تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

بیچاره حیوانات که قربانی حماقت و خودخواهی انسانها شده اند.گله گله آنها را شکار می کنیم تا تفریح کرده باشیم!گله گله آنها را قربانی می کنیم تا سنت را بجا آورده باشیم.تا بلاگردان ما شوند.حماقت و خودخواهی کم قربانی نگرفته اند.انسان که قربانی حماقت بود و هست،حیوانات نیز از شر این حماقت در امان نمانده اند.دلم میگیرد برای اینهمه رنج که ناگزیرش ماندیم.

حتی حیوانات باید از چرخه غذائی ما حذف میشدند.آنها غذای مناسبی برای ما نیستند.علم هر روز بیشتر پی به این اشتباه می برد،اما منفعت جویان اقتصادی گوش به علم نیز ندارد وقتی پای منفعت آنها در میان باشد.و گله های انسانی نیز به فرمان آنها می چرند.

تصور کن در فقط در همین مراسم قربانی چقدر حیوانات زیبا جان خود را از دست میدهند تا به ما مسکنی از لذت تزریق شود.

انسان دیوانه عجیبیست.از طرفی چون نمیتواند به انسانها عشق بورزد.حیوانات دست آموز را مورد عشق قرار میدهد،و از آنها طلب عشق میکند.و از طرفی دیگر برای تفریح و لذت حیوانات را می کشد.شکنجه میکند.و به خود و رفتار خود می بالد.

همنوع خود را میکشد تا به بهشت برود،حیوانات را میکشد تا بلاگردانش شوند.

 

قربانی واقعی،شکار واقعی میتواند در درون ما باشد.میتوانیم عیب های خود را ماهرانه شکار کنیم.میتوانیم عیب ها و خودخواهی های کور خود را قربانی کنیم.میتوانیم علف های هرز وجود خود را شکار و قربانی کنیم.تا گل وجودمان بشکفد.تا انسانیت در وجود ما معنا شود.

میل به خشونت و ویرانگری ما بی ارتباط با غذائی که میخوریم نیست.و هر چه این میل را سرکوب میکنیم راه های عجیبتری برای بروز پیدا میکند.بیهوده نیست که فیلم های ما برای فروش بیشتر خشونت را جزئی جدائی ناپذیر از خود کرده اند.خشونت مقدس نیز شده است.

عید قربان واقعی لحظه ایست که ببینیم و درک کنیم چه به روز خود و زندگی آورده ایم.به خشونت آتش بس بدهیم.خشونت را با عشق به مهر برگردانیم.زندگی بازی انرژیست.وقتی به این بازی آگاه میشویم.زیبا میشود.و وقتی از آن غافل بمانیم زشت میشود.همه رنجها و زشتی ها نشانه غفلت است.عید قربان شکار و قربانی کردن جهل  درون ماست.توجیه رنج و جهل دیریست که کهنه شده است.مصرف ما در مسکن های "لذت" هر روز زیادتر میشود.ما در دام لذتهای کور هر روز فروتر میرویم.و این انسان بودن ما را،هوشمندی ما را زیر سوال برده است.

عید قربان برخواستن از این حماقت است.عید قربان لحظه ایست که "من"را به پای عشق قربانی کنیم.جهل را به پیشگاه نور قربانی کنیم.حماقت را زیر پای هوش قربانی کنیم.همهمه ذهن را به پیشگاه سکوت قربانی کنیم تا تجلی گاه حقیقت شویم.تعارفات و چابلوسی را قربانی کنیم.عادت هایمان را قربانی کنیم.تا گل وجودمان شکوفا شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 11:53  توسط خسرو  | 

این فقط تو نیستی که از دیگری گله داری،همه از هم شاکی هستیم.فکر میکنی چرا؟کدام فرزند از پدر و مادرش تماما راضی است؟کدام زن و شوهر،کدام دوست،کدام همکار در رضایت قلبی از هم هستند؟و جا دارد از خود بپرسیم چرا؟خیلی ساده است و از شدت سادگی فراموش شده است.اینکه هر کس از ظن خود یار میشود.هر کس دیگری را آنگونه که میخواهد می بیند،نه آنگونه که هست؟هر کس فقط با قوائد خاص خود بازی میکند.سهمی که از رابطه برای دیگران در نظر گرفته،فقط از نگاه خودش منصفانه و درست است.و حاصل همینی میشود که هست.همه از هم ناراضی و متوقع هستیم.همه به هم به چشم طعمه نگاه میکنیم.همه یک سویه قضاوت می کنیم.و همه زخمی هستیم.همه از جور دیگری ناله می کنیم.همه تظاهر به دوستی می کنیم.همه از دشمن شدن دوست تعجب می کنیم.چراغ رابطه ها واقعا خاموش است.و زهی عقل و هوش که مدعیش هستیم.

هر کس میتواند همان دوست افسانه ای باشدهر کس میتواند همانی باشد که عمری در طلبش حیرانیم،به شرطی که چراغ عشق و خرد افروخته تر دارد.به شرط آنکه در شناخت خود همت بگمارد.به شرط آنکه سلطان وجود خود باشد و رابطه هایش با دیگران برخواسته از درک و هوشش باشد.نه بر حسب وهم و گمان.

این عجیب حیف است که همه آب باشیم و همه تشنه.آنهم فقط به واسطه گمانی که در آن نشسته ایم.

اگر من نیازی به هیچ دشمنی نداشته باشم،چه باید بکنم؟اگر من همه را دوست خود بدانم که را باید ببینم؟چرا باید در صفی باشم که تنها ترس از دشمن و تنهائی باعثش شده است؟

چرا باید خود را و دیگری را،زندگی را از زیبائی بزرگی که همواره با ما بوده،دریغ کنیم.چرا نباید نیاز را که یگانه امکان ما برای تجلی زندگی زیباست،درست نشناسیم و به خدمت نگیریم.زیاده خواهی بزرگترین ظلم است.زیاده خواهی نشانه فقر درونی ماست.حتی اگر لقمه ای بیش از نیاز برداریم.حتی اگر گوشه چشمی به فراتر از طبیعت زیبای خود،استغنای وجود خود داشته باشیم،بزرگترین ظلم را به خود و زندگی کرده ایم.نیاز بیمارگونه ما به بخشش برخواسته از چیست؟چرا بخشیدن ما بی حب و بغض نیست؟چرا دست سخاوت ما بر همگان گشوده نیست.به هزار حیله در خود انبار میکنیم تا بخشیدن مسموم خود را توجیه کنیم.چرا؟آیا این در شان یک انسان هست؟ما فقط میتوانیم نیازهای خود را عاشقانه تامین کنیم.با عشق به خود،با عشق به دیگری،با عشق به رابطه،و نه با حس رقابت و زیاده خواهی.

کاش بدانیم سخاوت ما بی حضور آنکه به ما نیاز دارد چه عقیم است.

خودخواه بودن زیباترین فعل زندگیست؟آنچه به غایت زشت است.حماقت است.چرا خود را در حد پرستش دوست نداشته باشیم؟کسی که خود را عاشق نباشد،چگونه میتواند دیگری را عاشق شود.

من اگر به اندازه معشوق زیبا و یگانه نباشم،مستحق عشق نباشم،چگونه میتوان خود را لایق معشوق بدانم.گدا چه حقی به عاشقی پادشاه دارد.دیدار دو پادشاه زیباست.دیدار دو سلطان وجود.

کسی که خود را عاشقانه دوست داشته باشد،زیاد نمیخورد،چیزی را در خود انبار نمیکند،چرا که میداند انبار نیست!فقط احمق است که تصور میکند بیشتر خوردن بهتر است.بیشتر داشتن بهتر است.

روزی که شکوه خود را ببینیم دیگر ظلم کردن ممکن نیست.و چرا این زیارت را به تاخیر می اندازیم؟واقعا چرا؟

همه ما بخواهیم یا نه خودخواهیم.اما مشکل ما ناآگاه بودن به خودخواهیست،انکار خودخواهیست؟با شکسته نفسی های بیمارگونه،عزت نفس خود را له کردیم.لحظه ای زندگی دلخواه را از خود دریغ کردیم،اما مدام باج دادیم و باج گرفتیم.همه بیماریها و رنج های ما به خاطر این انکار است.به خاطر این جنگ پنهان است.زندگی ما تماما جنگ مسخره ای شده است که با خود و دیگران داریم.ما استاد حیله گری شده ایم.آیا جنگیدن بس نیست؟آیا وقت آن نشده زندگی را جشن بگیریم؟وقت آن نشده از خواب توهم برخیزیم.شکوه خود و زندگی را ببینیم؟

بس که جنگیدیم احمق هائی زشت شده ایم و انتظار داریم ما را زیبا ببینند.ما واقعا عجیب نیستیم؟هیچ کس دوست ندارد احمق خطاب شود و این یعنی بسیار احمقیم.هیچ کس دوست ندارد زشت خطاب شود چرا که زشتیم.زیبا نگران زشت خطاب شدن نیست،دانا نگران احمق خطاب شدن نیست؟ما دل به تعارف و دروغ بستیم؟پس احمق های عجیبی هستیم!

تصور کن دانه ای بگوید من خرمن هستم،البته که هست،اما بالقوه،او تنها مسافر خرمن شدن است.اگر به خیال خرمن دل خوش کند.اگر پیشاپیش خود را خرمن ببیند.از سفر باز می ماند،ضرورت سفر را از خاطر میبرد.حماقت پوششی است که دانائی ما را فرا گرفته است.و ما مسافر راه دانائی هستیم،مسافر راه عشق.ما دانه ای هستیم که تا خرمن شدن عاشقانه می رقصیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 16:8  توسط خسرو  | 

من سکوت را در تنهائی تجربه کردم،با دیگرانی که هیچ درکی از هم نداشتیم هم،جائی که فاصله آنقدر زیاد بود که سخنان سوءتفاهم را دامن می زدند.و هر روز نیازم به دیدار دوستی که در همدلی و عشق سکوت را تجربه کنیم، بیشتر میشود.تجربه سکوت در تنهائی برایم گاه به غایت لذت بخش و گاه عجیب خوف انگیز بود.تجربه سکوت با کسی که هیچ درکی از هم نداریم،حداقلش بطالت است.اما با کسی که سخنان برای بیان همدلی و نزدیکی ما بسیار ناتوان باشند،تجربه ایست بشدت اغوا کننده،که طعمش را در عشق چشیده ام و هر دم دربدرترش شده ام که من هر چیز را در حد نهائی آن دوست دارم.و این نهایتی افسونگر است.این تجربه برای من نهایت است.از نگاه من دوست واقعی یا معشوق واقعی کسیست که با او این سکوت زیبا را با او تجربه کنیم.

 

وظیفه میتواند زندگی را بهشت کند.اما بهشتی مکانیکی،و بهشتی که عشق درست میکند،توصیف شدنی نیست.

 

دوستی ملایم است و دور،و عشق تند است و نزدیک.دوستی تابش ماه است و عشق خورشید سوزان.میتوان همه را دوست داشت.میتوان با همه مهربان بود.میتوان با همه وظیفه مدار بود.اما عشق جنونی دیگر است.بعد از تجربه عشق نشستن در وظیفه شکنجه ای بیش نیست.تابش ماه بی حضور خورشید ممکن نیست.اگر عشقی چنان در دل نباشد دوست داشتن دیگران یعنی چه؟و اخلاق و قانون به ما میگویند که ما به وظیفه،به دوست داشتن حتی نرسیدیم،که دوست داشتن و وظیفه چه نیازی به حمایت قانون و اخلاق دارند؟و عشق خورشید است که به ماه نور میدهد.نور ملایم ماه بی خورشید چگونه ممکن میشود.

 

تجربه سکوت در عشق تجربه خداست.و از برکت این تجربه است که میتوان دیگران را بی چشمداشت دوست داشت.

در عشق ما نه تنها باج نمیدهیم و نمیگیریم.از وظیفه نیز بسیار فراتر رفته ایم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:44  توسط خسرو  | 

چه کسی خود را بی شعور میداند؟چه کسی خود را بی احساس و عاطفه میداند؟چه کسی خود را بی عقل میداند.چه کسی خود را حیله گر نمیداند؟ما فقط تظاهر به آنچه نیستیم میکنیم.آنچه می نمائیم عینا آن چیزیست که از آن بی بهره ایم.و آنچه از آن فرار میکنیم.آنچه را در شان خود نمیدانیم،همانیم.دیدن این حقیقت سخت ترین کار است.روزی که همه فتنه ها را در درون خود ببینیم .جشن متفاوتیست.روزی که حماقت خود را ببینیم.روزی که حیله گری خود را درک کنیم.روزی که آنچه واقعا مایه رنج ما و زندگی بوده را در خود ببینیم.و ببینیم که چگونه به هزار حیله از دیدنش می گریختیم.روز بزرگیست.وقتی حماقت خود را ببینیم دیگر احمق نیستیم.تا زمانی احمق هستیم که آن را کتمان کنیم.از آن بگریزیم.روزی که ترس خود را ببینیم دیگر ترسو نیستیم.روزی که نقابهای خود را ببینیم دیگر آن نقابها نیستیم.

 

همواره انگشت اشاره ما به سوی بیرون بود،به سوی دیگری.او احمق بود،او زیبا بود،او دانا بود،او زشت بود.همه چیز او بود.پس ما چه بودیم،چه هستیم.منتظر ماندیم و می مانیم تا به کی؟که شاهزاده قصه ها از راه برسد،همو که قرار بود و هست که عاشقانه ستایشش کنیم،ستایشمان  کند.کاش بدانیم که شاهزاده قصه ها در درون خود ماست.وقتی انگشت اشاره به سمت خودمان برمیگردد.وقتی زیبائی و زشتی خود را صمیمانه می بینیم و می پذیریم.وقتی جهل و دانش خود را عمیقا مشاهده میکنیم.وقتی به همه آنچه در خود،عمری به هر بهانه گریختیم،عاشقانه نگاه میکنیم.وقتی واقعا خود را تحسین می کنیم.افسانه های بیرون رنگ می بازند.وقتی می بینیم که آبی زلال،معرفتی عظیم را در خود مدفون کرده بودیم.از دیدن واقعی خود اشک شوق می ریزیم.خنده های ما دیگر در پی بهانه های واهی بیرون نیست.خود بهترین بهانه ایم.

 

تنها پس از آن است که احمق بودن دشوارترین کار میشود.زشت بودن غیرممکن میشود.دروغ و دغل بودن غیرممکن میشود.فقط آن روز است که تنهائی را می فهمیم.فقط آن روز است که چراغ به دست میگیریم برای دیدن فقط یک انسان،یک دوست،یک عاشق،یک دیوانه،یک متفاوت.

 

دلم میسوزد برای اینهمه امکان،که عقیم مانده است.اینهمه دانه که از شکفتن می گریزند.اینهمه شکوه که زندانی مانده اند.اینهمه عشق که بازیچه گشته اند.اینهمه آزادی که در بند جهل نشسته اند.
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 9:0  توسط خسرو  | 

یه سوال سخت!اصن برای چی زندگی میکنیم؟برای اینکه بریم بهشت؟برای اینکه بریم پیش خدا؟یا همینجوری الکی،چون یه دفعه دیدیم هستیم و حالا هم مجبوریم بودنمون رو توجیه کنیم.شهامتی هم برای پایان دادن به این بازی ناخواسته نداریم؟زندگی که اومدنش دست ما نبود.رفتنش هم قرار نباشه،بودنمون هم دلخواه خودمون نیست.باید حرف ازما بهترون رو گوش کنیم.همونهائی که به ما قبولوندن بهتر میفهمن،نماینده های رسمی خدا هستن،اصن خدا هر شب میاد خونشون مهمونی،سفارش هاشون به خدا ردخور نداره،و اونها خدمتگذارهای همینجوری خدا هستن.خدمتگذارهائی که میلیارد میلیارد خرج میکنن تا خدمتگذار بشن و بمونن.و اوووووه چه رقابتی که برای خدمت به خدا و خلق با هم نمیکنن.و ما هم بره های خوب و حرف گوش کن که هر ور بگن،میریم،چون نماینده های رسمی خدا که دروغ بلد نیستن،

حالا چی فکر میکنید،خدا واقعا فامیل اونهاست که دستشون رو رو نمیکنه؟یا اصن آدم رو ول کرده به امون خدا،گفته هر کی به هر کی،و ادم حیوان چموشیه که سر خودش هم کلاه میزاره.

 

هر چه به خود نزدیکتر میشویم.خود را با خدا،با زندگی یگانه تر می بینیم.هر چه به خود نزدیکتر میشویم قوانین بشری کمرنگتر میشوند.آنقدر کم رنگ که اصلا نیستند.و با قوانین الهی،با قوانین طبیعی انس می گیریم و زندگی میکنیم.

 

از حرف تا عمل راهیست که میتواند هرگز پیموده نشود،قوانین زندگی آنقدر ساده و زیبا هستند که اصلا به چشم نمی آیند.قوانین زندگی مثل افتادن سیب از درخت است.مثل جاری شدن رود به سوی دریا.انسان نیز میتواند به همین سادگی و زیبائی جاری باشد،زندگی کند.اما نمیکند.چرا؟چون در زندان ایده های زیبا نشسته است.در زندان کارهای مهم،افکار مهم.

 

آب در سرچشمه ها زلال و گواراست و همه ما سرچشمه هستیم.همه ما آب های زلال و گوارائیم.و عجیب که تشنه پرسه میزنیم.

 

ظالم همانقدر گمراه است که مظلوم،ظالم همانقدر نیازمند رحمت است که مظلوم،همانقدر نیازمند عشق است که مظلوم.ظالم مظلومی دیگرگونه است.ظالم همانقدر رنج میبرد که مظلوم.

 

ما خورشیدیم،دریائیم،خدائیم و فقط نمیدانیم.و این ندانستن کمدی الهیست
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 17:5  توسط خسرو  | 

مشکلی که به تازگی در خود به آن دقیق شده ام این است که ناخواسته تحت تاثیر افکار و رفتار دیگران هستم.و این باعث میشود نتوانم آنگونه که واقعا هستم باشم.در تنهائی خود به ندرت با کسی مشکل دارم.حس میکنم حتی آنان که بسیار از آنها آزار دیدم را به راحتی میتوانم عاشقانه نگاه کنم.میتوانم صمیمانه نوازش کنم.میتوانم در آغوششان بگیرم.اما وقتی با آنها مواجه میشوم این توان از من سلب میشود.چه کنم تا تحت تاثیر ناخواسته نباشم؟وقتی در چهره دیگران نگاه میکنم حس خوبی ندارم.چرا که می بینم که حس واقعی خود را بیان نمیکنند.در تعارف و تعارض هستند.و من نیز شهامت خود بودنم را از دست میدهم.دوست دارم از آنها انتقاد کنم.دوست دارم عیب هایشان را عاشقانه به آنها هدیه کنم.اما فرصتی برای این کار ندارم.عشق و اعتمادی در بین نیست.علارغم میلم قادر به ایجاد آن در همه نیستم.فقط با چند نفر توانستم لحظاتی را در عشق و اعتمادی زیبا باشم.برای همین حس میکنم تا عاشق کسی نباشم اجازه انتقاد از او را ندارم .و رفتاری که مرا می رنجاند چگونه میتوانم نادیده بگیرم.پس ناگزیرم رابطه هایم را باز هم علارغم میلم به حداقل برسانم.همه را دوست دارم.میتوانم همه را عاشقانه نگاه کنم به شرط آنکه آنها فقط خودشان باشند.نه نقابهایشان.و تنهائی در اوج اینهمه امکان آزارم میدهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 13:2  توسط خسرو  | 

گاهی بشدت از حرفهای خودم خنده ام میگیرد.مثلا میگویم"من از خودم حرف میزنم"گاهی این جمله میتواند برایم طنزترین و احمقانه ترین جمله باشد،چه به عینه می بینم که "من"توهمی بیش نیست.توهمی که ادعای حرف زدن از خودش را داشته باشد،خنده دار نیست؟وقتی به عمق خود میروی و در سکوتی زیبا غرق  می شوی و می بینی،ادارک می کنی که "من" ت آنقدر رقیق شده است که محو،و همه زندگیست که در جریان است.چگونه به ادعاهایت نمیخندی.در سطح خسرو هستم و بسیار مدعی و در عمق هیچ.فقط هیچ.

 

این چه کسیست که اینهمه میداند.می فهمد.دیدن این چه کسی عجیب جالب و زیباست.و پاداش این دیدن چیست جز جنونی زیبا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 12:10  توسط خسرو  | 

تکنولوژی نانو

اگر زمان را به واحد های کوچک تقسیم کنیم.اگر هوشیاریمان را تماما به کوچکترین واحد ایجاد شده ببریم،و زندگی را در آن واحد های کوچک تجربه کنیم.معجزه حضور را درک خواهیم کرد.همه مشکلات در گذشته هستند و بازتاب آنها آینده را می سازد.و جادو در زمان حال اتفاق می افتد.تمامی اکتشافات نتیجه برخورد گذشته و آینده در زمان حال است.این کمترین پاداش کائنات برای رسیدن به حال است.

انسان مسافریست که از جهل به سوی ادارک و هوشیاری در حرکت است.و هر چه هوشیارتر می شویم.معجزات بیشتری را باعث میشویم.علم نتیجه ادارک و هوشیاری انسان است و میل به ناشناخته و تعالی،انسان را به کشف معجزه های تازه سوق میدهد.معجزه هائی که همواره در حال رخ دادن بوده و هستند.تکنولوژی نانو نیز روزی چون قانون جاذبه پایه ای میشود تا ناشناخته های بیشتری به سطح آگاهی و ادارک بیاید.نانو میتواند جهشی در علوم معنوی باشد.نانو آیت عظمی دیگریست.کاربرد نانو در معرفت با شکافت بعد زمان و مکان ممکن می شود.رفتن به بعد دیگری از وجود.

 

چه کسی جهان پیرامون را ادارک میکند؟ماهیت خودی که ادارک میکند از چیست؟علم رابطه ها را از ناآگاهی به آگاهی می آورد.علم نانو همواره وجود داشته،موجودات کوچک و ساده سازگار و ماندگارتر بوده و هستند.پرشی را که کک میتواند انجام دهد کمتر از معجزه نیست.بازوهائی که چنان نیروی عظیمی را برای پرتاب کک تولید می کنند،کدام کارخانه ساخته است؟علم یعنی دقیق شدن به آنچه هست.و آگاهی پله پله انسان را در تاریکی به پیش میبرد تا رازها گشوده شود.اما این راز چگونگیست که انسان کشف میکند نه راز چیستی.علم تجزیه و ترکیب را می آموزد.رابطه ها را درک میکند و راز رازها چیستی زندگیست.زندگی که پنهان از چشم و ادراک ما همواره از عدم جاریست.

علم ابزاریست که راز معجزه ها را می گشاید و این ابزار هر روز تیزتر موثرتر میشود.تصور کنید که انسان امروز به صد سال قبل برگردد.انسانی را در حال کار کردن با کامپیوتر و اینترنت در صد سال قبل تجسم کنید و حیرتی را که انسانهای پیرامونش میکنند.معجزه هائی که از نگاه آنها ناباورانه اتفاق می افتد.اما کار با کامپیوتر و اینترنت امروز چه کسی را متعجب می کند؟تفکر بالاترین لذتیست که هر انسان میتواند ببرد.ادارک و هوشیاری بالاترین مرتبه از زندگیست.به راستی ما چقدر زنده ایم؟موجودات ساده و تک سلولی زنده اند.حیوانات هم،انسان هم،انسان های نشسته در عادت و باور چقدر زنده اند و انسانهای عالم و هوشمند چقدر؟این یگانه فرصتیست که به ما داده شده تا بالاترین حد توان خود را در زنده بودن بیازمائیم،چقدر از این فرصت استفاده کرده ایم؟چقدر زمان برای این مهم باقی مانده است؟آیا شایسته است که از فردا هر چه هوشیارتر شدن را شروع کنیم؟فردا وعده دروغیست که کم به خود ندادیم یعنی که حالا بهترین زمان برای سفر از عادت به اعجاز است.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 17:46  توسط خسرو  | 

جادوی ذهن در خدمت چه؟انسان به لطف چوب جادوئی ذهن جادوگری شگفت انگیز است.اما چه میکند با این جادو؟تصور کن همه توان جادوئیش در خدمت زندگی باشد.تصور کن ارزش هنر جادوئیش را بداند.هر کدام از ابداعات انسان از ساده ترین تا پیچیده ترین،کمتر از جادو نیست.جادوئی بی نظیر در آستین جادوگری خفته!وای اگر بیدار شود!تا بیداری چقدر راه داریم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 11:55  توسط خسرو  |