یکی به من بگه چی کار کنم که سنگ بشم.چی کار کنم که دیدن اینهمه فقر و جنایت و رنج،رنجم نده،خدایا کاش کور باشم،کاش کر باشم،کاش هیچی نفهمم.کاش بمیرم.خسته ام از تنهائی،از رنجی که کران تا کران زندگی رو سیاه کرده،خسته ام از این زندگی.
جرمم این است که نمیتوانم چشم و گوش ببندم.نمیتوانم دیگر نمیتوانم نفهمم.و کجاست اکسیری که رنج زندگی را راحت کند.
گرسنه ای و باید وانمود کنی که سیری،از گرسنگی بیزاری و باید وانمود کنی که گرسنگی زیباست.باید برای رنج هایت توجیه های لازم را بتراشتی و این تو را از درون متلاشی میکند.
همه دارند بر خلاف جریان رودخانه زندگی دست و پا می زنند و اگر تو بخواهی طبیعی باشی،تنها و منزوی می شوی،دیوانه و بیمار خطابت می کنند.خندیدن چه سخت است با دیدن اینهمه رنج که چهره زندگی را سیاه کرده است.ظالم و مظلوم به نقش های خود راضی شده اند.تقصیر به گردن تقدیر افتاد،به گردن خدائی منفعل ،خدائی که ذهن ترسو و بیمار خلق کرد.زندگی در این جماعت سخت است.
ذهن پر است از آشغال های تزئین شده،به هم تعارف می کنیم و نباید دست دیگری را رد کرد،پس آشغال می خوردیم و لبخند زدن واجب است!!پس لبخند هم می زنیم و زندگی دارد می پوسد،بوی تعفن این زندگی از عطر و ادکلن ها هم بیشتر است.
نه می توانم جزیره ای متروک باشم ونه می توانم به این دریای گنداب بپیوندم،تو بگو چه کنم.
از خدای تو بیزارم.از همه عادت ها و ایده های تو بیزارم.خدای تو با عادت هایت دست به یکی کرده اند که زندگی را به گند بکشند و خوب کشیدند.از حماقت زشتت که به دانائی تزئین شده بیزارم.از همه ظلم هائی که کردی،از همه مظلومیت زشتی که داشتی.جرم من چیست که زندگی را می خواهم و زندانی شده ام میان شما احمق ها.
حالم از احترام گذاشتن به خدا و عادت هایت بهم میخورد.حالم از اینهمه زشتی که با مشارکت خدای جنایت کارت خلق کردی بهم می خورد.کاش شهامت خودکشی را داشتم تا از بوی گند این زندگی خلاص شوم.شما که هم را می کشید و لبخند می زنید.شما که خدای بزرگ ذلیلی دارید.خدائی که جز ترساندن چیزی بلد نیست.عین مترسک نشسته در ذهن شما و مثل بید می لرزید به خود.گناه من چیست که گرفتار شما شده ام.گناه من چیست که بهشت زندگیم را جهنم کردید.گناه من چیست که شما اینجا را سرای مکافات می دانید.خودتان را به ایده هایتان حلق آویز کرده اید و تقصیر را به گردن تقدیر انداختید.گناه من چیست که شما چشم باز نمی کنید و زیبائی را نمی بینید.گناه من چیست که به زندگی کردن نیاز دارم.به عشق ورزیدن نیاز دارم.
پشت هر عمل وحشیانه ای ایده ای زیبا خفته است.ممکن نیست جنایت توجیح نداشته باشد.ناموس پرستی،دین داری،میهن پرستی نام های زیبائی هستند که بانی همه عمده جنایت ها و زشتی ها شده اند.خسته ام از این زندگی زشت که جهلتان رقم می زند.چطور شما خسته نیستید.مسخ شده اید و نمیدانید.هوشتان به خواب رفته است و زشتی را زیبا می بینید.
چه کنم که قصه تلخ شما اشکم را در میاورد.چه کنم که رنج شما رنجم می دهد.کاش سنگ بودم.کاش مسخ شده بودم.کاش احمق بودم.حماقت نعمت بزرگیست که تازه قدرش را فهمیدم.در این تنهائی بزرگ.وقتی تنها مزه ای از عشق گریزپا چشیده ام.دربدر عشق فقط رنج است که می بینم.این چه تقدیریست که خدای زشتتان برایم رقم زد.یکی بگوید چگونه سنگ شوم،چگونه بگریزم.
برای چه زنده ام؟برای اینکه غذای بیشتری بخورم،حسرت بیشتری بخورم،برای اینکه روز به روز نداشته هایم بیشتر از داشته هایم باشد،برای چه؟برای اینکه افزون تر رنج ببرم،برای حمالی بیشتر؟برای دروغ گفتن و شنیدن بیشتر؟برای اینکه مشتی احمق فرمانم دهند؟و من حیله گرانه و دردمند تشکر کنم از ظلم.
زندگیم رنج بود،هنوز هم هست،دیروز کودکی بودم ناگزیر گردن نهادن به هزار ظلم که ظالمش غریبه نبود،امروز فقط آن هزار،هزاران شد،بزرگ شدم که ریشه رنج ها را بخشکانم،اما فقط بار رنج هایم بیشتر شد،کاش کودک می ماندم.کاش چشم نمیگشودم،کاش الاغی بودم بردبار و صبور،کاش نمیدانستم بهشت همین زندگیست که به جهل جهنم شد.
خسته ام از حماقتی که جوک شد تا بخندم و حماقتی که رنج تا بگریم
آهای عشق از چه افسانه شدی،نفس نفس در طلب توئیم.ای یگانه با ما،چه بیگانه شدیم از تو.
