تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

چرا گاهی با انرژی فعال و به تمام معنا زنده هستیم و گاهی  خمود و بی حوصله و عصبی.

هر کدام از ما آبستن پیامی خاص برای زندگی هستیم.وقتی در جهت رشد قرار داریم وقتی با وجود خود یگانه شده ایم رضایت عمیقی را در خود حس میکنیم.رضایتی که صرف داشتن و دانستن نیست.وقتی پویا هستیم وقتی در عادت ها نمانده ایم.در تعامل کاملی از انرژی با زندگی هستیم و از بودن خود را در زندگی موهبتی بی همتا می دانیم.اما همین که در سرازیری سقوط قرار داریم.همین که از خود واقعی خود فاصله میگیریم.همین که نقشهائی دلخواه را نمی زنیم بدیهی هست که احساس خوبی نداشته باشیم.رنج به ما میگوید که ناگزیریم موقعیت خود را تغییر دهیم.و شادی میگوید که در موقعیت خوبی هستیم.

شادئی که صرف باج گرفتن از دیگری باشد مسکن حقیریست.تا کی میتوانیم از دیگران باج بگیریم تا شاد شویم.و هر روز باج بیشتر.و زندگی را هرج و مرجی کنیم که هست.تا کی باج بدهیم که دیگران از ما احساس خوبی داشته باشند.

یگانه راه سعات خود شکوفائیست.یگانه راه سعادت رسیدن به خزانه بی پایان زندگیست که در درون ما قرار دارد.یگانه راه سعادت تعاملی سرشار و زیبا از عشق و آگاهی با زندگیست.

وقتی دلخواه نباشیم.صدای ما صدای واقعی ما نیست.مثل سازی که کوک درستی نداشته باشد.صدای واقعی ما یگانه و بی نظیر است.چرا که ما سازهای دست ساز خدائیم.خدائی لحظه لحظه زره زره زندگی را در شکوهی بی مانند و معجزه ای بی نظیر خلق کرده است.ما مسافر روزی هستیم که اینهمه شکوه را ببینیم و حیرت کنیم و اشک بریزیم.جایگاه واقعی اشک آنجاست.جایگاه واقعی خنده آنجاست.آنجا که از فرط جنونی زیبا غرق در خنده می شویم.

وقتی دلخواه نباشیم.صدای ما صدای واقعی ما نیست.مثل سازی که کوک درستی نداشته باشد.صدای واقعی ما یگانه و بی نظیر است.چرا که ما سازهای دست ساز خدائیم.خدائی لحظه لحظه زره زره زندگی را در شکوهی بی مانند و معجزه ای بی نظیر خلق کرده است.ما مسافر روزی هستیم که اینهمه شکوه را ببینیم و حیرت کنیم و اشک بریزیم.جایگاه واقعی اشک آنجاست.جایگاه واقعی خنده آنجاست.آنجا که از فرط جنونی زیبا غرق در خنده می شویم.

هر کدام از ما مخاطبانی واقعی داریم که خود را از آنها محروم کرده ایم.مخاطبی که لحظه لحظه با ما بودن را بزرگترین افتخار زندگی خود میداند.ما به دروغ بودن دل باختیم.کافیست که وادی حقیقت بیائیم.به دنیای واقعی بیائیم تا مخاطبانی واقعی را دیدار کنیم.همه سرگشتگی ما برای دیداری واقعی و زیباست.دیدار کسی که ما را چون معجزه ای بی مانند ببیند.نه ماسکی عاجز و درمانده.

 

هیچ لذتی در زندگی برابر با درک شکوفائی واقعی ما نیست.هیچ لذتی برابر دیداری واقعی نیست.چرا این شکوه شکوفائی را از خود دریغ کنیم.

 

اولین گام مهمترین گام است.زندگی سیاحتی بی نظیر است که با اولین گام آغاز میشود.میتوانیم همه عمر این سیاحت را از خود دریغ کنیم.و میتوانیم اولین گام را همین حالا برداریم.اولین گام برای نزدیک شدن به شکوه خود،اولین گام برای سیاحت واقعی زندگی.ما برده نیستیم که بندگی خود و دیگران را کنیم.ما پادشاهان ملک وجودیم.تاخیر دیدار شکوه خود بس نیست؟حسرت تاخیر بس نیست؟

اولین گام آخرین گام است.چه بعد از اولین گام نیروئی ناپیدا ما را با خود به این سفر جادوئی می برد.

سوار بر بال اولین شوق سفر شو.و خود را به دریائی بی کرانه بیفکن.آن دریا توئی که خشک لب نشسته ای.و شوق همین تپشیست که قلبت برای این تنهاترین سفر دارد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 13:4  توسط خسرو  | 

چرا نمیتوانم گاهی حرف بزنم.برای اینکه همه حرفها را حداقلش زائد میدانم و حداکثرش بماند که چه سم های کشنده ای هستند این حرفها.همین بس که حرفها فرصت عمل را از ما می گیرند.کم در حرفها نمانده ایم.چه کسی حداقل لازم برای یک زندگی راحت و زیبا را نمیداند.اما چه کس توان انجامش را داشت!دارد!

 

چرا نمیتوانیم به حرفهایمان عمل کنیم.غیر از اینکه در زندان شرطی شدگی های مکرر نشسته ایم.غیر از اینکه جاهلانه زندانی و زندانبان هم هستیم.غیر از اینکه حرفهای زائد توان عمل کردن ما را مسخ کرده اند.

 

کودکان نیازی به سخن ندارند.آنها استاد عمل هستند.اما ما معلمین خرفت آنها را به دنیای بیهوده سخن می کشانیم.به دنیای موهوم پندها و اندرزها.

 

ما پیامبرانی راستین متولد میشویم و بعد به همت پدر و مادر و ملعمین دلسوز در زندان دروغ می نشینیم.تا پیامبری چون محمد با دنیائی از عشق و تلاش از زیر بار هزاران آموزه دروغ دوباره متولد شود و نوید تولدی دوباره را به ما  بدهد.عاشقانه به ما نهیب زند که از دین اجدادیتان خارج شوید.و ببینید که خورشید آگاهی و عشق و معرفت همواره میتابد.ما را از دنیای حرفها به دنیای سکوت و راز بخواند.تعقل را برتر از عبادت و و عبادت آمیخته با تعقل را راه نجات معرفی کند.

 

ما از دو سوی بام بر زمین افتادیم.افراط و تفریط ما را از تعادل خارج کرد.کودکان در تعادل محضند.ما در تعادل محض متولد شدیم.و حالا که روانپریش و بیماریم به خاطر انکارهای بیهوده و اصرار های نابجای ماست.تنها راه رستگاری رجوع به خودمان است.اعتماد به خدائی که از رگ گردن نزدیکتر به ماست.آب را تنها میتوان از سرچشمه درون نوشید.در بیرون همه چیز سوءتفاهم شده است.

 

کاش بدانیم که جدیت سم است.کاش بدانیم که ریشه همه کژی ها و بیمارها جدیت است.کاش از خواب عادت هایمان برخیزیم.کاش از دنیای سخن به دنیای بهت و راز و سکوت سفر کنیم.به دنیای خاموش معجزه ها،حیرت ها.

کاش همبازی هم باشیم،کاش محبت را زنجیر نکنیم تا عشق را،آزادی را،آگاهی را،زندگی را جاهلانه گردن بزنیم.

 

وقتی فکری زیبا به ذهنم می آید آن را می نویسم اما پس از نوشتن دیگر آن را زیبا نمی بینم.حس می کنم با نوشتن زیبائیش را از دست داده است.هر چیزی تازه اش زیباست.حتی یک فکر مرده ارزش نگه داری را ندارد.دل بستن به فکر های کهنه بی اعتمادی به زندگیست.بی اعتمادی به زایش های بکر مکرر ذهن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 8:29  توسط خسرو  | 

دیدار واقعی در عشق است.آنجا که قلب دیوانه میتپد،اشک ها سخن میگویند و رفتار گوش به فرمان موعظه ای نیست.

تسلیم تنها پس از تلاشی تمام رخ میدهد.تسلیم های دروغین نتیجه تلاش هائی بی مایه و دروغ هستند.

 

آویختنم را مدام به کلمات،به تو که سرابی زائده توهم منی،نگاه میکنم،دست و پا زدن بی قراریم را در مواجه با سکوت،که مرگیست زیبا و مرموز،که میخواند و می راند.

 

تو فقط دروغی هستی که ساده لوحانه گفتم و باور کردم،آری باور،همان مسکن بیهوده بر رنج های همواره ام.

 

میدانم که در راهی،همچنان که من،و دیدار ما عجیب دیداریست.

 

تشنه میشوم.به عشق تو تشنه میشوم.تا همه بند بند وجودم طلبت باشد و بس،و باز هم تشنه تر میشوم.تا آنگاه که به تو رسیدم.جنون،زندگی را به جشنی باشکوه تر از همیشه برد.

 

قسم به تو که همه را به عشق تو دیدم.قسم به تو که دیدار غیر تو جهنم سبز من است.قسم به تو که اگر امید دیدارت نبود،نباشد،بی قرارتر از اینم که هستم.

 

ناز عشقت،که شهره ام کرد به اینی که هستم.دیوانه من،دیوانه ات را به گاه بی قراری چه خوش می رقصانی،غره اینهمه انگشت نیم، چه می بینم که میان من و انگشت ها،تو می رقصی.

 

همگان دیوانه اند و زندگی از دست دیوانگان در رنج.همگان در تلاش برای کتمان دیوانگی خوداند و این تلاش دیوانگی را بیشتر جلا داده است.کافیست چشمی آسوده باشد تا ببیند.

 

دیدن حماقت دیگران رایج ترین راه برای فرار از حماقت خود است.

 

بیان بیان نشدنی فقط حماقت نیست،دردسر هم هست!و هر کس به طریقی خاص

 

احمق است.و هر کس دردسری خاص خود دارد.

 

زندگی یک زحمت زیباست.

 

قسم به صبح بیداری که مرگ همانقدر آرامبخش و ضروریست که خواب شبانه.

 

من که ام؟آئینه یا تصاویری که زشت و زیبا از پی هم میگریزند؟

 

از تو به تو میگریزم ای اولین و آخرین پناهم.

 

از کجا،به کجا بگریزم ،ای کران تا به کران آغوشت

 

زندگی راز است.و سکوت راز رازها.سکوت سرچشمه زندگیست.سکوت دریا و زندگی کف های سوار بر موج.ما چه ایم جز حباب هائی ناگزیر و مصمم به سفری دور و دراز در خیال.

سخن گفتن معجزه کوچکی نیست وقتی از روی عادت نباشد.

چه زیبا و بی نظیر است وقتی که تو سکوت میکنی و منتظر می مانی تا سکوت کلامی در دهان تو بگذارد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 14:53  توسط خسرو  | 

حقیقت غیر قابل بیان است.حقیقت فقط میتواند تجربه شود.حقیقت چیزی ثابت نیست.حقیقت اقیانوس است و کلمات بازی کف ها و حباب ها .حباب و کف نیز حقیقت هستند.اما نه همه حقیقت.

همه ما بلورهائی هستیم که بسته با توانائی و استعداد خود حقیقت را بازتارب میکنیم.و هر چه اصیل تر و بی زنگار فکرتر شویم،این بازتاب منحصربه فردتر میشود.هیچ کس از حقیقت دور نیست.هیچ کس به حقیقت نزدیک نیست.همه ما دریائی هستیم که در حبابی زندانیست.

سخن گفتن از حقیقت آغاز سوءتفاهمیست بزرگ.حقیقت از طریق سکوت بسیار نابتر بیان میشود تا از طریق سخن.

سقوط سکس به حد تجاوزی قانونی و غیر قانونی نهایت عجز و جهل انسان است.سکس میتواند غرق در شکوه عشق باشد.میتواند همچنان زیبا،ساده و طبیعی باقی بماند.اما چه چیز جز جهل و طمع باعث شد اینهمه ایده و باور به آن بچسبد.اینهمه منحرف شود.

هر کس ناگزیر است ریشه همه رنج هایش را در درون خود جستجو کند.دیگری تنها سببی هست که ما برای بیان رنج خود در اختیار گرفته ایم.دیگری سرسپرده ماست.دیگری به ما ظلم میکند،چرا که ما اینگونه خواستیم.البته این خواست ناآگاهانه است.مثل همه رفتارهای ما.وقتی به خود آگاه شویم نیازی به بازی ظلم نداریم.

چه کسی مسئول اینهمه بیماری جسمی و روحی ماست.شایسته هوش ما هست که همه مشکلات خود را به دشمن نسبت دهیم.

تنها دفاع و جنگ واقعی دفاع و جنگی آگاهانه از فردیت خود است.بیرون آمدن از همه قالب های تحمیلی.فرا رفتن از همه باید ها و نباید ها.و این زیباترین،ضروریترین سفر زندگیست.

تنها سفر واقعی سفر از جهل به هوشمندیست و از زیاده خواهی کور به عشق.

تا کی نیاز داریم اشتباهات خود را تکرار کنیم.تا کی مجبور هستیم علارغم هوشیاری اندکمان صرف همراهی با جمعی جاهل خود را رنج دهیم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 9:20  توسط خسرو  | 

از کوزه همان طراود که در اوست.

بخواهیم یا نه هر کس از دریچه ادارک خود به زندگی نگاه میکند.و همه کلمات و رفتاری که بخرج میدهد واگویه نیازهای خودش هستند.

میپذیرم که همه فریادهایم نه از سر خیرخواهی دیگران که تماما نیاز خودم بود و هست.

قصه به خود رسیدن و خودشناسی همانطور که خودت میدانی در دایره کلمات و مفاهیم نمیگنجد.این تجربه ایست که هر که به قدر خود از آن بهره برده و می برد."خود"چیزی نیست که به آن برسیم.رسیدن به خود یعنی حذف همه ناخودها.و دقیقا هر چیز که به ذهن بیاید ناخود است.بی خود است.

رسیدن به خود مثل خوردن یک ظرف غذاست.دیگری در بیرون چگونه میتواند متوجه شود که من غذا خورده ام یا فقط لافش را میزنم.البته کسی که غذا خورده،سرحال و پرانرژیست!

آب در صد درجه جوش می آید.منزل رسیدن به صد درجه است.اما وقتی فقط پنج درجه حرارت هم داشته باشیم.سفر را شروع کرده ایم.گرما را به اندازه خود درک و حس می کنیم.

اگر تو به خودت برسی سودش برای من چیست؟و اگر من به خودم برسم برای تو چه؟

فرض کن به تو بگویم من غذا خوردم.آیا تو سیر میشوی.فرض کن تو بگوئی من غذا خوردم من سیر میشوم؟سوای از لاف هائی که ممکن است بزنیم سیر شدن تنها زمانی ممکن است که واقعا غذا خورده باشیم.هر کس غذای خود را خورده باشد.

و اما من هر روز جزم هایم کمتر است.ساده و بدیهی ترین امور گاه برایم معما هستند.مگر سر به عادت خم کنم.

دوباره دارم کودک میشوم.شده ام هم. و در جستجوی کودکانی چون خودم.که زندگی را بازی کنیم.رها از هر قید.آگاه و هوشیار در عشق.

همه ما مسافر این روزیم.همه دین ها این روز زیبا را تصویر کرده اند.همه دین ها ما را از عادت بر حذر داشته اند.همه دین ها گفته اند که از دین پدران و اجداد خود خارج شوید.به خدائی سجده کنید که بنده هیچ عادتی نیست.و ما به حرفها سجده کردیم.به رفتارهای نشسته در عادت.همه دین ها گفتند که نزدیکترین شما به خدا پرهیزکار و با تقواترین شماست.و تقوا گم شده است.پرهیزکاری تا حد عادتی زخمی نزول کرده است.همه دین ها گفتند که تفکر از عبادت برتر است و تفکر گم شده است.تفکر در خدمت عادت در آمده است.گفتند که ساعتی تفکر بر سالها عبادت برتری دارد و تفکر کردن سخت ترین کار است.میتوان سالها در عادت عبادت کرد اما تفکر قدم فراتر گذاشتن است.از داشته و دانسته فراتر رفتن است.تفکر سفری سخت و زیباست.سفر در دل تاریکی.به عشق رسیدن به دریای نور.نوری که همه ما مسافر آنیم.همه ما خود آنیم.فاصله ما با دریای نور توهمیست به نام "خود"

همه ما مسافر آن بی خودی زیبا هستیم.مسافرانی که هیچ امکان خطائی نداریم.ما از پیش در حضوریم.فقط از این حضور بی خبریم.ما از پیش در نوریم و فقط چشم بر نور بسته ایم.

اینجا در تاریکی این توهم چه میکنیم.آرزوها و حسرت ها بند ما شدند.و تا آنها را انکار کنیم در بند آنها می مانیم.هیچ چیز بد نیست.هیچ چیز خوب نیست.بد و خوب ارزش و اعتباریست که "خود جمعی"ما به آن داده است.تنها خوب واقعی هوشیاری و عقل است.آگاهیست.تنها خوب واقعی عشق است.و تنها بد واقعی جهل است.نشستن در عادت است.حتی اگر عادتی به ظاهر زیبا باشد.

تنها خوب واقعی فرا رفتن از عادت هاست.و تنها بد واقعی نشستن در عادت.

وقتی فرا تر از قضاوت ها و عادت ها برویم.وقتی زندگی را در نور عشق و آگاهی برقصیم.به بعد تازه ای از زندگی قدم میگذاریم.گذشته و آینده در لبه تیز شمشیر حال فرو می ریزند.لبه این تیغ تیز آنقدر فراخ میشود که ذهن قادر به تصویر کردن آن نیست.آنجا همه هیچ هستند.و هیچ همه.آنجا هر لحظه بودن از نبودن جانی تازه دارد.مرگ زندگیست و زندگی مرگ.مرگ و زندگی چنان به هم یگانه میشوند که تنها سکوتی به بهت نشسته رازش را میداند.

میتوان تا رسیدن به آن ادراک و نور رقصید.میتوان از منزل تا منزل خندید.میتوان از خدا تا خدا در بهت نشست.میتوان اشک را،خنده را هدیه کرد به خدا،به زندگی،به دوست،به عشق.

وای چه میگویم.چه کسی هست که هدیه کند؟چه کسی هدیه میگیرد.آنجا که کسی نیست جز خدا،جز زندگی.جز دستی سرشار از سخاوت عشق.

و ما چه میکنیم اینجا جز مشق.مشق عشق.مشق آگاهی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 7:42  توسط خسرو  | 

ما از هم چه میدانیم جز مشتی کلمات فریبکار؟!تو از من چه میدانی جز آنچه می نمایم.اینها نقاب های منند.نقاب هائی زیبا یا زشت.مجبورم برای تامین خودم جا به جا از آنها استفاده کنم.اما آنگاه که نیازی به هیچ حرفی ندارم،که ام؟آنگاه که نگاهی خالی هستم،من که ام؟آنگاه که گاه وحشت میکنم از سکوتی که مرا به کام خود میکشد،و گاه میخندم،که ام؟

گاهی بشدت خسروام،قبول.اما آنگاه که خسرو نیستم،که ام؟

گاه به قول و قرارهایم میخندم،به جدیت هایم،مرا چه به قول،مرا چه به جدیت.دیوانه ای لاف میزند،دیوانه ای لاف ها را می فهمد،دیوانه ای میخندد،دیوانه ای می گرید.و حماقت چه قصه ها که نمیسازد از تلخ و شیرین.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 16:39  توسط خسرو  | 

من نمیخوام بودا باشم.نمیخوام روشن ضمیر باشم.نمیخوام به اشراق برسم.میخوام خسرو باشم.میخوام دلخواه زندگی کنم.اما متاسفانه اجتماعی هستم.متاسفانه باید تو گله حرکت کنم.من نمیخوام تو شعارها خودم رو دفن کنم.من از کلمات بیزارم .از خوب و بدش.

میخوام بی نیاز به هیچ حرفی زندگی رو برقصم.من از جهلی که بر زندگی حاکمه میترسم.اره من یه ترسو هستم.حرف من این نیست که شکلات نمیخوام و بجاش آدامس بهم بدید.نه من میخوام تو یه جامعه آزاد زندگی کنم.جامعه ای که شعور و عقل ارزشش بیشتر از عرف مرده باشه،بیشتر از عادت باشه.

اخ دلم میگیره وقتی میبینم که سیاست چطور زندگی رو به مسلخ برده،من دلم میسوزه برای خودم،برای زندگی که قربانی جهل شده،من دلم میسوزه برای خودم که مجبورم به تعارفات مسخره و تکراری جواب بدم.تو گله ای باشم که چوپانش یه احمق خودخواه هست.من نمیخوام چوپان این گله رو عوض بشه.همه چوپان ها احمق و زیاده خواه هستن.من میخوام بگم اهای من گوسفند نیستم.تو گوسفند نیستی.نگاه کن بهت گفتن اشرف مخلوقات.بهت گفتن آدم.بهت گفتن فقط تو عقل داری.فقط تو شعور داری،فقط تو .کجاست شعورت.کجاست عقلت.تو که تو عادت غلت میزنی،تو که ریسمان عرف رو به گردن بستی.تو که میدونی داری خودت رو دار میزنی و میگی همه دارن با همین ریسمان خودشون رو دار میزنن.و همه همین رو گفتن.و من بیزارم از هر چی ادم که خودشون رو  گوسفند می بینن.همه رو گوسفند می بینن.

اخ خدا به چه زبون به این ادم باید حالی کرد که گوسفند نیست.زمین بهشته،جهنم نیست.ما به اینجا رونده نشدیم.اینجا هر لحظه هزاران معجزه آشکار داره اتفاق میافته،فقط کافیه سرمون رو از آخور عادت بیرون بیاریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 17:4  توسط خسرو  | 

وقتی آئینه ادراکم از فکر پاک شد..............

بهار نیز در راه است چه باکم از زمستان.

نوید بهار را زمستان میدهد.

حالا که آسمانی زلالم،میخندم به ابرهای سیاه فکر که در گذرند.

نیاز مار خفته ایست که گاه بیدار میشود و نیش ها میزند و می رود که دوباره بیاید.

به ابرهای در گذر عمیق نگاه میکنم.در عجبم که چگونه آنها بوده ام.حالا فقط میخندم به سیاه ترین ابر حتی.

کابوس های کودکانه یادت هست،چشم میگشودیم و هیچ کابوسی نبود و دوباره که چشم می بستیم،کابوس همه زندگی بود، چه اشک ها که نریختیم،چه تب ها که نکردیم.و فاصله ما همیشه تا بیداری پلک زدنی بیش نبود.

دیگران را ما خلق کردیم.همانگونه که نیاز داشتیم.نیاز داریم.خوب را،بد را ،زشت را،زیبا را و برای همین است که یک فرد خاص برای یکی زشت است و برای دیگری زیبا.برای یکی بهترین است و برای یکی بدترین.برای همین است که دیروز خوب بود امروز بد میشود.امروز زیبا بود و فردا زشت میشود.

آسمان نه به ابر سفید می چسبد و نه از ابر سیاه می گریزد.اما همه مشکل من این است که از افکار مفنی می گریزم و به افکار مثبت می آویزم.

حالا میخندم به کابوس های دیروز،که سخت گریاندم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 14:25  توسط خسرو  | 

برای چی میخوام خوب باشم؟برای چی میخوام به دیگران کمک کنم؟اونم فقط به بعضی ها؟!

چرا به نقابم چسبیدم؟چرا نمیخوام از نقابم جدا شم؟

دلم برای دیدن یک دوست تنگه،دوستی که همه دیوانگی های منو زیبا ببینه،دوستی که بلد باشه دیوانه بشه.

خجالت میکشم دیوانه بشم و از نقابهام خسته ام.اهای کجائی دیوانه،دلم برات تنگ شده.دلم برای عاشقی تنگ شده،چی کار کنم.از موعظه کردن خسته ام.از موعظه شدن هم.دیگه نمیخوام کسی را کمک کنم.میخوام یه دیوانه کمکم کنه؟دیگه نمیخوام بر کسی مفید باشم.برا هیچ کس.میخوام بدرد نخور بشم.بیشتر از این.خیلی بیشتر.اهای دیوانه نکنه تو هم خجالتی هستی.بیا دیگه.یادت باشه اگه مردم خودت رو سرزنش نکنی.چون هیچ فایده ای نداره.نه برا تو.نه بر من.اصن باهات قهرم.تو آشتی بعد قهر رو دوست داری؟تو ناز کشیدن رو دوست داری؟میمیرم برات.عمرا اگه بتونم قهر بشم باهات،خودت خوب میدونی مال این حرفها نیستم.پس بیا.بیا و خودت ببین که چه تنهام.ببین که حسرتم جز دیدن تو نیست.

میون عاقلا زندونیم و فقط تو میتونی نجاتم بدی.کاش نقاب هام رو بدزدی.کاش دیوانه ام کنی.کاش سرم رو رو پات بگیری.کاش سرت رو رو پام بزاری.کاش برام شکلک در بیاری.کاش به اشک هام بخندی.کاش مسخره ام کنی.کاش هر کاری که دلت خواست بکنی.هر کاری که عاقلا رو دیوانه میکنه،اخه بدجور به دیوانگی نیاز دارم.به کمکت بدجور نیاز دارم.قبول.همه ادعاهام رو پس میگیرم.من هیچی نیستم.هیچی هم نیستم.حالا خوبه.راضی شدی.و تو خوب میدونی که من راست میگم.بیا همه چی منو بگیر.بزار تو دیوانگی تو جان بگیرم.زندگی کنم.
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 11:25  توسط خسرو  | 

سکوت زیبای درون ما در آغاز چون دانه ای که در دل خاک میکاریم ناپیداست.اما هست.و وقتی مراقب هایمان را با صبر نثارش میکنیم.ناگهان از دل خاک بر میخیزد.و اولین دیدار ما با تراوت و تازگی سکوت نورسته،مکاشفه ای بی توصیف است.سکوت ما رشد میکند و هر روز دیگران نیز شاهدش میشوند.اگر چه بسیاری بی حوصله از کنارش میگذرند.اگر چه فریادشان سکوت نوپایمان را آشفته میکند.اما هر روز سکوت ما جان بیشتری میگیرد و صدای های بیرون هم،هر روز کمتر مزاحمش می شوند.روزی سکوت ما گل خواهد کرد.گل سکوت ما روزی عطرش را به همهمه های خسته،بی هیچ چشمداشتی هدیه خواهد داد.و از آن روز دستان سخاوتمان همواره باز خواهد ماند.مثل زندگی و ما از بخشیدن مدام خود خشنود خواهیم بود.بخشیدن مدام خاصیت ما خواهد شد.مانند دریا،مانند جنگل،مانند درختان باغ،مانند زمین .ما مسافر آن سخاوت بی اندازه ایم.و باز هم ناگهان فقط عشق است که هست.فقط سخاوت است که هست.فقط زیبائیست که هست.فقط زندگیست که هست.فقط خدا هست که هست.

مهیب ترین صداها نیز ناگزیر خاموشی اند.صداها موج هائی هستند که از بستر سکوت برمی خیزند و بر آن می افتند.هر کدام از ما صدائی هستیم که از دامن کبریائی سکوت برخاسته ایم و به آن میشویم.

وقتی خسرو نیستم،که ام؟موانع حدود ما را تعیین میکنند.حصارهائی از جنس فکر و خیال که در ذهن خود میکشیم.وقتی فکری نیست.خیالی نیست.که ایم جز هیچ،و هیچ همه است.اول آخر یکیست.آغاز پایان یکیست.شکل بی شکل یکیست.زشت زیبا یکیست.معنا و بی معنا یکیست.

 

دانسته های ما از زشت و زیبا وبال آزادی و رهائی ما هستند.دانسته های ما ابزارهائی هستند که برای رفع بعضی نیازها،به آنها نیاز داریم.کشتی برای این است که ما را از رودخانه،دریا عبور دهد.وقتی به ساحل آمدیم دیگر چه نیازی به کشتی داریم.دانسته های ما کشتی هستند.فقط گاهی به آنها نیاز داریم بعد لازم است از آنها رها شویم.

 

هیچ قطره ای،هیچ حبابی دریا نیست.دریا در انحصار هیچ قطره یا حبابی نیست.هر قطره همانقدر به دریا نزدیک است که هر قطره دیگر.

خدا در انحصار هیچ دین یا شخصی نیست.چگونه میشود دیگری را به خدا دعوت کرد.دیگری خود خداست.همه ما خدائیم.هر قطره تماما دریاست.ما فقط فراموش کرده ایم این حقیقت زیبا را.قطره نمیتواند دریا نباشد.هم چیز خداست.همه کس خدایند.جز خدا حضوری نیست.چگونه میتوان جائی را تصور کرد که از حضور خدا خالی باشد.چگونه میتوان دیگری را به خدا سوق داد.خدا عروسکی نیست که در جائی پنهان باشد.ظاهر خداست باطن خداست.میان خدا و انسان ذهنی بازیگوش نشسته است.و دانسته هائی که بازی میکنند.زندگی در سطح جریان دارد.و سطح به واسطه عمق جان دارد.سطح دریا همانقدر دریاست که عمق.پندار "من"را بشکن تا همه خدا بینی.

جنگلی از آدم ها با چشمان بسته با یک چشم باز برابر نیستند.وقتی در عادت هایمان نشسته ایم.وقتی در زندان دانسته هایمان نشسته ایم.از آگاهی،از آزادی،از عشق،از خدا و زندگی چه میدانیم.دانسته های ما ،عادت های ما حائلی هستند میان ما و زندگی.

برای آنکس که خورده هوشی دارد،همه پیدا و پنهان زندگی اشاره ایست به یگانگی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 13:2  توسط خسرو  | 

خدا برای ذهن همونقدر لازمه که مترسک برای شالیزار.و تا خدا مترسکی در ذهن ما هست ناگزیر رنجی هستیم که می بریم.تا خدا رو توهم ما برای فرار از ترس و تنهائی رنگ و روغن میکنه ما ناگزیر رنجی چنین خواهیم ماند.وقتی خانه ذهن را از بت هائی که به نام مقدس خدا ساختیم پاک نکنیم.تا زمانی که به ماکت خدا دل خوش کنیم.از تجربه زندگی و خدا غافل خواهیم موند.یادمون باشه اگه ما توهمی به نام خدا را در ذهن داشته باشیم یا نه زندگی همچنان به خلق زیبائی و معجزه های دم به دم ادامه میده،خدا،کائنات،زندگی و یا هر نام دیگه ای که براش انتخاب کنیم.به محتویات ذهن ما توجهی نداره.

تنها وقتی از زندان ذهن پا فراتر گذاشتیم با حقیقتی بی توصیف آشنا میشیم که از اون حقیقت تنها تصوری به ذهن داشتیم.تفاوت نام خدا با حضوری یگانه و بی نظیر که درکش برای منطق کودکانه ما ممکن نیست،از توهم تا حقیقت هست.

همه آدم ها به واسطه همین مترسکی که در شالیزار ذهنشون دارن دست به حماقت و تولید رنج برای خودشون،دیگران و زندگی دست میزنن.بانی و پشتیبان همه جنگ های مقدس و بزرگ،همه جنگ های پنهان و پیدا میان دوست و دشمن همین مجسمه زیباست که در ذهن داریم.

 

خدا دریاست و ما قطره،حباب.حباب چطور میتونه درکی درست و شایسته از دریا داشته باشه.قطره و حباب از جنس دریاست.اما تا حبابه،تا قطره هست دریا نیست.و همه سفر افتادن قطره به دریاست.ترکیدن حباب و لمس واقعی دریاست.

هویت همان قطره گی ماست.هویت همان حباب بودن ماست.وقتی با هوشیار شدن به توهم هویت،از آن رها میشویم.خود را هماهنگ و یگانه با زندگی و خدا حس میگنیم و این توصیف نمیشود مگر با تجربه.هر کس مجبور است این تجزبه را در خود حس کند.مسافر این سفر زیبا شود.توصیف تجربه فقط برای تجربه کرده ها میتواند مفید باشد.شما فسنجان خورشت را میخوری و برای دوستت از طعم و مزه آن تعریف میکنی و او هاج و واج نگاهت میکند.شاید از حرفهای تو حوصله اش سر برود.و تو را دروغ گو و لاف زن بخواند.اما اگر یک بار فسنجان خورشت را بخورد.بعد آن حرفهایت برایش مزه خوبی دارد.هر بار که تعریف کنی دهانش آب می افتد.تجربه یگانگی با هستی باید برای دوست اتفاق افتاده باشد.باید مزه ای از این تجربه را داشته باشد تا بفهمد تو از چه میگوئی.قطره ای آب خورده باشد تا از دریا سخن گفتن تو مشتاق دریا شود.

اگر یک عالم و یک جاهل را در کنار هم بگذاریم.تفاوتی بین آنها نیست.لمس آگاهی و هوشیاری هر کس به سادگی ممکن نیست.چشمانی تیز و هوشیار لازم است تا آگاه را از ناآگاه تمیز دهد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 11:31  توسط خسرو  | 

وقتی خود را در دریای سکوت غرق می کنم،که ام به جز دریائی از سکوت؟

وقتی ذهن بازیگوش خسته از بازیهائی که کرد.به گوشه ای آرام می افتد که ام به جز هیچ؟هیچی که سرشار از توانائیست.

سکوت زیبای درون ما در همهمه ذهن گم شده است.ذهن بازیگوش در حسرت و آرزو تاب میخورد و مجالی برای نشستن در میانه ندارد.اما دیر یا زود بازیگوشیش را رها خواهد کرد.

در آغاز یافتن سکوت درون ناممکن مینماید.اما تجربه لحظه ای کوتاه از سکوت زیبای درون شوقی ناتمام را برای تجربه های پیاپی باعث میشود.و هر بار تجربه عمیقتر و طولانی تر میشود.تا جائی که یگانه میشویم با همه زندگی.

حرفها از دامن سکوتی زیبا بر می خیزند.غرقه شدن در سکوت چیز عجیبیست.

وقتی در سکوتم با همه یگانه ام.دوست و عاشق همه.اما وقتی پای حرف به میان میاید.حس میکنم با همه فاصله دارم.وقتی تو در عادت هایت نشتسته ای،وقتی تو موجی فزاینده از نگرانی های بی موردت میشوی.شکاف بین ما زیاد میشود آنقدر که صدای هم را،صدای سکوت هم را نمی شنویم.و من ناگزیرم تو را با نگرانیهایت تنها بگذارم.خواهش میکنم از نگرانی هایت پا فراتر بگذار.از عادت هایت بیرون بیا.بگذار در سکوت هم را ببینیم.بشنویم.لمس کنیم.

 

همه مشکل از این است که ما بسیار کوچک شده ایم.قالب های ذهنی حاکم بر ما روح بزرگ ما را سخت در خود می فشارند.و بی قراری ما برای همین است.فرا رفتن از این قالب ها تنها کار واقعی ماست.ما عادت هایمان نیستیم.ما قالب های تحمیلی از طرف عرف رایج نیستیم.ما روحی بزرگ و آزادیم.آنقدر بزرگ و آزاد که در ذهن نمیگنجد.برای لمس واقعی خود باید برای یک بار هم که شده از این قالب ها فراتر برویم.ببینیم و لمس کنیم که حباب هویت مان نیستیم.

کاش آموزش ها به ما می آموختند که جهانی فکر کنیم.زمین را منزل خود بدانیم و دیگری را دوست خود.انسانی جهانی باشیم و منطقه ای زندگی کنیم.عشق و دوست داشتن را از حصار مالکیت آزاد کنیم.عشق و دوست داشتن در زندان این حصار جز رنج نیست.کاش برای تامین خودخواهانه خود دیگری را زنجیر نکنیم.خود و دیگری را بیهوده رنج ندهیم.

چگونه میتوانیم وقتی دیگران در فقر و رنج هستند به انباشته های خود بیفزائیم و شاد باشیم.بیماری های جسمی و روحی ما یا برای همین زیاده خواهی های بیمارگونه است و یا کمبودهائی که زیادخواهی دیگران باعثش شده .ما برای رسیدن به سلامتی و شادی واقعی ناگزیریم به تعادل بازگردیم.ناگزیریم به خود واقعیمان باز گردیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 10:38  توسط خسرو  |