مریمی عزیز نمیدونم چرا در مقابل تو هم محافظه کار شدم.ینی زیادتر از حد معمولم.تقریبا با همه محافظه کارم.اما محافظه کاریم با تو،که تا حدود زیادی منو میشناسی،برام یه خورده جای سوال بود و هست.نتیجه آخرین تفحصم(باریکلا من) اینه که تو به قدر کافی خودت رو رنجوندی و می رنجونی،و جائی برای من نزاشتی!!اعتراف میکنم رابطه من با تو شکست خورده(نه از اون لحاظ ا،از اون لحاظ)،نتونستم به پیش فرض های خودم دست پیدا کنم.من به کمتر از همه،به کمتر از شعور ناب،به کمتر از عشقی که در سکوت جاریه،نمیتونم قانع بشم.اگه با کسی حرف میزنم.فقط برای اینه که به این پیش فرض های مهم زندگیم هولشون بدم.در مورد تو من هیچ موفقیتی نداشتم.چون تو خودت رو از قبل در سکوت دیدی.در عشق دیدی.در اوج دیدی.و یادت باشه که نگاه من هیچ مهم نیست.(لطفا بحث نکن،نگو ایجور و اونجور،من اینطور فهمیدم،بدفهمی من هم تقصیر تو نیست.)این توئی که مهمی.من و تو با هم کم حرف نزدیم.مثال غذا یادت هست دیگه.فرض کن من بگم تو گرسنه ای یا سیر.هیچ مهم نیست.مهم اینه که شکمت چی میگه،مهم اینه که خودت چی حس میکنی،و حتی میگم مهم نیست تو چی به خودت یا من میگی،مهم اینه چی حس میکنی.
تا اونجائی که به من مربوطه،من یه دروغم.یه ابر که مدام تغییر شکل میده،به همه شکل در میاد،اما تو هیچ شکلی بند نمیشه،تقصیر من که نیست که،تقصیر این باده که دائم منو بازی میده،هیچ لافی رو جدی نگیر،حرفهای من هم میتونه جز لاف نباشه،بازم میگم به شعور و احساس خودت اهمیت بده،من از حرفهای تکراری خسته ام.در واقع از هر حرفی خسته ام.حرفی که ما رو به سکوت ورای حرفها نبره،یاوه و لافی بیش نیست.
هیچی برای اثبات ندارم.اگه هنری داشته باشم،اون خرابکاریه،به هم زدنه،نگران قضاوتت نیستم.پس تو هم نگران قضاوت من نباش.نگران قضاوت هیچ کس نباش.البته اگه بخوای میتونی مثل گذشته همچنان نگران باشی.اما هر وقت که به قدر کافی از این نگران بودن ها خسته شدی،خود به خود یاد میگیری که نگران نباشی.رنج بزرگترین و صبورترین معلم زندگی هست.درس های خودت رو زودتر بگیر،تا معلمت رو کمتر خسته کنی!
تو سکوت میکنی.درسته.اما من سکوتت رو بسیار تب دار می بینم.بسیار ترد و شکننده،تو به قدر کافی خودت رو و احساست رو فریاد نکردی که سکوت تو عمق بگیره،سکوت تو یه فرار هست.فرار از طلاتم امواجی که هیچ مرزی نمی شناسن.و ممکنه برای شخصیت ساختگی تو دردسر درست کنن.سکوتی زیباست که قبلش به قدر کافی فریاد شده باشه.
و اما عشق.بالهای عشق فراتر از تصور ماست.از نگاه من همه انسانها از ازل تا به ابد عاشق بودن و هستن و خواهد بودن.از جنایتکارترین تا پرهیزکارترینشون.هر کدوم از ما در حد توانمون جنایت کار و پرهیزکاریم.جنایت کردن هم شهامت میخواد و هم حماقت(البته امکانات هم شرطه!) و پرهیزکار واقعی شدن هم شهامت میخواد و هم آگاهی(به نظرت امکانات هم میخواد؟)چه کسی خودش رو آگاه نمیدونه؟چه کسی خودش رو پرهیزکار نمیدونه؟(بدون توجیه چطور میشه تو این جهنمی که بهش زندگی میگیم دوام اورد)مهم نیست کی چی و چقدر لاف میزنه،اما مهم اینه که این زندگی رو ما نقاشی کردیم.با همه لاف و ادعاهامون.از زندگی فردی تا زندگی اجتماعی.برده دیگران که هیچ،ما حتی برده خودمون هم هستیم.سرمون رو مثل کبک کردیم تو برف حماقت تا ندونیم چه بلائی سر خودمون داریم میاریم.چه کسی رفتاری رو که داره،دلخواهش هست؟چرا نمیتونیم تماما دلخواه خودمون باشیم؟آیا فقط از ترس دیگرانی نیست که به اندازه ما احمقن.آیا دیگران دیوارهای زندان دروغین ما نیستن.آیا ما هم در جای خود دیوار دروغ زندان های اونها نیستیم؟زندگی سکوت کسالت بار نیست.زندگی شوق و بازیگوشی کودکانه است.زندگی کلام نیست.در حصار کلام و معنا بودن نیست.آزادی محصول عشق هست.و عشق محصول آزادی.و آگاهی پرنده ای که هر روز زنده تر میشه،شعاع نور شمعی حتی میتونه در کیلومترها اونطرف تر حضور داشته باشه،اما حضورش اونقدر کم رنگه که هر چشمی نمیتونه ببینه.اما ندیدن دلیل بر نبودن نیست.همه سفر از حماقت تا آگاهی هست.شعله آگاهی ما زیر هاله هائی از حماقت نورش رو باخته،شمع روشنه،اما نورش به ادراک ما نمی رسه،هر چه بیشتر به حماقت خودت آگاه شو.اگه آگاهی که هیچ مشکلی نیست.سرت رو با حرفهای مفتم درد نیار،وقتت رو تلف نکن.اما یادت باشه وقتی داری توی خواب های شبانه رویا و کابوس می بینی هم خودت رو تماما بیدار میدونی.لحظه به لحظه تجربه تو در خوابه،ما تو خودت رو بیدار می بینی.تو رویاها و کابوس های اونچه تو بیداری فرض میکنی هم همون کابوس ها و رویاها در جریان هستن.تو دانشجوئی،تو انسان فهیمی هستی.تو سرخورده ای،تو .....همه و همه توهمه توه،بیداری تو یک خیاله،توهمه(فرض کنیم که تو بیداری)خوب پس مشکل چیه؟من اما هنوز خفته ای هستم که رگه هائی از بیداری رو در خودم حس کردم.این صاعقه های نور و بیداری چنان شعفی رو در من ایجاد کرد که هیچ تجربه فیزیکی و خیالی رو نمیتونم باهاش مقایسه کنم.بزرگترین لذت های من،عمیق ترین تجربه های لذت بخشم در مقابل اینهمه شعفی که به یکباره منو در خودش غرق کرد و گاها میکنه،هیچی به حساب نمیاد.
و این تجربه ای نیست که به دلخواه ما بیاد.بی شک همه ما خواسته و ناخواسته سرگشته اونیم.اون تجربه ناگهان میاد و ناگهان هم میره،مثل باد،اما همه کاری که من و تو میتونیم بکنیم اینه که در مسیر این باد قرار بگیریم.از سلولهای انفرادی زیبا یا زشت خودمون بیرون بیایم.و بیرون اومدن از این سلول ممکن نیست.مگر جانانه و عمیق در اون زندگی کنیم.با همه وجود.عاشقانه سلول تنگ و تاریک خودمون رو زندگی کنیم.تا دلبسته اون نمونیم.بعد ناگهان مرگی به زیبائی زندگی ما رو در آغوش میگیره،به اندازه همه زندگی و مرگ بزرگ،در دست رس و دست نیافتنی میشیم.خوب من چطور میتونم حرف بزنم از چیزی که عمیق ترین تلاش ها برای بیانش بیهوده اند.و فقط ایجاد سوءتفاهم میکنن.
مذهب یک سوءتفاهمه!مذهب واقعی قابل بیان شدن نیست.فقط قابل تجربه هست.مذهب یعنی جذب خورشید بشی.و سخن گفتن و شنیدن از خورشید کجا و جذب خورشید شدن کجا.از غذا حرف زدن و شنیدن چقدر ما رو سیر میکنه،غذا رو دانشمندانه فهمیدن چقدر؟و خوردن غذا چقدر؟غذاتو بخور(با ریتم ماستت رو بخور!)هر عملت رو سوای مارک های زیبا و زشتی که بهش چسبیده،چنان عمیق و جانانه انجام بده که تماما در اون غرق بشی.عمیقا راه برو.عمقا غذا بخور.عمیقا عشق بورز.عمیقا عصبانی شو.عمیقا دروغ بگو.عمیقا هر کاری بکن.اونقدر عمیق شو که اون غذای بی نام و نشون رو وجودت حس کنی(یادت باشه بخوای یا نه نتیجه عمل ها بهت برمی گرده(کوه ما ندا و فعل ما بانک دیگه!!!)پس همواره مسئول باش).اونقدر عمیق که بالاخره حتی سنگ ریزه ای در همه زندگی جدا از تو نباشه،همه همه زندگی بشی.این خود وهمیت تماما محو بشه.و وقتی تجربه کنی که حباب نیستی.تماما دریائی.تماما دریا.اما تو الان یه حباب دانائی،حباب زیبائی،حباب.....وقتی از حباب بودن فراتر رفتی.موسی و فرعون وجودت یکی میشن.دو روی یک سکه،و سکه محو میشه.دقیقا مثل برخورد بار الیکتریکی مثبت و منفی که نور ازش متولد میشه.دیگه تو نه خوبی و نه بد.نه زشتی و نه زیبا.نه هستی و نه نیستی.هیچ کدوم از متضادها و متناقض ها نیستی.و چیزی هستی که هیچ کلامی برای بیانش کافی نیست.غذای اصلی تو اونه،تو بی قرار اونی،تا اون غذا بی قرار بی قرار باش.صبور صبور.تلفیق صبوی و بی قراری لازمه این راهه.خودت باش.تماما خودت.تا خودت مثل یخ آب بشه،بخار بشه،و همه زندگی بشی.(هوف یکی بیاد این صفحه رو از دستم بگیره خووووو،باز گوش مفت گیر اوردم انگار،حرفهام رو جدی نگیر،خودت و خیالت رو هم جدی نگیر،با همه چی جانانه بازی کن،یکی منو صدا کنه که این صفحه از دستم جدا شه،اها کی بود صدا زد خسرو،دارم میام،الان،کفش هایم کو.....!!)
