زندگی یک سفر است.سفری از عید تا عید.از جبر تا جبر.از جهل تا جهل.از آگاهی تا آگاهی.چگونه اینهمه تناقض ممکن است.البته به دیده عادت!زندگی جز معجزه نیست.وقتی کلاه عادت ما بیفتد از سر.سنگی که از زمین به آسمان برخیزد.مگر چقدر تاب میخورد.به کجا می افتد آخر،جز زمین.سفر ما از عید دیدار بود.از دریا.از آغوش خدا.و عیدی نیست مگر دیدار دوباره او.این عیدها سیاه مشق ماست در شاد بودن.ما شادی را بچگانه مشق می کنیم با هم.ببین که چه رقابت ها داریم.چه اشک ها،چه آه ها داریم.این شادی ها بچگانه است.این داشتن های حقیر است که ما را غمگین و شاد می کند.و ما در جستجوی عیدیم.این زیباترین،تنهاترین،واقعی ترین تکاپوی زندگیت.وقتی فهم ما هم قد جسم ما بزرگ شد.وقتی دامن از همه این اسباب پاک کردیم.آن برتر از وهم به دامن ما می افتد.نه ما به دامن او می افتیم.آخ ببخشید مرا که مدام در غلطم.آنجا من و مائی نیست.همه عید است تمام.
عید دیدار یک دوست است.دوستی که نشان از او دارد.نشان از خود خود ما.دوستی که از ما ما تر است.دوستی که همه سرگشتگی ما دیدار اوست.تا راهبر ما شود به آنچه در کلام نمی گنجد.و چه زیباست دیدار هزاران دوست به عشق دیدار فقط یک دوست.
هر کس در زندگی خود فرصت هائی را افتادن به این عید عزیز دارد.هر کس ناگهان کسی را از خود به خود نزدیکتر است،می بیند.و عید آنجاست.در آن دیدار.عید واقعی آنجاست که یخ های وجودت را نگاهی آب کرده باشد.گرم شده باشی و قرار ناممکن نباشد و برقصی در خود چون بهار.
خاطرت باشد که بهار دوباره اگر به دلت سر زد،بی نسیب نرود.با بهار برو.در بهار برو.همیشه با بهار باش.زندگی میتواند یک رویا باشد یا یک کابوس.خلق رویا و کابوس در اختیار توست.از همه اختیارت استفاده کن.زیباترین نقش.زیباترین نقاشی ممکن را بکش.که این همه فرصت تو برای نقاشیست.
تو برده زاده میشوی و همه هنر رسیدن به آزادگیست.تو برده پدر و مادرت هستی.همانگونه که پدر و مادرت برده پدر و مادرشان بودند.برده جامعه،برده نیازهای بی پایانت.فتح دنیا آخر آرزوهاست.چه کسی پادشاهی جهان را در خیال نمیپرورد.چه کسی همه را احمق نمیداند.همه درست می فهمند.همه احمقند!کدام کودک لاف بزرگی نمیزند.نه فقط بزرگی که از همه بزرگتر نیست؟و همه ما آن کودکیم.
تو پدر و مادرت را دوست داری،چرا که اگر نداشته باشی گناه کرده ای؟پس رنجش هایت را پنهان میکنی مگر گناه نکنی،و گناه پنهان کردن است.همه رنجش ها را میان آفتاب فهم خودت پهن کن.بدقت نگاهشان کن. و ببین که چه زیبا و خاموش از آنها برخواستی.و آنگاه دوست داشتن تو متفاوت میشود.فقط آنگاه است که تو واقعا دوستشان داری.و هر چه که آفتاب فهم تو بیشتر بتابد.محو تر میشوی،دوست داشتنت نیز محو میشود.به سرائی می افتی که آفتاب فهمت از آن برخواست.آفتاب میشوی.نه تو آفتاب نمیشوی،تو نیستی و فقط آفتاب هست.تابشت بی دلیل می شود.همه پدر تواند.همه مادر تو،همه فرزند دلبند تو.
قطره ها رودخانه میشوند و رودخانه ها سیلاب،و سیلاب دریا.ببین که در کدام رود جاری شدی؟رودخانه جهل.یا آگاهی.ببین به کدامین دریا می روی؟بزرگترین گناه رنج بردن است.رنج خاص جهنم است.تا رنج میبری نشانه این است که هنوز در راهی،و بعید نیست که بی راه!!آفتاب فهمت را بی بدیل تر کن.بگذار راه را آفتاب نشانت دهد نه وهمت.برای رفتن به قله کمتر از پرسه زدن در دامنه ها به زحمت نمی افتی،اما این رنجی کور است و آن شوقی دمادم به وصال.تنها و تنها خودت میدانی که به سوی قله در سفری یا که در دامنه ها پرسه میزنی؟نگاه کن که چه زیرکانه دیگران را فریب می دهی.همه تو را به راه میدانند و فقط این توئی که میتوانی شهامت کنی و ببینی که فریب سودی برای اینهمه بی قراری تو ندارد.هر لحظه و هر لحظه مسیرت را بازیابی کن.که بعید نیست در این مه،دوباره از راه افتاده باشی.آخر خوشخیالی و سفر در مه، به کجا می توان رسید؟
سفر از دریاست تا دریا.و ما قطره ایم.سفر از جهل است تا جهل و ما وهم دانستنیم.دانستن واقعی افتادن به جهلیست که همه دانش ها از او زاده می شود.
سفر از جبر است تا جبر.و اخیتار فرصتی کوتاه میان این دو جبر.ما هنوز به اختیار نرسیدیم.ما در وهم اختیار خودیم.همه اختیارت را آگاهانه نقش بزن،تا بی اختیاری و جبر در آن اوج اختیار بی اختیارت کند و به عیدی بیفتی که از آن برخواستی.
تنها هنر من بازی با همین کلمات دروغیست که تو میشناسی.مگر این حرفها دامن ذهنت را بگیرد و تو را تا آن سکوت که همیشه بود و هست،بکشاند.حالا خودت بگو که چگونه از تو بخواهم تا دل به این حرفهای مرده نسپاری.و تا سکوت از پای ننشینی.برقصی.آیا حرفهایم مزه سکوت را به تو رسانده است؟آیا شوقی غریب تو را بی قرار کرده است؟آیا برای افتادن به چیزی و جائی که چیزی نیست و جائی نیست.به قدر کافی تحریکت کرده است؟یا ناگزیرم که سکوت را بلندتر فریاد کنم.هنر یعنی ترکیب هوشمندانه اضداد.نه از این هوشی که ما می شناسیم.بلکه از آن هوشی که طبیعت می شناسد.ببین گنجشک را چه بدیع رنگامیزی کرد.آن مار را ببین.آن.....را ببین.اصلا همه تن چشم شو،فقط و فقط ببین.بی انصاف کجای این نقاشی کمتر از عالیست.خودت را نگاه کن.تو عید مجسمی و نمیدانی و پی عیدهای دروغ میدوی.اقلا جانانه بدو،تا بدانی که آن عیدها بچه بازیست.دروغ است.وهم است.تمام همت تو جانانه زیستن وهم است.تا ابر وهمی اغوایت نکند.تا آن خورشید بی بدیل،ظهوری دوباره کند در جانت.
