تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

یکی به من بگه چی کار کنم که سنگ بشم.چی کار کنم که دیدن اینهمه فقر و جنایت و رنج،رنجم نده،خدایا کاش کور باشم،کاش کر باشم،کاش  هیچی نفهمم.کاش بمیرم.خسته ام از تنهائی،از رنجی که کران تا کران زندگی رو سیاه کرده،خسته ام از این زندگی.

جرمم این است که نمیتوانم چشم و گوش ببندم.نمیتوانم دیگر نمیتوانم نفهمم.و کجاست اکسیری که رنج زندگی را راحت کند.

گرسنه ای و باید وانمود کنی که سیری،از گرسنگی بیزاری و باید وانمود کنی که گرسنگی زیباست.باید برای رنج هایت توجیه های لازم را بتراشتی و این تو را از درون متلاشی میکند.

همه دارند بر خلاف جریان رودخانه زندگی دست و پا می زنند و اگر تو بخواهی طبیعی باشی،تنها و منزوی می شوی،دیوانه و بیمار خطابت می کنند.خندیدن چه سخت است با دیدن اینهمه رنج که چهره زندگی را سیاه کرده است.ظالم و مظلوم به نقش های خود راضی شده اند.تقصیر به گردن تقدیر افتاد،به گردن خدائی منفعل ،خدائی که ذهن ترسو و بیمار خلق کرد.زندگی در این جماعت سخت است.

ذهن پر است از آشغال های تزئین شده،به هم تعارف می کنیم و نباید دست دیگری را رد کرد،پس آشغال می خوردیم و لبخند زدن واجب است!!پس لبخند هم می زنیم و زندگی دارد می پوسد،بوی تعفن این زندگی از عطر و ادکلن ها هم بیشتر است.

نه می توانم جزیره ای متروک باشم ونه می توانم به این دریای گنداب بپیوندم،تو بگو چه کنم.

از خدای تو بیزارم.از همه عادت ها و ایده های تو بیزارم.خدای تو با عادت هایت دست به یکی کرده اند که زندگی را به گند بکشند و خوب کشیدند.از حماقت زشتت که به دانائی تزئین شده بیزارم.از همه ظلم هائی که کردی،از همه مظلومیت زشتی که داشتی.جرم من چیست که زندگی را می خواهم و زندانی شده ام میان شما احمق ها.

حالم از احترام گذاشتن به خدا و عادت هایت بهم میخورد.حالم از اینهمه زشتی که با مشارکت خدای جنایت کارت خلق کردی بهم می خورد.کاش شهامت خودکشی را داشتم تا از بوی گند این زندگی خلاص شوم.شما که هم را می کشید و لبخند می زنید.شما که خدای بزرگ ذلیلی دارید.خدائی که جز ترساندن چیزی بلد نیست.عین مترسک نشسته در ذهن شما و مثل بید می لرزید به خود.گناه من چیست که گرفتار شما شده ام.گناه من چیست که بهشت زندگیم را جهنم کردید.گناه من چیست که شما اینجا را سرای مکافات می دانید.خودتان را به ایده هایتان حلق آویز کرده اید و تقصیر را به گردن تقدیر انداختید.گناه من چیست که شما چشم باز نمی کنید و زیبائی را نمی بینید.گناه من چیست که به زندگی کردن نیاز دارم.به عشق ورزیدن نیاز دارم.

پشت هر عمل وحشیانه ای ایده ای زیبا خفته است.ممکن نیست جنایت توجیح نداشته باشد.ناموس پرستی،دین داری،میهن پرستی نام های زیبائی هستند که بانی همه عمده جنایت ها و زشتی ها شده اند.خسته ام از این زندگی زشت که جهلتان رقم می زند.چطور شما خسته نیستید.مسخ شده اید و نمیدانید.هوشتان به خواب رفته است و زشتی را زیبا می بینید.

چه کنم که قصه تلخ شما اشکم را در میاورد.چه کنم که رنج شما رنجم می دهد.کاش سنگ بودم.کاش مسخ شده بودم.کاش احمق بودم.حماقت نعمت بزرگیست که تازه قدرش را فهمیدم.در این تنهائی بزرگ.وقتی تنها مزه ای از عشق گریزپا چشیده ام.دربدر عشق فقط رنج است که می بینم.این چه تقدیریست که خدای زشتتان برایم رقم زد.یکی بگوید چگونه سنگ شوم،چگونه بگریزم.

برای چه زنده ام؟برای اینکه غذای بیشتری بخورم،حسرت بیشتری بخورم،برای اینکه روز به روز نداشته هایم بیشتر از داشته هایم باشد،برای چه؟برای اینکه افزون تر رنج ببرم،برای حمالی بیشتر؟برای دروغ گفتن و شنیدن بیشتر؟برای اینکه مشتی احمق فرمانم دهند؟و من حیله گرانه و دردمند تشکر کنم از ظلم.

زندگیم رنج بود،هنوز هم هست،دیروز کودکی بودم ناگزیر گردن نهادن به هزار ظلم که ظالمش غریبه نبود،امروز فقط آن هزار،هزاران شد،بزرگ شدم که ریشه رنج ها را بخشکانم،اما فقط بار رنج هایم بیشتر شد،کاش کودک می ماندم.کاش چشم نمیگشودم،کاش الاغی بودم بردبار و صبور،کاش نمیدانستم بهشت همین زندگیست که به جهل جهنم شد.

خسته ام از حماقتی که جوک شد تا بخندم و حماقتی که رنج تا بگریم

 

آهای عشق از چه افسانه شدی،نفس نفس در طلب توئیم.ای یگانه با ما،چه بیگانه شدیم از تو.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 12:37  توسط خسرو  | 

حوصله هیچ بحثی را ندارم.آنقدر خودخواه هستم که همه خودم را حقیقت محض ببینم. و این حقیقت بودنم هیچ منافاتی با حقیقت بودن تو ندارد.زندگی را پر از حقیت می بینم.اما شک ندارم که هیچ عادتی حقیقت نیست.هیچ دیروزی حقیقت نیست.دیروز همان دیروز حقیقت بود.امروز برگ مرده ایست که تنها هنرش خش خش زیر پاست.

عادت فرو افتادن از منطق است و هوشیاری فرا رفتن از منطق.اگر بتوانم "من"تو را نهیب بزنم  کارم را کرده ام.اگر خواب تو سنگین بود گناه را به گردن نهیب من مگذار.بحثی ندارم که منطقی در همه تاریخ زندگی ندیدم.منطق همانیست که قوی تر می گوید.بازوی قوی یا ذهن حیله گر.

تو فریفته صدائی و من فریفته سکوت.تو مرا به سخن دعوت می کنی و من تو را به سکوت.من همه صدا ها را توطئه ای عیله سکوت می دانم و تو دل به معناهای زیبا باخته ای.معناهای زیبائی که رنج را احمقانه معنی می دهند،تحملش را آسان می کنند.

تو تقصیر را همه به گردن دیگری می گذاری و من به گردن جهل.و چه کس غرقه نیست در جهل.چه کس زخم نمی زند بی خود.نمیخورد بی خود.

 من به زیبائی آنچه هست دل باخته ام و تو در حسرت کاخ های فردائی،فردائی که هرگز نخواهد آمد.امروزت همیشه پیش فروش فرداست.تو برده فردائی.و من آزاد امروز.

تو از زخم های دیروز به آرزوهای فردا می گریزی و من زخم هایم را عاشقانه فریاد می کنم.زخم هائی را که غریبه ای نزد،من همه دیروز را سیاه می بینم و همه فردا را دروغ.

آنجا که همه تعهدم به خودم شد.شکوه یگانگیم را حیرت انگیز دیدم.و آنگاه که تعهدم به "تو"بود.خود را حیله گری رنجور یافتم.

تو زندگی را،حقیقت را،مذهب را نشخوار بیمارگونه دیروز می دانی و من غرق شدن در حالا،همینجا،اکنون.

هر کس را بنده نیازش می بینم و همه نیازم عشق ،تو به داشتن دل باختی و من به به بودن.

بحث نکن لطفا.سکوت را بیهوده میاشوب.حنای حرفها دیریست که بی رنگ است.تنها آنگاه حرف بزن که حرفت نشانه ای از سکوت داشته باشد.دعوتی به سکوت باشد.سکوتی در هوشیاری و عشق.

تو می گوئی همه اینگونه اند و من می گویم همه در رنجند.همه در دروغ.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 8:19  توسط خسرو  | 

عشق کجا تن که کلمات می سپارد.عشق آسمان بلند است و کلمات باران،کلمات به خاک افتاده از قداست عشق می کاهند.

معشوق آئینه ایست که عاشق را شیفته خود می کند.عاشق عظمت خود را در معشوق می بیند.معشوق عاشق را به زبان حال می گوید که تو سلطانی،کم مباش.

عشق آنگاست که معشوق همه جان شود.

آهای معشوق خیره سر،از عشق چه خبر داری؟!باش تا نوبت عاشقیت برسد!

عاشق پروانه است که مهابا خود را به شمع می زند.

عاشق شمع است که خاموش می سوزد.

شمع بهانه است برای سوختن پروانه،که شمع خود از جای دگر می سوزد.

عاشق را بر معشوق چه  حقیست،که آئینه از تهمت معذور است.

ای خوش آنگاه که دو دیوانه،دو مست،عاشق و شیدا،درهم شوند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 16:2  توسط خسرو  | 

چقدر بد است که به شعور خود،شعور دیگران توهین میکنیم.چه کسی در حد توان این توهین زشت را نکرده است؟چگونه می توان کمترین توهین کرد؟!چگونه می شود توهین نکرد و عاشقانه ستایش کرد؟چگونه می توان به این معجزه معجزه ها سر تسلیم فرود آورد؟جز با سفر از عادتها به هوشیاری،جز با تعظیم عاشقانه به خود،دیگری،زندگی. 

چقدر بد است که علم ابزاری در دست حماقت و زیاده خواهی کور ما شد.چقدر بد است که توانمان را در حیله گری و جنگ خرج می کنیم نه در بازی عشق.چقدر بد است که تا حد ابزار،پست شده ایم.چقدر بد است که همه معجزه جان نیستیم.چقدر بد است که در حرفها ماندیم و راه به سکوت نمی بریم.چقدر بد است که چشمانمان از بهت عاشقانه خالیست.چه شد که اینگونه سراسیمه و زشت شدیم.دلم برای ظالم و مظلوم می سوزد که گرم یک بازیند.دلم برای رنجی که بیهوده می بریم،می سوزد.می توانیستیم بی بدیل باشیم و نیستیم،چرا؟با نشستنمان در عادت به زیبائی و عشق توهین می کنیم و می خندیم،چرا؟

 

هر کس اشکی دارد و لبخندی،خاص خود.ارزش هر کس به لبخندها و اشک هایش است.

صدام هم می خندید،اشک هم قطعا می ریخت.کودکی اینجا می خندد،می گرید،اشک ها و لبخند ها را نمیتوان با هم مقایسه کرد. و روزی صدام چون این کودک زیبا می خندید.من و تو نیز بودیم.زیبا می گریستیم و می خندیدیم.

بهای خنده های امروز ما چند اشک و آه است؟اگر قدرت صدام را داشتیم،چند بود؟!آیا صدام های ذلیلی نیستیم؟پریم از پند و نصیحت،پریم از موعظه های عقیم،پریم از حسرت های جانکاه.تا خود شدن چقدر راه داریم؟تا نشستن در گلستانی از عشق و شعور،چند توهین راه داریم؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 11:18  توسط خسرو  | 

ممکن است آنچه در مورد من فکر میکنی نیز باشم!من تصورات تو نیستم.هیچ تصوری نیستیم.ابری هستم دائما در تغییر،بی ثباتی اصل من است و خوشا دیدار دوستی بی ثبات!بی کلام در عشق و سکوت.خوشا دیدار دوستی که هیچ کسی نیست.و چه معجزه ها که نمیجوشد از این دیدار.

نمیدانی چه مزه ای دارد نگاه کردن در چشم دیوانه ای که سکوت را می فهمد.دلم برای دیدن این دیوانه تنگ شده است.

خوب تقصیر من چیه که هرزه شدم.منم یه روزی دلم فقط برای یه نفر می لرزید.جز یه نفر رو نمیدید.حالا نمیدونم چه بلائی سرم اومد.چی شدم.کارم از لرزیدن گذشت.ماتم.میخم .مصرفم بالا رفته.چی کار کنم حالا.

آخر خوشی،آخر غم.پشت این موج های سرگردان،آرامشی به بزرگی دریا نشسته است.

پشت این "هدف"های فراری و گیج،آنجا که هیچ هدفی پرسه نمیزند،بودن و نبودن عشق را در آغوش هم بازی میکنند.

در پس این حرفها،فکرهای زشت،زیبا،سکوتی عاشقانه به انتظار است.حرفها فقط شاید پیام آور عشق باشند.اما سکوت ذهن خود عشق است.

گذشته نقابیست که بر چهره حال افتاده است.حال زیر نقاب گذشته مکدر شده است.دیدار تنها در حال ممکن است.بی هیچ نقاب.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 16:6  توسط خسرو  | 

همه چیز از "من" شروع میشود،همه چیز در خدمت توسعه دروغی به نام "من"است.فقط وقتی به عشق می افتی،"من"ت کمرنگ میشود.عشق به واسطه معشوق پتکی زیبا بر "من"ت فرود می آورد.

من یعنی رنج و وقتی فرو می ریزی به همت عشق.از زندان من می رهی.حضور و آزادی و عشق می شوی،همه زندگی می شوی.

همه سخنانی که از عشق گفته میشود.تنها خاطره ایست که ذهن نشخوار میکند.در لحظه عشق هیچ سخنی نیست.هیچ فکری نیست .هیچ جزمیتی نیست.اصلا معشوقی نیست که مال تو شود.فقط هستی،همین .وقتی از عشق می افتی.وقتی ذهن هویت دوباره خود را پیدا میکند.میخواهی دوباره به بالا بروی،دوباره عشق و آزادی را لمس کنی و به معشوق می چسبی،و هر بار تجربه اولت کمرنگ تر می شود.هر بار معشوق از معشوقیت خود بیشتر سقوط میکند.تا جائی که دیگر اصلا معشوقی نیست.

اما تو به معشوق متعهد شده ای،نباید خیانت کنی! و وانمود آغاز میشود.پنهانکاری آغاز می شود.دروغ آغاز میشود.روز اول وقتی معشوق را دیدی دست از پا نمیشناختی،اما حالا در کنار معشوق فیلم نگاه میکنی،شو نگاه میکنی تا حوصله ات سر نرود،برای میهمانی خودت را چنان می آرائی و شوق داری که برای اولین بار به دیدن معشوق می رفتی،اما به روی خودت نباید بیاوری که چرا اینگونه شد؟این طبیعی هست چون همه اینگونه اند.همه در دروغ و وانمود زندگی می کنند.و اولین دیدار ها اصیل و واقعی هستند و عشق یعنی ماندن در آغاز.

عشق فقط یک آغاز است.عشق یک تلنگر است.یک بیدار باش.عشق فروپاشی ذهن است.عشق به فرمان ذهن نیست .این حیله است که بگوئی چون فلانی فلان امکانات و توانائی را دارد پس برم که عاشقش شوم.از آغاز خود را به دروغ انداختی.عشق بی خبر می آید .عشق می آید تا خواب تو را آشفته کند.هنر عشق فقط همین است.عشق می آید تا برق ذهنت قطع شود.به بعد دیگری از زندگی بروی و حیرت کنی.اینبار که از عشق هبوط می کنی دیگر آدم سابق نیستی.دیگر جزمیت هایت سست ترند.و هر بار که عشق تو را می لرزاند،زنده تر میشوی.واقعی تر.بیدارتر.یگانه تر.

بهشت آنجاست که هر کس منزل خود باشد،هدف خود باشد.و دیگری تنها یک همبازی،نه هدف،نه وسیله.و جهنم یعنی تسخیر دیگری،سوءاستفاده از دیگری به هر اسم و هر شکل،با توجیح مذهبی یا هر توجیح دیگری.

جهنم یعنی دیگری را جسم دیدن،خود را جسم دیدن،و بهشت یعنی همه جان دیدن.همه زندگی دیدن.همه عشق دیدن.

 

تماما در زندانی هستیم که به همت نزدیکترین کسان خود ساخته ایم.توسط باورهایمان ساختیم.در زندانی از  توقعات و انتظارت احمقانه.زندگی از این توقعات و انتظارات در رنج است.ما خیال میکنیم هم را دوست دارم.ما فقط از هم سوءاستفاده میکنیم از عشق و دوستی سوءاستفاده میکنیم.هم را زنجیر کردیم .در زنجیر هم ناله میکنیم و لبخند میزنیم.چگونه بیمار نشویم.چگونه عصبی نشویم از این جنگ فرسایشی.

رعایت کردن دیگری یک اصل هست.هر کس حق داره خود خودش باشه،و تنها آنجاست که دیدار دو فرد واقعی و صمیمانه است.نه در تعارفات طوطی وار.نه در وانمودها.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 11:56  توسط خسرو  | 

دیگران فقط سر تکان میدهند که می فهمیم،هیچ کس نمیفهمد.هیچ کس.عمق فاجعه ای که زندگی را به رویت آوار کرده هیچ کس نمیتواند بفهد.تنهائی هر کس خاص خودش هست.نزدیک ترین دوست باز تا تو راهی دارد که کم نیست.

عشق دیدار دو نگاه است.نزدیکترین دیدار.عشق دیدار دو ذهن نیست،دو کلام خیلی زود در هوا محو می شوند اما نگاه ها جاودانه اند.نگاه تا اعماق می رود.برای همین دل به نگاه می لرزد.

هر چیز را هر کس ناگزیر است تنها خود تجربه کند.و عشق زیباترین تجربه زندگیست.

عشق دیدار دو که نه اصلا عشق دیدار با خود است در دیگری.

ما قطره ایم.هر کدام از ما قطره ایست .عشق دیدار دو قطره است.ناگهان فردیت قطره ها فرو می ریزد.ناگهان دیگری خود تو میشود.و این آغازیست بر دریا شدن.خدا شدن،زندگی شدن.همه شدن،هیچ شدن

عشق مال کسی نیست.عاشقی یک خاصیت است.معشوق آئینه ایست که عشق می آفریند.

ما چه میکنیم جز عشق،غیر از فریبی که میدهیم و می خوریم مدام.غیر رنجی که می بریم و دهیم مدام.

ما نشسته ایم در زندان شیشه ای خود و حسرت میخوریم .دیگری بسیار نزدیک می نماید اما فرسنگ ها راه دارد تا تو.هر کس پشت عینکی تیره نشسته است.و زندگی چه تیره شده است از این عینک ها.

هویت زندان شیشه ای همه ماست.و عشق دیداری در بی هویتیست.دیداری بی نقاب.

پناه عزیز همه رنج ها و بیماری ها از تنفر است از حرص است از زیاده خواهیست از غیر طبیعی بودن است.دیگران اگر زخم زدند بهتر از این نمیتوانستند.تنها در عشق است که دوست مرهم است.دوست بیشتر از تو خودت هست.خیرخواه تر از تو به توست.باقی دیدار ها،دیدار دو کاسب است.دو حیله گر،ارزش دیگری تا وقتیست که تامین می کند.و چه زود مچاله میشویم در دست دوست دیروز.چه کسی مچاله نشد.چه کسی مچاله نکرد.ناله های ما فقط برای همین مچاله شدن هاست.این بازی کور همیشه ماست.تنها چشمان عشق بیناست.تنها در عشق است که ما در خانه ایم.بی عشق زندگی کویری خشک و خالیست.و عشق عطر گلیست که مدام می نوازد.

عشق دیدار دو سکوت است و سکوت چگونه میتواند دو باشد.عشق یک جنون زیباست.عشق عشق است

عشق دیدار دو سکوت است و سکوت چگونه میتواند دو باشد.عشق یک جنون زیباست.عشق عشق است

عشق آنجاست که فردیتت را از دست داده ای،نمیدانی چه بر سرت آمده،منگی،گیجی،اما مطبوع،دلنشین،زندگیت ناگهان زیبا شده است.زیباترین شده است.زندگی بهشتی شده است که در رویاها نقاشی می کردی.

حضور معشوق رنجهایت را ذوب کرده است.انگار هرگز رنجی نداشته ای،انگاهر همیشه پادشاه بوده ای.دست معشوق بر سر توست و تو حس میکنی زیباترین هستی،کامل ترین.

معشوق همه زندگیت می شود.نیازی به سخن نیست اشاره اش کافیست تا عاشقانه جان بدهی.همه چیزت را باخته ای و چه شیرین می خندی بر این باخت.معشوق دروغ تو را از تو گرفته و تو در حقیقتی جاری هستی که زبان می سوزد در بیان.

بعد از تجربه عشق است که موم میشوی.دیگر سخت نیستی،سنگ نیستی،دیگر مبتلائی.ویروس عشق تا عمق جانت نشسته،و با کوچکترین وزشی می لرزی،می رقصی. 

 

تو که بوسه هایت را می فروشی،کجا در عشقی؟معشوق بر بام است و عاشق در چاه،این جذبه معشوق است که عاشق را از چاه به بام میکشد

عشق یک آغاز است،شروع یک سفر زیبا.معشوق آمده است تا تو را از تو بگیرد.زره زره خالی میشوی.معشوق یک چاه کن است و تو چاهی.چاهی انباشته از داشتن های دروغ رنج آلود.

و هر چه عاشق تر میشوی،معشوقتر می شوی،آنقدر که خود معشوقی تمام.هر معشوق رسالتی دارد در تو.از بامی به بامی می پری.

هر رابطه ای میتواند غرق در عشق باشد.هر آوازی میتواند آواز عشق باشد.عشق رستن از خود است.رقصیدن و خواندن در پیشگاه معشوق.عشق رقص جنون است.دست و سر و پا نشناختن،انداختن.

عشق آمده است تا بگوید فقط نمیتوان از هزار نفر نفرت داشت،بلکه میتوان هزار نفر را عاشقانه پرستید.تنفر نتیجه نبود عشق است.تنفر از عشق خام زاده میشود.آنجا که معشوق ابزاریست در خدمت عاشق.عشق در چنگال خودخواهیست که ناله می شود.عشق بال پرواز است.اما نابینا به کجا پرواز میکند.در عشق چشمانت را بگشا

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 14:48  توسط خسرو  | 

عشق سخن گفتن از آب نیست،افتادن به آب است.غرق شدن است.عشق دیداری خودت در دیگریست.دیدار آنکه بیشتر از تو خودت است.

 

هیچ  وقت دوست ندارم ترحم جای عشق رو بگیره.عشق دیدار دو گدا نیست،دیدار دو پادشاه.دیدار دو دریا.

تشنگی خود بزرگترین گواه بودن آب است.سرگشتگی و سراسیمگی گواه گم شدن ما،تا رسیدن به منزل جستجوگر باش.

عشق یعنی دیگری کاری رو کنه که تو میخوای،بی اونکه چیزی گفته باشی.عشق یعنی یکی مشتاقانه نفس کشیدنت رو نگاه کنه،با نفس های تو زندگی کنه،با چشم های تو نگاه کنه.عشق چیز عجیبی هست.فقط باید اتفاق بیفته،فقط باید خودت حسش کنی.

عشق یعنی شکست زمان،آغاز ابدیت،عشق یعنی حال حال.

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 13:56  توسط خسرو  |