تصور کن دراز به دراز افتاده ای و مرگ ضیافت شامش را برایت مهیا کرده است،کدام حسرت بر دلت سنگین است؟کدام آرزو آهت می شود؟حسرت دیدار کدام بت،بغضی بر گلویت شد؟برخیز و بتی جانانه پرست،برخیز و کام آرزوهایت را بده،برخیز و سراب را جانانه پا بزن،که سراب آب شود به جستجو،هاجر باش!
و من بت پرستم،حسرتم دیدار بتی در عشق،بت من کو،بت پرست پیر بی بت چون کند؟به کجا،چگونه رود؟
همه عمر حسرتم دیدار بتی بود در عشق،حتی آنگاه که زهدم فریبنده بود،حتی آنگاه که غرورم سر بر آسمان میسائید،نشان به همان نشان،که بتی خاکم میکرد.
چه حیله ها که نکردم و چه جامه ها که از زهد بر تن ،مغرور زهد خویش چه فضل ها که نفروختم با تواضع!چه خنده ها که نکردم به گمراهی خلق و باز پنهانی،دستم را بتی گرفت.
تا که چشمش را به عشق دیدم،چه آب ها که نریخت نگاهم و چه بت ها،که قربانی نشد به پاش و دلم شکست.
از زهد دروغین خسته ام،از تمجید های تو، که جز برای بتم،خودنمائی نمی کنم دیگر،که نشانم داد آنچه را باید!
همه عمر حسرت دیدارم،بتی بود که چون صاعقه نور بارید،بر من و رفت،سیاهی این شب تار را،به عشق صاعقه ای دیگر،سرگردانم.
فضل فروشی کار من نیست،دیگر کار من نیست،و تو خریدار مطاع من،چون باشی،که جز به عشق نمی فروشم،پس از این دلق کهنه خود.
فرض کن که میدانم،چه سود از دانستنم؟فرض کن که هیچ نمی دانم،چه باک از ندانستنم،بت من کو؟تا که قربان کنم همه دانست و ندانستم،عاشقانه به پاش.
گدائی پس از این عارم شد،که ردای سلطانی خویش دیده ام به چشم.
بی خبر،عیبم چه میکنی به گدائی،در خانه دوست،چه سلطان ها که دوزانو نشسته اند،اینجا.
نگاهت،بت هایم همه شکست،بت من با من باش،که بی چشم تو بتها،همه افتادند از نگاه.
با که گویم،که بت پرستی کافر کیشم،و مانده ام بی بت،در حیرت و می گزم لب،در حسرت لبی که گزید،گزیدم،چگونه آه نکنم،آخر چرا خبر نکنم،همه را در حسرت این یار،داغ آن روز.
عشق دریاست،بخیل چون باشد افتاده به دریا،همه را چون خود،غرق عشق می خواهم.
عیب در چشم عشق حسن است،تا درافتی و ببینی خود،به کمترش از چه قانعی،حریص!
جز با صداقت،به عشق نمیشود افتاد،صداقت زخمی،ببین که چه ناز دارد!
بر در و دیوار هوس،چه میکوبی مشت،در عشق که بسته نمیشود.
تشنه را آب صدا میزند،سیر گنداب از چه می شوی،بی صبر.
هیاهو در طلب عشق از چه میکنی.از چشمه های سکوت،عشق دائما جاریست.
مستحق باده عشق،خالی جام است،خالی از چه نمیشوی.
ای سادگی کودکانه ات رشک بر انگیز،آمده ای چه را گم کنی؟گم شوی چون من در غبار،آخر چرا؟به کدامین حکم ناپیدای زشت.
دیوانه را زنجیر نگاه تو بس،ای خیره انگشت ها،از رقصت به باد، هوش ها چه بی هوش افتاده اند،باده ات را کجا می فروشند،هی مست.
باز این چه شورش است،که به جانم ریخت نگاه تو،دست از سرم مدار،که چه سردم بی نگاه تو.
دلم گرفت برای معشوقه های خیابانیم،مهربان باش،رهگذر بازیگوش،تو را به عشق قسم.
عشق را به بانگ بلند جار می زند نگاه تو،دلم هوائی شد،از جاری که نگاهت به عشق میزند.
فتانه،فتنه هایت شیرین،خریدارم همه را به عشق.
رشک خنده های تو می برد اشکم،بخند بر من.
سفیر عشق،چه سبز شدم از آمدن و رفتنت
بعد از اینم خود کجا، تا دو دیوانه دو مست،دو بت و دو بت پرست،غوغا کنند،شورشی و ولوله بر کوی و بر صحرا کنند.
یک لحظه فراغ عمریست،یک عمر وصال لحظه ای،در فراغ تو عمرها مانده ام،به خودت مرا لحظه ای راه ده،ای همه تو.
در جور تو چه بگویم با دل،که باور نمیکند سیاهی روزم را،سخت است چون توئی نامهربان بودن،سخت است چون منی پذیرفتن، و خانه ام خراب این ناممکن است.
یاد چشمان توام غوغا کند،آن سخن بی حرف گفتنت،دانی که با من چه ها کند.