تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

مریمی عزیز نمیدونم چرا در مقابل تو هم محافظه کار شدم.ینی زیادتر از حد معمولم.تقریبا با همه محافظه کارم.اما محافظه کاریم با تو،که تا حدود زیادی منو میشناسی،برام یه خورده جای سوال بود و هست.نتیجه آخرین تفحصم(باریکلا من) اینه که تو به قدر کافی خودت رو رنجوندی و می رنجونی،و جائی برای من نزاشتی!!اعتراف میکنم رابطه من با تو شکست خورده(نه از اون لحاظ ا،از اون لحاظ)،نتونستم به پیش فرض های خودم دست پیدا کنم.من به کمتر از همه،به کمتر از شعور ناب،به کمتر از عشقی که در سکوت جاریه،نمیتونم قانع بشم.اگه با کسی حرف میزنم.فقط برای اینه که به این پیش فرض های مهم زندگیم هولشون بدم.در مورد تو من هیچ موفقیتی نداشتم.چون تو خودت رو از قبل در سکوت دیدی.در عشق دیدی.در اوج دیدی.و یادت باشه که نگاه من هیچ مهم نیست.(لطفا بحث نکن،نگو ایجور و اونجور،من اینطور فهمیدم،بدفهمی من هم تقصیر تو نیست.)این توئی که مهمی.من و تو با هم کم حرف نزدیم.مثال غذا یادت هست دیگه.فرض کن من بگم تو گرسنه ای یا سیر.هیچ مهم نیست.مهم اینه که شکمت چی میگه،مهم اینه که خودت چی حس میکنی،و حتی میگم مهم نیست تو چی به خودت یا من میگی،مهم اینه چی حس میکنی.

تا اونجائی که به من مربوطه،من یه دروغم.یه ابر که مدام تغییر شکل میده،به همه شکل در میاد،اما تو هیچ شکلی بند نمیشه،تقصیر من که نیست که،تقصیر این باده که دائم منو بازی میده،هیچ لافی رو جدی نگیر،حرفهای من هم میتونه جز لاف نباشه،بازم میگم به شعور و احساس خودت اهمیت بده،من از حرفهای تکراری خسته ام.در واقع از هر حرفی خسته ام.حرفی که ما رو به سکوت ورای حرفها نبره،یاوه و لافی بیش نیست.

هیچی برای اثبات ندارم.اگه هنری داشته باشم،اون خرابکاریه،به هم زدنه،نگران قضاوتت نیستم.پس تو هم نگران قضاوت من نباش.نگران قضاوت هیچ کس نباش.البته اگه بخوای میتونی مثل گذشته همچنان نگران باشی.اما هر وقت که به قدر کافی از این نگران بودن ها خسته شدی،خود به خود یاد میگیری که نگران نباشی.رنج بزرگترین و صبورترین معلم زندگی هست.درس های خودت رو زودتر بگیر،تا معلمت رو کمتر خسته کنی!

تو سکوت میکنی.درسته.اما من سکوتت رو بسیار تب دار می بینم.بسیار ترد و شکننده،تو به قدر کافی خودت رو و احساست رو فریاد نکردی که سکوت تو عمق بگیره،سکوت تو یه فرار هست.فرار از طلاتم امواجی که هیچ مرزی نمی شناسن.و ممکنه برای شخصیت ساختگی تو دردسر درست کنن.سکوتی زیباست که قبلش به قدر کافی فریاد شده باشه.

و اما عشق.بالهای عشق فراتر از تصور ماست.از نگاه من همه انسانها از ازل تا به ابد عاشق بودن و هستن و خواهد بودن.از جنایتکارترین تا پرهیزکارترینشون.هر کدوم از ما در حد توانمون جنایت کار و پرهیزکاریم.جنایت کردن هم شهامت میخواد و هم حماقت(البته امکانات هم شرطه!) و پرهیزکار واقعی شدن هم شهامت میخواد و هم آگاهی(به نظرت امکانات هم میخواد؟)چه کسی خودش رو آگاه نمیدونه؟چه کسی خودش رو پرهیزکار نمیدونه؟(بدون توجیه چطور میشه تو این جهنمی که بهش زندگی میگیم دوام اورد)مهم نیست کی چی و چقدر لاف میزنه،اما مهم اینه که این زندگی رو ما نقاشی کردیم.با همه لاف و ادعاهامون.از زندگی فردی تا زندگی اجتماعی.برده دیگران که هیچ،ما حتی برده خودمون هم هستیم.سرمون رو مثل کبک کردیم تو برف حماقت تا ندونیم چه بلائی سر خودمون داریم میاریم.چه کسی رفتاری رو که داره،دلخواهش هست؟چرا نمیتونیم تماما دلخواه خودمون باشیم؟آیا فقط از ترس دیگرانی نیست که به اندازه ما احمقن.آیا دیگران دیوارهای زندان دروغین ما نیستن.آیا ما هم در جای خود دیوار دروغ زندان های اونها نیستیم؟زندگی سکوت کسالت بار نیست.زندگی شوق و بازیگوشی کودکانه است.زندگی کلام نیست.در حصار کلام و معنا بودن نیست.آزادی محصول عشق هست.و عشق محصول آزادی.و آگاهی پرنده ای که هر روز زنده تر میشه،شعاع نور شمعی حتی میتونه در کیلومترها اونطرف تر حضور داشته باشه،اما حضورش اونقدر کم رنگه که هر چشمی نمیتونه ببینه.اما ندیدن دلیل بر نبودن نیست.همه سفر از حماقت تا آگاهی هست.شعله آگاهی ما زیر هاله هائی از حماقت نورش رو باخته،شمع روشنه،اما نورش به ادراک ما نمی رسه،هر چه بیشتر به حماقت خودت آگاه شو.اگه آگاهی که هیچ مشکلی نیست.سرت رو با حرفهای مفتم درد نیار،وقتت رو تلف نکن.اما یادت باشه وقتی داری توی خواب های شبانه رویا و کابوس می بینی هم خودت رو تماما بیدار میدونی.لحظه به لحظه تجربه تو در خوابه،ما تو خودت رو بیدار می بینی.تو رویاها و کابوس های اونچه تو بیداری فرض میکنی هم همون کابوس ها و رویاها در جریان هستن.تو دانشجوئی،تو انسان فهیمی هستی.تو سرخورده ای،تو .....همه و همه توهمه توه،بیداری تو یک خیاله،توهمه(فرض کنیم که تو بیداری)خوب پس مشکل چیه؟من اما هنوز خفته ای هستم که رگه هائی از بیداری رو در خودم حس کردم.این صاعقه های نور و بیداری چنان شعفی رو در من ایجاد کرد که هیچ تجربه فیزیکی و خیالی رو نمیتونم باهاش مقایسه کنم.بزرگترین لذت های من،عمیق ترین تجربه های لذت بخشم در مقابل اینهمه شعفی که به یکباره منو در خودش غرق کرد و گاها میکنه،هیچی به حساب نمیاد.

و این تجربه ای نیست که به دلخواه ما بیاد.بی شک همه ما خواسته و ناخواسته سرگشته اونیم.اون تجربه ناگهان میاد و ناگهان هم میره،مثل باد،اما همه کاری که من و تو میتونیم بکنیم اینه که در مسیر این باد قرار بگیریم.از سلولهای انفرادی زیبا یا زشت خودمون بیرون بیایم.و بیرون اومدن از این سلول ممکن نیست.مگر جانانه و عمیق در اون زندگی کنیم.با همه وجود.عاشقانه سلول تنگ و تاریک خودمون رو زندگی کنیم.تا دلبسته اون نمونیم.بعد ناگهان مرگی به زیبائی زندگی ما رو در آغوش میگیره،به اندازه همه زندگی و مرگ بزرگ،در دست رس و دست نیافتنی میشیم.خوب من چطور میتونم حرف بزنم از چیزی که عمیق ترین تلاش ها برای بیانش بیهوده اند.و فقط ایجاد سوءتفاهم میکنن.

مذهب یک سوءتفاهمه!مذهب واقعی قابل بیان شدن نیست.فقط قابل تجربه هست.مذهب یعنی جذب خورشید بشی.و سخن گفتن و شنیدن از خورشید کجا و جذب خورشید شدن کجا.از غذا حرف زدن و شنیدن چقدر ما رو سیر میکنه،غذا رو دانشمندانه فهمیدن چقدر؟و خوردن غذا چقدر؟غذاتو بخور(با ریتم ماستت رو بخور!)هر عملت رو سوای مارک های زیبا و زشتی که بهش چسبیده،چنان عمیق و جانانه انجام بده که تماما در اون غرق بشی.عمیقا راه برو.عمقا غذا بخور.عمیقا عشق بورز.عمیقا عصبانی شو.عمیقا دروغ بگو.عمیقا هر کاری بکن.اونقدر عمیق شو که اون غذای بی نام و نشون رو وجودت حس کنی(یادت باشه بخوای یا نه نتیجه عمل ها بهت برمی گرده(کوه ما ندا و فعل ما بانک دیگه!!!)پس همواره مسئول باش).اونقدر عمیق که بالاخره حتی سنگ ریزه ای در همه زندگی جدا از تو نباشه،همه همه زندگی بشی.این خود وهمیت تماما محو بشه.و وقتی تجربه کنی که حباب نیستی.تماما دریائی.تماما دریا.اما تو الان یه حباب دانائی،حباب زیبائی،حباب.....وقتی از حباب بودن فراتر رفتی.موسی و فرعون وجودت یکی میشن.دو روی یک سکه،و سکه محو میشه.دقیقا مثل برخورد بار الیکتریکی مثبت و منفی که نور ازش متولد میشه.دیگه تو نه خوبی و نه بد.نه زشتی و نه زیبا.نه هستی و نه نیستی.هیچ کدوم از متضادها و متناقض ها نیستی.و چیزی هستی که هیچ کلامی برای بیانش کافی نیست.غذای اصلی تو اونه،تو بی قرار اونی،تا اون غذا بی قرار بی قرار باش.صبور صبور.تلفیق صبوی و بی قراری لازمه این راهه.خودت باش.تماما خودت.تا خودت مثل یخ آب بشه،بخار بشه،و همه زندگی بشی.(هوف یکی بیاد این صفحه رو از دستم بگیره خووووو،باز گوش مفت گیر اوردم انگار،حرفهام رو جدی نگیر،خودت و خیالت رو هم جدی نگیر،با همه چی جانانه بازی کن،یکی منو صدا کنه که این صفحه از دستم جدا شه،اها کی بود صدا زد خسرو،دارم میام،الان،کفش هایم کو.....!!)

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:41  توسط خسرو  | 

اخ،همه حرفها را رها کن،بگذار فقط در چشمان بازیگوش تو زندگی کنم.در نگاه زلال تو که آرامش و اضطرابش،رنگ عشق دارند.

 

توضیح یعنی تخریب،زندگی را،عشق را،خدا را،مذهب را بیش از این با توضیح های احمقانه تخریب نکنیم.به قدر سکوتی که تجربه میکنیم از این مفاهیم سرشاریم.همانگونه که از غذا همانقدر که خوردیم سیر میشویم نه همانقدر که از غذا می دانیم،می گوئیم یا میشنویم.

 

عمر مفید رابطه ها چقدر است؟اصلا عمر مفید رابطه یعنی چه؟آیا رابطه های ما عمر مفید هم دارند؟اگر دارند مدتش چقدر است؟چند ثانیه؟چند دقیقه؟چند ساعت؟چند روز؟چند ....؟عوامل موثر بر عمر مفید رابطه ها کدام هستند؟اولین دیدارها میتوانند واقعی ترین و مفید ترین دیدارها هستند. در اولین دیدار بایگانی ذهنی ما از طرف مقابل صفر است.مگر بسیار منحرف باشیم و با قالبی از پیش تعین شده به دیدار یک رابطه برویم که واقعیت تلخ میگوید عمده دیدارهای ما با پیش فرضی یک طرفه آغاز میشود و این یعنی حتی اولین دیدار ما واقعی و مفید نیست.یعنی عمر مفید رابطه ما حتی یک ثانیه هم نیست و این را میشود فاجعه روابط انسانی دانست،دیگری بیهوده تا حد دشمن سقوط نکرده است.رابطه ها کورند و زخم ها تنها هدیه ای که دست به دست می گردند.

وقتی دو گذشته،دو ذهنیت،دو جزم،دو هویت،دو چوب خشک،دو عصای کور به دیدار هم می آیند توقع چه زیبائی را میتوان از این رابطه،از این دیدار داشت؟نه این رابطه ها فقط مسخره اند.فقط برای فرار از تنهائی اند.فقط برای تامین نیاز هائی سرکشند.اینجا سال در سال دو نگاه عاشق هم را دیدار نمی کنند.به پای هم عاشقانه نمی افتند.سجده نمی کنند،سجده نمی شوند.

من عاشق زیبائیم و تو ایستاده ای بین من و زیبائی،چرا؟!

تو میگوئی که من عاشق توام، و من توئی نمی بینم اینجا،چرا؟!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:5  توسط خسرو  | 

زندگی بازی ترحم نیست!ترحم یعنی زیبا دیدن زشتی و نقصان و این دروغی آشکار است.ترحم یعنی وقتی گرسنه ای بگوئی سیرم،شکر.زندگی بی نقص است.زندگی بازی زیبای عشق است.زندگی یعنی سفر در اوج ها.زندگی یعنی غنودن بر بال آرزوها،و ترحم یعنی خلقت ناتوان است.معجزه ای نیست.شکوهی نیست.حیرتی نیست.رقصی نیست.مستی نیست.و ما ناگزیر دروغ گفتنیم.ناگزیر حیله گر بودن.ترحم یعنی ما فقیر و بیچاره ایم.به ما محبت انفاق کنید.و عاشق را چه به ترحم.عاشق از دریای عشق معشوق صید میکند.عاشق معشوق میشود به عشق.زندگی بازی جاودانه آگاهی و عشق است.قناعت به کمتر نکن.آنقدر خودت را پیرایش کن.آنقدر خالی شو که جز عشق نماند.و عشق یعنی اعتماد مطلق به زندگی.یعنی رها کردن های مدام.عشق یعنی آزادی،عشق یعنی همواره در اوج بودن،در دل اوج،زیبا مردن.که مرگ واقعی تنها در اوج بودن رخ میدهد.و از این مرگ زیبا زندگی چون شکوفه های زیبا زاده میشود.

همه صفت های مزموم نشانه از وهم است،از جهل است.و هر روز که بیناتر میشویم.عاشق تر میشویم در صفت های پسندیده غرق تریم.

وایییییییییییییییی کدام چشمه از بخشیدن آب خشک شد.اما اگر چشمه ای آب خود را نبخشد.چیست جز چاه زباله،شادیت را،عشقت را،حضور مستت را به زندگی ببخش.تا زلال تر شوی.تا خورشید تر شوی.تو چشمه خورشیدی.تو ازلی و ابدی هستی.به درون برو.تو برکه ای در حال خشک شدن نیستی.مرگ تنها دری به سوی ناپیداهای زندگیست.اما مرگی که خودت به استقبالش بروی.مرگی که آگاهانه و اختیاری باشد.مرگی که خودکشی نباشد.بمیر پیش از آنکه از وحشت مرگ بارها بمیری.بمیر پیش از آنکه زمان تو را به سیاه چاله مرگ هل دهد.

جدیت بیماریست.زندگی جدی نیست.زندگی یک جشن است.یک شوخی زیبا.کودکان جدی نیستند.هر کس به اندازه جدیتش رنجور و بیمار اس.چه کسی طالب سلامتی و خوشبخی نیست؟پس جدیت هایت را بی معطلی رها کن.تا بی نیاز دعا و نیایش های کورت ببینی که عین شفائی.عین سلامتی و زیبائی.

آخ که اگر بدانی زیبائیت با من چه میکند.به راحتی می میرم و به گونه ای بکر و تازه زنده میشوم هر بار،شعف و مستی بی توصیفش اختیارم را به یغما می برد.

خدا سرچشمه همیشه جوشنده زیبائی و مستی و حیرت است.زندگی تجلی گاه خداست.و علم هر روز میتواند حیرت ما را از آفرینش بیشتر کند.زیبا شو،به زیبائی سجده کن،که زیبائی آرام بخش قلبهای مضطرب است.خدا در زیبائی ها تجلی کرده است.چه کسی میتواند خدا را در خیالش زشت نقاشی کند.چگونه ممکن است به زشتی کرنش کرد؟بی توجهی به زیبائی گناهی نابخشودنی به خود است.اگر سرگشته و مضطربیم برای این است که ذهن ما مملو از زشتی هاست.ذهن ما کیسه زباله ای متئفن است.هیچ کس جرات بیان آنچه در ذهن نشخوار میکند را به دیگری ندارد.مگر به عشق افتاده باشد.مگر از دیدن زیبائی لال شده باشد.و ذهنش خاموش و زیبا شده باشد.شما را بشارت میدهم به زیبائی که رسول خداست.شما را بشارت میدهم به عشق که خود خداست.باشد که لال شوید،باشد که رستگار شوید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 12:48  توسط خسرو  | 

می گویند بزرگترین اسطوره های جهان عاشقانند ...

بیا من و تو هم اسطوره شویم در تاریخ دل های دیوانه !

 

اسطوره ها به عشق اسطوره شدن اسطوره نمی شوند.تمامی دختان زمین اسطوره اند.تمامی گیاهان.تمامی موجودات.فقط انسان است که در حسرت اسطوره شدن میسوزد.چرا که از اصل خود باز مانده است.و عاشقان مسافر یگانگی با زندگیند.عاشقانه قطره هائی هستند که غرق دریا شدن تنها نیازشان است و درهم شدن دو قطره آزمونی زیبا بر این یگانگی.

چه کسی در حسرت اسطوره شدن نیست.از حرف تا عمل گامیست که عمرها از آن می گریزیم.از دانستن تا عمل کردن به قدر شهامت کودکانه ای،بیش راه نیست؟شهامت کودکانه ما را چه شد؟کدام ضرروت تلخ در کویر دانسته ها زمین گیرمان کرد.

من به حرفها اعتمادی ندارم.راست ترین حرف بزرگترین دروغ شد.خدا،دین،عشق،زندگی،.....کدام اسطوره بتی نشد که تشنگی های ما را مرهم صبر زند؟نه من صبرم را دیریست باخته ام.من هزار هزار سراب را به عشق آب تاخته ام.ببین زخم هایم را گواه می گیرم.چه گواهی بزرگتر از این می خواهی.و عشق به نگاهی هزار هزار زخم مرا جادو کرد.از هر زخم پنهان و آشکارم گلی روئید،آری گل از گل می روید.و من در حیرت مدام این رویش های مکررم.

عشق تنها رمز فرا رفتن از "من"است.عشق آتیشیست که هیچ منی از آن من بدر نمی رود.عشق پتکیست که من را فرو می ریزد.عشق گل باغ هیچ است.عشق هیچی جهانگیر است.

من عاشق دیدار هیچ های زیبائی هستم که دل به حرفی نمی بازند.که دلم از حرفها زیبا خون است.عاشقان در سکوت مشق عشق می کنند.حرفها عجوزه هائی دیوانه اند.زیبا ترین حرفها فقط آسایش سکوت را به هم می زنند.دلبسته حرفهایم نباش.این حرفها برگهای زرد پائیزند.زیبا اما خشک و مرده.زندگی اما حرفهائیست که بیان نمی شوند.زندگی اما حرفهائیست که هیچ کلامی شهامت نزدیک شدن به آنها را ندارد.زندگی اما بازی بی قید برگهای زنده درختان است در باد.

فردا مرا به این حرفهای مرده مواخذه نکن.لطفا نکن.من از همه قضاوت هائی که احمقانه کردم و شدم،خسته ام،بیزارم،گریزانم.من هیچ کدام از حرفهایم نیستم.نه آن خام ها و نه این مثلا پخته ها.من هیچ حرفی را پخته ندیدم.حرف یعنی سوءتفاهم.حرف یعنی جنگ،و سکوت خاص زندگیست.خاص عاشقی.با من سکوت کن.

من گنگی هستم که همه زحمتم برای بیان سکوت این کلمات گیج و گنگ است.چه انتظار بیشتری از یگ گنگ می رود.من یک سوءتفاهم آشکارم.کاش میتوانستم مانع غرق شدنت به سکوت شوم.اما میدانم که جاذبه ای پنهان تو را به سکوت می خواند،می کشاند.میدانم که روزی حرفهایم حیرت می زاید.اما آن روز دیر است.من تشنه حیرت امروز توام.من اشک های زیبای تو را امروز می خواهم اشک هائی که هزار خنده را طعنه میزند به عشق.همه تلاشم نشان دادن ردای سلطانی توست.اما چه سود که قاموس ذهن چسبیدن است.رسالت "انگشت های اشاره"دیریست فراموش می شوند.و انگشت های اشاره بت هائی پست که جز گمراهی نمیدانند.این خاصیت ذهن است.این خاصیت کوریست.کور هر چیزی را ملتمسانه چنگ میزند.اما ما کور نیستیم.چشمان ما به حکم عصای دانسته ها بسته است.دانسته هایت را بریز.عصیایت را بینداز.هزاران باز بیفت.اما همیشه برخواستن را به خاطر داشته باشد.اینجا سرای افتادن های مدام است.هر بار که می افتی چشمت بازتر میشود.باز تر و باز تر.تا روزی که کسی دیگر در تو نیست که بیفتد.کسی نیست که چنگ بزند.ناله کند.

و آنجا زندگی بی هیچ دلیلی جاریست.تو بی دلیل هستی.آنچنان عمیق که مرگ برایت لطیفه ای زیباست.آن سوی سکه زندگی را با چشمانی از جنس ادراک دیده ای.

زندگی قصه ادراک است.ادراکی که مدام رشد میکند.علم میگوید جمادات ادراک دارند.علم میگوید آب عشق و تنفر را می شناسد.و این ادراک سفر میکند تا انسان.از انسانی که بسته دانسته هاست تا انسانی رها از قید همه دانستن ها.

وای بخدا که هیچ نمیشود گفت از غذا.غذا برای خوردن است نه گفتن.و هر روز ادراک ما به غذاهائی ناپیدا گرسنه تر میشود.هر روز فهم ما بزرگتر میشود.و پازل به هم ریخته زندگی را فهمی جادوئی مرتب می کند.فهمی که میداند برگهای درختان را چگونه چنین بهم ریخته و زیبا درهم کند.فهمی که میداند جای میوه کجای شاخه هاست و جای برگها کجا.فهمی که کودکان را از هیچ خلق میکند و به توجیه این فهم فراتر از ادراک به واسته های دانسته های خود دل باختیم.

ببین چقدر پرتم.ببین از کجا تا کجا می پرم.هیچی حیران و بازیگوش اینجاست.هیچی که نه قطره،دریاست.قطره گیت را دیوانه وار،بی هیچ دلیلی بباز.اجازه بده دریا در تو تجلی کند.وای وای وای نسمتیبنمصشتبشمصنتبقصثتیبتبصثبصثاقصثابثمصباصثمبا ول کن این حرفها رو دانشمند!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:49  توسط خسرو  | 

عشق از آنجا آغاز می شود که نه عاشقی بر صحنه مانده و نه معشوقی،که عاشق و معشوق هنرپیشه های عشقند،و غایت هنر هنرپیشه محو شدن در نقش است.

 

مشکل بر سر این است که احساس های ما سیر نمی شوند مگر غذای اصلی و واقعی خود را بخورند.چگونه ممکن است شکم ما با آدمسی که از حرص در دهان می گردانیم،سیر شود؟ما گرسنه تر شده ایم.نگاه کن حتی نام غذا،باعث ترشح بذاق دهان و معده ما می شود.و ما آموختیم که احساس های اصیل خود را همواره سرکوب و تحت نظارت عرفی رایج و دروغ،هدایت کنیم.

 

آخ عزیز من،غم عالم همه به جانم می نشیند وقتی ظلم انسان را در حق خودش و همنوعش می بینم.

لطفا هیچ کسی مرا دوست نداشته باشد،که از دوست داشتن های بغض آلود شما بسی در رنجم.

لطفا برایم آرزوی سلامتی و خوشبختی نکنید که خود شما دوستانه بزرگترین مانع تحقق خوشبختی و سلامتیم هستید.فقط مانعم نباشید.فقط  عشق و دوست داشتن خود را به گردنم زنجیر نکنید.لطفا رهایم کنید.

رابطه ها فقط بد شروع نمیشوند.بلکه بسیار بدتر پایان نیز می گیرند.با هیاهو آغاز میشوند و خاموش و زخمی می میرند.ببین چه بر سر رابطه ها آوردیم.آیا سرزنش ها آبی بر این آتشند؟یا شعله ها را بیشتر سر میکشند؟

باعث بدنیا آمدن کودکان شدن جرم است.جنایت است.آخ خوشخیالان احمق نمیبینید جهنم را/کدام یک از شما چون غنچه های گل زیبا به دنیا نیامدید.شهامتان کو که در آئینه به خود بنگیرد.به ذهن بیمار خود بنگیرید.آیا بس نیست.

گاهی احساس میکنم خودم را با مشکلات دیگران درگیر می کنم تا رنج ببرم،گاهی احساس می کنم که به رنج بردن،نیاز دارم.واقعا چه نیازی به رنج بردن دارم.از رنج بردن چه سودی می برم؟!چه کسی در من رنج می برد؟

همه مشکلات از خورده فرهنگ ها بر می خیزد.اگر جهان به یک فرهنگ و بینش یگانه و زیبا هدایت شود.اگر انسانها از قالب کیش ها و مسلک های متفاوت بدر آمده و لباس واحدی به تن کنند.اگر خود و دیگران را فراتر از باورها و جزمهای خود ببینند.چگونه ممکن است برای تامین بیمارگونه خود دیگران را قربانی کنند.اما چگونه میشود دیگران را به نگاهی واحد و جهانی سوق داد.چگونه میشود خواب جزم هایشان را شکست.چگونه میشود هر چه سریعتر به بیدار هولشان داد.

کاخی بنا نمیشود مگر در کنار آن کوخی باشد.و این رنجیست به بلندی تاریخ.و من میان کاخ و کوخ تاب می خورم.چگونه میشود کاخ و کوخ نشینان را از خواب وهمشان بیدار کرد.آنها که نمیدانند که پاره های یک تنند و خشت به خشت دیوار بلند ظلم را بنا می کنند.من به علم تجارت شک دارم.علمی که فاصله ها را عالمانه توجیح میکند.علمی که میگوید باید کارگری باشد تا کاخی بنا شود.و کدام کارگر میتواند کاخ نشین باشد.که این بناهای بلند فخر آور،حکایت از رنج هائی پنهان و فراوان دارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:35  توسط خسرو  | 

وای،که درحیرتم از این من،کیست در من که نفس می کشد مدام.کیست در من که احساس هایش را زشت و زیبا،بازی میکند.کیست در من که گرسنه و سیر میشود مدام.نگاه کن چه کسی لقمه تا دهانم می برد،چه کسی در دهان می گرداندش،چه کسی لذت این لقمه ها را در دهانم می فهمد؟اینجا معجزه هائی خاموش و بکر مدام جاریست.چشمه ای زلال دریا را با ترنمی موزون و مست به درونم می ریزد که من از صدای خاموشش،بی خودم چنین.

اگر فرصتی برای ریختن اشک های واقعی خود نداشته باشیم،خندیدن های دروغ ما فریبی بیش نیست.اگر فرصتی برای ابراز اصیل ترین نیازهای خود نداشته باشیم بی قراری ما همدوش افسردگی و رنج،حسرت زندگی میشود تا فردای مرگمان خواهند برد.و آرزو حسرتیست که بی صدا فریاد میکنیم مدام.این حسرت ها و آروزهای مرده کجا مجال دیدار ما را با آن نوای بی نوا خواهند داد؟

چه دلیلی بزرگتر از گرسنگی،برای بودن غذا می خواهیم.اگر به خوان همیشه گشوده درون نرسیده ایم،برای این است که نیازهائی در بیرون پای ذهن ما را سخت می کشند به خود،و انکار ما کمکی به گشودن این گره های کور ناپیدا،نمیکنند.ما خود غذائیم و گرسنه،و این عجیب است از هوشی که لافش را مدام میزنیم.

برای چه مدام به سراب می افتیم.مگر نه این است که سراب از دور آب است.پس این عشق آب است که مدام به سرابمان می کشد.دروغ بی حقیقت کجا مجالی برای خودنمائی دارد.اگر آب را نمی شناسیم چگونه جذب سراب می شویم.چه چیز این کویر تفته،ما را چنین سراسیمه و دیوانه به خود میخواند.آری تشنگی،ما را از پس هزاران سراب،تا آب خواهد برد.تنها اگر به خود و هوشی که دمادم از درون ما می جوشد،اعتماد کنیم.تنها اگر زخم هزار سراب،امید آب ما را نخورد.تنها اگر به جای اعتماد به دانسته هائی که جز به انحرافمان نبردند،به حقیقتی که از جنس هیچ است و سکوت،اعتماد کنیم.

همه همت ما پاک کردن یادگارهای زشت گذشته است،از ذهن،تا لوح وجود ما نانبشته شود.تا سواد خواندن نانبشته،یادمان آید از نو.

در حضور محبوب،بودن خطاست،چنان جذب معشوق شو که انگار هرگز نبوده ای.عاشق را چه رسد به لاف حضور.پشه،پیش پای باد،خود کجاست؟

معشوق شلاق عشق است بر پیکر خفته عاشق.معشوق آمده است که جان عاشق بگیرد.آنهم چه شیرین.این نقد دروغ را چه کس بهتر از معشوق می خرد،بگو؟دروغی چنین پست را،در ازای حقیقتی که همه هست،نمی فروشی،آخر این چه سودای خامیست ،که به سر داری؟از همه زندگیت چه داری جز رنج؟ای خفته بیدار برخیز،که معشوق برای خریدن رنج کهنه تو،تا سرای وجود آمد.

بی خبر،اینهمه تقصیر نکن.

معشوق از جانب عشق آمده است تا دغدغه های کهنه ات را،عیب هایت را بسوزد.آمده است تا سیاهی های تو را بگیرد و نور هدیه ات کند.

معشوق آمده است تا تلخی و سختی تو را بگیرد و لطیفت کند چون گل.

معشوق آمده است تا عطری را هدیه ات کند که از پیش آبستنش بودی.

معشوق آمده است تا رنجها و شادی هایت کهنه و حقیرت را بگیرد و رنج و شادی هائی نو،به طراوت عشق پیش کشت کند.از چه روی میتابی؟به چه چیز این کهنه ها دل بسته ای؟

مرحبا به تو اگر جامه دریده ای،اگر دیده به گل باخته ای و مست عطرش شده ای.

عشق دل بستن به شکوفه هائی که گذشته اند،نیست.عشق دل باختن به عطر ناپیدائیست که هر لحظه از جانب باغ "امروز" می وزد.عشق هدیه دادن گل،شکستن گلهای باغچه نیست،عشق زانو زدن به پای گلیست پست،که گلی چنین پروردست.

عشق رسیدن به غمی تازه و شیرین است.

عشق رویش سبز زندگی از دل سرد عادت هاست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:43  توسط خسرو  | 

هدف وسیله را توجیه میکند.

وقتی هدفمند باشیم.زندگی به قدر وسیله و ابزاری پست میشود.زندگی خود بزرگترین هدف است.غایت هدفها.گلها عطر خود را به چه هدفی می پراکنند؟باد برای چه در میان درختان چنین مست می رقصد،پرندگان آواز خود را به که می فروشند؟ما به چه هدفی گرسنه میشویم؟اینجا همان بهشیست که وعده دادند.و رنج بردن در بهشت بزرگترین کفران نعمت.ندیدن اینهمه شکوه و معجزه به واسطه زمینگیر رنج ماندن سهل انگاری نیست،حماقت است.فاجعه است.و انسانیت در فاجعه بسر می برد.انسان در خواب غفلتی وحشتناک چنین رنجور است.انسان هوشمند در زندان ایده هائی صرفا زیبا زندانیست.

انسان،این نیازمند ترین موجود هنوز مستعد نگاه داری توانمندی ذهنی خود را بدست نیاورده است.توانمندی ذهنی انسان تیغی در کف زنگی مست است.ببین که توانمندی خود را به چه بهانه،خرج چه کردیم؟!ساختن بمب اتم توانمندی کمی نمی خواهد،و ما توانمندیم.و ما میتوانیم با فشار دادن دکمه ای میلیونها انسان را،قسمت بزرگی از زندگی را که شمارش معجزه های آشکار و پنهانش هنوز در توانائی ما نیست،به احمقانه ترین شکل نابود کنیم.بدرستی که ما توانمندیم.بدرستی که انسان در زیانکاریست.ما بیش از چوب خشکی نیستیم.چوب خشکی متحرک.وقتی می بینیم که کودکی در خیابان وسیله ی گدائی شده است.ما صدقه خود را میدهیم تا بلاگردان ما شود.و این تلخ ترین فاجعه است.خداوند گدایان را آفرید تا بلاگردان ما باشند!و حیوانات گدائی ندارند.چرا که نیازی به سرمایه دار بودن ندارند.حیوانات اگر هم را میدرند.برای خوردن است.اما انسان برای چه سلاح های مرگبار می سازد؟من از هوش خفته انسان دفاع میکنم نه از هیچ چیز دیگر.من از این قطره های خفته حرف میزنم که در جمعیت گم شدند تا سیلاب کوری شوند برای ویرانی.من خسته ام از شلاقی که بر پیکر وهم تو میزنم.انگار میان ناله من و گوش تو راهی نیست.من صدای گوش خراش زمختی شده ام تا تو برخیزی و تو می گریزی.من سکوت تو را در حیرت میخوام نه حرفهای منطقی تو را.که از پیش خر منطق را خفته در گل دیدم.وقتی تو از زشتی جهل دفاع میکنی من از حرفهایم ناامید میشوم.من نمیخواهم تائیدم کنی.اما میخواهم خودت را،رنج را و حماقت جاری را توجیه نکنی.من سازی هستم که در مصاف هر کس و هر چیز صدائی خاص دارم.وقتی نگاه کودکی رنجور می نوازدم،فریادم گوش خراش است و وقتی زیبائی وحشی زندگی نوازشم میکند.رقص شعله های مستیم بر آسمان.

خیلی ها ازت لبخند نمیخوان!لبخند یه کالای لوکس هست.مثل عشق و محبت.اونها نون میخوان.آب میخوان.فریزر میخوان.ماشین میخوان.و خونه.نه همونقدر که نیاز دارن.نه .به اندازه ای که از دیگری بیشتر باشه.و این فاجعه ای هست که روح زندگی  رو مثل خورده خورده و میخوره هنوز.دیگران یاد گرفتن به قصد غارتت بیان.اینجا یه بازار بی صاحب هست.و ما کالائی که اگه شل بجنبیم.معلوم نیست چند پارمون کردن و به کجاها بردن.بر روابط ما رقابتی آلوده به حماقت حاکمه.کسی فرصت شنیدن حرف حساب رو نداره،فقط بهت میگم خم شو که سوارت بشم.همه سوار هم شدیم.همه از هم جز وسیله نمی بینیم.وسیله ای که تاریخ مصرفش زود تموم میشه.

گدائی که سر خیابون نشسته فقط یه شکل کثیف از گدائی رو به نمایش میزاره و اون زرنگ حیله گری که وقت شمردن داشته هاش رو حتی نداره،شکل کثیف ترش رو.کثیف تری که به زیبائی روکش شده.

و من دلم میخواد به همه بگم شما گدا نیستین.جیب دلتون رو از هر چی توش انبار کردین خالی کنین.تا ببینین که زندگی بی نیاز هیچ تلاش مضاعفی به زیبائی هر چه تمام تر ازش جاریه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:10  توسط خسرو  | 

وای بر من،این عاشق است که سود میکند در رشد،این عاشق است که محو لذتی میشود بی حساب،این عاشق است که بنشناسد خویش ز بیگانه،و بعید نیست که معشوق از معجزه خود بی خبر باشد که عشق را اعجاز کم نیست.معشوق غرق صفات خود است و عاشق غرق صفاتی از خود،که در معشوق تجلی کرده است.

عاشق و معشوق دو نیمه یک سیبند تمام.نیمی پخته و نیمی خام.

عاشق و معشوق مسافر یک راه بی پایانند.

عاشق کودک است و معشوق مادر.نیاز عاشق همه معشوق است و شوق معشوق همه عاشق.و راه است از احتیاج تا اشتیاق.که احتیاج نیازیت خام و اشتیاق پخته.ادامه زندگی بدون مادر برای کودک ممکن نیست اما قرار مادر بدون کودک کو؟مادر هاجریست که از پی تامین کودک به هر سو گریزان است و کودک ناتوان از تلاشی چنین،بی قرار.جنس بی قراری ها را ببین!

عاشق و معشوق دو روی یک سکه اند.یکی که دو می نمایند.دو نیمه بی قرار که خود را در همه می جویند و در هم میابند.عاشقی که در طلب معشوق گم نشود.عاشق نیست.معشوقی که دلتنگ دیدار عاشق نشود،چگونه معشوقیست.

و من این روزها چنان ترم که ندانی و نخواهی که بدانی.مگر آتش عشقی چنین به دامنت افتاده باشد سخت.مگر هزار خشت خام به سودای آئینه دیده باشی و آئینه وشی از میان این هزاران بر تو رخ نموده باشد تمام.مگر هرزه باشی و شوق دیداری هرزگی گستاخت را ربوده باشد شیرین.مگر جز او نبینی و نشنوی.مگر تصور دیدارش آشوبت شود و بی صبری را صبورانه قدم بزنی در شوق.

عشق دیدار عاشقانه لذت است با رنج.عشق لذت بخش ترین رنج زندگیست.رنج شیرینی که قیمتی ندارد جز جان.آری قیمت عشق،جان است،نه حتی زره ای کمتر.

عشق فروختن تمامیت دروغت،به دیداریست که زندگی جان میگیرد از او.عشق افتادن حباب است بر حباب،و برخواستن دریا از دل این افتادن.

وای یاوه میگویم و عشق میخندد به من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:34  توسط خسرو  | 

سمیه عزیز کاش بدانی بر سر آنهمه عیش که تو عاشقانه به جامم ریختی،چه آمد.کودکی خیابانی به نیم نگاهی غارتش کرد.آری دیروز علارقم معمولم،از پی نیازهائی به مرکز شهر رفتم نگاهم چهره های آشفته و سرگردان را نظاره میکرد که شکار نگاه کودکی خفته در آغوش سرد عابر پیاده شدیم،کودکی که برای کمک به مادرش برای گدائی آمده بود و از قوانین پنهان و آشکار خلیفه خدا بر زمین هیچ نمیدانست.چون همه ما بی آنکه بخواهد آمده بود تا فردا سرخوردگی هایش را گواه جنایت هائی تکان دهنده ببیند،شاید آمده بود تا جرثقیلی به پروازش سرفراز کند.اما فقط این کودک نبود که نگاه جستجوگرم را آزرد.نمیدانم فقط چند قدم قبلش بود که بنزی آخرین مدل نگاهم را به زیبائی از آن خود کرده بود.این بود ریز و درشت رنج هایم در گشت و گذار نیم ساعته عصر دیروز.نمیدانم که بگویم کاش هرگز ضررت نیازی مرا تا بازار نبرد یا نگاه هرزه من به این زخم ها قناعت کند.نه بهتر این است که نگاه عاشق تو را بخواهم.کاش زندگی من در چشمان عاشق تو خلاصه شود.

راه حرف زدن و جوشیدن با این جماعت پریشان مدعی را نمیدانم و این کم نیست.خالصانه ترین حرفهایم سوءتفاهمی بیش نشد و این مرا به سکوت بیشتر میخواند.اما چه سود از سکوتی که آبستن است و تب دار.بیا و مرا حرف زدن بیاموز.تب سکوتم را با آن نگاه زلال عاشقت پائین بیاور.کمکم کن که زایمان راحت تری داشته باشم.کمکم کن که حرفهایم با آرامش بیشتری به دنیای سخن ها بیایند.کمکم کن تا حرفهایم نشانه هائی بکر تر از آنچه ناگفتنیست باشند.وه که نمیدانی بی کمک تو چه تنها و زمین گیرم.آشنای من غریبت را دریاب.دیروز دوباره دیدم که به اندازه همه خوشبختی های بی حد و حصرم بدبختم.دیدم که تاب فهمی زلال مرا از این سوی هارمونی و معجزه های محال تا به آنسوی کج فهمی و جهل بشری بی رحمانه تاب میدهد.و در کمترین زمان عیشم را کور،بهشتم را جهنم و حضورم را مکدر میکند.من برای زندگی در این جماعت آمادگی لازم را ندارم.میدانم که این مشکل من است.میدانم که این ضعف من است،میدانم که این منم که توان دیدن اینهمه شکاف های احمقانه را ندارم.من برای دوام آوردن در این جمع به قدری حماقت بیشتر نیاز دارم.کاش حماقت هایم را حریصانه نمی سوختم که حالا به احمق ها حسادت کنم.اما من مسافر راهی هستم که خود می بردم.ماشین زمان مهربان ترین و بی ترحم ترین است.وقتی سفری را آغاز میکنیم.هر لحظه شادی ها و رنج هائی بکر به استقبال جسارت ما می آیند.

تصور کن از قائم شهر حرکت می کنم.دیری نمیگذرد که زیبائی جنگل های بکر و انبوه ادراکم را به زیبائی نوازش میکنند.اما ناگهان تونلی دهان می گشاید و مرا در خود می بلعد.ادراکم متحیر میشود.آیا راه را اشتباه آمده ام.مگر سفر زیبا نبود!اما راه هرگز گم شدن بلد نیست.این مسافر است که اعتمادش را گم میکند.هنوز گیج تاریکی تونل هستم که زیبائی لبخند دوباره اش را نثارم می کند.کابوس رفته است.و رویائی شیرین مرا چون کودکی به آغوشش می فشارد و تا فردا می برد.دیر یا زود گردنه های سخت از راه می رسند.دیر یا زود ناگزیر بزرگتر شدنم.دیر یا زود طونل هائی بزرگتر در راهند.دیر یا زود رنج هائی طاقت فرسا مرا به کام خود می خوانند.آری بزرگ شدن یعنی چالش هائی بزرگ را محک زدن،و من در راهم.از مبدا بسیار دور شده ام.کودکیم در غبار زمان گم شده است.همچنان که مقصدی پیدا نیست.و سفر یعنی تاب خوردن از مبدائی نامعلوم تا مقصدی ناپیدا.

مقصد اینجاست.همچنان که مبدا اینجاست.و ذهن از تناقض چه می فهمد جز گیج شدن.ذهن خری لنگ است با آن چگونه میتوان تا آسمان پرید؟به برتر از وهم رسید.

لحظه لحظه این سفر پر از نشیب است و فراز.کوهستان سخت و خشک در راه است.و شکوه صخره های عقل افکن بی قرار دیدار.راه باریکه ایست که مرا از میان اینهمه متفاوت به پیش می برد.و تسلیم شرط راه،اگر به زیبائی ها بیاویزم.اگر از سختی ها بگریزم.چگونه در راه باشم.مقصد آنجاست.در قامت ناپیدای جاده،پشت هزار نشیب و فراز.پشت هزار لذت و رنج.هزار بیم و امید.زندگی سفر است.از عدم تا به عدم.پس لحظه لحظه این جام مدام را عاشقانه بنوش.تلخ و شیرینش را عاشقانه ببین.تا دیدن و ندیدن درهم شوند.تا ادراک و نافهمی به آغوش هم روند.تا بود نبود هم را دیدار کنند.تا ......

ببین سمیه عزیزم که با تو شروع میکنم و به کجا تمام.گم شدن های مدامم را می بینی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:59  توسط خسرو  | 

کلمات محو می شوند.

تصاویر ذهنی هم.

تو نیز

و منی که نمیدانم چگونه فرو می ریزم،و احساس هائی زلال که از دل هیچ می جوشند،بی هیچ دلیلی محکمه پسند.

راستی گفته بودی معجزه یعنی چه؟دستی دوباره به چشمانت بکش.برخیز.ببین.به دیدن اجازه بده که بدون هیچ پیش فرضی چشمان خسته از عادتت را مسخ کند.

طلوع احساسهای ناب را از دل هیچ ببین.بی اختیار شو.به زمین بیفت.هیچ زاینده را سجده کن.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 13:12  توسط خسرو  | 

وای که چقدر خسته ام از این خسروی مدعی که لاف های زیرکانه ای می زنه و هر لحظه به زندان تازه ای می افته،

مدام لاف میزنم که حقیقت فروشی نیست.قابل هدیه و انتقال نیست و حرفهایم رو مدام زیرکانه نقض میکنم.قصد اعلام حقیقت گوئی رو به پنهان ترین شکل دارم.لطفا به حرفهایم اعتماد نکن.حداقل به حرفهایم اکتفا نکن.حقیقت بارانیست که مدام می بارد بر خاک.بارانی که بر خاک نشست دیگر قطره ای زلال نیست.کلامی که بر زبان آمد باران به خاک نشسته است.زیر آسمان زلال دلت بنشین.بگذار ابرهای مکاشفه بارانیت کنند.و از مکاشفه ات به قدر بارانی که بر تو نشست سهم می بری،مکاشفه مال نیست.لحظاتی اما تو در آن غرق بودی.تو نبودی و مکاشفه ای بکر بود.و حالا ذهنی دغلباز قصد تسخیر آن قطره ای به خاک نشسته را دارد.خودنمائی ذهن را تماشا کن.به آن بخند.به افتادن های مدامت بخند.برخیز و بخند.برقص و بخند.از دل به گریه هایت بخند.عمیق و جانانه.سهم تو از هستی فقط خاص آن لحظه هائیست که نیستی و شاهدی گواه این نیستی.

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:29  توسط خسرو  | 

اوه من واقعا دوست ندارم چشم های شما رو درد بیارم.کاش بتونم از شما بخوام که دیگه متنم رو نخونی.اخه همه حرفهای من فقط یک کلمه هست.حداکثرش یه جمله و اون هم اینه که خودت همه چیز هستی.زندگی خدا کائنات در تو هست.وای نه ببین وقتی تو نیستی همه چیز یگانه هست.تجربه بودن در نبودن زیباترین تجربه زندگی هست.وقتی به طبیعت می ریم وقتی غروب و طلوع خورشید رو نگاه می کنیم به راحتی محو میشیم.دغدغه های ذهن خاموش میشه.جلوه های زیبا و با شکوه نبودنی سحرانگیز وجود ما رو تسخیر می کنه،اما دیر یا زود دوباره دغدغه ها پیدا میشن.دغدغه ها دروغن.هویت ما دروغه.همه داشتن ها و دانستن های ما نقابی هستن که مانع تجلی اون نبودن زیبا در ما میشن.همه تلاش من تجربه این تجربه بیان نشدنی هست.خسرو یه نقابه،مثل هستی.یا هر کس دیگه.میخوام به ورای نقاب بری.ببینی که اونجا همه یکی هستیم.دشمنی نیست .دوستی نیست.منی نیست.توئی نیست.وقتی مجبورم خسرو باشم.وقتی مجبورم هویت بگیرم تا ارتباطی برقرار بشه.رنج می برم.دوست دارم کسانی رو دیدار کنم که بدون نیاز به هیچ حرفی یگانگی رو در حضور هم حس کنیم.تجربه سکوت زیبا در تنهائی راحت تره،اما وقتی در چشم دیگری نگاه میکنی.سکوت تب دار میشه.ذهن تمایل داره حرف بزنه،ابراز وجود کنه.البته ابراز وجود اگه واقعی باشه زیباترین هست.اگه برخواسته از نقاب نباشه،حیله گرانه نباشه،از اعماق وجود سرچشمه گرفته باشه،تشنگی زیباست.گرسنگی زیباست.همچنان که آب و غذا زیبا هستند.رابطه های واقعی زیبا هستند.در روابط ما غذای روح هم هستیم.اگه عشق و آگاهی بر ما حاکم نباشه،به ناچار حیله گریم.تجاوزگریم.دزدیم.حرفی می زنیم اما نیت دیگه ای داریم.وای به ما وقتی یه بار طعم یگانگی رو در دیگری چشیده باشیم.ممکن نیست بتونیم ازش بگذریم.ممکن نیست به کمتر از اون قناعت کنیم.وقتی پادشاهی وجود در ما جلوه کنه،وقتی به اندازه همه زندگی یگانه و بی نظیر بشیم.چطور میتونیم به حیله گری های خودمون بچسبیم.حرف زیاده اما همه بیهوده هست.اضافه هست.گمراه کننده است.پس به سکوت بین حرفها اهمیت بیشتری بده تا خود حرفها.پس به گوینده و شنونده بیشتر اهمیت بده تا حرفها.پس هر روز بیشتر از قبل آگاهی تیکه پاره شده خودت رو نگاه کن.تا پازل به هم ریخته ذهنت خود بخود چیده بشه،بدون هیچ تلاشی از طرف تو.رودخونه وقتی در بستر رود جاری هست تلاشی برای رفتن نمیکنه،بستر اون رو با خودش می بره،جاری باش.بدون مقاومت.مقاومت ها رو ببین.چسبیدن ها رو ببین.وای وای وای وای اونچه مانع رشد میشه،هویته،من و تو گفتنه،خودم کم تو این تله نیفتادم.وقتی عشق رو میخوایم مال خودمون کنیم.وقتی میخوایم دیگری رو مال خودمون کنیم.وقتی از جزم های کهنه زخمی و دردآلود بلند میشیم و هنوز زمانی نگذشته که از لحظه های ناب زندگی جزم هائی تازه می سازیم.دوباره به زندان کهنه ای افتادیم که دیوارهاش تازه هست.چه فرق می کنه که جنس دیوار های زندان ما از بیست سال پیش ساخته شده باشه،یا از چند لحظه پیش.به هر حال ما در زندانیم.خراب کردن زندان قدیمی راحت تره،بوی تئفن ازش میاد.به راحتی میشه ازش فرار کرد.اما زندان های تازه هنوز بوی عطر میدن.اما یادمون باشه که زندان زندانه،اصلا نمیگم از زندان فرار کن.چرا که فرار ممکنه نیست.فقط میگم زندان هائی که می سازی رو ببین.درکشون کن.ببین چرا زندان های قدیمی رو خراب میکنی و زندان تازه می سازی.این ضرروت ساخت و ساز رو درک کن.دیگه ساختن زندان برات سخت میشه.دیگه تنهائی تو غنی میشه.دیگه توی جمع تنهاتر میشی.دیگه گلها و سوسک ها رو بیشتر و بهتر از بهترین دوستت می فهمی.دیگه به دردی مبتلا شدی که درمان هزاران درک کهنه و لاعلاجت هست.وای این روزها خسته ترم از لالائی هائی که می خونم و خودم رو خواب نمیکنه،و تو چه میدونی چقدر از خسرو بودن خسته ام.از خسروهای تازه ای که می سازم و دلم نمیاد خرابش کنم.خسرو یعنی همون هویت،ذهنیت،زندانی که حرفش رو زدم.گاهی زندانی تجربه ای تلخ یا شیرین در گذشته ای دور هستم و گاه در گذشته ای نزدیک.و زندان زندانه،دور و نزدیکش فرقی نداره،بیرون اومدن از زندان های تازه سخت تره هم هست.وقتی رابطه ای شکل میگیره،در آغاز یک شکوه و وجد تمام هست.اما دیر یا زود یه زندانه،و نمیدونی چه بی پناه میشوی وقتی از همه زندانها گریزان باشی.به رابطه ها هوشیار باش.به زندانهای تازه ای که در حال شکل گیری هستن.البته گاهی یک زندان تازه تو رو از هزار زندان کهنه نجات میده،همه وجود متلاشی تو رو از هزار زندان به یک زندان جمع میکنه،عشق یک بنده،یه زندان زیبا.که به سرعت همه وجودت رو انسجام میده،بعد نوبت رهائی از زندان عشق هم میرسه،از هیچ زندانی رها نمیشی مگر زندانی قوی تر تو رو جذب بکنه،رابطه های کهنه چنگی به دل نمیزنن.اما ما بهشون چسبیدیم چرا که نمیتونیم بدون رابطه باشیم.بدون زندان باشیم.اما روزی که زندان تازه ای رو خلق می کنیم به راحتی از زندانهای کهنه کوچ می کنیم.رابطه های کهنه رو رها می کنیم.ما به زندان  عادت کردیم.ترک زندان راحت نیست.مگر زندانها رو عمیقا درک کنیم.مگر دروه اسارتمون در اون زندان تموم شده باشه،پس نه دلتنگ نشستن در زندان کهنه باش و نه دلبسته زندانهای تازه،اگر چه هم دلتنگ میشی و هم دلبسته،با چیزی نجنگ.حتی با جنگیدن های پنهان و آشکارت.که رهائی در تسلیم مطلق هست.و تسلیم وقتی واقعی هست که تلاشت آگاهانه و واقعی باشه،تلاش مصنوعی و نصفه نیمه رهائی های مصنوعی رو باعث میشه و تلاش واقعی و جانانه تسلیم های جانانه رو.همیشه قصه جستجوی آب هاجر برای من زیبا و بی نظیر هست.عشق به آب بود که هاجر رو سراسیمه بین سراب های می برد.همه تلاشش رو جانانه کرد.و آب در جائی جوشید که تسلیم واقعی رخ نموده بود.زیر پای کودک دل.حرفها نشانه اون بی نشان هستند.همه تجلی زندگی نشانه اون بی نشان هست.وجود تو نشانه ای به آن بی نشان هست.از اینهمه نشانه اون بی نشان رو نشانه برو.به نشانه ها نچسب.نگران چسبیدنت به نشانه ها نباش.به همه چیز بخند.به اشک ها و لبخندهای خودت زیرکانه بخند.که خنده زیباترین و نزدیکترین راه برای رسیدن بهآن  بی نشان جاری در نشانه هاست.ببین حرفها ولم نمی کنن.حرف زدن برای من حکم بازی رو داره،چون میدونم مثل کف های روی آب هستن.جنس کفها از آب دریا هست اما کدوم کف و حباب دریاست؟!و کدوم کف و حباب نزدیکتر یا دورتر از دریا؟!و کدوم حباب در توهم نزدیکتر یا دورتر بودن از دریا رو نمی زنه،مجبورم برای تموم کردن حرفم از حافظ کمک بگیرم"بی دلی در همه احوال....."باقیش رو خودت برووووووووو

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 11:56  توسط خسرو  | 

اگر گرسنه ای همه غذاهای زمین را برای خود کم میداند حتی،نگران نباش.کمک کن تا به غذای اصلی و واقعی خود برسد.که حرفهای گرسنه بی شباهت به حرفهای پشت منقل نیست!اگر زیاده خواهیم این یعنی از آنچه نیاز واقعی ما بود محروم مانده ایم.کافیست شهامت کنیم و اصلی ترین دغدغه خود را صادقانه ببینیم.بعد از سیر شدن دیگران میتوانند خنده های مست ما را،مهربانی بی دلیل ما را گواه رسیدنمان به آنچه عمری دربدرش بودیم،بدانند.

 

طلاق یک جراحی در سطح روح و جسم است.کدام جراحی بی درد است.بی عواقب است.اما جراحی میتواند عمر دوباره به ما بدهد.ما در طلاق حکم درختی را داریم که ناگزیر است از خاک در بیاید.تا نشستن به خاک دیگر،تا یگانه شدن با زمینی مناسب تر متحمل صبر و رنجیست که مزدش را بعدها خواهد گرفت.اگر چه خاطره این جدائی همواره با او مانده باشد.خاطره همیشه یک خاطره است.تلخ ترین یا شیرین ترین خاطره در گذشته ای بی بازگشت مدفون شده اند.البته اگر بخواهیم میتوانیم بدلخواه آن را در حال بازسازی مجدد کنیم.و این زیباست.و این یعنی توانمندی ما در تازه کردن کهنه ها.نیاز خالق کوچکی نیست.قدرش را بدان.نیاز همه دلیل ما برای ادامه جریان زنده ایست که زندگی میخوانیم.هدایت نیاز را آگاهانه تر به عهده بگیر.تا دلخواه تر باشی.

چه بسیار که شهامت پذیرش تغییر را به خود نمیدهیم و در رنج های کهنه خود می پوسیم.چه کس نیازمند تغییر نیست؟اما تغییر ممکن نیست مگر به ضرورت آن رسیده باشیم.مگر رنج از آستانه ای که گاه به طور خیره کننده ای بالاست،گذشته باشد.مگر رسیمان ظلمی که به ما می شود قطورتر از تحمل ما باشد.مگر در نشستن به رنج استاد تمام،نشده باشیم.

میگن یه روز یه خانومی به شوهرش میگه شما آقایون وقتی با هم میشینین چی به هم میگین؟آقاهه بیچاره مثل من ساده بود و گفت همین چیزهائی که شما خانوما با هم میشینین میگین!که خانوما شاخ های تعجبش در اومد و گفت واییییییی شما آقایون چقدر بی تربیتین!(حالا نمیدونم آقایون بی تربیتن یا خانوما،کدومشون بیشتر؟اصن ولش فقط خسرو بی تربیته،کی حوصله دعوا داره تا بیاد ثابت کنه چرا بی تربیت متولد شدیم!!!!)(خنده به مقدار دلبخواه)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 8:12  توسط خسرو  | 

همه بی شخصیت به دنیا می آیند.اما کم کم به اندازه قابلیت و امکان با شخصیت می شوند.شخصیت دروغیست که فرد با کمک جامعه تحمیل خود می کند.یکی میشود شاه و یکی میشود گدا.سرنوشت شاهان را بخوانید تا بدانید که چه مایه گدا بودند و رنجور و چگونه تن به مرگ سپردند.پادشاه یعنی پادشاه گدایان،یعنی گدائی حریص.گدائی که سیری پاک فراموشش شده .و جالب این است که عمده انسانها همه عمر در حسرت این گدائی سیری ناپذیر شدن می سوزند.

شخصیت حقوقی نمایشیست کذب که دیگران از ما انتظار دارند و ما برای تامین نیازهای خود و انتظار آنها به خود تحمیل می کنیم.اما شخصیت حقیقتی شخصیتیست که عمدتا از ترس دیگران پنهانش می کنیم.هر چه حاکمیت شخصیت حقوقی بر ما بیشتر باشد شخصیت حقیقی ما منحرف تر است.بیمارتر است.

قانون و اخلاق در صدد مهار شخصیت حقوقی ما هستند.میخواهند مورد قبول تر نقش بزنیم.شخصیت حقیقی ما گاه آنقدر زشت و مکدر میشود که ناگزیریم آن را انکار کنیم.انکاری که ممکن نیست و هر چشم زیرکی میتواند به راحتی آن را از قبای پاره پاره شخصیت حقوقی ما ببیند.ببینید که با چه شوق و ولعی پشت سر هم حرف می زنیم.ببینید از شکست دیگران چه ذوقی در دل می کنیم و در ظاهر حتی خود را ناراحت هم جلوه می دهیم.شکاف شخصیت حقیقی و حقوقی را می بینید.اما با ادراک شخصیت ها میتوانیم بی شخصیت شویم.حداقل بی شخصیت تر از این که می نمائیم.تا جائی که برسیم به کودکی زیبا و بی شخصیتی،که بودیم.فراتر از حرفها و باورها و ایده ها.

 

میگن یه روز یه خسروئی تو اتوبوس واحد از یه دختری خوشش اومد.وقتی پیاده شد شماره اتوبوس رو گرفت.(لطفا به مقدار کافی خنده،اونم از ته دل)

آیا فکر نمی کنید در جستجوی معنویت یا زندگی افتادن،خسرو شدن باشد.آیا کم خسرو شدید؟آیا خوشبختی و سعادت میتواند آدرسی داشته باشد که خسروئی حیله گر به شما بفروشد یا هدیه کند؟آیا خدا،زندگی یا حقیقت در جائی پنهان است که آدرسش را در کتابها بجوئیم؟آیا کم آدرس جمع کرده ایم؟آیا هنوز لنگ آدرس هستیم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 18:33  توسط خسرو  | 

من کیم که تو رو میخواد؟تو رو نمیخواد؟

من کیم که تو رو میخواد؟تو رو نمیخواد؟

دوباره مرزها بهم ریخت.دوباره دوستان و دشمنانی که نداشتم و ندارم،درهم شدند و تنهائی چادر منگش را بی صدا روی من کشید.گاهی خنده های تو،گریه او را از نگاهم شست و گاه گریه های او خنده های تو را.شما بی حساب شدید و من ساده تر!راستی از سادگی چه میدانی؟آیا ریاضی وجودت را هیچ گاه ساده کرده ای؟آیا قرینه ها را حذف کرده ای؟آیا تجربه کرده ای که سادگی تا چه حد زیبا هست و تا چه حد تنها؟عزیز من چگونه بگویم که دوست من نیستی.دشمن من نیستی.

گاه منی اینجا تا مرز نیست شدن تجزیه می شود و در عجبم که گاهی هنوز چقدر من است.منی که وقت تجزیه شدنش سراغی از تو نیست.منم که هیچ،صحبتم نبود و نیست.حالا نمیدانم که این من کیست؟این صداها چیست؟این خنده ها،آن گریه ها،می شود یکی با من بگوید که اینجا کیست با کی؟

 

سخاوت آغوشت را به دلتنگی های خسته ام وام دادی و نمیدانم چرا؟نسبت آغوش تو با دلتنگی های من چه بود؟تشنه و آب؟یا آب و تشنه؟دلتنگیم نبضیست که مدام میزند.گاه هست و گاه نیستم.و من زنده این گاه و بیگاهم.هیچ نمیدانم جز اینکه طعم آغوشت هنوز اینجاست همدم بی قراری های صبور من.

 

دلتنگی های من هنوز کام تشنگیش را از آغوشت سیر نگرفته بود که حس کردم غریبه ای اینجاست.فاصله ای انگار همیشه با ماست.تبی غریب دوباره به جانم افتاد.نمی گویم تو کمی.نه.نه.این را خودت بهتر میدانی که اصلا صحبت از این حرفها نیست.و من گیج از حرفیم که هیچ حرفی نیست.

 

وقتی میگویم که تو رو میخواهم.حس میکنم که چیزی برای خواستن در تو نیست.و وقتی هم که میخواهم بگویم،نمیخواهم.وای تصورش حتی جهنم است و آشوب.و در عجبم که گاه چه ساده میگویم.نه.حالا با خودت،من که ام؟چه ام؟چه میگویم؟چه می شنوم؟چه میخواهم؟اصلا بی خیال،شیدائی نگاه عاشق تو را عشق است که در سکوت می درخشد و هیچ کلامی  قادر به شکستنش نیست!

تصور کن که تب دارم باز، و از این حرفهای گیج لج دارم باز.تصور کن که حالم باز خراب است.چه می گویم.نمیدانم.چه میدانم.تو میدانی؟

مامان یعنی خدا،یعنی همین تو،همین تو که آرامش آغوشت از پی بی قراریم بی قرار است،مامان یعنی دستت،تنت،دلت،که عاشق ناز است.وه که چه مستم به ناز تو.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:8  توسط خسرو  |