجده کند به زیبائی گل و مست عطری شود که جانش بی قرار اوست.

دیروز به امروز توهین میکند و این تنها راه ارتباطیست که بلد است.توهین توجهی مسموم است و دیروز مسموم مانده،مغموم هم.

امروز راه دشوار زیبائی دارد،در مصاف با دیروزی که غریبه نیست.

جنگ گل با سنگ دیدنیست.

 

به قول بعضی ها پی نوشت:من که حوصله بحث که ندارم که
دیروز سنت است.عرف است.قانونیست که حامی دزدان قانونیست.و امروز فردیت های قربانی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 16:17  توسط خسرو  | 

قانون عشق بی قانونیست.عشق راه عصیان است و آدم اولین عصیانگر،اولین عاشق،راه عشق راه فرا رفتن از قائده هاست.عشق غریبه ایست اینجا،در شهر این غریبه ها.اینجا شاهپران عشق به دام هوس هائی حقیر مانده اند.بالهای عشق اینجا در باتلاق عادت،زمین گیر شده است.اینجا حرفهای زیبا تنقلاتی هستند برای مسخ شدن در رنج.

عشق آنجاست که قلاب هیچ کلامی به آن نرسد.عشق شکار کلام نمیشود.کلمات نشخوار دیروزند و دیروز دیریست که مرده است با همه تلخ و شیرینش.امروز روز دیگریست و عشق همیشه در امروز جاریست.

عشق صاعقه ایست که فقط اینجا،همین حالا نورافشانی میکند.عشق یک تلنگر است.یک بیدار باش.عشق تو را به یک مائده میخواند.به خوانی که برچیده نمیشود هرگز.صاعقه اما تنها نشانه ای از آن ضیافت است.

عشق قطره ایست که تا دریا می بردت شیرین.عشق همآغوشی دو قطره است.

عشق یعنی یک به اضافه یک میشود یک.عشق یعنی هر عدد در هر عدد میشود یک.عشق یکی افسونگر و زیباست.عشق راز رازهاست.

عشق دیدار دو دروغ است.دو توهم.دو هویت.دو ذهن.عشق رویش زیبائی از زشت است.بر آمدن گل از گل.

عشق ریختن هیچ در همه،همه در هیچ است.عشق معجونی عجیب است.

عشق رقص بر تیغه شمشیریس تیز،شمشیر زمان.

زمان به فرمان عشق می ایستد و جاودانگی آغوش می گشاید.

عشق غوطه خوردن به لحظه ایست فراتر از زمان.

همه زشتی ها،رنجهای زندگی در فراغ عشق است.در عشق ما زیباترین هستیم.در عشق عصای اخلاق و قانون به دست داشتن مضحک میشود.

عشق چشم بینای زندگیست و قانون و اخلاق زیبنده دست هیچ بینائی نیست.

ما کور نبودیم،ما با چشمانی عاشق و زیبا به زندگی آمدیم.چشم کودکان را نگاه کنید.زلالیش اشک به چشم نمی آورد؟دانسته ها چشم های ما را آلودند.ما در امانت خدا خیانت کردیم.وقتی دانسته ها را انداختیم.وقتی اهمیت دروغین خود را باختیم.زیبائی باز می گردد.دوباره این درخت خشک شکفته میشود.بهار در راه است.و عشق راه رسیدن به بهار.

عشق تملک معشوق نیست.معشوق آن صاعقه است.چگونه میشود صاعقه ای را مال خود کرد.عشق رنج نیست.این خودخواهی کور ماست که می رنجاند.هر کس در زندگی موهبت صاعقه ای زیبا را به شب تار زندگی،لمس می کند.نغمه های عاشقانه یادگار آن صاعقه هستند و صاعقه یک تلنگر،یک بیدارباش.صاعقه بشارتمان میدهد به خورشیدی همیشه تابنده.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 9:30  توسط خسرو  | 

به دانستنت چنان مستی که من به ندانستن.منم را به کجا بیاویزم.از ندانستنهایم خسته ام.از تواضع های بیمارم.

نماز آنگاه نماز است که نمازگزاری نمانده باشد.

نیت غایت توجه است به سوی دوست،دوستی که همه اوست،و آنگاه تکیبری از سر حیرت و عجز،راز و نیازی که خود ندانی چیست،تاب ایستادن در برابر اینهمه شکوه نیاوری و به رکوع افتی،سجده کنی،هر بار سر بر آوری و هوشت برود در رکوع و سجود،شهادت بر زبانت جاری شود که همه اوست،همه او.

نماز مشق عاشقیست و نماز گذار سیاه مشق عشق میکند تنها.نمازی که در آن چشم یار ،اشکت را در نیاورده باشد،نماز نیست.نمازی که بعدش برخیزی و جز یار ببینی،نماز نیست.

و خودفریبی آخری ندارد،معشوق را چه نیازی به نماز ما،مقام نماز چون شناسی تا به کفر نرسی،تا ایمان دروغ به کفر نفروشی،تا نماز دروغ از کاسه خیال در نکنی،خود تو که ای که نماز بخوانی.نماز می خواندت اگر مستعد نماز باشی.فریب خود و خلق بسی کهنه است.فرو بگذارش.

نماز آنگاه نماز است یارخوانده باشدت،همه شوق باشی،همه شور،خود نماز باشی تمام.همه یار باشی،همه او.

اخلاص در نماز چگونه حاصل شود،وقتی همه جا"من"حاضر است.خدای من،دین من،مذهب من،نماز من........من را بردار،همه چیز همان است که بود،غرق نور.و تو چگونه میتوانی من را برداری مگر به لطف او،که خود گفته است هر که را بخواهم هدایت می کنم به خود،و باقی به جهل خود بچرند.که جهل چه زیبا میشود وقتی چشمت به یار افتد."خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد"و چه گلی و چه گلی،که توئی و منم،بی خبر اما،وای اگر خبر شویم از بوی خود.وای اگر یار آئینه شود در چشم ما.وای اگر توهم من فرو افتد به اذن دوست.

نماز راه رسیدن به یار است.نماز سفریست در خود.از توهم تا حقیقت،از وهم تا واقع،از خود تا خدا.

نماز آنگاه نماز است که او بخواند بر زبان تو.بی حضور او چیست نماز،لغلغه زبان.

تا بی خبر از یار باشی،نمازی نیست،نیازی نیست،توهمی بر توهمی خیال می برد تنها.غایت نماز در سکوتی عاشقانه تجلی میکند.سکوتی نشسته در بهت.اشک از معجزه ای دم به دم جاریست.

 

چگونه میشود در سه یا پنج نوبت نماز خواند،یا نماز گذاری و یا نیستی.یا چشمت به یار افتاده است،یا نه.راه سومی ندارد.چگونه می توانی یاری چنان را در پنج نوبت نیایش کنی.نوازش شوی.یا مهرش به دلت نشسته است و یا فقط نقش بیخود می زنی،که خوشا بی خبری،که خبر عقوبت کمی ندارد،کمترینش تنهائیست،در این خیل مشتاقان،پرسه هایت متفاوت میشود،دیوانگی هایت هم،اینجا همه دیوانه اند،دیوانگانی بی خبرند از دیوانگی،خود ببین زندگی چه رنجور است،گلها را ببین که چه زیبا،چه معصومانه زمین گیر می شوند و دیوانگانی ابله می گریند،می خندند،بی که بدانند چه اعمال زشتی دور از چشم یار دارند.

زندگی در میان باورمندها،زندان دیگریست وقتی هیچ باوری نداشته باشی و سرنوشت انسان مختوم به زندانهائیست که جهل می آفریند.

تو ایده ای نداشتی،زلال آمدی،ایده ها روزی نگاه تازه ای بودند.بهاری بودند بر عادت های زمستانی،و تو دل به بهار پارسال باخته ای و بهار دم به دم جاریست.فاصله تو تا این بهار مدام اعتمادیست کودکانه به زندگی،رها کردن ذهن با همه ایده های زشت و زیبایش.

به حکم جهل،زندگی فرو افتاد تا حد ایده هائی مسموم،نور پشت چشمان بسته مهربانیش را مدام می بارد.حتی به جهل.که گفت کویر بی نیاز باران است.

هر کس اشک ها و لبخند هائی دارد خاص خود.به اشک دیگران نخند،به لبخندهایش هم.به اشک ها و لبخندهایت بیدار شو.اینها دو بال پرواز تواند.

دیگری نیز چون تو پیامبر خفته ایست.بیدار شو.معجزه هایت را به صورت زندگی بپاش.

با تمجیدهایت غرور خفته ام را محکی بزن.بتکانم،یار خفته.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 9:11  توسط خسرو  | 

تصور کن دراز به دراز افتاده ای و مرگ ضیافت شامش را برایت مهیا کرده است،کدام حسرت بر دلت سنگین است؟کدام آرزو آهت می شود؟حسرت دیدار کدام بت،بغضی بر  گلویت شد؟برخیز و بتی جانانه پرست،برخیز و کام آرزوهایت را بده،برخیز و سراب را جانانه پا بزن،که سراب آب شود به جستجو،هاجر باش!

و من بت پرستم،حسرتم دیدار بتی در عشق،بت من کو،بت پرست پیر بی بت چون کند؟به کجا،چگونه رود؟

همه عمر حسرتم دیدار بتی بود در عشق،حتی آنگاه که زهدم فریبنده بود،حتی آنگاه که غرورم سر بر آسمان میسائید،نشان به همان نشان،که بتی خاکم میکرد.

چه حیله ها که نکردم و چه جامه ها که از زهد بر تن ،مغرور زهد خویش چه فضل ها که نفروختم با تواضع!چه خنده ها که نکردم به گمراهی خلق و باز پنهانی،دستم را بتی گرفت.

تا که چشمش را به عشق دیدم،چه آب ها که نریخت نگاهم و چه بت ها،که قربانی نشد به پاش و دلم شکست.

از زهد دروغین خسته ام،از تمجید های تو، که جز برای بتم،خودنمائی نمی کنم دیگر،که نشانم داد آنچه را باید!

همه عمر حسرت دیدارم،بتی بود که چون صاعقه نور بارید،بر من و رفت،سیاهی این شب تار را،به عشق صاعقه ای دیگر،سرگردانم.

فضل فروشی کار من نیست،دیگر کار من نیست،و تو خریدار مطاع من،چون باشی،که جز به عشق نمی فروشم،پس از این دلق کهنه خود.

فرض کن که میدانم،چه سود از دانستنم؟فرض کن که هیچ نمی دانم،چه باک از ندانستنم،بت من کو؟تا که قربان کنم همه دانست و ندانستم،عاشقانه به پاش.

گدائی پس از این عارم شد،که ردای سلطانی خویش دیده ام به چشم.

بی خبر،عیبم چه میکنی به گدائی،در خانه دوست،چه سلطان ها که دوزانو نشسته اند،اینجا.

نگاهت،بت هایم همه شکست،بت من با من باش،که بی چشم تو بتها،همه افتادند از نگاه.

با که گویم،که بت پرستی کافر کیشم،و مانده ام بی بت،در حیرت و می گزم لب،در حسرت لبی که گزید،گزیدم،چگونه آه نکنم،آخر چرا خبر نکنم،همه را در حسرت این یار،داغ آن روز.

عشق دریاست،بخیل چون باشد افتاده به دریا،همه را چون خود،غرق عشق می خواهم.

عیب در چشم عشق حسن است،تا درافتی و ببینی خود،به کمترش از چه قانعی،حریص!

جز با صداقت،به عشق نمیشود افتاد،صداقت زخمی،ببین که چه ناز دارد!

بر در و دیوار هوس،چه میکوبی مشت،در عشق که بسته نمیشود.

تشنه را آب صدا میزند،سیر گنداب از چه می شوی،بی صبر.

هیاهو در طلب عشق از چه میکنی.از چشمه های سکوت،عشق دائما جاریست.

مستحق باده عشق،خالی جام است،خالی از چه نمیشوی.

ای سادگی کودکانه ات رشک بر انگیز،آمده ای چه را گم کنی؟گم شوی چون من در غبار،آخر چرا؟به کدامین حکم ناپیدای زشت.

دیوانه را زنجیر نگاه تو بس،ای خیره انگشت ها،از رقصت به باد، هوش ها چه بی هوش افتاده اند،باده ات را کجا می فروشند،هی مست.

باز این چه شورش است،که به جانم ریخت نگاه تو،دست از سرم مدار،که چه سردم بی نگاه تو.

 

دلم گرفت برای معشوقه های خیابانیم،مهربان باش،رهگذر بازیگوش،تو را به عشق قسم.

عشق را به بانگ بلند جار می زند نگاه تو،دلم هوائی شد،از جاری که نگاهت به عشق میزند.

فتانه،فتنه هایت شیرین،خریدارم همه را به عشق.

رشک خنده های تو می برد اشکم،بخند بر من.

سفیر عشق،چه سبز شدم از آمدن و رفتنت

بعد از اینم خود کجا، تا دو دیوانه دو مست،دو بت و دو بت پرست،غوغا کنند،شورشی و ولوله بر کوی و بر صحرا کنند.

یک لحظه فراغ عمریست،یک عمر وصال لحظه ای،در فراغ تو عمرها مانده ام،به خودت مرا لحظه ای راه ده،ای همه تو.

در جور تو چه بگویم با دل،که باور نمیکند سیاهی روزم را،سخت است چون توئی نامهربان بودن،سخت است چون منی پذیرفتن، و خانه ام خراب این ناممکن است.

 یاد چشمان توام غوغا کند،آن سخن بی حرف گفتنت،دانی که با من چه ها کند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 10:29  توسط خسرو  | 

جاناتان عزیز

چرا یکی باید قربانی دیگری بشه،کدام گل خود را قربانی گل دیگر کرد.همه ما گلیم.ما به شکوفائی خود نیاز داریم.شکوفائی من مانع شکوفائی تو نیست.شکوفائی تو میتواند معلم من باشد.می تواند مرا به خودم هدایت کند.

آخ جاناتان عزیز انسان در رنج است.و رنج از حماقت انسان برخواسته است.حماقتی که خود را با دانسته ها آراسته،

هر کس زندانهائی برای خود دارد.هویت فردی زندان است،هویت اجتماعی زندان است.هر نقابی که بر چهره می گذاریم یک زندان است.و مانع حضور جودی که در درون ما بی قرار زندگیست.در این جامعه دیوانه همه ناگزیرند خود را دیوانه معرفی کنند.همه می دانند آنچه می گویند عمقی ندارد.از جانی عاشق برنخواسته است.اما چون عمومیست قابل تحمل شده است.چون همه در زندانند،در زندان نشستن توجیه شده است.همه رنج می برند پس رنج بردن قابل پذیرش شده است.این گله انسانی خود و دیگری را به رنج انداخته است.و چه سخت است زیستن در این گله.

عشق منفور ترین شده است،گمنام ترین،بحدی گمنام و منفور که تو می توانی از هزار نفر متنفر باشی و آن را حتی جار بزنی.این نشان شجاعتت خواهد بود.می توانی بگوئی از همه آنها که مثل من نیستند متنفرم.از همه یهودیان،از همه مسیحیان،از همه بودائیان.تو با این ادعاهای کور و زشت یک دیندار متعصب مقبول می شوی.می توانی فریاد مرگ بر.......را عاشقانه حتی سر دهی.می توانی سلاح بگیری و بکشی کسی را که ایده ها دشمنت معرفی کردند.میتوانی ذهنت را حیله گر کنی تا قانون و اخلاق را ماهرانه دور بزنند.میتوانی با حمایت قانون و اخلاق قله های توهمی موفقیت این و آن جهانی را فتح کنی.

اما نمیتوانی بگوئی عاشق دو نفر هستم.آنهم از جنس مخالف.میگویند چگونه ممکن است یک دل دو دلدار داشته باشد.یک دل میتواند از هزاران نفر متنفر باشد.اما فقط باید یک دلدار داشته باشد.حداقل باید اینگونه وانمود کنی.تا عاشق راستن شناخته شوی.

جاناتان عزیز هیچ کودکی جنایتکار به زندگی نیامد.هیچ کودکی افسرده و عصبی به زندگی نیامد.این کودکان در دامن دشمن بزرگ نشده اند.این کودکان در مدرسه دشمنان درس نخواندند.این کودکان آموزه های دیگر ادیان منحرف!!!را طوطی نشدند.و توجیه های ما در زشت شدن زندگی و رنجاندن هم بسیار احمقانه هست و به روی خود نمیآوریم.

هوش ما زیر خروارها عادت و آموزه مرده است.و دلمان خوش است که خلیفه خدا هستیم.نژاد برتر هستیم.بهترین و کاملترین دین را داریم.و لاف هائی از این دست را توجیه رنج و ناکامی خود می کنیم.

سخن بسیار است اما گوش ها سنگین شده اند.

حیله گرترین ذهن ها مدعیان نجات انسان میشوند.و زندگی از تلاش آنها برای نجات در رنج است.

هیچ کس برای هوش و شعور خود و دیگری اهمیتی قائل نیست .اما برای عرف زشت و مرده،چرا،برای حیله گری توجیه شده،چرا،

اخ جاناتان این روزها خراب ترم .این روزها رنج را نزدیک تر به خود لمس می کنم.رنجی که باعثش نزدیک ترین کسان هستند.قدرت کور جنایت می کند و ما فقط چشم می بندیم.و نمیدانیم که داریم گستاخ ترش می کنیم.

زشت ترین فرض حاکم بر زندگی این است که دیگری دشمن است.حتی آنکه لباس دوست پوشیده،قوانین چه میگویند.اخلاق چه میگوید.راه جنگیدن با دشمن را نشانمان میدهد؟!!!نه راه جنگیدن با حیله گرانیست که خود نیز هستیم.

دلم بدجور درد میکند از تنهائی و رنجی که انسان می کشد.و نمیدانم چرا انسان شدم.

نمیدانم چرا نمیتوان عاشق هزار نفر بود.عاشق هزار جنس مخالف.اما تنفر مقبول تر است.و انسان بیمارترین موجود زندگیست.اگر عاشق هزار دختر باشی یعنی بسیار گرسنه ای.شکم سیر کودکان را ببین حتی لقمه ای را اضافه نمیخورد.اما همین کودک شکم باره میشود.همین کودک حریص همه آنچه از آن دریغ شده،میشود.و همه تقصیرها گردن دشمن بیچاره می افتد.دشمنی که در دل آرزوی شدنش را داریم.اما زنجیرهای توهمی نمیگذارند.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 10:41  توسط خسرو  | 

به دیدن نقاب بسنده کردیم،ما نقاب نیستیم.باید که عمیقتر بنگریم.تا جان ببینیم.عشق دیدار نقابها نیست.دیدار جانهاست.همه ما مستعد عشقیم،عاشق بدنیا آمدیم،معشوق به دنیا آمدیم.سرگشتگی ما از همین است.بی عشق پادشاهی جهان گدائیست.و با عشق در خاک نشستن پادشاهی.در فراغ عشق است که زیبائی کودکانه مان تاراج شد،بازگشت به خود،بازگشت به عشق تنها راه شادمانیست.

 

همه ما مهم هستیم.بسیار مهم.اهمیت من مانع اهمیت تو نیست.و زمانی این اهمیت تحقق پیدا میکند که خودمان را در درون ملاقات کنیم.به دیداری در عشق برسیم.یگانگی را لمس کنیم.

دیگری یک مسافر است.این دیگری میتواند هر کسی باشد،پدر،مادر،فرزند،دوست یا دشمن،دیگری کاسه نیازش را  پیش تو دراز میکند.اگر پرش کنی.خوبی و اگر نه بدی.به همین راحتی.خوب و بد را رها کن.دل به خوب بودن نباز.از بد بودنت آزرده نشو.

زندگی مملو از این داد و ستد هاست.برای همین علارغم نقاب شادی که به چهره داریم،علارغم اینهمه موفقیت که با خود حمل می کنیم،دلتنگ و رنجوریم.

و عشق اشد نیازهاست و عشق های یک سویه رنجی جاکاه،معشوق بیخبر از عاشق و عاشق در حسرت،آب دور از تشنه و تشنه چه بی تاب.و این تشنگی خود نشان از آب دارد.آبی تشنه تشنه!!

و وقتی کسی را در عشق دیدار کنی،آنجا که دادن همان ستاندن است،همانقدر به دادن خرسندی که او از گرفتن،همانقدر از گرفتن خرسندی که او از دادن.

فقط آنجاست که حس میکنی برای چه اینجائی!پرسه زدن هایت معنا شده اند،بعد از آن است که اعتیادی سخت گریبانت را می گیرد.به غیر عشق سر فرو نمی آوری حتی اگر دیوانه ات بخوانند.حتی اگر آزارت دهند.

چه بسا که معشوق بت میشود و عشق فراموش

تو می توانی از هزار نفر متنفر باشی،حتی میتوانی آن را جار بزنی. اما نمیتوانی بی اجازه خودخواهی و حماقت و عرف عاشق دو نفر باشی.عاشق هزار نفر باشی.

اینکه رسانه ها خودخواهی،زیاده خواهی،خشونت و تجاوز را نشان دهند،مانعی نیست.اما زیبائی عشقی رها از ایده ها را مجاز نیستند،نشان دهد،چرا؟

 

ظالم قدرتش را از جهل مظلوم وام میگیرد.ظالم نیاز مظلوم است.مظلوم خود ظالم را خلق کرده است.خود قدرتش داده است.اما به واسطه جهل به این عمل خود واقف نیست.و مقصر همیشه دیگریست.

ظالم بیچاره تر از مظلوم است.ظالم چه رنج ها که نمیبرد در توهم پیروزی،همه ما در جائی ظالمیم و در جائی مظلوم.نردبان قدرت در جهل ظالم و مظلوم را خلق میکند.

 

اغلب چنان در نقش های خود غرق میشویم که فراموش می کنیم آنها دائمی نیستند.تنها پس از گذشتن از آن نقش هاست که بر آن میخندیم.چه کس به گذشته خود نخندیده است.به جزم هایش،جزم هائی که رنجش شدند.دیدن جزم های امروز هنر یگانه ایست.دیدن خود در نقش های سیاه و سفید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 11:10  توسط خسرو  |