زیبائی گل است و زشتی خار.برای رسیدن به آن ناگزیر این خواهیم بود.
فرار از رنج مثل این است که آتش گرفته باشی و بدوی چون باد.و آتش زبانه اش بیشتر میشود.رنجت بیشتر میشود.بایست.به رنجت خیره شو.
میخواهم از دنیای ابزارها فاصله بگیرم.میخواهم تو را در دنیائی ورای این دنیای تعلق و داشتن ملاقات کنم.میخواهم حضوری ناب اینجا بازی کند.میخواهم تو را بی حضور ذهنی مغلطه گر ببینم.
حضورت را بر من ببار.تشویش هایم را ببر.
رابطه های عمیق درهائی جادوئی به آنسوی زندگیست.و عشق عمیقترین رابطه هاست.
من برگزیده ام.تو برگزیده ای.همه زندگی برگزیده و متبرک است.
عشق دریاست خودت را تسلیم دریا کن.مگذار تجربه دیروز تو از عشق تکرار مدامش را مانع شود.برای تجربه هر بار عشق ،در تجربه های گذشته بمیر.تا هر بار پاک و زلال به عشق بیفتی.
چطور کفرم رو،دیوانگی و بهتم رو،سکوتم رو با تو درمیون بزارم.
چرا وقتی ظلم و ستم آدم ها رو در قبال هم می بینم دادم هوا میره،اشکم در میاد.عصبی میشم.فراموش میکنم که دیگران زائده توهم من هستن.دیگران رو اونجوری که می خوام می بینم.چرا از حماقت آدم ها آزرده ام.آیا فقط به این خاطر هست که از حماقت خودم فرار میکنم.آیا فقط برای این هست که در گذشته ام مشکل دار بودم.آیا باید سنگ بشم از دیدن رنج ها و دم نزنم.چرا برای بهتر کردن زندگی کاری از دستم بر نمیاد؟حس میکنم خودشناسی یه فرار از واقعیت های تلخ جاری در زندگی شده.خوندن یه مقاله یا دیدن یه تصویر میتونه حسابی خرابم کنه.چی کار باید کنم.باید خودم رو زندونی کنم؟باید پیله تنهائی خودم رو بیشتر گسترش بدم.اصن باید خودم رو بکشم.اره فهمیدم.باید خودم رو بکشم.تنها راه همینه.اما کشتنی متفاوت.باید سنگ بشم.سنگ ظلم نمیکنه و از ظلم نمی رنجه.آروم افتاده یه گوشه.نمیخوام منجی نجات کسی باشم.بوداهای زیادی اومدن.اشو با افسونش نتونست در دل این سنگ های متحرک اثر کنه.این یه حقیقت تلخه که نمیشه کسی رو هدایت کرد.هدایت زمانی ممکنه که طرف از درون پخته باشه.خدا منو وکیل کسی قرار نداده.
اما نیازهای من منو به طرف رنج ها می برن.برای تامین نیازهام ناگزیر رنج میشم.شادی وقتی هر لحظه غمی در کمینش هست.دیگه برام لطفی نداره.
خدای من چقدر در مقابل زیبائی و عشق ضعیف هستم.انگار اصلا نیستم.پیشاپیش تسلیم میشوم.کاش همه عاشق شوند تا بدانند چه معجونی از درد و لذت را تجربه میکنم.کاش زخم هایشان را به عشق بسپارند.تا عشق معجزه اش را در سکوت فریاد کنند.کاش به چشم حیرت ببینند که کویر گلستان میشود.و چه کس بی نیاز عشق است.و چه کس سرگشته دیداری در عشق نیست.
چرا نمیتونم با همه بجوشم.چرا حرفهاشون برام کسل کننده و آزاردهنده شده.چرا اینقدر تنها شدم.کاش از حرفهاشون دست بردارن تا در سکوت عشقم رو نثارشون کنم.اما حرفهای اونها سکوت نوپای منو متلاطم میکنه.منو می رنجونه.
تنهائی بزرگترین رنج منه.دلم برای کسی که قلبم رو لمس کنه،قلبش رو لمس کنم بشدت تنگه.تجربه های کوتاه من در عشق لذتی رو به جانم ریخت که هر دم بی قرارش هستم.چطور میتونم سر به عادت و روزمرگی خم کنم.چطور میتونم به کمتر از عشق قانع بشم.چطور؟
عشق دریائیست لبریز از معجزه های دمادم.خودت را به عشق بیفکن.و چه کسی نمیخواهد که به عشق بیفتد.پس اشعار عاشقانه را در دل چرا نجوا میکنیم.عشق آنجاست که سیاه معشوق سفید تو را سر ببرد.آنجاست که داشته ها و دانسته هایت کمترین هدیه به پایش باشد.
و ممکن نیست به عشق بیفتی تا به زندان "من"قانعی.
انسان در زندان ذهن گیر کرده است.انسان در چنبره دانسته ها و محفوظات خود اسیر مانده است.حقیقت،خدا،کائنات،زندگی و یا هر نام دیگری که بر آن بگذاریم هر بار انسان را به معجزه هائی که در گوشه و کنار زندگی در جریان است،به بیرون از این زندان می خواند.اما خواب انسان ،خیال انسان،مانع بیداریست.رنج این بزرگترین و صبورترین معلم زندگی همه همت خود را به کار گرفته است تا انسان را از تاریکی وهم برهاند.و براستی نمیدانم راز این اصرار،به ماندن در حماقت را،اگر چه میپذیرم که برای ادامه زندگی به قدری حماقت نیاز داریم.اما ما بسیار احمق مانده ایم.
هر بار عشق معجزه ای تازه می کند و چشم ما در عادت توجیح و تفسیر مانده است.چرا عشق را،محبت را،دوست داشتن را زنجیر کرده ایم به دست و پای هم،هم را آزار میدهیم،شکنجه میکنیم،می کشیم به نام دین،به نام قانون،به نام عرف،حتی به نام عشق و محبت و دوستی.ما را چه شده است.گله انسانی به کجا میرود.جنگها به ما چه می گویند.جنایت ها،افسردگی ها،عصبیت ها به ما چه می گویند.
چرا نباید،نمیتوانیم،اجازه نداریم رها از هر قید و عادتی دوست بداریم و دوست داشته شویم.چرا نمیتوانیم نیازهایمان را عاشقانه زندگی کنیم.عشق که بخیل نیست.زندگی که بخیل نیست.ما چگونه،چرا چنین شدیم.تا کی باید از حماقت زخم بخوریم.زخم بزنیم.تا کی به عصای قانون و اخلاق و عرف قدم بگیریم.ما که کور نیستم.مگر به واسطه چشمان هوشمان نیست که خود را اشرف مخلوقات میخوانیم.پس چرا در عادت نشسته ایم.چرا در باید و نباید مانده ایم.چرا زندگی چنین سیاه شده است.چرا جسم و روح ما چنین گرسنه ماند ه است.ولع داشتن ما را ببین که چه به روز ما و زندگی آورده است.
بیائیم پای به وادی هوشیاری بگذاریم.بیائیم عشق را رها از هر زنجیر تجربه کنیم.بیائیم نیازها را عاشقانه زندگی کنیم.بیائیم بیدار شویم و با نشستن در جهل قدرت خود را به ظالم ندهیم که ظالم و مظلوم در یک جهنم هستند.ظالم مظلومی دیگرگونه است.بیائید به شکوه و الوهیت درون هم تعظیم کنیم.بیائید خود را،هم را آیت بزرگ خدا ببینیم.بیائید دست در دست هم از زندان ذهن بدر آئیم.خورشید را،ماه را،آب را،خاک را،زندگی را بی غبار دانسته ها ببینیم.بیائید کودکی دوباره شویم.
چرا نمیتوانیم ببینیم که دو نفر خارج از چنبره عادت و عرف ما عاشقانه در کنار هم هستند.چرا قیمت عشق رها از هر قیدی اینهمه سنگین شده است،اگر ما واقعا گرسنه عشق نیستیم.اگر ما در دل خود عشق داریم.چطور میتوانیم دیگران را از عشق محروم کنیم.نکند چشم دیدن عیش دیگران را در عشق نداریم.چون گرسنه ای که تاب دیدن سفره های رنگین را ندارد.چرا سفره های رنگین هم در عشق نباشیم.چرا جام وجود هم را از عشق پر نکنیم.چرا زخم های کهنه خود را به مرهم عشق نسپاریم.
اگر دیگری را دوست دارم.اگر عاشق دیگری هستیم چرا باید خود را تحمیلش کنیم چرا نباید اجازه دهیم آنکه عاشقش هستیم.آنکه ادعای دوست داشتن را داریم فارغ از تحمیل ما آن کس را که دلش می خواهد دوست بدارد.عشق بورزد.این یگانه حقیقیست که می توانیم برای محبوب و معشوق خود قائل باشیم.ما کودکان خود را دوست داریم.عاشقشان هستیم.آیا برای این رفتارشان را دوست نداریم که آزاد از اندیشه های بیمارگونه ما عمل میکند؟.چرا اجازه نمیدهیم دیگری فارغ از دگم اندیشی های ما باشد.کاش این اجازه را بدهیم و معجزه اش را ببینیم.کاش بدانیم که هر چه دیگری را رهاتر کنیم.و عشقمان را بی قید تر نثارش کنیم.توجه اش به ما نابتر میشود.و این نابی از ذهنی حیله گر ناشی نمیشود که از جان و دلش به سوی ما میآید.اگر کودکمان را مقید کنیم به رفتارهائی مصنوعی،اگر رباتش بخواهیم .دیر یا زود مهرمان از قلبش بیرون خواهد رفت.دیر یا زود میشود چون ما حیله گر و بیمار.بیائید هر چه بیشتر عشقمان را از قید دانسته های پوشالی رها کنیم.بیائید دیگران را بی هیچ توقعی عاشقانه نگاه کنیم.جسمش را،روحش را جولانگاه تنگ نظری و زیاده خواهی خود نکنیم.بیائید قانونی و غیر قانونی به روح و جسم هم تجاوز نکنیم.بگذاریم دیگری حق انتخاب داشته باشد.آزاد باشد.رها از قیدهای ما.بیائید از قید دیگران رها شویم.بیائید زندگی را در آزادی و عشق جشن بگیریم.
دوست داشتن دیگری ممکن نیست.هر کس فقط میتواند خودش را دوست داشته باشد.فرزندم را دوست دارم چرا که فرزند من است.همسرم را دوست دارم چون همسر من است.من کسی را دوست دارم که نیازی را در من تامین میکند.من دینم را،کشورم را،خدایم را دوست دارم چرا که به من آرامش و امنیت میدهند.آنها را دوست دارم چرا که وجودم بی وجود آنها در رنج است.به زوال میرود.می میرم.پس فقط خودم را دوست دارم.اگر بتوانیم این د
حقیقت چه نیازی به واسطه دارد.چگونه میتوان به آن رسید.حقیقت شی نیست که در جائی باشد و راهی برای رسیدن به آن،تا هر کس خود را بواسطه های ادارک هائی که آن شاهد هرجائی می نماید،نماینده تام الاختیار حقیقت بداند.
حقیقت با پشه ها بی واسطه ارتباط برقرار میکند.حقیقت کودک را از اتحاد دو ضد(زن و مرد) زندگی میدهد.حقیقت در سکوت جاریست و سکوت را کلمات فقط سوءتفاهم می کنند.حقیقت دریاست و هیچ حبابی نماینده دریا نیست.هر حبابی دریائیست تمام.فاصله هر حباب تا دریا چقدر است.کاش چشم بگشائیم.کاش فریب دانستن های خود را نخوریم.کاش حقیقت را در انحصار ادارک خود ندانیم.کاش خود را به عشق بسپاریم.کاش از عادت ها به هوشیاری سفر کنیم.کاش بدانیم گوهری یگانه ایم،زندگی واحد است ما نیز واحد شویم.خدا یکیست.ما نیز یک شویم.کاش هر کس فقط خودش باشد.کاش نیازهایمان را در هوشیاری بازی کنیم.
دیوارهای زندان "من"
جنس دیوارهای زندان من از سایه است.سایه هائی از وهم.جنس دیوارهای زندان من از جنس آرزوست.از جنس حسرت.دیوار زندان من از جنس باور است،عادت است.از این دیوارها می گریزم و به دیوار میخورم.رنج من از برخوردهای مکررم با این دیوار دروغ است.گاه چنان دیوارها سخت در آغوشم میگیرند که همه فریاد میشوم و گاه تا آن دورهای ناپیدا،تا هیچ سقوط میکنند و میخندم به کابوس دیوارم.
احمق نمی مانم پشت دیوار دروغ سایه ها.ننشین بیا.چه زیباست به مصاف دروغی چنین رفتن.رنج زیباست وقتی مسافر فتح این دروغ بزرگ باشی.
انسان بیمار است.و بیمار به معالجه نیاز دارد نه تنبیه.قانون می تواند قاطع و مهربان باشد.قانون گذار و مجری باید به مرز سلامت جسم و جان رسیده باشند.تا جامعه انسانی را به سوی سلامت سوق دهند.
مرزها دروغ هستند.زندگی یکپارچه است.چگونه میشود هوا را پرواز را مقید به مرزهائی که در ذهن شکل میگیرند کرد.
سفر فرا رفتن از مرزهاست.سفر فرا رفتن از زندان "من" است.این سفر به شوق و شهامتی کودکانه نیاز دارد و دیگر هیچ.
ذهن در سپاسگذاری از هستی ناتوان است.کلمات و معانی به کج فهمی سقوط کرده اند.تنها سپاسگذاری واقعی سکوت است.سکوت ذهن. و وجدی که در رقصی جادوئی و بیخود تجلی می کند.
ستایش زیبائی ستایش خداست.زیبائیت را آشکار کن.دلم را به کرنش بخوان.
هنر معجزه است.و زیبائی غایت هنر.زیبائی ذهن چموش را به کرنش وا میدارد.هنرت را به میدان زندگی عرضه کن.زندگی را مست دیدارت کن.گوهرت را بنما.ذهن را بیچاره کن.
ما چرا جذب زیبائی میشویم.زیبائی آئینه ایست که ما را در خود می نماید.آئینه زیبا بگذار در چشمت خودم را ببینم.دیریست دلم برای خودم تنگ شده است.
زیبائیت را به زندگی بنما.بگذار زندگی در فراوانی زیبائی زیباتر شود.بگذار در حسرت زیبائی بخیل نمانیم.
جذمیت جهل است،رنج است.هر چه کمتر به ادارک خود جزم داشته باشی به زندگی،به خدا نزدیکتری.
هنر و موسیقی مرهم زخم روح چه کسی نیست؟کلمات را زیر پای هنر قربانی کن.هنر شو.بگذار زندگی از دیدن آیتی دوباره به وجد آید.
هنر یگانگیست.تکرار هنر دیگران یعنی اعتماد نداشتن به خود،خدا،زندگی.سبک خودت را در هنر به زندگی عرضه کن.بگذار زندگی از اینهمه گل،اینهمه عطر،اینهمه یگانگی های شکفته به وجد آید.آنان که محو هنرشان شده ای،شبیه که هستند؟جز هیچ کس،جز خود خودشان،خودت باش.خود خودت.اعتماد خفته ات را هویدا کن.زندگی را با حضور خودت پیدا کن.
بزرگترین لذت خود بودن است و بزرگترین رنج غیر خود بودن،نقابی دروغین بودن.فاصله خود تا خدا آنقدر کم است،آنقدر کم که هر خودی خداست.
چرا به هوشم اعتماد نکنم.چرا نکنی.چه کسی عادت ها را زیباتر از هوش میداند.چه کسی در باتلاق عادت ها نمانده است.برخیز و از معجزه هوشت زندگی را متحیر کن.
"ادب از که آموختی از بی ادبان"چرا دائما از ابلهان درس زندگی بیاموزیم.چرا ابله بمانیم تا معلم دیگران باشیم؟!
چرا از خود می گریزیم؟چرا از ترس مواجه شدن با خود به هر چه می آویزیم.گریختن چاره رنج نیست که اگر بود حالا رنجی نمانده بود.کم نگریختیم.کم نیاویختیم.سرت را به دیوار های دروغ زندانت بزن.به دیوارهای دروغت بخند.بگذار این بازی دائم تو باشد.تا ببینی که زندگی زندان "من"با دیوارهای دروغش نیست.
هر روز که از دیوارهای من بیشتر میگذری،بیشتر در معرض ابتلا به عشق هستی.دیر یا زود جادوی عشق دلت را بهار خواهد کرد.زندگی را به بهارت دعوت کن.
هر روز بیشتر "من"م فرو می ریزد و هیچ تر میشوم.تو از احوال منم می پرسی و نمیدانی چه بگویم تا دینم را به پرسشت ادا کرده باشم.کاش سکوتم را به چالش نکشی.کاش به نگاهم،به سکوتم،به عشقم قناعت کنی.
تا کی در حسرت عشق بسوزیم تا کی؟عشقت را هدیه ام کن،عشقم را بپذیر.آب زلال همیم از چه تشنه باشیم در کنار هم.به کدام حکم دروغ،آخر چرا؟
تعهد به دیگری بی حضور عشق رنجیست که میدهیم و می بریم.بیا رهاتر شویم از رنج.بیا خودمان باشیم.بیا زنجیر تعهد را از پای هم بازتر کنیم.
به انحراف بردن زیبائی و هنر بی دخالت حرفها ممکن نیست.از زندان جادوئی حرفها،بیا که در آئیم.یادمان باشد که ذهن ابزار ماست.در ابزار نمانیم.معده ما بی نیاز این ابزار غذا را به جان تبدیل می کند.
بپذیر که ترس ما از حماقت دیگران احمق مان کرده است.دیگری نیز از حماقت ما می ترسد.بیا کمتر احمق باشیم!
زشتی که هیچ،زیبائی های دیروز را هم رها کن.به سخاوت زندگی اعتماد کن.ببین که هر چه ما زندگی را تخریب میکنیم،اعتماد و سخاوت زندگی به جهل و حماقت ما حتی کم نمی شود.
بی عشق کلمات جادوئی ندارند.
مشکلات دیگران را رها کن.فقط مشکلات خودت را بیان کن.ببین چرا رفتار دیگران تو را رنج میدهد.فقط کافیست تصور کنی در هر لحظه در همین زمین کوچک از کل هستی که زندگی جریان دارد.هزاران کودک در حال شکنجه شدن هستند.هزاران کودک شادمانه می خندند.هزاران کودک متولد شده اند تا رسول زندگی باشند.تا دیگرانی که در نزدیکشان هستند شکوه زندگی را جشن بگیرند.هزاران کودک ناقص الخلقه به دنیا آمده اند تا گواه جهل ما باشند.سهم تو از زندگی بسته به هوشیاری توست.
رنج لازمه رشد است.برای فتح قله های خود ناگزیر رنجیم.برای فرا رفتن از ایده ها،برای افتادن در عمل،به شهامت و اعتمادی کودکانه نیاز داریم.
تا کی باید نگران قضاوت های ناروای دیگران باشیم.دیگران نیز نگران قضاوت ما هستند.ترسی موهوم رابطه ها را تار کرده است.
امروز ما محصول کشته های دیروز ماست.فردا چه را قصد درو داریم؟تکرار دیروز تکرار فرداست.
بی زمستان بهار ممکن نیست.زمستانت را بپذیر.
چشم بسته ای بر خورشید که چه؟انکار خورشید با بستن چشم میسر نمیشود.خورشید مهرش را از چشمان بسته تو دریغ نمی کند.زره زره وجودت حضور خورشید را فریاد میزند.
میگویند چند میلیون رنگ را شناسائی کرده اند.و هر کس عینکی به چشم دارد از این میلیون ها رنگ،تفاوت در دیدن و ادراک طبیعی ترین حالت ممکن است.ممکن است دو نفر رنگ عینک هایشان نزدیک به هم باشد.و این یعنی درک بیشتر هم.و ممکن است بسیار از دور باشد و این یعنی عدم درک هم.سیاه من همان سفید توست.اجازه دهیم هر کس از نگاه خود زندگی را تجربه کند.تا ناگزیر دروغ به خود و ما نباشد.
آسمان ابر نیست.ابر میهمان آسمان است.ابری سیاه می آید و تو تصور میکنی آسمان می گرید.ابری سفید می آید و اینبار تصور میکنی که آسمان می خندد.ابرها در آسمان می دوند،چه خیال میکنی؟فکرها،حرفها و معانی ابرها هستند.ذهن بی اینها آئینه ایست که خدا را فریاد میزند.
زندگی در بی ثباتیست.زندگی در تغییر است.سنگ ثابت است.گل اما میرقصد.علف بازیگوشانه در باد می رقصد.باد پیام گل را تا آنسوی پرچین می برد.
لذت بخشیدن کمتر از ستاندن نیست.سپاست را از انان که فرصت بخشیدن به تو عطا کرده اند،فراموش مکن.خاطرت باشد که بدون حضور آنها داشته های تو فقط زحمتت بودند.چون مادری بی فرزند.شیره جانش را،مهرش را چه کند بی فرزند.
جسم وسیله ایست در خدمت روح،تا لذت و رنج را تجربه کند.جسم پایگاه روح است.خانه روح.
هر انسان معدنیست بکر از نابترین جواهرات،یگانه هنر کندوکاویست در این معدن.
در عجبم که چگونه صفت های مزموم را در خود ماهرانه پنهان میکردم.به طوری که از نگاه خودم نیز در امان بود.وقتی رنج ها و رفتار های خود را عمیقتر نگاه میکنم.وقتی پذیرشم را از خودم بی قید تر میکنم.وقتی فرصت میدهم که صفت های مدفون شده در من که همان نیمه تاریک من است به سطح آگاهی من بیاید.شادی بی توصیفی مرا در خود غرق میکند.خود را در دریائی از نور غرق می بینم.از جزم ها و رنج های دیروزم متعجب می شوم.و حالا شک ندارم که همه رنج من نشانه تجربیاتی تلخ در گذشته است که در خود مدفون کرده ام.
من یک جستجوگرم.ثبات من در تغییر است.جستجوگر چگونه میتواند ثبات داشته باشد.اعتبار جزم هایم فقط محدود به لحظه هائیست که در آنم،همینجا،همین حالا.
اگر کسی بخواهد به خودش ظلم کند مشکل میتوان مانعش شد.اگر کسی بخواهد خودش را به خواب بزند بیدار کردنش آسان نیست.نمونه اش اینهمه آدم که خود را بیدار می بینند.اینهمه آدم که دل به عصا باخته اند.اینهمه آدم که رنج می برند.رنج می دهند.
نیلوفر گل مرداب است.از مرداب جان میگیرد.نیلوفر گل عجیبیست.زندگی مرداب است.و تو گل نیلوفر.برای شکوفائی تو مرداب بسیج شده است.چه نشسته ای؟!
عینک آبی به چشم زده ای و زندگی را آبی می بینی،من نیز عینک قرمزی به چشم دارم و زندگی را قرمز می بینم.زندگی واقعا از نگاه تو آبیست همانقدر که از نگاه من قرمز.اجازه دهیم که هر کس از چشم خود به زندگی نگاه کند.هر کس را همانگونه که هست ببینیم و بپذیریم.همه زشتی های زندگی برای این است که به واسطه فرصت و قدرتی که داریم نگاه خود را به دیگری تحمیل می کنیم.وقتی هر کس آنگونه که هست،باشد،کم کم رنگ ها بی رنگ میشوند.زندگی بی رنگ عینکی که به چشم دارد در چشمانش هویدا میشود.عینک خودبینی ناگهان می افتد.و این عظیم ترین حادثه هر فردیست.این لحظه ورود قطره در دریاست.
"خود" اشتیاق زندگی نشده است.اگر در کودکی فرصت بازی نداشته ای همواره در حسرت بازی کودکانه خواهی ماند.بازی کودکان در نگاه تو زیبائی واقعی را ندارد.یا مانع بازیشان میشوی و یا دوست داری همبازیشان باشی.افراط و تفریط نشانه عدم تعادل هستند.و هیچ کس بهتر از خودت به این افراط و تفریط آشنا نیست.وقتی نگاهت از چیزی میگریزد یا به چیزی میچسبد.این نشانه مشکلیست که از خود پنهان میکنی.اشتیاق و تنفر دو سوی یک نیاز هستند.به تنفر و اشتیاق خود آگاه شو.آگاه تجربه اش کن.
کار آدمی که به عصا متکی است،افتادن مدام از دو سوی بام است.کاش عصایت را بیندازی.تا جانانه تر بیفتی.تا مجبور شوی که چشم بگشائی.عصا چشمانت را تنبل کرده است.
زندگی یعنی دیدار متضاد ها و این دیدار میتواند در هوشیاری و عشق باشد یا در جهل و خودخواهی.
خندیدن و بازی کردن ما خارج از حدود احمقانه عرف ممنوع شد تا آتش جنایت و تجاوز شعله ور بماند.
بیچاره "نیاز"که سر از عادت و عرف در نمی آورد.و زحمتش وبال گردن ما و زندگی میشود!