عاشق هیچ حقی به معشوق ندارد.معشوق سفیر عشق است تا قلب سنگ عاشق را نرم کند.تا عاشق مشق عاشقی کند.تا زمین بایر وجود عاشق زیر و زبر شود.عاشق شاگرد مکتب عشق است و معشوق استادش.
بیا تا از هم هیچ نخواهم جز هم.آنهم به عشق،بیا حتی از هم هم را هم نخواهیم.بیا خود را به آغوش عشق بسپاریم.بگذاریم عشق ما را به ما هدیه دهد.ما بی عشق چه ایم جز گدائی حقیر.مگر یادمان رفته؟این ردای سلطانی هدیه عشق است به ما.بیا دلق کهنه خود به عشق دهیم،بیا در عشق بمیریم تا زنده شویم از عشق.
ببین همه تعهد من به تو احساسی هست که همین حالا دارم.یا باد می وزه و یا نمی وزه،یا عشقی هست و یا نیست،من هیچ دخالتی در این وزیدن باد استغنای عشق ندارم.
لطفا از من هیچی نخواه،که من گدائی بیش نیستم.هر چی میخوای از عشق بخواه،من این رو تجربه کردم.من دلق گدائی خودم رو به عشق دادم و ردای سلطانی ازش گرفتم.تا عشق هست من سلطانم و بی عشق همون گدا.عشق مال من نیست که بهت بدم.عشق چیزی نیست که بشه هدیه داد و یا هدیه گرفت.وقتی از زندان خودخواهی خارج میشیم این امکان رو به خودمون میدیم که در معرض وزش نسیم عشق قرار بدیم.و تنها اون وقت هست که دیر یا زود عشق میاد و ما درش غرق میشیم.اگر میشد که عشق را هدیه داد و گرفت.اینهمه تشنه عشق چه توجیحی داشت.ما میوه های درختیم.وقتی بپزیم،وقتی مستعد افتادن باشیم،وقتی تعلق های ما به حداقل رسیده باشه،باد عشق که بیاد بی اختیار و بی هیچ تلاشی می افتیم.بادی که همیشه بود و هست.
عشق پرنده زیبای وحشی هست.همین که قصد گرفتنش رو میکنی،ازت فرار میکنه،همینکه حیله گرانه غافلگیرش کردی،و گرفتی در مشت تو می میره،عشق فقط در آزادی ممکنه،عشق اقیانوسه،میشه در عشق غرق شد اما نمیشه اقیانوس رو در مشت گرفت.وقتی دستت رو برای گرفتنش مشت میکنی هیچی در چنگ تو نیست جز حسرت،جز رنج.
عشق خودش میاد و خودش میره،بی هیچ دلیلی میاد و بی هیچ دلیلی میره،وقتی هست از بودن درش نئشه باش و وقتی نیست خونه دل رو پاکیزه داشته باش و منتظر اومدن این مهمون زیبای وحشی باش.تا کاسه وجودت رو دوباره پر کنه از حضوری که مدام هستی.تا نقاب رو بی خواست تو از چهره تو برداره،که فرق هست بین خواست ما و خواست او،بین عمل ما و عمل او.عملی که اراده ما درش دخیله،تا عملی که اراده معشوق.
وای وای وای چه زیباست وقتی عشق تکثیر می شود.از در و دیوار زندگی معشوق می بارد.وای چه میشود وقتی چشمانت معشوق آفرین می شود.همه را رسول عشق می بینی.
هیچ کس نمی تواند جزیره باشد.ما خواهی یا نخواهی به وسیله رابطه هائی که برقرار می کنیم معنا می شویم.ما ناگزیر رابطه با هم هستیم.و اگر بر رابطه های ما منطق و هوشیاری حاکم نباشد.عشق حاکم نباشد.بی گمان جزم ها و عادت ها حاکم هستند.اگر ما با عصای جزم و عادت حرکت کنیم ناگزیر زخم خواهیم بود.پس هر لحظه از عادت و جزم به آگاهی و ادراک و عشق سفر کنیم.تا شکوه زندگی را آنگونه که شایسته اش هستیم ببینیم.هر کس به قدر عشق و ادراکش زنده است.
گاهی ابری سبکبال و بازیگوشم در باد و گاه توفنده و سیاه،و گاه هیچ نیستم و فقط آسمانی زلال.چه را می خواهی به زنجیر رابطه بند کنی،ابر سفید را یا ابر سیاه را،نکند آسمان را زنجیر می کنی.من عاشق نبودنم،بیا نبودنمان را دوباره در عشق مشق کنیم.بیا نیازها را ساده به آغوش عشق بسپاریم.
بیا همه قید ها را بیندازیم.بیا بی هیچ قیدی همین حالا را در کنار هم باشکوه جشن بگیریم.بیا بودنمان را چنان دیوانه و مست برقصیم که در نبودن بیفتیم.بیا که چنان شویم که بنشناسیم خویش ز بیگانه،بیا لذتی را که در همه عمر از هم می طلبیم به یک باره همین حالا همین جا در جام وجود هم بریزیم.بیا چنان دیوانه و مست در هم شویم که پهنه زندگی جز ما نباشد،بیا ما نباشیم و همه زندگی باشد.بیا هر بار چنان در هم نگریم که در اولین و آخرین دیدار.بیا هر دیدار ما اولین و آخرین باشد.بیا عمیق و با همه وجود در هم بیامیزیم.بیا همین حالا،همین حالا که داغ داغ بودنی ناب در همیم،بودنمان را نظاره کنیم.نظاره گر درون را نظاره کنیم.بیا این مرگ زیبا را جشن بگیریم.بیا نباشیم و زندگی جشنی همواره باشد.بیا هر کسی معشوقه ای در عشق،برای اولین و آخرین بار ببینیم.فقط تصور کن افتادن در چنین اوجی از شکوه و عشق و شور را،و چرا هر روز معشوق های ما زیادتر نشود.چرا هر روز در عشق حریص تر نشویم.مگر لاف تشنگی عشق نمی زنیم.اینهمه معشوق در حسرت عشق هم تشنه می سوزند،به حکم چه؟جز جزم هائی زشت و سیاه.یادمان باشد خدا همانقدر در دل ماست که در دل آنکه دشمنش می پنداریم.و این یاد چه می کند با دشمنی ما.جز آنچه نور با سیاهی میکند.سیاهی جهل و جزم کی تاب ماندن در حضور نور را دارد.بیا خود را در نور ادراک و عشق غرق تر کنیم.بیا همه زشتی و رنج خود را به عشق ببازیم و آنچه در وهم ناید،شویم.
بیا اگر عشقی نداریم که در پیمانه هم بریزیم با عشق از هم بگذریم.که سخاوت عشق بی حد است.در دولت عشق هیچ کس گدا نمی ماند.عشق پشه را فراموش نمی کند،سوسک ها و مورچه ها را ببین،بی انصاف زیبائیشان مستت نمی کند؟شکوهشان اشک بر چشمت نمی آورد؟دلت را به کیمیای عشق نرم تر کن.
سخن جز به عشق مگو که وبال است.ره جز به عشق مپو که زوال است.
عموما آنچه ما را هدایت میکند عقده ها و حقارت هاست و تا چشم بر آنها ببندیم و انکارشان کنیم،تا به آنها هوشیار نشویم،تا آنها را در نور ادراک و آگاهی و عشق غرق نکنیم،همچنان توسط آنها هدایت خواهیم شد و همچنان رنج اولین و آخرین محصول ما از این هدایت بیمار خواهد بود.
آئینه ادراک هر کس مکدر از گذشته ایست که داشته،زخم های دیروز ما را مکدر کردند.ما سوای از این کدورت هیچ نیستیم جز رقص و شور و زندگی.نه ایرانی،نه مسلمان،نه کافر،نه خوب،نه بد،نه زشت و نه زیبا.فقط و فقط شور و شعف و زندگی.
در جمع مجبورم خسرو باشم.در حد ضرورت خسرو،در تنهائی اما هیچ مجبور نیستم.طعم خوش آزادی از نقاب این خسرو بودن را مدام می چشم و بیشتر تشنه اش می شوم.و ضرورتم برای خسرو بودن کمتر میشود.اصلا حالم از خسرو بودن بهم میخورد.و چه میدانی چه تشنه ام به دیدن دیوانه هائی از جنس خودم.
بازم وای وای وای وای وای مهم نیست چه کاری،اما هر کاری را تا آنجا که ممکن است چنان عمیق و جانانه عمل کن که "من"فرصتی برای خود نمائی پیدا کند.این مرگ زیبا بهترین هدیه ایست که هر کس میتواند به خود بدهد،هر چه بیشتر آن را به خود هدیه کن.که مرگ اوج زندگیست.و بعید نیست اگر چنان عاشق این اوج و مرگ شوی که همه یاوه از زشت و زیبا را به پایش بسوزی،چنان بی قرارش شوی که داشته و دانسته هایت را در این آتش بسوزی.همه تن جان شوی و جانانه بسوزی.آنجا خود تو که ای؟بیخود بسوزی.
به هوش باش که همه چیز و همه کار در سطح اتفاق می افتد،و از این همه چیز و همه کار راهی برای رفتن به عمق که همان اوج است،مدام تو را به خود می خواند.ببین که از چه دعوتش را لبیک نمی گویئ.همه چیز خداست،همه کس خداست، و همه کار خدائی،چون توهم"من" به ادراک و عشق افتد.
مهم نیست به که اقتدا میکنی،وقتی به خدای درونت سجده نمیکنی،بیرون همه کفر است و درون همه ایمان.خدا از درون تجلی میکند وقتی معبد را از بتها پاک کردی.
معشوق نماینده خداست.معشوق دریچه ایست که تو را تا خدای درونت می برد.عاشقانه ستایشش کن.معشوق تو اگر سنگ باشد،چه باک،که خود برگزیده ای تا تو را از خودپرستی کور برهاند.قرار نیست معشوق به فرمان تو باشد،تو به فرمان او باش.آنقدر که همه او شوی.
اخ اخ اخ اخ اخ که هر چی می کشیم از دست سوءتفاهم هاست،از دست طمع های کور،از دست ظن و گمان های یک سویه.که حکایت ما حکایت آن داستان از مثنویست که کری به عیادت دوست بیمارش رفت.
یکی دیگه وای وای وای،دقت کردید حرف میزنیم چون نمیتونیم ساکت باشیم.در هم دخالت میکنیم چون نمی تونیم بیکار باشیم.اخه اگه سکوت کنیم نقاب می افته،لو می ریم.اونچه نباید رو می گیم!
ما هر چیزی رو به هم میگیم الا اونچه واقعا نیاز هست که بگیم.راستی شهامت گفتن و شنیدن ما کوشش؟چرا برای همه آئینه نیستیم؟چرا عیب ها را عاشقانه به هم هدیه نمی کنیم؟چی شد که ظرفیت ما اینقدر کم شد؟چرا روح تشنه خودمون رو از زلال و ناب ترین احساس هائی که در درون زندونی کردیم سیراب نمی کنیم.چرا میزاریم احساس های ما در درون بیات بشن،بگندن،و ما رو آزار بدن؟ها،چرا؟
شادی و رنج دو سوی یک تعادل هستند.هر چیزی که به ما شادی دهد هم پای آن رنج نیز می دهد.و عشق نهایت شادی و رنج است.با درک عمیق شادی و رنج از آن فراتر می رویم.به تعادلی پایدار در میانه می رسیم.همانجا که همواره بودیم.
گرسنگی و غذا دو سوی یک تاب هستند.وقتی غذا توسط گرسنگی خورده میشود تعادل زاده میشود.هر بار تعادل بهم میخورد و از آمیزش غذا و گرسنگی هرباره برقرار می شود.به هم می رسیم در عشق و تنفر هم را میخوریم تا رسیدن به تعادل را مشق کنیم.از تولد تا مرگ دامنه ها و تعادل را بازی می کنیم.زندگی بازی این تعادل ها و دامنه هاست.و این بازی در فصل های متفاوت زندگی متفاوت است.
بی خبر،که این اوج را مستی،افتادن را هم ببین،که بالا بی پائین کی شود.هر اوجی را فرودیست بی گمان،و عشق آخر فراز و فرود.عشق آخرین حیله،آخرین فریب است برای پختن خام.
به دیدن سوسکی هم کیفور میشوم،تا گمان نکنی دلربا تنها توئی،ببین که از در و دیوار خانه،به رویم معشوق می ریزد.
چه کسی از خوردن غذا سیر نشد؟!چه کسی بعد خوردن،غذا را توهین کرد؟ما غذای همیم به عشق،بیا شکر این خوان گسترده بجا آوریم.
جنون و مستی پاداش باده عشق است،بی این مستی و عشق چگونه ایم؟
نخواستن نوعی دیگر از خواستن است.ما از همه زندگی فقط آنچه نیاز داریم را به کاسه ادارک خود می ریزیم،در کاسه ما جز خواستن و نخواستن نیست.در زندگی بسیاری چیزهاست که دغدغه ها فرصتی برای دیدن و درک آن برای ما نمی گذارند.ما به اندازه خواستن و نخواستن خود پست شده ایم،فرو افتادیم.عشق و تنفر از خواستن و نخواستن بر می خیزد.ما از چیزی می گریزیم و به چیزی می آویزیم،این هنوز آغاز سفر است و پایان آنجاست که گریزی نیست.آویزی نیست.بودن ما در اینجا و همین حالا گل کرده است.دوست و دشمن یگانه شده اند.بالا و پست درهم.اضداد دیگر آنگونه ضد نیستند.ما به پشت صحنه نمایش رفته ایم.اصلا مائی نیست که به پشت صحنه برود،پسیم و پیشیم.بالا و پائین.همه و هیچ.
داشته ها و دانسته های ما ارزشی بیش از بازی کردن ندارند.بیا آنها را در عشق بازی کنیم.تا فردا حسرت امروز نخوریم.بیا به یکدیگر و نیاز یکدیگر عاشقانه تر نگاه کنیم.بعید نیست که فردا خبر دهند فلانی دیگر نیست،و هیچ بعید نیست آن فلانی من و تو باشیم.
شناخت دروغ است.شناختی وجود ندارد.شناخت یک توهم است.دانش هم یک توهم است.شناخت تنها برچسبیست که به حماقت ما احساس رضایت بدهد،بالاترین درجه دانستن ندانستن است.بزرگترین دانشمندان به نادانی خود اعتراف کردند و ما اگر هنوز لاف دانستن و شناخت می زنیم برای این است که هنوز بسیار خامیم،هنوز کودکی خیره سریم.
در این روزمرگی ها،در این لذت های آمیخته به رنج،در این لاف ها چه شعفی میتواند باشد،چه مستی و جنون زیبائی میشود سراغ گرفت.چگونه میشود از این روزمرگی،از این موفقیت های دروغ مست بود.دیوانه خندید.نه عزیز من،خنده های واقعی،زندگی واقعی برای وقتیست که بی"خود" باشیم.
من برای بی "خود"شدن به بوی نفس تو نیاز دارم.بیا از عطر تنت مستم کن،بگذار نبودن را جنون را ،زیبائی و عشق را نفس بکشم.
اخ عزیز من ،غارتگر من،جز به غارت دلم قناعت نکن.تو کم نیستی،باور کن.بیا تا دلم بجز جای تو نباشد.نور من بیا تا پیش پای تو تاریکیم را قربان کنم.
زندگی اگه بازی عشق نیست پس چیه؟حمالیه؟
کاش همه غارتگر باشیم،آنهم آخر آخر غارتگرا،و جز دل را عاشقانه غارت نکنیم.کاش سلطان قلبها باشیم.کاش طعم خوش عشق را به هم،به زندگی هدیه کنیم.کاش از بوی تن هم در عشق مست شویم.کاش در و دیوار خانه را رنگ عشق زنیم.کاش فقر و رنج خود را به دولت عشق تسلیم کنیم و پادشاه ملک وجود شویم.
تنها راه زیبا شدن زندگی این است که اگر از هم کم نخواهیم،اگر قلب هم را بخواهیم.اگر همه هم را بخواهیم.پیشاپیش کم را هم خواسته ایم،اگر قلب کسی را تصاحب کنیم،دستش را پیشاپیش مال خود کرده ایم.لباسش را هم،همه داشته هایش را هم،اما اگر از کسی فقط کفشش را،لباسش را،دستش را،جسمش را بخواهیم.تجاوزگری بیش نیستیم.اگر دیگری فقط وسیله ای برای تامین ما باشد،اگر دیگری را فقط به واسطه قدرتی که داریم به خدمت بگیریم،تجاوزگری زشتیم.اگر دیگری علارغم میلش مجبور به معامله با ما شود،چه ایم جز غارتگری حقیر،و چه زیباست آنجا که او ما شود.مرزها از میان برود.قلبها هم را دیدار کنند و جسم ها در کنار هم عاشقانه برقصند.کاش این تجربه زیبا را از خود و هم دریغ نکنیم.بیش از این نکنیم که کرده ایم پیش از این بسیار،که همه رنج ما و زندگی از این دریغ است.جزم ها دوست ما نیستند.جزم ها اگر چه ظاهرا زیبا،اما دشمن ما و زندگیند.بیائید به خدائی که در دل هم داریم سجده کنیم.ناز و نیاز و نوازش کنیم.
بیا از سر این مرزهای دروغ من و ما در گذریم.بیا هم را نه جسم که جان ببینیم.معجزه ای زنده و همواره که از چشم عادتهای ما پنهان مانده است.بیا همهمه را پیش پای سکوت سر بزنیم.تا غنچه های بسته حیرت وا شود.تا زندگی دم به دم زیبا شود.تا حریص شویم به لحظه هائی که از غفلت می روند.به امروزی که چه بیهوده دیروز میشود.به فردائی که بی خبر امروز می شود.بیا لحظه لحظه زندگی را چنان عمیق بنوشیم که زندگی همه حالا شود.بیا از یاوه های مدام ذهن به سکوت زیبای زندگی سفر کنیم.بیا از جسم تا جان،از کلام تا معنا،از معنا تا سکوت عاشقانه سفر کنیم.بیا در هیچ غرق شویم تا از همه سر بر آوریم.
وقتی گرسنه هم باشیم،وقتی تشنه هم باشیم،وقتی باده هم باشیم در عشق و محجور،چگونه بخندیم،برقصیم زندگی را،وقتی حیله گر باشیم،وقتی تجاوزگر باشیم.چگونه رنج نبریم،چگونه زخم نزنیم،ناله نکنیم،چگونه؟بیا باده هم باشیم در عشق.بیا از هم جز هم نخواهیم.بیا در عشق بینا شویم.بیا جزم ها را پیش پای عشق قربان کنیم.عادت ها را قربان کنیم.غارتگر و متجاوزیم چرا که هر چه دادیم و خواستیم از هم،جز دل.که دل دادن و بردن را نیاموختیم در عشق.چه میشود اگر جام وجود هم را از باده عشق دمادم پر کنیم.مگر جز تشنه به عشقیم.
ما در دنیای منطقی ذهن گیر کردیم،در میان قانون ها،توضیح ها،عادت ها و جزمها.دو دو تا می شود چهار تا و این هیچ شور و شوقی ندارد.عشق و جاذبه ای در آن نیست،زندگی زمانی آغاز میشود که یاوه های ذهن به مرخصی رفته باشند.ذهن دوباره حساس شده باشد،از دیدن گنجشکی که آن نزدیکیست حیرت کند،با قائده حرف نزند.از ترس دیوانه خطاب شدن وانمود به عاقلی نکند و احساس بازیگوش بازیش را بدور از ناظم ذهن خودانگیخته بازی کند.
ما برای هم آرزوی سلامت و خوشبختی میکنیم،چون نیستیم.سلامتی و خوشبختی به اندازه نفسی که می کشیم طبیعی هستند.اما ما به اندازه عادتها و جزم های زیبا و زشتمان غیرطبیعی و بیمار.
هر جمعی عادتها و جزهای خاص خودش را دارد،و آنها را یگانه و زیبا می داند و برای اثبات این ادعا می خواهد که پنهان و آشکار آن را به جمع های دیگر تحمیل کند.آدم ها فردیت خود را به جمع و جامعه خود باخته اند و جمع ها و جامعه ها غول های بی شاخ و دمی هستند که در پی اثبات خود با هم می جنگند و نیروی زندگی را تحلیل می برند.
ضرورت پاکسازی و خودسازی هر چه که به سمت راس هرم در جامعه ها می رود،بیشتر میشود،راس هرمی ها سکان دار این کشتی دیوانه هستند.این کشتی به سمتی می رود که آن سکانداران میخواهند.پس اگر فقط هزار نفر در همه دنیا که در راس ها هستند،آنگونه که شایسته یک انسان است اصلاح شوند،در کمترین زمان همه زمین بهشت میشود.تنها مدیریت صحیح مدیریتی جامع است که همه زمین و زندگی را شامل باشد.مدیریتی هوشمند که بتواند فراتر از مرزهای دروغین امکانات زمین را با عشق و آگاهی تعالی دهد.تا زمانی که ما زندانی ملیت و مذهب باشیم،تا زمانی که بیش از نصف امکانات خود را در خدمت جنگی که جز حماقت نیست،و تدبیر های صلح های ناپایدار کنیم زمین آنگونه که شایسته انسان هست،نخواهد بود.
مدیریت یعنی هدایت امکانات و توانمندی موجود به سمت تعالی.مدیر بیش از دانش نیازمند بینش است.نیازمند درکی همه جانبه و بی غرض از زندگی،مدیر باید سالم ترین فرد آن جمع باشد،دلسوزترین فرد به همه افراد زیر دست.اقتدار مدیر از بینش عمیق او سرچشمه گیرد نه از جزمهایش.نه از قدرتی که تصادفا به چنگش آمده،مدیر باید همواره به همه پاسخگو باشد،مدیر یک ناخداست،کشتی این ناخدا تماما از روح هائیست که نیازمند تعالی هستند.آنها از چوب و آهن نیستند.آنها بر آب روان نیستند که بر خود روانند.مدیر باید بتواند بهترین تصمیم را در شرایط موجود بگیرد.با کمترین هزینه بیشترین امکان را فراهم کند.مدیر باید بتواند شرایط رشد را برای همه فراهم کند،قانون مدیر باید حامی فرد فرد افراد باشد.قانونگذار و مجری قانون بی شک باید از خود رسته و به خود رسیده باشند.و بدانند که هیچ انسانی مجرم نیست،همه بیمارند،هدایت جامعه و جمع بیمار به سمت سلامت جان و جسم،به سمت تعالی و اوج،به سمت خدائی که در همه جاریست تنها هنر مدیر است.
تنها دولت و مدیری میتواند موفق باشد که جهانی بیندیشد.دولتها و آدمها باید جزمهایشان را بیندازند.حقیرانه فکر نکنند.همه در خدمت انسانیت باشند.در خدمت دولتی جهانی،دولتی که توسط شعور و عشق هدایت میشود نه توسط ایده و جزم.دولت ها به ظاهر با هم دوستند،دین ها هم.اگر دوستی واقعی باشد،چه معنی دارد که ارتش داشته باشیم.آنهم با سلاح هائی آنچنانی و تا دندان مسلح،بعد بگوئیم با هم دوستیم،همه هم را متهم به تجاوز می کنیم،همه میخواهیم سر هم کلاه بگذاریم و همه به هم لاف دوستی میزنیم دست هم را محکم می فشاریم.بنظر همه دیوانه می آئیم.دولت ها نماینده ملت خود هستند.و ملت ها باید بیدارتر شوند،آگاه تر و عاشق تر،و دولت ها را به تشکیل دولت جهانی سوق دهند.همه از همه توان خود برای بهبود کل زمین و زندگی استفاده کنند.این شعارها آنقدر ها دور نیست.وقتی درک کنیم که برای رسیدن به زندگی زیبا لزومی به جنگ با هم نداریم.ما حیوانات را وحشی می خوانیم و چه کسی حیوانی را سراغ دارد که بمب و تفنگ داشته باشد،آنهم چه بمب و تفنگی!
کافیست هر کدام از ما یک نفر را به عشق و محبت بی قید دعوت کند.کافیست هر کس فقط یک نفر را متقاعد کند که به خشونت و جنگ نیازی نداریم،ما واقعا نیازی نداریم وحشی باشیم.و تصور کن از این قطره ها چه موج زیبائی به راه می افتد.و تصور کن این موج چه قدرت زیبائی پیدا می کند و هر دم بزرگتر و زیباتر میشود،باشکوه تر پهنه زندگی را به بازی میخواند.
من که دیگر نمیتوانم تحمل کنم رنج و حماقت انسان را،انسانی که من نیز هستم.آیا مثل هم نیستیم؟پس قطره ای میشویم عاشق برای عاشق کردن همه به خود،هم و زندگی.پس همه را میخوانیم که عشق و آگاهی.پس میرویم به سمت عروج از قانون و اخلاق.مگر ما چه میخواهم از هم،جز همدلی و عشق،و ما بی شک در راه خود پیروزیم که عشقی با ماست که در قلب همه خانه دارد.
خودت را بی هیچ واهمه ای به خدای درونت بسپار،همان خدائی که مواظبت هست نفس کشیدن فراموشت نشود!همان خدائی که غذا را در دهانت مزه میدهد،تا زندگی را با لذت در آمیزی،اعتماد تو به خدای درونت تاریکی پندار را می زداید.و نوری را می بینی که محمد دید.و تنها آنگاه ایمان لغلغه زبانت نیست،که خودت ایمانی،خودت خورشید،آنان که چشم بر خورشید بسته اند با ایمان به خورشید روزمرگی می کنند و آنان که شهامت گشودن چشم را داشتند خورشید میشوند.مگر محمد خورشید نشد،مگر جمعی کور به محمد و خدایش ایمان نیاوردند.تو محمد خودت باش،با خورشید درونت دیدار کن،خورشید شو،فراموش کرده ای که حافظ چه گفت؟".....درصراط مستقیم ای دل....... "همه زندگی صراط مستقیم است اگر به خدائی که در دل داریم اقتدا کنیم.اگر از سر باورها برخیزیم.اگر از دین پدران خود خارج شویم.آنچه در ذهن ما زمزمه میکند یاوه هائیست که دیگران به گوشمان خواندند،سکوت کن آنقدر که خدا سخن بگوید.و خدا تنها در تاریکی مطلق،سکوت مطلق طلوع خواهد کرد.بر قلب و ذهنی که نقد دروغش را رها کرده باشد.
زندگی ما انسانها یک جوک بزرگ است.یک حماقت تمام.یک سوی این حماقت خنده است و یک سوی دیگرش اشک و آه،وقتی بمب می ریزیم سر عده ای و جشن پیروزی می گیریم آیا این یک جوک زشت نیست؟وقتی حیله گر می شویم،آیا این یک جوک زشت نیست؟وقتی عیب های هم را پشت سر میشماریم و می خندیم آیا یک جوک زشت نیست؟
ما فقط با حقیقت می جنگیم.اگر کسی بگوید خورشید نوری ندارد،اصلا خورشید دروغ است.چه کسی با او می جنگد،همه به او و با او می خندند،برایشان فرصتی برای خنده ایجاد شده است.یک جوک تازه،اما اگر کسی بگوید شما احمق هستید.بگوید بت پرست هستید،مرده پرست هستید.آیا می خندید؟یا سرش را می شکنید.شما که مطمئن هستید احمق نیستید پس چرا حرفش شما را می آشوبد؟شما که میدانید موحد هستید و بت پرست و مرده پرست نیستید،از چه آشفته میشوید؟حقیقت خورشیدیست که هیچ نیازی به توضیح ندارد.همه توضیح ها،همه جزمها،همه ایده ها حداقلش بیهوده و دروغ هستند و حداکثرش مایه تباهی.
من میدانم،من نمیدانم،من لذت می برم،من رنج میبرم،من زیبا هستم،من زشت هستم.من........هستم.این من کیست؟این من که از کودکی تا پیری هزار پاره و رنگ شده،کیست؟منی که هر لحظه دروغ و لافی تازه دارد،کیست؟منی که به اشتباه های دیروزش فاتحانه میخندد،دیروزی که جزمهایش را حقیقتی مسلم میدید،و حالا این جزمها رشد کردند،فریب تازه ای را آغاز کردند،تا نوار اشتباهات تمامی نداشته باشد،این من کجاست که هزار رنگ دارد و بی رنگ است.منی که زیرکانه خود را و دیگران را فریب میدهد تا پوچی و دروغش فاش نشود.منی که فقط لاف آنچه نیست را میزند.و از آنچه هست به هر بهانه می گریزد.زیباترین لحظه زندگیم دیدن این لاف و دروغ بود و هست.تنها بعد از این دیدن زیباست که ..............
وای که حالم چه بد میشود از تعارف های هول،از چاکرم مخلصم های دروغ.از حرفهائی که داد میزنند دروغند و دارند حسی واقعی را سر می زنند.و چه زیبا و با شکوه است بودن در کنار کسانی که با دلهایشان حرف میزنند،نه با ذهنی دروغگو و نشسته در جزم.ساده هستند و صمیمی،و عشق از نگاهشان جاریست.لاف عشق نمیزنند،عشقشان زندان و زنجیر نیست.آزادیست.آگاهیست.زیبائیست.
خسته ام از دروغ هائی که مجبورم بگویم و از تو که تعجب میکنی به من، به من که با اینهمه لاف چگونه دروغ می گویم و چرا دروغ میگویم.آخر آنچه گفتنیست را چگونه بگویم که تو مستعد شنیدنش نیستی،پس آنچه میگویم دروغیست تا ایمن باشم از تو.تو که فقط جزمهایت را حقیقت می شناسی و در عجبی که این حقیقت مسلم را چگونه و چطور کسی نمی فهمد.تو که پای فیل را لمس میکنی و مثل روز برایت روشن است که فیل یعنی ستون و می جنگی با آنکه می گوید فیل یعنی بادبزن،با تو و او چگونه بگویم که فیل هم ستون است و هم بادبزن و چیزی بسیار فراتر ایندو،چگونه بگویم که فیل هم بادبیزن است و هم نیست،هم ستونیست که در دست تو هست و هم نیست.چگونه بگویم که فیل فیل است.که اگر همه فیل زندگی را فیل می دانستیم،که اگر بر سر اثبات جزمهای حقیر خود،عاشقانه و احمق نمی ماندیم.زندگی امروز همانی بود که بدل می خواستیم.که ما جز عاشق ظن و گمان خود نیستیم.و حقیقت کجا ظن و گمان است.حقیقت اسلام نیست،مسیحیت نیست،بهائیت نیست،......نیست،حقیقت حقیقت است.حقیقت هیچی به شکوه و جلال همه است.و ما به نام حقیقت،به عشق حقیقت،با حقیقت می جنگیم که حقیقت فراتر از گمان ماست.حقیقت زندگیست بی هیچ کلامی.تا لال نشویم.تا گنگ نشویم،تا نیست نشویم کجا به حقیقت زنده می شویم.
و تو خودت را هنوز ملاقات نکرده ای،تو خودت را جزمهایت،عصاهایت می شناسی،و من می بینم که تو هنوز به خود اجازه چشم باز کردن نمیدهی،می بینم که عصا برای تو همه چیز است.تنها چیزی که داری همین عصای سیاه و زیباست.و من نمیدانم چگونه عصایت را بدزدم.حیله هایم کارساز نیستند و من از دست حیله هایم عصبانیم.من دوستت دارم اما نمیتوانم هیچ کاری برایت بکنم.چگونه ملول و عصبانی نباشم از دست تو و خودم.تو که معشوق من هستی و نمیدانی،تو که میتوانی عاشق من باشی و نمیدانی.تو بگو که با خودم و تو چه بکنم؟چگونه تو را تا سکوت،تا فهم،تا عشق ببرم،اصلا تو مرا تا سکوتی لبریز از فهم و عشق ببر.
تو میگوئی عشق مقدس است و برای یک نفر،همانطور که دل یکیست،خدا یکیست،و در عجبم که چطور نمی بینی که آن یک نفر چه زود نیست و دروغ میشود،به من بگو چه کسی در حسرت آن یک نفر،همه عمر نسوخت؟و من از تو می پرسم قبول عشق برای همان یک نفر که دیر آمد و زود رفت،برای آنکه هرگز نیامد و نیست،امابگو تا بدانم تنفر می تواند برای چند نفر باشد؟انصاف داشته باش،فقط پیش خودت بشمار و واقعا یک بار برای همیشه درست و دقیق بشمار،ببین از چند نفر میشود متنفر بود؟به چند نفر میشود لاف دوست داشتن و محبت زد؟بازهم از تو میرسم چرا تنفری که می توانست نباشد،تنفری که باعث همه رنجها و بیماریهاست،همه گیر و مشروع شده است،اما عشق ورزی که همه تشنه آنند برای بیش از یک نفر که آنهم نیست،جزم است،سنت شکنیست،نامردیست؟
اصلا چرا دوست داشتن و عشق اینقدر نایاب شده است.چرا همه لافش را میزنند.نگو که همه نمی زنند این فقط توئی که لاف میزنی،که قانون و اخلاق ناکام را گواه ادعای خود دارم،که جنگ های ریز و درشت،پنهان و آشکار را گواه خود دارم.
نه اینکه نخواهیم،همه میخواهیم که عاشق باشیم،که عاشق ما باشند،و این ممکن نیست مگر از لاف ها،از ظن ها پیاده شویم،مگر شعور و درک خود را بالا ببریم،آنقدر که عشق آزار نباشد،مگر آزادی را عمیقتر بفهمیم،مگر از قید جزمها فراتر رویم،مگر دل را از اجبارها و باید و نباید ها رهاتر کنیم،مگر رفتاری را خواسته یا ناخواسته به هم تحمیل نکنیم،که عشق و دوست داشتن خاصیت دل است،که در آزادی و آگاهی گل می کند،می شکفد،عطر می پراکند.و بیاموزیم که نمیشود به عشق فرمان داد،نمیشود به عطر گل گفت که این سمت برو و به آن سمت نرو.نمیشود یکی را دوست داشت و یکی را نه.
دل اهلی دلی رنجور و مرده است،دل باید وحشی باشد،دلی که تابع باید و نباید کور جزم شد،دل نیست.و هر چه به خود و خدای درون خود،به زندگی نزدیکتر شویم عشق بی دلیل تر،از ما تراوش می کند.این ما نیستیم که عاشق می شویم،این عشق است که ما را مبتلا میکند.ما فقط میتوانیم انکارش کنیم و بیمار شویم!
عیب های حرفم را لطفا روشن بگو تا بفهمم،که در نفهمی و دیوانگی خود شک ندارم.چه عیبی دارد که اگر ظرفیت دلی برای عشق ورزی بیش از یک نفر باشد،اصلا به هر اندازه که دل خواست باشد،هزار نفر یا به اندازه همه دوستان و همه دشمنان،به اندازه همه آدم ها اصلا.چرا دل نباید آنقدر بزرگ باشد که هر آنکس که جای کسی در آن تنگ نشود،چرا دل بی در و پیکر نباشد که هر کس خواست بیاید و برود،مثل کاروانسرا.فقط بگو چه عیبی دارد.چرا خود را بیشتر در معرض عشق قرار ندهیم؟مگر عشق بد است،مگر عشق نمیخواهیم،مگر اشعار عاشقانه را با سوز و گداز نمی خوانیم؟چرا تظاهر به عشقی کنیم که نیست؟چرا انکار عشقی کنیم که هست؟چرا عصبی و رنجور و بیماری باشیم؟چرا الکی برای هم آرزوی خوشبختی کنیم؟اصلا خوشبختی چیست؟کجا می فروشند؟چه کسی و کسانی مانع خوشبختی هستند؟چرا؟
از نگاه من،دوست داشتن آنان که می توانیم عاشقانه دوستشان داشته باشیم تنها یک سیاه مشق است تا طعم و مزه دوست داشتن و عشق را تجربه کنیم.مقصد آنجاست که هر چه بیشتر عاشق باشیم،هر چه بیشتر بهتر و چرا نباید این تجربه زیبا همگیر باشد؟چرا حتی آنان را که خیال میکنیم دشمن ما هستند،به بازی عشق خود نخوانیم.دوست داشتن دوستان سهل است تا کی و چرا باید در این سهل ها بمانیم.کاش بدانیم که دشمن ما نیز عاشقی را بلد است،او نیز اشعار عاشقانه را سوزناک میخواند،او نیز کودکانش را پرمهر نوازش می کند،او نیز زمین را بهشت میخواهد،وفقط ممکن است مثل من و تو احمق باشد،فقط احمق،فقط ترسو و بی شهامت،دقیقا مثل من و تو،چرا این فرصت بی نظیر را از خود و هم دریغ کنیم.چرا برای عشق و عیشی بزرگتر مهیا نشویم،آنقدر بزرگ که حتی در تصور ما هم نگنجد،مگر برای چه کار دیگری اینجائیم،جز برای بالیدن در آگاهی و عشق چه کار مهم دیگری داریم؟جز ستایش عاشقانه خود،هم و زندگی که همه تجلی خداست،چه کار داریم؟
عشق یعنی رفتن به عمق،یعنی دیدار وجود.و چه خوب که همه هم را در عمیق دیدار کنیم.عشق دیدار دو نقاب،دو صورتک،دو حیله گر،دو دروغگو نیست.ما عموما یاد گرفتیم که بسته باشیم نسبت به هم.دیگری عموما قابل اعتماد نیست.برای همین همه گرسنه مانده ایم و حیله گر.برای همین منتظر فرصتی برای غارت هم هستیم.برای همین هم را به درون خود راه نمی دهیم،اگر غارت کند چه؟اگر پی به رازهای ما ببرد چه؟رازها و نقابهائی که رمز ماندگاری ما در این جامعه دیوانه هستند.ما به ظاهر دوستیم.نقابها با هم دوستند.نه وجود ها.هنوز به وجود هم راه پیدا نکرده ایم.اجازه اش را به هم ندادیم.راستی میدانی سادگی و صداقت کودکانه را کجا گم کردیم.چه بر سر صراحت ما آمد؟چگونه و چرا مجبور به وانمود چیزی شدیم که نیستیم؟
زندگی یک فیلم بزرگ است،فیلم در فیلم. و هر کدام از ما از بدو تولد درگیر نمایشی بدیع هستیم.نمایشی که غالبا از آن ناآگاهیم.ما هنرپیشه هائی هستیم که از نقش زدن خود بی خبریم.پس نقش های بیهوده میزنیم.ما خود را در نقش های بسیار و ناگزیر گم کردیم.و در پی خود واقعی خود،به هر سو و هر چه سرگردانیم.ما هنرپیشه ای کارگردانیم و نمیدانیم،تهیه کننده ما زندگیست.تهیه کننده ای سخاوتمند که دست ما را باز گذاشته تا هر چقدر که بخواهیم برای فیلم منحصر به فرد خود هزینه کنیم.و ما از این تهیه کننده مهربان،نهایت سوءاستفاده را کردیم.ما فیلم های بسیار ضعیفی ساخیتیم و می سازیم،فیلم هائی که موضوعش تماما حماقت و جنگ و تنفر انباشته است،جزمهائی سیاه و سوخته،میدانیم که فیلم خوبی به نمایش نگذاشته ایم اما انتظار داریم از کار ما تمجید شود.پس دروغ گوئی را ناخواسته وارد میدان میکنیم.حیله را هم .وانمود میکنیم که میخواهیم به دیگران بیاموزیم حال آنکه قصد آموختن خود را داریم.سهم آگاهی و عشق در فیلم های ما تقریبا صفر است اگر چه لاف های زیادی برایش زدیم.آگاهی و عشق ما هنوز چشم باز نکرده و ما قناعت کردیم به عصاهائی که با آن مدام به چاله و چاه می افتیم.برای همین از رنج تنهائی و فراق به جمع فرار می کنیم و ناله می کنیم.اما انگار نمیدانیم برای بازیگر و کارگردان خوب شدن باید به خود و خدای درون خود اعتماد بیشتری کنیم.باید چشمان هوش خود را بازتر کنیم.باید عشق خود را بی قید تر پرواز دهیم.باید خودتر شویم و نقشی را بزنیم نه درخور این جمع خفته که درخور شعور خود و خدای درون خود.باید سکوت را بیاموزیم.باید در سکوت به خدائی که پنهان و آشکار ما را میداند،گوش دهیم.حرف زدن از قهرمانان بس است،که بسیار حرف زدیم از آنها،دیگر بس است. باید آنگونه که میخواهیم،آنگونه که شایسته اش هستیم،قهرمان شویم.مثل همه قهرمانانی که از قهرمانی هیچ نمیدانند.
ما اینجائیم تا آنقدر واقعی نقش بزنیم که هیچ شویم،و تو چه میدانی لذت هیچ شدن را.مگر بدامش افتاده باشی.ما اینجا نیستیم که نقش های فله ای و دیگر پسند بزنیم.همه عمر این دروغ را گفتند و گفتیم،دیگر بس است.یک چندی هم دلخواه نقش بزنیم تا دلخواه های زندگی به ما مستانه لبخند بزنند.در هیچ بمیریم تا در همه زنده شویم.
وای وای وای وای وای آزاده عزیز عاشق باش،هر چه بیشتر عاشق،نقد خودت را به عشق بباز،معشوق فقط بهانه ایست که تو را تا دولت عشق ببرد.برد دروغی بیش نیست.حباب چه چیزی را میتواند ببرد."من" حبابی بیش نیست.ببین که مستی برد طولی نمیکشد که به خماری میرسد.زره زره بودنت را در عشق بریز تا همه آزاده در عشق بیفتد.و آنگاه تو عشقی نه آزاده،آزاده تنها نامیست مستعار مثل هر نام دیگر.ای خوشا نقدی که به پای عشق ریزد.ای خوشا عشقی که از تو بپا خیزد.
اینهمه از عشق گفتم و چون نگاه میکنم میخندم که انگار هیچ نگفتم.به تلاشم برای مشت کردن دریا می خندم،تو هم بخند به دیوانه ای که جز لاف نیست.
هر چی که سعی میکنم خودم رو و احساسم رو توضیح بدم می بینم ناچ خیرم هیچی نمیشه،فقط خراب تر میکنم کار رو،سوءتفاهم رو بیشتر میکنم.فقط دارم اشتباه های خودم رو توجیه میکنم.رفتار های طبیعی اونقدر طبیعی هستن که نیازی به هیچ حرف و توضیحی ندارن.اما این رفتارهای مصنوعی هستن که نیاز به رتوش کردن مدام دارن.باز هم تو ذوق میزنن،عطر و ادکلن هم هیچ کاری نمیتونن بکنن.مشکل من اینه که نمیتونم در سکوت با تو بشینم.در سکوت ما عشقی جاری نیست و تو تمایل داری با حرف زدن از در و دیوار این فضای خالی رو پر کنیم.تا مبادا اونچه باید،گفته بشه!هیچ میدونی چرا از گفتن اونچه باید بگیم فرار میکنیم؟
خسرو یه دسته نقاب هست که تو تحمیلم کردی،تو دوست من،تو دشمن من.بیا بگیر همه این نقابها رو،میخوام خودم باشم.همون هیچکسی که به دنیا اومدم.
عجب دیوانه ای هستم من،هی حرفهایم را پس میگیرم و هی حرف تازه میزنم.من از حرفها بیزارم،از شما بیزارم.نه از خود شما،که از شناخت شما،از زندگی و خودم که غرق این شناخت مسخره هست.اگر دیروز به تو خندیدم،اگر دیروز از دست تو عصبانی شدم.دیروز همان دیروز مرد و تمام شد،آن خنده و گریه در دیروز دفن شد،لطفا مدام دیروز را نبش قبر نکن.نگاه کن،ببین چرا اجازه نمیدهیم امروز روز تازه ای باشد،چرا نعش های گندیده دیروز روی امروز ما مدام آوار باشند؟تا به کی و چرا تابع غول سیاه دیروز باشیم که مثل بختک به روی زندگی افتاده،بیا به غول دروغ دیروز دل نبندیم،بیا آسمان امروز را از ابرهای دیروز پاک کنیم.آسمان کی به ابرها دل بست.ما چرا به فکرهائی که می بینیم مدام در رفت و آمدند،دل ببندیم.
مدام به خود یادآوری کنیم که ما تلویزیونیم،نه تصاویر خوب یا بد آن.
کدام زن،کدام شوهر از دیدن هم دلشان دوباره لرزید،مثل همان اولین بار،که اگر اولین باری بود!چه کسی در حسرت دوباره لرزیدنی آنچنان نیست؟آیا واقعا خوب و دلچسب نبود؟آیا بختک گذشته را بهتر از عشق چیزی می ربود؟و آینده سایه بیش نیست،سایه دیروزی که رفت.آینده همانقدر دروغ است که گذشته،و زندگی هر بار می تواند با لغزیدن به عشق شروع شود.میتوانیم بارها و بارها فرصت زنده شدن در عشق را داشته باشیم.عشق خاطره ای نیست که با آن به کنج غم بنشینیم.عشق وقصیست شورانگیز که تنها در حال ممکن است.به کنج غم نشسته ایم در فراغ آن رقص شورانگیز جان،رقصی که همواره بی قرار ماست.عشقی که به حرف و لاف تن در دهد،عشق نیست.که در عشق ما کجائیم که مجالی برای حرف داشته باشیم.عشقی که به حرف بنشیند.آغاز رنج است و دروغ و انحراف.عشق همه آنگاست که ما نیستیم.با حضور ما عشق خاطره ایست که نیست.
آهای با توام،تو که مرا می شناسی،مانده ام در خود،مثل خری در گل،چرا دانشت را پیش بیاور تا بدانم من کسیتم که تو می شناسیم.به جان دروغ تو که هر چه را تصور کردم منم،دیدم که نیستم.و هر چه را که خیال میکردم نیستم.دیدم که هستم.و حالا نمیدانم که هستم یا نیستم.نیست و هستی چنین در هم ،دیده ای آیا.آهای همه شما که میشناسیدم،بیائید و ببینید که چه بر سر شناخت شما آمد.کمی هم از شناخت خود به من انفاق کنید تا بدانم کیستم.دیوانه ای هرزه گرد که خزیده پشت نقاب خسرو،نه خسرو بودن را بیش از نمیتوانم تحمل کنم.اگر دیوانه ای هرزه را می شناسید، و دوست شماست،بیائید و اگر نه با خسرو مخاطب کردنم بیش از این به من توهین نکنید.
اگه مال هم باشیم میشیم مثل همه چیزهای دیگه ای که داریم و چنگی به دل نمی زنن،همه اون چیزهائی که داریم و نمی بینیمشون،بزار برای هیچ وقت مال هم نباشیم تا هر بار که هم رو می بینیم تازه باشیم و اغواگر.بیا به خودمون و هم قول بدیم که هیچ وقت مال هم نباشیم.تا همیشه فرصت بودنی بکر در عشق رو داشته باشیم.اخ که اگه طعم خوش آزادی رو بچشیم دیگه هیچ حصاری رو زیبنده زندانی شدن در پشت اون نمی بینیم.
عشق معجون عجیبی هست.عشق صدای خوش فاصله ای هست که بی قرار نبودنه.
چگونه میتوانم همان تکه ابر دیروز باشم که تو خسرو می پنداری،آن تکه ابر را باد بازیها داد.چگونه همان باشم.و من هر روز عاشقترم به باد و بازیهاش.
زندگی بازی امواج است.که اگر این بازی با آگاهی آغشته به عشق باشد رقصی زیبا و شورانگیز است.و اگر آگاهی آن از عشق برخواسته باشد جنگی دیوانه و گیج است.
کدام گل،کدام سبزه،کدام درخت میخواهد خوب باشد،میخواهد به زندگی یا دیگران خدمت کند؟ما چرا میخواهیم خوب باشیم و خدمت کنیم؟تنها زمانی واقعا میتوانیم به خود،دیگران و زندگی خدمت کنیم که تماما خود خود خودمان باشیم.بی هیچ نیت خیری!!!کدام گل،سبزه یا درخت زیادی آب میخورد،کدامشان میگوید نور خورشید مال من است.ما از تعادل خارج شدیم.و تنها وظیفه ما بازگشت به تعادل بی تکیه و نیاز به قانون و اخلاق.
برای اینکه تو نرنجی،هم من میرنجم و هم تو،برای اینکه نرنجی دروغ میگویم،و رفتارم دیگر آن طراوت همیشه را ندارد،پس بی صدا می رنجیم و به روی خود نمی آوریم تا به دوستی خیانت نکرده باشیم.این فقط مشکل تو نیست مشکل من هم هست.زندگی چنان ما را به هم دوخت که بال زدن پروانه ای اینجا میتواند باعث طوفانی در آنجا هم بشود.پس من توام،تو منی.ما همیم.مگر میشود دست رشد کند و پا نه،قلب رشد کند و ذهن نه،ما دست و پا و قلب و ذهن همیم .بهار وقتیست که جانها شکفته اند.نه جانی در قفس لاف شکفتن بزند.
وقتی توجه در بیرون میگردد و به دام نیازهائی می افتد که قابل تامین نیستند.عین این است که ما دیواری را به امید باز شدن در هل میدهیم.توان و انرژی ما می سوزد و حاصلش جز رنجی کور نیست.ما خواسته و ناخواسته نسبت به هم دیواریم.جامعه بین ما دیوارهائی نامرئی کشیده،تا یکدیگر را آنگونه که شایسته و طبیعی هست دیدار نکنیم.ما فقط به ظاهر با همیم.و عشق دیدار واقعیست که بین وجود ها اتفاق می افتد.در این دیدار همه دیوارهای دروغ می افتند.و اقتدار جمع و جامعه به هیچ سقوط میکند.
زمین تشنه در مصاف با آب چگونه سیراب نشود؟! چرا عاشق در و دیوار نیستم.چرا عاشق بعضی ها میشویم.چرا عاشق همه نمی شویم.معشوق در مرتبه و مقامیست که عاشق در طلب آن است.معشوق آب است و عاشق تشنه،عاشقی که به معشوق رسیده باشد،عاشق نیست،خود معشوق است.در ما وجه هائی عاشق است و وجه هائی معشوق.ما عاشق چه چیز در معشوق میشویم؟کدام وجه معشوق بی قرارمان می کند.هستمان را به یغما می برد.معشوق به وجه ناشناخته و پنهان ما اشاره دارد.معشوق میخواهد ما را به خود ما بنماید،عشق واقعی زمانی رخ میدهد که از بند معشوق بیرون رسته باشیم.اما به بند نیفتاده چگونه از آن برهیم.
وقتی دو تا وجود با هم دیدار میکنن فقط مستند و هستند.اما وقتی دو تا ذهن به ها می رسن در هم سیاحت میکنن،دیدنی های هم رو می بینن و بعید نیست یکی زودتر از دیگری دست از این تفرج برداره.همه ما میتونیم اون وجود باشیم.اون وجود در همه ما زیر هاله ای از گذشته پنهانه.گذشته ابری هست که آسمان وجود رو پوشونده،ما اگه خودمون رو میشناسیم،یعنی همین گذشته رو می شناسیم.اگه آشنا میشیم،اگه غریبه ایم برای همین گذشته هست.اگه به هم میخندیم یا اخم میکنیم هم از همین گذشته هست.وجود چیزی هست که با ما به دنیا اومد.و گذشته یعنی خصوصیات به ارث گرفته و تجربه های زندگی تا امروز و اینجا.وجود رو میشه تو چشم های زلال و بازیگوش کودکان دید،ما همون زلالی و بازیگوشی هستیم که گم شدیم در گذشته.
چی کار کنم که نمیتونم دلخواه تو باشم.چی کار کنم که دیوانه ام.بخدا رنج میبرم که نمیتونم اونجور که میخوای باشم.اما مصنوعی بودن حالم رو بد میکنه،وحشی بودن تنها لذت زندگی منه،بزار وحشی بمونم.وقتی بهم نزدیک میشی حس خوبی ندارم.حس میکنم که دارم تو قفس می افتم.و من بدون آزادی می میرم.اگه دوستم داری بزار آزاد باشم.من همه رو آزاد و وحشی دوست دارم.از همه قید ها وحشی،از همه گذشته آزاد.اگه بدونی چه زنده و زیبا میشی تو این وحشیگری و آزادی،دیگه تن به هیچ قیدی نمیدی.حتی قید عشق.بزار همچنان دیوانه و وحشی دوستت داشته باشم.بزار مال هم نباشیم،بزار به هم عادت نکنیم،بزار همیشه فاصله ای باشه،تا همیشه بکر و تازه باشیم برای هم.
همه مشکل سر اینه که حس میکنیم مال همیم و میخوایم که این مالکیت رو توسعه بدیم،و زندگی دیگه رقص نیست وقتی برای تسخیر هم حیله گرباشیم.
ما غذای همیم.همه غذای همیم.بخوایم یا نه غذائیم.و در رابطه ها هم رو می خوریم.اگه با عشق بخوریم مستیم.و اگه با تنفر مسموم،اگه بیماریم،اگه رنجوریم برای اینه که با عشق هم رو نخوردیم،یا زیاد خوردیم،حریصانه.و یا خسیس شدیم و کم خوردیم.برای بازگشت به تعادل ناگزیریم عشقمون رو به آگاهی روشن کنیم.عشقی که مایه رنج شده باشه،بی شک مشکلی داره،و هیچ مشکلی با چشم بستن بهش حل نشده،مشکل ریگی هست که به کفش ادراکمون داریم.اگه ازش بگذریم،اگه نبینیمش،باید با زخم و رنج عادت کنیم.و این عادت نمیتونه شایسته هوشمندی ما باشه.
هر کدوم از ما کاوشگریم،چطور میشه در تاریکی با تکیه به عصای جزم کاوش کرد.ما میکل آنژیم.چطور میشه کورکورانه به وجودمون تیشه بزنیم و انتظار داشته باشیم شاهکار خلق کرده باشیم.
یادمان باشد نقد وجودمان را به چه خرج میکنیم.از نقد وجود چه میخریم.یادمان باشد در ازای هر چه میگیریم طلائی ناب میدهیم.وای به ما که اگر در این سودا به کمتر از عشق،کمتر از آگاهی،کمتر از همه زندگی،کمتر از خدائی که خود انیم قانع شویم.وای اگر در طمع به دلق های فریبنده بمانیم.اگر غره به شمع بودن خودیم.همه ارزش شمع به نوریست که دارد.و ما آن نوریم.آن نور که هیچ قید نگیرد.ما از شمع هستیم اما شمع نیستیم.
تو به خسرو لبخند می زنی،از خسرو متنفری،و من خسرو نیستم.خسرو هر روز و هر لحظه می میرد،خسرو خاطره ای تلخ یا شیرین است.نه بیشتر.لطفا مرا ببین.که اگر عشقی هست در این دیدن همیشه بکر است.گذشته تلخ و شیرینش زندانی می سازد که گریختن از آن اگر ناممکن نباشد،آنقدر سخت است که کمتر کسی حتی فکر فرار از آن را کرده است.
شعار دادن چقدر زیبا و فریبنده است.خدایا همه گرسنگان را سیر کن،و خدا چقدر ابله است که محتاج راهنمائی احمقی چون ماست.و اگر ما خدا را راهنمائی و ارشاد نکنیم کارش لنگ می ماند.مائی که چون کفتار افتاده ایم به جان هم.مائی که چون افعی داریم زندگی و هم را می بلعیم می گوئیم خدایا بیماران را شفا بده!و این خدای کودن هنوز صدای ما را نمی شنود!اما وقتی راز بقا را می بینم در عجب می شوم از دیدن زیبائی و زندگی زیبای جانوران ریز و درشتی که از دعا و راز و نیاز هیچ نمی دانند.
شاخص ترین مشخصه جامعه ناسالم تظاهر و ریاکاریست،برای گرفتن ساده ترین حقوق خود باید تن به هر کاری بدهی،هر کس از قدرتی که دارد نهایت سوءاستفاده را می کند.مهم نیست کارمند خدمات باشی یا رئیس،برای پیشرفت باید زیر پای دیگران را خالی کنی،باید خودت را بهتر نشان دهی،
از تو می پرسم آقای رئیس،آیا آنچه هست ایده آل است.همانی هست که شعارش را دادی؟اگر نیست موانع رسیدن تا آنچه شعارش را دادی،چه بود،چه هست؟چه کسی باید آن را رفع کند؟
تصور می کنی اگر امروز دوباره از مردم رای گیری شود که همین جمهوری اسلامی رای آری یا نه بدهند،چند درصد رای می آورد،و چرا؟چرا وقت انتخابات نمیگویند قبلی ها چه کردند،چه موانعی داشتند؟آیا آنچه هست شایسته سالاریست؟یعنی ما شایسته های بهتری نداریم،ایرانیانی که در جهان در زمینه علم و مدیریت شاخص هستند همین ها هستند؟
هیچ کس بهتر از دیگری نیست.این را تجربه نشان داد.وقتی در خواب و خیال باشیم.وقتی این منافع باشند که ما را هدایت می کنند.هزاران بار میشود اسم را عوض کن.اسلام بشود کمونیزم،لیبرالیزم،فئودالیزم،بشود دموکراسی یا هر نام دیگری.تصور کن ما در کلاس اول باشیم و بر درب ورودی بنویسم پنجم ابتدائی،اول دبیرستان،اصلا بنویسیم کلاس فوق لیسانس.سواد ما همان کلاس اولیست.و نامها کمکی برای بهبود نمی کنند.ما ناگزیریم شعور خود را صدا کنیم.چشم خود را باز کنیم و خود را دیدار کنیم.جایگاه و رسالت خود را در زندگی ببینیم.نه آنکه در گله به هر سو که خواستند برویم،تابع جبر جامعه باشیم.
این فقط تو نیستی که ناراضی هستی،هیچ کس از خودش و موقعیتی که دارد راضی نیست.همه خود را تحفه هائی میدانند که قدرشناسی نیست و واقعا هم تحفه ایم،واقعا ها ناشناخته مانده ایم؟برای همین به هر دری می زنیم تا شناسنده ای را کشف کنیم.از نردبان های موفقیت بالا می رویم تا بیشتر دیده شویم،تا مگر فقط یک نفر آنگونه که شایسته اش هستیم کشفمان کند.برای همین موفقیت ها دوامی ندارند.و ما برای موفق شدن در حد قانون و روزنه هایش مجازیم هم را لگد کنیم،از هم پشته بسازیم تا بالاتر برویم،هیچ کس در جای خودش نیست،هیچ کس آنگونه که باید نیست،هیچ کس خودش نیست.
زندگی جنگ است و صلح،جنگ و صلح در دو سوی روابط انسانی ما را به خود می خوانند و می رانند.و ما میانه این جنگ و صلح حیرانیم.
هر یک از ما سازیم و نوازنده،ارزش ساز و نوازنده نه در سکوت که با صدا هویدا می شود.چه بسا سازها که فقط ظاهری خوش دارند،بی آنکه بخواهیم مقهور ساز و نوازنده ای می شویم که جانمان را می نوازد.و ما را تا سازی شایسته شدن،نوازنده ای قابل شدن پیش می برد.زندگی یک سمفونی بزرگ است.و همه ما استادانی خفته در هنر خویش.دیگری فقط تلنگریست بر ما تا برخیزیم و غوغا کنیم.برخیزیم و نوای خود به زندگی عرضه کنیم.
هر کدام از ما بادیست با عطر و بوئی خاص که به فرمان عشق بر دیگری می وزد.از هم چه یادگار داریم جز خاطره بادی که نیست.
وقتی که خامیم حقیقت زشت است و دروغ زیبا و هر چه که پخته تر میشویم آنچه هست حقیقت است که زیبا و بی مثال است.دروغ تنها سایه حقیقت است سایه ای که وهم می سازد.
من ماهیگیری را ندیدم که عاشق ماهی باشد.کدام شکارچی عاشق شکار است.من چگونه میتوانم عاشق تو باشم؟نه فریب دانه هایم را نخور.عشق یعنی بازی احساس و نیاز،من و تو ول معطلیم.درد طلب و نیاز به ما میگوید که ما هستیم و تا نبودن مسافر.زندگی از نبودن جاریست،ما نبودی متجلی هستیم.قطره ای که به فرمان بازیگوشی از دامن دریا برخواست تا باز نشیند.به کجا میتوانیم رفت جز دامن دریا.سقوطی آزاد تا عشق،منزل،دریا.
این فقط من نیستم،تو نیستی،هر کسی نقش خام خود می بیند بر دیگری.و کو تا خیالی خام که بپزد.
از دیگری همانچیز را می بینیم که نیاز داریم پس ما فقط نیازهای خود را می بینیم و این دلیل نمی شود که دیگری را سفره ای بی صاحب فرض کنیم حتی اگر این سفره گشوده در گفتن "نه" مشکل داشته باشد.شرط وارد شدن به دیگری اجازه و احترامی آغشته به عشق و صمیمیت است و دیگری همانقدر در ایجاد رابطه اختیار دارد که ما،هر روز و هر دیدار دیگری میتواند فرد تازه ای باشد.چرا که احساس و عاطفه و شعور ما،هر لحظه در حال تغییر و رشد است و این تعهد های خام که به هم میدهیم و از هم می گیریم مانع رشد.درک این فرایندهای متضاد رشد و تعهد رنج ما را تخفیف داده و امکان رشد بهتر را فراهم می کند.
چشمی به چشم دیگر محتاج نیست مگر کور باشد.و من نیازم دیدن هر چه بیشتر چشم های بیناست.آنان که دل به عصاهای منقش نباخته اند.آنها که به عصای دیگران طمع نمی کنند.آنها که چشم ها را کور نمی کنند تا مگر ارج و قرب عصا کم نشود.بیچاره کوری که به فرمان عصا چشم بینای عزیزان کور می کند.این بزرگترین رنج زندگیست.و کاش بدانیم که همه با چشمانی بینا بدنیا می آئیم و کور از دنیا می رویم.
شنیده ای که کوری عصاکش کور دیگر است.آن قصه ماست.قصه همه ما،ما کور هائی هستیم که عاشقانه با جزمهای خود دیگران را کور می کنیم،ما بدخواه نیستم اما احمق بی شک هستیم و حسرتا که نمی دانیم.و تا دانستن راه درازی داریم که هنوز اغوای جزم های خودیم.
حرفها جز صدا نیستند و معنانی جز پرداخته ذهن،حقیقت نه صداست و نه معنا.اما هر صدا و معنائی میتواند ما گم شدگان را تا سکوت ببرد.که سکوت تجلی گاه حقیقت و زندگیست.
زندگی،حقیقت یا عشق چیزی و کسی نیست که بخواهیم به آن برسیم.بلکه دریائیست که هر کس و هر چیز تنها میتواند برای رسیدن ما به آن یک تلنگر و نشانه باشد.
هنر زندگی کردن یک هنر بی مانند است،نیاز ما به درک،دقت و هوشیاری مدام در زندگی کمتر از رانندگی کردن در خیابانهای شهر یا جاده های پر پیچ و ترافیک نیست، کوچکترین غفلت جبران ناپذیر است و عجبا که برای رانندگی دقت بیشتری داریم تا زندگی.دل بستن به ایده ها عادتها یعنی چرت زدن و خوابیدن در هنگام رانندگی،جنگها میگویند که ما با هم تصادف های وحشتناکی کردیم فقط به این خاطر که به فرمان جزمها و عادت ها راندیم.
آنچه که میان ما گم شده،صراحت است.صداقت است.سادگیست.شهامت است.و نیازهای ما کور به جان هم افتادند.همه از هم متوقع و ناراضی هستیم،اما وانمود می کنیم که در رضایتیم.
از آنچه مینمائیم تا آنچه هستیم راهیست پنهان که ناگزیر رفتنش هستیم تا به اینجا برسیم،به اکنون،اکنونی بی توصیف.
از سکوت کودکی خام تا سکوت پیری فرزانه این صداست که بی امان فریاد میکند.چه کسی مسافر نیست؟
اینکه دیگری را دوست داشته باشیم یا از او متنفر باشیم تماما مربوط به خودمان است.اینکه نسبت به زندگی چه نگاهی داشته باشیم هم.اما وقتی تصمیم داریم این احساس و نگاه را با دیگری به اشتراک بگذاریم باید هوشیار باشیم که تحمیلی صورت نپذیرد.ما حق نداریم دیگران را به بهشت خود هول دهیم چرا که شاید دیگری در ذهنش بهشت بهتری داشته باشد.نکند از تنهائی در بهشت خود واهمه داریم؟عدم دخالت در دیگری به هر عنوان فرصت رشد و شکوفائی را مضاعف می کند.اما وقتی خود را بنا به دلایل و قدرتی که داریم حتی با نیتی خیرخواهانه محق به دخالت در دیگری بدانیم.زندگی همینی می شود که هست.همه بزرگترها خود را ولی نعمت زیردستان می دانند و این زیردست است که باید اقتدار خود را پس بگیرد.
همه بالادست ها به پائین دست خود ظلم می کنند و از پائین دست خود انتظار توجه و احترام دارند و آموزش و قانون و اخلاق مسئول برقراری این اعتدال زشت هستند.
شعار می دهیم زندگی مال کسی نیست،همه با هم برابر هستند،اما امار نشان داده حدودا پنج درصد انسانها نودوپنج درصد امکانات را در اختیار دارند و نودپنج درصد دیگر پنج درصد باقی مانده امکانات را،و قانون و اخلاق مجری برقرار بودن این توازن هستند.آنها باید نودوپنج درصد را متقاعد کنند که عدالت همین است.هر کس به اندازه استعداد و توانمندیش از زندگی بهره می برد.و خدا اینچنین خواسته است.و هیچ کس حیوانی را سراغ ندارد که اینگونه حیله گر و موزی باشد.خیل عظیم جمعیت کارگران و برده های قلیلی از نخبگان هستند.و همه میخواهند همدیگر را لگد کنند تا به آن بالای هرم برسند.نخبه شوند.بعد شعار دهند برابری و برادری،همه ما یک خدا را ستایش می کنیم.به یک سو برای عبادت می ایستیم.همان خدائی که اینگونه عدالت را به ما آموخت.زمین بهشتیست خودجوش که هر دم توسط حماقت ما جهنم می شود.حماقتی که لباس شعور و علم به تن دارد.هر جمعی در جنگ و گرفتن استقلال از جمع های بزرگ است.و چه توانی در این کشمکش ها به هدر می رود،همه در ظاهر به هم دست دوستی می دهند و در باطن این فقط ترس از هم و قانون است که هم را نمی درند.چه کسی مسئول این نابسامانیست.جز شعور خفته همه.از شعور آنکه ظلم می کند تا آنکه می پذیرد.هیچ کس مقصر نیست.چون همه مقصریم.شعور خفته ما باید برخیزد و ببیند که چه بر سر خود و زندگی آورده و می آورد.هی نماینده عوض میکنیم و باز ناراضی هستیم.باز فریب شعارهای تازه را می خوریم و باز ادامه همان بازی.هر کس خود را تافته جدا بافته میداند.شعارهای تازه تری سر میدهد.چه کسی تشنه رسیدن به آن راس هرم نیست؟تصور کن اگر همه زمین خانه همه ما باشد که هست.و اگر هوش خفته ما بیدار شود و بپذیرد که فقط به یک مدیریت مهربان و هوشمند نیاز داریم تا امکانات موجود در زمین را بین همه اعضای خانواده تقسیم کند.آیا جنگها بیهوده نمی شوند.آیا همه در جشن زندگی پادشاه نمی شوند.اگر قانون دستی مهربان شود بر شانه های انسانی که جبر زمانه مجرمش کرد،ما به زندگی زیبا نزدیکتر نیستیم؟اگر هم را غارت می کنیم،اگر تجاوزگر مانده ایم.برای این نیست که قانون و اخلاق ما کور بوده اند.مگر بیمار یا مجرم به دنیا آمدیم؟اگر قید ها را از دست و پای عشق و دوستی باز کنیم،چه کسی نیازمند تجاوزی زشت می شود.چه کسی در این اوضاع نابسامان به حد خود مجرم و تجاوزگر نیست؟وقتی قلب ما در عشق نمی تپد،با هم چه می کنیم جز حیله و تجاوز و ظلم؟آیا وقت آن نیست که از پندار دشمنی بیدار شویم و شانه های خود را تکیه گاه عشق کنیم؟بیا که برخیزیم.
اخ اخ اخ دلم میگیرد از این فرصتی که اینگونه هدر میرود،که کاش فقط هدر میرفت.کاش فقط هیچ کاری نمی کردیم هیچ کمکی به هم نمی کردیم تا همه چیز هدر برود!در آن صورت حتی زندگی هزاران برابر بهتر از این بود.همه ما گمراهانی هستیم کور،که داریم به نام هدایت هم را به جهنم می بریم.تصور کن اگر تنها در هم دخالت نمیکردیم هر کس حق داشت فقط خودش باشد.زندگی گلستان بود.
آخر چگونه ناله نکنم که تاب دیدن اینهمه حماقت را ندارم.فقط میتوانم خودم را زندانی کنم تا نبینم همنوعان من چه می کنند با خود و هم،با زندگی چه می کنند.همنوعانی که چنان مست و بی اراده اند،چنان در عادت ها و جزمها خفته اند که بیدار کردن آنها غیر ممکن به نظر می رسد.
تو میگی می فهمی،بیداری،و من می بینم که تو خواب راه میری؟زمین میخوری،ناله میکنی و میگی بیدارم؟تو تو خیالت بیداری،تو عادت هات،تو جزم هات،اصلا همه تو یه توهمه،تو دروغی،اینو وقتی میفهمی که بیدار بشی و ببینی که فقط زندگی هست نه تو که زن داری،یا شوهر،پدر و مادر،بچه،فامیل،دوست،نه تو که دین داری و مملکت داری،یه خیلی ابهت داری،کلاس داری.وقتی بیدار بشی هیچی نداری،هیچی نیستی و همه چی داری و همه هستی،حالا هی بگو می فهمم،به همون دروغی که می پرستی،نمی فهمی!!!حالا می فهمی چه مرگمه،چی می گم،حالا دیگه میدونی،پس سر به سرم نزار.
تو میخوای از پله های نردبون ترقی بالاتر بری،استاد بشی،مهندس بشی،بری پیش خدا بشینی،من اما هیچ جا ندارم که برم،از تنهائی تو این زندون بزرگ دلم گرفته،منم دلم میخواد یه دیوانه مثل خودم رو ببینم.یکی که مجبور نباشم براش حرف مفت بزنم.ینی من حق ندارم دیوانه باشم.با قانون خودم زندگی کنم،دلم بگیره،قهر کنم.لج کنم.بگم ازت بدم میاد،حوصله تو رو ندارم.خوب،دوستم داری،داشته باش،میخوام نداشته باشی اصن.مگه من میگم دوستم داشته باش.
بدرستی که انسان احمق عجیبیست،میداند که با دست خالی آمده و با دست خالی هم باید برود.میداند که هر لحظه مرگ در کمین است،میداند که تنفر برایش مضر است،میداند که جنگیدن حماقت است.میداند که آنچه را با حیله در خود انبار کرده ،تنها مانع واقعی جدا ماندنش از تجربه عشق و زندگیست اما به رفتار خود ادامه میدهد و رفتارش را عالمانه توجیه می کند.
قسم به زیبائی،هر زیبائی را که دیدم آه کشیدم تا به هرزگی من شک نکنی.
یا نیستم و یا حضورم تکه ابریست بازیگوش در دستان باد احساس.و خسرو جوکی که به آن می خندم.مثل تو.
روش اشو عجیب زیبا بود،او ابائی نداشت که ماه را خورشید و خوشید را ماه خطاب کند تا مرا و تو را به آنسوی حرفها ببرد.بدرستی که انسان بیدار رفتار عجیبی دارد از نگاه خفتگان،اما بیدار خفته را می فهمد،درک می کند،چرا که خود روزی خوابیده بود.پس حیله های خفتگان را به خوبی می شناسد.اشو به مخاطب خود پاسخ میداد نه به پرسش،با پرسش ها و پاسخ ها بازی می کرد،با مخاطب بازی می کرد.همانگونه که بیداری با خفته،تا بالاخره بیدارش کند.این روش در پاسخگوئی زیبا،عجیب و منحصربه فرد است.اگر سوالی خاص را کودکی در اول ابتدائی بپرسد و همان سوال را دانشجوی الهیات،بی شک جواب باید متفاوت باشد.ما فقط به ظاهر بزرگیم.بسیاری از ما حتی به کلاس اول هم نرفته ایم.نگاه نکن ،چه کسی لاف دانائی و استادی نمیزند؟و از نشانه های کوچکی لاف بزرگی زدن است.کودکان را نگاه کن.تازه بعد از این لاف به دام شکسته نفسی ها می افتیم.آنقدر میان لاف ها و شکسته نفسی ها پرسه میزنیم تا خسته شویم،تا اشوئی پیدا شود و ما را از ورطه ذهن بیرون بکشد.
وای وای وای این افعال نیستند که مهم هستند.این افکار نیستند که مهم هستند،آنها مثل زنجیر از پی هم می آیند.دانائی از پس نادانی روان است.این یک قانون است.وقتی گرسنه باشیم خوردن غذا فرضی واجب است.نه گرسنگی اصل است و نه غذا خوردن.اما آنچه مهم است به ورای این افعال و افکار رفتن است،به ورای خوب بد خود رفتن.دیدن فاعل پنهانی که در درون هست.آن هست نیست،آن نیست هست.آنجاست که رنگها بی رنگ می شود.آنجاست که اضداد آشتی می کنند.آنجاست که آن بی توصیف به قدر زلالی ما تجلی می کند.آنجاست که دریا به کاسه ادراک ما سرازیر میشود.آنجاست که میفهمیم وجد چیست،مستی چیست،عشق چیست،درک و شعور چیست،حقیقت چیست،زندگی چیست.
ما عاشق آنچیزی می شویم که نداریم،این گرسنه است که عاشق غذا میشود.این تشنه است که تشنه آب می شود.تشنه به آب چه حقی دارد؟گرسنه فقط میتواند از غذا بهرمند شود و تشکر کند به خاطر حس زیبائی که از این اتحاد گرفت.و گرسنه ای که غذا خورد،چگونه گرسنه باشد.تشنه ای که آب خورد چگونه لاف تشنگی دوباره بزند؟ما غذائیم،ما آبیم،ما تشنه ایم،و این مائیم که ناگزیر دروغ ماندیم.
زندگی یک بازار بزرگ و شلوغ است.اگر همه وقت خود را در آن پرسه بزنیم به امید یافتن چیزی که نمی دانیم،جز خستگی چه شکار می کنیم.اگر مستقیم به سمت آنچه نیاز داریم برویم،از آن بهرمند شویم.آیا سیاحت ما بعد از بهرمندی در بازار زیبا نخواهد بود؟موفقیت اولین حق هر کسیست،نه آن موفقیت دروغ که غرق رقابت با دیگریست.موفقیت واقعی فخر فروشی به دیگران نیست،حیله گری نیست،برداشتن نقاب خود است.خود شدن است.نسخه اصیل بودن است.همه میتوانیم در کنار هم موفق ترین باشیم.یگانه ترین.هیچ وجودی بدلی بدنیا نمی آید اما آموزش گمراه ما را گمراه کرده است.موفقیت بازگشت به خویشتن است.یافتن پادشاه در درون خود.نشستن بر تخت پادشاهی درون.دیگران را پادشاه خواستن،پادشاه دیدن.پادشاه درون بخیل نیست،خسیس نیست،حسود نیست،نمیگوید همه گدا باشند تا پادشاهی من جلوه داشته باشد.نیاز پادشاه درون ما پادشاه دیدن همه جانهای خسته است.بازگشت به زندگی همه است.بودن در بهشت زندگی با همه است.
من زشتم،عبوسم،افسرده ام،چگونه میشود عاشق اینها شد؟چگونه میتوانم عاشق این خصوصیاتم باشم.اینها نتیجه انحراف من از زندگیست،هیچ حیوانی افسرده و عبوس نیست،زشت نیست،اما من به عنوان اشرف مخلوقات هستم.بیا که زیبائی خود را قبله گاه ستایش هم کنیم.بیا که زیبائی و زیباپرستی را در خود زنده تر کنیم.بیا به زیبائی هم توهین نکنیم،که خدا زیباست،زیبائی خداست.بیا با نشستن در سیاهی جزم و عادت به شعور توهین نکنیم،که شعور از خداست.شعور خداست.ما زیبائیم و باشعور،اگر زشتیم،اگر عبوس و ترشیم برای این است که زیبائی و شعور را در خود زندانی کردیم،انکارش کردیم.و رنج ما از همین است.بیا که دوباره زیبا شویم و باشعور،همانگونه که بودیم.
ما ادعا می کنیم که دیوانه نیستیم،کاش دیوانه بودیم و احمق نبودیم.کدام عاقل غصه میخورد،کدام عاقل زیبائیش را زندانی می کند،کدام عاقل معجزه باشکوه زندگی را زیر چتر عادت و جزم زندانی می کند.کدام عاقل به خدائی خود پی نمی برد.به زیبائی و شعور خود نمی رسد.کاش بپذیریم که احمقیم و از این پذیرش صمیمانه شکوفه های عقل و عشق را در خود ببینیم.
ما آنقدر احمقیم که به رنجاندن دیگران تعهد داریم و در این راه ناگزیر رنجاندن خود نیز هستیم.میجنگیم که زخم بزنیم،و زخم می خوریم.و حریص تر می شویم به زخم زدن و زخم بیشتر میخوریم.کدام عاقل اینگونه است؟خدا و زندگی همانقدر در ماست که در دشمن ما.دشمن همانقدر احمق است که ما .درک این موضوع آغاز ذوب شدن یخ حماقت است.
اگر از حماقت تو می رنجم،برای این است که هنوز احمقم.اگر از زشتی تو می گریزم برای این است که زشتی تو مرا به یاد زشتی خودم می اندازد.در واقع از زشتی خود می گریزم.آنکه در من می گریزد و می آویزد،چیست؟کیست؟زشتی تو همانقدر معلم من است که زیبائی تو،برای رسیدن به خودم به همه معلم هایم نیاز دارم.
اگر هزاران سال خفته باشیم،وقتی بیدار شدیم،دیگر بیداریم،تا گرسنه ایم گرسنه ایم و وقتی غذا خوریم و سیر شدیم دیگر سیریم،به راحتی فقط سیر.و گرسنگی فقط یک خاطره است.همانطور که خواب برای بیدار خاطره است.همه دیروز خاطره ای محو است.زندگی اینجاست.همین حالا.
ما می خواهیم عالم باشیم،دانا باشیم،دانشمند باشیم.انگشت نما باشیم،برای چه؟برای اینکه همه به ما توجه و افتخار کنند.علم و دانش برای ما وسیله ای برای رسیدن به توجه ایست که از آن دریغ شدیم.ما زحمت زیادی برای فتح این قله کشیدیم.کاش کسی بود که ما را از اینهمه تلاش بیهوده معاف می کرد،همه ما نیازمند دیده شدن در عشقیم اما چون از خود و هم دریغ کردیم،جایگاه علم را با این نیازها آلودیم.ما میخواهیم آن بالا باشیم تا بهتر دیده شویم.پس تقلب و حیله ابزاریست که کمک میکند زودتر از دیگران آن بالا باشیم.اما آنها که واقعا عاشق علم هستند.از بودن در علم بیش از بودن ما در آن بالا لذت می برند.چرا که در رقابت با کسی نیستند.آنها غرق لذت بردن از کشف تازه های علم هستند.یک دانشمند واقعی خود را معمولی می بیند.به اندازه همه معمولی و یک دانشمند دروغین علم را ابزار ترقی دروغین خود می بیند.عالم واقعی از کسب علم لذت می برد،اما عالم دروغین از کسب علم رنج می برد تا بعدا در آن بالاها لذت ببرد.عالم واقعی در حال است و عالم دروغین در گذشته و آینده.عالم واقعی زنده ترین و سالم ترین فرد است.و عالم دروغین بیمارترین فرد.عالمان دروغین علم را به انحراف می برند و عالمان واقعی غرق چیستی علم است.غرق تجلی علم.عالم واقعی همواره از خود راضیست و عالم دروغین ناراضی.عالم واقعی همواره در منزل است و عالم دروغین همواره در سفر. عالم واقعی هر چه بیشتر خودانگیخته است،در رضایتی زیبا و نارضایتئی زیباتر سیر می کند،به اقیانوس خود غرق است.زندگیش یک زیارت و بازیگوشی تمام است.اما عالم دروغین تابع دیگران است.رضایتش مصنوعیت.یک کارگر است تا دانشمند.همه ما عالمانی واقعی به دنیا می آئیم اما به دام غیر واقعی می افتیم.پس سفر واقعی بازگشت به راه شاهراه درون است که منشاء علم و زندگیست.
اگر قدری زیرک باشیم که هستیم میتوانیم حقیقت را از لابلای دروغ ببینیم.و دیدن میتواند آغاز سفری باشد از دروغ به حقیقت.به شرط آنکه به قدر کافی از دروغ خسته باشیم و به حقیقت تشنه.
تا زمانی که نیاز داشته باشیم میتوانیم طمع کنیم،حیله کنیم و شکست بخوریم،زندگی معلم صبوریست.تا بخواهیم میتوانیم سر خود را به سنگ طمع و حماقت بشکنیم و تقصیر را به گردن دیگری،خدا یا تقدیر بگذاریم.زندگی همچنان صبور و مهربان درس هایش را تکرار می کند تا کودن ترین دانش آموز درسش را بی هیچ ارفاقی پاس کند.
علتها ما را تا آن بی علت می توانند ببرند که علتها فقط نشانه اند.تو نشانه من و من نشانه تو.من و تو بهانه ایم.نشانه ای به آن بی نشان.
رفتار سروش آزارم میدهد.رفتار فریده آزارم میدهد.رفتار بعضی ها بشدت آزارم میدهد.انگار از رفتار هیچ کس راضی نیستم.شده ام نغمه ناجور.جوجه اردک زشت.غریبه ای هستم در این جمع مثلا آشنا.
من چه کنم که دلم از دیدن بعضی ها می لرزد.من چه کنم اگر به قانون تو گناهکارم ،مجرمم یا بیمار.چه کنم که طاقت دیدن آزار ندارم.آهای در قانون شما با غریبه ای تنها چه می کنند.دلم میگوید همه ما آن جوجه اردک زشت هستیم،کاش بدانیم که چرا زشتیم.کاش خانگی نمانیم.کاش وحشی بودن زیبای خود را دوباره یاد آوریم.
سنگیم و ناله کنان می غلطیم در هم که نباید و بایدی زشت مشق های عشق ما را کور کرد.
چه میدانی از مرغک وحشی میان این خیل مرغان خانگی.
نگاه می کنم از پشت این دیوار شیشه ای به تو و جز حسرت نمی خورم،لعنت به دیواری که نیست،نیست و هست،آه همبازی عشق من،سنگم پشت این دیوار و مرا ببخش.گل من کاش تو سنگ نشوی،که دل سنگی سنگی،به هوای روزی که گل بود،به بوی تو اینجا می تپد،کاش این دیوار نادیده بی رحم،رحم کند با تو،با تو که هنوز نمیدانی دیوار شیشه ای یعنی چه و معصومانه به آن می خندی.
دیدی بچه ها واسه یه اسباب بازی لج کنن،تو سر و کله هم بزنن،اینهمه اسباب بازی هست،اما اونها فقط همون یه اسباب بازی رو می خوان.قدس یه اسباب بازیه که دو تا بچه نفهم به خاطرش دارن هم رو جر می دن.
آیا اومده به خودمون بگیم تو زندگی چقدر بچگانه رفتار میکنیم.به چی ها چنگ زدیم و چسبیدیم.چی کار داریم می کنیم با خودمون و زندگی.از کی و چی حمایت میکنیم.با این حمایت چقدر چهره زیبای زندگی و خودمون رو زشت کردیم.
آیا واقعا دولتها و گروه های تندروی مذهبی که ادعاشون تا آسمون بلنده،جز اون بچه ها هستن.کاش حالیشون بشه که گلهای زندگی رو با حماقت های جاءطلبانه خودشون بیش از این پرپر نکنن.وقتی نگاه میکنم چه گلهای در دو سوی این دعوا داره به خاک و خون می غلطه نمیدونی چه حالی میشم.وقتی اتفاقی حوادث سیاسی و تعصبات احمقانه یه مشت مدعی نفهم رو می بینم و می شنوم همه غم های عالم می ریزه تو دلم و از زندگی و فهمیدن حالم بهم میخوره.کاش به خودمون بیایم و حامی احمقانه حماقت نباشیم.بیش از این نباشیم.
آهای مدعی ها ما اینجائیم که از حیوانات برتر باشیم و ببینید چقدر ازشون پست تریم.جز مسخره کردن و توهین کردن به هم چه می کنیم،جز جنگیدن با هم چه می کنیم.جز حیله گری و چابلوسی و دروغ چه می کنیم.آیا اسباب بازی دست دیگران نیستیم؟آیا دیگران برای ما اسباب بازی نیستن؟
یادمون باشه هر کدوم از ما آدم ها یه قطره هستیم که میتونه تو رودخونه های حماقت و جهالت بریزه یا تو رودخونه عشق آگاهی و شعور،ببینیم خواسته و ناخواسته داریم آب تو آسیاب چی و کی می ریزیم.انقد هم الکی از خودمون ممنون و متشکر نباشیم.واسه خودمون کارت تبریک نفرستیم.
به اندازه قدرتی که داریم مجرمیم که رابطه ها کورند. و این را زخم ها می گویند.زندگی یک اکو سیستم است.هر جامعه و جمعی یک اکوسیستم است.سالم ماندن در فضائی معیوب معجزه است.مثل رخ نمودن نیلوفر در مرداب،هر چه کمتر خود را درگیر رابطه های کور کردن هنر است.فهمیدن هر چه بیشتر رابطه ها هنر است.همه ناله می کنند و خود را ناگزیر ظلمی می بینند که در آن هستند.هنر به حداقل رساندن این رفتار ناگزیر است.بی شک این بهترین رفتار ماست.بهترین رفتار در ناگزیرترین شرایط.و هنر آگاه شدن هر چه بیشتر به خود و رابطه هاست.تا این ناگزیر به حداقل برسد.به صفر نزدیک شود.و هر چه به صفر نزدیکتر میشویم.هر چه بر خود آگاه تر می شویم از لذت حضوری بکر و زیبا مست تریم.
خروسه داشت از جلوی مرغ فروشی رد میشد،وایستاد به مرغ های توی ویترین یه نگاهی کرد و گفت می مردین اگه تو لونه اینجوری می گشتین؟!
طبق آخرین برسی ها هنوز نود و نه و نه صدم درصد آدما اینجورین(البته منظورم از آدما آقایونه دیگه،خوش به حال خانوما که هنوز ادم نشدن که)اون بقیه ای هم که نیستن یا خودشون مرغن یا از فامیلای اغا ممد خانن.حالا بگردین دنبال خربزه فروش محل که باعث شیوع این بیماری جذابه.یکی هم با کمال کنجکاوی ازم پرسید تو خودت کجای این دسته ای؟بعد کلی خجالت کشیدن گفتم همجاش،فک کنم دندون مندون براش باقی نزاشتم.چی میگی ها؟
حالا واقعا برا چی به این جوک می خندیم.به اندازه خنده ای که می کنیم آیا تو این جوک نیستیم؟تصور کن اگه جنسیت را اخلاق زحمت می کشید و به انحراف نمی برد،و ما از بچگی جنسیت را مثل غذا خوردن طبیعی می دیدیم.اگر چه غذا خوردنمون هم الان خیلی طبیعی نیست.نکنه مشکل از خود خدا هست که نتونست ورژن اصلاح شده انسان را خلق کنه و با اینهمه ادعا از کارخونه ایران خودرو عقب تره.یا نه این مائیم که خودمون رو به خریت و نفهمی زدیم.
من تو را دوست دارم،چگونه دوستت نداشته باشم که تو منی من توام.و همه ما تجلی حقیقتی بی توصیف.اما از حماقت بیزارم،از حماقتی مانع تجلی حقیقت زندگیست.حماقت نقابیست که بر چهره داریم.بی آنکه بخواهیم و بدانیم.حماقت ما خود را آراست تا راحت تر فریب بخوریم.و ما ساده لوحانه فریب خوردیم.ما کودک بودیم.ساده و زیبا،و حماقت نقابی شد از جنس دانسته ها بر چهره ما،فقط یک بار اگر شهامت کنیم و به خود فرصت دهیم که زندگی را بی نقاب ببینیم.ازادی و عشق را زیر نور آگاهی و شعور ناب مزه کنیم .دوباره احمق شدنمان محال است.وقتی یک بار،فقط برای یک بار بیدار شویم.دوباره خفتن ما در عادتها و جزمها ممکن نیست.
بیا زندگی را پر از شور شعر و ترانه کنیم.بیا جزمها را،عادتها را به آتش آگاهی بسوزانیم.بیا لحظه ناب بودن را بی قید هیچ قیدی به نبودن بسپاریم،بیا همین جا همین حالا در دروغ خود بمیریم و در حقیقتی بی نام و نشان زنده شویم.بیا بود کهنه خود را به دریای نبودن بیفکنیم و غنچه ای دوباره شویم.بیا چون حقیقت بی همه چیز و بی همه کس شویم تا ..........شویم.
لطفا مرا با خسروی دیروز اشتباه نگیر،هر روز مرا با نگاهی تازه ببین.آن خسروی خوب رفت که خسروی بد را خاک کند و خسروی بد خسروی خوب تو را بلعید.اما تو هر بار مرا یاد دیروز می اندازی،دیروزی که نیست.چرا؟