بهت فاجعه زمانی بیش از پیش بر من آوار شد که دیدم صمیمانه ترین رابطه هایم نیز سوءتفاهمی بیش نبود.سوءتفاهمی که ضرورتهائی تلخ بانیش بودند.آنقدر که با اینهمه تقلا هیچ کس مرا آنگونه که هستم،آنگونه که تصور می کنم نمودم،ندید،در بودنم شک کرده ام.شکی دوباره بعد اینهمه یقین های مسلم که بادهای سوءتفاهم وزیده از رابطه ها پراکند.آیا واقعا من هستم؟!این کیست که تو ای آشنای غریب تصور می کنی منم؟خسروی تو؟
رسیده ام به اینکه انسان تنهاست،عمیقا تنها.حتی مادر از نگاه خود تنهایش کودک را می بیند و کودک غنوده در آغوش مادر نیز تنهاست.کودکی که دایره ادراکش هر لحظه بزرگتر میشود.ادراکی که دقیقا از هیچ آغاز شده بود.آری زندگی سفر ادراک از هیچ است تا به هیچ.از هیچی خام،که به آنچه دانشش می خوانیم،پخته میشود.
هر کسی از ظن خود یار دیگری میشود.نگاه کن رابطه های مغموم را که مثل برگ های پائیزی از شاخ و برگ زندگی می ریزند.ما به چه دل بستیم؟به زیبائی این رابطه های مرده؟!
مادر تنهاست،معشوق تنهاست،عاشق تنهاست.همیشه فاصله ای هست و عمر وصال آنقدر کوتاه است که حافظ گفت"مرا در منزل جانان چه جای امن و عیش......"دیر یا زود شکاف ها رخ می نمایند.دیر یا زود بستر غنوده از سکر عیش و عشق دریای جان را امواجی بازیگوش و خراب کار به بازی می گیرند.
قله ها تا فتح نشده اند قله اند.پس از فتح تپه می شوند،تپه هائی بی هیچ جاذبه،چه بر سر آنهمه جاذبه و شکوه آمد؟مه غلیظ عادت از کجا اینگونه سر رسید.آن آسمان زلال وسوسه گر کو؟
هر روز اشتیاقم به فتح سراب کمتر است.بگذار کمی هم دلم را به لاف و دروغ کهنه خوش کنم!به کمی استراحت نیاز دارم!انگار من نیز آدمم!تاول ها را به پای دلم می بینی؟خوش خیالیم را ببخش،اگر که به دشت های سبز وظیفه نرسیده ،قله های بلند عشق را،هوس های تشنه روزهای تلخ در دره بودنم،دلربا نقاشی کردند،و کجا میشود دل سودائی را به نقاشی بند کرد.
زخم هایم حکایت از گستاخی ها و افتادن های مدامم دارند.
دیگری هر که باشد دیگریست.سودای خود را دارد.و تو سفره ای هستی که دیگری دیر یا زود سیر خواهد شد.ترکت خواهد کرد.دیگری از همه تو فقط نیازهایش را آنچنان به زیر زره بین برده است.از همه تو او جز نیازش نمی بیند.
تنهائیت را درک کن.دیگری آئینه است.اما خود تو نیست.دیگری به تو بسیار نزدیک است.اما خود تو نیست.چه چیز دیگری را به تو نزدیک کرد.آنچه دیگری را اینچنین به تو نزدیک کرد،تا آن دورها نیز میتواند ببرد!
و حالا بیش از پیش ناگزیرم به این حقیقت تلخ گردن بگذارم که وظیفه برتر از عشق است.برتر که نه،ضروری تر اما هست.وظیفه حکم پی را دارد برای بنا،وظیفه ستون های یک بناست،اساس هر کاری وظیفه است،وظیفه ریشه،تنه و شاخ و برگ درخت است.و عشق سبزی زینت شده بر درخت،میوه های درخت.بی عشق رقص ممکن نیست.
شاخه های خشک را نگاه کن.بی عشق زندگی ممکن نیست.اما عشق جز بر بال بلند وظیفه مدام زمین گیر است.
کدام بنا بی پی درست بر پا ایستاده است.کدام عطر و شکوفه و میوه از درختی که جز چوب خشک نیست،رسته است؟
عشق یک کالای لوکس است.عشق یک نیاز لوکس است.عشق یک الماس است.عشق جواهر است.اما تو برای زندگی نیاز به آب و غذا داری.اگر تشنه و گرسنه باشی،فرصتی برای دیدن الماس و جواهر نداری.
همه حرف من این هست که عشق مال ما نیست.اگر مال ما بود که خیلی راحت میتوانستیم آن را حتی به دشمنان خودتقدیم کنیم و خود را از شر تنفر و دشمنی که قلب های ما را می آزارد،آسوده کنیم.عشق احساسیست خودجوش.عشق گیاهیست خودرو و وحشی.عشق آسمان بلند است.و ما بر زمین وظیفه ها زندگی میکنیم.برای پریدن های بلند و مدام به آسمان عشق ناگزیریم در وظیفه ها ورزیده شویم.که اگر وظیفه ها را به درستی نشناسیم و خواسته ناخواسته کوتاهی کنیم.از بلند آسمان عشق نه بر دشت زیبای وظیفه که در دره های سیاه باج خواهی و باج دهی سقوط می کنیم و رنج می بریم.
آیا جنایتکاران قلب نداشتند؟عشق را تجربه نکردند؟آیا حیله گران،سیاستمداران،دزدان عشق را به قدر خود تجربه نکردند؟چه کسی ترانه و موسیقی گوش نمیکند؟چه کسی در خلوت خود زمزمه های عاشقانه نداشت؟ندارد؟حتی اگر شده برای یک بار چه کسی طعم جنون زیبای عشق را نچشید؟بی شک عشق همه دلها را لرزانده،البته دل های مستعد بیشتر و عمیقتر لرزیده اند.البته شاخه های سبز زیباتری به عشق رقصیده اند.
اما بسیاری از عشق گریختند.بسیاری در عشق بارها و بارها زخم خورند.ما از عشق می گریزیم چرا که رابطه ها کورند.چرا که هنوز به روشنائی وظیفه نرسیده ایم.وظیفه تا حد باج خواهی و باج دهی سقوط کرده است.
عشق نیاز به مراقبت دارد.بیشتر از ظریفترین و گرانبهاترین گلها.ما از عشق خود نمیدانیم چگونه مراقبت کنیم و ناگهان می بینیم که گلبرگهای زیبا و عطرآگین عشق ما پژمرده شدند.دیگر عطری به مشام جان ما نمی رسد و شروع میکنیم به ملامت خود،دیگری و عشق.اما همت نمیکنیم که به رابطه ها عمیق تر چشم بگشائیم،چرا؟
ما مثل گرسنه هائی هستیم که مدام غذاهای مسموم می خوریم و از رنج این مسمومیت های مدام یا عهد میکنیم که دیگر غذا نخوریم!!!و یا زائقه های خود را به غذاهای مسموم عادت میدهیم.چرا؟میتوانیم غذای تازه شویم در عشق و نمی شویم،چرا؟میتوانیم باده شویم در عشق و نمی شویم،چرا؟
هیچ کس مقصر نیست.همه مقصیریم.آموزش های ما مقصرند.معلمین ما مقصرند.اما سرزنش خود و دیگری بدترین سمی هست که تا کنون به خود و دیگران تزریق کردیم.باید به رابطه ها بیدار و مسئول شویم.باید تا حد وظیفه هائی زیبا رشد کنیم.و آنگاه منتظر شکفتن معجزه عشق باشیم.
وقتی به بازیگوشی درختان در باد نگاه میکنم،چنان محو میشوم که نیاز به هیچ تغییری را در خود حس نمیکنم.اصلا خودی نیست که نیازی به تغییر داشته باشد.و آنگاه که نگاهم به روابط انسانی می افتد،در صمیمانه ترین و عاشقانه ترینش حتی، شکاف هائی هولناک هراسانم می کند.راستی چرا رابطه های ما اینقدر فقیرند.
چه کسی میداند که در کجای این زمین میشود بی دغدغه زخمی،رابطه ها را خندید.رقصید.بازی کرد.زندگی کرد.
کاش درخت بودم.کاش ضرورت نیازی نگاهم را از درخت نمی دزدید.کاش نمی دیدم،نمی فهمیدم که چگونه کودکان زیبای دیروز به قربانگاه می برند کودکان زیبای امروز را.کاش هر چه زودتر از این کابوس تلخ برخیزم،کاش دستی مهربان در عشق مرا و اینهمه خفته را بیدار کند.
اصیل ترین گفتارها و رفتارها بی مخاطبند.همانهائی هستند که فقط و فقط برای دل خودت میگوئی یا عمل می کنی.خاصه وقتی در معشوقی آئینه ات شده باشد.و تو تمام سرگشته ات را به زیبائی در او ببینی.معشوق آنقدر بزرگ باشد که از هر سو که بدوی به انتها نرسی.چون قطره ای در به دریا بیفتی و دریا شوی.تمامیت تو رخ بنماید.آنجا زندگی مخاطب توست.نه ذهنیتی در زنجیر.و تو رها از هر قیدی به رفتار و گفتار بیان میشوی.شکوه آزادی و عشق را عمیقا لمس می کنی و بعد چگونه میتوانی زندان تاریک هویتت را با خود به هر جا حمل کنی.
من از فهمیدن های عقیقم خسته ترم تا نفهمیدن های خام و بکر کودکانه،این لوح های ساده زیبا را کدام احمق اینگونه مکدر کرده است؟
معلمی را شغل انبیاء می دانند.آیا رسالت انبیاء این بود که معلمین مدعی ما می کنند؟