تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

بر لب برکه کهنه ذهنت بنشین و هر روز فکر هائی بزرگتر و بکرتر را صید کن.اجازه نده فکر های گندیده دیروز تو را به خود مشغول کنند.دیر یا زود صیاد قابلی میشوی.آنقدر که بزرگترین صیدهایت را رایگان می بخشی در واقع به کسانی نیاز داری تا سخاوت تو را هر چه بیشتر با نیازهای خود محک بزنند.چرا که نیک میدانی دست هایت را برای صیدهای تازه،خالی نیاز داری!

و هر روز که میگذرد برکه متروک تو دریاتر میشود و حیرت تو از هوشمندانیست که صیدهای گندیده برکه های کوچک هم را حریصانه نگاه می کنند.اما دوستانه لبخند میزنند.آنها پذیرفته اند که صیادان حقیری هستند پس بزرگی را به دروغ وام هم میدهند.تا حقارت را کمتر حس کنند.آنها نمیدانند که صیادهائی بی نظیرند.چرا که به عصای باورها بیش از هوش خفته خود اعتماد دارند.آنها درست می فهمند!هوش خفته با هوش مرده فرقی ندارد.خواب برادر مرگ است.وای از روزی که کابوسی تلخ و شیرین بیدارشان کند.پس رویاهایتان کابوس باد و خواب صیاد بزرگ درون تان آشفته تر،که بیداری یگانه نیاز و حق هر خفته ایست.خاصه خفتگان بی قرار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 11:24  توسط خسرو  | 

فقط آدم های مشکل دار فرار می کنند.و تقریبا همه به لطفا آموزش های مسموم و سنت های کور و جزء نگر مشکل دار هستند.به مشکل خیره شو.به درون مشکل بپر.بزرگ و کوچک مشکل مهم نیست.وقتی غذایت را کامل خورده باشی.نگران آنها که بر سر سفره هستند.نیستی.نگاه نمیکنی که قاشق ها را چگونه بالا و پائین می آورند.نگران اینکه چه کسی کم یا زیاد میخورد نیستی.اما اگر گرسنه مانده باشی.اگر شهامت حاضر شدن بر سر سفره ای را که یگانه حق توست،نداشته باشی.همه تن چشم میشوی تا سفره نشینان را وسواسانه نگاه کنی و یا می گریزی.می گریزی تا از صدای قاشق و چنگال آزار بیشتر نبینی.غذایت را عاشقانه بخور.و نگران رفتار زشت یا زیبای دیگران نباش.زشت و زیبای این سفره نشینان دروغی بیش نیست اگر که با فرمان سنت و عرف بر سر این سفره رنگین و زیبا نشسته باشند.اگر که قاشق و چنگال ها را با اجازه دیگری حرکت دهند.

آگاهی و هوشت را کمتر از عرف مرده نبین.رفتاری که برخواسته از عمق جان نباشد.گفتاری که با اجازه دیگری بر دهانت بیاید.یاوه ای بیش نیست.حتی بعید نیست که از خودت حرف بدزدی.تا بی حرف نمانی.از حرفهای گذشته ات وام میگیری که چه؟کدام چشمه بر آب رفته به جوی نظر دارد.تو آن چشمه ای.تماما بجوش.هر لحظه بجوش.نگران مخاطبی که نداری نباش.نیازت خالق است.این را وقتی می فهمی که تماما آنچه نیازت بود آفریدی و خود نمیدانی.تشنگیست که آب را خلق میکند.تشنه باش.تماما تشنه.تا نرسیدن به آبی که از دلت می جوشد تشنه باش.عاشق هستی این یعنی که معشوقی هست.اگر معشوقی آنگونه که تو نیاز داری نبود.چگونه تشنه اش می ماندی؟خودت باش.عمیقا خودت تا آنکه بی قرارش هستی.به دیدارت بیاید و قرارت دهد.دلباخته روابط دروغت نباش.این روابط فقط برای محروم کردن تو از آن دیدار واقعی هستند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 13:59  توسط خسرو  | 

خوشحالم که زیبائی کودکانه خودت را فراموش نکردی.خوشحالم که مقید به داشته های خودت نماندی.خوشحالم که داشته ها و دانسته ها را زندان میدانی.و مهم نیست که زندان زیبا باشد یا زشت.لحظه ای که عشق بر ما اتفاق می افتد.ما نبودنی زیبا را لمس میکنیم.وقتی تشنه و آب دیدار می کنند.لحظه زیبا و باشکوهیست.اما نمیشود آب نخورد که بی قراری آب نمیرد.و اجازه بده که بگویم که عشق مراتب بسیار دارد.و هر چه رابطه از سطح به عمق بیشتری رفته باشد.هر چه دو طرف بی قیدتر هم را پذیرفته باشند.ماندگاری عشق بیشتر است.گاهی ما جذب زیبائی ظاهر میشویم.گاهی عمده عشقی که در خود حس میکنیم برخواسته از نیازهای جنسیست که کم سرکوب نشده است.و برای همین است که نام عشق بسیار به انحراف رفته است.ما با جهل خود چهره عشق را زشت نقاشی کردیم و همین دلیل کافی برای غیرقابل اعتماد بودن عشق از نگاه ماست،ادراک و هوش ما را می ببینی؟

وقتی عشق در همه جنبه های ما ریشه دوانده باشد.تجربه ما بسیار غنی تر خواهد بود.البته عشق تابع ما نیست.البته عشق بادیست که هر گاه بخواهد میوزد و ما را که در مسیر آنیم با خود به هر جا که بخواهد،خواهد برد.پس در مسیر باد باش.پس خودت را به عشق بسپار.البته بی دردسر نیست.اما دردسرهای عشق نیز شیرین است.عشق یک بند است.اما زیباترین بند.آخرین بند.بندی که همه بندها را به زیبائی از ما باز میکند.و آنگاه ما میوه ای رسیده ایم که به تلنگری از بند عشق نیز جدا میشویم.نیاز ما تمام شده است.حالا ما به درخت زندگی نیازی نداریم.حالا ما میوه ای رسیده ایم که فقط میتوانیم ببخشائیم.آنهم بی نیاز هیچ دلیلی.آنوقت خورشیدیم.خورشیدی که نگران تمام شدن سخاوت بی پایانش نیست.آنوقت همه زندگی معشوق تو می شوند.آنوقت تو درختی بخشنده ای،دوستان و دشمنان یک رنگ شده اند.نگاه نمیکنی که با چه نیتی به تو نزدیک میشوند.تو بی دلیل عاشقانه سخاوتمندی.آنها به تو توهین میکنند و تو عاشقانه میخندی.آنها برگهای زیبای تو را می چینند.و تو از خنده نمی ایستی.آنها تبر به دوش و غضب ناک به سویت حمله می کنند و تو همچنان مست رقصی.تو آنها را عمیقا می فهمی.چرا که روزی در آن صف بودی.اما آنها تو را نمی فهمند.چرا که هنوز در همان صف مانده اند.آنها دیروز تو هستند و تو امروز آنها.

نیازها آنقدر زیبا هستند که اگر کلمه مقدس به انحراف نرفته بود آن را مقدس میخواندم.نیازها پله های باشکوهی هستند تا ما را تا بی نیازی می برند.همه نیازهایت را زیبا و عاشقانه ببین.زنگار خرافه و عادت را از رخ نیازهایت عاشقانه بزدای.نیازها بالهای تو برای پروازند.بدون این نیازهای زیبا تو سنگی افتاده بر خاکی.برای دانه شدن به ادراک نیاز داری.برای مردن زیبا به ادراک نیاز داری.و مرگ زیباترین اتفاق است.مرگی که در همه سطوع وجود رخ دهد.نه فقط در سطح جسم.مرگ جسم آنقدر زشت و  وحشتناک شده است که دشنامش می خوانیم.مرگ برای ما مساوی با جهنم شد یا وهم بهشت.بهشتی که حتی باید مشتاقانش را حیله گرانه به آن هول داد.و بهشت واقعی زمانیست که تمامت خودت را هوشیارانه بازپس گرفته باشی.به اندازه همه زندگی بزرگ شده باشی.جاری شده باشی.بهشت تمامیت حضور است.بهشت،خدا،زندگی،عشق،هوشیاری و یا هر نامی مشابه اینها،یکیست.و آن جائی تجلی میکند که همه تو محو شده باشد.و عشق زیباترین راه تا این محو است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 13:10  توسط خسرو  | 

کودکان لاف بزرگی می زنند و انسان امروز به لطف انسان دیروز هنوز کودکی سرخورده و گستاخ است.

هیچ کس قصد آلودن لجن را نمیکند.هیچ کس آشغال ها را نمیدزدد.زیباترین ها تا حد زشت ترین ها آلوده شده اند.خدا.عشق.مذهب.سکس.آن زیباترین های زشت هستند.

نسخه کاربنی یک چک پول پانصدهزارتومانی چقدر می ارزد؟و همه دوست دارند نسخه های کاربنی دیگری باشند.همه میخواهند خود را به بزرگان منسوب کنند.فرهنگ ما،دین ما،کشور ما،حتی دیوار خانه ما بهترین است.و این آغاز جنگ و رنجیست به بلندای تاریخ.

مالکیت دوطرفه است.برده همانقدر نیازمند ارباب است که ارباب نیازمند برده.ارباب بدون حماقت و نیاز برده به بردگی خواری زمینگیر است.و انسان در طول تاریخ ثابت کرد که همواره به ارباب نیاز دارد.کسی که قدرتش را بگیرد و برسرش بکوبد.انسان همواره با هزار امید از زیر پای این ارباب تا آن ارباب مشتاقانه رفته است.ما خود را نیازمند پادشاه میدانیم.نیازمند رئیسی که با حیله فریبمان دهد.این نیاز ما دیکتاتورهائی را خلق کرد که خود از وحشت نامشان می لرزیدیم و می گریختیم.اما به آغوش دیکتاتوری دیگر.کوری مصیبت است و انسان هنوز کور مانده.هنوز شهامت گشودن چشمی را که زندگی هدیه اش کرده،ندارد.گشودن چشم مسئولیت دارد.گشودن چشم رنجت را از آنچه هست به اندازه همه زندگی بزرگ می کند.همچنان که شادیت بزرگ می شود.تو دیگر یک فرد نیستی.همه هستی در تو جریانی زنده دارد.و بدرستی مصداق این بیت فردوسی میشوی"بنی آدم اعضای یک دیگرند ......"ممکن نیست رنج کودک اسرائیلی را کمتر از رنج کودک فلسطینی ببینی.رنگ ها و نژاد ها در چشمت یکی می شوند.تو فقط انسان را می بینی که از حماقت خود در رنج است.فقط انسان را می بینی که در زندان است و زندان بان و زندانی.و دلت می گیرد.تو آزادی را تماما لمس می کنی و دلت می گیرد که دیگری از آزادی فقط نامی میداند.آزادی برای او احترام گذشتن به زندانیان همبند است.و تو گنگی هستی که نمیدانی چگونه آنها را از سلولهای تزئین شده آنها به بیرون بکشانی.تو به اندازه یک انسان بزرگ میشوی.انسانی که بیش از هفت میلیارد سلول زنده دارد.تو از جهلی که به نام عرف و فرهنگ و دین و سیاست و مذهب زندگی را تخریب کرده،در رنجی.از اینکه هر انسان آموخت برای تامین خود دیگری را تخریب کند.و زندگی جنگی شد در هزار جبهه.دلت برای معیارهای معیوب حاکم بر روابط انسانی می گیرد!چرا که میدانی و می بینی زندگی بی انسان بهشتی خواستنی هست و تنها این اشرف مخلوقات است که به حکم جهل دانش اندود در جهنم کردن بهشت تماما استاد است.با من بگو دوست من،هر چشم خفته تا بیداری چقدر راه دارد؟پلک بر دیده افتاده تا برخواستن چقدر راه؟بلندی این کوتاه عجب نیست؟واقعا عجیب نیست؟

حقیقت زنده فقط و فقط میتواند از درونی ناپیدا،بر دلت جاری شود.حقیقت های بیرون تماما مرده اند.حقیقت زنده برگ های سبزیست که از ناپیدای درخت وجودت مدام جوانه میزند.به حقیقت های مرده بیرون دل مباز.تو چوبی خشک نیستی که برگهای دیگران را به عاریت بگیری.اینجا سرای معجزه های محال است.هر روز از گوشه و کنار زندگی چوبی خشک جوانه میزند.ببین.خفته ای چشم بر خورشید درون می گشاید.و از حیرت،دیوانه و لال می ماند.خودت را دریاب،پیش از آنکه خشک تر از این شوی.پیش از آنکه در لجن زار حقیقت های مرده بیرون فروتر روی خودت را دریاب.

زندگی یک زیارت حیرت انگیر دائم است.اگر بیماری،اگر رنجوری.اگر بی قراری.برای این است که هر چه هستی الا خود.با قائده و قانون هر کس زندگی کرده ای الا شعور خفته خود.شعوری که به فرمان عرف خوابش کردی.

مقصدی نیست.فردا فریبنده ترین دروغ برای فرار از حال است.و دیروز کابوسی که ما را تا فردا فرار دهد.زندگی اینجاست.خدا اینجاست.ممکن نیست تو در اینجا باشی.وقتی تماما در اینجائی.دیگر هیچ کسی نیستی.همه"تو"تو در اینجا و اکنون ذوب شده است.ذرات هوا هستی.شناور و رقصان.بی هیچ هدفی مشخص.فقط هستی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 8:10  توسط خسرو  | 

پدر عزیزم تو بسیار رنج بردی و این عالیست!من رنج را می شناسم.من نیز چون تو رنج بسیاری بردم.کلید رهائی من رنجم بود.چگونه برای تو کلید نیست؟رابطه رنج با گنج مثل زندگی و نفس کشیدن است.بدون نفس کشیدن ممکن نیست زندگی کنیم.و بدون رنج بردن ممکن نیست به گنج برسیم.اما بسیاری با چشمان بسته رنج می برند.تقریبا همه آدمها.و این است که آن گنج رایگان عزیز نسیب هیچ کسی نشد.مگر آنها که چشم بر رنج های خود گشودند.و راه رسیدن به گنج که همان رهائی بی قید و شرط از رنج است را یافتند.

تو تاریخ را زیاد خواندی،آیا پادشاهی را میشناسی که هنگام مرگ خشنود بوده باشد.و چه کسی را می شناسی که حسرت پادشاهی نمی خورد؟کسی را یافتی که از داشته ها و توانسته های خود راضی بوده باشد؟به مرگ لبخند زده باشد؟مرگ را چون آغوشی مهربان پزیرفته باشد؟من از طرف تو جواب میدهم و میدانم که تصدیق میکنی.چرا که من نیز به قدر ضرورتم زندگی دیگران را مطالعه کردم دیگرانی که موفق و ناموفق بودند.من نیز به قدر خودم موفق و ناموفق بودم.و عمیقا دیدم که آنچه ما موفقیت می شناسیم و میخوانیم خیالی خوشیست که دوامی ندارد.

تصور کن امروز کیسه ای پر از پول در حیاط منزل خود پیدا کنی.میتوانم تصور میکنم که چه ذوق و اضطرابی داری.اما دیری نمیشود که ذوق های تو همه اضطراب میشود.هر صدای ماشینی در کوچه تو را به فکر میبرد نکند صاحب پول باشد.نکند پلیس باشد.نکند دزدی باشد که از این پول با خبر است.و هزار نکند دیگر به جانت چنگ میزنند.هزار جای خانه را برای دفن و مخفی کردن پول امتحان میکنی.و فکر و خیال ها آسایشی را که بدون آن پولها داشتی،به راحتی از تو می گیرند.و تصور کن نه پلیسی بیاید و نه صاحب پول پیدا شود و نه دزدی به دزدی سراغش را بگیرد.تو فقط و فقط بیچاره تر شده ای!کاش صاحب پول زودتر سر می رسید.کاش دزدی آن را از تو زود و ماهرانه می دزدید کاش پلیسی مهربان تو را از شر این شیطان رها میکرد.و هیچ یک از اینها نیامدند تا تو آزمونت را کامل کنی.خوب بالاخره باید این پول را به دیگران نشان دهی.نمیشود که گنج همواره پنهان باشد.ارزش گنج در هویدا بودنش آشکار است.دوستان تو در مورد آن چه خواهند گفت.همانها که ساکت بودن را چون تو نمیدانند.و مدام سرشان به همه جا می جنبد مگر خبری برای ذهن درمانده خویش فراهم کنند.و خبر چون بمب می پیچد که آقای قادری یک شبه پولدار شده است.و تو باید هزار داستان برای هزار نفر تعریف کنی.و حالاست که دوستان زیادی داری،همانطور که محمدرضاشاه مورد علاقه تو داشت،مگسان دور شیرینی آزارت خواهد داد.و گاه به جائی میرسی که برای خلاص شدن از مگس ها هوس انداختن این جعبه شیرینی را می کنی.جعبه ای که هنوز حسرتش را داری.هر کس به طریقی قصد نزدیک شدن به تو را دارد.اما تو فقط یک بهانه ای.آنها شیرینی را می خواهند آن گنج مفت را.و تو بیهوده آزار مفت می بینی.بعد که شیرینی خورها شیرینی را تمام کردند می بینی که یک به یک از تو گلایه خواهند کرد.چرا آن روز به من کمتر از فلانی شیرینی دادی.اسب پیش کش تو را مو به مو دندان می شمارند.و تو حالا بدون شیرینی باید جواب دیروزی که هم حسرت شد و هم آه،حساب پس بدهی.آنهم به چه کسانی؟به همانها که جز طمع نبودند.و بعید نیست جز سگی که نداری کسی تو را درک کند.محمدرضای تو حداقل یک سگ وفادار داشت.که انسانها بسیار بی وفاتر از حیواناتی هستند که ما خود را برتر از آنها می دانیم.براستی چه بر سر انسان آمده که چنین گستاخ و پریشان است.کاش محمدرضای تو به جای سگ معشوقی در عشق داشت.دوستی در عشق داشت.کاش آدمی عشق را آنگونه که شایسته عشق است می شناخت.کاش گنج پنهان عشق مورد طمع عرف کور قرار نمیگرفت.کاش از شرش در امان می ماند.کاش آدمی می دانست که خود گنجی بی مانند است.گنجی که قیمتی بر آن نمیشود گذاشت.کاش آن گنج عزیز را که خودت هستی در خودت پیدا میکردی تا هیچ مگسی هوس نزدیک شدن به تو را نکند.آخر این گنج را نه هیچ دزدی،و نه هیچ دوستی نمیتواند که از تو بگیرد.این گنج پنهانی آشکار است.آشکارترین پنهان.آن را در خودت بجو که خودت،همه آن گنج پنهانی.

و تو نگران هستی.رنجور و نگران از آرزوهائی که هر روز بیشتر حسرت می شود.من میدانم که تو در گذشته خود زخم ها و رنج های بسیاری را پنهانی حمل می کنی.من میدانم که خنده تلخ تو چقدر رنجور است.من میدانم که تو همه تلاشت را کردی.آخر چگونه ممکن است نکرده باشی.اما خوب نگاه کن که نتیجه همه تلاش های تو همین است که اصرار بر ندیدنش داری.از رنجت برخیز.به همه رنجهایت پشت پا بزن.شهامت کن و رنج هایت را عمیق ببین.خواستن رنج است.و ما جز خواستن های کور نمیشناسیم.دیده می بیند و دل هوس داشتن را دارد.این فقط تو نیستی که در این رنجی.ببین همه دارند.بسیار بسیار بیشتر از تو.میلیاردها پول دارند.امکانات آنچنانی دارند.اما چه سود.هنوز گدا هستند.هنوز بیشتر می خواهند.هنوز سیر نشده اند.هنوز با دروغ هائی چون خود در حال رقابتند.هنوز از خود می گریزند.و در این تاریکی گریز جز زخم بیشتر نیست.همه زخم ها نتیجه خواستن هائیست که روزی شیرین بودند.قصه آن پولی را که گفتم تصور کن در خانه پیدا کردی مرور کن.تصور کن پول را پیدا کردی و با هزار آرزو و آه تمامش کردی.و حالا دوباره هیچ نداری.مگس ها همه رفته اند تا سفره ای دیگر پیدا کنند.و تو آسوده ای از شیرینی که جز فتنه نبود و از مگس هائی که دیگر نیستند.این قصه خاص تو نیست.قصه همه ماست.ما جز طمع به هم نمیکنیم.با آرزو به هم نزدیک می شویم و دیر یا زود با حسرت از هم دور می شویم.

من در گذشته با همه تلاشی که کردم اشتباه های جبران ناپذیری کردم.زخم های سختی به خود و دیگرانی که نزدیکم بودند زدم.اما هزگز نیتم زخم زدن نبود.آخر چه کسی به قصد زخم زدن به دیگری نزدیک میشود.اما زخم تنها هدیه هر رابطه خام و کوریست.و ما چیزی جز این رابطه های کور و خام نداریم.این را رنج ها می گویند.به خودت فرصت بده و فقط یک نفر را در همه دوستان و آشنایان نشان کن که تماما از او راضی باشی.تماما راضی.هیچ زخمی از او به یادگار نداشته باشی.انسان موجودی بیچاره و تنهاست.به رابطه های خام و رنج های کور پناه می برد مگر تنهائی خود را فراموش کند.اما تنهائی دائما در کمین است.پس با کسانی می جوشی که میدانی جز زخم به هم هدیه نمی دهید.من فرزند تو هستم.تو به دوست داشتن من مبتلائی.نمیتوانی که دوستم نداشته باشی،اما رضایتی هم از من نداری.از برادر و خواهرم هم رضایتی نداری.ما هم از تو رضایتی نداریم.اما این تنها چیزیست که داریم.رابطه هائی نصفه و نیمه.سری به هم تکان دادن از روی عادت و دلبستگی.برای گریز از تنهائی.

به تو گفتم که فرض کن خسرو مرده است.تا نگران رفتارش نباشی.اما تو مجبوری همه را کشته فرض کنی تا از رفتار آنها نرنجی و این تقریبا ناممکن است.راه بهتر این است که خودت بمیری.زیباترین راه این است که خودت بمیری.اما نه آنگونه که اتفاقی و به ظاهر همه می میرند.آن مرگ دروغی بیش نیست.آن مرگ فریبی بیش نیست.خوابی بیش نیست.تو بی گمان باز خواهی گشت و رنج های نبرده ات را خواهی برد.تصور کن اینهمه رنجی که بردی هیچ است.چرا که هنوز آرزو داری.آرزوهائی که برای تامینش ناگزیری برگردی.تو باید حتی پادشاه شوی.یکی مثل محمدرضا.تا عمیقتر رنج را لمس کنی.الان رنج تو این است که نداشتی و نداری.اما تو انگار باید روزی را تجربه کنی که داشتی و داری اما از آنها محرومی.مگس ها می آیند و زره زره شیره جانت را که همان داشته ها هستند می مکند.و تو علارغم میلت به آنها لبخند میزنی.می دانی آنها تو را نمیخواهند.به خاطر امکانات گرد تو جمع شده اند.اما این تنها کاریست که میتوانی بکنی.اگر کسی برای خوردن اموال تو نیاید.تو همان گدائی.تصور کن میلیاردها پول داشته باشی اما کسی نداند.کسی هیچ توجهی به تو و پولت نکند.انگار نداری،پس باید داشته باشی و باید از تو دوستانه بدزدند تا پوچی داشتن را عمیقتر لمس کنی.

پیشنهاد من به تو این است.خودت بمیر.اما زیبا و اختیاری.تعجب نکن که پسری به پدرش میگوید بمیر.من هر کس را که دوست داشته باشم به مرگ دعوت میکنم.و من بی هیچ شکی امروز همه را دوست دارم.امروز که خودم مرده ام!و زندگی متفاوتی را تجربه میکنم.این زیباترین اتفاق است که بمیری اما زنده باشی.جاودانه باشی.برای همین بود که دیشب به تو گفتم مرگ زیباترین تجربه و اتفاق زندگیست.که ندرتا اتفاق می افتد.

برای رسیدن به این مرگ زیبا تو مجبوری همه کلافی را که در طول عمر به کمک پدر و مادر،دوست و دشمن و جامعه پیچیدی،هنرمندانه باز کنی.دوباره کودک شوی.بی هیچ هویت و اسمی.حتی فراموشت شود که نامت را علی محمد گذاشتند.وقتی کسی از تو پرسید اسمت چیست.مثل بچه هائی که به همه چیز شک دارند با تردید نگاهشان کنی.من و من کنی.و ببینی که هیچ کس اینجا در پیراهن تو نیست.پیراهنت خالی از تو هست.تو هستی اما نیستی.

خوب بعید نیست که ندانی چه می گویم.اما مهم نیست .این دانستن نیست که مهم است.این عمل کردن است که مهم است.من میدانم آن غذاست.و این هرگز سیرم نمیکند.اما اگر ندانم آن غذاست و بخورم سیر میشوم.بی نیاز از دانستن.پس غذائی را که در دلت پنهان است بخور.واقعی زندگی کن.نگران نباش که فرزندت در مورد تو چه قضاوت میکند.درک کن که نیازی به رنج اضافه نداری.درک کن که داشتن رنج است.چرا که آنچه بیاید ناگزیر باید برود.همه دانسته های تو آمدند.پس با اختیار خود رهایشان کن.همانها که میدانی دروغ است.دیگر دل به دروغ آنها نبند.

تو میخواهی که کمکم کنی،شک ندارم.اما فقط بگو کدام پدر و مادر نخواستند که کمک فرزند خود باشند.کدام پدر و مادر جز خیر فرزند خود خواستند.اما کدام فرزند از این خیرخواهی و کمک رنجور نیست.واقعا کدام؟اگر روزی قرار بود هر کس پدر و مادرش را خودش انتخاب کند.چه کسی همین پدر و مادر را بر می گزید.آیا تو همین پدر و مادرت را انتخاب میکردی.واقعا بگو؟اگر قرار بود دوباره ازدواج کنی.آیا باز همین مادرم را انتخاب میکردی.بی شک نه.شما ناگزیرید که با هم باشید.چون تغییر کردن شهامت میخواهد.باید همه داشته های خودت را رها کنی.و از کودکی شهامت همه ما له شده است.تو پدرم و دیگرانی که در کنارم بودید ناخواسته شهامت مرا له کردید.همانطور که شهامت تو توسط آنها که خیرت را میخواستند له شده بود.این تنها کاریست که ناخواسته کردیم.و من میخواهم بیش از این شهامت سروش و سپنتا را له نکنم.من نیز به قدر خودم این کار را کردم.اما حالا من و فریده برای تربیت آنها جنگ داریم.و من ترجیح میدهم که رها کنم.تا شاهد له شدن آنها نباشم.فریده با شما فرقی ندارد.هیچ فرقی.فریده تابع سنتی هست که شما هستید.البته سنت های شما متفاوت است و من به همه سنت ها پشت پا زدم.من شعور را بسیار بالاتر از سنت دیدم.من دیگر نمیخواهم و نمیتوانم از عقل داشتن فقط لافش را داشته باشم.نمیگویم اشتباه نمیکنم.اما بی شک میگویم تا ممکن است اشتباه کهنه و تکراری نمیکنم.اشتباه های هوشمندانه زیباترین فرصت برای یادگیری لحظه به لحظه زندگیست.اشتباهی که تماما در آن مسئولی.من قصد آزار هیچ کسی را ندارم.و خودم هم یکی از آن هیچ کس ها هستم.چرا باید خود را به خاطر طرز فکر دیگران آزار بدهیم.همین کاری که همه شما میکنید.لطفا خودت را از زندانی که دیگران برایت ساختند آزاد کن.لطفا تابع نگاه و نظر آنها که میدانی چقدر بی مایه است،نباش.

لطفا از زندانی که دیگران دوستانه تعارفت کردند بیرون بیا.با لبخند از آنها تشکر کن و بگو که مایل نیستی در زندان آنها بنشینی.اجازه بده آنها هم از تو یاد بگیرند و از زندانی که تصور میکنند برای آنها ساختی خود را آزاد حس کنند.لطفا اجازه بده زندگی زیر دست و پای عادتهای کور بیش از این دست و پا نزند.کسی را به خودت نبند.بسته نظر کسی نباش.حداقل اینهمه نباش.کمی آزادتر باش.تا همین کمی شوقی پنهان را در جانت زنده کند.که میشود تماما آزاد بود.من طعم خوش آزادی را در عشق چشیده ام حالا چگونه میتوانم به زندانهای تزئین شده شما داخل شوم.شما خود از زندانبانی خود خسته اید.به چهره های رنجور خود نگاه کنید.مرا اینگونه میخواهید.این است همه عشقی که به من دارید.اما من شما را کودکی چند ساله میخواهم.بی قید به همه این قیدها.از دوست داشتن من تا دوست داشتن شما چقدر راه است؟من شما را تماما خودتان میخواهم.اما شما مرا مانند کسی میخواهید که تظاهر به خوشبختی میکند.من همه این تظاهر ها را بیش از حد لازم کرده ام.همه از رفتارم حیرت کردند.آن خسروی خوب کو؟چه بر سرش آمد؟رنج ها استادم بودند.و شهامت له شده ام را سامان دادند.از رنج های خود بیهوده نگذر.بر آنها چشم مبند.به آنها بیدار شو.تا قصه رنجت به آخر رسد.تا فقط یک روز آنگونه که میخواهی زندگی کنی.و بدانی زندگی چیست.آزادی چیست.و تو چه ظلم بزرگی در حق خودت کردی.اما لطفا باز هم خودت را سرزنش نکن به خاطر ظلمی که ناخواسته به خودت کردی.فقط تمامش کن.فقط بخند،به ظالم و مظلوم.به ظلم بخند.تو بیدار شده ای.به این کابوس تلخ بخند.

 

پدر و مادر لبه های یک قیچی هستند که کودک را عاشقانه قسمت میکنند.پدر،مادر همه رنج من از این شکاف عاشقانه شماست.چه کسی پدر نیست؟چه کسی مادر نیست؟چه کسی فرزند نیست؟چه کسی زخم هائی پنهانش را همه عمر از چشم دیگران گم نمیکند؟چه کسی دست نوازشی را در عشق بی نیاز است؟چه بر سر اینهمه دست آمده است؟چه کسی عشق را ظالمانه گردن زده است؟من یا تو؟یا فقط او؟او که مسئول همه مسیبت ها شد تا ما بی قید تر گردن به زیر تیغ جهل بسپاریم؟بیا که برخیزیم.از این رنج و جهل کهنه،بیا که عاشقانه برخیزیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 17:51  توسط خسرو  | 

نویسنده بدون سکوتی الهام بخش،بدون الهام چیست جز مترسکی ترسان و دروغ.و هر چه خودت را رهاتر کنی در آن بی نام و نشان.هر چه در الهام فروتر روی.سرسپرده حرفهائی میشوی که نمیدانی از کجاست.تو را چه به چند و چون.تو راوی هستی.سخنگوی صرف.آنچه هست در تو جاری میشود.طعم و بوی تو را میگیرد.اما از تو نیست.تو کوهستانی و آب در تو جاریست.چشمه هائی زلال از گوشه و کنار تو زندگی را معطر می کنند.اما همه اینها به تو چه؟تو غرق بودنت هستی.و آنها بی دلیل جاریند.چشمه ها برای جاری شدن دلیل نمیخواهد.فقط بستری مناسب می خواهند و تو آن بستری.(بحث نکن بابا،)مناسب شو.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 13:8  توسط خسرو  | 

تو به چه چیزت می نازی؟پشت چه چیز حیله گرانه پنهان شده ای؟یکی به قدرتش می نازد.یکی به زیبائیش.یکی به ادراک و شعورش.حتی میشود به زشتی و بدی خود بالید،نازید.

هر کس چیز یا چیزهای برای نازیدن و پنهان شدن در پشت آن دارد.هر کس چیزی یا چیزهائی دارد که آنها را سپر خود کند.از آنها زندان بسازد تا دیگران را به آن اغوا کند.و چه بسیار که در حسرت داشتن زندانی زیبا مانده اند.و شکست زیباست.آنجا که سپری برای دفاع نیست.عریانی.از عریان آنطرف تر.چیزی نیستی که با چیزی پوشیده شوی.معشوقی نیست که عشقش عریانی و هیچی تو را از خاطر محوت ببرد.و چون کوری علیل دست و پا میزنی مگر سنگی،چوبی،چیزی بیابی و از این هیچی بگریزی.و این هیچ است که بی رحم و مهربان همه جا جاریست.تو از ترس این هیچ حتی به مرگ پناه می بری و نمیدانی که مرگی نیست.ذهن مردن نمیداند.مردن هنر کوچکی نیست.و خودکشی یکی از حیله های ذهن برای فرار از مرگ است!ذهن قرنها و قرنها پرسه زده است اما شهامت روبرو شدن با زیبائی مرگ را نداشته پس آن را به بعدی که هنوز نرسیده،موکول کرد.از این هیچ زیبا و عزیز گریخته و می گریزد هنوز.

خودت را ببین.وقتی بی قرار چیزی و کسی میشوی.واله و شیدا،عاشق.و وصال مدفن عشقت می شود ببین چه بر سر آن شاهد درون رفت،می رود.شهامت کن.به دل آرزوها و حسرتهایت عمیقتر شیرجه بزن.ببین که در دل آنها کیستی و چیستی؟بی قراریت کو؟و تا سفری دوباره در وهمی دیگر چقدر راه داری؟باز کو تا هوسی از هیچ،وسوسه ات کند.و پشت همه این وهم ها و هوس ها و وسوسه ها شهریست بی مثال.هیچی به بزرگی همه.جائی نمیروی،که جائی نیست.همه جاها توئی.تصور کن مورچه باشی.برای اینکه نیم متر راه بروی چقدر زمان می خواهی؟حالا تصور کن به اندازه همه زندگی بزرگ باشی.غولی مهربان و بی شاخ و دم!به کجا خواهی رفت.تو از پیش همه ای.

آرزوها و حسرت ها قله اند.در اوج ها خودت را شکار کن.از اوجها راحت تر میشود تا آن نیست زیبا،پرید.در سکوت تن شست.و به صدا بازگشت.مرگ و زندگی را زنده و بیدار تجربه کرد.

وقتی شکل ها بی شکل میشوند.وقتی دوست و دشمن رنگ می بازند،یگانه میشوند،ببین چه بر تو میرود.شاهد درونت کو؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:56  توسط خسرو  | 

حیف نیست؟واقعا حیف نیست؟آیا ما واقعا سطل آشغالیم؟اگر نیستیم پس چرا همه آنچیزهائی را که ناخواسته در خود ذخیره کردیم،نمی توانیم به بیرون بریزیم؟شهامت کن و فقط چند دقیقه ذهن دیوانه خود را نگاه کن.ببین که چه آشغالهائی آنجاست.البته ما حق نداریم بیرون را آلوده تر از این کنیم.اما چرا باید آشغال بسازیم؟آیا زمانی که نوزادی چند روزه بودیم این آشغالها با ما بود.از چه وقت،چگونه چنین شدیم؟هر فرهنگ و عرفی آشغالی خاص را به ما هدیه میکند.آشغالی که ماهرانه تزئین شده است.احساسهائی که قادر به بیان آنها نیستیم.احساس هائی که مجبور به انکار و هدایتش مطابق عرف مرده شدیم.

همه احساس ها وقتی متولد میشوند نو و زیبا هستند.خشم کودکان رو ببین چقدر لطیف و زیباست.اما همینکه یاد میگیرد خشم را کنترل کند.خشم به تنفر تبدیل میشود.متئفن و زشت میشود.وقتی مجبور است پدرش را یا مادرش را دوست بدارد.احساس های واقعی در درونش می پوسند و چرکین می شوند.و بعد میشود آدمی مثل ما.ظاهرا خوب و زیبا و دیگر پسند.اما فقط ظاهرا.

تصور کن پس مانده غذاهای خوشمزه ای که فقط چند هفته قبل خوریم را از سطل آشغال منزل خارج نکنیم.آیا احساس های بایکوت شده ما که روزی نو،زیبا و زلال بودند کمتر از این غذاهای مانده هستند.ما ناگزیریم هر روز و هر لحظه خود را از احساس های کهنه پالایش کنیم.ما بی شباهت به سطل های زباله ای که هرگز خالی نشد نیستیم.هر چه بیشتر که خالی شویم احساس های ناب و زلال فرصت بیشتری برای زندگی پیدا می کنند.ما چشمه هائی هستیم که سالها بی استفاده مانده.هر چه بیشتر باید آشغالها را خارج کنیم تا معرفتی زلال از درون ما جاری شود.

چرا باید مشروب بخوریم تا آنچه را که نباید،بگوئیم؟چرا مشروب حرام شد.جز برای اینکه زشتی درون ما بیرون را بیش از حد آلوده نکند.ببین آلوده بودن درون مهم نیست اما آلودگی بیرون مهم است.و این آلودگی درون است هر روز بیمارتر و بی قرارترمان کرده است.و هر روز بیشتر از قبل سطل کهنه آشغال درون ما سرریز میکند به بیرون.تصور کن که ترس از قانون و اخلاق نباشد.چه جهنمی را می آفرینیم.

همه ما نگرانیم که نکند دیگران بفهمند درون ما چقدر زشت است.و این پنهان کاری مشکل ما را مضاعف می کند.بی شک ما مجاز نیستم احساس های کهنه خود را به هر نام به سر و روی دیگران بپاشیم.اما درست هم نیست که آن را در خود انبار کنیم.باید در خلوت احساس های کهنه را خالی کنیم.باید دوستی یگانه را دیدار کنیم تا مرهم زخم های کهنه هم باشیم.باید از دیده و جان هم را آب دهیم تا ناگهان برخیزیم و ببینیم که وای آنچه همه عمر ناخواسته سطل زباله ما بود معبد عشق ما بود.جام جهان بین ما بود.دریچه ای به جهانی بی توصیف.و ما بی نیاز هیچ تلاشی معطریم از عطری که بازار هزار عطر دروغ را عاشقانه شکست.

اگر بی قراری،اگر بیماری،هر چه که هست برای همین آشغالهای عزیزیست که یاد گرفتی انکار و پنهانش کنی.مال همین باید و نبایدهائیست که حیله گرانه در صدر مجلس زندگی نشسته اند تا هوشمند ترین موجود زندگی تا حد اخلاق و قانون پست شود.فقط تصور کن که حیوانات بدون داشتن شعوری که ما داریم آنقدر زیبا هستند که از دیدن آنها در راز بقا غرق حیرتمان کنند.و ما با همه لاف ها و ادعاها در حصار قانون و اخلاق اینهمه بی قرار و زشت.اگر آنگونه که میخواهیم نیستیم.اگر زندگی رنجی ناگزیر است برای این است که این آشغالهای عزیز تنها داشته های ما هستند.برای این است که حاضر نیستیم با همه رنجی که از انها می بریم رهایشان کنیم.برای این است که به خود و خدای زنده جاری در قلب خود اعتماد نداریم اگر چه لافش را بسیار بزنیم.لاف خود بزرگترین نشانه این بی اعتمادیست.ما در وهم تاریک خود همه چیز را زشت و سیاه می بینیم و نمیدانیم که همه زشتی ها حاصل ادراک نشسته در پشت عینک سیاه از وهم ماست.نمیدانیم که اگر فقط آنها را رها کنیم.اگر چشم ادراک را باز کنیم غرق چه لذت و سروری هستیم.غرق چه جاودانگی بی پایانی.نمیدانیم پشت این دیوار سیاه وهم،جهانی میشویم که پندار از نقاشی آن نیز عاجز است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 12:4  توسط خسرو  | 

خدا کو؟خونش کجاست؟

میشه به من بگی این پروردگاری که تو هی صداش میکنی،کجاست؟راسته که میگن پروردگار مسلمون ها تو مکه خونه داره؟میگم میدونی خونه خدای مسیحی ها کجاست؟خونه خدای یهودی ها رو چی،بلدی؟اوووه کی میخواد سراغ خونه اینهمه خدا رو از توی همه مذاهب و ادیان بگیره،ولی خوب تو اگه میدونی،جواب بده،بگو که خونه هاشون کجاست.کاش میشد یه ایمیل بزنیم به خونه همه خداها و ازشون بخوایم که بیان و با هم بشینن.مذاکره کنن.مناظره کنن.مگه کمتر از پوتین و بوش هست؟کمتر از سران کشورهای اسلامی؟سران کشورهای متعهدیا غیر متعهدها؟بهشون بگیم بابا الان شهردار ما هی تند و تند جلسه میگیره،مگه خودتون نمیگیم در کارها با هم مشورت کین.از خرد جمعی استفاده کنین.خوب خدا جون ها شما هم همین کار رو بکنین دیگه،به قول آزاده خودتون هم تو سخنرانی های خودتون شرکت کنین.خو خوب نیست ملت های شریف برای نزدیک شدن به شما که معلوم نیست سرتون کجا گرم مونده هم رو قیمه قیمه کنن.غیرتتون کجا رفته خدا جون ها.نکنه مردین که خبری ازتون نیست.نکنه خوابتون بدجور سنگین شده؟ینی کی باید بیدارتون کنه؟نکنه که خدا کشکه،یه دروغه که هیچ وقت نبود.نه دروغ که بی حقیقت ممکن نیست،نکنه شما چنتا نیستین؟نکنه فقط یکی هستین.یکی که هیچ چهره ای نداره و تو اینهمه چهره داره نقش میزنه؟نکنه شما مائین؟نکنه ما خدائیم و نمیدونیم؟ینی چی که خدا از رگ گردن به ما نزدیک تره،آخه خدا جون ها ما رو گیج تر نکنین دیگه؟بگین که ما خدائیم.خداهائی که تو وهم و خیال خوابمون برده،بگید که خدا هیچ کجا نیست.آخه همه جا هست.هرجائی هست.بگین که خدا از دل لجن تا آن نقطه های دور که ما بهش ستاره میگیم.تا اونجاهائی که هیچی هنوز ازش نمیدونیم،جاریه.ای بی نام و نشان.ای یگانه هزار چهره.ای که از ما به ما نزدیکتری.

دلم چه میسوزد برای خدایانی خفته؟خدایانی جنایکتار و زخمی.پادشاهانی گدا.حریص کور.آهای همه شما که دنبال خدائید.بیائید.بیائید.خدا اینجاست.در دل من.در دل تو.من خدائم.تو خدائی.او خداست.خدای من صدایم کن.خدای من سکوتم را بشنو.خدای من از زیر آوار عادتها برخیز.خدای من معجزه کن.زنده شو.تو میتوانی .که تو فقط و فقط برای زنده شدن اینجائی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 17:28  توسط خسرو  | 

ما دیگران را مهم جلوه میدهیم.چرا که میدانیم آنها نیاز به مهم بودن دارند.ما آنها را فریب می دهیم و آنها نیاز به این فریب خوردن دارند.از اصول اولیه موفقیت احترام به دیگریست.احترامی که حیله گرانه است.دیگری مشتریست پس تله ای از احترام او را به دام ما خواهد انداخت.برای اینکه از مردم رای بگیریم باید آنها را شریف و مهم خطاب کنیم.این شیوه با همه کهنگی تا کنون خوب عمل کرده است.و این میگوید که ما تا رشد واقعی هنوز خیلی راه داریم.و من هیچ کس را مهم تر از خود نمیدانم!من بسیار مهم هستم.واقعا مهم.آری من خودخواه و گستاخم.همانقدر که تو محافظه کار و حیله گر و ترسو.من اهمیتم را آشکارا فریاد میکنم و تو آن را زیر بالشت تواضع بیمارت پنهان.تواضع ساکت و بیمار تو حالا خشنودتر از فریاد بلند من در خودخواهیست.سر در آستین خود کن و ببین.آیا واقعا اینگونه نیست.اما تو حتی به خودت فرصت ندادی که حرفم را تمام بخوانی تصور کردی من خود را مهم ترین خواندم.من خود را همانقدر یگانه و بی نظیر میدانم که تو هستی.که آن پشه هست.که آن کاه رقصان در هوا هست.مهم بودن من در تناقض مهم بودن تو نبود و نیست.اما بی شک تو آن را ندیدی که یادت دادند جز فروتنی بیمار چیزی نبینی.و من همه زهرهای پنهان فروتنی را تجربه کرده ام.به فروتنی بیمارم بسیار بالیده ام و دیدم که توهمی بیش نیست.توهمی مطبوع.من یگانگی را در خود دیدم،من به خود سجده کرده ام.من خدای زنده را در خود دیدم.من از وهم پریدم.و این من گفتن های من میدانم که آزارت میدهد.من من با من تو فرق کرده است.اخ مرا ببخش که گیجت کردم.من ستایش تو را نمیخواهم.شاید روزی میخواستم اما حالا میدانم که جنس ستایش تو از چیست.تو اگر ستایشم کنی یا تکفیر من خدای خفته درونت را ستایش میکنم.و چه زیباست که مرا به ضیافت بیداریش بخوانی.چه زیباست که خنده های رسته از وهم تو را با چشمانی اشک بار از شوق ببینم.خفته عزیز برخیز و ببین که هر لحظه هزار هزار معجزه محال در زره زره زندگی زنده است.از وهمت برخیز تا آنچه ناگفتنی،نادیدنیست آن بشنوی و ببینی.فقط دقیقه ای فکر کن مگر نه اینکه دقیقه ای فکر کردن برتر از چند سال عبادت بود؟کاسبکارانه هم که شده برخیز و دقیقه ای فکر کن.ببین که همین غذا که به راحتی خوردی و مدام میخوری از چه سفر سحرآمیزی تا دهان تو آمد و از دهان تو تا جان شدن،تا بغضی کور شدن،تا عشق و آگاهی و نور شدن،می رود.سجده کن.خودت را سجده کن.اشک شوق بریز بر خدائی که در تو زنده است.خودت را کم نبین.اینجا سرای کمی نیست.اینجا همه مهمترین هستند.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 17:15  توسط خسرو  | 

پسرعموی عزیز از دست همه عصبانیم.و هم از دست تو که چسبیدی به ذهنیت کهنه ای که از گذشته ناخواسته تحمیلت شد.تو از رفتار من متعجب شدی.وقتی دیدی راه تازه ای رو برای ادامه زندگی انتخاب کردم.وقتی دیدی دیگه ننشستم تو حرفهای کهنه و نخ نما.پسرعمو برام جالبه که ما رو انسان دونستی و برتر از حیوان.حس میکنم در حق حیوانات خیلی ظلم کردیم.خیلی اونها رو کم دیدیم.حیوانات هیچ جنگ مذهبی ندارن.و من سرباز بودم.سربازی که وظیفه ای جز جنگیدن و کشتن نداشتم.بعید نیست سربازی عراقی رو ناخواسته کشته باشم.اره من یه حیوان احمق،یه برده سیاه و ترسو بودم.من جنگیدم اما نمیدونستم برای چی؟همه مدتی که در جنگ بودم این سخت ترین سوال و انتخاب من بود که اگه واقعا یه سرباز عراقی جلوی من سبز بشه.من چه خاکی باید سر خودم بریزم.آیا واقعا باید بکشمش.پیش از اونکه اون منو بکشه.پسرعمو تو نمیدونی اون لحظه ای سخت چطور بر من گذشت و من حتی یک عراقی در مدت بیست و یک ماه حضورم در جنگ ندیدم.اما هر لحظه ممکن بود ناگزیر رفتاری باشم که بعدها بشدت خودم رو سرزنش کنم.من باید سربازی رو می کشتم که هیچ شناختی ازش نداشتم.همچنان که اون از من هیچ شناختی نداشت.من و اون و هزاران هزار مثل ما به دستور دیگری اونجا بودیم.قرار بود هم رو بکشیم تا دیگری به درک واصل بشه و ما شهید بشیم و بریم پیش خدا!!پسرعمو میدونیستی اونها هم اونطرف به عنوان شهید تشیع جنازه میشدن.میدونستی که عراق بعد از ایران بیشترین شیعه رو داشت و داره!یعنی دو تا مسمون شیعه هم رو به درک واصل میکنن و شهید هم میشن.منطق رو نگاه کن.خوب نگاه کن.و به انسان و هوشمند بودن خودت ببال.اما من همه حسرت در حد حیوان بودن هست.در حد اینکه بی نیاز به قانون و اخلاق با همنوع های خودم در صلح زندگی کنم.پسرعمو هیچ حیوانی همنوع خودش رو نمیکشه.بازی قدرت اونها بسیار زیبا هست.همونقدر که بازی قدرت ما بسیار زشت.شاید برای این هست که اونها عقل ندارن و ما داریم!!پسرعمو عقل ما کو؟با عقلی که ادعاش رو داریم چی کار کردیم؟کدوم حیوان یک صدم ما بیمار میشه؟بیمار شدن ما هم برای عقلی هست که داریم؟تو از اینکه دیدی من میخوام از همسرم جدا بشم بشدت عصبی شدی،چرا؟گفتی به بچه های من فکر میکنی.خوبه که به من فکر نکردی که پسرعموی تو بودم و به بچه هام فکر کردی،راستی بچه های من چرا برای تو مهم تر از خود من شدن؟گفتی ما که پدر و مادر داشتیم هیچی نشدیم و حالا این بچه های بی پدر ....پسرعمو حداقلش اینه که این بچه ها تعهدی به پدر نداشته خودشون ندارن.ببین بچه های تو یه تعهد احمقانه به تو دارن.تو نوه خودت رو میخوای قهرمان کنی.تا بزرگی رو که خودت نتونستی حس کنی از طریق اون حس کنی.اما بچه های من نیازی نیست اونجور که من میخوام باشن.من خودم هر جور که بخوام هستم.و همه تقاضا و نیاز من به اونها و همه آدمها که از سروش و سپنتا کمتر برای من عزیز نیستن این هست که فقط و فقط به خودشون متعهد باشن.به شعور و عشق و احساس ناب خودشون.به خدائی که از رگ گردن به اونها نزدیکتره.خدائی که قبل از اومدن قرآن و محمد هم به همین اندازه به انسان دور افتاده از خود و خدا نزدیک بود.من میخوام بچه های من قران رو در قلبشون جستجو کنن.نه در بیرون.من میخوام بهشون یاد بدم که تعهد به خود زیباترین راه رسیدن به زندگی زیبا و خداست.میخوام بهشون بگم که نیازی به دشمن ندارن.فقط و فقط میتونن کسی رو که باهاش سازگار نیستن رها کنن.اونم با همه عشق و صمیمیتی که دارن.تا رشد و زندگی زیبا سهم همه باشه.تا مجبور نباشن به عادت های کهنه پدرانشون اقتدا کنن.من سروش و سپنتا رو کم دوست ندارم.فریده رو هم کم دوست ندارم.گذشته من بسیار تلخ و سیاه هست.من فقط نمیخوام بیشتر آزارشون بدم.نمیخوام بیشتر آزار ببینم.بی شک دیدن رضایت و شادی اونها منو بغایت شادمان میکنه.من چیزی برای اونها نداشتم که اگه داشتم بی شک خیلی پیش از اینها نثارشون میکردم.بدون اینکه درخواستی باشه.عشق نیازی به هیچ درخواست نداره.مادری که کودکش رو شیر میده و نوازش میکنه.بی صبرانه منتظر هست که فرزند شیر بخوان ناز و نوازش بخواد.این نیاز مادر هست.بچه با تقاضائی که می کنه داره به مادر لطف میکنه.کدوم پدر و مادر خیر بچه خودشون رو نمیخوان؟وقتی دلمون پر از تنفر و باید و نباید های مسخره باشه.جائی برای جاری شدن عطر عشق نیست.و من عاشق دیدن عطر وجود هر انسانی هستم.چطور از بالندگی و رقص فرزندانم مست نشم.اونها رو در رنج رها میکنم.تا یاد بگیرن که به خدائی که در درونشون هست اعتماد کنن.اجازه میدم رنج های کوچیک اونها رو بسازه.تا فردا رنج های بزرگ از پا درشون نیاره.اجازه میدم امروز اشتباه های کودکانه رو با شهامت انجام بدن تا فردا اعتماد به نفس زیباتری برای مشکلات ویرانگر جامعه داشته باشن.پسرعمو همه وانمود به رفتاری می کنن که هیچ اصالتی نداره.همه رفتاری رو دارن که دیگران میخوان.همه به ظاهر،فقط و فقط به ظاهر به دیگری احترام میزارن چون میخوان که احترام ببینن.اما من به بچه هام میگم عاشق بشن.تا بدونن که احترام دروغی بیش نیست.هیچ عاشقی به معشوقش احترام نمیزاره عاشقانه ستایشش می کنه.احترام مال پدر هست.مال رئیس.مال کسی که جلو بهش لبخند مسخره بزنی و پشت سر مسخرش کنی.من بهشون میگم که پدر شما حتی نیستم.هرگز به من سلام حتی نکننین.حتی سلام منو اگه دوست نداشتین نیازی نیست جواب بدین.هیچ لبخندی به من نزنین.مگر واقعا دلتون بخواد.و من عاشق دیدن خود واقعی شما هستم.من از دیدن همه آدم های تقلبی خسته ام.حداقل نیاز من اینکه بچه های من خود خودشون باشن.مستقل و آگاه و باشعور.نه حیله گر و متظاهر.اونها در غیاب من فرصت شکوفائی بیشتری دارن.گاهی متوجه بودم که ناخواسته حتی مانع رشد اونها شدم.من و فریده نگاه همسانی نداشتیم.و ممکن نیست که یک ماشین دو تا راننده داشته باشه.نیاز بچه ها به مادر ضروری تر هست.من در بود خودم در کنارشون اعتراف میکنم که نتونستم پدر خوبی باشم.من اصلا نمیدونم پدر یعنی چه.نزار بگم من آمادگی پدر شدن رو نداشتم.نزار بگم احمق بودم و به پدر شدن به من تحمیل شد.من و فریده همه مدتی که با هم بودیم جدی یا شوی با هم جنگیدیم و من تصور میکردم زندگی یعنی همین جنگ.و من خوشحالم که زود تسلیم شدم.نه خیلی خیلی زود.بعد سیزده سال.بزار بقیه وقت رو برای هم عاشقانه دست تکون بدیم.البته از دور.همه عقل من به من میگه که باید ازشون فاصله بگیرم.نه اینکه دوستشون ندارم.نه.بلکه به خاطر اینکه واقعا دوستشون دارم و نمیخوام علارغم میلم آسیب بیشتری بهشون بزنم.و البته که نمیخوام آسیب بیشتری ببینم.ناسلامتی ادعا میکنم که آدمم و عقل دارم.پسرعمو همه ما برده ایم.برده بدنیا میایم.برده پدر و مادر.برده جامعه.و من قصد دارم به بچه هام یاد بدم که از اشتباه احمقانه من درس بگیرن.اونها این فرصت رو دارن که زیباتر زندگی کنن.اگر هم خواستن پدر بشن.مسئول تر باشن.تماما مسئول.نه تصادفا و اجبارا مثل من پدر بشن.وای خدا من قصد سرزنش فریده رو ندارم.واقعا ندارم.من میدونم که فریده قربانی حماقت من شد.من میدونم که بدهی بزرگی به فریده دارم.شاید همه عمر نتونم جبرانش کنم.خسارتی که من به فریده زدم وحشتناک بود و هست.کاش فریده بتونه به زندگی واقعی برسه.کاش شادی و عشق رو تجربه کنه تا مگر من رنج کمتری از گذشته خودم ببرم.من و فریده با هم تصادف کردیم.و باعث اول این تصادف من بودم.عمده اشتباه از من بود.اما قصد عمدی در بین نبود.من نمیخواستم اینطور بشه اما شد.و چه خوب میشه اگه فریده همونی بشه که باید بشه.پسرعمو من میدونم که تو هم رنج زیادی بردی.من میدونم که تو هم ناگزیرهای زیادی رو تجربه کردی.هیچ کسی نیست که رنج نبرده باشه،یا رنج نبره.رنج به ما میگه که اشکالی در کاره.شهامت کن و اشتباه کهنه رو رها کن.خودت رو واقعا از رنج رها کن.مهم نیست دیگران چی میگن.چند روز هم برای خود خودت زندگی کن.راستی میدونی تا کی باید زنده بمونی؟!پس برای خود خود زندگی کردن رو هر چه زودتر شروع کن.از همین امروز.از همین حالا.ببین که برکت این زندگی واقعی تو نه فقط برای تو که برای همه اونهائی هست که در مجاورت تو هستن.بزار دیگران.از زندان تو آزاد بشن.از زندان اونها آزاد باش.مقیدشون نکن.مقیدشون نشو.آزادی رو عمیتر نفس بکش.مگه تا کی باید الکی و برای دیگران نفس بکشی. 

پسرعموی عزیزم هیچ کس برتر نیست.هیچ کس پست تر نیست.ما یا خوابیم و یا بیدار.ما یا آگاهیم و یا جاهل.و این تنها سفر زندگی هست.پس همه سرزنش ها رو رها کنیم و ادراک و آگاهی و عشق زلال رو در وجود خودمون بیدار کنیم.هر کس بر حسب مرتبه آگاهی و ادراکش عمل میکنه.داشته ها و دانسته ها نیاز ما هستن.ببینیم آیا آنچه در چنگمون فشارش میدیم همون چیزی هست که میخواستیم.اگه نه فقط رهاش کنیم.تا خدای زنده و جاری در زندگی ما رو به سوی اونچه میخوایم ببره.زندگی تلخ من برای این بیان شد که درسی برای دیگری باشه.دیگری که هنوز فرصت داره کمتر از من اشتباه کنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 14:19  توسط خسرو  | 

مهم نیست که کی گفته رفتاری که نیازمند نتیجه باشه جز رنج نیست.و هر چه که هدفمند تر باشیم از اینجا و اکنون دورتریم.و هدف چون سایه ای گریزان ما رو مدام پی خودش می کشه.و هر چه هدف موهم تر باشه،دورتر باشه ما فرصت بیشتری برای رنج بردن داریم.فرصت بیشتری برای خیالپردازی.و تاریخ ادبیاتی که انسان ساخته نتیجه این خیالپردازی بیمارگونه هست.انسان از هدفش همونقدر دور هست که هدف به اون نزدیک.و این مضحک ترین طنز زندگی هست.انسان در جستجوی عینکی هست که به چشمش داره،در جستجوی غایتی که خودش هست.و حافظ چه زیبا میگه"....آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد..."ما گوهری یگانه ایم که در پی توهمی زیبا یگانگی رو گم کردیم.ما مجبور بودیم توهم خودمون رو زیبا نقاشی کنیم،مگه میشه در پی توهمی زشت دوید.توهم زشت میتونه دنبالمون کنه،و توهم زیبا ما رو به دنبال خودش بکشونه.زشت و زیبا دست به دست هم دادن تا اینجا نایستیم.در لحظه بکر ننشینیم.نشستن سخت ترین کاره زندگی هست.هزاران نیاز ما رو در پی خودشون اغوا کردن تا نشستن خالی ممکن نباشه.لحظه ای که جستجوگر درون ما چیز تازه ای برای جستجو نداشته باشه،ما به ورطه ناامیدی می افتیم.و از ناامیدی دری عجیب و جادوئی به روی ما باز میشه.جوینده ماری هست که فقط میشه دمش رو دهنش گذاشت تا از جستجو باز بمونه.در پی جوینده باش.و یه هو میبینی که نیستی و زندگی همچنان هست.و بی شک دیدن تو در اون لحظه دیدنی هست.تو از خوابی بیدار شدی که دوباره خوابیدنت ممکن نیست.دیگه کوه قاف با دره مجاورش یکی میشه.دیگه جائی برای رفتن نیست.از همه جا زیارتی بهت آور و شگفت انگیز به چشم های تو می ریزه.و دیگه حسابت پاکه.دیگه دیوانه ای عاقل نما میشی.دیگه بیداری که فقط وانمود میکنه خوابه،و دیدن یه بیدار برای تو یه جشن بی نظیره.

دویدن رنجه.پس کمتر بدو.بازیگوشانه بدو.بی هدف بدو.جدیت ها رو بازی کن.اما بازی های خودت رو جدی نکن.تا کی میخوای دروغی رو که کسالت ازش میباره به دیگران عرضه کنی.آیا واقعا حالت از این رفتار بهم نمیخوره؟قبول که اونها هم همین بازی زشت رو میکنن و ازت انتظاری جز این ندارن.شگفت زدشون کن.بزار بهت واقعا میخ بشن.بزار بدونن که زنده ای.متفاوت باش.مثل روبات ها عمل نکن.حداقل تعارف ها رو عوض کن.کلماتش رو عوض کن که اینقدر تو ذوق نزنن.برای یه بار هم که شده بزن تو ذوق اونی که داره بیخود وقت تو و خودش رو میگیره،تا حساب کار دستش بیاد.تا بدونه که واقعا بوق نیستی.هنوز یه نمه از هوشیاری در تو پیدا میشه.بزار اون هم تلافی کنه.بزار اون هم به عادت های تو بخنده.و زندگی چه زیباست وقتی به عادتهای هم عاشقانه بخندیم.چه زیبا میشه وقتی عیب های هم رو صمیمانه و عاشقانه به هم هدیه کنیم.تا زیبائی واقعی دریغ زندگی و ما نمونه.بیش از این نمونه.

این مسخره نیست که میشه از هزار نفر بد گفت.توهین کرد.اما نمیشه دو نفر رو خارج از انتظار عمومی و عرف عاشقانه ستایش کرد؟این مسخره نیست که انسان مدعی شعور زیر پای عادتهاش له بشه،اونم فقط به خاطر انتظار احمقانه ای که دیگران تحملش کردن؟پا شو دوست من.پاشو و به شعور خاک خورده خودت دستی بکش.نشون بده که آدمی.نمیگم از حیوانات برتر باش.در حد حیوانات باش.اونها بدون قانون و اخلاق اینجور در صلح و صفا هستن.که تو از دیدنشون تو رازبقا لذت میبری.برتر از حیوان بودن زمانی ممکن تر میشه که اقلا در حد اونها باشیم ما الان فقط لاف برتر بودن رو میزنیم.واقع اینه که خیلی پست تریم.لطفا بهم نشون بده که نیستیم.من نیاز دارم که این فکرم رو اصلاح کنم.لطفا عیب فکرم رو به من هدیه کن.مهم نیست دوستانه یا دشمنانه.اما ببین که چرا و به چه نیتی داری این هدیه زیبا رو به من میدی.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:27  توسط خسرو  | 

اولین نشانه های عشق آن است که خودت را فراموش کنی.و غایتش آنکه معشوق نیز با تو فراموش شود.همه سفر عشق جز این نیست.ما بارها و بارها به عشق افتادیم اما از فراموش شدن خود ترسیدیم.و عشق را شعله ای دیدیم که نگاه کردنش از دور اغواگر و زیباست و بدرون پریدنش دیوانگی محض.وقتی در آتشی در حال سوختی.در حال ساخته شدن.همه هنر عشق در آتش تجلی میکند.از نگاه کردن به آتش چیزی عایدت نمی شود.دیدن آتش مثل سخن گفتن از غذاست و نشستن در آتش خوردن غذا.کی با سخن گفتن از غذا سیر میشوی؟شهامت کن و بی قراریت را به آتش قرار ده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 12:52  توسط خسرو  | 

تفسیر سکوت به کلام و حرف نمیتواند بی نقض باشد و این است ریشه انحراف.همه هدایت گران در کمتر از یک نسل سردمدار مبارزه با حقیقت و سکوت میشوند.همه ادیان برای هدایت انسان به سوی خدائی که از رگ گردن به او نزدیک تر است آمده اند.اما چه کسی میتواند انکار کند که بزرگترین منحرف کننده انسان از مسیر حقیقت جوئی مذاهب هستند.دشمن در لباس دوست سخت تر زخم میزند و مذاهب آن دشمنان دوست نما هستند.و گواهم جنگ های مذهبیست که کم نیست.قربانیان جنگ های مذهبی عمده خسارتیست که به جان و روح زندگی زده شده است.مردان حق تنها نشانه هستند.آنهم نشانه ای بسیار بزرگ،هوشمندان با نشانه های کوچک نیز میتوانند راه را پیدا کنند.اما کوران مدعی نشانه های بزرگ را هم نمی بینند.و یا آنگونه که میخواهند می بینند.و چه تاسفی بزرگتر از این که انسان چشمان هوش و ادراکش را ببندد و به عصای عادت و جزم دل ببازد.و چه کسی این عصای ناگزیر و عاجز را عین ادراک حقیقت نمیداند.

دوست عزیز ایلیا نشانه بزرگیست.اما تو از نشانه های کوچک تر نیز میتوانی با خدائی که از رگ گردن به تو نزدیکتر است یگانه شوی.همه حرف ایلیا نمیتواند بیش از این باشد.که رسالت همه انسانهای بیدار جز این نیست.اجازه بده ایلیا به حد عادت و جزم پست نشود.همه وجود ایلیا انگشت اشاره ای بیش نیست.به انگشت اشاره نچسب.ببین که کجا را نشانت میدهد.ایلیا آئینه است.خودت را تماما در آئینه ببین.که ارزش آئینه چیست جز نمودن خود.

یکی میگوید ایلیا خوب است و یکی می گوید که بد است.و ایلیا نه خوب است و نه بد.ایلیا فقط و فقط ایلیاست.تو نیز فقط و فقط خودت باش.ایلیا نشانه ای برای رساندن خودهای گمشده به خود است.تو نیز نشانه شو.از خوب و بد فراتر برو.بسیاری دشمن ایلیا هستند اما ایلیا نیازی به دشمن ندارد.از نگاه او همه دوست هستند.دوستانی گمراه و مغموم.اصلا چه مهم است که ایلیا حقیقت میگوید یا نه.ایلیا میگوید من از خم خانه جان بی باده مست شدم.حقیقت بگوید یا دروغ چه مهم است.مهم این است که ما تشنه و بی قرار آن شرابیم.و حتی نمیتوانیم قول دیوانه یا دروغی را نادیده بگیریم.برای جستجوی حقیقت جوینده ناگزیر هزار ناحقیقت میشود.حقیقت وقتی بیان میشود دیگر حقیقتی در آن نیست.تو غذا خوردی و آن را اعلام میکنی.از اعلام تو چه نسیب من میشود.جز این خبر که سفره ای هست.غذائی هست.برای شکم گرسنه من چقدر مهم است که تو واقعا غذا خورده ای یا نه.مهم این است که تو غذا و سفره را دوباره به یادم آوردی.گواه غذا خوردن و نخوردن تو جز شکم تو که نه میتواند حرفی بزند و نه نیازی به حرف زدن دارد،نیست.

حتی دروغ میتواند مبلغ حقیقت باشد.که دروغ بدون وام داشتن از حقیقت حتی نمیتواند دروغ باشد.حیقیت بسیار بی نیاز است.که حتی دروغ را برای فریب سخاوتمندانه وام میدهد.

حقیقت مال مرام و مسلکی نیست.اما مرام ها و مسلک ها برای این هستند که جوینده را تا آن بی نام و نشان ببرند.

سخن اولین عصیانگر بر علیه سکوت است.حتی اگر آن کلام "سکوت"باشد.لفظ حقیقت بزرگترین دشمن و به انحراف برنده حقیقت است.دشمنی قدار در لباس دوست.پس به هیچ کلامی دل نبند.همه کمکت را از کلام بگیر.اما بدان که حقیقت کلام نیست.جنس حقیقت از سکوت است.سکوتی که همواره در همه ما بوده و هست.اما خاموش و ما مدام در جستجویش هیاهو میکنیم.پس خاموش باش تا حقیقت در سکوت رخ نماید.

حقیقت نیازی ندارد خود را حقیقت بخواند.آنکه واقعا مست است.هوشی ندارد که مستی خود را بداند.رسولان حقیقت از هر راهی برای بیدار کردن دروغ ها بهره می برند.یک انسان بیدار کسر خود نمیداند که خود را به خواب آلودگی بزند.اگر ضرورت حکم کند بی شک خود را از خفتگان خفته تر نشان میدهد.اما میداند که بیدار است.اما میداند که برای چه خود را به خواب زده است.و ما خفتگانی هستیم که خود را واقعا بیدار میدانیم.کدام خفته خود را خفته میداند.وقتی در حال دیدن رویا و کابوسیم.آیا آنها در آن لحظه حقیقتی مسلم نیستند؟پس برای چه در خواب میخندیدم.از ترس فریاد میزنیم و گریه میکنیم.تنها در صبح بیداریست که به همه رویاها و کابوس های خود صمیمانه میخندیم.بیا که برخیزیم.خورشید دیریست که چشمان بسته ما را نوازش میکند.بیا که بر خورشید چشم بگشائیم.که این خورشید همواره بود و خواهد بود.که این خورشید بی زوال در درون ماست.در صدفی از سکوت بکر.و تنها راز گشودن این صدف سکوت است.پس سکوت کن.و چون میدانم سکوت برایت ممکن نیست.چون میدانم سکوتت دروغی بیش نیست.میگویم فریاد کن.همه کابوسها و رویاهایت را جانانه فریاد کن.من نیز سکوت بغض آلود و دروغین را بسیار تجربه کرده ام.من نیز نقاب هایم را بسیار خود دیده ام.من نیز رویاها و کابوس هایم را زندگی واقعی خود دیده ام.و هنوز نیز کم در آن هستم.اما هر بار که سکوت غافلگیرم میکند.هر بار که شهد بی مثال زندگی بدون هیچ واسطه ای در من جاری میشود.هر بار که توهم "من"تبخیر میشود.هر وقت که دریا میشوم.رسالتم برای خفتگانی چون خودم بیشتر میشود.من تاب دیدن اینهمه دریای تشنه لب را ندارم.تصور کن غذائی بخوری و ببینی که عزیزترین کسان تو گرسنه اند.و تصور کن که لال باشی.تصور کن که ندانی به چه زبانی با آنها حرف بزنی.ندانی چگونه آنها را بر سر سفره ای که فقط و فقط در دلشان پهن است بکشانی.سفره ای خاص برای همه.بهتر است بگویم سفره یکیست.آن سفره همواره گشوده است اما راه رسیدن به آن سفر یگانه است.و آن راه دل است.راه شهود است.راه ادراک و آگاهی ناب است.راه عشق است که بینظیرترین راه است.راهی که در چشم به هم زدنی تو را بینهایت راه می برد.از خود دروغین تا خود راستین.از مجاز تا واقع.از کلام تا سکوت.پس از این عاشق بشنو و عاشق شو.به سنگ عشق بورز.که "هر قبله ای که بینی بهتر ز خود پرستی"بیهوده  نیست.و در عشق رشد کن.آنقدر که همه زندگی معشوق تو شود.معشوق تو همه زندگی شود.تا خودت معشوق شوی.نه از این معشوق های دروغین.نه معشوق رنگ و روغن.که این نیز برای آغاز زیباست.هر چیز که بتواند صخره "من" ت را پتک بزند زیباست.و عشق پتکی مهربان.خودت را هر چه تمام تر به این پتک عزیز بسپار.تا آن شوی که بی قرارش اینجائی.

جریان سیال ذهن را نگاه کن از ایلیا تا کجا آمد.عاشق را هر کارش که بکنی عاشق است.بندگی عشق کن تا اکسیر عشق را تجربه کنی.تا زنده شدن مرده را تجربه کنی.تا زنده شوی به عشق و نشانه ای برای اینهمه که عشق را بدنام کردند و بدنام دیدند.تا با زبان عشق با آنها بگوئی که خورشید عشق آلوده نمیشود حتی اگر همه سیاهی های جهل و خرافه سنگ تمام گذاشته باشند.عشق بهاریست که عاشق زمستان است.و برای همین در دل زمستان پنهان شده است.برای همین است که زمستان با همه سرسختی بهار میشود.قدرت عشق قدرت عطر است.قدرت سنگ نیست.اما فاصله مقهور قدرت عطر و سنگ شدن چقدر است؟سنگت را به عشق عطر بشکن.که این شکستن آغاز فرجامی مبارک است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 12:6  توسط خسرو  |