تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

من عاشق دیدن دیوانه ای همجنس خودم هستم.و به هر شکل صداش میکنم.تو فکر میکنی برای چی وبلاگ می نویسم،کامنت میزارم.که تمجید بشم؟نه مریم عزیز این آواز منه،من کسی رو که مثل منه به خودم میخونم.فقط همین.قصد من هدایت کسی نیست.من ناله های خودم رو میگم.قصد من متقاعد کردن کسی نیست.اگر چه این کار رو میکنم.من فقط آواز تلخ و شیرینم رو در عشق میخونم.

مریم تو "حق" داری و می نویسی به یاد حق تو حسین داری تو علی داری،اما من هیچ کس رو ندارم.نه حق رو و نه هیچ کس دیگه رو.من یه دیوانه گیجم،دلت رو هم برام نسوزن.که هر کس راهی داره خاص خودش.

منم میگم به نام دیوانگی،به نام همه همه زندگی،به نام آگاهی،به نام عشق،آزادی

دلبسته هیچ شعار زیبائی نیستم مریم.اگر چه حرفهام شعاری بیش نیست.(اگر هنوز زنده ای به خاطر آن است که هنوز به آنجاکه باید باشی نرسیده ای)این حرف پائلو رو که تو معرفیت گذاشتی یه بار دیگه بخون.من در جستجوی یه دیوانه مثل خودمم نه هیچی دیگه.زندگی من تازه اونموقع شروع میشه،بزار خودم رو اینجوری گول بزنم،مگه نه اینکه هر کس حق داره هر جور که میخواد خودش رو گول بزنه،مگه همه همین کار رو نمیکنن؟چرا من این حق رو نداشته باشم؟

مریمی من مشکلم اینکه که دیگه هیچ جزمی ندارم.و کسی رو مثل خودم ندیدم برای همین تنهام.و گیرم میون ضرورت های تلخ و تنهائی،من عاشق سکوتم،عاشق زل زدن تو چشم های یه دیوانه ای مثل خودم،عاشق دیوانه ای که برای دیوانگی هام غش کنه،نه که مجوز بخواد.مریمی من همه دنیا رو دیوانه میخوام بی هیچ جزمی.

مریمی اگه اون دیوانه ای که میخوام کنارم باشه من عاشق دنیام،عاشق همه،و اگه نه فقط یه دیوانه تنهام،یه عاصی،یه هرزه.

مریمی شده از شدت تشنگی و گرسنگی همه چی یادت بره،فقط هی بگی آب میخوام غذا میخوام.من خیلی تشنه ام،خیلی گرسنه،من فقط یه دیوانه می خوام.یه دیوانه که روی منو تو دیوانگی کم کنه،نه هیچی دیگه.

همه حرفهام،همه کارم یه هزیون محضه و دستپاچگی هام از شدت تشنگی و گرسنگی.من یکی رو میخوام که مثل هیچ کسی نیست.فقط خودشه،خود خودش،عاشق تر از من.دیوانه تر از من.

مریمی قصه اون بچه ای که دست مادرش رو تو بازار شلوغ ول کرد و گم شد شنیدی؟من همون بچه هستم! و اگه بدونی نه فقط حالا که از وقتی که یادم میاد هر کسی رو به عشق دیدن اون دیوانه دیدار میکنم.و هر که را دیدم الا دیوانه ای که دیوانه اش هستم.که هر کس برای خود دیوانه ایست تنها.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 12:39  توسط خسرو  | 

هر جا که روح سرگشته و بی قراری رو می بینم یه جوری میشم.حس میکنم خودمم.آیا تو من نیستی؟لازم که نیست بگم آشنائی بیشتر با یه روح سرکش بی قرار زیباترین اتفاق زندگی منه؟

ما یکی بودیم،جز یکی نبود،ناگهان دستی به شوخی،شایدم از سر کنجکاوی و تفریح، این پازل زیبا رو بهم زد.تا دوباره ردیفش کنیم.یکی شدن رو مشق کنیم با هم.

 

میدونی وقتی بوی آشنائی میاد چی میشم،خیلی وقته از خودم جدا شدم،دنبال خودت گشتی تا حالا؟چه مسخره میپرسم.اما تو میدونی چرا حرف مسخره میزنم،اخه فقط دوست دارم حرف بزنم.دیدی بچه ها به هم که میرسن چه غریبی نازی میکنن. تو منو اونورا ندیدی؟اگه اونجا هم نباشم،پس کجام؟اصن زندگی جز آشنائی های مدام با خودمون در دیگران چیه؟هر جا روحی ناله میکنه،منم،هر جا که بچه ای میخنده،گریه میکنه،منم،هر جا که احمقی سنگی رو به چاه میندازه،منم،ببین چقدر بزرگ شدم،همه زمین رو گرفتم.من من کمکم میکنی بلند شم؟تو منی،من توام.بیادوباره توام بشیم.بازم مث اون روزا.

اگه نمیتونم حرفهات رو خوب بخونم منو می بخشی؟اخه بدجور نمیدونم آزارم میده یا خوشم میاد.نه میتونم بخونم و نه نخونم.چی کار کنم.سمبمصتثبمکصثتیمشتزصثتیصثکتیبمزئسنیبتزصثبتشصثکبتثصکیبتنصثکبتصثکتبکثصزتتویتزسکتبسک حالا خوب شد،حالا فهمیدی منم یه دیوونه ام.یه دلتنگم.حالا فهمیدی با همه ادعام هنوز نمیدونم چیم،کیم،چی میخوام.چی نمیخوام.وقتی میگم تو رو میخوام حس میکنم دیگه نمیخوام.و همین که میخوام بگم تو رو نمیخوام اگه بدونی دلم چه بی قرارت میشه.بیا اصن قائده ها رو بریزیم.بیا مال هم باشیم بی اونکه مال هم باشیم.اخ اگه حرفها بدونن چی میگم.اخ اگه انقد سرد و خشک نباشن.چطور میشه حس رو بیان کرد.چرا من نمیتونم بگم چمه،چرا زود دیوانه میشم.دلم میگیره،چرا نمیتونم تنهائی گریه کنم.چرا قلبم درد میکنه، و تو نیستی که بدانی و این حرفها آنقدر بی احساسند که.....اگه بدونی.

منو ببخش عزیزم که دیوونگی های دیوونه م رو سرت آوار کردم.چی بگم،کاش نبینمت،یا ببینمت،اصن میدونی پروانه چرا هی دور شمع می چرخه،ینی خبر نداره که به آتیش همین شمع باید بسوزه،ای پروانه خنگ،بیچاره پروانه که گول رقص شمع رو میخوره،تا حالا گول خوردی؟خام شدی؟به کسی نگو من که عاشق گول خوردن و خام شدنم.هیچ وقتم سیر نمیشم.ینی هنوز که نشدم.شاید هم گول حسابی نخوردم.درست خام نشدم.کسی رو سراغ نداری که حسابی گولم بزنه خامم کنه؟

از دست خودم خسته شدم،بس که خودم رو اینور و اونور کشیدم،سرم رو به کتاب و فیلم و قصه گرم کردم خسته شدم.دلم برای دیدن خودم تنگه،برای یکی که خودمه،اون نیست و به هر چی گیر میدم،از هر چی بهونه میگیرم.اخه اون کی میاد پیشم.منو کی میبره پیشش.چرا فکر میکنم تو اونی،تو منی،نکنه باز دارم گول میخورم،داری گولم میزنی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 12:19  توسط خسرو  | 

خدا ته استخره،تا حالا تو سه یا چهار متری استخر شنا کردی؟با چشم های بسته زیر آب رفتی،هی میری پائین و پات به کف استخر نمیخوره،شهامت میکنی و بالا نمیای زود،پائین تر میری،دست و پا میزنی،بازم پائین تر،همه حواست به اینه که کی پات به کف استخر می خوره.و یه هو میخوره،انگار برق تو رو گرفته باشه،مست فتح و بشارتی تازه میای بالا،چشات برق میزنه،تو تا ته ته استخر رفتی،به اونهائی که تشویقت کردن تا ته استخر رو لمس کنی،به اون هائی که تو نیم متری دست و پا میزنن،یه جور دیگه نگاه میکنی،حالا توی آب فاتحانه می رقصی و هنوز خیلی ها شادمانی تو رو درک نمی کنن،با تردید نگاهت می کنن و تو لبخند رضایتت رو بی هیچ چشمداشتی نثارشون می کنی.

از لحظه ای که امنیت سطح آب رو رها میکنی تا ته استخر رو لمس کنی،در خلاء هستی،در برزخ،نه در سطح و نه در عمق،در میانه،پر از تردید،پر از بیم و امید.سرگشته ای مسافر،مسافری بی خانه، و وقتی تجربه کردی آنچه رو که بی قرارش بودی،مقصد توئی خانه توئی،آب توئی،همه استخر توئی،سطح توئی،عمق توئی،همه رو میفهمی،اگر چه کسی تو رو نفهمه.

زندگی همون استخره،همه روابط ما،همه بایدها و نباید ها،قائده ها،شکست ها و پیروزی ها در سطخ اتفاق می افته،کمتر کسی هست که شهامت کنه،و شناخته ها را رها کنه،کلمات و معانی رو رها کنه،و به دل سکوتی مرموز شیرجه بره،گاهی از سطح فراتر میریم،اما سکوت و بی معنائی رو تاب نمیاریم و خیلی زود دوباره به سطح برمی گردیم،گاهی نه تحمل موندن در سطح رو داریم و نه شهامت فراتر رفتن به عمق رو،روابط سطحی رو بی ریشه می بینیم.ادبیات منفی گرای ما از سطح گذشت اما نتونست زیاد به عمق بره،و میونه های راه با دست هائی خالی به بالا برگشت و آیه یاس خوند،اما انسانهائی در همیشه تاریخ بودند و هستند که عمیق تر رفتن و یگانگی رو تجربه کردن، حافظ،مولوی  و بسیاری دیگه که نوید بخش ما انسانهای مسافر هستن،تا شجاعانه به عمق شیرجه بریم،تا دیوانه تر قائده های خشک رو از دست و پای ذهنمون باز کنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم دی 1386ساعت 16:29  توسط خسرو  | 

زندگی مجموع لحظه هاست و هر چه بیشتر در لحظه باشیم ذهن مجال کمتری برای پرسه زدن و رنجاندن ما دارد.وقتی تماما در لحظه باشیم هویتی نداریم.وقتی مجذوب تماشای مناظر زیبائیم،هویت ما کجاست؟چه بر سرش آمده؟

اینبار که جذب زیبائی شدی،به خودت هوشیار باش،ببین چه کسی در تو جذب شده؟ببین چگونه نیستی؟

نبودن اقیانوس است که بودنهای ما از دلش بیرون می جهد.هر چه بیشتر خود را در نبودن غرق کن.موانع این غرق شدن را ببین.ببین چرا بیشتر نمیتوانی غرق شوی،به آنها دقیق شو،زندگی را یک بازی جانانه و تمام عیار کن.جزم هایت را عمیق تر نگاه کن.ببین چرا نمیتوانی از این زندان توهمی پا فراتر بگذاری؟

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 12:18  توسط خسرو  | 

دولتها و مذاهب حکم پدر و مادر را برای جامعه انسانی دارند.اگر از خودخواهی های کور خود بکاهند.اگر عشق به خدمت خود را با نور آگاهی و ادارک بیشتر بیامیزند.تعالی همگانی دور نیست و این دهکده خراب جهانی در کوتاه ترین زمان بهشتی رویائیست.

این پدران و مادران مغرور و متکبر را چه کسی از قصور و زشتی رفتارشان آگاه خواهد کرد.مسئول این کودکان گرسنه،جوانان معتاد و بیکار،آدمهای بیمار کیست؟پدر،مادر از خواب توهمت برخیز.

 

روزهای تلخ میگذرند همچنان که روزهای شیرین گذشتند.خودت را فراتر از این تلخی و شیرینی ببین.

وقتی کسی را با حرفها و رفتارش می شناسیم،درست مثل این است که او را لباسش،جنسیتش،ملیتش بشناسیم.یادمان باشد همه ما کودکای بودیم که بی اینها به دنیا آمدیم.زیبا و یگانه و دوست داشتنی.بعد ناگزیر اینها شدیم.اینها وصله های ناجوری هستند که به ما چسبیده اند.چگونه اینها باشیم.زیبائی و یگانگی ما زیر اینها مدفون است.میتوانیم این لایه های بیهوده و رنج آور را از خود دور کنیم و دوباره زیبا شویم.یگانه و زیبا.همانگونه که بودیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 16:45  توسط خسرو  | 

افکار زیبا خوب است یا بد!

افکار زیبا میتواند زندانی شود که در آن از اعمال و رفتار زیبا محروم شویم.پس بسیار بد است.

افکار زیبا میتواند تلنگری شود بر افکار زشت.پس خوب است.

افکار زیبا مثل توصیف کردن غذاست.وقتی از غذا بی خبریم توصیف آن میتواند ما را تا غذا هادی باشد.اما اگر این افکار مانع ما از خوردن غذا باشد چه،اگر بر سر سفره رنگینی از غذا نشسته باشیم و به حرف زدن در مورد غذا با شکم های گرسنه ادامه دهیم آیا خوب است یا بد.

کجائیم و در چه کار،در چه فکر؟

اصلا افکار زیبا و زشت چگونه پدید می آیند.هوشمند ترین موجود زندگی چگونه و چرا فکر بد میکند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:51  توسط خسرو  | 

امید زیباترین دروغیست که هر کس میتواند بگوید و بشنود.امید یگانه حیله ایست که میتوان با آن "امروز" را کشت،و کسی را در این مهم ناتوان ندیده ام.امید مسکنی هست که تقریبا همه به آن نیازمند مانده اند.و مسکن ها تنها هنر فراموش کردن مشکل را بلدند.برای فرارفتن از مشکل باید امید را کشت.و این خطر کمی برای زیستن در حاشیه نیست.اگر امید بمیرد زندگی کمرنگ میشود.برای ادامه زندگی امید هم لازم است.هیچ چیز زندگی بیهوده نیست،چگونه امید بیهوده باشد.اما آگاه و هوشیار نبودن به چیزهاست که مشکل ساز شده است.اهمیت غذا را برای بدن آیا میتوان انکار کرد؟قطعا نه.اما کافیست تصور کنی کسی غذا را نه با دماغ و گوش،که فقط کم بخورد،زیاد بخورد،فاسد بخورد.به چه حال و روزی می افتد.زندگی ما اینگونه شده است.چیزها از جایگاه واقعی خود افتاده اند.ادارک و هوشیاری جای خود را به حدس و گمان داده اند.
طمع یکی از مهمترین ارکان زندگیست اما بسیار تحریف شده است.بی طمع زندگی ممکن نیست.چرخه زندگی را طمع به گردش در می آورد.اما اگر طمع را نابجا استفاده کنیم.همینی میشود که هست.
چگونه ممکن است که مردی در زنی طمع نکند.شرینی زندگی به طمع است.اما اگر چشم بسته طمع کنیم.اگر خارج از عشق و آگاهی طمع کنیم همینی میشویم که هستیم.نیاز تنها امکان ما برای زیبا متجلی کردن زندگیست و ما چه کردیم با نیاز،این یگانه فرصت ممکن.
همه انحراف ها نشانه ناهوشیاری ماست.همه رنج ها نشانه ناهوشیاری ماست.و زندگی بسیار هوشمند است.انحراف ما نشانه هوشمندی زندگی و بی هوشی ماست.زندگی بی هوشی ما را همواره پوشش داده و میدهد.حتی اگر ما هرگز تمایلی به آگاه شدن به آن نداشته باشیم.
به عنوان نمونه انحراف های جنسی.کدام حیوان انحراف جنسی دارد.اما انسان دارد.و حالا این انحراف خود یک اصل شده است.این که انسان با شرایط سازگار میشود از هوشمندی زندگیست و از بی هوشی انسان.نیاز راه های تازه ای برای ابراز خود یافته است.ما تنها با درک و پذیرش می توانیم رشد کنیم.نه با جنگیدن و انکار.
هر چه با خود نزدیکتر شویم.هر چه خود را صمیمانه تر ببینیم و بپذیریم.زیباتر و یگانه تر میشویم.شگفتی های زندگی و خود را بیشتر درک میکنیم.معجزه حضوری ناب را در زندگی بیشتر حس میکنیم.
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 8:45  توسط خسرو  | 

وای وای وای چه زود هیچ میشوم.چه زود رنگ می بازم.چه زود می میرم.خسرو در کسری از ثانیه انسجامش را از دست میدهد.خسرو و لاف هایش به طرز خنده داری نیست میشود.چگونه میشود گفت در آن لحظات چه کسی این جسم را به این سو و آن سو می برد.چگونه میتوان گفت در ان لحظات چه کسی اینجا میخندد.حیرت میکند.می ترسد.و دوباره سر و کله همین خسروی مدعی پیدا میشود.دوباره پشت سکان لاف هایش مینشیند و سفسطه میکند.بهوش باشید از این زنگی مست.و تو فکر میکنی خسرو را می شناسی.زهی خیال باطل که خسرو ابری بی شکل،همه شکل است.دلم چه تنگ است برای دیوانه ای از جنس خسرو.آهای من موعظه هایم نیستم.لاف هایم نیستم.شیطنت هایم هم نیستم.پس که ام؟نمیدانم.هیچ.هیچی بازیگوش.

وای وای وای حرفها چه بدرد میخورند جز مخ زنی!حرفها چه بدرد میخورند غیر از گمراه کردن.کجاست چشمی و زبانی که راهزن عقل دیوانه ام باشد.فراترم ببرد.چه کردم با این حرفها جز لاف،جز دروغ،جز فریب.باهمه ادعاها نشسته ام که حقیقت را،عشق را به پیاله کلام بفروشم،هدیه دهم.و فخر بخرم.

بیزارم از این خریدن و فروختن.خرید و فروشی که دل در آن سهیم نباشد چیست جز ضلالتی پنهان یا آشکار.

که هرچه عمیق تر به نیستی شیرجه میروم مست تر میشوم و چون بر می آیم چه دارم ارمغان جز هیچ.کجاست هیچی سرگشته چون من،تا که هیچم را در چشمش بی کلام نجوا کنم.که لافم را به عشق بخرد و نازش را بخرم به عشق.

دلم گرفته از اینهمه پادشاه خفته در وهم که یگانه هنرشان گدائی شد.کجاست پادشاهی و صاحب دلی،بیداری که شرح هجران کنم روزگار فراق.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 14:15  توسط خسرو  | 

زندگی یک فیلم سینمائی هست.و هر کدام از ما مستعد ایفای بهترین نقشیم.

ظالم مخلوق مظلوم است.مظلوم با حماقت خود ظالم را خلق میکند.بدون حضور مظلوم ظالم چه معنائی دارد.بیچاره مظلومی که پذیرش ظلم را برای خود توجیه کند.

 

دولت از دل ملت برمی خیزد،دولت نماینده ملت است.پس بیهوده است که دولت را سرزنش کنیم.میتوانیم رشد کنیم تا نمایندگان بهتری از میان ما برخیزد.

 

عاشقی که به معشوق تعصب نداشته باشد،عاشق نیست.بیچاره عاشقی که رای معشوق با وی نباشد.

معشوق آنگاه معشوق است که در قید عاشق نباشد.

یلدا شب عاشقان است در فراغ،بلند و سیاه چون زلف یار.

 

عشق تنها در آزادی شکوفه میکند،آنگاه که معشوق از قید عاشق رها باشد.

عشق سفریست به اوج،لمعه ای که در بی زمانی اتفاق می افتد.سفری که بی اجازه و اختیار ما رخ میدهد.چه کسی دوست ندارد در این اوج با شکوه منزل کند.از خواستن تا توانستن راه بسیار است.از خواستن تا توانستن گامیست که میتوان عمری معطلش ماند.

از "آنچه هست"زندگی هر کس به اندازه پیاله ادراکش سهم می برد.

شکوه زندگی تنها در عشق تجلی میکند.بی عشق تنها میتوان در وظیفه ماند.تن به اجبار نسپرد.خود را مستعد ابتلا به عشق نگاه داشت تا باد عشق وزیدن آغاز کند.که این بادیست که تنها مستعدان را مبتلا کند.

حاصل عشقی که در وانمود و تظاهر متولد شود،چیست جز تلخکامی.

تشنگی ما را تنها زلالی آبی در بیکران درون تسکین است.آنجا که دیگری آئینه ایست تمام.چون ما.دو تشنه،دو آب،دو آئینه،دو دیوانه در مصاف هم به وادی عشق می افتند.

تنها راه دانائی سکوت است همچنان که تنها حاصل دانائی سکوت.دو دانا در سکوت یکی میشوند.همچنان که هزاران دانا یکی اند.

فقط در عشق است که خدمت کردن به دیگری توصیفی ندارد.عاشق چه میخواهد جز خدمتی تمام در عشق.

فقط در عشق است که دیگر خواهی را در لذتی فراتر از تصور تجربه میکنی

عشق غنائی به بودنت میدهد که تنها اشک میتواند شمه ای از این غنا را بیان کند.فقط جنون میتواند به فریاد عجزت برسد.

تنها قلبهای عاشق عادتها را عاشقانه به بازی میگیرند.

برای فرا رفتن از "من"نیاز به قلبی عاشق داری.

فقط در عشق است که دیگری از تو به تو نزدیکتر است.و عشق بزرگترین آیت خدا.

فقط در عشق است که به بودنت پاداشیست عظیم،چنان با شکوه که اینهمه زبان از سراسیمه و درمانده.

این تنها لذت نیست که در عشق با شکوه است.رنج نیز کم از لذت ندارد در عشق.

در عشق زمان گم میشود.لحظه ای تا ابدیت کش می آید و ابدیت لحظه ای میشود در عشق.

چه میشد اگر از من جز من نمیخواستی؟که هر چه خواستی از من،جز من.

چه میشد اگر تا حد ابزار،وسیله ای پست،بیش از این سقوط نمیکردیم،که کرده ایم پیش از این بسیار.

از توصیف و دیدن غذا همانقدر سیر میشویم که از توصیف عشق،عاشق.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 9:43  توسط خسرو  | 

دلم برای دیوانگی های نکرده،تنگ است،برای نگاهی دوباره در عشق.

 

عشق بودنی تمام است در اکنون.عشق بزرگترین حیله گر است و معشوق بهانه اش تا عاشق به اینجا بیاید،به اکنون.به اینجا اکنونی که همه شکوه است و وجد.به لبه شمشیر تیز زمان.به ناممکنی که در عشق ممکن میشود.چگونه میتوانی معجزه عشق را به گفتن،به شنیدن بیازمائی،بی تجربه خلسه ای عمیق در عشق از بهشت حضور چه میدانی.تا بیائی و ببینی.ببینی و بدانی،همه بهشت شوی،همه نور،همه عشق شوی،همه زندگی،همه خدا
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 18:8  توسط خسرو  | 

حرفهای روشنفکرانه به اندازه کافی زده ایم،شنیده ایم.و حماقت هنوز بیداد میکند.هنوز زنجیر ستم بر گردن ماست.هنوز در حد توان ظلم میکنیم و ظلم می پذیریم.هنوز ناله یگانه منجی ما به وقت درماندگیست.هنوز کودکان معصومانه به قربانگاه حماقت می خزند.هنوز جنایت هائی در حال وقوع است که سنگ دل ترین ها را به لرزه می آورد.هنوز قیمت خنده های ما اشک هائی در خون است.هنوز زیبائی را هوس به یغما می برد.هنوز عشق در کوچه های بدنامی پرسه میزند.هنوز حیله دست در دست طمع سادگی را غارت میکند.و چه سود از لاف روشنفکری زدن.چه سود از فهمیدن.

نمیشود چشم بر زشتی ها بست.این حیله بسی کهنه است .چشم بر زشتی بستیم و زشتی بی صدا خزید به همه زندگی.

به اندازه همه دنیا بزرگ شده ام و عجیب.سفید سیاه،زشت زیبا.خوب بد.بزرگ کوچک.ظالم مظلوم.عاشق معشوق.وای چه بر من میرود.میان خنده می گریم،میان گریه میخندم.اندازه جنون از دستم رفت.

همه میخواهد آباد کنند و اینچین خرابه ایم،چرا؟گرگ شدیم و بره،این صدای ناله اعتماد است که مدام دریده میشود.

چگونه بخندم وقتی هنوز کودکی صادقانه به مسلخ میرود.چگونه ننالم،نگریم وقتی که عشق حربه ای شد برای تجاوز.

احساس عجز میکنم.ناتوانی به ستوه ام آورده،وقتی رنج را می بینم.وقتی زشتی و حماقت و ظلم را می بینم .نمیتوانی تصور کنی تا چه پایه ذلیل میشوم.وقتی میبینم که هیچ کاری نمیتوانم بکنم جز شاهد بودن.نمیدانی دچار چه رنجی میشوم.و می نویسم اینجا که چه؟

آه آناهیتای عزیزم دست و پایت را عاشقانه می بوسم.کاش در آغوش من بودی.کاش آغوشم پناه بی پناهی تو میشد.کاش رنجهایت را عاشقانه نوازش میکردم.اگر بدانی که چه ذلیلم از شنیدن اینهمه رنج تو.

اخ فاحشه عزیزم کاش میتوانستم مانع رنجت شوم.کاش میتوانستم عشق و ارادتم را به تو ابراز کنم.اگر بدانی که با نوشته هایت چه آتشی به جانم زدی،اگر بدانی چه احساس عشقی به تو که هنوز دیدمت دارم.

 

اصلا مشکل سر فهمیدن و نفهمیدن نیست.اصلا کی میگه من نمی فهمم.همه خودشون رو آخر فهم و شعور میدونن.و حالا موندم مشکل از چیه؟اصلا ملاک فهمیدن و نفهمیدن چیه؟مرزش کجاست؟

اصلا میدونی چیه همه داریم به خودمون و بقیه زور میگیم.اخه چطور میشه گرسنه غذا رو ببینه و محترمانه ازش بگذره،ده لامصبا همه ما غذائیم و گرسنه؟احساس رو هم که هر چی به زنجیر عقل زندونی کنی.فقط کار رو سخت تر کردی.زندگی رو زشت تر.ناسلامتی اسم خودمون رو گذاشتیم آدم.انگار آدم بودن به انکار و تخریب نیازهای طبیعی خلاصه میشه.صد رحمت به حیوانات که دلشون رو به جوک خوش نمیکنن.واسه هم جوک نمیسازن.ای گور پدر هر چی اخلاق در بیار نفهم.اگه ما نخوایم تو گله یه مشت اخلاقی عقده ای زندگی کنیم.باید کی رو ببینیم.ای لعنت به هر چی حماقت که روتوش اخلاق بهش خورده،اهای با توام،تو که پز فهم دادنت زندگی خودت و بقیه رو به لجن کشید.شعور و عقل که به پز دادن خالی که نیست که.

هی می نویسم و دردم تموم نمیشه،باز.نمیدونم چی کار کنم دیگه.

دارم از درد پاره میشم و باید خودم رو آروم نشون بدم.باید به حماقت لبخند بزنم.باید مسخرگی رو زیبا ببینم و مشکل زمانی شروع میشه که گاهی نمیتونم.

وقتی زیبائی رو می بینم حالم یه جور دیگه میشه و بدتر اینکه باید وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده.دارم میسوزم از اینکه مجبورم احساسهای خودم رو پنهون کنم.یا وارونه جلوه بدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 11:17  توسط خسرو  | 

چون شبحی لرزان/میوزم با باد/هر سو/

به جستجوی توام/

گریزپا/

دمی به من برگرد/

ببین که بی تو/بودنم محو است/

بیا/

بیا و معنایم کن/

یعنی که با آن صدای جادوئی،صدایم کن/

به دیدنم بیا/

به دیدنم بیا و جماعتی را به خود،غرق در تماشا کن.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 13:44  توسط خسرو  |