پدر عزیزم تو بسیار رنج بردی و این عالیست!من رنج را می شناسم.من نیز چون تو رنج بسیاری بردم.کلید رهائی من رنجم بود.چگونه برای تو کلید نیست؟رابطه رنج با گنج مثل زندگی و نفس کشیدن است.بدون نفس کشیدن ممکن نیست زندگی کنیم.و بدون رنج بردن ممکن نیست به گنج برسیم.اما بسیاری با چشمان بسته رنج می برند.تقریبا همه آدمها.و این است که آن گنج رایگان عزیز نسیب هیچ کسی نشد.مگر آنها که چشم بر رنج های خود گشودند.و راه رسیدن به گنج که همان رهائی بی قید و شرط از رنج است را یافتند.
تو تاریخ را زیاد خواندی،آیا پادشاهی را میشناسی که هنگام مرگ خشنود بوده باشد.و چه کسی را می شناسی که حسرت پادشاهی نمی خورد؟کسی را یافتی که از داشته ها و توانسته های خود راضی بوده باشد؟به مرگ لبخند زده باشد؟مرگ را چون آغوشی مهربان پزیرفته باشد؟من از طرف تو جواب میدهم و میدانم که تصدیق میکنی.چرا که من نیز به قدر ضرورتم زندگی دیگران را مطالعه کردم دیگرانی که موفق و ناموفق بودند.من نیز به قدر خودم موفق و ناموفق بودم.و عمیقا دیدم که آنچه ما موفقیت می شناسیم و میخوانیم خیالی خوشیست که دوامی ندارد.
تصور کن امروز کیسه ای پر از پول در حیاط منزل خود پیدا کنی.میتوانم تصور میکنم که چه ذوق و اضطرابی داری.اما دیری نمیشود که ذوق های تو همه اضطراب میشود.هر صدای ماشینی در کوچه تو را به فکر میبرد نکند صاحب پول باشد.نکند پلیس باشد.نکند دزدی باشد که از این پول با خبر است.و هزار نکند دیگر به جانت چنگ میزنند.هزار جای خانه را برای دفن و مخفی کردن پول امتحان میکنی.و فکر و خیال ها آسایشی را که بدون آن پولها داشتی،به راحتی از تو می گیرند.و تصور کن نه پلیسی بیاید و نه صاحب پول پیدا شود و نه دزدی به دزدی سراغش را بگیرد.تو فقط و فقط بیچاره تر شده ای!کاش صاحب پول زودتر سر می رسید.کاش دزدی آن را از تو زود و ماهرانه می دزدید کاش پلیسی مهربان تو را از شر این شیطان رها میکرد.و هیچ یک از اینها نیامدند تا تو آزمونت را کامل کنی.خوب بالاخره باید این پول را به دیگران نشان دهی.نمیشود که گنج همواره پنهان باشد.ارزش گنج در هویدا بودنش آشکار است.دوستان تو در مورد آن چه خواهند گفت.همانها که ساکت بودن را چون تو نمیدانند.و مدام سرشان به همه جا می جنبد مگر خبری برای ذهن درمانده خویش فراهم کنند.و خبر چون بمب می پیچد که آقای قادری یک شبه پولدار شده است.و تو باید هزار داستان برای هزار نفر تعریف کنی.و حالاست که دوستان زیادی داری،همانطور که محمدرضاشاه مورد علاقه تو داشت،مگسان دور شیرینی آزارت خواهد داد.و گاه به جائی میرسی که برای خلاص شدن از مگس ها هوس انداختن این جعبه شیرینی را می کنی.جعبه ای که هنوز حسرتش را داری.هر کس به طریقی قصد نزدیک شدن به تو را دارد.اما تو فقط یک بهانه ای.آنها شیرینی را می خواهند آن گنج مفت را.و تو بیهوده آزار مفت می بینی.بعد که شیرینی خورها شیرینی را تمام کردند می بینی که یک به یک از تو گلایه خواهند کرد.چرا آن روز به من کمتر از فلانی شیرینی دادی.اسب پیش کش تو را مو به مو دندان می شمارند.و تو حالا بدون شیرینی باید جواب دیروزی که هم حسرت شد و هم آه،حساب پس بدهی.آنهم به چه کسانی؟به همانها که جز طمع نبودند.و بعید نیست جز سگی که نداری کسی تو را درک کند.محمدرضای تو حداقل یک سگ وفادار داشت.که انسانها بسیار بی وفاتر از حیواناتی هستند که ما خود را برتر از آنها می دانیم.براستی چه بر سر انسان آمده که چنین گستاخ و پریشان است.کاش محمدرضای تو به جای سگ معشوقی در عشق داشت.دوستی در عشق داشت.کاش آدمی عشق را آنگونه که شایسته عشق است می شناخت.کاش گنج پنهان عشق مورد طمع عرف کور قرار نمیگرفت.کاش از شرش در امان می ماند.کاش آدمی می دانست که خود گنجی بی مانند است.گنجی که قیمتی بر آن نمیشود گذاشت.کاش آن گنج عزیز را که خودت هستی در خودت پیدا میکردی تا هیچ مگسی هوس نزدیک شدن به تو را نکند.آخر این گنج را نه هیچ دزدی،و نه هیچ دوستی نمیتواند که از تو بگیرد.این گنج پنهانی آشکار است.آشکارترین پنهان.آن را در خودت بجو که خودت،همه آن گنج پنهانی.
و تو نگران هستی.رنجور و نگران از آرزوهائی که هر روز بیشتر حسرت می شود.من میدانم که تو در گذشته خود زخم ها و رنج های بسیاری را پنهانی حمل می کنی.من میدانم که خنده تلخ تو چقدر رنجور است.من میدانم که تو همه تلاشت را کردی.آخر چگونه ممکن است نکرده باشی.اما خوب نگاه کن که نتیجه همه تلاش های تو همین است که اصرار بر ندیدنش داری.از رنجت برخیز.به همه رنجهایت پشت پا بزن.شهامت کن و رنج هایت را عمیق ببین.خواستن رنج است.و ما جز خواستن های کور نمیشناسیم.دیده می بیند و دل هوس داشتن را دارد.این فقط تو نیستی که در این رنجی.ببین همه دارند.بسیار بسیار بیشتر از تو.میلیاردها پول دارند.امکانات آنچنانی دارند.اما چه سود.هنوز گدا هستند.هنوز بیشتر می خواهند.هنوز سیر نشده اند.هنوز با دروغ هائی چون خود در حال رقابتند.هنوز از خود می گریزند.و در این تاریکی گریز جز زخم بیشتر نیست.همه زخم ها نتیجه خواستن هائیست که روزی شیرین بودند.قصه آن پولی را که گفتم تصور کن در خانه پیدا کردی مرور کن.تصور کن پول را پیدا کردی و با هزار آرزو و آه تمامش کردی.و حالا دوباره هیچ نداری.مگس ها همه رفته اند تا سفره ای دیگر پیدا کنند.و تو آسوده ای از شیرینی که جز فتنه نبود و از مگس هائی که دیگر نیستند.این قصه خاص تو نیست.قصه همه ماست.ما جز طمع به هم نمیکنیم.با آرزو به هم نزدیک می شویم و دیر یا زود با حسرت از هم دور می شویم.
من در گذشته با همه تلاشی که کردم اشتباه های جبران ناپذیری کردم.زخم های سختی به خود و دیگرانی که نزدیکم بودند زدم.اما هزگز نیتم زخم زدن نبود.آخر چه کسی به قصد زخم زدن به دیگری نزدیک میشود.اما زخم تنها هدیه هر رابطه خام و کوریست.و ما چیزی جز این رابطه های کور و خام نداریم.این را رنج ها می گویند.به خودت فرصت بده و فقط یک نفر را در همه دوستان و آشنایان نشان کن که تماما از او راضی باشی.تماما راضی.هیچ زخمی از او به یادگار نداشته باشی.انسان موجودی بیچاره و تنهاست.به رابطه های خام و رنج های کور پناه می برد مگر تنهائی خود را فراموش کند.اما تنهائی دائما در کمین است.پس با کسانی می جوشی که میدانی جز زخم به هم هدیه نمی دهید.من فرزند تو هستم.تو به دوست داشتن من مبتلائی.نمیتوانی که دوستم نداشته باشی،اما رضایتی هم از من نداری.از برادر و خواهرم هم رضایتی نداری.ما هم از تو رضایتی نداریم.اما این تنها چیزیست که داریم.رابطه هائی نصفه و نیمه.سری به هم تکان دادن از روی عادت و دلبستگی.برای گریز از تنهائی.
به تو گفتم که فرض کن خسرو مرده است.تا نگران رفتارش نباشی.اما تو مجبوری همه را کشته فرض کنی تا از رفتار آنها نرنجی و این تقریبا ناممکن است.راه بهتر این است که خودت بمیری.زیباترین راه این است که خودت بمیری.اما نه آنگونه که اتفاقی و به ظاهر همه می میرند.آن مرگ دروغی بیش نیست.آن مرگ فریبی بیش نیست.خوابی بیش نیست.تو بی گمان باز خواهی گشت و رنج های نبرده ات را خواهی برد.تصور کن اینهمه رنجی که بردی هیچ است.چرا که هنوز آرزو داری.آرزوهائی که برای تامینش ناگزیری برگردی.تو باید حتی پادشاه شوی.یکی مثل محمدرضا.تا عمیقتر رنج را لمس کنی.الان رنج تو این است که نداشتی و نداری.اما تو انگار باید روزی را تجربه کنی که داشتی و داری اما از آنها محرومی.مگس ها می آیند و زره زره شیره جانت را که همان داشته ها هستند می مکند.و تو علارغم میلت به آنها لبخند میزنی.می دانی آنها تو را نمیخواهند.به خاطر امکانات گرد تو جمع شده اند.اما این تنها کاریست که میتوانی بکنی.اگر کسی برای خوردن اموال تو نیاید.تو همان گدائی.تصور کن میلیاردها پول داشته باشی اما کسی نداند.کسی هیچ توجهی به تو و پولت نکند.انگار نداری،پس باید داشته باشی و باید از تو دوستانه بدزدند تا پوچی داشتن را عمیقتر لمس کنی.
پیشنهاد من به تو این است.خودت بمیر.اما زیبا و اختیاری.تعجب نکن که پسری به پدرش میگوید بمیر.من هر کس را که دوست داشته باشم به مرگ دعوت میکنم.و من بی هیچ شکی امروز همه را دوست دارم.امروز که خودم مرده ام!و زندگی متفاوتی را تجربه میکنم.این زیباترین اتفاق است که بمیری اما زنده باشی.جاودانه باشی.برای همین بود که دیشب به تو گفتم مرگ زیباترین تجربه و اتفاق زندگیست.که ندرتا اتفاق می افتد.
برای رسیدن به این مرگ زیبا تو مجبوری همه کلافی را که در طول عمر به کمک پدر و مادر،دوست و دشمن و جامعه پیچیدی،هنرمندانه باز کنی.دوباره کودک شوی.بی هیچ هویت و اسمی.حتی فراموشت شود که نامت را علی محمد گذاشتند.وقتی کسی از تو پرسید اسمت چیست.مثل بچه هائی که به همه چیز شک دارند با تردید نگاهشان کنی.من و من کنی.و ببینی که هیچ کس اینجا در پیراهن تو نیست.پیراهنت خالی از تو هست.تو هستی اما نیستی.
خوب بعید نیست که ندانی چه می گویم.اما مهم نیست .این دانستن نیست که مهم است.این عمل کردن است که مهم است.من میدانم آن غذاست.و این هرگز سیرم نمیکند.اما اگر ندانم آن غذاست و بخورم سیر میشوم.بی نیاز از دانستن.پس غذائی را که در دلت پنهان است بخور.واقعی زندگی کن.نگران نباش که فرزندت در مورد تو چه قضاوت میکند.درک کن که نیازی به رنج اضافه نداری.درک کن که داشتن رنج است.چرا که آنچه بیاید ناگزیر باید برود.همه دانسته های تو آمدند.پس با اختیار خود رهایشان کن.همانها که میدانی دروغ است.دیگر دل به دروغ آنها نبند.
تو میخواهی که کمکم کنی،شک ندارم.اما فقط بگو کدام پدر و مادر نخواستند که کمک فرزند خود باشند.کدام پدر و مادر جز خیر فرزند خود خواستند.اما کدام فرزند از این خیرخواهی و کمک رنجور نیست.واقعا کدام؟اگر روزی قرار بود هر کس پدر و مادرش را خودش انتخاب کند.چه کسی همین پدر و مادر را بر می گزید.آیا تو همین پدر و مادرت را انتخاب میکردی.واقعا بگو؟اگر قرار بود دوباره ازدواج کنی.آیا باز همین مادرم را انتخاب میکردی.بی شک نه.شما ناگزیرید که با هم باشید.چون تغییر کردن شهامت میخواهد.باید همه داشته های خودت را رها کنی.و از کودکی شهامت همه ما له شده است.تو پدرم و دیگرانی که در کنارم بودید ناخواسته شهامت مرا له کردید.همانطور که شهامت تو توسط آنها که خیرت را میخواستند له شده بود.این تنها کاریست که ناخواسته کردیم.و من میخواهم بیش از این شهامت سروش و سپنتا را له نکنم.من نیز به قدر خودم این کار را کردم.اما حالا من و فریده برای تربیت آنها جنگ داریم.و من ترجیح میدهم که رها کنم.تا شاهد له شدن آنها نباشم.فریده با شما فرقی ندارد.هیچ فرقی.فریده تابع سنتی هست که شما هستید.البته سنت های شما متفاوت است و من به همه سنت ها پشت پا زدم.من شعور را بسیار بالاتر از سنت دیدم.من دیگر نمیخواهم و نمیتوانم از عقل داشتن فقط لافش را داشته باشم.نمیگویم اشتباه نمیکنم.اما بی شک میگویم تا ممکن است اشتباه کهنه و تکراری نمیکنم.اشتباه های هوشمندانه زیباترین فرصت برای یادگیری لحظه به لحظه زندگیست.اشتباهی که تماما در آن مسئولی.من قصد آزار هیچ کسی را ندارم.و خودم هم یکی از آن هیچ کس ها هستم.چرا باید خود را به خاطر طرز فکر دیگران آزار بدهیم.همین کاری که همه شما میکنید.لطفا خودت را از زندانی که دیگران برایت ساختند آزاد کن.لطفا تابع نگاه و نظر آنها که میدانی چقدر بی مایه است،نباش.
لطفا از زندانی که دیگران دوستانه تعارفت کردند بیرون بیا.با لبخند از آنها تشکر کن و بگو که مایل نیستی در زندان آنها بنشینی.اجازه بده آنها هم از تو یاد بگیرند و از زندانی که تصور میکنند برای آنها ساختی خود را آزاد حس کنند.لطفا اجازه بده زندگی زیر دست و پای عادتهای کور بیش از این دست و پا نزند.کسی را به خودت نبند.بسته نظر کسی نباش.حداقل اینهمه نباش.کمی آزادتر باش.تا همین کمی شوقی پنهان را در جانت زنده کند.که میشود تماما آزاد بود.من طعم خوش آزادی را در عشق چشیده ام حالا چگونه میتوانم به زندانهای تزئین شده شما داخل شوم.شما خود از زندانبانی خود خسته اید.به چهره های رنجور خود نگاه کنید.مرا اینگونه میخواهید.این است همه عشقی که به من دارید.اما من شما را کودکی چند ساله میخواهم.بی قید به همه این قیدها.از دوست داشتن من تا دوست داشتن شما چقدر راه است؟من شما را تماما خودتان میخواهم.اما شما مرا مانند کسی میخواهید که تظاهر به خوشبختی میکند.من همه این تظاهر ها را بیش از حد لازم کرده ام.همه از رفتارم حیرت کردند.آن خسروی خوب کو؟چه بر سرش آمد؟رنج ها استادم بودند.و شهامت له شده ام را سامان دادند.از رنج های خود بیهوده نگذر.بر آنها چشم مبند.به آنها بیدار شو.تا قصه رنجت به آخر رسد.تا فقط یک روز آنگونه که میخواهی زندگی کنی.و بدانی زندگی چیست.آزادی چیست.و تو چه ظلم بزرگی در حق خودت کردی.اما لطفا باز هم خودت را سرزنش نکن به خاطر ظلمی که ناخواسته به خودت کردی.فقط تمامش کن.فقط بخند،به ظالم و مظلوم.به ظلم بخند.تو بیدار شده ای.به این کابوس تلخ بخند.
پدر و مادر لبه های یک قیچی هستند که کودک را عاشقانه قسمت میکنند.پدر،مادر همه رنج من از این شکاف عاشقانه شماست.چه کسی پدر نیست؟چه کسی مادر نیست؟چه کسی فرزند نیست؟چه کسی زخم هائی پنهانش را همه عمر از چشم دیگران گم نمیکند؟چه کسی دست نوازشی را در عشق بی نیاز است؟چه بر سر اینهمه دست آمده است؟چه کسی عشق را ظالمانه گردن زده است؟من یا تو؟یا فقط او؟او که مسئول همه مسیبت ها شد تا ما بی قید تر گردن به زیر تیغ جهل بسپاریم؟بیا که برخیزیم.از این رنج و جهل کهنه،بیا که عاشقانه برخیزیم.