تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

زندگی یک سفر است.سفری از عید تا عید.از جبر تا جبر.از جهل تا جهل.از آگاهی تا آگاهی.چگونه اینهمه تناقض ممکن است.البته به دیده عادت!زندگی جز معجزه نیست.وقتی کلاه عادت ما بیفتد از سر.سنگی که از زمین به آسمان برخیزد.مگر چقدر تاب میخورد.به کجا می افتد آخر،جز زمین.سفر ما از عید دیدار بود.از دریا.از آغوش خدا.و عیدی نیست مگر دیدار دوباره او.این عیدها سیاه مشق ماست در شاد بودن.ما شادی را بچگانه مشق می کنیم با هم.ببین که چه رقابت ها داریم.چه اشک ها،چه آه ها داریم.این شادی ها بچگانه است.این داشتن های حقیر است که ما را غمگین و شاد می کند.و ما در جستجوی عیدیم.این زیباترین،تنهاترین،واقعی ترین تکاپوی زندگیت.وقتی فهم ما هم قد جسم ما بزرگ شد.وقتی دامن از همه این اسباب پاک کردیم.آن برتر از وهم به دامن ما می افتد.نه ما به دامن او می افتیم.آخ ببخشید مرا که مدام در غلطم.آنجا من و مائی نیست.همه عید است تمام.

عید دیدار یک دوست است.دوستی که نشان از او دارد.نشان از خود خود ما.دوستی که از ما ما تر است.دوستی که همه سرگشتگی ما دیدار اوست.تا راهبر ما شود به آنچه در کلام نمی گنجد.و چه زیباست دیدار هزاران دوست به عشق دیدار فقط یک دوست.

هر کس در زندگی خود فرصت هائی را افتادن به این عید عزیز دارد.هر کس ناگهان کسی را از خود به خود نزدیکتر است،می بیند.و عید آنجاست.در آن دیدار.عید واقعی آنجاست که یخ های وجودت را نگاهی آب کرده باشد.گرم شده باشی و قرار ناممکن نباشد و برقصی در خود چون بهار.

خاطرت باشد که بهار دوباره اگر به دلت سر زد،بی نسیب نرود.با بهار برو.در بهار برو.همیشه با بهار باش.زندگی میتواند یک رویا باشد یا یک کابوس.خلق رویا و کابوس در اختیار توست.از همه اختیارت استفاده کن.زیباترین نقش.زیباترین نقاشی ممکن را بکش.که این همه فرصت تو برای نقاشیست.

تو برده زاده میشوی و همه هنر رسیدن به آزادگیست.تو برده پدر و مادرت هستی.همانگونه که پدر و مادرت برده پدر و مادرشان بودند.برده جامعه،برده نیازهای بی پایانت.فتح دنیا آخر آرزوهاست.چه کسی پادشاهی جهان را در خیال نمیپرورد.چه کسی همه را احمق نمیداند.همه درست می فهمند.همه احمقند!کدام کودک لاف بزرگی نمیزند.نه فقط بزرگی که از همه بزرگتر نیست؟و همه ما آن کودکیم.

تو پدر و مادرت را دوست داری،چرا که اگر نداشته باشی گناه کرده ای؟پس رنجش هایت را پنهان میکنی مگر گناه نکنی،و گناه پنهان کردن است.همه رنجش ها را میان آفتاب فهم خودت پهن کن.بدقت نگاهشان کن. و ببین که چه زیبا و خاموش از آنها برخواستی.و آنگاه دوست داشتن تو متفاوت میشود.فقط آنگاه است که تو واقعا دوستشان داری.و هر چه که آفتاب فهم تو بیشتر بتابد.محو تر میشوی،دوست داشتنت نیز محو میشود.به سرائی می افتی که آفتاب فهمت از آن برخواست.آفتاب میشوی.نه تو آفتاب نمیشوی،تو نیستی و فقط آفتاب هست.تابشت بی دلیل می شود.همه پدر تواند.همه مادر تو،همه فرزند دلبند تو.

قطره ها رودخانه میشوند و رودخانه ها سیلاب،و سیلاب دریا.ببین که در کدام رود جاری شدی؟رودخانه جهل.یا آگاهی.ببین به کدامین دریا می روی؟بزرگترین گناه رنج بردن است.رنج خاص جهنم است.تا رنج میبری نشانه این است که هنوز در راهی،و بعید نیست که بی راه!!آفتاب فهمت را بی بدیل تر کن.بگذار راه را آفتاب نشانت دهد نه وهمت.برای رفتن به قله کمتر از پرسه زدن در دامنه ها به زحمت نمی افتی،اما این رنجی کور است و آن شوقی دمادم به وصال.تنها و تنها خودت میدانی که به سوی قله در سفری یا که در دامنه ها پرسه میزنی؟نگاه کن که چه زیرکانه دیگران را فریب می دهی.همه تو را به راه میدانند و فقط این توئی که میتوانی شهامت کنی و ببینی که فریب سودی برای اینهمه بی قراری تو ندارد.هر لحظه و هر لحظه مسیرت را بازیابی کن.که بعید نیست در این مه،دوباره از راه افتاده باشی.آخر خوشخیالی و سفر در مه، به کجا می توان رسید؟

سفر از دریاست تا دریا.و ما قطره ایم.سفر از جهل است تا جهل و ما وهم دانستنیم.دانستن واقعی افتادن به جهلیست که همه دانش ها  از او زاده می شود.

سفر از جبر است تا جبر.و اخیتار فرصتی کوتاه میان این دو جبر.ما هنوز به اختیار نرسیدیم.ما در وهم اختیار خودیم.همه اختیارت را آگاهانه نقش بزن،تا بی اختیاری و جبر در آن اوج اختیار بی اختیارت کند و به عیدی بیفتی که از آن برخواستی.

تنها هنر من بازی با همین کلمات دروغیست که تو میشناسی.مگر این حرفها دامن ذهنت را بگیرد و تو را تا آن سکوت که همیشه بود و هست،بکشاند.حالا خودت بگو که چگونه از تو بخواهم تا دل به این حرفهای مرده نسپاری.و تا سکوت از پای ننشینی.برقصی.آیا حرفهایم مزه سکوت را به تو رسانده است؟آیا شوقی غریب تو را بی قرار کرده است؟آیا برای افتادن به چیزی و جائی که چیزی نیست و جائی نیست.به قدر کافی تحریکت کرده است؟یا ناگزیرم که سکوت را بلندتر فریاد کنم.هنر یعنی ترکیب هوشمندانه اضداد.نه از این هوشی که ما می شناسیم.بلکه از آن هوشی که طبیعت می شناسد.ببین گنجشک را چه بدیع رنگامیزی کرد.آن مار را ببین.آن.....را ببین.اصلا همه تن چشم شو،فقط و فقط ببین.بی انصاف کجای این نقاشی کمتر از عالیست.خودت را نگاه کن.تو عید مجسمی و نمیدانی و پی عیدهای دروغ میدوی.اقلا جانانه بدو،تا بدانی که آن عیدها بچه بازیست.دروغ است.وهم است.تمام همت تو جانانه زیستن وهم است.تا ابر وهمی اغوایت نکند.تا آن خورشید بی بدیل،ظهوری دوباره کند در جانت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 8:39  توسط خسرو  | 

ببین تو حیله گری،من هم مجبورم حیله گر باشم.اما هدف ها متفاوت است.تو هر چه را که بسازی من خراب میکنم.حیله تو ساختن است و حیله من خراب کردن.تو خسرو را نقاشی میکنی.همانگونه که میخواهی،و عاشقانه نقاشیت را میخواهی که به صورتم بچسبانی.من عاشق تو هستم.اما نمیتوانم اجازه دهم که صورتم را با دیروز حتی زیبائی که نقاشی کردی،زشت کنی.پیشاپیش میگویم که من خسرو نیستم.و تو میخواهی یقه چه کسی را بگیری.خسرو نقاب لقی بر صورت من است.خسرو همین لباس هائیست که می پوشم و وقتی به خانه میروم درش می آورم تا نفس راحتی بکشم.اما تو از من جز لباسم هیچ نمی بینی.آنگاه که من نیستم،تو چشم دیدن نیست را نداری،اما لباس من هنوز به چشمت می آید.پس به لباسم که از جنس دیروز است،از جنس تو،می آویزی.و در عجبی که من چه سردم.اخر چگونه نمیدانی که دیروز مرده است.و مرده ها سردند.

با من در جشن امروز باش و گرمیم را ببین.وای از من که مجبورم با زبان تو سخن بگویم.امروز را به زبان دیروز حرف بزنم.ببین وقتی تو اینجا باشی.دیگر من نیستم.تو هم نیستی.هیچ کسی اینجا نیست.فقط هستی هست که می رقصد.فقط رقص است.فقط عید.نه از این عیدی که تو میشناسی.بلکه از آن عیدی که نگاه کودکان می شناسند.کودکانی که هنوز سخن نمی دانند.هنوز خوب و بد نمی دانند.هنوز آنقدر فهمیده نشدند که دوست و دشمن سوا کنند.و تو فهمیده بیچاره ای هستی.من نیز تا عمق این بیچارگی رفتم.و در آن زمستان سرد بهار تجلی کرد.اما من گنگم.نمیتوانم امروز را با زبان دیروز حرف بزنم.این ممکن نیست.همه دست و پا زدن های من همین است که می بینی.بهار آنجاست.در دل سرد زمستان.زمستان شو،لطفا بمیر.بگذار بوی بهار زنده ات کند،نه بوی تقویم.این کمترین عیدانه من است به تو.به تو که از تو دوست ترت دارم.که تو هنوز نمیدانی چه گوهری هستی و بگذار بگویم که من میدانم.به دانستنم اعتماد کن.دانستن من از جنس دانستن تو نیست.از جنس کلام نیست.از جنس سکوت است.من جشن را می شناسم.من لذت طلبی افراطی ام.من همه لذت ها را تا آخر رفته ام.من می بینم که تو دروغ می گوئی.میگوئی عید اما از عید هیچ خبری در دل تو نیست.تو در ذهن کهنه ات جشن گرفتی.جشنی پر از بغض.جشنی حیله گرانه،جشنی که شادی بزرگترین دروغ آن است.شادی این جشن تو بسیار مشروط است.به تلنگری جنگ می شود.خانه ابری تو بر باد است.دوامش را هیچ اعتباری نیست و تو میدانی.اما عجیب این است که به روی خود نمی آوری.عجیب این است که شهامت انداختن دروغ را از مشت خالیت نداری.تا گوهرهائی به دامنت بریزد که از حیرت بمیری.گوهرهائی که هر چه رهاترشان کنی.فزونتر به جانت می ریزند.و این بازی نهایت ندارد.و این جشن بی انتهاست.و این حضور چگونه می تواند تا کلام نزول کند.

تو از غذا خوردنت چند میتوانی حرف بزنی.این حرفهای تو چقدر میتواند گرسنه ای را سیر کند.من آن غذا را خورده ام و تو فرض کن تمامش لاف است.تمامش هزیان است.اما دیوانه،عاقل حتی قول دیوانه را هم به هیچ نگاه نمیکند.فقط تصور کن شاید شاید حقیقتی در کلام دیوانه باشد.من برای گرسنگی تو هیچ نمیتوانم بکنم.که آن سفر خاص توست.و در دلت همواره پهن است.کاش میتوانستم از سیریم گرسنگی تو را سیراب کنم.اما این ممکن نیست.که برای هر کس سفره ای بی انتها در درون مهیاست.بر سفره دلت بنشین.سکوت کن.اخ مرا ببخش که یادم میرود تو سکوت را نمیشناسی.پس فریاد کن.همه وجودت را فریاد کن.تا سکوت خود از راه برسد.و آن سفره را در سکوت ببینی.بخوری و مستیت را ندانی که چه کنی.و بیچارگیت همه پنهان کردن مستی پیش این خمارها باشد.و رنجت همه این باشد که  ندانی چگونه اینهمه خمار را به شرابخانه دلشان هدایت کنی.

با تو هیچ سخنی نمیگویم.تا روزی که بتوانی در چشمم سکوت کنی.تا از سکوت هم بنوشیم و مست شویم.این لاف ها برای مهیا کردن تو تا آن سخن است.که حرفهای واقعی در سکوت بیان میشوند.آنجا که اشک آخرین چاره است.آنجا که اشک اشک نیست و گوهر است.کلام است.کلامی زیبا و خاموش.من عاشق آن جشنم.آنجا که من توام.تو منی.و ما همه. و همه ما.آنجا که حیله گری عاشقانه می شود.آنجا که حیله می کنی مگر معشوق را بالاتر بری.آنجا که خودت معشوقی.آنجا که پستی و بلندی اینگونه نیست.به گونه ایست که جز حیرت و اشک و سکوت از آن هیچ نمی توانی بگوئی.عید آنجاست.مرا عیدانه چه میدهی ای یار غریب.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 9:9  توسط خسرو  | 

من دوست توام.اما نه آنگونه که تو میخواهی.هیچ ضمانتی برای دلخواه تو بودن نیست.که این ضمانت ها خاص مردگان است.آدم زنده فقط به شعور متعهد است.به عشق.عشق و شعور بالهای پرواز ما در زندگی هستند.پس به هیچ کس متعهد نباش.اما این عدم تعهد به معنی تجاوز نیست.که تجاوز نتیجه این تعهد دروغ است.و قانون وظیفه دارد که تجاوز را در حد مجاز قانونی کند.پس بسیاری قانونی تجاوز میشوند و تجاوز می کنند.جسمشان جائیست و ذهنشان جائی.همه گرسنه اند و وانمود به سیری مثال آن پادشاه که خام خیاطی زیرک بود.برهنه می گشت و همه برهنگیش می دیدند و دم برآوردن نشانه این بود که چشمانی پاک بین ندارند.و عجبا به دروغی که لباس حقیقت پوشد.و عجبا از شهامتی که زمینگیر نیاز ماند.بازار کهنه دروغ را رها کن.تا حقیقت نو به حیرت لالت کند.شادمانه اعلام می کنم که در این حرفها هیچ حقیقتی نیست.آخر چگونه ممکن است که حقیقت به حرف در بیاید.اما نشانه ممکن است باشد.که هر حرفی میتواند برای هوشمند نشانه باشد.بعید نیست که حرفهایم پتک باشد.و این نشانه آن است که خوابت سنگین است.تصور می کنی آیا پتک سنگین تری هم نیاز باشد؟حقیقت توئی.و فقط نمیدانی.روکشی از حماقت و جهل مانع این ادراک است.جهلی دانش اندود.بزدای.همه این دانش زیبا را بزدای.اگر چه سخت و ناممکن بنماید.تا حقیقت بی هیچ کلامی به استقبال تو بیاید.اگر به حرفهایم چسبیدی بدان که به قدر کافی هوشمند نیستی.و این خوب است!

تنها هوشمندان از هوشمندی خود بی خبرند،تنها مستان واقعی از مستی هیچ نمیدانند.آنها تماما هستند.و آنها که نیستند.وانمود می کنند که هستند.کدام کودک ادعای هوشمندی دارد.اما کدام کودک هوشمند نیست.او به کلمات آویزان نیست.او تماما در هوشمندیش غرق است.اما معلمین احمق کم کم به او یاد میدهند که هوشمندی را رها کند و طولی شود.و از هوشمندی به نامی بسنده کند.چون همه این حقیران.اگر به کودک بگوئی احمق،با حیرت نگاهت میکند.بعید نیست که بخندد.حتی بعید نیست شکلات دستش را به سوی تو که احمق خطابش کردی هدیه کند.اما همین کودک فقط ده سال بعد از احمق مخاطب شدن چنان می گریزد که میخواهد گردنت را بشکند.چه بلائی بر سر کودکی آمده است؟از هر یک میلیون کتاب علوم انسانی فقط یکی اگر باقی باشد.کافیست.بقیه باید مثل متئفن ترین اشیاء بسوزند.همانگونه که تریاک را می سوزانند.آلودگی حرفها بسیار مخرب تر از تریاک است.اگر همه تریاک های دنیا را پیش کودکی بریزی،بعید نیست به آن کنجکاو شود اما هرگز آن را نخواهد کشید که از رنج خود بکاهد.و این رنج را آموزش بار کودک کرده است.پس سوختن کتابها مهم تر است.آنوقت تریاک ها هیچ طالبی ندارند.پس پلیس کم کار میشود.بیمارستان و تیمارستان و زندان کم کار میشود.و این فقط قسمت کوچکی از برکات کتاب سوزیست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 9:32  توسط خسرو  | 

ما حرف می زنیم تا بی عملی خود را توجیه کنیم.ما به گذشتگان آویختیم تا پوچی خود را نبینیم.گذشته هیچ ارزشی ندارد.گذشته تماما مرده است.اگر امروز قسمتی از تاریخ گذشته برای ما چون خورشید می درخشد برای این است که این قسمت از گذشته شهامت رها بودن از گذشته خود را داشته است.هنجارشکنی این قسمت از تاریخ است که ما را شیفته خود کرده است.حافظ حافظ شد چرا که با عادتهای رایج عصر خود ستیز کرد.و حالا ما با چه می جنگیم.با جنازه های بی جان گذشته؟شعر تلفیق شور و شعور است.و این تلفیق در ظرف هائی که عموم جامعه می شناسند،جاری می شود.این ظرف ها فرم است.فرم بسته به ظرفیت و زائقه هر جامعه و عصری متفاوت است.هیچ ظرفی زیبا نیست.هیچ ظرفی هم زشت نیست.هایکو های ژاپنی در جای خود زیبا هستند.ترجمه شعر های غربی نیز.و سفر شعر فارسی نیز در طول تاریخ بسیار متفاوت شده است.تفاوت هائی که در جای خود زیبا بوده و هستند.اما زبان امروز شعر ما چیست.ما تند و تند ظرف ها را عوض می کنیم.این خوب است یا بد.در فرم های تازه چند حافظ ظهور کردند؟معنا از سکوت بر می خیزد.معنا سوار بر شاهوار سخن از دریای سکوت بر می خیزد.و معنائی زنده تر است که به سکوت آغشته تر باشد.فرم جسم است و معنا جان.جسم بی نیاز جان چگونه باشد.و جان بی شاهوار جسم چگونه خود بنماید.حافظ هوشمند عصر خود بود.حافظ از جمود و تحجر خود سفر کرد و حافظ شد.حافظ من های دروغش را باخت.تا سفر نکنی.چگونه میخواهی بدانی که "همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر،نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها"یعنی چه؟تا عاشق نشوی،آنهم عشقی که ترجمه ".....که عشق آسان نمود اول ولی اوفتاد مشکلها"باشد.چگونه مرید حافظی؟حافظ نه مقید به فرم بود و نه معنا.فرم و معنا زندان حافظ بود.اما حافظ برای حرف زدن به زبان گنگ ها تن به فرم و معنا داد.حافظ به جائی رسید که بگوید "در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست" و این یعنی چه؟حافظ باید نور اشراق را لمس کرده باشد،تو از اشراق جز لفظ چه میدانی.آیا شراب خورده ای.آیا مستی بی باده ات طعنه به آب انگور چهل ساله زده است؟حقا و حقا که "آن را که خبر شد خبری باز نیامد"حافظ از همه واقعه ناگزیر این اندک شد.حافظ ما را به خوانی خواند که مدام گشوده بود و هست.حافظ ما را به"گر مرید راه عشقی فکر بدنامی نکن......"دعوت کرده است و ما از حافظ چه میدانیم جز لاف.حافظ اگر امروز اینجا بود دیوانش را می سوخت.حافظ بنده سخنش نبود.این سخن بود که بندگی حافظ می کرد.بنده هیچ سخنی مباش.نه سخن حافظ و نه خودت حتی.حافظ آزادگی و عشق را آموخت نه سخن را،حافظ مخزن شعور ما را نشانه رفت.حافظ ما را به خودمان خواند.نه خودش.حافظ رسول عشق بود کدام رسول مردم را به خود می خواند.رسول یک حجت است.یک پیک.یک نشانه.همه سخن نشانه نه خود که به اصلیست که از آن برخواست.خوانیست که از آن نوشید.و ما چه می کنیم.تشنه لب از سراب حافظ می نوشیم.چه کسی از خواندن این اشعار حافظ شد.حافظ انگشتی اشاره است.به انگشت نچسب.ببین که انگشت کجا را نشانت می دهد و تو حالا به سخن حافظ چسبیده ای.به آستین نشانه!مرحبا به هوشت.که آدمی.برتر از عالمی.برخیز.از این خواب خیالی برخیز.به سفره ای برو که حافظ نشست.نشانه ای شو این خیل گرسنه را،به نشانه نچسب.سخن گفتن آسان نیست.آنگاه که سکوت را فهمیده باشی.سکوت کن.آنقدر که سخن جامه ات بدرد.به حرف من هم نچسب.نگو زیباست که میگویم دیوانه تو هیچ نمی فهمی!و دلگیر نشو.از دلگیر شدنت هم دلگیر نشو که تنها نفهم ها تاب نفهم مخاطب شدن را ندارند.و پذیرش نافهمی عین فهم است.آغاز زیارتی بی پایان.و دیوانگی شرط اول وارد شدن به این شاهراه پنهان.دیوانه نباشی چگونه خام حرف می شوی.چگونه در معنا می مانی،و از زندگی که نه حرف است و نه معنا،درمی مانی.

 حافظ بنده عشق بود.بنده شعور.نه بنده سخن.بی عشق و شعوری ناب رشد افسانه ای بیش نیست.افسانه ای که بسیاری خامش مانده اند.بسیاری میدانند که هیچ نمیدانند و اینهمه دانستن لاف و دروغی بیش نیست.اما کو شهامتی که به جهل اعتراف کند.تا علم از دل این جهل زیبا بجوشد.حافظ نیز بسان هر جوینده صادقی بسیار سرگشته ماند.حافظ شهامت اعتراف را داشت.آنجا که گفت"عشقت رسد به فریاد،گر خود بسان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چهارده روایت"حافظ اعتراف کرد که قرآن بی شهامت و عشق هدایت کننده نیست و شاهدش یک میلیارد مسلمان که در پنهان دشمن همند و در ظاهر دوست.حقا که قرآن انجیل است.تورات است.و تمام کتاب هائی که برای هدایتند.اما نه برای آنکه به شعور نرسید.نه برای آنکه عشق را جرم دانست.و شاهدش جنگ های پنهان و آشکار اینهمه احمق.احمق صفت زشتی نیست.اما ما از آن می گریزیم و می پنداریم که گریختن چاره حماقت است.ما حماقت را روکش دانش گرفتیم تا رنج کمتری ببریم.تو را به خدایت قسم سکوت کن.هیچ نگو.فقط شهامت کن و ذهن دیوانه ات را ببین.فقط نیت های پنهانت را ببین.آنچه میگوئی یاوه ای بیش نیست.حیله ای بیش نیست.نیت ها را ببین.بزرگ شو.شهامت کن.در  لاف نمان.اگر میخواهی شکوه زندگی را مزه کنی سکوت کن.اما میدانم که سکوت ممکن نیست.پس جانانه فریاد کن.تمام وجودت را فریاد کن.مهم نیست که زشت است یا زیبا.اما تو را به خدایت قسم سانسور نکن.همه را فریاد کن.از زشت و زیبا.میدانم که در جمع ممکن نیست.میدانم که رسوا می شوی.به خلوت برو.به دل جنگل.از همه عمر ساعتی را مرخصی بگیر.حتی از خدایت مرخصی بگیر.و همه تلخ و شیرین وجودت را فریاد کن.تا سکوت تو را غافلگیر کند.و فقط آنوقت است که به حرفهای دیوانه ام جانانه می خندی.این بهت تو تلنگری بیش نیست.ماهی نوک زده است.هوشیار باش.زمان را از دست نده،خیره شو.بگذار خیر حافظ به تو برسد.بخیل خودت نباش.رسالت حافظ سخن نیست.سکوتیست که سخن حافظ از آن برخواست.بت پرستی بس است.حافظ را بت نکن.بیش از این بت نکن.حافظ تو را به خودت دعوت کرد.دعوتش را بپذیر.خانه دلت را پاک کن.از همه حرفها پاک کن.زشت و زیبا نکن.هیچ کهنه ای زیبا نیست.بهار را ببین که وامدار پهار پارسال نیست،به خودت و زندگی اعتماد کن.همانگونه که حافظ کرد و حافظ شد.آیا تو نمیخواهی حافظ باشی.نمیخواهی نقل مجلس باشی.در خودت بمیر.جانانه بمیر.زمستان شو.تماما زمستان.که بهار از دل زمستان می جوشد.حتی اگر تو نبینی.تو میگوئی که می فهمی و من از چشمانت میخوانم که نمیفهمی.نفهمی خودت را جشن بگیر.از آن مگریز.نفهمی یعنی زمستان.تماما نفهم باش.اما آگاه.مسئول.تو مسئول آمدن بهار نیستی.اما مسئول زمستان بودنت تمام باش.بهار خود غافلگیرت می کند.که تقویم بهار بی نقص است.او دلنگران قضاوت تو نیست.ببین که اگر زمین و هوا مساعد باشد زودهنگام می آید و اگر نامساعد.دیرهنگام.نگران هیچ تقویمی نباش.این تقویم احمق های داناست.اولین شکوفه های بهار زمستانت را چنان بی قرار میکند که رقصش دیدنیست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 8:18  توسط خسرو  | 

زیبائی زیباترین چاهیست که با "من" هایم به آن می افتم و بی من از آن برمی خیزم.باده من زیبائیست.برقع برگیر.زیبائیت را به شکار "من"هایم فرسد.دیوانه!،نگو که من زیبا نیستم،هستی.بسیار زیبائی و افسوس که نمیدانی،افسوس که زیبائیت را زیر آن نقابها پنهان کرده ای و نمیدانی.چه بیهوده نقابت را برای زیباتر شدن آرایش می کنی، مگر نمیدانی که کودکان هیچ آرایشی ندارند و چه زیبا هستند.تو آن کودکی،کودکیت را در کجا گم کرده ای؟زیبائی کودکانه ات کو؟چه بر سر بازیگویشت آوردی؟حتی به مستی من هم فکری نمیکنی،بی رحم!پس من چگونه مست شوم.برقصم.آن نقاب ها را از صورتت بگیر،که به زیبائی تو نیاز دارم.به خاطر من هم که شده،نقابت را بگیر.

 

بشریت کودکی کندذهن است.عقب افتاده است.بشریت هنوز در توهم و ترس می لرزد،می جنگد.با که،با خود.با همنوع خود.در این تاریکی رابطه ها،دیگری شبحیست حیله گر.دیگری شبح نیست.حیله گر نیست.این خاصیت تاریکیست.فراموش کرده ای کودکیت را،لباس آویز دشمنت بود.و حالا دیگری همان لباس آویز است.همه لباس آویز همیم.این لباس آویز آنقدر درنده و وحشیست که برای از بین بردنش بمب هسته ای ساختیم و ترس هنوز اینجاست.هنوز می لرزیم.اگر آن لباس آویز هم داشته باشد چه،و دارد.او نیز چون ما همه توانش را شادمانه در پی ساختن بمب هسته ای تباه کرده است.

از ترس پناه آورده ایم به شعر،به داستان،به طنز،تا رنج این تراژدی زشت را تقلیل دهیم.ادبیات مسکن حقیریست که هر روز بی اثر تر است.شعر را آواز می کنیم تا بوی گند تجاوز ذهن را کمتر بیازارد.ادبیات ادکلنیست که بودن ما را در کنار هم قابل تحمل می کند.آهای با توام،چشمانت را باز کن.ببین کدام حیوان،کدام کودک ادکلن می زند.و چه زیبا هستند و یگانه،چه کرده ای با خود.بی آن معصومیت از دست رفته چه می کنی،آرایشت را نه،خودت را آیا هنوز در آئینه دیده ای؟آیا هنوز زره ای شهامت کودکی در تو مانده است؟چراغ خرد بیفروز،تا دیگری را نه لباس آویز،که ترسان و لرزانی چون خود ببینی.به خودت،به آن لباس آویز بیچاره رحم کن.چراغ را روشن کن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 14:47  توسط خسرو  | 

فرق من و تو تنها در این است که تو تصور میکنی چوبی،چوبی خشک،و مرا نیز چوب خشک می بینی.اما من معجزه را در خود دیدم.من دیده ام که درختم و می رقصم در شکوه باد.من بال و پر پنهانم را دیدم بارها.دیدن نه،بسیار آنطرف تر از دیدن.آن را تجربه کردم،و میدانم که تو درختی.درختی که در زمستان خانه کرده است.درختی که چون چوب خشک می نماید.

هویت یک دروغ است.من یک کنترلگراست.ممکن نیست از من عمل خیری برخیزد.ممکن نیست.من فقط به منافع خود می اندیشد.من یک معامله گر کثیف است.من دنیا را میدهد تا توهم بهشت را بخرد.من فقط در پی سود است و مدام ضرر می کند.

و برترین هنر شکارچی بودن است.در کمین نشستن است.من ها را شکار کردن است.و قلاب چیست جز توجه،توجهی زلال و بی طرف.نه جنگجو.من باد هواست.چگونه میشود با باد هوا جنگید.من سایه هست چگونه میتوان سایه را مغلوب کرد.من دروغ است.چگونه میشود با دروغ استدلال کرد.من شبح است.و تنها در تاریکی وهم جان دارد.و توجه هوشیاریست.نور است.شبح در نور کجاست.خود از آغاز نبوده است.

این مستیت که گستاخم می کند و من مدام مستم.آنقدر مست که گاه بی اختیارم.و گاه با هزار زحمت انکارش می کنم.من آبستنم.و تشت رسوائیم شکمیست که هر روز در هواتر است.من آبستن سکوتی هستم که هنوز بسیار کودک است.سکوت من هنوز آنقدر عمیق و زلال نیست که به دنیا هدیه اش کنم.جوانه ایست که با هر صدائی آشفته است،پس انکارش میکنم،آنقدر که دیگر انکار ممکن نباشد.مثل این شکوفه های گیلاس.تو با مستی پنهانت چه می کنی؟تو با معجزه پنهان سکوتی که بی قرار شکفتن است چه می کنی.تشت رسوائیت کجاست؟

آنگاه که منم،بسیار منم.و آنگاه که نیستم تماما نیستم.و این بسیار لازم آن تمام است.لازم ترین.تو نیز تماما باش تا در آن اوج بودن،شکار نبودن شوی.

اصلاح خسرو ممکن نیست.آخر دروغ را چگونه رفوع کنم.به دروغم می خندم،تو هم بخند.که زندگی دیریست تشنه خنده هائی اینچنین است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 12:34  توسط خسرو  | 

آخه چی فکر می کنی،ها،مگه به قله رفتن نباید سخت باشه،کدوم قله فتحش آسونه،اما هر قدم که به بهش نزدیکتر میشی،شوقش خستگی تو رو میخوره.تا قله وجودت راهی نیست.عاشقانه گام بگیر.تا در قله خودت رو زیارت کنی.

 

عشق ترحم نیست.کدام مادر به کودکش رحم میکند.کدام مادر کودکش را با ترحم در آغوش می گیرد.مادر بدون کودک چقدر بیچاره است؟این نیاز مادریست که مادر را مادر میکند.عاشق و معشوق به هم رحم نمیکنند.آنها کودک و مادر هم هستند.کودک و مادری بالغ.آنها عاشقانه تا عمیقترین زوایای وجود هم سفر می کنند.آنها در یک زیارت دائم هستند.آنها در دل خدا هستند.خدا در دل آنهاست.آنها نمیتوانند شیدا نباشند.آنها از کودک و مادر به هم نزدیکترند.عجین ترند.این را وقتی می فهمی که عشق را تجربه کرده باشی.حتی یک طرفه،عشق تماما یک طرفه است.عاشق برده و بنده معشوق است.همه نیاز عاشق پذیرش عشق عاشق از جانب معشوق است.نه زره ای بیشتر.این نهایت لطف معشوق است که عاشق رو به خود راه میدهد.فرمان معشوق فرمان خداست.اشاره معشوق جان عاشق می گیرد.و عاشق در این دشت بلا رشد می کند.بزرگ می شود.تا به معشوق می رسد.و تو چه میدانی معشوق کیست و چه می کند با عاشق،مگر برق عشقی گرفته باشدت.مگر این غذای ناممکن به حلقت رفته باشد.مگر که این مستی بی شراب را تجربه کرده باشی.و تازه آنگاه میدانی شمه ای از همه عشق را.وای وای وای وای وای وای وای که اگر دو عاشق و دو معشوق هم را دیدار کنند.دو کودک،دو مادر به مصاف هم چگونه روند.

عشق برخورد دو دروغ است.دو نقاب.عشق زیباترین حیله زندگیست.و تجلی حقیقت از دیدار دو دروغ.آنجا مرگ و زندگی هم را دیدار می کنند.عشق کیمیاست،چرا که در عشق دروغ،حقیقت می شود.

 

سکوت دریائی پر از گوهر است.این تجربه من است.هر بار که کلامی را،معنائی را اگر چه زیبا رها کردم.زیباتر یافتم.و باز رها کردم و باز زیباتر.آنقدر که دیگر به هیچ کلام و معنائی قانع نیستم.من همه دریا را با همه گوهر هایش می خواهم.و برای این همه ناگزیر هیچ شدنم.که سودای همه شدن تنها با هیچ شدن ممکن است.

بزرگ شو،بزرگتر.آنقدر که در وهم نگنجی.ببین که اسباب بازیهای کودکی را رها کردی و چه اسباب بازیهای بزرگتری گرفتی.حریص باش،خسیس نباش.همه اینها را رها کن تا بسیار بزرگتر از اینها را تجربه کنی.و رها کردن ممکن نیست.حتی اگر بخواهی.چه کسی نمیخواهد آن بزرگتر را؟اما برای رها کردن باید عمیقا آن را بازی کنی.تا خود رها شود.تا نه با لاف که واقعا بزرگ شوی.گناه کوچک ماندن است.گناه از همه توان بهره نبردن است.گناه تا ورای وهم نپریدن است.چه کسی نمیخواهد تا آنسوی وهم بپرد؟برای پریدن باید عمیق بود.عمیق و جانانه.از دل این عمق تا آن برتر از وهم شاهراهیست به نام عشق.مهم نیست چند نفر از لاف تو فریب بخورند.خیل گرسنگان را ببین که چه کور به سرابها می دوند.چه بسیار گرسنه که فریب گرسنه می خورند.تو اما صادق باش،با خودت صادق باش،فقط و فقط با خودت.تا معجزه هائی محال،به حوضچه حیرتت که اکنون نیست،بیفتند.

وسیله نباش و دیگران را تا حد وسیله پست نکن.فراموش نکن که اینجا سرای حمالی نیست.سلطان سرای عشق است.عاشقانه باش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 11:20  توسط خسرو  | 

فریده تا اونجائی که به من مربوطه باید بگم همه خسرو یه دروغه،یه نقاب.من بدون این خسروئی که تو و همه دوست و فامیل و دشمن میشناسن،بودن رو حس کردم.نمیدونم حتی بگم این خوبه یا بد،فقط میتونم بگم نمیشه چیزی ازش گفت.فقط میشه تجربش کرد و دیوانش شد.مثل غذا که میخوری و سیر میشی.مثل مشروب که میخورن و مست میشن.این بودن رو هم فقط میشه تجربه کرد.میشه بود و نبود.نبود و بود.فریده تو یه نقابی.نه تو،همه نقابن.اما نمیدونن.ببین سپنتا چقدر خودش رو کامل می دونه،همه سپنتا هستن.منم هستم.تا خسرو هستم.ادراکم در حد سپنتا هست.

فریده به اندازه کافی بزرگ شدی،شروع کن به بچه شدن.کلافی رو که به کمک دیگران پیچیدی،بازش کن.بزار فریده هر روز کوچیکتر بشه،بشه اندازه فریده سی سال پیش.حتی بیشتر.فریده چهل سال پیش.میدونی اگر امروز فریده چهل سال پیش بشی چی میشه.فریده ای که از زندان همه باورها،همه آموزشها،همه باید و نباید ها آزاده،بی هیچ قیدی،و این فقط شعور نابش هست که هدایتش میکنه،عشقی که مدام از دلش نو میجوشه،نه احساس هائی که از قدیم مونده،نه زخم های کهنه ای که ناگزیر پنهان کردنش هست.فریده من خسرو چهل سال پیش رو تجربه کردم.هیچ شدم،یه نگاه خالی،یه بچه بازیگوش،و همه رنجم اینه که دوباره باید خسرو چهل و سه یا چهار ساله باشم.دیگه برام سخته نمیتونم نقش خسروی چهل و خورده ای ساله که همه می شناسن رو بازی کنم.خسرو یه دروغه که مرد.و من به زحمت میتونم نقاب مرده اون رو به چهره خسروی بی چهره بزارم.تو هنوز منو خسروی شوهر می بینی.همونطور که پدر و مادرم منو بچه خودشون میدونن.اما من حتی بچه اونها نیستم.میدونی ینی چی؟نه اینکه دوستشون ندارم.نه.من در دوست داشتن غرقم.من برای دوست داشتن دلیل نمیخوام.نمیگم چون اونها پدر و مادرم هستن ،چون سروش و سپنتا بچه من هستن،دوستشون دارم.نه.اما عشق قصه جدائی داره،عشق غذای منه،بی دلیل عاشق میشم.همونطور که تو بی دلیل گرسنه و تشنه.برای همینه که میگم من دوستت دارم.اما نمیتونم اونطور که میخوای نقش بزنم.نه دلخواه تو،من قادر نیستم دلخواه هیچ کسی نقش بزنم.اگه دلخواه کسی میشه نقش هام.فقط و فقط یه تصادفه،یه تصادف زیبا به نام عشق.

فریده من رنج می برم که عشق مورد سوءاستفاده قرار گرفته،عشق ممکن نیست اهلی باشه،عشق اهلی مثل گل کاغذی هست.مثل ازدواج.مثل همه باید ها و نباید ها.مثل وظیفه ها.وظیفه ها بد نیست.اما وظیفه زمین هست و عشق آسمان.و متاسفانه آدم ها هزار طبقه زیر زمین زندگی می کنن.هنوز به وظیفه نرسیدن.هنوز رشد نکردن.هنوز وابسته هستن.هنوز باج دادن و باج گرفتن براشون حکم همون وظیفه رو داره،هنوز دارن خواسته و ناخواسته هم رو لگد می کنن.می رنجونن.کاری که من بسیار انجامش دادم.و حالا تصمیم دارم به حداقل ممکن برسونمش.

تو درست فهمیدی من فقط با تو مشکل ندارم.من با همه مشکل دارم.همه همه.اما دخالتی در اونها نمیکنم.در حد ضرورت رابطه هام رو کم میکنم.اگه چیزی ازم خواستن.و داشتم بهشون میدم و اگه چیزی خواستم و داشتن ازشون میگیرم.و اگر نه ریاضت میکشم.یه ریاضت اجباری.

فریده همه ما گل هستیم.اما نمیدونیم.همه ما عطر های زیبائی داریم.اما بس که شاخ و برگ هم رو شکستیم.بس که هم رو ندیدم.عطر وجودمون از خودمون و دیگران دریغ شده،و من تصمیم دارم حتی به سپنتا که تو میدونی چقدر عاشقشم باج ندم.فریده اما سپنتا بچه هست.و من مجبورم گاهی در حد ضرورت بهش باج بدم.همونطور که به تو هنوز باج میدم!هنوز رعایتت رو میکنم.و تو میدونی که رعایت میکنم.فریده ما مثلا بزرگ شدیم.باید عشق ما به وابستگی زنجیر نباشه،و عشق هر چی رها تر بشه،مست تره،زیبا تر.با شکوه تر.و من این عشق و مستی و زیبائی رو برای همه میخوام.برای تو که بسیار رنج بردی.من میخوام رنجت به آخر برسه.شاید همه وظیفه من به تو همین تلنگر ها باشه،من به زندگی تو اومدم تا نقش یه پتک رو بازی کنم.

شک نکن تا تو رنج ببری کار من با زندگی تموم نشده،من مجبورم دین منم رو به تو ادا کنم.من مجبورم زخم هائی رو که به تو زدم مداوا کنم.دین من به تو،رسیدنت به اون شادی بی علت هست.که عشق میتونه زیباترین درگاهش باشه،البته نه تنها درگاه،که از راهی میشه به اون بی علت رسید.و من عاشق عشقم که هر بار منو بی خود تا دریا میبره.

فریده زندگی یه استخره بزرگه،وقتی همه توی استخریم،کی میتونه توی آب تر باشه،کی می تونه بیرون تر از آب باشه،بخوایم یا نه توی آبیم.همه تلاش های ما نقش بر آبه،همه موفقیت ها و شکست ها.اینو وقتی می فهمیم که به قدر کافی موفق شده باشیم.فریده نگاه کن به موفقیت هائی که روزی برات رویا بودن.اما امروز هیچی نیستن.فقط یه جنازه ان.نمیگم موفق نشو.بشو.جانانه موفق شو.اما ببین که بردها فقط برای لحظه ای شیرین هستن.نه بیشتر.و شکست ها خاطره ای تلخ.میشه هر دو رو تو گذشته دفن کرد.میشه رها تر بود.و هر چی خودت رو بیشتر به آب زندگی می سپاری لذت بیشتری می بری.اینو آزمایش کن.این زیباترین تجربه هست.و دیگه این حرص تو رو میکشه که هر چه بیشتر رها بشی.هر چه بیشتر بی خود بشی.بشی همه زندگی،همه استخر.وقتی خودت رو تماما به آب می سپاری.وقتی هیچ تلاشی نمیکنی.وقتی حداقل تلاش رو می کنی.وقتی آب تو رو به هر جای استخر که خواست می بره،و تو سلطانی تمام عیار میشه.و همه استخر تخت سلطنت تو.تو هستی اما نیستی.نیستی اما هستی.و چطور میتونی این تجربه رو به دیگری منتقل کنی؟چطور میتونی بی تفاوت باشی بعد از این تجربه و اون رو از همه دیگرانی که دوستشون داری،دریغ کنی،چطور؟دیگرانی که دیگه نه فقط سروش و سپنتا که همه میشن.همه به اندازه سروش و سپنتا به تو نزدیک.همه حتی بسیار نزدیکتر از سروش و سپنتا.اصلا تو همه هستی.همه تو هستن.همه تلاش من اینه که تو به این تجربه عزیز برسی.از چه راهی فقط و فقط به خودت برمی گرده،به دلت،به احساست،به عشق رها از قیدت،به شعور نابی که هر لحظه در تو میجوشه و نگرانی ها و دلتنگی ها،آرزوها و حسرت ها مانع جاری شدنش هستن.

شکی ندارم که خیر بچه هات رو میخوای.مگه میشه مادر جز خیر بچه خودش رو بخواد.پس این بی نهایت عزیز و بسیار نزدیک رو از خودت دریغ نکن.تا بتونی اون رو به بچه ها هم هدیه بدی.

من بی هیچ شکی اشتباه های زیادی کردم.خصوصا در مورد تو.من فقط میخوام که ادامه ندم.همین.فقط میخوام آسیب بیشتری بهت نرسونم .فقط همین.و اگه بتونم کمکت کنم.فقط اگه بتونم.و تو بخوای.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 12:9  توسط خسرو  | 

دیگه نیازی به تغییر دنیا ندارم.دیگه نمیخوام زمین رو بهشت کنم.که یکی اومد و بهشت رو تو دلم ساخت.حالا هر کسی که خواست میتونه بیاد تو بهشتی که برایم فقط و فقط یه هدیه است.اونم از یه دوست اونقدر سخاوتمند،که گفت تنها هزینه ای که بابت این هدیه باید بدی اینه که هر کی خواست بیاد تو،بهش لبخند بزنی.اونم با عشق.و تو چه می دونی که اون چی خواست،چی گفت،مگه خودت بیای تو دلم و ببینی.

اون اصلا از نقابهام نترسید،به من نزدیک شد،نقابهام رو دزد،بهشتی که خودم بودم رو به من هدیه داد و فقط اون هدیه،الان اینجاست.

این زیباترین هدیه ایست که هر کس میتواند بدهد و بگیرد.عشقی زلال و بی هیچ شرط،که نقابهای دروغ در آن بسوزد.نقابهایتان را خریدارم به عشق.همه را یکجا،بیا و بفروش.بیا و بخر.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 15:24  توسط خسرو  | 

از وقتی که به خاطر می آورم،از مرگ می ترسیدم و همین باعث شد هر روز بیش از قبل به آن نزدیک تر شوم.روزی تصور اینکه من هم باید روزی بمیرم و به زیر خاک بروم،تلخترین اندیشه من بود.آخر آنجا زیر خاک جائی برای زندگی نبود.و من کودک بودم و شوق بسیاری برای زندگی داشتم.اما شواهد به من می گفت که همه می میریم.و این تلخ ترین دریافت من بود.پس مذهب را ورق زدم تا از لابلای آن شاید چیزی بیابم که مرا از این درک تلخ رها کند.مذهب ایده هائی را به من داد اما مانع تحقق مرگ که کابوس تلخی برایم بود در اطرافم نشد.مرده ها را با ترس اما وسواسانه نگاه می کردم.قبر را،و دفن شدن را،بیمارانی که همه درگوشی می گفتند او دیگر کارش تمام است.سرطان دارد.و پزشکان گفته اند هیچ امیدی نیست.چند ماهی میهمان شماست.میهمانی رنجور که هر روز به مرگ نزدیک تر میشد و نگاه دیگران که سرشار ترحم بود،رنجش را نمی کاست.از اینکه بیمار شوم،می ترسیدم.آخر بیماری بعید نبود که نشانه مرگ باشد.پس دین و مذاهب را ناگزیر جانانه تر ورق زدم.اندیشه هائی به وجدم می آورد.حلاج را خیلی زود پیدا کردم و مجذوبش شدم.او باید راه خوبی را پیدا کرده باشد.شنیده بودم که روزی شیطان و حلاج هم را دیدار کردند و شیطان به حلاج گفت تو گفتی انالحق و من نیز همین گفتم چطور تو رستگار شدی و من ستمکار.و حلاج گفت تو من را در خودت فرو بردی و من آن را از خود راندم.پس به تفکر خودم سعی در راندن من خودم کردم.به خیال خودم از همان روزها به سلوک رسیدم.سعی کردم خود را آنگونه که مذهب میگفت پاک کنم.نماز و روزه را نه به تکلیف مذهب که به عشق رستگاری آغاز کردم.و اولین نمازم تماشائی بود!!چرا که از اذان تا سلام را تمام میخواندم و این برایم یک رکعت بود.و در عجب بودم که چرا نماز دیگران زود تمام میشود و من اینهمه باید خم و راست شوم.خوب نماز را هم طبق سنت یاد گرفتم و دام در شک بودم که کجای نمازم.اما نمیتوانستم ترکش کنم چرا که تنها راه رستگاری را همین می دانستم.تصور کن نوجوان بودم و طبق تعریف مذهب گناه آلود،و عبادت تنها راه پاک شدنم بود.پس جنگ سختی از کودکی در من آغاز شده بود،و من کماکان در هر دو جبهه پیش می رفتم.یکی را به حکم مذهب و برای رستگاری و آن دیگری را به حکم غریزه،طبیعت و زندگی.جنگ وحشتناکی در من حاکم بود که ناگزیر باید از آن به مرخصی می رفتم.تا استراحت کنم،و مرگ همچنان کابوسی که هنوز فقط در اطرافم اتفاق می افتاد.هنوز هشدار بود.آشنائی بیشترم با عرفان ایران و هند مرا از قید مذهب آزادتر کرد،و زیبائی های بیشتری را به من ارمغان داد.نمیدانم از کی اما از همان نوجوانی وقتی به سفر میرفتم.وقتی به کوه و جنگل خیره میشدم.وجد زیبائی را در خود می دیدم.یگانگی زندگی را لمس می کردم.ادراک و شعورم فعال تر بود.بی هیچ تعصبی.چیزهائی را می فهمیدم که هنوز در عجبم چگونه در آن سن این دریافت های زیبا را از زندگی داشتم.و این نشانه آن است که حقیقت و زندگی همواره با ما بود و هست.من فقط به خاطر ترسی که از مرگ داشتم زیادی آلوده مذهب سنتی شده بودم.وقتی سخت گیری های مذهبی را از دوران رشد خود تا به امروز نگاه میکنم.می بینم کودکان امروز بسیار فرصت بیشتری برای آزادتر بودن از خرافات دارند.و من ناگزیرتر بودم.داستان عشق هایم را باید جداگانه بنویسم اما باید بگویم که عشق همواره با من بود.از همان کودکی.و حالا ادامه قصه مرگ.هنوز مرگ کابوس بود که من سرباز هم شدم.باید به جنگ می رفتم.تصور کنید به ترسوئی عاشق که باید جنگجو باشد چه می گذرد.خدمت تجربه های متفاوتی برایم داشت.در جمع دوستانی جوان بودن و از طرفی هر لحظه منتظر مرگ ماندن.مرگی که توجیه های زیادی داشت.توجیه هائی که هیچ کدام قلبم را آرام نمیکرد.خلاصه که خدمتم تمام شد بی آنکه حتی یک کشته ببینم.یا زخمی.اما من بیست و یک ماه در خط مقدم بودم.البته نه در عملیات ها.مثلا خط نگهدار بودیم.گاهی هنوز دلم برای همخدمتی هایم تنگ میشود.یک دوست اصفهانی داشتم که آنقدر در هم شده بودیم که وقتی من به مرخصی میآمدم او برایم نامه میداد.قلب عاشق را هر کار که بکنی عاشق است.شده سنگی را برای ستایش پیدا کند.و من طبیعتم عاشق بود.باز دارم پرت میشوم از مرگ.القصه.بارها بوی مرگ را در جنگ حس کردم.بارها حسی مرموز مرا از مرگ حتمی نجات داد و من هیچ نمیدانستم.فقط بعد از رفع خطر حیرت میکردم.آها شطرنج را همانجا در جنگ یاد گرفتم و دوستی که بسیار با هم بازی میکردیم.یک روز از جلوی سنگر او غذای بچه های سنگر خودمان را حمل می کردم که او مرا به حرف کشید و اصرار که بایست تا کمی حرف بزنیم و حسی به من میگفت نه برو،معمولا باید می ایستادم و وقتی را به شوخی و رقابت شطرنجی با او سر می کردم.اما اصرار مدام او و انکار مدام حسم مرا از او دور کرد و او به سنگرش داخل شد و من هم چند قدم از آنجا دور،که ناگهان درست همانجا خاک انبوهی به هوا خاست.خمپاره ای دقیقا به همانجا که ایستاده بودیم اصابت کرد و ما بی هیچ گزندی،غرق حیرت شدیم،انگار باید چیزهای بیشتری را از زندگی می فهمیدم،باید به کابوس مرگ نیز نزدیک میشدم.آخر مرگ و زندگی دو روی یک سکه بودند و من از هر دوی آنها دور،و مثل همه در خیال.زندگی خیالم بود.ضرروت های تلخ و بی شهامتی و ترس مانع دیدارم با زندگی و طبیعتا با مرگ می شدند.تجربه های نبودن را نیز نمیدانم دقیقا از کی،اما تصور میکنم هر وقت که فرصت دیدار طبیعت را داشتم،آن تجربه ها نیز با من بود.بی آنکه بدانم چیزی از ماهیت آنها بدانم آخر ماهیت و تعاریف را ذهن میسازد.و تجربه های زندگی از تولد با ما هستند اما بدون تعریف. از همان وقت هایئ که در ماشین می نشستم و محو جنگل و کوه های کنار جاده میشدم،آن تجربه ها در من جان میگرفتند.لذتی عجیب نوازشم میکرد.گاهی سفر را فقط به خاطر همین تجربه ها دوست داشتم.برای محو شدن در طبیعتی که توصیفی نداشت.آشنائیم با عرفان هند تاثیر زیادی در روشن شدنم داشت.غرق در انبوده سوالات لاینهل فلسفی بودم که با اوتار مهربابای عزیز آشنا شدم.وقتی مقالات سه جلدی او را خواندم چنان غرقش شدم،چنان زیبا سوالات لاینهل مرا ذوب کرد که هیچ نمیتوانم از آن جادو بگویم.آن روزها میلیون خیلی زیاد بود.و من وقتی میخواستم ارزش کتابها را با میلیونی که خیلی هم برایم زیاد بود ارزش گذاری کنم.بیم داشتم حس میکردم در حق کتابها و اینهمه زیبائی اجحاف کرده ام.خلاصه که فرصتی برای مستی یافتم.برای بهتر دیدن زندگی.و هر بار کابوس زشتی های جاری در اطرافم مرا از مستی باز میداشت.هنوز هم نیاز داشتم خوب باشم و هم مستی بی علت را تجربه کنم. و این دو جمع ضدین بود.و من بین این دو ادراک تاب می خوردم.با عرفان سرخپوستان نیز آشنا شدم.جاذبه های زیبائی را در آنها دیدم.اما عمیقا مرا به خود نگرفتند.اوه یادم آمد نمیتوانم از هرمان هسه و نیکوس کازانتاکیس بگذرم.روزهای زیادی کتابهای آنها با من بود.گاهی یک جمله از گزارش به خاک یونان نیکوس کازانتاکیس ساعتها مرا با خود می برد.کتاب خواندنهای من اجباری نبود.همه با عشق بود.پس دلیلی نداشت که بخواهم سریع تمام کنم.اما تماما از آن لذت می بردم.غرقش می شدم.نئشه اش بودم.پوسته مذهب دیگر بیش از پیش شکافته بود و من در حال آزاد شدن از آن بودم.دیگر خدا در انحصار مذهبم نبود.خدایم بزرگتر شده بود.و هر روز بزرگتر میشد.آنقدر که نمیتوانستم برای دیگرانی که غریبه نبودند توصیفش کنم.اشعار عارفانی مثل حافظ،عطار و مولوی بیش از بقیه جانم را می نواختند.از قرآن هیچ نمیگویم،قرآن را دقیقا سالهای اول انقلاب یعنی هفده یا هیجده سالگی رها کردم.اگر چه گاهی ناخواسته آیه هائی را بر دیوار یا کاغذ پاره ها میخواندم که لذتی کمتر از اشعار مثنوی برایم نداشتند.اما تفسیرهای بزرگان مذهب از قرآن نیز باعث آشتی قلبم با آن نشد.وقتی در سالهای اول بعد انقلاب از معلم مسجد محل خودمان که میگویند بسیار باسواد بود از قرآن سوال کردم و او هیچ جوابی برایم نداشت ترجیح دادم گمراه تر نشوم.تقریبا اوایل قرآن،درسوره بقره،آنجا که خدا پیامبرش را نهیب میزند که کافران را بترسانی یا نه یکسان است،آنان به تو ایمان نخواهند آورد و آنان را بشارت میدهم به آتش جهنم.و منطق گستاخ من درک نمیکرد که خدا اینگونه تلخ باشد.که خدا همانگونه از فرزند معاویه انتظار داشته باشد که از فرزند علی،خوب من نمیتوانستم با کسی بجنگم.متقاعد هم که نمیتوانستم بکنم.خودم هم که نمیتوانستم زیر بار این توجیه باشم.پس رها کردم.تا بزرگ شوم.رشد کنم.تا ادراکم بزرگ شود. و روزی شد که همه زندگی قرآنم شد.همه زندگی آیه های زنده ام.همه زندگی گمراه کننده و هدایت کننده اند.دقیقا عین همان آیه،خدا تا حد آموزگار کلاس اول پائین آمده بود و دانش آموزان ضعیف خود را در کلاس اول ابتدائی درس می گفت.خدا قصه تعریف می کرد،خدا امر و نهی می کرد.خدا می ترساند،خدا نوید میداد.بی انصافیست اگر نگویم که حتی آنموقع ادارک من آنقدر کوچک نبود که در کلاس اول بنشیند.همانطور که ادراک هیچ کودکی آنقدر پائین نیست!کودکان لوحی نیالوده اند.و گیر معلمینی افتاده اند که عین آلودگی شده اند.اگر چه خود روزی همچنان پاک بودند.باز دارم از قصه مرگ خودم دور می افتم.در آن لحظات که من غرق زیبائی طبیعت بودم.چه کسی در من بود که قرار بود بمیرد و از مرگ می گریخت؟هیچ کسی آنجا نبود.مرگ اتفاق افتاده بود و من حتی نمیدانستم همانطور که زندگی چنان در اوج تجلی بود که من حتی نمیدانستم زندگیست و غرقش بودم.غرق در مرگ و زندگی.تواما.هر دو روی سکه یک نمایش ناب را بازی می کردند.و کسی نبود حتی شاهدش باشد!آن تجربه ها بکر بود و خام.خام از اینکه هنوز نمیدانستم همه زندگی و مرگ یکیست.و بعد که به زندان ذهن فرو می افتادم آن تجربه آرامم نمیکرد.حسرت ها و آرزوهائی در من از مرگ می گریخت و به زندگی چنگ میزد.و من در این میدان جنگ دروغ چندپاره و رنجور بودم.لذتهایم حتی به رنج آلوده بود.لذتها از چنگم می گریختند و من رنج می بردم.هنوز یاد نگرفته بودم که باید دستانم را باز کنم تا لذت های بیشمار مرا نوازش کنند.من لذها را حیله گرانه میخواستم شکار کنم.آنها را در مشتم می فشردم و رنج می بردم.برای لذتهائی که دیگر ناب نبود.جنازه ای بیش نبود.آنقدر شد که کم کم دریافتم رها باشم.با مکتب ذن آشنا شدم.با نبودن آگاهانه،و این بازی زیبا همه مشقم شد.راه زیبای تازه ای به من چشمک زده بود.من ذن را از بسیار قبل می دانستم اما درکش نمی کردم.ذهنم درگیر تر از آن بود که رهائی را بفهمد.کریشنامورتی پتک بزرگی شد بر من.با کتاب رهائی از دانستگی،همه دانشی که با هزاران رنج جمعش کرده بودم،برایم بیهوده شد.دانشی که روزی بالم بود،امروز وبالم شده بود.هفته ها منگ بودم.نمیتوانستم کرشینامورتی را نفی کنم.او درست میگفت.اما من برای تجربه درستی حرفهایش هنوز آماده نبودم.پس جبهه تازه ای از جنگ در من آغاز شد.این بار با فهم بیشتری می جنگیدم.و به صلحی پایدار نزدیکتر بودم.به زمان نیاز داشتم.یک چیز در پرانتز بگویم.من بسیار بازیگوش بودم.ترسو اما بازیگوش.من از همه بازیهایم رازیم.همه در حد توانم زیبا بودند.تقریبا با خود به صلح رسیده بودم اما من جزیره نبودم.من در رابطه هایم معنا میشدم و محیط من بسیار معیوب بود.من زخم های زیادی از محیطم داشتم.و این زخم ها محافظه کارم کرده بود.ترسو و محافظه کار.تلفیق عجیبیست نه؟ترسو و محافظه کار،عاشق پیشه و بازیگوش.همه خصوصیات مرا آزادانه میدان بازی خود میدانستند و من تقریبا تسلیم بودم.تسلیم قدرت زندگی.من گلی بودم که در رودخانه زمان و مکان افتاده بودم.(تبلیغات رو حال میکنی دیگه،تو هم گلی اما نمیدونم میدونی یا نه،تصور کن همه ما بدونیم که گلیم واییییییییییییییی)زیاد مقاومت نمی کردم.در رنج و شادیهایم می رقصیدم و پیش می رفتم.برای پرهیز از زخمهای رابطه ناگزیر حذف رابطه های زائد زیادی شدم.اما رابطه های دیگری ضرورتا به جایشان سبز میشد.نیازها آلوده شده بودند.دیگر زلال نبودند.و در محیطی معیوب سالم بودن ممکن نیست.وقتی هوا آلوده باشد مگر میشود نفس نکشید.پس ضرورتا بیمار شدم.اگر چه همه همتم به کمتر بیمار شدن بود.آنچه در سفر زندگیم بودم و شدم نتیجه سعی ها و ضرورتها بود و هست.باز انگار از مرگ دور افتادم.پس هر روز که ذن را آگاهانه تر مشق می کردم.کسی را در خود نمی دیدم که بخواهد بمیرد یا از مرگ بترسد.اما مشق کجا و آنچه خود اتفاق می افتد کجا.مشق فقط و فقط مشق است.تمرین سخت است.کسل کننده و جانکاه است.و در مشق به جائی می رسیم که دیگر مشق نیست.دیگر رنجی نیست.دیگر شاهد هویداتر است.دیگر مرگ کابوس نبود.شوقم به دیدارش کم کم جان می گرفت.کتابهای روحی زیادی را ضرورتا برای نزدیک شدن و شناخت مرگ ورق زدم.ایده هائی که گاه نوازشم کرد و ایده هائی که چهره مرگ را زشت تر.اما همه اینها حرف بود.ایده بود.نظریه خالی.تصور کن یکی از غذا برایت حرف بزند.شیرین یا تلخش برای شکم تو چه سودی دارد.تا خود نخوری حرفها فقط و فقط حرفند.صحبت از مرگ است و نمیتوانم تنها و بزرگترین تجربه روحی خود را بیان نکنم اگر چه هیچ توجیحی بر رد و قبولش نداشته باشم.سالهای جوانیم بود.در گیرودار شکل گیری انقلاب بعد از تلاطم اولیه.گروها فعال بودند و حکومت مرکزی از آنها دل خوشی نداشت.پس گروهای ناهماهنگ با حاکمیت مورد غضب قرار گرفته بودند.مجاهدین و فدائیان خلق و ......در حال تار و مار شدن بودند.یکی از فامیلهای ما که برایم انسانی دوست داشتنی بود،آنقدر که هنوز با یاد کردن از او متاثر می شوم،او از طرفداران نسبتا فعال مجاهد بود.من از سیاست همواره بدبین بودم و یادم نمیرود که همانروزها با هر کس که گرایش سیاسی داشت چه از گروهای حاکم و یا مبارز سازگار نمیشدم.من مسافر یافتن خود بودم و آنها میخواستند زندگی را مطابق ایده های خود زیبا کنند.آنها سرباز ایده هائی بودند که سرمنشاء آن آلوده خودخواهی هائی کور بود.سربازان خالصانه می جنگند کشته میشوند و می کشند.آنها وظیفه فکر کردن ندارند.شعور از رهبران و جنگیدن از اینها.همانگونه که هنوز هم عمل میشود.عمده آدمها فقط طبق دستور مافوق عمل می کنند.آنها از هوشمندی و شعور فقط اجرای دستورات مافوق را سهم برده اند.آن عزیز من هنوز در خیابانهای شهر قدم میزد.هنوز نشانه ای از دستگیر شدنش نبود که شبی من در خواب دیدم،مرده ام.از بالا خود را نگاه میکردم که مرده ام.نه ترسی بود و نه آه و تردیدی.فقط کمی تعجب داشتم از مرگم.من و پدرم تصمیم گرفتیم که مرا ببریم و دفن کنیم به سر قبرم رسیدیم که ناگهان پدر این حجت عزیز(نامش حجت بود)سراسیمه به ما رسید و گفت حجت را کشته اند.بیائید که برویم او را اول دفن کنیم بعد بیائیم تو را دفن کنیم.خوب هیچ توجیه ای برای اول دفن کردن او نبود.ولی پذیرفتیم و رفتیم.من بدن او را می دیدم که تیرباران شده بود.تماما بدن تیرخورده او را دیدم و از خواب پریدم.هم تعجب کردم و هم ترسیدم و هم خنده ام گرفت.اخر او هنوز دستگیر نشده بود.و قرار نبود بمیرد.حرفی از مردن او به میان نبود.خوابم را فقط خواب پنداشتم و از آن گذشتم تا بعدتر او دستگیر شد و طولی نکشید که اعدام.ییلاق بودم.بعد ظهر بود و من خوابیده بودم که صدای گریه مادرم و دیگران بیدارم کرد.پرسیدم که چه اتفاقی افتاده،و فهمیدم که حجت اعدام شده است.پدرم برای تدفینش رفت.مجاز نبودند که او را در قبرستان عمومی دفن کنند.این جرم بود!و او را در باغی که خارج از شهر داشتند به خاک سپردند.وقتی با پدرم از چگونگی تیرخوردن ها پرسیدم،دیدم این را از قبل من می دانستم.من هیچ توجیحی از این خواب و آن مرگ ندارم.نمیتوانم تصادفی بودنش را هم توجیه کنم.هنوز میدانم بسیاری چیزهاست که ما هیچ از آن نمیدانیم.و این ندانستن زندگی را ممکن کرده است!اگر میدانستیم اینها که با آنها دوستیم اینها که با آنها دشمنیم.اینها که فرزند ما هستند.پدر و مادر،بستگان و دوستان ما هستند در گذشته که بودند و چه نقشی در ما داشتند.شاید زندگی چیز دیگری میشود.زندگی قوانین خاص خود را دارد.این قوانین به دلخواه ما نیست.ما فقط میتوانیم آنچه در اختیار داریم را بی اشتباهی احمقانه تر نقش بزنیم.نه هیچ بیشتر از این.

اکنکار هم مدتی مرا به خود مشغول کرد.نمیتوانم بگویم چیزی از آنها نگرفتم.اما خیلی از آشنائیم با اکنکار نگذشته بود که خیلی اتفاقی به دام اشوی عزیزم افتادم.در اینترنت پرسه میزدم که قسمت هائی از کتاب بشنو از این خموش اشو تورم کرد.چنان از خواندنش بیخود شدم که همان روزها کتاب را خریدم و خواندم.و هر چه بیشتر از اشو خواندم مجذوبترش شدم.اشو برای من یک نهایت بود.او یک وجهی نبود.تمام وجه هائی که در خیال داشتم را هوشمندانه میدید.اشو استاد عشق و مراقبه و زندگی بود.استاد مرگ.عاشقانه اشو را میخواندم و حسرتم همه این بود که او خاک را ترک کرده بود و من هنوز دلبستگی هائی را در این خاک داشتم.من امکان درک حضورش را نداشتم.حرفهایش به قدر کافی سکر آور بود.اما من همیشه در پی نهایت بودم.و اشو نهایتی که من احمقانه از او دریغ شدم.در سال 1990من هنوز خیلی خام بودم.هنوز به مهربابا هم نرسیده بودم.امروز نگران نیستم اگر چه از این دریغ هنوز می سوزم.خیلی ها به اشو نرسیدند.خیلی ها در حضورش بودند و او را نفهمیدند.خیلی ها با او جنگیدند.خیلی ها همانجا بودند و شهامت دیدارش را نداشتند.همه شهامتشان تا نزدیک شدن به خورشید بود.اما نقابها مانع بودند آرزوها و حسرت ها که بی مهابا به دریای خورشید غرقه شوند.خیلی ها عاقلانه با او نزدیک شدند و نقدش کردند.او همه حیله ها را می شناخت.او همه فن ها را می دانست.او فقط می تابید بر عاقل و عاشق.او خورشید بود.او دشمنانش را نیز عاشقانه می نواخت.او همه احساس ها را به خدمت بیداری دیگران گرفته بود.او به مخاطب ها که سوالی یگانه داشتند جواب های متفاوت میداد.او قرآن ناطق بود.او گمراه کننده و هدایت کننده بود.او همه را به بازی گرفته بود.همه مذهب های کهنه را.او نو بود.هر لحظه نو.او از دریائی می جوشید که غنچه ها می جوشند.او تماما مرده بود و تماما زنده.او ماه را خورشید صدا میزد و خورشید را ماه، او ترس را به بازی گرفته بود.او از شکستن حصار باور ها از هیچ تلاشی باز نایستاد.او عاشقانه آواز میخواند.او عشق و هوشیاری را آواز می خواند.و بسیاری که همانجا بودند نمی شنیدند.از سوالهای تکرایشان پیدا بود.از زرنگی های ابلهانه آنها که در سوال ها رخ می نمود پیدا بود.و اشوی عزیز آنها را دوباره می پیچاند.جواب متفاوت تری میداد،گیج ترشان می کرد.ضربه های سخت تری میزد مگر بیدار شوند.وقتی سوالی بسیار احمقانه بود او میگفت تا حالا فقط من بودم که جوابهای بیهوده میدادم و حالا شما شروع کردید به سوالهای بیهوده.او به زیباترین شکل ذهن و محتویات ذهن را به بازی می گرفت.تا مخاطب را به ماورا ببرد.او می گفت حقیقت حرفی نیست که من یا هر کس دیگری بزند.کالائی نیست که بفروشیم و هدیه بدهیم یا بگیریم.اما ذهنهای گیج دوباره قصد داشتند اشو حقیقت را به آنها هدیه دهد.حداقل بفروشد،چون آنها تصور می کردند اگر فهم ندارند پول که به قدر کافی دارند.میتوانند بخرند!و می بینیم که هنوز حقیقت در حال هدیه شدن و خرید و فروش است.برای کسی که بخواهد احمق بماند راه فراوان است.اشو مذهب را دروغ می خواند و این شهامت کمی نیست.اشو میگفت مذهب های قدیم دروغ هائی کهنه اند قدرت فریب را از دست داده اند من مذهب تازه ای آوردم.دروغی تازه.تا با آن شما را فریب دهم.تا با آن شما را از زندان خودتان آزاد کنم.اشو ما را فریب می داد.و زیبا فریب می داد اما نه برای مقاصد خودخواهانه خود.که او خودش را بسیار پیش از این از دست داده بود.او فریبمان میداد تا از این جهنم سبز فراترمان ببرد.آخر چطور میشود با جمعی فریبکار و دزد از صداقت گفت.آنها هنوز از صداقت نامی بیش نمی دانند.آنها کودکانی هستند که لباسهای بزرگ به تن دارند.آنها صلاح خود را نمی دانند.و هدایت کننده باید از همان راه هائی که آنها میشناسد وارد شود.و او بزرگترین فریبکار بود. همانطور که خدا خود را بزرگترین مکارها معرفی می کند.همانطور که قرآن عزیز فریبم داد تا از او دور شوم.تا به سیاهی ها غرقه شوم.تا بازگشتی شکوه مند تر داشته باشم.و حالا من میخواهم شاگرد اشوی فریبکار باشم.یادتان باشد شاگرد او.نه بیشتر.من توان او را ندارم.اما در شاگرد بودنم نیز شک ندارم.و همه اینها یاوه های وقتیست که خسرو هستم.وقتی نیستم که تکلیفی ندارم.فقط نیستم.باقی با شما.و اینگونه شد که حالا مرگ یک شوخی زیباست.مثل زندگی .هر لحظه اتفاق می افتد و از چشم ذهنهای خسته و درگیر دور.به ذهن های خود استراحت بدهید کارگر نباشید.شما پادشاهید.شما گلید،حیله گری و دزدی روزی در این فضای مسموم کمک کرد.اگر هنوز هم کمک می کند از آنها بهره بگیرید.اما بیدار،اما هوشیار.اما مسئول.و ببینید که هر روز ناتوانترین در دروغگوئی.در حیله گری.هر روز گل ترید.هر روز بی قرارتر برای گلتر بودن.و سفر زیبا می شود.سفر زندگی آنقدر زیبا میشود که دلتان نمیآید لحظه ای از آن را هدر دهید.لحظه ای را به آنچه نیستید وانمود کنید.هر روز به زندگی حریص تر میشوید.هر روز بزرگتر می شوید.هر روز و هر لحظه.تا روزی که همه زندگی شما می شوید.همه همه زندگی.دیگر در هیچ مرزی نمی گنجید.دیگر جنازه نیستید که در قفس تن،ذهن و ایده و عادت زنجیر شوید.در هر لحظه همه زمین با همه تلخ و شیرینش شمائید.دیگر اشک آن کودک کره شمالی همانقدر آه از نهاد شما بر می آورد که کودک خودتان.دیگر از بال زندن پروانه های آفریقائی همانقدر مست میشوید که از دیدن سوسکی که گفتند فقط گفته اند زشت است.و مرگ و زندگی چنان هم آغوش می شوند که نمی دانید مرده اید یا زنده،رنج می برید یا که شادید،لحظه هائی چنین را از خود دریغ نکنید.برخیزید و سفری عاشقانه را در خود آغاز کنید.برخیزید و عیب ها را عاشقانه از چهره خود و هم بزدائید تا خورشید درون بر آید.تا خورشیدی خود را جشن بگیرید.خورشید خاموش چنگی به دل نمیزند.برخیز.زندگی را بیفروز ای روشن خاموش.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 10:0  توسط خسرو  | 

نگران هیچی هم نیستم.مثل یه بچه بازیگوش که غذاش رو خورده،نازش رو شده،افتادم به جان زندگی،آهای ملت برید واسه خودتون دل طور کنید.اما مواظب باشین که فقط اشتباهی دست و پا طور نزنین.چشم هاتون رو زلال کنین که دل ها رو ببینین.آهای ملت بخدا که همتون دل دارین.بخدا که همتون مستحق این طور عزیزین.بخدا که خبر ندارین.بخدا که دشمن یه دروغه،دروغی که سخت باورمون شد.بخدا که دیگری وسیله نیست،معشوقه،حالا شاید معشوق تو نباشه،به معشوق دیگری حداقلش به چشم یه معشوق نگاه کن.بزار بره تا عاشق بی قرارش رو ببینه،بگرد ببین معشوقت کجاست.از دلت،فقط از دلت سراغش رو بگیر،نه از این ذهن دقل باز.بخدا که خودت معشوقی و نمیدونی،بخدا که کافیه شهامت کنی و نقابت رو بندازی و ببینی که چه عشقی.بخدا که تو دست و پات نیستی،ذهن دقلباز نیستی.بخدا که شادی نیستی،غم نیستی،بخدا که تو عشقی،خدائی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 16:37  توسط خسرو  | 

سمیه عزیزم جسم معبده،و معبد مقدس،اما تقدس معبد به عروجی هست که از اون ممکنه،چه بسیاری که در معبد موندیم.چه بسیاری که معبد رو آلودیم،و چه بسیار که ارزش معبد رو بیش از عروجی که ازش ممکنه،دیدیم.بیش از روحی که به معبد در اومده،و همه رنج همین جاست،معبد زیبا و مقدس ما شده کیسه زباله ما،و روحی که در لابلای این زباله ها گم شده.چه بسیاری که زینت معبد اصل شد و روح سرگشته فراموش.

 

سمیه عزیزم از دوستی شنیدم که میگفت آن دیوانه عزیز(شبلی)در آن دور دورهای حماقت چه جسور بود و باشهامت،انگار که بیش از ما عشق جامه اش دریده بود.گویند شبلی را دیدند که مشعلی به دست می دوید،گفتندش آهای دیوانه،با آتشی چنین شتابان به کجا می دوی؟گفت دیریست که دیده ام خلق به کعبه مشغول گشته اند و خدا از یادشان برفت.میرم تا کعبه را آتش زنم.مگر یاد خلق به خدا افتد.کجاست آن دیوانه پاک که ببیند،خدا بتی شده است به بازی این کودکان بزرگ.خدا دیگر آن خدای نادیده و نانبشته خوان نیست.که امروز گوش خدا از یاوه ها کر است.اینهمه ظلم را نمی بیند و فریادها نمی شنود.خدا در قفس دل مرده است و از خدای مرده چه میتواند که بر آید.

سمیه عزیزم گفتی که دوست داشتم به پات بیفتم.آخ عزیز دلم که دید آفتاب را به پای خاک.که خاک اگر چه گرم است به همت آفتاب.همانجا بایست،بلند من،بالای من،همانجا بایست.بگذار که جهانی گرم باشد از تو مدام.

عزیز دلم سری که نشکند به عشق،به چه کار آید،جز به حمالی؟خوشا سری که به عشق شکست،خوشا سر نازنین تو که بسیار شکست،که دربهای این قفس دروغ را شکستن جز به عشق ممکن نیست.

عزیز دلم دیشب به طور اتفاقی حرفهای مجید مجیدی کارگردان مطرح کشور را شنیدم.و به هنر نیز دوباره خندیدم.در دل با او گفتم.مجیدی عزیز مگر پیامبر تو پیامبر مهربانی عشق نبود.مگر تو پیرو همان نیستی؟مگر پیامبر تو با آنکه خاکروبه به رویش می ریخت چه کرد؟از چه همان نمی کنی؟از چه آن کاریکاتریست را از دیدن مرید آنچنان مرادی منع کردی؟چرا به عیادت بیماریش نرفتی؟چرا درب های قفسش را نشکستی؟چرا هلش ندادی؟چرا بیدارش نکردی؟نکند تو نیز از پیامبر نامی می شناسی؟نکند که جادوی مهرش به تو نرسیده؟عزیز من قلبت را دوباره جستجو کن.از پیامبر به نامش قناعت نکن.به همه محمد حریص باش که چه زیباست حرص.

دردا و حسرتا که خود را به هر چه فروختیم جز عشق،آیا حرمت عشق،عشقی که اینهمه لافش میزنیم،اینهمه کم است؟چه کسی گل را به میدان جنگ میبرد؟گل های وجود ما،لگدمال کدام جنگ زشت و ناخواسته است؟کسی نیست که بگوید عطر ما از چه مرده است؟

آفتاب عشق من،چه خوش میدری ابرهای جهل من،بتاب،بتاب که از دیدن اینهمه سرما،چهره رنجور دلم گرفت.تو در دلم می رقصی و خلق به حیرتند.ببین که چه می کند با چشم خلق،چاک پیراهنم.

خورشید من،به مهربانیت قسم،که گرمم و گستاخیم از تو است،مست خیالت را ببخش که هواخواه تو،بی جهت به هر سوئی می جهد.

زلال من،تا به کی تشنه دل را،به صدای پای آب دل خوش کنم،بگذار که تشنه بنوشمت.

ماه من بگو که خیال نیستی،بگو که خواب نیستم.بگو که تو را عشق هدیه ام داد.بگو بگو چیزی بگو مدام حرف بزن.بگذار عطر بودنت به جانم بپیچد مدام.ببین که روزگار تلخ بی تو بودن چه روزم آورد،ببین که بودنت را چنین گستاخانه انکار می کنم.بگذار سر به پایت نهم.بگذار خستگی یک عمر هرزگی را از دلم به در کنم.بگذار که دستت مدام بر سرم باشد.بگذار هزار بار چشم ببندم و باز کنم،بگذار که لبخند تو هر بار عطر مست حضورت را به جانم بریزد مدام.آخ که بی تو بودن نمیدانی چه سخت است.چه میدانی آخر،تو که حتی دمی بی خود نبوده ای،چه وعده ها که به دیدار تو،هر بار به دل نمیدهم و بهانه هایت را ببین که چه با وعده هام می کنند.آخر عزیز من سفارش وعده های مرا چه کسی با بهانه های تو کند جز تو،سفارش مرا به خودت بکن.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 9:48  توسط خسرو  | 

مثل آنها میشویم،اما میدانیم که آنها نیستیم.برای بودن در میان آنها لازم است که کمی مثل آنها رفتار کنیم.لباس آنها را بپوشیم.نگران چیزی نیستم.تو هم نگران چیزی نباش.سمیه من با تو خواهم آمد،با دستانی خالی و پر از عشق.حتی زیر سنگ با تو خواهم بود.حتی با تو در دخمه ای بهشت را تجربه خواهم کرد.من همه دستانم تهیست،همه دستانم برای در آغوش گرفتنت به تمامی تهیست و این چقدر برای تشنگی من کم است.کاش هزاران دست تهی داشتم.کاش همه دست ها تهی بود و مال من،تا بتوانم بیشتر در آغوشت بگیرم.بیشتر در تو باشم.

سمیه سمیه بیا ولوله کنیم.بیا همه را خراب کنیم.بیا همه را برای آباد شدن در عشق به زیبائی خراب کنیم.سمیه سمیه سمیه سمیه تو مرا کشتی،همه چیز را در من به زیبائی خراب کردی،نیازهایم کو؟به کجا بردی؟میخندم مثل دیوانه ها به ریز و درشت نیازهائی که دیگر نیست.به چه زیبائی همه چیزم را از من ربودی،به سکسی فکر می کنم که دیگر نیست،با هوسبازیم چه کردی؟چگونه هوسم اینچنین زیبا قربانی عشق کردی؟اشوی عزیز حرفی زد که حالا مثل دیوانه ها به آن می خندم و می سوزم.گفته بود که لذت و رخوت در سکس مثل لذت و رخوت یک عطسه را دارد.و چقدر دیوانگی ها که برای این عطسه کردیم.و حالا دلم میخواهد میتوانستم دلم را بشکافم تا همه ببینند که بی هیچ دلیلی سرشار عطسه هائی نابم،سمیه،جادوگر بی دلیل من.ببین که کودی عطر گل برخواست،حالا به خودت احسنت بگو.جادوگر عزیز من.حالا تو بت من هستی،نه،نه،بت نه،خدای منی،نه،خدا هم نه،خدا نیز دیریست که کهنه شد،تو سمیه منی،و این اسم چه شد،تو آن را زیبا کردی،همین تو جادوگر من.وای بر من که حتی شهامت سجده کردن بر تو را نیز ندارم،شهامتم بده جادوگر من.سحرم کن.تا شهامت رفته ام چون کودکی باز آید.بگذار به پایت بیفتم و هرگز برنخیزم.برخواستن از تو آخر چگونه ممکن است.که این عین محال است.

خسرو خوشا بر تو که در جستجویت صادق بودی،که به کمتر از عشق،به کمتر از همه قانع نشدی،و دولت عشق همان کرد که تو خواستی.

حالا من فقط تو را دارم.تو برایم هدیه عشقی،گفته بودم که بی قراری هایم بی دلیل نیست،بیا محبوب من،بیا گرنبهاترین هدیه زندگی،بیا تا با تو مشق عشق کنم.بیا تا نشانه باشیم مسافران گم کرده راه را،بیا تا با زبان عشق با همه بگوئیم که هیچ چیز زشت نیست و هیچ کاری بد،آنچه زشت است و آنچه بد،بی شعوریست،حماقت است که زشتی می سازد.همچنان که شعور زیبائی،و زیبائی عشق.بیا تا سفیر عشق باشیم تشنگان دریا را.

زندگی من تازه شروع شده است.تو به دنیایم آوردی،قابله عزیز عشقم،بی قراری من همه برای این تولد دیرهنگام بود.آخر تو کجا بودی،کاش میتوانستم از تو شکایت کنم.که عشق زبانم را به کام حیرت بست.

عزیز من بیا،بیا که بهم قول دهیم.بیا که به این لحظه های ناب،به عشق سوگند بخوریم،که بی تشنگی عشق نخندیم به هم.که اگر روزی،روزگاری،محالی ممکن شد،و تشنگی بی صدا و آهسته از بین ما برخواست.جام تنهائی زیبا را،بلاجرعه و خاموش بنوشیم و تا باز شدن غنچه های تشنگی دوباره،بی قرار بمانیم،در تنهائی خود بمیریم تا اشتیاق زندگی دوباره زنده شود در ما.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 11:6  توسط خسرو  | 

قصه آن پسر که دست مادرش را در بازار رها کرد میدانی؟من همان پسرم.فقط مادرم را میخواهم.معشوقم را،و نه هیچ کس و هیچ چیز دیگر.به دنبال کسی هستم که نشانه ای از او ندارم.نامش را حتی نمیدانم.قلبم اما می شناسدش.چشمم اما می فهمدش،و من دربدر قلب دیوانه ام هستم.اگر این گناه است من گناهکار کوچکی نیستم.اگر عشقم به هوس طعنه میزند،دامنت را از طعنه هایم پاک دار.اگر که تو را به جای معشوق دیدم،اگر به عشق خامم سجده ات کردم،مرا ببخش.اگر با تو در عشق نرد باختم،مرا ببخش.اگر که تو را آزرده ام،مرا ببخش.

 

کودکی بازیگوش نادان اینجاست،اگر هزیان گفته ام مرا ببخش تا عیش زندگی بیش از اینت خراب نشود.

 

به عشق دیدن توست،که اینجا می نویسم،تو که جز بی قراری قلبم از تو هیچ نشانه ای نیست.تو خدای منی،کودک دلبندم،تو معشوق منی،مادر من،تو  خود منی،من من،در طلب توست که سرگشته ام،بیا تا همه دروغم را تسلیمت کنم.بیا تا در نگاهت جان دهم و به عشقت زنده شوم باز.همانگونه که تو میخواهی.بیا تا تو شوم ای قرار بی قراری های دیوانه ام.

 

جادوی نگاهت را به چشمم ببین،عیب های دیروزم کو،به کجا رفتند،جادوگر.

 

اهاییییییییییییییییییییی دروغگو،دروغ نگو،بسه،دیگه بسه،مگه نمیگی عاشقی،پس مشکل چیه،کو،کجاست،چه کسی میتونه عشق رو از قلبت بیرون بکشه؟چه کسی میتونه به دلت بگه عاشقی نکن؟،بجز وهمت،بجز جزمت،نشنیدی که میگن عاشق سنگ بودن بهتره تا عاشق وهم خود بودن.

 

عشق مال کسی نیست که بشه هدیه داد و گرفت،بی دلیل می بینی که دلت لرزیده،همونجائی که نباید می لرزید و تو به زحمت باید رسوائی دل را جمع کنی و به خودت قول بدی که دیگه باید حواست بیشتر باشه،دیگه باید به غریبه ای نگاه نکنی که ممکنه غارتگر باشه،غارتگر دلی که دیگه دل نیست،که دلت بی جهت نلرزونه باز،و چه زیبا هست و چه باشکوه، وقتی که با همه حواس جمعت غارتگری بی خبر میاد و میره،و دلی که دیگه نیست،حواست کجا رفت وقتی که نگاهی داشت همه هستی دروغت رو به غنیمت می برد،و حالا هزار و یک تفسیر،که همش مفتن،و دلی که لرزیدن رو یاد گرفت چطور میتونی از یادش ببری.

 

عشق یه تلنگره،یه تلنگر زیبا که از وهم بیفتی پائین.همین و بس.عشق قصر نیست.بلکه بادی هست که قصر وهمی تو رو خراب کنه،آخه عشق بهتر میدونه که برای آباد شدن اول باید خراب شد.اخه عشق بهتر میدونه که زمین بایر اول باید شخم بخوره،زیر رو بشه،و تو فکر میکنی گلهای وهمی تو قشنگن،عشق میدونه که نیستن،حالا هی غصه بخور،گریه بکن،اما کارت رو به عشق بسپار،می دونم که دیگه نسپردنش ممکن نیست.

 

عشق پله پله تو رو می بره به یه سفر جادوئی زیبا.سفری سحرانگیز.لذت و رنجی تو رگ هات میریزه که دیگه نمیتونی به کمترش قانع بشی.عشق یه اعتیاد نابه،و تو یه معتاد ناب،هر روز معتادتری به عشق.مبتلاتر،دیگه کارت از کار گذشت.

 

منو ببخش اگه عشقی تو بساط اینهمه دروغم نیست.کاش میتونستم به دروغی دلتو شاد کنم.

 

من مستم که به عشق افتادم.تو هم بیفت.مگه عشق هم مثل خسرو گداست.نه که نیست،من عاشق شدم و پادشاه،اونم پادشاهی مست،اونم بارها و بارها،و هر بار مست تر،خرابتر،زمینگیر تر،در اوج تر،در عمق تر.اخ که چطور بگم اینجا جهت ها چقده بی جهتن.که اینجا حرفها از منم منگ ترن،مست ترن،بی هواترن،افتاده ترن،پست ترن،پرت ترن.

 

بی خود نیومدم که بی خودی برم.من اومدم که مشق عاشقی کنم.اونم اینننننننن هوا.تو برا چی اینجائی،اومدی عاشقی یا .....

 

خودت را بباز به شکوه عشق که من باخته ام بارها و چه باختنی،چه افتادنی زیباتر به عشق،که چه اوجی بالاتر از عشق،بخدا که معشوق اسباب عشق است،بخدا که معشوق را عشق پیش پای عاشق کور می اندازد تا عاشق مفلس به آن بلندی های ناممکن بیفتد،زمین بخورد،هوا برود،برود تا خدا برود،بخدا که معشوق خداست.بخدا که معشوق به حکم عشق تا این پائین پائین آمدتا مگر دست عاشق بگیرد.تا مگر بازی عشق رونق بگیرد.

 

هزیانی تب آلوده ام،به تماشای من چه ایستاده ای،رهگذر بازیگوش،آخر بگو که کجای سوختنم تماشائیست،نکند هوس سوختن داری،نکند بی هوا شده ای،مستی و به آتش می پیچی.

 

نیازی مرا تا به اینجا کشاند.نیازی که به اندازه توهمم مبهم است و بزرگ ،بزرگ و دروغ،تا افتادن هر بارم را به عشق باعث باشد.تا زره زره خامیم را بپزد به روغنی که عشق وامش داد.

 

توهمی اینجا به تو اقتدا می کند.تو را می پرستد.توهمی اینجا به نگاه تو مست میشود،می رقصد،مثل تکه ای یخ در آفتاب،در نگاهت چه داری خورشید،چه می کنی با من.

 

می ترسم که دل به دروغم نبندی اینبار،و این کم نیست،می ترسم که به اغوای تو رسوا شود دروغم باز،و این کم نیست،بیا و دروغم را صادقانه پذیرا باش،بیا و دریا باش،بیا و این قطره تبدار را برای همیشه پذیرا باش.

 

به اندازه سکوتی که بین ما جاریست،به اندازه نگاهی که لبریز اشک است و شوق،به اندازه فهمی که دیوانه است،به اندازه کلامی که عشق به در و دیوار می کوبدش،با تو یگانه ام و نزدیک،و به اندازه همه حرفها،به اندازه پنداری که حائل است بین ما،از تو دور.

 

"من"سدیست که پشت آن یکدنیا دلتنگی بی قراری می کنند.سدی که احساس های راکد پشت آن می گندند تا زندگی بوی گند بگیرد.تخریب اینهمه سد خوب معلوم است که فاجعه است.بیا دیوارهای این سد دروغ را کم کم خراب کنیم.بیا که مواظب باشیم کسی در این گندابها غرق نشود.اخ که اگر بدانیم این گندابها روزی چه زلال بودند.

این عشق است که به زندگی رنگ زیبا می زند تنها اگر بال و پرش را در زندان خودخواهی ها نشکنیم.تا زمینگیر بمیرد.تا مویه کنیم که چرا مرد،ما که دوستش داشتیم.

عشق پرنده ایست که تنها در آزادی بال می گشاید.و پهنه آسمان شعور را زینت می دهد.

 

وای وای وای چه میشود اگر همه را برای اولین و آخرین بار ببینیم.همه را معشوقی در عشق،از پیر و جوان،از بزرگ و کوچک،با همه چنان گرم و صمیمی که یاری یگانه،اخ که اگر فرصت دهند به چنین گونه دیدنم.آخ که دل هرزه ام چه میخواهد جز این.تصور کن هر کس را که نگاه میکنی یار باشد.وسیله ای زشت یا زیبا نباشد.فقط یار باشد.فقط او را ببینی،نه آنچه از او به باج خواهی طلب می کنی،مال او نباشی،مال تو نباشد.گلی باشد از گلستان زندگی.اخ که اگر وظیفه ها کور نبودند چه میشد.آخ که اگر به حکم وظیفه ای کور انگشت در چشم هم نمیکردیم چه میشد.اخ که اگر میدانستیم گلیم و یگانه،و به هزار حیله و بهانه،شاخ و برگ از هم نمی شکستیم چه میشد.اخ که اگر فرصت میدادیم به خود،به هم،اخ که اگر جز عطری مست از هم نمیخواستیم،چه میشد.اخ که اگر این ذهن هرزه دست از سر بازیگوشی ما بر میداشت،چه میشد.

 

 

بانوی مه گرفته من،ماه من،تو مه نیستی.ماهی .ماهی در مه،بیرون بیا،که زندگی بی قرار نوازش توست.

 

نمیبینی که در دستانم مشعلیست.آتشم من.آمده ام که وهمت را بسوزانم.به کجا می گریزی ماه من،زندانی وهم از چه مانده ای.دل بر چه بسته ای؟

 

ندیده ای دروغی را که به دیدار حقیقت می رفت،من آن دروغم.

 

دلیل بی قراری های دیوانه ام.چه دور ایستاده ای،همت عاشقت را چه سخت محک می زنی،مگر نمیدانی که خیالت مشکل گشای سختی هاست.ببین که بودنت سختها را چه شیرین می کند.سخت شیرین،عاشقانه به فتحت می آیم.آخ کلام من،یاریم کن،که به دیدار یار می روم،تحفه به سوی شاه چه می بریم،همت گدا را ببین که از لطف شاه،چه گستاخ است.

 

نیاز،داری چی کار میکنی،چی میگی؟کم بیچاره ام؟مشتم وا شده،بس نیست؟میخوای رسواتر بشم؟

 

من من،آمدنت را چگونه باور کنم.که هنوز بهت دیدنت می سوزاندم.هنوز طعم بودنت تلخی نبودنت را سیراب نکرده است.هنوز خواب و خیال منی،بیا،بیا و بیدارم کن.بگو که خیال نیستی،بگو که تشنگی من بیهوده نبود.آب من،بگو که سهم تشنگی منی،بگو که تشنگیم یگانه حجت حضور ناپیدای تو بود،آب من،غرقم کن،بگذار جویبار بودنم را دریای حضور تو در خود غرق کند،بگذار نبودنم کمترین قربانی بودنت شود.

 

آهای تو،تو عزیز،تو که سفر را رنگ می زنی،زیبا می کنی،همه زندگیم سفریست در آغوش تو،توئی که از نگاهم سرشاری.

 

هم آغوشی دو جسم را شک ندارم که دیده ای،آنگاه که ذهن در حال تجاوز بود.آیا هم آغوشی دو روح را دیده ای،آیا نادیدنی را دیده ای،آیا بی قراری روح را دیده ای،آیا شده است که جسمی را جان ببینی؟اگر نه پس تو هیچ ندیده ای،کور عزیز من،هنوز از خواب وهم برنخواسته ای،هنوز زندگیت آغاز نشده است.هنوز سفیر عشق میهمان قلبت نیست،باشد تا بی قرار درونت به آنچه نادیدنیست قرار گیرد،که خدا آنجاست،زندگی آنجاست،عشق آنجاست،آنجا شکوه مرگ زندگی را طعنه میزند،آنجا زندگی از مرگ متولد میشود،آنجا که غنچه هائی همیشه،در راهند،عطرهائی همیشه مست.

یار من،از جادوی چشمانت نگاهی به من وام ده،بگذار تا مسیح تو باشم.بگذار این چوب های مرده را به عشق تو زنده کنم.ببین که اهریمن جهل با جادوی زشت کلامش چه کرد،ببین که از ابرهای سیاه جهل نفرت و جنگ می بارد،اجازه بده تا حضور مسیحائیت را به همه زندگی جار عشق بزنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 15:21  توسط خسرو  | 

زشتی ها همانجا بودند،همانجائی که دیروز مرا برآشفتند.اما عشق تو مرا چنان مطیع و رام کرد که فقط آرام نگاهش می کردم.نمیدانم می خندیدم یا غمگین بودم.چیزی فراتر از غم و شادی.کسی اصلا اینجا نبود که ناراحت باشد.شاد باشد.اخ نه اینگونه نبود.چیزی،حسی فراتر از این بود.همه چیز به گونه ای دیگر زیبا بود.قلب همه را میتوانستم لمس کنم.من نبودم و سکوت جاری بود.دلم برای ظالم کمتر از مظلوم نمی سوخت.و لبخندم بی هیچ گزینشی جاری بود.آنها که به عشق نرسند،آنها که عشق را قفسی کردند،آنها که ...... اما هنوز مشکلی اینجاست.هنوز کمی هستم.و این کمی نگرانم می کند.هنوز کمی می فهمم و این کمی نگرانم می کند.هنوز وقتی به آدم ها خیره میشوم رنجشان ملایم تر از قبل،اما می رنجاندم.انگار هنوز هستم.از جادوی چشمت،از زلال کلامت جامی دوباره بده.بگذار همانقدر مست باشم که خدا،همانقدر مهربان که زندگی،همانقدر صبور که عشق،همانقدر رنجور که انسان.

خورشید من،خورشیدم کن،تا نتوانم نتابم.تا سخاوتم را از لجن دریغ نکنم.جامی دوباره بده،آنقدر که خود باده و جام شوم.خورشید من سخن گفتنم نشان هوشیاریست.چه می کنی؟بتاب بر من،خاموشم کن.

می گوئی حسم کن،کو،کجام؟ابر رقیقم را پراکندی،چگونه حست کنم.بودنم را نشانم بده؟آخ سمیه عزیز عشق سخت ترین دیدار است.زیباترین دیدار،عشق دیدار با خود است.دیدار با دروغ خود.عشق آخرین فریب است.خودی که از دور اینهمه هیاهو داشت در عشق چه میشود جز هیچ.من کجا هستم که نگاه کنم.حس کنم.

هر بار که از دام عشق گریختم.حسی مرموز دوباره به دامم خواند.و چه میتوانستم کنم جز اطاعتی کور.که عاشق کور است.و کور بودن چه زیباست.که هزار چشم بینا به فدای این کوری.به کسی نگو دیروز و امروز دیدم که هرزه نیستم.و نمیدانم این خوب است یا بد.دیگر نگاهم پی چیزی و کسی پرسه نمی زند.مگر چه ریخته ای در کلامت.با خامی من چه می کنی.با کدام زنجیر به هر سو می کشی ام چنین زیبا.چنین نرم و سبک.و چیزهائی در بین است که نگرانم می کند.آری فاصله بیداد میکند.فاصله شولای سیاهش را آرام آرام به سویم می کشاند.بوی فراق آزارم می دهد.اگر چه آزادی تازه ای را به ارمغانم میدهد.قرار بود تعهدی نباشد.قرار بود وابسته نشوم.خودم قرارش را گذاشتم.اما لعنت به عشق که همیشه رسوایم می کند.من هنوز سر حرفم هستم.خدا کند که عشق از حرفش برگردد.تا دوباره حرفم را پس نگیرم.هر بار که از دام عشقی رها میشوم می گویم چه خوب که خلاص شدم.اما نمیدانم کدام دست پنهان دوباره به دام می خواندم.کدام صدای افسونگر به دام می کشاندم.دوباره در دامم.چه می کنی با اسیر.

اخ سمیه سمیه من کیم؟کو؟کجام؟آنهمه من کو؟چه کردی؟حالا بی من کجا روم.چگونه بیاویزم؟آخ که به روغن افتادم،داغ،صدایم را ببین که چه بلند است،شعله را کم کن،نه نه کم نکن،بگذار بسوزم،خاکسترم کن.

آخر کدام پخته را هوای پختن است،ببین که چه خامم و دوباره،چگونه به عشق افتادم.آهای تو،با هرزگی من چه کردی،به هر سوئی چرا،دستم،دلم،چشمم،دیگر نمی گردد.چرا چنین مات شدم،شاه من.

دیده ای تشنه ای را که سراسیمه به آب افتاد،آب شد.من آن تشنه آبم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 8:30  توسط خسرو  | 

یادت باشه که من به هیچ کس تعهدی ندارم.همه تعهد من به خودم هست.به عشق و احساسم.به شعورم.و پیشنهاد دوستانه من به تو جز این نیست.اگه مسئول رفتار خودمون باشیم،دیگه کسی برای سرزنش کردن و سرزنش شدن نیست.دیگه جائی برای سوءاستفاده باقی نمی مونه،این عشق و شعور و احساس هست که بازی میکنه نه خیال های خام.این عطر گل های وجود هست که زندگی رو مست می کنه نه زخم وعده های دروغ.

ما اینجائیم که رشد کنیم.و رشد فقط در قد و وزن نیست.در بیشتر خواستن و بیشتر داشتن نیست،که همه زشتی های زندگی از این تورم نابجاست.هیچ حیوانی اونقدر مریض نیست که اینطور ورم بکنه که آدم کرده.رشد یعنی درک خود و زندگی بی واسطه هیچ حرفی.رشد یعنی برخواستن از خیال و طمع،رشد یعنی مرگ،مرگی زیبا،مثل زندگی.

و مرگ آنجاست که خود را به همراه همه ذهن با محتویاتش جا بگذاریم.کاسه ذهن را از هر چه هست خالی کنیم.حتی از پندار خدا.حتی که نه،خصوصا از پندار خدا،خدائی که ذهن ترسوی ما آفرید.فقط آنجا زندگی،زندگیست.که مرگ نه وهم،نه اسرار و نه ترس است.مرگ هیچ چیزی نیست.مثل زندگی.آنجا که کسی نیست تا راجع به مرگ و زندگی نظریه های زیبا یا زشت صادر کند.کسی نیست که حتی بفهمد.آنجا تجربه ایست که فقط میتواند تجربه شود.

مرگ نیز مثل زندگی مراتب دارد.آیا ما همانقدر زنده ایم که مورچه؟که پشه؟آیا من و تو به یک اندازه زنده ایم؟نه هر کس ادراکی خاص است.پیاله ای خاص.تجربه ای خاص،تجربه مرگ و زندگی تجربه فیل داستان مولویست که به اندازه تعدد وجود ها عضو دارد.پس هر کس حق دارد زندگی را به گونه ای خاص تجربه کند.که پایبند تجربه دیگری ماندن کفر است،ظلم است به اینهمه حیرت و شکوه،به اینهمه ادراک که از دریا به کاسه ادارک ما می ریزد.هر کس چشمه ایست خاص با طعم و بوئی خاص،چشمه خود را کور کردن،از آبشور دیگران خوردن،فهمیدن کفر است.ظلم است به دریائی که ما آیت آنیم.همه رنج و ظلم زندگی نادیده گرفتن چشمه های ادراکیست که در درون ما بوده و هست.

کوه همانقدر مهم است که سنگ ریزه،اگر سنگ ریزه ها نباشند کوهی هم نیست.سنگ ریزه در آغاز راهیست که پایانش کوه است.اهمیت داشتن و نداشتن بازی بیمارگونه ذهن است.کلاس اول ابتدائی همانقدر مهم است که کلاس های فوق دانشگاهی.بدون آن پایه ها این بنا هیچ جایگاهی ندارد.اگر میوه ای خام نباشد.میوه پخته از کجا می آید.همه انسانها مسافر جاده آگاهی و شعور و عشقند،و پس و پیشش زیبائی این راه ناتمام.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 9:11  توسط خسرو  | 

مشکل من اینه که خیلی زود تحت تاثیر امواج منفی قرار می گیرم،همونطور که خیلی صریح هم تحت تاثیر امواج مثبت در میام.با دیدن حیله گری و زشتی حالم به سرعت خراب میشه و با دیدن محیط هائی که همنوا با طبیعت و زیبائی و زندگی هستن خوب میشم.لطفا کمکم کنید که چطور تحت تاثیر امواج منفی در نیام؟یا بیام عب نداره؟انگار زیادی ایده الی هستم،حالا چی کار خونم!نمیشه به همه سفارش کنین که طبیعی و زیبا باشن تا من ناراحت نشم؟این تقاضای زیادی،نه؟خو عب نداره شما که نمیتونین،من سعی میکنم کور شم.کر شم.لال هم بشم که شما آزار نبینن از من،این بهتره نه؟جواب های خود را در اسرع وقت به نشانی دل من بفرستید تا در قرعه کشی ما با جوایز خیلی خیلی نفیس برنده بشید.جایزه دل  آش و لاش اثر هنرمند فراری عشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 15:10  توسط خسرو  | 

من هر چه دارم را می گویم و شما هر چه هست را در خود ذخیره می کنید،ساعتی بعد من در رقصم اما شما هنوز فقط سنگینید.من هر چه دارم را کم کم می گویم و شما آنقدر آن را در خود ذخیره می کنید که دیگر نتوانید،و آنگاه آن توفان و سیلاب خرابی غیر قابل جبرانی به پا خواهد کرد.که انباشت احساس زیان جبران ناپذیری بر جا می گذارد.

من می گذارم که ابرها از سیاه و سفید برقصند و بروند.شما چه؟

حالم خوبه و به همه چی و همه کس احساس خوبی دارم.انگار هرگز حالم بد نبود.حالا هم می تونم ماست باشم و هم دوغ و هم کشک و دروغ و بخندم به هر چی و هر کی.عشقم بدرقه راه هر چی مسافر که همه ایم.

خوشحالم که به کسی قول ندادم اونجور که میخواد باشم و حرف بزنم،شما به کی قول دادید؟

آقا اجازه از اینجا مشق های دیروزمه(ای مشق می نویسم آی مشق می نویسم هیشکی نمیتونه مث من مشق بنویسهههههههههه)

عشق یک تلنگر است که خفتگان را میزنند.و چه خوب که زدند و فرصتی دوباره برای بیداری،به ما دادند.عشق سفیران خاص خود را دارد.باغبانهائی مهربان که می گردند و در باغ فقط میوه های آماده را به اشاره ای می خوانند.

 

خداوند عشق را نیافرید،خداوند خود عشق است.خداوند دریاست،و هر قطره ای از آب نشانه ای از دریا.

و هوس عشقیست بدنام.هوس همان قطره است.که عشق،که دریا،هیچ حیوانی احساس خود را اینگونه بی رحمانه زشت نکرده است که انسان به لطف آموزه هایش.

هوس نسیم دیروز است که امروز گردبادی خانه برانداز می نماید.هوس جوانه های زیبای احساس دیروز است که ناکام ماند تا امروز چنین هیولا باشد.

هیچ کودکی هوسباز نیست،اما چرا بعد ها میشود،این حکم تقدیر است یا حکم جهل دانش اندود.چه کس کودکی زیبا نبود؟من یا تو؟یا آنکه نام و رفتارش تاریخ زندگی را سیاه کرد.

"من"دروغیست که بسیار گفتیم و شنیدیم،برای همین است که تاب دیدن ما را ندارد.خیره شده به "من" ممکن نیست."من"ابریست که مدام میدود.تغییر شکل می دهد،سفید میشود،سیاه میشود،می خندد،می گرید.من سرابیست که ما در آن زندانی هستیم.من طبلی هست تو خالی که فقط از دور صدا دارد.و چه کسی اغوای این صدا نشد؟

خدا کجاست؟که انا.....راجعونی در کار باشد.خدا جائی نیست،خدا همه جاست.خدا پشت این پلک های بسته ماست.پشت همین پندار من،پنداری که نیست و هست می نماید.و خدا هستی که واسطه این وهم نمی بینیمش.فردا دروغ زیبائیست که بارها و بارها گفتیم.فردا یعنی هرگز.و خدا،حقیقت،زندگی اینجاست،همین حالا.از وهم "من" شیرجه بزن به اکنونی که پیدا نیست.

 

ما ظرفیت شنیدن رازهای مسخره هم را نداریم و همان بهتر که آنها رازهای ابلهانه ما باقی بمانند.همان بهتر که پنهانی در گوشها نجوا شوند،کو تا بزرگ شویم و بخندیم به این رازها.

 

لحظه شمار لحظه ای هستم که تو را بی تو دیدار کنم.باشی و نباشی،آنگونه تماشات کنم،دلم گرفته از اینهمه بودنه،از اینهمه دیدار دروغ.

بی خود نگو که می فهمیم،از نگاهت پیداست که نمی فهمی،مثل اینهمه که پیش از تو فهمیدند مرا،زخمت را بزن،سهمت را بگیر از من،برو،فقط در سکوت برو،خداحافظی یعنی چه،باادب!،مرا به یاد آن آشنائی دیروز،دوباره نینداز،فقط برو،بی صدا برو،همانقدر بی صدا که آمدی.

برای جاری شدن خردی ناب باید دانش قرضی را رها کنی.باید به شعور نامتناهی اجازه داخل شدن به خود را بدهی.این دانش زیبا که داری مال دیگران است.تو از مال دیگران پری،با عصای دانش قرضی،جزم ها و عادت ها آنقدر راحتی که نیازی به باز کردن چشم نداری،کم عجیب نیست دل بستن به زندان زیبائی که ساختی،و شکوهی از درک و عشق و آگاهی،که از خود دریغ کردی.از خدا و حقیقت و زندگی به نام و ایده ای قانع شدی و فردائی که چون امروز است.

به من خورده میگیری که چرا غمگینی،بی همزبانی دلیل کافی نیست؟بی همدل بودن دلیل کافی نیست؟شادی خودت را خوب نگاه کن،عمق شادی تو چقدر است؟به چه شادی؟در دامنه ها رنج و شادی به گونه ایست و در راه صعود به قله به گونه ای دیگر.تو از موفقیتت شادی،موفقیتی که باعث ناموفقی رقیب توست.هر چه تو مست تر باشی از موفقیت،عده بیشتری ناموفق هستند.

همه زندگی با همه جلال و شکوهش،با همه فهم و نافهمی ما کف ها و موج های دریاست،بی ثبات و در تغییر،این دریاست که مدام کف و موج میشود و کف و موج که مدام دریا.و ما غره ایم به آنچه هستیم،آنچه داریم،آنچه می فهمیم،این است افسانه رنج ما.

 

آهای همین تو،تو که فکر میکنی در حقت ظلم شده،ازت سوءاستفاده کردن.فقط و فقط خودت مقصری،بیخودی وقتت رو با سرزنش دیگران تلف نکن.زندگی یه غماره،همه نشستیم که ببریم و همه هم بازنده ایم.چون بردها زود از چشم می افته،و این باخته که تا عمر داریم یقه ما رو ول نمیکنه،ببین که هنوز بازنده باخت های دوران کودکی موندیم!

تصور کن همه ماهیگریم و به قلاب هامون هم کرم محبت و توجه چسبوندیم تا مروارید عشق و محبت صید کنیم.زهی خیال باطل که کرمهای قلاب هم رو زیرکانه می خوریم،یا تو قلاب هم ناله می کنیم.

چشم داریم و نمی بینیم چرا که به عشق عصا کور شدیم.خوشا چشمی که دل به عصا نباخت.

مقتدرترین فرد جهان حتی ممکن است توسط مستخدم خود،در دل ریشخند شود.که از محبوبیت ظاهر تا باطن فرسنگها راه است.چه بسا شنیدن نام معشوقی که نیست قلبی را بلرزاند،چشمی را در عشق خیس کند و اقتدار فرد مقتدر مترسکی بیش نباشد.چه کسی نمیخواهد سلطان قلبها باشد،ما سلطان قلبها زاده شدیم،چه کسی از دیدن کودکان مست نمی شود،این هنر را کجا گم کردیم؟کدام دزد خانگی آنرا از ما ربود؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 14:37  توسط خسرو  | 

عصبی و افسرده ام.اگر چه سعی میکنم نشون ندم.اما تو نوشته هام خودم هم حس میکنم.اعتراف میکنم که ناکام موندم.اخه بسیار خودخواه و زیاده خواه هم هستم.تصور کنید یکی با این خصوصیات بخواد محافظه کار هم باشه،بخواد به کسی آزار هم نرسونه،مجبور باشه برای تامین نیازهاش باج هم بده،تا باج هم بگیره.

گاهی کوهی از درد و مشکل هستم و گاه چنان نئشه از مستی که بازم مجبورم از همه قایمش کنم.از اینکه منو خسروی دیروز می بینن،رنج می برم.و نمیدونم به این دیوانه های عاقل چطور بگم که من دیروزی نیستم.هر روز تب دیوانگی من بالاتره وخسرو بودن هر روز برام سخت تر.لجم میگیره از این دیوانه های عاقل نما که دم خروسیشون داره تو چهره اونها می رقصه اما قسم حرضت عباس خودشون رو خودشون سخت باور دارن.

خسته ام از مخاطب هائی که ماستن.از حرف زندن هام خسته ام.از کامنت های بی خودی که می زارم و میزارن خسته ام.آهای دروغا که خیال برتون داشته راستین،فقط یه مخاطب واقعی می خوام که محکم بزنه چقد دروغم.فقط یه مخاطب.آیا این تقاضای زیادیه؟یکی که مال هیچ کس نباشه،هیچ کسی رو مال خودش نخواد،یکی که بدونه یه بدخواب چی میگه.

چه کسی وقت خواب دیدن تصور میکنه که داره خواب می بینه؟این صبح بیداری هست که بخواب دیشبش فکر می کنه و می خنده،پاشید که بدخواب شدم.یکی به دادم برسه،حرف مفت تحویلم نده.

یکی بهم بگه که این دنیا آفریده توهمه توه،اصلاحش نکن،ولش کن.یکی بیاد و بهم بگه چرا ملت رو می پیچونی بدخوابشون میکنی،مگه آزار داری؟یکی بیاد و سرم به شونش بگیره،یه لیوان آب بهم بده،اخ که دارم میسوزم از این تب لعنتی،از این تنهائی که جهنم شده برام.

حالم بده،قابل توجه بعضی ها،بعضی ها هم خودشون رو نگرانم نکنن،که خوب و بدم اعتباری نداره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 8:42  توسط خسرو  | 

میشه بگی چنتا خدا داریم؟آخه من فقط دیوانه نیستم که،حواس پرت هم هستم.دو تا،ده تا،ده هزارتا،یا یه عالمه خدا داریم اونقدر که نشه بشماریم؟ یا نه تو هم میخوای بگی فقط یه خدا بیشتر نیست.

آیا هر دین و مذهبی آدرس یه خدای خاص رو دارن؟خوب اگه اینطوره میشه بگی کدوم دین درست میگه،دینی که من دارم؟یا دینی که تو داری؟هر دو تا؟یا هیچ کدوم؟اصلا خدا کجا گم شده؟اصلا خدا کجا گم شده که اینهمه تابلوی راهنمائی گمراه ترمون کردن؟مگه سوزنه که تو تاریکی گم شده باشه؟ها ینی خدا انقد کوچیکه که گم میشه،اونم طوری که هنوز کسی نتونست پیداش کنه؟نکنه از اول اومدن آدم تا حالا داره با ما قایم باشک بازی میکنه؟نکنه از بزرگی گم شده باشه؟نکنه جز خدا کسی و چیزی نباشه؟نکنه ما حباب هائی باشیم که تو اقیانوس غرقیم و داریم با هم دعوا میکنیم و آدرس آب رو به هم میدیم و از هم میگیریم؟

کدوم رفتار اصیل و درسته،رفتاری که ما داریم؟یا رفتاری که اونها دارن؟یا جنگی که با هم می کنیم درسته؟دلیل درستی رفتار چیه؟نکنه هر کدوم از ما از یه طرف بوم افتادیم و خبر نداریم؟نکنه رفتار طبیعی رو با همه ادعای هوشمندیمون گم کردیم.نکنه همه دعواهامون الکی باشه؟چرا اینقدر پریشونیم؟چرا اینقدر مریضیم؟نشونه رفتارهای طبیعی و اصیل همینان که ما داریم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 11:8  توسط خسرو  | 

زمین یه محله است.بزار بگیم همون دهکده جهانی،که افتاده به دست چندتا قلدر،هرزگاهی یکی میاد و یکی میره،اما انگار زمین ارث اجدادی قلدرهاست.اینو تاریخ میگه من نمیگما.

زمین یه دهکده هست که چنتا محله داره،یه محله به نام امریکا،یکی آسیا،یکی هم .....بیچاره نوچه های این قلدرا که گله ای برای هم نطق می کشن.گردن هم رو می شکنن.چه نوچه هائی که آرزوشون قلدر شدنه،چه نوچه هائی هم که فقط واسه تنها نموندن نوچه شدن،و باز چه نوچه هائی که باد وزید و نوچه شدن.

دهکده زیبای جهانی ما دست چند نفر می گردد.سرنوشت هفت میلیارد انسان به دست چند نفر رقم می خورد.یعنی از میان هفت میلیارد انسان فقط چند ده نفر سرنوشت این دهکده را تعیین می کنند.پس آمارها در مورد نرخ بی سوادی چه می گویند؟سواد چیست؟فهمیدن کدام است؟

مذاهب چه می گویند؟آیا امروز که جهان دهکده ای بیش نیست آیا ما به اینهمه مذهب نیاز داریم که ریشه همه فتنه ها باشند؟مگر همه مذاهب نمیخواهند ما را تا خدائی که در درون ماست راهنما باشند؟

اقتصاد سالم چیست؟آیا دیگری فقط یک مشتریست یا یک انسان مثل ما که اشکش به اندازه اشک ما شور است.قلبش مثل قلب ما می تپد،و بعید نیست عشق را نیز بهتر از ما بفهمد.آیا ما زیر داشته های خود دفن نشده ایم؟آیا واقعا زنده ایم؟آیا هنور در عصر حجر هستیم؟آیا ما در سیلابی از دانسته ها دست و پا نمی زنیم؟

مگه نمیشه دور هم بشینیم رو همین یه سفره زمین.ینی به  اندازه همه غذا رو این سفره نیست؟

آخ ینی فهمیدن اینکه با رقابت و جنگیدن با هم فقط نیرو و امکانات ما فقط به هرز میره،تلف میشه اینقدر مشکله؟پس چرا هیچ کاری نمی کنیم؟ها

اگر من بفهمم،اگه تو بفهمی،اگر هم را به فهمیدن این ساده های مهم یاری کنیم آیا دهکده ما مکان بهتری برای زندگی نیست؟

آیا هر موج بزرگی در آغاز بسیار بسیار کوچک نبود؟

آیا اینترنت نمیتونه ما را در کوتاه ترین زمان یگانه کنه؟آیا اینترنت به ما یاد نداد که مرزها دروغن؟و زندگی زیباتر از پندار ما؟

چه خوبه دیگه کمتر رباط باشیم،کمتر کامپیوتر باشیم،فقط ندونیم،فقط طبق دستور و عادت کار نکنیم،خوبه بدونیم که میتونیم موثر باشیم،و اولین گام مهم ترین گامه،چرا که به ما میگه میتونیم،هنوز اونقدر ها منجمد نشدیم،میتونیم اونطور که شایستش هستیم زندگی کنیم.بد میگم بزن تو دهن من.ببخشیدا مث ماست نیا و نرو،حرف هم بزن،نمی خورنت که(چنتا شکل دلخواه به سلیقه خودتون اینجا بزارین)ینی تو میگی زندگی بازی نیست،بچه ها نمیفهمن که بازی می کنن،پس چرا اینجوری با حسرت نگاشون می کنی.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 16:39  توسط خسرو  | 

ما چشم داریم که ببینیم،گوش که بشنویم،قلب که عشق را احساس کنیم،عقل که زندگی را زیبا کنیم.چه می بینیم چه می شنویم چه احساس می کنیم،با عقل خود چه کرده ایم؟

و خداوند آنگاه تجلی می کند که من نیستم،و همه اوست.اگر عاشق تجلی خداوندی،اگر عاشق دیدار خدائی،نباش!نبودن را در تمام بودن مشق کن که اوج بودن نبودن است.که نبودن در آن بلندای بودن تجلی می کند.

من ابر نیستم،و سیاه و سفیدش تفسیر توست،آسمان را بی ابر ببین.به آنسوی ابرها سرک بکش.

اگر نبارم،چگونه بخندم.که هر چه عمیقتر می بارم،زلالتر می خندم.

جوانه های بهار وقتی می رسند که مرگ را در زمستان آموخته باشیم.و همه دیروز با شکوفه های پارسالش زمستان است،به بهار امسال هم اعتماد کن.که دستان بهار همیشه به همت زمستان سبز است.

هیچ درختی یک شبه درخت نشد،برف و باران بسیاری دید،آفتاب بسیاری هم.باد زمزمه ها کرد با درخت،تا درخت امروز اینچنین درخت است.

 

هیچ تعهدی به تو ندارم،به من هیچ تعهدی نداشته باش،تنها به خدای درونت،به عشق و آگاهی زلالت متعهد باش،تنها به خود خودت،همه تعهدم به خودیست که هر روز دیوانه تر،مست است از شعوری که بی توجه به بی شعوری ما از در و دیوار زندگی می بارد.به عشقی که قلبهای بسته ما،ناامیدش نمیکند هرگز و مدام می بارد.

که تعهد های ما جز سم نیست.این را تاریخ سیاه زندگی فریاد کرد.ببین که وظیفه هنوز مقهور تعهدهای مسموم ماست.اما تا برخواستن شعله های شعور،عشق و احساست را محتاطانه پاس دار،که اینجا شهر کوران حریص است.

من سازی در دستان توام،عاشقانه بنوازم.و یا وحشیانه چنگم بزن.صدای من از توست.به خودت می بالی،یا می نالی؟تو نیز ساز منی،صدای تو از هنر من است.ساز خوب در دست نوازنده ای ناشی،یا سازی ضعیف در دستان نوازنده ای ماهر.نکند هر دو ضعیف باشیم.بیا تا آن اوج،دیوانگی را برقصیم و جنونی زیبا را به صورت مرده زندگی بپاشیم.

اگر این سمفونی زیبا نیست کوتاهی از من است.از تو.بیا درختان را مات رقص خود کنیم در باد.بیا که ما می توانیم،که ما توانستی ناکامیم،که ما برای همین رقص اینجائیم.ببین از خوردن های بیهوده چه زمین گیر و خرفت شده ایم.برخیز که هیچ ضمانتی برای ادامه این جشن تا فردا نیست.

 

تا مرا سکوی پرتاب خودت به وهم کنی،تا به نیازهایم در تو،که حیله گرانه به من چشمک می زنند، نگاه کنم،هر دو زمین گیریم،همینجا،همین پائین.بیا نیازمان را عاشقانه جشن بگیریم.بیا که به حیله فرصتی دوباره ندهیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:51  توسط خسرو  | 

جنایتکار و ظالم عزیز همانقدر تو را دوست دارم که خود را،همه را،خدا و زندگی را،تو را که نماینده حماقت مائی،مشتی از خروار،تو مائی هستی که زیر میکرسکوپ رفته باشد.ما نیز بی شک چون توئیم و فقط امکانی را که تو داری،نداریم.ما قدرتمان را به تو تسلیم کردیم تا شکوه ظلم و جنایت را تماشا کنیم.در اجرای نمایش سنگ تمام بگذار،بلکه نیاز همه ما به ادامه این بازی مرتفع شود.

تو نیز چون همه ما،آیت خدائی،تو نیز پس این نقاب زشتی که زیبا آراستیم،خدائی.

سزای ما که از خدای درون،قافلیم چیست جز رنج؟باشد که با خدای درون خود دیدار کنیم،باشد تا عشقی آغشته به شعوری ناب حاکم بر رفتار ما گردد.باشد تا عشق و شعور را از زندان تنگ خودخواهی کور آزاد کنیم.باشد تا مرزهای دروغ را از صفحه ذهن پاک کنیم.باشد که دوباره زمین خانه بهشتی ما باشد و ما بهشتیانی در آغوش عشق خدا.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 10:14  توسط خسرو  | 

تا حالا با مخ رفتین تو دیوار،خو همیشه فرصت دارین،امتحانش بی ضرر نیست.من و دیوار خیلی وقته که دیگه دوست شدیم با هم.بس که سر هم رو شکستیم.گاهی فکر میکنی بردی،نگو داری واسه یه باخت بزرگ آماده میشی،گاهی فکر میکنی داری صعود میکنی نگو داری میری اون بالا که پائینتر بیفتی.خیلی بالا و پائین شدم.همیشه مست پیروزی بودم که بوی شکست،بی خبر خزید تو پیراهنم،و یا چنان وحشی که پیراهنم پاره شد.ولی خوب چه باک.زندگی همه رقمش رو داره،بعضی وقتا خنده و  آرامش دیدنیه و گاهی وقتا هم گریه ها و بی قراریم.نمیگم خیلی دیوانه ام.اما به اندازه خودم که هستم.تا یادم میاد تنها بودم و تشنه دیدن یکی که آب باشه واسه  تشنگی هام.اما چه سود که آب هام سراب شدن.چه خیالیه،سراب هست،پس آب هم هست.انقدر به سراب می افتم که آب خجالت بکشه از دست و پا زدنم.اونقدر که بالاخره یه سراب آب باشه.با این همه تشنگی اخه چه کار دیگه ای میشه کرد؟آهای سراب های دنیا به عشق آبه که عاشقتونم،خیال برتون نداره.و دردم هم از اینه که پشت همه سرابها دریائی پنهونه و بیچاره ما سرابها که نمی دونیم.

تا حالا عاشق شدین؟نگاه زلال دو تا عاشق رو تو فیلم که دیدین؟اخ که چه حالیه وقتی نئشه چشم هائی میشی که نئشگیش از هزارتا کوفت و زهر مار بیشتر،انگار رو سیم برق پا گذاشتی،یه برق عزیز چنان می گیردت و چنان مبتلات می کنه که نمیدونی از کجا خوردی،و بیچار فیلت که مدام به یاد هندوستان می افته،کی اسیر و در بدر فیلش نیست؟وقتی دربدر این فیلش نیست،پس داره چی کار میکنه؟اها ببخشید ینی آدم متشخص و با ابروئی هست دیگه،بوقشید که یه کم زیادی دیر می فهمم.

راستی چرا عشق ها زود رنگ می بازن؟ینی جنس همه مثل من شیشه خورده داره؟ینی ممکن نیست قائده های بازی رو اشتباه کرده باشیم؟

آدم ها با لبخند به دیدار هم می آیند،اما آیا واقعا با لبخند از هم دور می شوند،چرا؟چه کسی باید این چراها را پاسخ دهد.تا کی یادگار ما زخم باشد؟آیا ما در حد وسیله و ابزار سقوط نکرده ایم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 9:2  توسط خسرو  | 

آهای به حرضت عباس همه عزیز منید،اخه من چی کار کنم که یه خیلی عزیز نیاز دارم.به من رحم کنید و با هم مهربون باشید تا صدای خندتون مستم کنه.به من رحم کنید و تو زندگی هم دخالت نکنید تا دمق نشم باز.به من رحم کنید و از گل کمتر به هم نگید.ده لامثبا اخه کجای آزار خوبه اخه،باز که دارید منو عصبانی می کنید که

اخ چه عشقی داره زنبور بودن گل های ناز من.از اون لحاظ رو نمیگما،از اون یکی لحاظ

خو توضیح من برای اینکه که بعضی ها اونجاشون یه خورده خرابه و بد برداشت می کنن،بد برداشت نکن بابا،فکر رو میگم.اها ینی مال تو نیست،خو شکر مال یکی هم که شده خراب نیست ولی به کسی نگو اخه من مطمئن نیستم تا خودم ببینم.ها ها ها،چیه چرا می خندی پس،چرا ترش کردی باز؟

حرفهای آقای ارغندی پور رو ناخواسته شنیدم که مشکلات جامعه بشری رو به اومانیزم و سکولار و اینجور حرفها نسبت داد،خوب شد فهمیدم اگه این چهار تا کلمه اختراع نشده بود جامعه بشری از بی مشکلی حوصلش سر میرفت و بازم یکی مثل جناب ارغندی باید بهمش میزد.حالا منظور منم دفاع از این حرفهای اجنبی نیستا.فقط میخوام بگم خو مگه شعور چه عیبی داره که به حرفهای کلیشه شده دل خوش کنیم.مگه کم چوب خوردیم از کلیشه ها ها ها

جادوگر جان بازم ممنونننننننننننننن حالا شما هی راه نیفتین که برین جادوگر بشین.مگه خودتون چه عیب دارین ها،جادوگر هم اگه جادوگره برای اینکه یه خیلی خودشه

میگم شنیدین یکی داشت یه کبریت سوخته رو دوباره روشن میکرد(ترک نبودا)و دلیلش هم این بود که همین چند دقیقه پیش خودش اصن آزمایش کرده بود و روشن شدنش رو به چشم دیده بود خو ،ینی میخوای بگی ما همون آقاهه نیستیم.بابا لامصثبا!جزمهای ما،ایده های ما همون کبریت سوخته ان،یه روزی و روزگاری زحمت کشیدن و سهم خودشون رو روشن شدن خو،حالا بیاید ما هم زحمت بکشیم دست از سر سوختشون برداریم و بی زحمت از جعبه شعورمون یه کبریت نسوخته در بیاریم که الا ماشااله کبریت نسوخته داریم.فقط اگه خبر داشته باشیم.نکنه جعبه شعورمون رو گمش کردیم؟به تو نمیگم بابا قاط نزن باز،با خودم بودم اصن.

شنیدی یکی تو نمیدونم اتوبوس بود یا مینی بوس ادکلن طبیعی میزنه،از قرار معلوم هم ادکلنش هم خیلی اساسی و تند بوده،عین قانون های خودمون،ملت شریف هم هی دماغشون رو می گرفتن و پیف و پوف می کردن که هنرمند قصه ما لطف می کنن و بسیار متشکر و ممنون از خودش و ارائه کار بی نظیرشون،به همه اعلام میکنه لطفا گیرنده های خودتون رو دست نزنید اشکال از فرستند هست،حالا آهای ما و شما به نظرتون اشکال فقط از فرستنده هست یا فقط از گیرنده،آفرین به خودم،هر دو میگم تا به کسی بر نخوره،ور نخوره؟!

عشق و مهرم رو،شادیم رو تقدیم می کنم به همه اونهائی که بهش نیاز دارن،چه اونها که شهامت ابراز این نیاز رو دارن و چه اونها که مث من ندارن،نقطه سر خط.وای چه توپما.بازم مرسی جادوگر جان.

همه ما جادوگریم.اما اغلب نمیدونیم و جادوی ما مث یه ماشین بی راننده به اونجائی میره که نمیدونیم و نمیخوایم،پاشو،پاشو راننده جان،اخه اینجا،الان چه وقت خابه،نمیگی که برف میاد،نمیگی که گنجشکک دلت یخ میکنه!اگه کسی متوجه شد من چی می گم به من بگه گنا دارم خو،ندارم مقه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 11:4  توسط خسرو  | 

همه مشکلات در درون هست.وقتی ما سیر باشیم گرسنگی دیگران چقدر آزارمون میده،این گرسنه هست که خسته و بی توان هست.نه سیر.وقتی ما گرسنه باشیم دیدن سیر یا گرسنه به شکل های متفاوت آزارمون میده،از سیرها یه ایرادی میگیریم و از گرسنه ها یه ایراد دیگه.اما وقتی خودمون غذای مورد نیاز رو خورده باشیم.فقط به رفتار اونها واکنش مناسب نشون میدیم.وقتی گرسنه ایم هر موضوعی که به غذا ربط داشته باشه،ما را عصبی میکنه،اما وقتی سیر باشیم فقط واکنش مناسب و زیبا انجام میدیم حتی در بدترین شرایط.

من با همه ادعاها اعتراف میکنم هنوز مشکلاتی رو با خودم حمل می کنم.هنوز گرسنه ام.

انگار باید کتابهای نیمه تاریک وجود و شفای زندگی رو که به همه معرفی می کنم دوباره و دوباره با حوصله تر بخونم.

برای کسی که سیر باشه فرقی نمیکنه که گرسنه صداش کنی یا سیر،اما یه گرسنه بعید نیست که نیاز داشته باشه دیگران سیر ببیننش.و من اعتراف میکنم که گرسنه ام چرا که هنوز نمیتونم آدم های سیر و گرسنه رو بی قضاوت ببینم.

جادوگر عزیز برای حضورت در زندگی خودم متشکرم.از اینکه آشوب من آرامشت رو خراب نکرد خوشحالم.ممنون که کمکم کردی پازل زندگی خودم رو دوباره چک کنم.و ایرادی رو ببینم که تا حالا ندیده بودمش.ینی دیده بودمش اما انگار سرسری ازش گذشته بودم.و حالا حالم یه جور دیگه خوبه،پازلم جورتر شد،مرسی عزیزم.

عموما غریق هستیم اما دوست داریم نقش نجات دهنده رو بازی کنیم.

از فهم تا..... عزیزم نیاز دارم که ببینمت،اگه آمادگیش رو داری آفتابی شو

همه شما که قصد کمک به من رو دارید صمیمانه دست شما رو می فشارم.من نیاز به عشق و محبت شما دارم.

برای دیدار با خودم به شما آئینه های عزیز نیاز دارم.لطفا عیب های منو نادیده نگیرید.حتی اگه منو اونقدر خام تصور کنید که آمادگی روبرو شدن با عیب هام رو نداشته باشم.شما کار خودتون رو بکنید آئینه جان ها.

همه ما بخوایم یا نه،آئینه ایم،دوستان عیب ها رو زیبا نشون میدن و دشمنان عیب ها رو زشت و تند.عزیز های من خواهش میکنم از عیب های خودتون فرار نکنید.عیب ها فقط باعث شدن گوهر بی نظیر شما پنهون بمونه،(ببین باز دارم روضه میخونم،جون به جونم کنن،بازم روضه خونم)یکی بیاد این صفحه کلید را از دستم بگیره

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 9:14  توسط خسرو  | 

این تقصیر کسی نیست،هر کس که در جایگاه واقعی خود نباشد.زشت عمل می کند.و تقریبا همه در جایگاه غیرواقعی خود هستیم.و چه کسی مسئول است جز شعور خفته تک تک ما.انسان مقصر بدنیا نیامده است.انسان با شعور و عشق به دنیا آمد برای همین همه کودکان زیبا هستند.برای همین همه کودکان را دوست دارند.برای بازگشت به جایگاه واقعی خود باید شعور خفته خود را بیدار کنیم.باید مسئول رفتار خود شویم.

بهترین رفتار ما در این جایگاه واقعی همین است،حیله گری،دزدی،دروغ و جنایت.ما تا حد ابزار تنزل کردیم.ما مجبوریم خود را خوب جلوه دهیم.این خوب بودن مصنوعیست.خوب واقعی نیازی به تلاش ندارد.بچه ها تلاش نمیکنند که خوب باشند.آنها خوب متولد شدند.مثل همه ما.اما در گذر زمان یاد میگیرند.غیر واقعی باشند.خود را خوب جلوه دهند.مثل ما.و به سرنوشت ما دچار می شوند.بچه ها بی نیاز از خواندن نیمه تاریک وجود و کتابهائی از این دست زیبا هستند.چه کس باید شرایط زندگی را به گونه راستینش برگرداند.تا نیازی به خواندن و نوشتن نیمه تاریک وجود نباشد.جز شعور خفته همه ما.پیامبران و هوشمندان قصد آموختن چه چیزی را به جامعه انسانی داشته و دارند.جز طبیعی بودن.جز معمولی بودن.جز لذت بردن از زندگی بی آزار دادن دیگران.اگر قرار باشد نیمه تاریک وجود مرا مسخ کند.بی حس کند تا رنج ها را زیبا ببینم.تا ببینم که هنوز کودکان ابلهانه بدنیائی زشت فراخوانده میشوند و لبخند بزنم.نه من این کتاب را اینگونه دوست ندارم.من مسئولم احمق هائی چون خود را نهیب بزنم تا برخیزند.تا زندگی نه در جهل و زشتی که در زیبائی و عشق جاری باشد.تا آن روز وظیفه هر مسافری نهیب زدن به مسافران خفته است.من یاد گرفتم و یاد میدهم که هر کس مسئول باز کردن چشمان هوش و خرد خود است.هر کس مسئول رفتار خود باید باشد.هر کس مسئول دفاعی زیبا و مقدس از فردیت خود است.دفاعی که با عشق و آگاهی عجین است.نه با کینه و تنفر.ما مسافر روزی هستیم که زمین خانه عشق ما باشد نه محدوده هیچ مرزی خاص.همه زمین خانه انسان است.خانه ای که دهکده کوچک جهانیست،ما مسئولیم تا برچیده شدن همه مرزهای دروغین از پا ننشینیم و همسفران خفته خود را نهیب بزنیم.

 

اگر عصبی و بیمار هستیم برای این است که به رفتاری غیر عادی و طبیعی مجبور شدیم.ما مسئولیم ریشه های این غیرطبیعی بودن را بخشکانیم.تا کودکان فردا چون ما مجبور به رفتاری غیرطبیعی و بیمارگونه نباشند.هر کس رفتاری را انجام میدهد که حس می کند بهترین رفتار است.هر کس بی شک بهترین گذینه را از گذینه های موجود انتخاب میکند.و بهترین انتخابهای ما در شرایط تاریک موجود جز این نیست.ما حق نداریم هیچ کس را بابت رفتارش سرزنش کنیم اما این به معنی پذیرش رفتارش نیست.من از همه آنها که باعث شروع سفر بیداری من شده اند صمیمانه تشکر می کنم.از همه دوستان و دشمنانم.بی شک من نیز درس هایم را به آنها داده ام.دیگر نیازی به این بازی ندارم همانطور که نیازی به بازیهای دوران کودکیم ندارم.هر کس کسانی را که نیاز دارد به زندگی خود دعوت میکند،دوستان و دشمنان به دعوت مستقیم یا غیرمستقیم ما به زندگی ما می آیند.حالا همه زمین و زندگی نیاز من برای ادامه بازی زیبای عشق و آگاهی هستند.دشمنی نتیجه حماقت است.هر کس به اندازه حماقتش دشمنی میکند.دشمنی با دیگران بدون دشمنی با خود ممکن نیست.وقتی زخم می زنیم تنفری که برای زخم زدن نیاز داریم ما را پیشاپیش زخمی می کند.و آنکه همبازی ما در دشمنیست نیز بی کار نمی نشیند.پس باران زخم است که بین ما جاریست.چه کسی این بازی را دوست دارد؟

جادوگر عزیز بگذار بگویم که از دست حماقت تو نیز عصبانی هستم تو که فکر می کنی استاد شده ای،تو که آنقدر نوشته هایت را مهم میدانی که بر سردر وبلاگت نوشته ای هر گونه استفاده و کپی پیگرد قانونی دارد.و من فقط برای این حرف تو آن را به هارد کامپیوترم ذخیره میکنم تا تو پیگرد قانونی کنی.من وبلاگ تو را به خیلی ها معرفی کردم.بی انصافیست اگر بگویم زیبا نیست.اما برای آنکه زیباتر شوی مجبورم حماقتت را حمله کنم.تو نیز به حماقت من رحم نکن.که حماقت چیز قابل ترحمی نیست.تو هنوز بت هائی را در ذهنت داری که من آنها را به مبارزه میخوانم.تمام ایده هایت را،از زشت و زیبا.خوشحال میشوم مرا به راه راست هدایت کنی!

همه اینها را بعد از خواندن نظر تو نوشتم.و تو در قضاوت بی شک آزادی،چه کسی میتواند ذهن دیگران را افسار بزند.این را یک اعلام جنگ بدان،اما فقط جنگ دو اندیشه،دو دیدگاه،نه بیشتر.که همه وجودها همواره زیبا و بی نظیرند.
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 10:58  توسط خسرو  | 

چه کنم با دیوانه ای که در پیراهنم افتاد.بیا و ببین دست و پا زدن هایم را بیهوده،بیا زحمت زیبایم را ببین از دست این وحشی.به چشم من بیا و دیوانگی های دیوانه این دیوانه را ببین.عاشق دیوانه بوده ای آیا؟

بزار همچنان بچه باشم،دیوانه باشم.بی قید باشم.بالهای منو قیچی نکن.لطفا نکن.بزار عشقم وحشی بمونه،بزار تنفر رو یاد نگیره،بزار خشمش زیبا بمونه.

دوست من نیاز من همه به زیبائی توست.به آن شکوه و زیبائی که در خود پنهان کردی و نمی دانی،بر من بتاب،گوهرت را عیان کن،تا بی قرارت شوم.طلوع کن بر من.تا رقص دیوانه جنونم را نشانت دهم.آخر چگونه رفتارهای بغض آلود تو را ستایش کنم.به وجد بیایم.آخر این چه محالیست که از من می خواهی.سر به کدام جزم تو فرود آورم؟نه،نه،بیش از این آزارم نده،بیش از این حیله گرم نخواه،تو سر به لاک عادت هایت فرو بردی،تو گوهرت را نمی بینی و از چون خودی حیله گر تر به گدائی نشسته ای،و من از دیدن تو فقط رنج می برم.کاش دوستم داشتی و بیش از این رنجم نمی دادی که نمی توانم دوستت نداشته باشم و نمی توانم رنجت را ببینم و رنج نبرم.کاش با خودت مهربان بودی.کاش میدانستی که گدا نیستی،آنهم از چون خودی گدا.

تو بگذار به حساب ضعف من که نمیتوانم زشتی هایت را زیبا ببینم.نمیتوانم حماقتت را زیبا ببینم.نمیتوانم تو را کمتر از آن گوهری که در درونت گم کردی،بخواهم.در زیاده خواهی من شک نکن.تو را کمتر از تو نمیخواهم.من از نقش های حیله گرانه تو بیزارم.تو را بی هیچ نقابی عاشقم.به عاشقت رحم کن،معشوق احمق من.

همه تقصیر از این ذهن هرزه گرد هرجائیست.از این ذهن که هرجا هست الا اینجا.اگر همه اینجا بودم.اگر همه اینجا بودی.اگر همه در حالا بودیم.چه می شد؟!!که هرزه هرزه را بد دارد.ذهن هرجائی تاب دیدنم را به هر جا ندارد.دلم تنگ دیدار بی ذهنیست هرجائی.دلم تنگ پیاله ایست که غرق دریا باشد.که از این حقیرهای هرزه خسته ام بسیار.

هر چه عشق و توجه بی قید و شرط تری دریافت کنیم کمتر نیاز به حیله گری و بیمار شدن داریم.و فرصت بیشتری برای شکوفائی گوهری که برای هویدا کردنش اینجائیم.بیائیم بی قید و شرط تر هم را دوست بداریم تا زندگی زیباتر شود.

هر چی که از خودمون خالی تر بشیم از حقیقت پرتر میشیم.برای خالی شدن از خودمون میتونیم خودمون رو بیان کنیم.همه زشتی ها و اونچه شهامت بیانش رو نداریم.نیمه تاریک رو!!!و اگه مثل من شهامت بیان اون رو در جمع ندارین،در خلوت بیان کنین.رو کاغذ بنویسین.بعد یه مدتی هم کاغذ رو اتیش بزنین.و اگه حس کردین دوستی دارین که رازهای مگوی شما رو بخونه،این نهایت لطفی هست که از طرف خودتون به شما شده،و البته از طرف اون دوست که به زندگی خصوصی خودتون دعوت کردین.

هر چی که این دوست به شما نزدیک تر بشه و بی قید تر هم رو ببینین و بپذیرین احساس شعف بیشتری می کنین.هر چی که بی قید تر به هم عشق بورزین.بی نقاب در هم سیر کنین.بیشتر مجذوب هم میشین و طعم خوش عشق رو می چشین.عشقی متفاوت تر از همیشه.

شکست ها دوستان صمیمی ما هستند که تا پیروزی نهائی ما را همراهی می کنند.ما بر روی پشته هائی از شکست امروز اینجائیم.شکست ها پله پله ما را تا آن اوج پیروزی می برند.هر جا که در شکستی نشستیم.روزمرگی آزارمان داد.همانطور که نشستن در پیروزی آزارمان می دهد. برخیز و تا رسیدن به خودت از پا ننشین.خودی که بی قرار دیدار توست.

عشق یک سفر بی انجام است.یک سقوط ممتد.عشق یک تشنگی مدام است.سقوط به عمقی که هرگز پیدا نیست.عشق یک جنون زیباست.

من یعنی کلافی از حسرت و آرزو،من یعنی نیاز.من یعنی سرابی که فقط آن دور دورهاست.من یعنی توده ای ابر سیاه و سفید.و من بارها شهامت رفتن به دل سراب را کرده ام.لرزیدم و به درونش خزیدم.از شادی در پوستم نگنجیدم و خود را به درونش پرتاب کردم.حاصل دیدارهایم با من چه بود جز حیرتی آمیخته با یاس.جز این پاسخ که اینهم من من نبود.حالا دیگر منی ندارم.این من به صورتم چنان لق است که تلنگری به زمین می اندازدش.من نبودن را بارها و بارها دیده ام،حالا فقط اینجا ول معطلم.وقتی منم یعنی کوهی از دردم.یعنی منم و می بینم که تو چگونه رنج می بری.یعنی منم و می بینم که زمین ویرانه ایست که دیوانگانی بر آن ایستاده اند.منم و می بینم که همه در حسرت خود یکدیگر را محترمانه دسیسه می کنند.یعنی منم دروغی که به هزار دروغتر از خود ناگزیر لبخندم.و نیست از خود رسته ای که تنهائی با شکوهم را،نبودن دیوانه ام را با او برقصم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 17:26  توسط خسرو  | 

از دیدن اینهمه چهره دروغگو و رنجور خسته ام.از دیدن اینهمه کارگر خسته ام.کارگرانی که جز کار نمیدانند.کار می کنند تا بیکار نباشند،تا فیلشان یاد هندوستان نکند.تا ندانند چرا و چگونه چنین در دام شدند.

از آنچه هستیم تا آنچه مینمائیم دروغیست که می گوئیم.اگر رنجوریم،اگر بیماریم،اگر زندگی جنگ است.اگر با وجود همه آنچه داریم ناراضی هستیم فقط و فقط به خاطر همین دروغیست که ناگزیرش ماندیم.و من با همه سعیم به راستگوئی دروغگوی بزرگی هستم.

زندگی در حال است و ما در قفس هائی زشت یا زیبا که در گذشته و آینده داریم.میتوان زندگی را به واحد های کوچک تقسیم کرد.میتوان فقط برای یک دقیقه از همه زندانها آزاد شد.از همه زندانها مرخصی گرفت.یک دقیقه زمان زیادی نیست برای یک عمر زندانی.بعید میدانم طعم آن یک دقیقه اجازه دهد دوباره به زندان بنشینیم.حتی اگر زندان ما از جنس طلا شود.حتی اگر از در و دیوارش بوی عطر و ادکلن معطر باشد.آزادی یک دقیقه ای ما از زندان طعمی از بودن به جانمان می ریزد که زیباترین خاطراتمان در زندانها در برابرش هیچند.برای چه معتاد به الکل و مخدر می شویم.از معتادها بپرسید اعتیاد چه به آنها میدهد که از هر چیز خود برای برای تجربه دوباره آن می گذرند.آن یک دقیقه آزادی کمتر از این اعتیادها نیست.تصور کن بدون خوردن الکل و مصرف مخدر چنان نئشگی و شور و مستی به جانت ریخته شود که مهار دیوانه زیر پیراهنت ناممکن شود.

زمین خانه من است.خانه تو،خانه ما.خانه ما بهشت است.بیا در بهشت با هم دعوا نکنیم.که در شان ما نیست دعوا در بهشت،دیوار ساختن در بهشت،پشت دیوار نشستن در بهشت.کاش بدانیم که جزمهای ما زشت ترین دیوارند در این زیباترین مکان.بیا بودنمان را در این بهترین مکان جشن بگیریم.بیا جشن حضورمان را زیر این سقف بلند حیرت کنیم.بیا دیوار جزمها را دم به دم خراب تر کنیم.تا آفتاب حیرت مست ترمان کند.بیا از عادتها سفر کنیم.بیا هوشیارتر،مست تر شویم.بیا تا عاشقتر هست شویم.چه کسی مانع ماست،آه عزیز های من به سرچشمه آب زندگانی لاشه هائی متئفن افتاده است.آن لاشه های متئفن زیبا جزمهای ما هستند.جزمهائی که مانع جاری شدن شعور ناب درون ما شده اند.پاک کردن زشتی های زندگی ممکن نیست،چشم های جزم آلود خود باعث رنجند.چگونه میتوانند رنج را از رخ وجود ما بزدایند.آنچه باعث زشتیست چگونه میتواند زشتی را پاک کند.حتی اگر نیتی جز پاک کردن نداشته باشد.تصور کن با دستان کثیف بخواهیم آب آشامیدنی خود را از الوگی پاک کنیم.هر چه که بیشتر تلاش میکنیم آن حداقل را بیشتر میکنیم.تنها راه درست کردن زندگی شستن دست هاست.انداختن جزمهاست.بیرون آوردن لاشه گندیده جزم از سرچشمه زندگانیست.

چه فاجعه ای عظیم تر از این که هزاران پیامبر آمده اند تا ساده ترین و بدیهی ترین درسهای زندگی را به انسان مدعی و احمق بدهند.کدام انسان زشت به دنیا آمد.کدام انسان زیبا از دنیا رفت.

تلاش برای از بین بردن معلول ها بیهوده است.جهل ما این معلول های زشت را باعث شده است.فقط میتوانیم لاشه گندیده جهل را از رخ وجود خود بزدائیم.تا عشق از قلب ما بی دلیل جاری شود.تا شعور چهره ما را منور کند.بیماریها و جنگها نتیجه جانبی هستند.علت را که حذف کنیم بیماریها و جنگها خودبخود حذف می شوند.بیمارستانها و پزشکان کم کارتر میشوند.بی کارتر می شوند.زندانها خالی تر میشود.توسعه و رقابت در تهیه و ساخت سلاح ها بیهوده میشود.تا زمانی که حتی یک دشمن در همه زمین برای ما وجود داشته باشد نشانه مشکلی در ماست.نشانه درک ناصحیح ماست.چگونه میتوانیم تصور کنیم که اشک ما شورتر از اشک دشمن ماست.دشمنی یعنی حماقت.ما می توانیم نیازی به حماقت و دشمنی نداشته باشیم.ما می توانیم دشمن حماقت باشیم.ما میتوانیم قانون های هوشمندی بیافرینیم تا حامی ما از حماقت هم باشد.ساخت یک کشور ممکن نیست.ما میتوانیم زمین را،زندگی را بسازیم.میتوانیم هم را از این توهم بیدار کنیم که مرزها نشانه حقارت ماست.ما حقیر نیستیم.ما وحشی نیستیم که پشت مرزها بنشینیم.ما پادشاهیم.ما بهشتی هستیم.و زمین خانه ماست.چه کسی نیاز به خراب کردن خانه خود دارد؟چه کسی قصد آزار همبازی های خود،هم خانه های خود را دارد؟اخ کاش زودتر بیدار شویم.کاش پیش از آنکه بیش از این هم را بیهوده برنجانیم بیدار شویم.حرف زدن بیهوده بس است.ما باید هم را از این خواب غفلت بیدار کنیم.مقصد همه ما زدودن غبار از رخ بهشت درون است.و تخریب نکردن بهشت بیرون.بیا هم را عاشقانه بیدار کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 9:46  توسط خسرو  | 

پیامبران،روشن ضمیران،با شعوران کاسه هائی هستند که به دریا غرق شده اند.و ما کاسه هائی که بر آب شناوریم.در آبیم اما محروم از آب.هر موج و تلنگری ما را به افتادن در آب امید و بیم می دهد و ما حاضر نیستیم "هیچ" خود را با "همه" دریا معامله کنیم.بدرستی که انسان احمق و در رنج است.ما میتوانیم در دریا برقصیم،یا بلرزیم.می توانیم شور و شعر و ترانه باشیم می توانیم آه و فغان و ناله باشیم.دریا همچنان دریاست و ما آزاد در نقش هائی که میزنیم.ما می توانیم در ستایش زیبائی هم که دریائیم،و دریا غرق شویم.میتوانیم هم در اوهام و خیال خود،در حرفها غرق بمانیم.می توانیم زیبائی را حیرت کنیم که زیبائی زیباترین نشانه است.و بی دلیل نیست که میخواهیم زیباتر جلوه کنیم.بی دلیل نیست که ناخواسته  غرق زیبائی می شویم.اما دلیل اینکه در زشتی و رنج ماندیم را نمی دانم؟دلایل ماندنمان در رنج و زشتی آنقدر احمقانه است که ترجیح میدهم بگویم نمی دانم.

هیچ حیوانی پیرایش و آرایش نمیکند اما بسیار زیباست.با شکوه است و تحسین برانگیز،چه کسی از دیدن راز بقا به وجد نمی آید؟اما همه انسانها آرایش و پیرایش می کنند،چه کسی از آنگونه که هست،راضیست؟چه کسی انتظار ندارند آنگونه که در خیال خود را می بیند،دیده شوند؟چه کسی و چرا مانع تحقق این خیال رشک برانگیز است؟

از هر چیز که منع شویم به سویش کشیده می شویم.شدت کشش دقیقا به اندازه شدت منع است.این یک قانون است،اگر مانع جریان داشتن آب رودخانه ای زیبا شویم،رودخانه از بستر خود خارج میشود.زلال بودنش در محیط هائی که مناسبش نیستند مکدر میشود.و آن محیط ها نیز از دخالت بی جای آب رودخانه آسیب می بینند.جنسیت به انحراف رفته است.جنسیت آن رودخانه زیباست.تمایل بیش از حد به جنسیت نشانه انحراف آن است.قانون و اخلاق توانائی هدایت درستش را نداشتند.و این خسارت زیادی را به زیبائی زندگی زده است.جنسیت میتوانست در خدمت عشق باشد.اما عشق به حد جنسیتی به انحراف رفته پست جلوه کرده است.چه کسی مسئول این انحراف است جز همه ما.آیا وقت آن نیست که قانون و اخلاق انسانی از شعور بیشتر بهرمند شوند.آیا وقت آن نیست که قانون و اخلاق رشد کنند.چه کسی قانون و اخلاق را رشد میدهد جز بالاتر رفتن فهم همه ما.خاصیت قانون کور بودن است.نافهم بودن است.قانون واخلاق یک عصاست.کدام عصا می فهمد.قانون و اخلاق چوبیست که به کناره نهال می گذارند تا حامی رشدش باشد.تا کی باید نهال بمانیم.تا کی باید این عصا ها مانع رشد ما شوند.ما اینجائیم که چشم باز کنیم.با شعور خود زندگی را ببینیم و بازی کنیم نه همواره در قید این عصاها بمانیم.

آیا خود را بسیار دست کم نگرفتیم.آیا شعور خود را نادیده نگرفتیم.آیا ما اینجا نیستیم که از حیوانات فراتر رویم.آیا بسیار پست تر از حیوانات نیستیم؟آیا پادشاه نیستیم؟آیا به گدائی از هم حیله گر و حریص نیستیم؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 10:10  توسط خسرو  |