تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

آئینه زیبای من چقدر میتوان با خودی که در آئینه است یگانه شد؟تا امروز در حسرت آئینه می سوختم و حالا انگار از آئینه می گریزم.چه بر سر من آمده،با من چه کرده ای؟زیبای من میترسم.از خودم از تو و از فاصله ای که انگار نمی خواهد تمام شود.کاش سودای عشقم نبود.کاش تو را آدمی می دیدم مثل اینهمه آدمک که در کنارم پرسه میزنند.کاش فریب کلامم را نمی خوردی،کاش چشمانت آسوده ام میگذاشت.کاش به آب نمیرسیدم.مزه ات نمیکردم.دم به دم تشنه تر شدنم از چیست؟مرا چه شده است.با که بگویم که همه عمر در طلب عشق بودم و حالا می گریزم از آن،گریز از عشق،چه یاوه میگویم.

نمیدانم بی قرارم یا که آرام.خالیم یا پر.نمیدانم که میدانم یا نمی دانم.چه بر سرم آمد وای.

جسم جام است و عشق شراب.تعهد باید به شراب باشد نه جام.چه بسا جام ها که از آن زهر نوشیدیم.

عشق اشتیاقیست مفرط برای یگانگی و اتحاد عاشق و معشوق.عشق لذتی آمیخته با رنج است.عشق یا باعث استحاله میگردد و یا به عادت فرو می افتد.

زیبائی،هارمونی نیازی خفته را در ما بیدار می کنند.ذهن را از خواب عادت ها بیدار می کنند و چشمان را به دنیائی خیره کننده باز میکنند.

جانم آرام میخزد به زیبائی سحرانگیزت،نگاهم را زیبائیت به مهربانی نوازش میکند.حالا چگونه مست نباشم،عربده نزنم.

دور از تو چگونه شاد باشم.میخواهم عزیز من میخواهم که قولم را به تو وفا کنم اما ممکن نیست.نشسته ای به چشمانم.در جان منی و بی قرارم.و این عجیب است.دوباره خودم را به بلا افکندم.که چه؟مثلا میخواستم کمکت کنم و حالا زمین گیرم.جان من.به جای من بخند.به جای من نفس بکش.زندگی کن .عشق را برقص.

تنها خلاء زندگیم دیداری در عشق بود.همه حسرت ها و سرگشتگی هایم برای رسیدن به آغوشی در عشق بود.کاش در حسرتش می مردم.بمیرم.عشق دیدار خود در آئینه است.عشق خوردن دریاست.عشق مردن در دریاست.سیراب شدن ممکن نیست.که این عطش فقط با مرگ خاموش میشود.

 

مشکل من این است که بسیار محافظه کار و ترسو مانده ام.شعار میدهم رها کن و خودم چنگ زده ام به این پوست های پیاز.داشته هایم له شده اند.داشته هایم مرا له کرده اند.وابستگی هایم،هویت مات و محوی که از گذشته برایم به جا مانده و موقعیتی که از آن برایم تثبیت شده،شهامت رها کردنش را ندارم.چرا؟چرا؟اگر چه با خودم در صلح هستم اما عمیقا در یک محافظه کاری و جنگ با محیطم بسر می برم.

ما به سکوت نیاز داریم و عشق.کلمات ما را گمراه کردند حتی کلمه سکوت و عشق نیز صدائی بیش نیست.زندگی از بطن سکوت و عشق جاریست.گلها در سکوتی بکر از خاک برمی خیزند.عطر میدهند و بر خاک می افتند.و آدمی می تواند گلی دیگرگونه باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 8:42  توسط خسرو  | 

زیبائی گل است و زشتی خار.برای رسیدن به آن ناگزیر این خواهیم بود.

فرار از رنج مثل این است که آتش گرفته باشی و بدوی چون باد.و آتش زبانه اش بیشتر میشود.رنجت بیشتر میشود.بایست.به رنجت خیره شو.

 

میخواهم از دنیای ابزارها فاصله بگیرم.میخواهم تو را در دنیائی ورای این دنیای تعلق و داشتن ملاقات کنم.میخواهم حضوری ناب اینجا بازی کند.میخواهم تو را بی حضور ذهنی مغلطه گر ببینم.

 

حضورت را بر من ببار.تشویش هایم را ببر.

رابطه های عمیق درهائی جادوئی به آنسوی زندگیست.و عشق عمیقترین رابطه هاست.

من برگزیده ام.تو برگزیده ای.همه زندگی برگزیده و متبرک است.

 

عشق دریاست خودت را تسلیم دریا کن.مگذار تجربه دیروز تو از عشق تکرار مدامش را مانع شود.برای تجربه هر بار عشق ،در تجربه های گذشته بمیر.تا هر بار پاک و زلال به عشق بیفتی.

چطور کفرم رو،دیوانگی و بهتم رو،سکوتم رو با تو درمیون بزارم.

چرا وقتی ظلم و ستم آدم ها رو در قبال هم می بینم دادم هوا میره،اشکم در میاد.عصبی میشم.فراموش میکنم که دیگران زائده توهم من هستن.دیگران رو اونجوری که می خوام می بینم.چرا از حماقت آدم ها آزرده ام.آیا فقط به این خاطر هست که از حماقت خودم فرار میکنم.آیا فقط برای این هست که در گذشته ام مشکل دار بودم.آیا باید سنگ بشم از دیدن رنج ها و دم نزنم.چرا برای بهتر کردن زندگی کاری از دستم بر نمیاد؟حس میکنم خودشناسی یه فرار از واقعیت های تلخ جاری در زندگی شده.خوندن یه مقاله یا دیدن یه تصویر میتونه حسابی خرابم کنه.چی کار باید کنم.باید خودم رو زندونی کنم؟باید پیله تنهائی خودم رو بیشتر گسترش بدم.اصن باید خودم رو بکشم.اره فهمیدم.باید خودم رو بکشم.تنها راه همینه.اما کشتنی متفاوت.باید سنگ بشم.سنگ ظلم نمیکنه و از ظلم نمی رنجه.آروم افتاده یه گوشه.نمیخوام منجی نجات کسی باشم.بوداهای زیادی اومدن.اشو با افسونش نتونست در دل این سنگ های متحرک اثر کنه.این یه حقیقت تلخه که نمیشه کسی رو هدایت کرد.هدایت زمانی ممکنه که طرف از درون پخته باشه.خدا منو وکیل کسی قرار نداده.

اما نیازهای من منو به طرف رنج ها می برن.برای تامین نیازهام ناگزیر رنج میشم.شادی وقتی هر لحظه غمی در کمینش هست.دیگه برام لطفی نداره.

 

خدای من چقدر در مقابل زیبائی و عشق ضعیف هستم.انگار اصلا نیستم.پیشاپیش تسلیم میشوم.کاش همه عاشق شوند تا بدانند چه معجونی از درد و لذت را تجربه میکنم.کاش زخم هایشان را به عشق بسپارند.تا عشق معجزه اش را در سکوت فریاد کنند.کاش به چشم حیرت ببینند که کویر گلستان میشود.و چه کس بی نیاز عشق است.و چه کس سرگشته دیداری در عشق نیست.

چرا نمیتونم با همه بجوشم.چرا حرفهاشون برام کسل کننده و آزاردهنده شده.چرا اینقدر تنها شدم.کاش از حرفهاشون دست بردارن تا در سکوت عشقم رو نثارشون کنم.اما حرفهای اونها سکوت نوپای منو متلاطم میکنه.منو می رنجونه.

تنهائی بزرگترین رنج منه.دلم برای کسی که قلبم رو لمس کنه،قلبش رو لمس کنم بشدت تنگه.تجربه های کوتاه من در عشق لذتی رو به جانم ریخت که هر دم بی قرارش هستم.چطور میتونم سر به عادت و روزمرگی خم کنم.چطور میتونم به کمتر از عشق قانع بشم.چطور؟

 

عشق دریائیست لبریز از معجزه های دمادم.خودت را به عشق بیفکن.و چه کسی نمیخواهد که به عشق بیفتد.پس اشعار عاشقانه را در دل چرا نجوا میکنیم.عشق آنجاست که سیاه معشوق سفید تو را سر ببرد.آنجاست که داشته ها و دانسته هایت کمترین هدیه به پایش باشد.

و ممکن نیست به عشق بیفتی تا به زندان "من"قانعی.

 

انسان در زندان ذهن گیر کرده است.انسان در چنبره دانسته ها و محفوظات خود اسیر مانده است.حقیقت،خدا،کائنات،زندگی و یا هر نام دیگری که بر آن بگذاریم هر بار انسان را به معجزه هائی که در گوشه و کنار زندگی در جریان است،به بیرون از این زندان می خواند.اما خواب انسان ،خیال انسان،مانع بیداریست.رنج این بزرگترین و صبورترین معلم زندگی همه همت خود را به کار گرفته است تا انسان را از تاریکی وهم برهاند.و براستی نمیدانم راز این اصرار،به ماندن در حماقت را،اگر چه میپذیرم که برای ادامه زندگی به قدری حماقت نیاز داریم.اما ما بسیار احمق مانده ایم.

هر بار عشق معجزه ای تازه می کند و چشم ما در عادت توجیح و تفسیر مانده است.چرا عشق را،محبت را،دوست داشتن را زنجیر کرده ایم به دست و پای هم،هم را آزار میدهیم،شکنجه میکنیم،می کشیم به نام دین،به نام قانون،به نام عرف،حتی به نام عشق و محبت و دوستی.ما را چه شده است.گله انسانی به کجا میرود.جنگها به ما چه می گویند.جنایت ها،افسردگی ها،عصبیت ها به ما چه می گویند.

چرا نباید،نمیتوانیم،اجازه نداریم رها از هر قید و عادتی دوست بداریم و دوست داشته شویم.چرا نمیتوانیم نیازهایمان را عاشقانه زندگی کنیم.عشق که بخیل نیست.زندگی که بخیل نیست.ما چگونه،چرا چنین شدیم.تا کی باید از حماقت زخم بخوریم.زخم بزنیم.تا کی به عصای قانون و اخلاق و عرف قدم بگیریم.ما که کور نیستم.مگر به واسطه چشمان هوشمان نیست که خود را اشرف مخلوقات میخوانیم.پس چرا در عادت نشسته ایم.چرا در باید و نباید مانده ایم.چرا زندگی چنین سیاه شده است.چرا جسم و روح ما چنین گرسنه ماند ه است.ولع داشتن ما را ببین که چه به روز ما و زندگی آورده است.

بیائیم پای به وادی هوشیاری بگذاریم.بیائیم عشق را رها از هر زنجیر تجربه کنیم.بیائیم نیازها را عاشقانه زندگی کنیم.بیائیم بیدار شویم و با نشستن در جهل قدرت خود را به ظالم ندهیم که ظالم و مظلوم در یک جهنم هستند.ظالم مظلومی دیگرگونه است.بیائید به شکوه و الوهیت درون هم تعظیم کنیم.بیائید خود را،هم را آیت بزرگ خدا ببینیم.بیائید دست در دست هم از زندان ذهن بدر آئیم.خورشید را،ماه را،آب را،خاک را،زندگی را بی غبار دانسته ها ببینیم.بیائید کودکی دوباره شویم.

چرا نمیتوانیم ببینیم که دو نفر خارج از چنبره عادت و عرف ما عاشقانه در کنار هم هستند.چرا قیمت عشق رها از هر قیدی اینهمه سنگین شده است،اگر ما واقعا گرسنه عشق نیستیم.اگر ما در دل خود عشق داریم.چطور میتوانیم دیگران را از عشق محروم کنیم.نکند چشم دیدن عیش دیگران را در عشق نداریم.چون گرسنه ای که تاب دیدن سفره های رنگین را ندارد.چرا سفره های رنگین هم در عشق نباشیم.چرا جام وجود هم را از عشق پر نکنیم.چرا زخم های کهنه خود را به مرهم عشق نسپاریم.

اگر دیگری را دوست دارم.اگر عاشق دیگری هستیم چرا باید خود را تحمیلش کنیم چرا نباید اجازه دهیم آنکه عاشقش هستیم.آنکه ادعای دوست داشتن را داریم فارغ از تحمیل ما آن کس را که دلش می خواهد دوست بدارد.عشق بورزد.این یگانه حقیقیست که می توانیم برای محبوب و معشوق خود قائل باشیم.ما کودکان خود را دوست داریم.عاشقشان هستیم.آیا برای این رفتارشان را دوست نداریم که آزاد از اندیشه های بیمارگونه ما عمل میکند؟.چرا اجازه نمیدهیم دیگری فارغ از دگم اندیشی های ما باشد.کاش این اجازه را بدهیم و معجزه اش را ببینیم.کاش بدانیم که هر چه دیگری را رهاتر کنیم.و عشقمان را بی قید تر نثارش کنیم.توجه اش به ما نابتر میشود.و این نابی از ذهنی حیله گر ناشی نمیشود که از جان و دلش به سوی ما میآید.اگر کودکمان را مقید کنیم به رفتارهائی مصنوعی،اگر رباتش بخواهیم .دیر یا زود مهرمان از قلبش بیرون خواهد رفت.دیر یا زود میشود چون ما حیله گر و بیمار.بیائید هر چه بیشتر عشقمان را از قید دانسته های پوشالی رها کنیم.بیائید دیگران را بی هیچ توقعی عاشقانه نگاه کنیم.جسمش را،روحش را جولانگاه تنگ نظری و زیاده خواهی خود نکنیم.بیائید قانونی و غیر قانونی به روح و جسم هم تجاوز نکنیم.بگذاریم دیگری حق انتخاب داشته باشد.آزاد باشد.رها از قیدهای ما.بیائید از قید دیگران رها شویم.بیائید زندگی را در آزادی و عشق جشن بگیریم.

دوست داشتن دیگری ممکن نیست.هر کس فقط میتواند خودش را دوست داشته باشد.فرزندم را دوست دارم چرا که فرزند من است.همسرم را دوست دارم چون همسر من است.من کسی را دوست دارم که نیازی را در من تامین میکند.من دینم را،کشورم را،خدایم را دوست دارم چرا که به من آرامش و امنیت میدهند.آنها را دوست دارم چرا که وجودم بی وجود آنها در رنج است.به زوال میرود.می میرم.پس فقط خودم را دوست دارم.اگر بتوانیم این د

حقیقت چه نیازی به واسطه دارد.چگونه میتوان به آن رسید.حقیقت شی نیست که در جائی باشد و راهی برای رسیدن به آن،تا هر کس خود را بواسطه های ادارک هائی که آن شاهد هرجائی می نماید،نماینده تام الاختیار حقیقت بداند.

حقیقت با پشه ها بی واسطه ارتباط برقرار میکند.حقیقت کودک را از اتحاد دو ضد(زن و مرد) زندگی میدهد.حقیقت در سکوت جاریست و سکوت را کلمات فقط سوءتفاهم می کنند.حقیقت دریاست و هیچ حبابی نماینده دریا نیست.هر حبابی دریائیست تمام.فاصله هر حباب تا دریا چقدر است.کاش چشم بگشائیم.کاش فریب دانستن های خود را نخوریم.کاش حقیقت را در انحصار ادارک خود ندانیم.کاش خود را به عشق بسپاریم.کاش از عادت ها به هوشیاری سفر کنیم.کاش بدانیم گوهری یگانه ایم،زندگی واحد است ما نیز واحد شویم.خدا یکیست.ما نیز یک شویم.کاش هر کس فقط خودش باشد.کاش نیازهایمان را در هوشیاری بازی کنیم.

 

دیوارهای زندان "من"

جنس دیوارهای زندان من از سایه است.سایه هائی از وهم.جنس دیوارهای زندان من از جنس آرزوست.از جنس حسرت.دیوار زندان من از جنس باور است،عادت است.از این دیوارها می گریزم و به دیوار میخورم.رنج من از برخوردهای مکررم با این دیوار دروغ است.گاه چنان دیوارها سخت در آغوشم میگیرند که همه فریاد میشوم و گاه تا آن دورهای ناپیدا،تا هیچ سقوط میکنند و میخندم به کابوس دیوارم.

احمق نمی مانم پشت دیوار دروغ سایه ها.ننشین بیا.چه زیباست به مصاف دروغی چنین رفتن.رنج زیباست وقتی مسافر فتح این دروغ بزرگ باشی.

انسان بیمار است.و بیمار به معالجه نیاز دارد نه تنبیه.قانون می تواند قاطع و مهربان باشد.قانون گذار و مجری باید به مرز سلامت جسم و جان رسیده باشند.تا جامعه انسانی را به سوی سلامت سوق دهند.

مرزها دروغ هستند.زندگی یکپارچه است.چگونه میشود هوا را پرواز را مقید به مرزهائی که در ذهن شکل میگیرند کرد.

سفر فرا رفتن از مرزهاست.سفر فرا رفتن از زندان "من" است.این سفر به شوق و شهامتی کودکانه نیاز دارد و دیگر هیچ.

ذهن در سپاسگذاری از هستی ناتوان است.کلمات و معانی به کج فهمی سقوط کرده اند.تنها سپاسگذاری واقعی سکوت است.سکوت ذهن. و وجدی که در رقصی جادوئی و بیخود تجلی می کند.

ستایش زیبائی ستایش خداست.زیبائیت را آشکار کن.دلم را به کرنش بخوان.

هنر معجزه است.و زیبائی غایت هنر.زیبائی ذهن چموش را به کرنش وا میدارد.هنرت را به میدان زندگی عرضه کن.زندگی را مست دیدارت کن.گوهرت را بنما.ذهن را بیچاره کن.

ما چرا جذب زیبائی میشویم.زیبائی آئینه ایست که ما را در خود می نماید.آئینه زیبا بگذار در چشمت خودم را ببینم.دیریست دلم برای خودم تنگ شده است.

زیبائیت را به زندگی بنما.بگذار زندگی در فراوانی زیبائی زیباتر شود.بگذار در حسرت زیبائی بخیل نمانیم.

جذمیت جهل است،رنج است.هر چه کمتر به ادارک خود جزم داشته باشی به زندگی،به خدا نزدیکتری.

هنر و موسیقی مرهم زخم روح چه کسی نیست؟کلمات را زیر پای هنر قربانی کن.هنر شو.بگذار زندگی از دیدن آیتی دوباره به وجد آید.

هنر یگانگیست.تکرار هنر دیگران یعنی اعتماد نداشتن به خود،خدا،زندگی.سبک خودت را در هنر به زندگی عرضه کن.بگذار زندگی از اینهمه گل،اینهمه عطر،اینهمه یگانگی های شکفته به وجد آید.آنان که محو هنرشان شده ای،شبیه که هستند؟جز هیچ کس،جز خود خودشان،خودت باش.خود خودت.اعتماد خفته ات را هویدا کن.زندگی را با حضور خودت پیدا کن.

بزرگترین لذت خود بودن است و بزرگترین رنج غیر خود بودن،نقابی دروغین بودن.فاصله خود تا خدا آنقدر کم است،آنقدر کم که هر خودی خداست.

چرا به هوشم اعتماد نکنم.چرا نکنی.چه کسی عادت ها را زیباتر از هوش میداند.چه کسی در باتلاق عادت ها نمانده است.برخیز و از معجزه هوشت زندگی را متحیر کن.

"ادب از که آموختی از بی ادبان"چرا دائما از ابلهان درس زندگی بیاموزیم.چرا ابله بمانیم تا معلم دیگران باشیم؟!

چرا از خود می گریزیم؟چرا از ترس مواجه شدن با خود به هر چه می آویزیم.گریختن چاره رنج نیست که اگر بود حالا رنجی نمانده بود.کم نگریختیم.کم نیاویختیم.سرت را به دیوار های دروغ زندانت بزن.به دیوارهای دروغت بخند.بگذار این بازی دائم تو باشد.تا ببینی که زندگی زندان "من"با دیوارهای دروغش نیست.

هر روز که از دیوارهای من بیشتر میگذری،بیشتر در معرض ابتلا به عشق هستی.دیر یا زود جادوی عشق دلت را بهار خواهد کرد.زندگی را به بهارت دعوت کن.

هر روز بیشتر "من"م فرو می ریزد و هیچ تر میشوم.تو از احوال منم می پرسی و نمیدانی چه بگویم تا دینم را به پرسشت ادا کرده باشم.کاش سکوتم را به چالش نکشی.کاش به نگاهم،به سکوتم،به عشقم قناعت کنی.

تا کی در حسرت عشق بسوزیم تا کی؟عشقت را هدیه ام کن،عشقم را بپذیر.آب زلال همیم از چه تشنه باشیم در کنار هم.به کدام حکم دروغ،آخر چرا؟

تعهد به دیگری بی حضور عشق رنجیست که میدهیم و می بریم.بیا رهاتر شویم از رنج.بیا خودمان باشیم.بیا زنجیر تعهد را از پای هم بازتر کنیم.

به انحراف بردن زیبائی و هنر بی دخالت حرفها ممکن نیست.از زندان جادوئی حرفها،بیا که در آئیم.یادمان باشد که ذهن ابزار ماست.در ابزار نمانیم.معده ما بی نیاز این ابزار غذا را به جان تبدیل می کند.

بپذیر که ترس ما از حماقت دیگران احمق مان کرده است.دیگری نیز از حماقت ما می ترسد.بیا کمتر احمق باشیم!

زشتی که هیچ،زیبائی های دیروز را هم رها کن.به سخاوت زندگی اعتماد کن.ببین که هر چه ما زندگی را تخریب میکنیم،اعتماد و سخاوت زندگی به جهل و حماقت ما حتی کم نمی شود.

بی عشق کلمات جادوئی ندارند.

مشکلات دیگران را رها کن.فقط مشکلات خودت را بیان کن.ببین چرا رفتار دیگران تو را رنج میدهد.فقط کافیست تصور کنی در هر لحظه در همین زمین کوچک از کل هستی که زندگی جریان دارد.هزاران کودک در حال شکنجه شدن هستند.هزاران کودک شادمانه می خندند.هزاران کودک متولد شده اند تا رسول زندگی باشند.تا دیگرانی که در نزدیکشان هستند شکوه زندگی را جشن بگیرند.هزاران کودک ناقص الخلقه به دنیا آمده اند تا گواه جهل ما باشند.سهم تو از زندگی بسته به هوشیاری توست.

رنج لازمه رشد است.برای فتح قله های خود ناگزیر رنجیم.برای فرا رفتن از ایده ها،برای افتادن در عمل،به شهامت و اعتمادی کودکانه نیاز داریم.

تا کی باید نگران قضاوت های ناروای دیگران باشیم.دیگران نیز نگران قضاوت ما هستند.ترسی موهوم رابطه ها را تار کرده است.

امروز ما محصول کشته های دیروز ماست.فردا چه را قصد درو داریم؟تکرار دیروز تکرار فرداست.

 

بی زمستان بهار ممکن نیست.زمستانت را بپذیر.

چشم بسته ای بر خورشید که چه؟انکار خورشید با بستن چشم میسر نمیشود.خورشید مهرش را از چشمان بسته تو دریغ نمی کند.زره زره وجودت حضور خورشید را فریاد میزند.

میگویند چند میلیون رنگ را شناسائی کرده اند.و هر کس عینکی به چشم دارد از این میلیون ها رنگ،تفاوت در دیدن و ادراک طبیعی ترین حالت ممکن است.ممکن است دو نفر رنگ عینک هایشان نزدیک به هم باشد.و این یعنی درک بیشتر هم.و ممکن است بسیار از دور باشد و این یعنی عدم درک هم.سیاه من همان سفید توست.اجازه دهیم هر کس از نگاه خود زندگی را تجربه کند.تا ناگزیر دروغ به خود و ما نباشد.

آسمان ابر نیست.ابر میهمان آسمان است.ابری سیاه می آید و تو تصور میکنی آسمان می گرید.ابری سفید می آید و اینبار تصور میکنی که آسمان می خندد.ابرها در آسمان می دوند،چه خیال میکنی؟فکرها،حرفها و معانی ابرها هستند.ذهن بی اینها آئینه ایست که خدا را فریاد میزند.

زندگی در بی ثباتیست.زندگی در تغییر است.سنگ ثابت است.گل اما میرقصد.علف بازیگوشانه در باد می رقصد.باد پیام گل را تا آنسوی پرچین می برد.

لذت بخشیدن کمتر از ستاندن نیست.سپاست را از انان که فرصت بخشیدن به تو عطا کرده اند،فراموش مکن.خاطرت باشد که بدون حضور آنها داشته های تو فقط زحمتت بودند.چون مادری بی فرزند.شیره جانش را،مهرش را چه کند بی فرزند.

جسم وسیله ایست در خدمت روح،تا لذت و رنج را تجربه کند.جسم پایگاه روح است.خانه روح.

هر انسان معدنیست بکر از نابترین جواهرات،یگانه هنر کندوکاویست در این معدن.

در عجبم که چگونه صفت های مزموم را در خود ماهرانه پنهان میکردم.به طوری که از نگاه خودم نیز در امان بود.وقتی رنج ها و رفتار های خود را عمیقتر نگاه میکنم.وقتی پذیرشم را از خودم بی قید تر میکنم.وقتی فرصت میدهم که صفت های مدفون شده در من که همان نیمه تاریک من است به سطح آگاهی من بیاید.شادی بی توصیفی مرا در خود غرق میکند.خود را در دریائی از نور غرق می بینم.از جزم ها و رنج های دیروزم متعجب می شوم.و حالا شک ندارم که همه رنج من نشانه تجربیاتی تلخ در گذشته است که در خود مدفون کرده ام.

من یک جستجوگرم.ثبات من در تغییر است.جستجوگر چگونه میتواند ثبات داشته باشد.اعتبار جزم هایم فقط محدود به لحظه هائیست که در آنم،همینجا،همین حالا.

اگر کسی بخواهد به خودش ظلم کند مشکل میتوان مانعش شد.اگر کسی بخواهد خودش را به خواب بزند بیدار کردنش آسان نیست.نمونه اش اینهمه آدم که خود را بیدار می بینند.اینهمه آدم که دل به عصا باخته اند.اینهمه آدم که رنج می برند.رنج می دهند.

نیلوفر گل مرداب است.از مرداب جان میگیرد.نیلوفر گل عجیبیست.زندگی مرداب است.و تو گل نیلوفر.برای شکوفائی تو مرداب بسیج شده است.چه نشسته ای؟!

عینک آبی به چشم زده ای و زندگی را آبی می بینی،من نیز عینک قرمزی به چشم دارم و زندگی را قرمز می بینم.زندگی واقعا از نگاه تو آبیست همانقدر که از نگاه من قرمز.اجازه دهیم که هر کس از چشم خود به زندگی نگاه کند.هر کس را همانگونه که هست ببینیم و بپذیریم.همه زشتی های زندگی برای این است که به واسطه فرصت و قدرتی که داریم نگاه خود را به دیگری تحمیل می کنیم.وقتی هر کس آنگونه که هست،باشد،کم کم رنگ ها بی رنگ میشوند.زندگی بی رنگ عینکی که به چشم دارد در چشمانش هویدا میشود.عینک خودبینی ناگهان می افتد.و این عظیم ترین حادثه هر فردیست.این لحظه ورود قطره در دریاست.

"خود" اشتیاق زندگی نشده است.اگر در کودکی فرصت بازی نداشته ای همواره در حسرت بازی کودکانه خواهی ماند.بازی کودکان در نگاه تو زیبائی واقعی را ندارد.یا مانع بازیشان میشوی و یا دوست داری همبازیشان باشی.افراط و تفریط نشانه عدم تعادل هستند.و هیچ کس بهتر از خودت به این افراط و تفریط آشنا نیست.وقتی نگاهت از چیزی میگریزد یا به چیزی میچسبد.این نشانه مشکلیست که از خود پنهان میکنی.اشتیاق و تنفر دو سوی یک نیاز هستند.به تنفر و اشتیاق خود آگاه شو.آگاه تجربه اش کن.

کار آدمی که به عصا متکی است،افتادن مدام از دو سوی بام است.کاش عصایت را بیندازی.تا جانانه تر بیفتی.تا مجبور شوی که چشم بگشائی.عصا چشمانت را تنبل کرده است.

زندگی یعنی دیدار متضاد ها و این دیدار میتواند در هوشیاری و عشق باشد یا در جهل و خودخواهی.

خندیدن و بازی کردن ما خارج از حدود احمقانه عرف ممنوع شد تا آتش جنایت و تجاوز شعله ور بماند.

بیچاره "نیاز"که سر از عادت و عرف در نمی آورد.و زحمتش وبال گردن ما و زندگی  میشود!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 16:2  توسط خسرو  | 

مشکل من مواجه شدن با دنیای بیرون است.هنوز شهامت مواجه شدن با دروغ بیرون را ندارم.هنوز مجبورم علارغم میلم با زشتی های بیرون مصالحه کنم.هنوز مجبورم به یاوه ها و چابلوسی ها لبخند بزنم.هنوز مجبورم گاه باج بدهم،باج بگیرم.هنوز ضرورت هائی مرا زمینگیر کرده اند.هنوز شکاف بزرگی بین دانستن و توانستنم خودنمائی می کند.همه را در در جنگ با خود و دیگری می بینم و خود را ناتوان از ابراز خود.

 

از دانسته های عقیم خود در رنجم.وقتی رنج و ظلمی را می بینم،وقتی می بینم کاری جز دیدن ظلم و رنج نمیتوانم بکنم.وقتی خودم را مجبور به لبخند زدن به ظالم می بینم.ظالمی که فقط تصور میکند پیروز این میدان زشت شده است.کاش بدانی چه حالی پیدا می کنم.

وقتی نابترین نیت هایم عقیم می مانند،وقتی فریادم در انبوه فریادها خفته میشود.چه کنم؟

از همه دوستان خود میخوام که تجربه و فکر خود را به یاریم بفرستند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 9:50  توسط خسرو  | 

فاتحه کلمات را باید خواند.کلماتی که در خدمت عشق نیستند.عشقی که ریشه در جهل و جنایت دارد.وقتی معانی زیبا و بلند به خدمت چابلوسی رفته اند.فاتحه همه حرفها را باید خواند.دیروز دیدم که کلماتی زیبا جنایت را تزئین می کردند و گفتم کاش لال می شدم.اما انگار فقط آهن است که آهن را پاره می کند.کلمات و معانی هستند که می توانند پرده از انحرافی چنین سهمگین برگیرند.آنچه مسلم است انسان از جهل خود در رنج است.انسان از جهل خود دشمن انسان شده است.کجاست نور ادارکی که بر حرفها بتابد.کلمات و معانی پاره چوب هائی هستند که بر دریای کج فهمی و نافهمی شناورند.این را رنج انسان می گوید.این را سرگشتگی انسان علارغم همه ادعاهایش می گوید.این را کودکان معصوم دیروز و جنایتکاران و افسردگان امروز می گویند.این را چهره های تکیده،زیر نقاب دروغین خنده و رضایت می گویند.

جنگ حرفهاست با هم،زورآزمائی معانی،بازار داغ دانستنها،انباشتن ها.

سکوت صبورانه در عشق نشسته است.حرفها و معانی از دامنش بر می خیزند و به بازیگوشی می افتند.

 

راستش تصور میکنم زندگی یه بازیه،هر کس بر حسب فهم و موقعیتی که داره زندگی خودش رو زیبا یا زشت بازی میکنه.می جنگه یا می رقصه.و یا ترکیبی از هر دو.

زندگی یه بی آغاز و بی پایانه که جهل و کوته نظری تا حد عادت ها و روزمرگی ها و پیروی کورکورانه از قوائد تقلیل داده.

همه ما مسافریم مسافر ادارک و فهم،مسافر عشق.و مسافر کسی هست که امروز بیشتر از دیروز می فهمه،مسافر کسی هست که هر روز یخ جزمیت هاش در آتش آگاهی بخار می شه.عشق و آگاهی سهم همه ما خفتگان در عادت هست. و رهائی از زندان قید و شرط ها سهم هر زندانی.

زندانی که فقط یک بار چشمش به شکوه آسمان زلال افتاده باشه،چطور میتونه در زندان آروم بشینه،چطور میتونه همبند های خودش رو از آه و ناله خودش آروم بزاره.

آدمی زندانی زندانی از جنس توهم هست.چه خنده ای داره آزادی از زندان توهم.چه بهت و وحشت،خنده و گریه ای داره پریدن از کابوس.

هویت کلافیست گره در گره که نور ادراک آن را می گشاید.یخ هویت را هوشیاری آب می کند.حباب هویت را ادراک و عشق می ترکاند.

پذیرش بی قید هویت و نگاه کردن به گره ها،که در واقع زخم های گذشته اند،ما را از بند آنها رها میکند.

معشوق چیزی به ما نمیدهد.فقط ما را با خودمان آشنا میکند.معشوق پیکرتراش است.ما را می پیراید.اضافات ما در حضور معشوق می افتد.

عشق جاذبه ایست مرموز که عاشق و معشوق را به هم میخواند.عاشق و معشوق تشنه هم هستند و آب هم.

گاه عشق کششی یک سویه است.معشوق دریاست و عاشق کویر.عاشق تا رسیدن به دریا بعید نیست که بارها به سراب افتاده باشد.

عشق آتش است.عشق سوزاننده است.عشق همه ناخالصی ها را بی هیچ ترحمی می سوزاند تا طلای ناب از میان ناخالصی ها بدرخشد.

عشق برای توهم "من"زلزله مهیبیست.

عشق کاخ آرزوها را ویران میکند.

عشق انداختن هر لحظه کهنه هاست.عشق رویش دمادم نو از دل هیچ است.عشق رویش گل از دل خاک است.عشق کیمیاست،عشق پراکندن عطریست که گل از خاک وام گرفت.

عشق زایشی مدام است."من"کجا تاب حضور در عشق را دارد.عشق طوفان است و من پشه،وقتی طوفان بیاید پشه پیشاپیش رفته است
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 9:10  توسط خسرو  | 

چه کسی در من رنج می برد،لذت می برد،حرفهای احمقانه یا عالمانه می زند،چه کس در من هر بار طمع می کند وناکام می شود.چه کس میخندد،می گرید؟

ابرم یا آینه،مسافرم و همزات پندار.کوه شدم،صخره های سخت،دره های عمیق.آبهای جاری،جنگل سبز،شکوه دریا.من که ام؟همه یا هیچ.یا هیچ و همه.

روز و شب به فرمان ما نیستند شادی و رنج ابرهائی هستند که بر من نازل میشوند،چون خورشید و باران بر گیاه،تا برویم از خاک.

محال را چگونه می شود تصویر کرد.دریا را چگونه میشود در کوزه ریخت.کوزه را اما میشود غرق دریا کرد.

انگار همین دیروز بود که کودک بودم،همین دیروز که ناگزیر هزار خواستن و نتوانستن گریز پا.همین دیروز که در حسرت امروز.تا کی باید امروز دیروز فردا باشد.

ابر بازیگوش صخره های وحشی را همانقدر نوازش میکند که علف ها را،گلهای خود رسته زیبا را،خورشید همانقدر بر زیبائی می تابد که بر زشتی.راستی ملاک تشخیص زشتی و زیبائی چیست؟غایب بودن عشق و ادارک سایه هائی خلق میکند زشت.زشتی مخلوق ذهن های نشسته در تیرگیست.در زندان عادت و طمع است که زشتی متولد میشود.

زندگی سرشار از فراوانیست.سرشار از معجزه های بی آغاز و بی پایان.زندگی سریز دریای عشق و ادارک و توانائیست.زندگی حوضچه اکنون است که مدام پر میشود از آنچه در وهم نمیگنجد.

هر چه از "من"خالیتر شوی از زندگی پرتری.و آنگاه که منی نیست همه زندگیست.همه عشق همه خدا همه حقیقت.

 

هر کس به قدر ادارکش زنده است.گیاهان زنده اند.حیوانات هم.سنگ حتی.علم ابزار زیبائیست اگر بیدار باشیم.پرتون،نوترون،هسته چه می کنند با هم.راستی فیزیک کوانتم چه میگوید.نسبت پیاله ادارک ما با زندگی چیست؟

می شود در سیاهی ها راه رفت،میشود در حسرت سفیدی مدام سوخت،زندگی سفره خود را فراخ تر از تصور ما پهن کرده است و هر کس نیازش را از این معجزه ناتمام به خود میخواند.اگر از آنچه داری راضی نیستی،فقط رهایش کن.آنچه می خواهی را بگیر.از زندان شرطی شدنها بیرون بیا.

بهشت حضور زیر هاله ای از ابر دانسته ها از چشمان ادارک ما پنهان مانده است.ابرهای هویت را به نور خرد پراکنده کن.

زندگی بازی "من"هاست،زشت و زیباش با من و تو.بیا که زندگی را زیباتر بازی کنم.

شکوفائی فردیت تنها مهمی هست که برایش اینجائیم.هر کس باغیست بی نظیر،بی اجازه به باغ زندگی دیگران وارد نشو.اجازه نده کسی بی اجازه تو به باغ زندگیت داخل شود.به باغ هم میهمان شوید.از میوه های هم بخورید،زینهار اما شاخه ها را نشکنید.نامهربان هم نشوید.

وقتی هر کس تماما خودش باشد.رقابتی در کار نیست.اهمیت دیگری در مقابل اهمیت ما نیست.همه بی بدیلیم.همه یگانه،همه پادشاه.کاش  این ساده های زیبا را رعایت کنیم.

بیائید زندگی را،عشق را،هوشیاری را با هم مشق کنیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 10:36  توسط خسرو  | 

تو به من گفتی غذا بخور و من گفتم می دانم.تو به من گفتی غذا بخور و من گفتم می فهمم.تو به من گفتی غذا بخور و من عالمانه گفتم راستی جنس این ظرف ها از چیست و تو سکوت کردی،سکوتی زیبا و سرشار،و حالا هر روز بیش از پیش به حماقت دانش اندود خود می خندم.

زندگی همیشه کامل بوده است و ما گل های خلقتیم.گلهائی زیبا و معطر.ما در یگانگی غرقیم و یگانگی در ما.ممکن است خفته باشیم تنها،فرایند بیداری یک معجزه زیباست.هر لحظه که بیدار تر می شویم،بر توهم دیروز بیشتر می خندیم.ما گلهائی هستیم که از روزی که سر از خاک برآوردیم.روزی که هنوز بر ساقه غنچه نشده بودیم.کامل بودیم.کمال در ما همواره جاری بوده است.با چشمانی بسته در آغوش خدا بازی کرده ایم.زخم هائی که زدیم و خوردیم.تنها لگدها و نوازش هائی بود که زیبائی خفته مرتکبش می شود.دوست و دشمن بالهای پرواز ما شدند.رویاها و کابوس ها ما را تا بیداری بدرقه می کنند.

 

وقتی چشمم را می گشائی،می خندم به جستجوهای باطلم،به اضطراب و تشویشم،به بیم ها و امیدم.

رنج های فتح قله آنگاه معنا میشود که چشم اندازی زیبا نوازشمان کند.

وقتی مرا عاشقانه نگاه میکنی،با خودت بگو که عاشق چه چیز در من شده ای؟آنگاه که تنفرت از من می لرزاندت هم ببین که چه چیز در من تا این مایه رنجت می دهد.عشق جز طمع نیست.طعمی زیبا.عشق خنجریست که در تاریکی فقط زخم می زند و در بیداری این زخم تا منزل می بردمان.

برای پر شدن خالی شدن الزامیست.پر را چگونه میتوان پر کرد.خالی شو از آنچه هستی.تا معجزه پر شدن های مکرر را ببینی.

نشستن در زمستان نیمی از بهار است.وقتی جانانه در زمستان بنشینی،بی قراری بهار آرامت نمی گذارد،خودت را به بی قراری بسپار،قدم پیش بگذار بهار در راه است.عاشقانه به استقبالش برو.عطر گلها در ساقه های خفته در زمستان بی تاب شده اند.ببین چه بی قراری.از زمستان تا بهارت را عاشقانه برقص.

وای وای از آن شاهد هرجائی که هر کس را به گونه ای اغوا کرد.به هر کس چهره ای خاص نمود.و چه طمع ها که نینگیخت،چه فتنه ها که نکرد.و چه گلها،چه عطرها که نروئید از این فتنه ها.

چه کس در پی چه چیز سرگشته است؟آرامش از دل آشوب می روید.به آشوب اندر شو.غرق آشوب شو.بزدلان در کرانه می مانند و شیردلان در دل امواج به ظاهر سهمگین! مروارید جان شکار می کنند.

داشته هایت را بریز،ریختن این داشته ها ممکن نیست مگر جانانه داشته باشی اش.وقتی سراب را با تمام وجود جستی.چگونه دل به کویر میتوانی ببندی،کویر تفته در آفتاب تنها از دور آب است،شهامت نزدیک شدنت را چه شده است.ایمان دروغینت تو را تا بهشت دروغین پیشتر نمی برد.سر به جیب کفر عاشقانه ببر.زمستان وجودت را عاشقانه ببین.که بی زمستان بهار ممکن نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 8:26  توسط خسرو  | 

می خواهی بگوئی تنها رفتار زشت،اعدام است.جنایت زشت نیست.ظلم زشت نیست.بحثی نیست که اعدام توهین آشکار به زندگیست.اما بسیاری اعدام نمی شوند اما در رنج دست و پا می زنند و هر لحظه می میرند.
خانه از پای بست ویران است.
انسان تا عشق را،سکوت را و آزادی را نشناسد،جز سیاهی نمی زاید.
باید پرسید چرا و چه می کنیم که مستحق اعدام می شویم.آموزش به انحراف رفته است.زندگی تحریف شده است.فرض کن اعدام نشویم.اما برنجانیم و رنج ببریم.هر لحظه با کینه و نفرت زندگی را آلوده کنیم.این بهتر است؟
چرا به ریشه نزنیم.چرا سیاهی جهل را محکوم نکنیم.آیا خودت را به جای آنکه اعدام می کند،تصور کرده ای.چطور می شود که انسانی با افتخار زندگی را از دیگری بگیرد.
اعدام زشت است اما جنگ چه؟کشته ها و آسیب دیده های جنگ که افتخار هر کشوری محسوب می شوند،چه؟جنگ عنوان دفاع دارد تا مقبولیتش زیادتر شود.اعدام هم در دفاع از جامعه است.همیشه زشت ترین اعمال با زیباترین عنوان ها زینت می شوند تا فریب ممکن تر باشد.

قانون می تواند مهربان و دلسوز باشد.قانون می تواند ریشه های جهل و تجاوز را بخشکاند.قانون می تواند با علت ها پیکار کند نه با معلول.معلول آخرین حلقه زنجیر است.ریشه در باورهاست.ریشه در آموزش هاست.هیچ کس زشت و جنایت کار متولد نشده است.و هیچ کس در دامن دشمنش زندگی را نیاموخته است.هیچ پدر و مادری تصور آنچه امروز بر فرزندش می رود را به خاطر نمی آورد.همه فرزند را برای زیبا تر شدن زندگی می خواهند.اما اینهمه زشتی از کجا دامن زندگی را گرفته است.
هر کس نیاز دارد به خودکاوی و خودشناسی بپردازد.عمل درست در بیرون لازمه اش تفکری رها از هر جزمیت در درون است.ما نیاز داریم عشق را دوباره نگاه کنیم.خارج از اینهمه پیرایه که به آن بسته شده،زندگی می تواند بازی زیبای احساس ها باشد.بازی عشق،بازی مهربانی،بازی سخاوت.اما چه شد،بازی کینه،بازی خودخواهی های کور،بازی حسادت،بازی کشتار و جنایت.
توان ما چه بیهوده خرج می شود.زندگی می توانست جشن باشد و جنگ است.جنگی مدام در بیرون و درون.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 10:29  توسط خسرو  | 

کلمات موم هستند در ذهن ورزیده،بعید نیست سیاه را سفید و سفید را سیاه کنند.گوناگونی را ببین.اینجا جنگل متفاوتیست.

دروغ بی وامی اندک از حقیقت چه بیچاره است.اما با این وام اندک ذهن های بیچاره را چه بازیها که نمیدهد.

حقیقت کلام نیست.کلام اما شاید،تنها شاید نشانه ای باشد بر حقیقت.حقیقت سکوت است،سکوتی غرق در حیرت،و کلام بازیگوشی سبک سر.

آنجا که هیچ و همه به هم می آمیزند.آنجا که معنا از عمق سکوت سوار بر توسن کلام ذهن را جولان میدهد.زندگی آغاز شده است.زندگی رویشی مدام از دل هیچ است.

زندگی عشق است.عشقی که ریشه در هوشیاری دارد نه خودخواهی کور.عشق نگاهیست که هویتت را بسوزاند.نیستت کند.عشق بی خودی بی نظیریست.عشق قمار متفاوتیست.عشق افتادن به جاذبه ای شیرین است.عشق زیباترین فریب است.دیدار دو دروغ و زایش حقیت از دروغ!،عشق دیدار عمیق دو من است.آنجا که من می افتد عشق بر می خیزد.عشق رقص زندگیست.عشق بیرون شدن از زندان من است.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 8:28  توسط خسرو  | 

سیاهی ها را نشان می دهیم که درس سفیدی بگیریم.مضمون فیلها و سریالهای ما چیست جز جنایت،زیاده خواهی،کج روی.

وقتی رابطه ای عمیق می شود.وقتی به ورای سخن ها می رویم.وقتی در عشق به هم می نگریم.برای هم به اشاره ای جان می دهیم.لذتی بالاتر از این نیست که معشوق چیزی از ما طلب کند.چقدر به خود می بالیم که معشوق با ما سخن گفته است.خواسته اش عمیق ترین نیاز ما می شود و سر از پا نمی شناسیم در تامین نیازهایش.

تصور کن هر کس که به سراغت می آید پیکی از معشوق است.

 

گاهی دوستت دارم و گاهی نه،پس احساسات من ثباتی ندارند.تنها آنگاه می خواهمت که نیازی سرکش در من شعله می گیرد و تو آبی هستی بر آتش طلب من.بعد آن دیگری نیستی!حضورت آنقدر کم رنگ می شود که در نمی یابم،اما حیله گری من حکم می کند که حضورت را مدام ببینم و این رنجی می شود بر من.

زندگی بازی انرژیست.و هر انسان ایستگاه هائی برای این بازی ها.ثبات یعنی مرگ.یعنی نیستی.ما مدام گرسنه نیستیم.مدام تشنه نیستیم.مدام سیر هم نیستیم.ما در نوسانیم بین دو قطب بودن و نبودن،گرسنه و سیر،تشنه و سیراب و همه قطب های متضاد دیگر.

تنها درک این بازی ما را فراتر می برد.

و عشق بزرگترین متضاد زندگیست،بزرگترین شوک در عشق به ما وارد می شود.لذتی عمیق و رنجی عمیق ما را از پندارها بیدار می کند.آمدنی رفتنیست.

عشق به واسطه معشوق ما را تا مرکز خودمان پرتاب می کند.تلاطمی عظیم خواب ما را می آشوبد.

مثبت تنها بی حاصل است.منفی تنها بی حاصل است.ادغام آنها روشنائی را به ما هدیه می کند

عشق حاصل بیم و امید،رنج و شادیست،هر چه عمیق تر و ناب تر باشد.ما در منزل تریم.یگانه تریم.ناب تریم.

برای آمدن به مرکز در قطب ها هوشیار باش.متضاد ها را عمیق لمس کن.

طنز یک سوی حماقت است و دارم سوی دیگر آن.کاش از حماقت بیدار شویم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 11:56  توسط خسرو  | 

کلمات از کجا به پهنه ذهن می آیند؟سوال ها از کجا؟مفاهیم از کجا؟گوناگونی فکر در ذهن ها چگونه پدید می آید؟وقتی به فکر های احمقانه،جزمیت های دیگران می خندیم،آیا به این فکر کرده ایم که در نگاه دیگران ما نیز دیگرانیم؟چقدر به کم و کیف افکار خود هوشیاریم؟

و عشق فرا رفتن از فکر است.

در فروتر از فکر ما به زندان عادت نشسته ایم و در فراتر،به بال هوشیاری

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 8:55  توسط خسرو  | 

تنها رابطه واقعی و زیبا در عشق جلوه می کند.به غیر عشق ما کاسبکارانی رنجور و شکست خورده ایم.

زبان ما فقط به ظاهر یکیست.هر کس دیگری را طعمه ای برای نیازهایش می بیند.دو گدا در کسوت پادشاه هم را غارت می کنند.فقط ویترین های بزک کرده ای داریم.کافیست کمی دقت کنیم تا به ورای این حرفهای مصنوعی برویم.دیگری اصلا تو را نمی بیند.دیگری سراسیمه نیازی به تو آویخته است.کافیست از تو ناامید شود.کافیست عصبانیش کنی تا به ورای صمیمیت پوشالیش بروی.

ما تا بهشت راه زیادی نداریم.راه کوتاهی که سالیان سال به درازا می انجامد.

ما در روابط خود جز عشق و توجه ای بی شرط چه می خواهیم.باید شهامت پایان دادن هزار رابطه دروغ را داشته باشیم.تا یک رابطه زیبا ما را غرق شگفتی کند.باید از هزار دروغ بگذریم تا یگانگی حقیقت به ما رخ بنماید.باید از خامی خود سفر کنیم تا در پختگی بیفتیم.

رابطه ها سه گونه اند

عاشقانه که زیباترین و کاملترین نوع رابطه است

کاسبکارانه سالم که می تواند عمومی ترین نوع رابطه باشد که نیست.

رابطه های یک طرفه یا انگلی که شایع ترین نوع رابطه هست.

زندگی در رابطه ها معنا می شود.و جا دارد که به رابطه های خود هوشیار شویم.تن به رابطه های بیمارگونه کمتر دهیم!

 

زندگی خصوصی مورد تجاوز دوست و دشمن واقع است.هیچ کس خودش نیست و همه از این خود نبودن در رنج هستند.عشق و محبت پنهانیست و دروغ آشکار،دورغی که تنها نامی از حقیقت بر خود دارد.

 

جز تجاوز به هم كاري نمي كنيم.دوست و دشمن در حال تجاوز به جسم و روح هم هستيم.وقتي عشق نباشه جز تجاوز نمي شيم و نمي كنيم.

نمي دانم چي بگویم كاش سكوت رو ياد ميگرفتيم كه از حرفها جز فتنه بلند نشد.

 

لذت ها را آغشته به رنج دیدم و عشق را آخر لذت و رنج.

قطره قطره یخ وجودم آب میشوم در تو و جزم هایم فرو می ریزد در تلی از آتش،که تو افروختی.

کجاست مرزی که بود بین من و تو ؟ای که بتاخت می تازی در من.

هر لحظه از گذشته ات برخیز.دوباره از خواب عادت ها بلند شو.این فقط دیگری نیست که به عادت نشسته است.

چه چیزی مرا به اینجا کشانده است.چه چیزی مرا به هم صحبتی با تو ترغیت کرده است.نیاز یا عادت؟

عشق طلوع خورشید در شب زندگیست.

هر چه بیشتر رفتاری داشته باش که بی نیاز نتیجه باشند.رفتارهای محتاج نتیجه شکنجه اند،کمتر خودت را شکنجه کن.

زندگی بازیست.

بازی آنگاه بازیست که نتیجه را هم به بازی گیرد.

آن کار است که نیازمند نتیجه است.کارت را بازی کن.

کودک همه زندگیش بازیست.بازیگوشیست.کودک نقش بازی کردنهایش هم بسیار آغشته به بازیگوشیست.کودک از خراب کردن ابائی ندارد.بی مهابا آنچه ساخته است را خراب می کند.از خراب کردن همانقدر لذت می برد که از ساختن.ساختنی که خرابی در پی نداشته باشد.یک مجسمه است.یک مرده،رفتار تکراری خاص ماشین هاست.زندگی چه لطفی دارد اگر ضبط صوت باشیم،اگر بیل میکانیکی باشیم،اگر ماشین ظرفشوئی و لباسشوئی باشیم.اگر در داشته ها و دانسته ها زندانی باشیم.

برای سیر شدن نیاز داریم گرسنه باشیم.برای پر شدن نیاز داریم خالی شویم از پر دیروزی.داشته ها و دانسته های دیروز را باید رها کنیم تا امروز در ما جاری شود.گلها زیبا هستند،چون دیروز نبودند.چون فردا نیستند.اما امروزشان سرشار بازیگوشی در باد است.عطرشان را رایگان می پراکنند.چرا که می دانند،زندگی بخیل نیست.مرگ پنجره ای به آنسوی زندگیست.مرگ مسئول زیبائی زندگیست.بدون مرگ زندگی بوی تعفن و کهنگی می گیرد.تصور کن این گلها هزاران ساله باشند.تصور کن هیچ کس نمی مرد.همه فقط متولد می شدند.آدم ها صدهزار ساله بودند.

اگر کودکی کامل باشیم.نوجوانی خود را تمام زندگی کنیم.اگر جوانی ما در حسرت نمیرد.میان سالی زیبائی داریم.پیری ما سرشار عطری مثال زندنیست.مرگ بستریست زیبا که پاداش زندگی زیبای ماست.مرگ ما را به پشت صحنه زندگی می برد.به دریائی از زیبائی و شکوه،دنیائی از توانائی و آگاهی،به ساحتی بی نام که زندگی از آن جاریست.

زندگی را نشتسته ایم در حسرت،که چه؟زندگی را کرده ایم زندان،که چه؟پرسه می زنیم روز و شب را در خواب و بیدار،که چه؟

زخم هائی که زده ایم و خورده ایم را گواه می گیرم که دیگری فقط سرابیست که از دور آب است.بیائید عاشقانه هم را فتح کنیم،نه با حیله.بیائید درک کنیم که هیچ چیز برای باختن نداریم،هیچ به زندگی آمدیم و هیچ از زندگی می رویم.چشمان زلال کودکی نورسیده را گواه می گیرم که راست می گویم.

ما جویبارهائی کوچکیم که تنها بازیگوشی و هوشیاری می تواند ما را تا دریا ببر د.تنها تسلیم و توکلی عظیم،همان که در کودکی داشتیم،می تواند حامی ما در این  طوفان بلا باشد.چگونه یادمان رفته است که قبل از به دنیا آمدن غذای ما مهیا بود.چگونه یادمان رفت که آیت خدا بودیم و چشمها مشتاق نگاهمان بود.چه شد آن تسلیم و شکوه؟هر روز که خالی تر شدیم از توکل و تسلیم،و سهم ما کمتر شد از زندگی.هر روز که خود را با دانسته ها و داشته ها بیشتر هویت دادیم.گم تر شدیم،سراسیمه تر،زندانی تر در خود،دیگر آیتی نیستیم آشکار،چرا؟

زندگی دروغی شد با نام مستعار حقیقت،می گوئیم و می شنویم،قلب ها مکدر شده است.

 

زندگی که زندان نیست،زندانی و زندانبان هم چگونه ایم؟دوست دیده و نادیده ام،هم بندم،بیا که برخیزیم،از این وهم تلخ ِشیرین،از این رنج نارس ناگزیر،من اگر برخیزم،تو اگر برخیزی،زندگی آباد است،دیگری دشمن نیست اگر سیاهی جهل روشن کنیم به نور عشق ،به هوشیاری.

بیا که فراتر رویم و فروتر،تا  "خود"،بیا که عاشقانه برقصیم،بیا که یار هم باشیم،ظلم حق ما نیست،نکنیم،نپذیریم،بیا به یاری عشق زندگی را پر کنیم از شور،از شعر.

ای عشق،ای پنهانترین  آشکار،دورترین نزدیک،آشنای غریب،سرگشتگیم را دریاب.

آهای تو که خورشید را به چشمم وام دادی،سیاهی شبهایم را خورشیدی دوباره شو

زندگی بی حضور تو زهریست ناگزیر،شهد حضورت را مدام کن.

بازیگوشی صدا در بستر سکوت،بازی معنا در ذهن،بازی جان در دامن امن خدا،بازی من با تو،

باید تشنه باشی و آب،و ملاقت کنی آبی را تشنه،تا بدانی زندگی یعنی چه؟زندگی پر و خالی شدنیست مدام،در عشق.

عشق دیدار با کسی هست که سرگشتگی و آشوبت را به نگاهی ساکن می کند.

عشق دیدار درخت است با باد،رقصی بیخود.

عشق معجزه ایست محال،می افتد تا برخیزی از خاک.

عشق سکوتیست به غایت شیرین.

عشق "چیز"ی نیست که داشته یا دانسته باشی،عشق آنگاه هست که تو نیستی،عشق خورشید است و تو تکه ای یخ،ناگهان آب هم نیستی!،و عشق هست.

عشق شعمیست که از خورشید باخبرت می کند.مراتب عشق بسیار است.از شعله شمع تا خورشید رقص کنان باید رفت.

چگونه نگریم بر زندگی که زیر یوغ عادت و آموزه هائی دروغ،رنج شد.خاک بر سر دانسته های عقیم ما کنند.خاک بر سر چشمی که مسخ شده است،خاک بر سر گوشی که در آن جز وزوز نیست.

زشتی ها را به تصویر می کشیم و بیان می کنیم که عبرت نیکو بگیریم.عبرتمان کو؟چرا همچنان رنجوریم،کم خواندیم؟کم شنیدیم؟کم دیدیم؟

 

نقبی بزن به چاه ناپیدای خود،که هر چه از خود خالی تر شوی،از دوست پر تر می شوی.

بازی خشم در جهل کجا و بازی عشق در نور،نقد خود را چه کرده ایم؟

مسخره ترین کار ادم جنگیست که برای صلح می کند.

در اوج بودن به نبودن می افتی،نبودنی سبز،سبزی که سبزی زندگی وامدار اوست.

 

قدیمی ها فریب خوردند،حالا نوبت تازه هاست.همه فریب می هند و می خورند.وقتی گرم فریب دادنیم،آنقدر گرمیم که نمی بینیم،اما فریب خوردن گاهی آنقدر آشکار است که همه می بینند.صدایش کمتر از بمب نیست.

روباه جز فریب چه می تواند کند.

همه ناله می کنند،یعنی فریب خورده اند و این همه را جز همه چه کسی فریب داد.

مهم "من"م.تو وسیله حقیری هستی که کم نافرمانی نمی کنی.

بدون فیلم ها و خواننده ها کارمان زار بود،مجانی آنها می شویم و حالش را می بریم،البته با چاشنی حسرت

به معبد خودت وارد شو

دوست و دشمن به نیاز بسته اند.یکی این سر نیاز یکی هم اون سر نیاز.یکی نیازت رو تامین می کنه یکی هم تهدید.

رنج لذت مرده است.لذتی که روزی زنده بود.

 

آنچه دارم را تنها روزی در گذشته،می خواستم.و حالا زیر بار اینهمه داشته،خسته ام.داشته های من برگ های سبز اغواگر دیروزند که چیدم از درخت زندگی، و چه پژمرده اند امروز.

برگ های سبزه تازه،دوباره به چیدنم اغوا می کنند،سخاوت سبز درخت که بیکار نیست،چه کسی اما خواهد آموخت به من،برگها به درختند اغواگر و سبز.

 

ميدونستي من خيلي زياده خواهم

خيلي خيلي زياده خواه

به کمتر از عشق

کمتر از تازگي و تراوت

به کمتر از حقيقت

به کمتر از رقصي مست

به کمتر از ديوانگي و جنون

به کمتر از خالي شدني تمام از خود

قانع نيستم

 

چگونه می شود رنج را دید و خندید.

عشق بالاترین لذت است،و بالاترین لذت ناگزیر بالاترین رنج است.

عشق رفیع ترین قله است.و رنجش سایه ای بلند.

وقتی عشق را تجربه کنی تجربه های دیگر از چشمت می افتند.اورست را فتح کرده ای و تپه های کوچک میلی در تو ایجاد نمیکنند.

موفقیت خواب خوشیست که باید دید!تا دلواپسش نماند.

"خود"دروغ است و موفقیت شاخ دروغ.تنها مفلسان در حسرت موفقیت می مانند.

دانستن و فهمیدن چیزیست و تجربه کردن چیزی دیگر.یکی ترکیبات غذا را می فهمد،به غذا علم دارد و یکی غذا را می خورد بی علم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 16:42  توسط خسرو  | 

حرفها زیبا هستند.تا عمل زیبا چقدر راه داریم.هر روز زشتی های حاکم بر زندگی را می بینیم و چشم می بندیم.بهشت زندگی را زره زره با خودخواهی و جهل جهنم می کنیم و به حساب تقدیر می زاریم.

مشکل من این است که بسیار پرتوقع هستم.به کمتر از زیبائی و عشق راضی نمیشم.اصلا چرا باید به کمترش راضی باشیم.چرا نباید زندگی را وقعا و نه فقط به حرف و سکوتی زخمی،جشن بگیریم.چرا نباید دیگران را به این جشن زیبا دعوت کنیم.

تقاضای من این است که واقعی کنیم.عشق و ارادت و دوستی ما حرف خالی نباشه،به هم انرژی بیشتری بدهیم و بگیریم.

خوشحال میشم که تقاضای من مورد توجه قرار بگیره و راه های واقعی شدن رو برسی کنیم.

کدوم یک از ما از دیدن و شنیدن رنج دیگران و جنگی که پیدا و پنهان بر زندگی حاکم هست،نمی رنجه؟لازمه  تنهائی و سکوت زیبا و عاشقانه جست و خیزی زیبا و عاشقانه هست.چرا از خود و زندگی دریغ کنیم.چرا شادی خودمون رو به دیگری ،دیگری که در حسرت این تجربه هست دریغ کنیم.

رنجها و بیمارها گواه این هست که انسان از خود و زندگی غریبه شد.چرا واقعی تر دوست و همراه هم نباشیم.

چرا قطره قطره هوشیاری ما جویبار نشه،چرا تا اقیانوس عاشقانه نریم

دیدن یه دوست بی نقاب تا حد ایده دور رفت.

بیائید دست در دست هم واقعی تر بشیم.نه از واقعی حرف بزنیم.:x:)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 10:13  توسط خسرو  | 

پادشاه بیدار وجود خود باش.

هر که به،هر چه که،دارد،می نازد،بیدار بناز

اوه اوه اوه دیروز انگار عفونتم دوباره بالا رفته بود،چقدر حالم بد بود.انگار یادم رفته بود که زندگی نه اونیه که هست،بلکه اونی که هر کس در ذهنش می سازه،انگار یادم رفته بود هر کس از جمله من جز نیازهاش نیست.فرای این نیازها که هویت دادن زندگی بکر و بی معنی! هست(بازم روضه من گل کرد).خو پیش میاد دیگه.امروز اما حالم خوبه،بعد طوفان آرامش خوبی رو حس می کنم.تکه چوبی شناور،بی قضاوت تر از قبل،دوباره یادم اومد که قرار نیست کسی رو از خواب بیدار کنم.دیگران در خواب "من"هستن.خودمم که باید بیدار بشم.هی خسرو پاشو

حرف زدن برام چه سخته،حتی ساده ترین حرفها

حرف زدن فقط برای فاصله هائی معین کاربردی مقطعی داره،اما سکوت برای دورترین و نزدیک ترین فاصله ها یکسان هست.کسی از سکوت دچار سوءتفاهم نمیشه،اما کدوم حرف که سوءتفاهم نشد.

عشق و ارادتم رو در سکوت بپذیر.در سکوت همه دوست هستیم.صدا حتی به قصد دوستی چه دشمن ها که نساخت.بیا سکوت رو بیشتر مشق کنیم.سکوت دریاست و صدا از زشت و زیبا کف و موج دریا.دریا با همه عظمتش هی حرفی نداره،موج های بازیگوش اما چه پر هیاهو.کف ها اما عمر کوتاهشون رو چه با غرور سوار موج میشن.دریا اما مهربان چون همیشه،دوباره کف و موج رو بی صدا در آغوش می گیره.

 

حرفی که پشتوانه اش عمل نباشد،آلودگی صوتیست.طوطی ها هم خوب حرف می زنند،بر دیوارهای دستشوئی های عمومی هم  حرفهای قابل فکری نوشته شده!چقدر به حرفهای خوب خود عمل می کنیم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 8:8  توسط خسرو  |