تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

به حرضت عباس که همه دوس دارن معشوق باشن.نه نه،بزارفکر نکنم،اها همه دوست دارن اونی که خودشون دوس دارن،عاشقشون باشه،اره این فک کنم درست تره،مقه نه،حالا تو دوست داری کی عاشقت بشه؟

 

معشوق کسی هست که تو نیاز داری باشی.مثلا زیبا،با

کمال،پولدار،باوفا،مهربون،دیگه دیگه.......باقیشو هم شما بگو

پی نوشت احتمالی،همه باهم قبول نیستا،اما چرا انگار آدم میخواد خدا مجسم بشه تو جسم و عاشقش بشه،اخه چرا اینهمه خدا از خدائیشون بی خبرن؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 18:23  توسط خسرو  | 

دوستت دارم چرا که زیبائی!که زشتی بزرگترین گناه است.بزرگترین ظلم به خود و زندگی.دلیل زشتی تو چه میتواند باشد،مگر زشت به دنیا آمدی؟زیبائیت را کجا گم کردی؟هیچ توجیهی پذیرفته نیست.زیبائیت را پیدا کن.زیبائی تو در درون تو دفن شده است.زیر خروارها عادت و بدآموزی.بی قراری تو فقط برای این است که زیبائی خود را در خود دفن کردی.تو از اینهمه ظلم که به خود کرده ای و می کنی،دچار عذاب وجدانی.چرا نباشی؟خودت را خلاص کن.زیبائیت را آشکار کن،آیت عظمی شو.چنان زیبا شو که هر رهگذری ناگزیر سجده ات باشد.تبارک الله بگوید.در جستجوی اینهمه زیبائی عاشقانه به درون خود بپرد.

وای وای وای،حقیقت نظریه نیست.حقیقت تجربی ترین تجربه است.از آب و غذا تجربی تر.از هوا تجربی تر.حقیقت چائیست که فقط میتوان آن را خورد.تا رفع عطش شود.حقیقت غذاست باید که فارغ از دانشت آن را بخوری.دانستن فرضی گمراه کننده است.آگاهی تو از چائی و غذا،چقدر تشنگی و گرسنگی تو را رفع میکند؟آگاهی تفریح بعد غذا و آب خوردن است.برای هضم غذا خوب است.اما نه آنکه گرسنه و تشنه بنشینی و از آب و غذا حرف بگوئی و بشنوی.حقیقت را بی واسطه هیچ کلامی بخور.اما تو از پیش گم شده ای.آموزش ها به قدر کافی گمراهت کرده اند.و حرفهای من گمراه گیج ترت میکند.تو فقط لاف میزنی که خدا از رگ گردن به تو نزدیکتر است.به همه از رگ گردن نزدیک تر است.تو فقط شنیده ای.حتی ندیده ای!چه برسد که تجلی حقیقت شوی.اما همه بودن تو برای این جایگاه تجلی شدن است.نه برای زندگی حقیرانه ای که پیش گرفته ای.نه برای انباری از حرص و طمع شدن.نه برای کلکسیونی از بیماری ها ماندن و رنج بردن.تو اینجائی تا حقیقت را بی واسطه حرف و وهمی تجربه کنی.این حرفها فقط و فقط حرفند.نه زشت و نه زیبا.مثل صدای طبل.یکی آن را زیبا می شنود و یکی زشت.زشتی و زیبائی از ادراک توست.آئینه ادراکت را از وهم و حرف پاک کن.تا بارش مدام حقیقت بی خود و مستت کند.فارغ از هر چه هستت کند.تا تجربه کنی که خدا چگونه بی نیاز است از بودن و نبودن اینهمه شگفتی که فقط در سطح جاریند.

متفاوت بودن زیباترین وهم است.متفاوت بودن یعنی پریدن به سراب.تا از سراب دور باشی،چگونه درک میکنی که آنچه از دور فریبت میدهد سراب است.پس شهامت کن و با همه وجود خطرات به سراب افتادن را بپذیر.ناامید شو.افسرده شو.ببین که،از طرف که رفتی جز وحشتت نیفزود!تا کوکب هدایت در ظلمانی ترین شب یلدا بر تو ظهور کند.تو در ابتدای تاریکی ایستاده ای و می لرزی و ترسی.تاریکی هیچ ترسی ندارد.با کمترین نور می میرد.شمع خاموش ادراکت را روشن کن.چه کسی خود را کامل نمیداند؟اما این رنج است که صبورانه به ما میگوید،هنوز مسافریم.مسافر سرزمین جادوئی آگاهی و عشق،اشراق.آنجا که همه یکی میشوند.یکی از هزاران هزار آئینه ادراک متفاوت تجلی میکند.هر کس حق دارد تماما آئینه ادراک خود باشد.تا روزی که چشمش به خورشید بیفتد.سر از آئینه برگیرد.آئینه شود.

اساس زندگی رابطه است.آیا آفریقائی ها احساس ندارند؟عشق را نمی فهمند؟آمریکائی ها چطور؟ایرانی ها و افغانی ها چه؟اما بستری که رابطه ها در آن جاری میشوند در هر جامعه ای متفاوت است.و این تفاوت گاه وحشتناک و گاه در اوج زیبائیست.آیا وقت آن نشده که انسان باشیم؟فقط انسان؟نه افریقائی و آمریکائی یا ایرانی و افغانی،همه از هوائی مشترک استمشاق میکنیم.وقتی لایه ازون آسیب می بیند همه به یک اندازه در خطریم.وقتی بمب هسته ای در جائی بیفتد این انسان است که آسیب می بیند.این زندگیست که ویران میشود.چرا فقط انسان نباشیم.چرا از قالب های از پیش تعیین شده اجتماعی که در آن زندگی میکنیم فراتر نرویم.چرا جهانی نیندیشیم.جهانی نبینیم.جهانی زندگی نکنیم.مگر خدا واحد نیست.زندگی واحد نیست.مگر همه انسان نیستیم.دشمنی انسان با انسان چه توجیهی دارد؟چگونه میتوانیم بر حماقت خود چشم ببندیم.چگونه میتوانیم بر زیبائی چشم ببندیم.توهین یا انکارش کنیم فقط برای اینکه از آن ما نیست!تابع خواسته ما نیست!

معشوق میتواند هر کاری با جان عاشق بکند.عاشق شیفته بازی معشوق با خود است.پس اول معشوق شو.و معشوق زیباست.زیبا شو.معشوق بازیگوش است.بازیگوش شو.معشوق همه نیاز عاشق است.تا معشوق نشوی دخالتگری زشتی.تا به دل راه نیابی،تجاوزگری بیش نیستی.حتی اگر در حیطه قانون و عرف تجاوز کنی و با اجازه آنها!

که عشق بی نیاز قائده و قانون است.قائده و قانون برای کوران حریصیست که جز طمع نمی بینند.قائده و قانون به عدل ظلم میکنند.در ظلم به سویه عین عدل است.اما عشق از زلال جان جاریست.نه از برکه های گندیده قائده و عرف.قائده و قانون هر جمعی نشانه خرد جمعی آن جمع است.و جای آن دارد که زندگی جمعی دوستانه شود.همه در این دهکده زیبا با عشق به هم لبخند بزنند.جام های هم به مهر پر کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 14:53  توسط خسرو  | 

دیشب به طور اتفاقی زندگی مردم آفریقا را از کانال چهار نگاه کردم و احساس کردم که دلم میخواهد بمیرم.تا شاهد زندگی در رنج انسان نباشم.وای که سخن از گرسنه بودن و سوءتغذیه یک نفر یا دو نفر نیست.آیا انسانهای سیاه پوست واقعا انسان نیستند.و فرض که انسان نیستند.کدام حیوان اینگونه زندگی میکند.مسئول اینهمه فاصله طبقاتی در قرن بیست و یک کیست.در قرنی که به راستی زمین دهکده کوچکی بیش نیست.چگونه میتوان این دهکده زیبا را اینگونه چندپارچه و متفاوت دید.چگونه میتوان چشم به رنج و فقر بست و خندید.شادمانی کرد.خدا را ستایش کرد.ستایش خدا برای چه؟برای اینهمه ظلم که در حق خود و زندگی روا میداریم؟دوست داشتم جای رئیس جمهور زیمباوه باشم.دوست داشتم و دارم جای همه رئیس جمهورها باشم و ببینم زندگی از نگاه آنها چگونه است.ببینم آنها چگونه خدای خود را ستایش میکنند.چگونه لذت می برند در حالی که قسم خورده اند مسئول باشند.وای برای لحظه های حس کردم دوست دارم قدرت مطلق زندگی باشم.دیکتاتوری مهربان باشم.زندگی را،خنده را،لذت را،رنج را،اشراق را به انصاف تقسیم کنم.دلم گرفته از اینهمه رنج که میبینم.

دلم میخواهد دست تک تک آدم ها را صمیمانه بگیرم و با آنها به عمق بروم.به آنجا که هیچ کسی نیست و زندگی جاریست.به آنجا که زندگی جشنی بی مثال است.آنجا که ادراک بیدار است.آنجا که زندگی اسیر سرپنجه های زشت جهل آلوده به دانستن نیست.اما چشم ها می گریزند از من.انگار جزامیم.ویروس منتشر کننده طاعون.دلم گرفته بس که سرها در گریبان دیدم.بس که خنده ها را آلوده بغضی چرکین دیدم.بس که طعنه شنیدم.بس که رنج دیدم.بهشت تنهائیم جهنم شد.کاش کور بودم.نمی فهمیدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 7:53  توسط خسرو  | 

حرف برای غیر است.چرا با خود حرف می زنیم؟به ذهن خود نگاه کن،ببین چه کسی با چه کسی حرف میزند.هزاران نقاب در ما با هم میجنگند.ما میدان جنگی زشت شده ایم.برای همین شفافیت چهره ما مکدر شده است.نقابهای گفتگوگر ذهنت را عمیقا ببین و درک کن.تا آنها ساکت شوند.بمیرند! تا ناگهان ببینی که نقاب نیستی.بلکه همه جانی.جانانی.

با دیگران حتی گفتگو نکن.که گفتگو با دیگری ممکن نیست.این فقط گفتگوی نقابهای تو با اوست.این فقط گذشته مکرآلود تو با اوست که سخن می گوید تا دیدار ممکن نباشد!دیدار تنها در سکوت و عشق اتفاق می افتد.پس سکوت را مشق کن تا عشق ممکن تر شود.

وقتی دو نقر در عشق هم را دیدار میکنند.برای دقایقی ذهن خاموش میشود.دیگری تا عمق جان با ما یگانه میشود.قلب سنگی ما موم میشود.چوب خشک وجود ما جوانه میزند.تازه میشود.و ما می شکفیم.گل میدهیم عطر می پراکنیم.

در عشق ما بهشت جان را لمس می کنیم.در عشق ما خورشید وجود را دیدار میکنیم.در عشق ما با همه زرات هستی یگانه میشویم.به اندازه همه زندگی بزرگ.بی اندازه میشویم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 10:44  توسط خسرو  | 

برای هر چیز و هر کاری باید بهانه داشت.تشنگی بهانه نوشیدن آب ما میشه و تو بهانه نوشتن و زندگی من.بی بهانه ام نکن.ای همه تو.

میدونی ما از چی رنج می بریم؟از مصنوعی بودن.از به کلیشه افتادن.وقتی کودک بودیم کلیشه ای نبود.الگوئی نبود.آموزشی نبود.و ما تماما زندگی می کردیم.اما کم کم زندانی شدیم.زندانی خرید "توجه"به ما گفتن احسن،باریکلا،آفرین،و این شکلات های حقیر زندانیمون کرد.دیگه یاد گرفتیم خودمون نباشیم.مثل معتاد ها برای شکار هر چه بیشتر تشویق مصنوعی و دروغ شدیم.نقاب زدیم.و یه روز به خودمون اومدیم که دیدیم هر چی هستیم.جز خودمون.هر کاری میکنیم مگر کاری که دلمون میخواد.ما بچه بودیم.لوح هائی سفید.و معلمینی احمق.و ترکیب ما شده این.همینی که هستیم.و سفر درک این حماقتی هست که زندانیش موندیم.تا آزادی راهی نیست.تا زندگی راهی نیست.فقط به اندازه شهامتی که له شده،به خاک افتاده،تا زندگی و آزادی و عشق راه داریم.آیا زیاده؟میتونیم برای همیشه زمین گیر بمونیم.این فقط و فقط به خودمون برمیگرده،آزادی و عشق تنها هدیه ای هست که هر کس میتونه به خودش بده،آزادی و عشقی که دیگران هدیه کنن یه فریبه،یه حیله تازه،یه دروغ.یه طمع.به زخم های خودت یه نگاه بکن.کم به دام دیگران افتادیم؟بلند شو و نشون بده که آدمی و هوشمند.برتر از حیوانات رو ولش.به خودت ثابت کن که پست تر نیستی؟حیوانات چقدر دروغ میگن؟چقدر جنایت می کنن؟چقدر تجاوز میکنن؟چقدر زشتن؟روزی که فقط پست تر از حیوانات نباشی.بدون اینکه بخوای بسیار فراتر از اونها رفتی.اونقدر که زندگی به پاهای تو سجده میکنه.مگه تو عاشق سجده شدن های عاشقانه نیستی؟و من اولین عاشق توام،روزی که چشم ها و نگاه مست تو بهم میگه که پست تر از حیوان نیستی.به عشق این سجده هاست که زنده ام.دریغم نکن.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 9:54  توسط خسرو  | 

سر نوشت(اینو برای من زنی وحشی نوشتم اونم تحت تاثیر کامنتی که گذاشتم و گذاشت!)

خو زمین میخوری نازنین.دردت میاد.اوقت دل هر صاحب دلی هم درد میاد.بزار بگم من هم یکی هستم مثل شوهر سابقت!راستش تصور میکنم دوست داشتن یه نفر غیر ممکنه.بازم بزار بگم من هیچ کسی رو دوست ندارم.هیچ کس رو.حتی پسر پنج ساله خودمو که گاهی تصور میکنم عاشقشم و حالا به دلیلی احمقانه ازش دورم!

بازم بزار پا رو فراتر بزارم و بگم بهت ثابت میکنم که هیچ کسی هیچ کسی دیگه رو دوست نداره،حتی اگه تصور کنه عاشقش هست.فقط کافی شهامت داشته باشه و از خودش بپرسه چرا دوستش دارم؟چرا عاشقش هستم؟دیگر خواهی فقط شکل توسعه یافته خودخواهی هست.اما دیگر خواهی بد نیست.دیگر خواهی های کور و حقیر هست که بده،دیگر خواهی تنها راه رشد زیبای خودخواهیه،اما دیگرخواهی های آگاه و زیبا.

خوب نگاه کن چه کسی در حسرت یک نفر که عاشقانه باهاش باشه نمیسوزه،تصور کن از اینهمه جام،یکی حتی برای سراسیمگی تشنه تو،از شراب عشق پر باشه.این یعنی فاجعه انسانی.همه ما وجودمون جام خالی از شرابه،چرا؟چی شد که شراب های ما زهر شد؟چی به سر چشمه های جوشان شراب ما اومد.مگه ما جام های زاینده عشق متولد نشدیم.مگه نگاه ما زلال نبود.مگه ما دوست بودیم.دشمن بودیم.لعنت به آموزش های کور که کردند آنچه را که می بینی!

عشق مال هیچ کسی نیست.عشق وحشی ترین پرنده هست.وحشی ترینی که هرگز و هیچگاه تاب هیچ قفسی رو نداشت و نداره،حتی اگه جنس اون قفس از طلا باشه،حتی اگه به زیباترین شکل تزئین شده باشه،عشق میتونست و میتونه زیباترین تجربه هر کس از زندگی باشه،اما چیه جز یه مسیبت کور،چرا؟تصور میکنی جسم آدم ها چقدر از هم متفاوته؟چیزی که تو بهش میگی تنوع طلبی من میگم سرگشتگی.چطور ممکنه تو جامی که پر از شراب عشقه رو رها کنی؟اگه جام تنی رو رها میکنی فقط برای اینه که دیگه هیچ عشقی نیست.فقط دو تا نقاب حیله گر پشت اون جسم ها نشستن نه دو تا وجود عاشق.

عشق در زنجیری که از جنس مالکیته،هر روز داره بیشتر می میره،و چیزی که آزار و فراریمون میده از هم،جنازه های متئفن عشقی هست که یه روز خوشبوترین عطر زندگی ازش بلند بود.

همه به زیبائی شروع میکنن.اما عموما به زشتی تموم میشه،و تو هم مثل همه چشاتو ببند و خودت رو به قوانین کور بسپار.چه خیالیه؟و این قوانین کور هم صبورانه رنجت میدن تا مجبور شی چشاتو وا کنی.

سرزنش راحت ترین کاری هست که میشه کرد.چه کسی خودش و دیگران رو سرزنش نمیکنه،چه کسی زندگی رو سرزنش نمیکنه،سرنوشت رو سرزنش نمیکنه،اما سرنوشت رو میشه با چشم هائی بیدار و مسئول،خود نوشت.میشه خدای بیدار وجود خود شد.میشه از دشمن دوست ساخت.میشه دشمنی مسئول و آگاه بود.نه دوستی احمق و ناآگاه.

دوست امروز دشمن فرداست.دوستی تاریخ مصرفش خیلی کوتاه،نگاه کن به گذشته،عمده زخم ها،عمیق ترین زخم ها از دوستان دروغین هست.دوست دشمنی دیگر گونه هست.تو دادگاه ها همه از دوستان سابق شکایت دارن،از نزدیک ترین های خودشون.این یعنی چی؟جز اینکه همه مثل تو خودشون رو به قوانین کور سپردن.من خوشحالم که اعلام میکنم هرگز هیچ کسی رو دوست نداشتم.هیچ کسی رو.من فقط عاشق زیبائی هستم.عاشق بازیگوشی.عاشق وحشی های زیبا.عاشق ادراک های عمیق.عاشق هوشی که هر روز بالنده تره.

من هیچ نقابی رو دوست ندارم.حالا اسم اون نقاب خسرو باشه یا هر کس دیگه.من عاشق همه وجود هام.و دشمن همه نقاب ها.

من از تنهائی خسته ام.مثل تو.مثل همه.من از اینکه مجبورم با نقاب هام باهات حرف بزنم خسته ام.من از اینکه هر کس خودش رو فقط و فقط یه نقاب زیبا یا زشت میدونه،خستم،بشدت تنها و خسته.

من از اینکه نمیتونم وجودها رو بدون روکشی از نقاب ببینم،خسته ام.من از دیدن اینهمه مسخ،اینهمه پوچ و دروغ،اینهمه لاف،خسته ام.از دیدن اینهمه صدف که نمیدونن چه گوهری رو در خودشون گم کردن.

من از اینکه مجبور شدیم دروغگوها و حیله گرهای ماهری بشیم خسته ام.تو وحشی عزیز یه پدری!پدر دروغ!پدری که منو وادار میکنی دروغ بزام.و من یه مادر بیچاره ام که مورد تجاوز حماقت و سهل انگاری تو قرار گرفتم.همه ما در جائی پدر دروغیم و در جائی مادر دروغ.و عجیب اینکه تعجب میکنیم از تولد ناخواسته اینهمه دروغ.پدران دروغ تماما مست حماقت خودشون هستن و اصلا نمیدونن در حال شکل دهی چه جنایتی هستن.این فقط مادران دروغ هستن که رنج می برن و دروغ میزان.بیا لطفا احمق نباشیم.تا ناخواسته پدر دروغ نشیم و مادران دروغ رو تجاوز نکنیم.

بیا تابا درک زیبائی های خودمون و زندگی از تولد ناخواسته اینهمه دروغ و حیله پیشگیری کنیم.

زندگی میتواند فرصتی برای افتادن به جشن باشد.جشنی که زیبائیش هوش می برد و سجده عاشقانه می اورد.من عاشق زندگیم.عاشق سجده هائیم که بی خود میکنم.من عاشق قربانی کردن هر لحظه "من"هایم به پای معشوقی ام که سراغ از زیبائی عشق دارد.

من نیازهایم را به سادگی اعلام میکنم.آواز میخوانم و به سخاوت عشق خرسندم که چون باران بهار به جان تشنه ام معشوق می بارد.هرزگیم را جشن می گیرم تا بیادت بیاورم که تو نیز روزی کودکی زیبا و هرزه بودی.نگاه بازیگوشت زندانی هیچ عرف و عادت و آموزشی نبود.تو نیز چون همه،زیبائیت سجدگاه عاشقانی بی قرار و خسته بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 9:21  توسط خسرو  | 

ما توهم هائی خاصیم.بزرگ و خاص.و در مقایسه این توهم ما جان میگیرد.دوست داریم بزرگترین باشیم.منتصب به بزرگترین باشیم.تا حقارت خود را پنهان تر کنیم.حقارت را پنهان نکن.آشکارش کن.ببین که هیچ نیستی.و ناگهان همه در هیچت به زیبائی و عشق طلوع میکنند.

خودخواهیت را انکار نکن.بزرگش کن.آنقدر بزرگ که منفجر شود.مثل بادکنک.

سکوتم کودکی نوپاست.و در صدای تو گم میشود.تو به راحتی مرا نمی بینی.نمی فهمی.چرا که من جز سکوت نوپایم نیستم.حتی وقتی میخواهم به تو بگویم که من سکوتم.ناگزیرم از کلامی که تو میشناسی استفاده کنم.پس خود نیز سکوت خود را ناخواسته می آشوبم.همه حرفهای من بیهوده اند چرا که فقط صدا هستند.اما اگر از این صدا تو به سکوتی که در درونت گم شده،برسی.حرفهایم به مقصد رسیده اند.اگر بخواهی با من بحث کنی.متقاعدم کنی و یا ذهنت متقاعد شود.من فقط یاوه ای بیش نگفته ام.اما تجربه سکوت ممکن نیست تا عمیقا فریاد نکنی.پس همه حرفهای مهم و نامهم ات را جانانه فریاد کن.تا ضرورت فریاد کردن های گاه و بیگاه ترکت کند.آرزوهایت را زندگی کن پیش از آنکه حسرت شوند.اگر چه نمیتوانی همه آرزوهایت را زندگی کنی.اما مهم ترین هایش را میتوانی.که مهم ترین آرزوها ضرروی ترین و ساده ترین آنها هستند.

با خودت آشتی کن.فقط با خودت که خدا در دل توست.تا با خودت قهر باشی راهی به نهانخانه دلت نداری و از خدائی که همه زندگیست غافل دور می مانی.مثل ماهی در اقیانوس که خود را از آب دور بداند.

یکی در تو مدام جستجو و شناسائی میکند.جستجوگر درونت را ببین.میلیاردها موضوع جستجو فقط و فقط توسط یک جستجوگر در درون تو جستجو میشوند.میتوانی میان این میلیاردها موضوع سرگردان باشی.نمیگویم جستجو نکن.هر چه را که دلت خواست جستجو کن.اما نیم نگاهی به جستجوگر درون داشته باش.جستجوگر درون را به میمونی مست یا اسبی وحشی مثال زده اند که تو سوار بر آنی و تو را به هر جائی که بخواهد می برد.ببین که حرفها میزنی و رفتارها می کنی و جاها میروی که نمیخواهی.بر این اسب چموش.بر این میمون مست آگاه شو.جستجوگر را ببین.از روزی که اولین دیدار را با جستجوگر درون داشته باشی دیگر به سفری افتاده ای که بازماندن از آن ممکن نیست.به سرازیری زیبای عشق می افتی.به راهی که هر لحظه زیباتر و وحشی تر است.و سکوتی را در خود دیدار میکنی که هیچ کلامی برای بیانش نیست.و تازه آنگاه میتوانی بفهمی که گنگی چون من چه میگوید و نه قبل آن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:32  توسط خسرو  | 

عموما ذهن ما در حال نشخوار گذشته زخمی ماست.حال زیباست.زندگی در حال است.اما ما با عینک مکدری که از جنس گذشته زخمی و رنجور،به چشم خود داریم، به زندگی زیبا نگاه می کنیم.و این بزرگترین فاجعه است.

یگانه هنر برخواستن از گذشته است.حتی اگر آن گذشته زیبا باشد.دل بستن به گذشته یعنی بی اعتمادی به زندگی که مدام در حال جاریست.حال سرچشمه زلال زندگیست.و ما کهنه های متئفن گذشته را به این جاری زلال می اندازیم و می نالیم.آیا به راستی این عجیب نیست؟!

دوست عزیزم.تو که ذهنت پر از لباس رنگارنگ دوست و دشمن است.تو که ذهن جنگ پیراهن است.عریان شو.به حالی بیا که نه دوستی هست و نه دشمنی.ببین که دوست و دشمن ساخته ذهن نیازمندیست که همخانه گذشته ای تیره و تلخ است.خانه بدوشی ذهن بی قرارت را ببین.ببین که دلتنگ نشستن به حال است و نمیداند که مدام در حال است!

همه ما در خواب بیداریم.ما بیداری را می شناسیم.ما به رختخواب تنبلی افتاده ایم.این صدای خاموش بیداریست که از عمق جان ما بر می خیزد.از چه در خواب گذشته مانده ایم.

رها کردن گذشته یگانه مشق و هنریست که هر کسی می تواند داشته باشد.هنر تنها در حال متولد میشود.آنگاه که هنرمند مسخ دستان ناپیدا شد.

وای به تو وقتی که ابرهای تیره "گذشته" تماما به کنار می روند و آفتاب بلند "حال" ادراک تو را به نوازش می گیرد.وای وای وای،تو چه میدانی که در این حال چه مستی وحشی،گریبان ادراک زندانی شده در گذشته تو را می گیرد.مگر به حال بیفتی.مگر از قیل و قال بیفتی.مگر لباس گدائی "گذشته"از تن خارج کنی تا ببینی که پادشاهی.ببینی که مستی.هستی.

آخ آخ آخ چه مستم از عشقی که مرا از من دزدید و آفتاب بلند حال را زیرکانه پیش کش ادراکم کرد.آخ که همه همتم به حیله های تازه است،مگر دست به دامنت گیرم و کشان کشان تو را تا به آفتاب "حالا" بیاورم.

آههههههههههههههههههههههههه که گنگی دیوانه و وحشی،به دیدن آزارت سر به دیوار ادارک می کوبد.مگر حیله ای تازه کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 12:30  توسط خسرو  | 

خنده در عشق آسان نیست؟قیمتش رنجیش همسنگ آن خنده ها که بی قید کردی.

عشق یک جوش هسته ایست.دو جان را چنان به هم می آمیزد که یکی میشوند.و جدائی سخت است.اخ اخ اخ اخ اخ وقتی یکی تا عمق جانت پیش بیاید.وقتی یکی را از جان شیرین دوست تر بداری.چه میدانی که جدائی چیست مگر مبتلا شوی.

عشق گدائی را وعده پادشاهی دادن است.نه اوج عشق این است که پادشاهی عاشق گدا شود.نه.عشق دیدار دو پادشاه است در لباس گدائی.

عشق دیدار تو چشمه خشک و تشنه است که عاشقانه هم را می کاوند تا به آبی که همه زندگیست غرقه شوند.

عشق نوریست که شادمانه در تاریکی "من"میدود.و هر چه "من"ت از جزم ها مکدرتر باشد.از بازی این نور عزیز بی نسیب تری.

سخن از عشق آنجا شروع میشود که از عشق فارغ شده باشی.در عشق کجا مجالی به سخن داری.

دیدار در عشق واحه ایست در کویر.ناگهان آئینه ای تو را در خود می بلعد.و تو مبتلا شده ای.بی قراریست قرار می گیرد.و مرگی زیبا تو را در اوجی بی مانند شکار می کند.تو نیستی اما هستی.تماما شور.تماما شوق.تماما زندگی.دیدار در عشق چون صاعقه ایست در شب تار.ناگهان همه چیز روشن است.روشنائی بی اجازه تو می آید و تو را تا آنچه در وهم ناید می برد.و ناگهان میرود.بی هیچ دلیلی که آمد.و تو گنگی خواب دیده می شوی.تو مبتلا به نگاهی می شوی که چون شمع می سوزد و شمع های مرده،چون شب پرستانی کور می گریزند از تو که همه نوری.

وای،چه طعنه ها که نمی خوردی تا رسیدن به چشمی که عاشق نور شود و شعله های سوزان نگاهت را دریابد.وای کجاست آنکه خاموش گویای نگاهت را دریابد.و گوهر سکوتت را به کلامی حقیرانه نیاشوبد.

 

همه خود را مهم میدانند.همه نیازمند توجه هستند.همه خودخواه محضند.و دیگر خواهی شکل پیشرفته خودخواهیست.وقتی دیگری را در خود هضم میکنیم.با اون یگانه میشویم.بزرگتر میشویم.مهم تر.پس خودخواه تر شو.تا نهایت خودخواه.همه را در خود بیامیز.با همه یگانه شو.از دشمنان نیز نگذر.حتی سنگی را نادیده نگیر.به اندازه همه زندگی بزرگ شو.و عشق آغاز این بزرگ شدن است.عشق اتحاد دو جزء کوچک است.دو قطره "من"و سفر تنها آغازش سخت است.پس عشق جاذبه هایش را به کمک تو می فرستند تا این سخت را شیرین کند.

و آنگاه که با جان همه یگانه شوی.و آنگاه که به اندازه همه زندگی بزرگ شوی.خورشید در تو طلوع میکند.زندگی در تو جاریست.همه تواند و تو همه ای.و همه سفر از آن توهم مهم بودن تو بود تا این حقیقت آشکار که هر لحظه در تو متجلی تر میشود.

عشق دیگر خوارست.دشمن خوار است.عشق گرسنه ای سیری ناپذیر است.عشق قطره ای دریا نوش است.و تو عشقی.نه عاشق،نه معشوق.عاشق و معشوق نقش هائیست که به ضرورت می زنی.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 10:14  توسط خسرو  | 

عشق یک جنون زیباست.عشق خورشید است که فقط از دور مطبوع و نوازشگر است.هیهات که اگر به آن بیفتی.جهنمیست تمام.عشق لذتبخش ترین درد زندگیست.معجونی بی مانند از درد و لذت.عشق افیونیست که فقط میتوان تجربه کرد نه آنکه به لافی از آن دل خوش کرد.نه آنکه دستی از دور به این آتش داشت.نه آنکه سوختن غیر به تماشا نشست.

آخ بیچاره عاشق که پس از تجربه عشق،چه گیج است و نمیداند که به چه آویزد جان دردمندش را.عشق آخرین سکوست.آخرین پله بام.آنجا که نه زندگی هست و نه مرگ.خلائی مات.جائی برای گریز نیست.توانی هم.

به سردیت بساز که این آتش عجیب گرم است.عشق کور است.واقعا کور و بی پروا.اما عقل حیله گر است و ترسو.عشق زندگیست و عقل مرگ.آنها هم را معنا می کنند.بی عشق عقل یعنی چه؟

عشقی که از بام وظیفه نخیزد،فقط پریدنی زیباست.بیچاره پرنده خسته عشق که ناگزیر نشستن به هر بامیست.

عشق زیباترین راه برای پریدن به دل هیچ است.هیچی که همه را از دل خالی خود می زاید.

عشق سفریست از سطح تا عمق.تو از عمق هیچ نمیدانی مگر درد عشقی تا استخوان سوخته باشدت.تا همه دروغت را به پایش عاشقانه باخته باشی.

رنجی که ما را نکشد جان سخت ترمان می کند.و عشق بزرگترین رنج زندگیست.و این را که میداند جز عاشقی که تمام سوخته باشد.

تو هستی چه در دامنه های روزمرگی و چه در پیچ و تاب شکوه مند عشق.و چه در قله های رفیع بودن که از پس این پیچ و تاب عزیز خودنمائی می کند.کیفیت بودن را تماشا کن!کائنات زنده اند.از یاخته های تک سلولی تا آنکه جانش زنده شد به عشق.تفاوت را ببین.لاف کودکان خام کجا و نگاه مست هوشیار کجا.دامنه های زندگی را می بینی که از ازل تا به ابد چه زیبا گسترده است.

گدائی جز به درگاه عشق مکن.یعنی که آب را،جز از دریا مجو.دریا توئی.تو که در وهم سرابی نومیدانه نشسته ای.همتی کن.سرابت را به عشقی بفروش.هیچت را بده،همه را بگیر.که هیچت همه نماست و فریبنده و آن همه هیچی خاموش.چ

عشق همه شفاست.همه بلا.عشق زندگیست مرگ است.هیچ است همه است.آخ عشق عشق است.عشق تلفیق نارضایتی و رضایت است در هم.معشوق خورشیدیست که تو هر چه بیشتر به آن میشوی بی قرارتری.آخ عشق عقل خامت را می سوزد و تو نمیدانی که به کدامین سو،به کجا بگریزی،وقتی از همه سو راه به معشوق است.عشق نه این است که تو بخواهی.نمیخواهی و در آنی.می گریزی و در آنی.آنی،آنی.همه در آنی.همه آنی.

اینجا دلی گرفته است.اینجا عاشقی بیچاره روزگار عاشقی خود را به سوک نشسته است.اینجا نگاهی بهت زده و خاموش جهنم تلخ دوری را با خاطرات خوش حضورش باد می زند.اینجا چشمی گریه را فراموش کرده است.

آهای من از بادگیر بلندی های عشق می آیم و لبخند می زنم به روزمرگی هائی که یک به یک به استقبالم می آیند.ببین که روزمرگی هایم طعم عشق گرفته اند.

ستایش زیبائی آسان نیست!جزایش عشقیست که دم تشنه ترت میکند.به زیبائی حریص تر می شوی و بیشتر می سوزی.هیچ تر میشوی.

فقط عشق سوزنده است.فقط عشق تو را از وهم تو خالی میکند.نی میشوی تا زندگی در تو بدمد.در غیر عشق تو در حال انباشتنی.و دیروز هر چه باشد بوی گندیدگی گذشته را دارد.عشق خورشیدیست که بر نجاست گذشته میتابد و پاکش میکند.

معشوق شمعی روشن است و عاشق شمعی خاموش.شعله عشق از معشوق به جان مشتاق و خاموش عاشق میجهد و عاشق از سوز می رقصد.آهای تو که به عاشق می خندی،نوبتت محفوظ که هم عاشقی و هم معشوق و فقط نمیدانی.باش تا دولت عشقت بدمد.باش تا تشنگی از آستین جانت بدر آید.باش تا معشوقی خرامان بر تو بگذرد.باش تا چو گردی از پیش برخیزی.باش تا همه جانت درد شیرین شود.

من به تمامی سوخته ام.نه عاشقی اینجاست و نه معشوقی.خاکسترم را باد به کجا خواهد برد.زینهار از این خاکستر که بوی عشق دارد.دماغ خود بگیر
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 8:44  توسط خسرو  | 

وقتی بلندی های بلند عشق را لمس کنی.دیگر چه چیز این دشت پست،چشمانت را بنوازد؟وای که عشق افیون عجیبیست.تنها اگر به دامش افتاده باشی.تنها اگر فقط یک بار مستیش را چشیده باشی.

عشق دروغیست شیرین.زینهار مگوئید.مگوئید.در حسرتش بمیرید و مگوئید.عشق آخرین سراب است.زینها میفتید.میفتید.آخ که اگر بدانید بعد آن،دیگر هیچ سرابی شما را فریب نمیدهد و بیچاره میشوید،درست مثل من.و من یک دروغگوی بزرگم.یک بیچاره بزرگ.که دلیل بودنم گم شد.خودم گمش کردم.آن روز که مست بودم یادت هست.حالا بیا و ببین که چه پستم.

دلم به اندازه همه ابرها گرفته است.اما چه سود که اشک هایم همه در عشق سوخت.و حالا بهتی خاموش مرا چون شبحی سرگردان میان این خیل دوستان به هر سو می کشاند.دلیل بودنم را کجا گم کردم؟

عشق یک غمار سخت است.شیرین و سخت.و من غماربازی ابله.که همه حقارتهایم را به یکباره باختم.و حالا آنقدر هیچم که .....جز این نقطه ها کلامی و معنائی برایش نیست.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 17:52  توسط خسرو  | 

واییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی یافتم یافتم یافتم یافتم

خو ساکت شو بچه ببینم باز چی شی رو یافتی.

یافتم ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووویییییییییییییییییییییییییی  یافتم

حالا میگی چی یافتی یا ما بریم

یافتم که دلها هم را دیدار می کنند و ذهن ها یاوه می بافند به نام گفتگو.

یافتم که چشم ها برای دیدن است!!!!!!!اما هیچ کس دیگری را نمی بیند!!!!!واییییییییییییییییییییییییییییییی نگاه کردن در چشم سخت ترین کار است.وایییییییییییییییی.چشم با دل در ارتباط است و دل همواره کودکیست بی پروا واییییییییییییییییییییییییی پس ذهن فرمان میدهد که به چشم ها نگاه نکن.فقط حرف بزن.

نوزادان را ببین فقط نگاه می کنند.آنهم چه زلال.بعد کودکی از راه میرسد.و نگاه را به کلام می آلاید. و آموزه ها از پس شیطنت های کودکانه کابوس زندگی می شوند.این کار را نکن.آن کار را بکن.این بد است آن خوب است.و کودک نمی فهمد که کی بزرگ شد.ببخشید منظورم از بزرگ خنگ بود.

واییییییییییی نگاه کردم که هیچ کس در چشمانم نگاه نمیکند.همه دیوار را نگاه میکنند زمین را نگاه می کنند و به من می گویند سلام......... و من فقط نگاه میکنم که آنها اصلا نیستند.آنها چقدر دروغ می گویند.آنها فقط برای اینکه خیال کنند هنوز محترم هستند تعارف میکنند.قلب های آنها چیز دیگری می گوید.ذهن آنها چیز دیگری می گوید و آنها چیزی دیگری را به عادت و تکرار و حیله گری بر زبان می آورند.واییییییییییییییی   که چه مستم از این دریافت و چه تنهایم میان اینهمه دوست.

و تو تصور میکنی که مرا شناختی.تو نه.ذهن تو.هویت تو که جز لباسهای کهنه دیروزم ندید.آهاییییییییییییی من این حرفها نیستم.این حرفها دروغ هستند اما تو جز زبان دروغ نمی شناسی.تو هنوز شهامت نگاه کردن عاشقانه را نداری.نگاه عاشقانه غارتت می کند.همه دروغ های زیبایت را،داشته ها و دانسته هایت را به یغما می برد و تو بسیار ترسوئی.احمقی ترسو.تو از ترس چشمانت را بسته ای و به کابوس ها و رویاهایت قناعت کرده ای.می لرزی و می ترسی و چشم نمیگشائی،چرا؟آیا دیدن خورشید اینهمه واهمه دارد.وقتی چشم بگشائی.وقتی ببینی .از خنده رودبر خواهی شد.از شوق اشک خواهی ریخت.از حیرت لال خواهی شد.دیوانه خواهی شد.

لطفا هیچ نگو.نگو عالی بود.نگو احسن.نگو دیوانه نمی فهمیم چه میگوئی.نگو باز هم که قاطی کردی.لطفا هیچ نگو این حرفها حرف نیست.هزیان است.بشو و برو.مگر جان خفته ات بشنود آنچه را ذهن حیله گرت از آن مدام می گریزد.

اخیششششش باید زن باشی و زایمان کرده باشی تا بدانی حالا چه حالی دارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 12:46  توسط خسرو  | 

چقدر لذت بردم و دلم میخواد گریه کنم[گریه]اخه خیلی عاشق شدم.خیلی هم شکست خوردم.همش هم تقصیر دل کورم بود هست.وقتی یکی به خونه دلت میاد.اونم عاشقانه.حس میکنی زندگی چقدر قشنگه،و چه فرصت بی نظیری هست که تو برای تجربه اینهمه شعف و مستی داری.از سنگ و کلوخ هم عاشقانه تشکر میکنی.اما روزهای گرم میرن.دیر یا زود میرن.هر چی که اومد میره و روزهای سرد مرگ همه لذت ها رو از دماغت در میارن.اره من تا ته لذت رفتم.من تا اوج بودن،اونجا که میفته تو نبودن،رفتم.اونم عاشقانه،اونم در عشق.اما دوباره شب شد.دوباره کابوس جدائی من از زندگی به جانم خنجر زد.دوباره دیدم که چیزی در من بشدت کمه.و دوباره عاشق شدم.و هر باره عاشق شدم تا شدم همین هرزه ای که می بینی.

اره عشق یه اعتیاده،یه اعتیاد سخت.بی خود نیست که آدما معتاد میشن.معتاد داشته هاشون.دونسته هاشون.معتاد قدرتی که فقط خیال میکنن دارن.معتاد معشوقی که مثل برق میاد و مثل باد میره.هنوز بهش خیره ای،هنوز غرق لذتی،هنوز تو بهتی که چی به سر خودت اوردی،که یه هو می بینی هیچی نیست.وای خدا این یه کابوس بود یا رویا.

اینو برای این نوشتم جوینده گوینده است و یابنده خاموش

و اینم برای این من زنی وحشی

من فقط زنان را حیله گر نمی شناسم.بلکه انسان را حیله گر می دانم.ذهن برای چیست جز حیله.حیله چیست جز تدبیر.

انسان به واسطه نیازها و ذهن توانمندش حیله گر تر از تمامی موجودات است.ببین که همه را مسخر خود کرده است.و در این میان زنان حیله گرترند.چرا که قدرت ظاهر در دستان مرد است.پس آنها باید راهی برای مقابله با این قدرت ظاهر داشته باشند.قدرت آنها در خصوصیات زنانگی آنهاست.این خاص یک زن نیست.اما بعید نیست زنی خصوصیات زنانگی اش قوی تر باشد.

اما من می پرسم که تو چرا در مقابل این حرف من واکنش نشان دادی؟آیا به خاطر این نیست که میخواهی حیله گریت را کتمان کنی؟من نیز بی شک حیله گرم.

دریافت هایم را از کتاب نیمه تاریک برایت می گویم.از این کتاب آموختم که شهامت کنم و خصوصیات مخفی و پنهان خود را بی قضاوت های عجولانه که آموزه های حاکم بر من به خوردم دادند نگاه کنم.و پذیرشی صمیمانه از نیمه سرخورده خود داشته باشم.نیمه ای که نه همواره از خود و از دیگران پنهانش کردم،و نیمه تاریکم چون شبحی همواره تعقببم می کرد.دقیقا عین کابوس های شبانه کودکیم.و من آموختم که چراغ ادارکم را روشن کنم تا بدرستی ببینم که آنچه از آن می گریزم قسمتی از وجود نازنین من است.من بی این قسمت عزیز نیمه ای بیش نیستم.

و دیگران آئینه اند.از دوست و دشمن.دوست صفات مورد قبولت را نشان میدهد و دشمن صفاتی که از آنها می گریزی.

بد و خوب اعتباری بس بی اعتبارند.ببین که در دروه های مختلف زندگی جابجا می شوند.ببین که اعتبارهای ارزشی ما جوک و طنز می شوند.تا به هوشمان بیاورند که سخت نگیریم.

اصالت با وجود است.صفات عارضی هستند.می آیند و می روند.اعتبارشان موقت است.همه انسانها در وجود یگانه اند.از آفریقائی ها تا آمریکائی ها و آسیائی ها.اما آنچه باعث تاسف و رنج زندگی شده است حماقتیست که خود را به دانسته آلوده است.

کودکان در همه جای زندگی زیبا هستند.حیوانات و همه زندگی نیز.اما همین کودکان زیبا دیری نمی گذرد که چون والدین و معلمین خود خرفت می شوند.رنجور می شوند.بیمار میشوند.مشکل دار می شوند.

برای برخواستن از رنجی که در آنی مجبوری تماما مسئولش باشی.تا تغییر به زیباترین شکل ممکن شود.تا مسئول رنج تو دیگری باشد تو مجبور خواهی ماند که رنج ببری.دیگرانی که خواسته و ناخواسته تو را به رنج بیندازند کم نیستند.نگاه کن که عمیق ترین زخم های جان ما از صمیمی ترین هاست.

آنکه به زندگی تو می اید.بهتر است بگویم آنکه را به زندگی خودت میخوانی.به خاطر درس هایست که نیاز به آموختنش داری.از دوست دشمن با اجازه تو به زندگیت می آیند مگر چشمان ادراکت بسته باشد و جسم و جانت تاراج گدایانی حریص شده باشد.پس هیچ کس را ملامت نکن.نه خود را و نه دیگران را.تنها چشمان ادراکت را هر روز بازتر کن.و خودت را از این روابط کور بیرون بکش.مسئول تر شو.تماما مسئول.به احساس ها و عواطفت مسئول باش.

از خودت بپرس خسرو چرا اینهمه برایت نوشت؟واقعا چرا؟بعید نیست چیزهائی را نوشته باشم که تو نپرسیده ای و نه نیازی به شنیدنش داشتی!پس فقط خود را واگویه کردم.قصه زندگی خود را گفتم.و تو را در جاهائی خود دیدم.تو آئینه ام شدی.رنج تو رنجم شد.

وحشی بی تفاوت نیست.زیباست.زندگی وحشیست و بسیار زیبا .چشمانت را باز کن و ببین که زیبائی وحشی زندگی هر چشمان بازی را چگونه به حیرت می اندازد.انسان احمق است نه وحشی.انسان بازنده زشت زندگیست،حیله گرانه همه چیز را در خود ذخیره میکند و می گندد.ما پر شده ایم از دانسته و داشته،برای همین رنجوریم.برای همین بی قرار و پریشانیم.ما مانند این است که مثانه ما پر شده باشد و بخواهیم که نادیده اش بگیریم.چقدر ممکن است این نادیده گرفتن؟!مثانه ذهن ما پر شده است از احساسهای مکدر گذشته.ما لبریز از گذشته ایم.گذشته ای که شادیهایش نیز حالا جز رنج نیست.شادی مرده چه دارد جز رنج.شادی و رنج نو اما زیباست.کودک شدن زیباست.کودکان را ببین.تماما در حالند.اشک هایشان زلال است و خنده هایشان مست.

اما ما فقط وانمود میکنیم که زنده ایم.ما از آموزه ها دستور داریم که فقط بخندیم.فقط خوب باشیم.فقط زیبا باشیم.اما هر چه هستیم جز اینچه وانمود به آن میکنیم.کودکان نیازی ندارند زیبا باشند.چون هستند.کودکان وحشی های زیبائی هستند که میتوانند سرمشق های ما باشند.اما ما خاله خرسه هائی هستیم که کودکان را مثل خود زخمی و زمین گیر می کنیم.

(به حرضت عباس تازه اینجوری لینک کردن رو یاد گرفتم اما شما هم قول بدین که به کسی نگین اخه بعضی ها فکر می کنن من خیلی منم.خو بزار فکر کنن دیگه چی از شما کم میشه آخه)قبول نداری حرفم رو اینا اینم برای این نوشتم

جان شیفته

خوب تحویلم نمیگری خیالی نیست
منم میرم با یکی دیگه دوست میشم ملالی نیست
ببین که جاتم اصن خالی نیست
با صدای شادمهر بخونی ها[بوسه][تعجب][قلب][رضایت][چشمک][گل]

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 10:19  توسط خسرو  | 

چرا زنان را حیله گر می شناسیم؟چرا عمده فتنه ها را زنان باعث میشوند.و مردان تنها آلت کوری بیش نیستند.زنان در طول تاریخ دست دومی بودند.آنها همواره تابع مردان بودند.پس ناگزیر بودند که تمام توان ذهنی خود را بکار ببرند.مردان قدرت آشکار داشتند و زنان سلاح هائی پنهان.سلاح هائی که نرم و مطبوع بود اما مردان بسیار دیر میفهمیدند که کشته و زخمی این سلاح های دلخواهند.

بیخود نیست که نوابغ از میان محرومین برمی خیزند.برای نابغه شدن باید انگیزه کافی داشت.جهان سومی ها مغز میشوند و فرار می کنند به جائی که مغز ها نیازی به شکوفائی نداشتند!همه چیز فراهم بود.تصور کن کودکی را تماما خدمت کنی.حتی اجازه بازی ندهی مگر سهوا آسیب ببیند و دل دلبسته ات را ریش کند.بی شک کودن خواهد شد.بی شک باعث رنج تو خواهد شد که اینهمه خدمت خالصانه من چگونه او را خرفت کرد.کودکان کولی در میان خاک ها بازی می کنند و ندرتا بیمار می شوند اما کودکان نازپرورده در اتاق گرم خود سرما می خورند.این عجیب نیست؟!بی شک عجیب نیست.که طبیعت هوشمند تر از ذهن های کور و طمع کار است.و هر اتفاقی ناگزیر قوانینیست که ما فرصتی برای چشم گشودن به آنها نداشته ایم.(میگما منم مث این بچه های کلاس اول که خط هاشون کج میشه فکرهام کجن.از مکر زن اومدم کجا،اوووووووووه،ای ول سیالی ذهن)

 

خوب طبیعی هست که عاشق درخت مست در باد بشیم.اخه کی میاد عاشق چوب خشک بشه،عادتها و جزم ها آدم ها رو که مثل نهال های زیبائی از باغ عدم به بهشت زندگی اومدن چوب خشک کردن،معجزه های کور رو ببین. و به توانائی های زندگی سجده کن.شعور حاکم بر زندگی اونقدر بی حد که حتی میتونه درخت سبز رو هم چوب خشک کنه،پس معجزه فقط سبز شدن چوب خشک نیست.که این معجزه زیبای زندگی  هست و اون معجزه زشتش.و برای هوشمند هر دو معجزه هست.هر دو به یک اندازه جا برای حیرت داره.

پس به نام همو که آشکار پنهان است و پنهان آشکار.همو که به هر جائی هست و به هیچ جائی نیست.به نام او که تماما به زیبائیت نشست تا بازار عاشقی رونق بگیرد.و عشق نشانه داغی که اینهمه هست را عاشقانه به نیست برد.

 

گفتم عاشقت نیستم و دلم لرزید.اخه مگه میشه عاشق نبود.اگه عاشق نیستم پس چیم کیم.من عاشقم پس هستم.من از دیدن زیبائی به وجد میام مستانه می رقصم پس هستم.من از دیدن حماقت ها رنج می برم پس هستم.

قربون دستت یه پیاله از زیبائیت به مستی های خفته ام وام بده،بزار صدای خنده زیبائی تو جام وجودم را به لرزه در بیاره،اخ بزار سجده کنم ببین که اشک هام همیشه با گونه هام دوستن.تو چرا با من دوست نیستی ها ها ها .ینی از اشکم کمتری.نیستی والا بلا(بلا نیستا بلاه)نیستی.خودتو کم نبین.

من به تو پاسخگو نیستم.هیچ تعهدی هم ندارم.مانع وحشی گریم نشو.عشق من وحشی بودن است.وقتی مجبورم میکنی که ذهنم را بکاوم و جوابهائی که فقط دروغ هائی کنهه بیش نیستند،در تزئینی زیبا پیشکشت کنم.از خودم و هر چه حرف مفت بدم می ایند.لطفا بگذار حرفها را بی هیچ قائده ای بازی کنم.همانگونه که دلم میخواهد.همانگونه که روح عصیانگر حاکم بر جانم می طلبد.

زندان های طلائی فقط برای لحظاتی کنجکاوم می کنند نه بیشتر.آنچه همه زندگی توست،آنچه حریصانه در چنگان ذهنت نشسته است.آنچه در میان بهت چشمان گریانت از لابلای انگشتان حریص ذهنت می چکد تنها ترحمم را به تو بر می انگیزد.تو که پادشاهی و به پوست های پیازی عاشقانه دل باختی.سخاوت عشق را ببین بی انصاف.ببین که چقدر پست شده است تا دستان تو را بگیرد.و تو میخواهی در لجن دفنش کنی.همانگونه که خود را کردی.اما عشق حتی در لجن زار ذهنت درخشش خود را دارد.گوهر گوهر است.در لجن یا در صدف جان.

من قطره چکانم.من فقط مزه ای را به تو میدهم،قطره ای از سخاوت بی پایان دریا.تا به دریا تشنه ات کنم.تشنه قطره چه می مانی؟

من دلت را نشانه رفتم.آن یگانه راه بی راه را.من شلاق عشقم.برخیز.تا کبود نشدی برخیز.که عشق زیباترین بی رحم است.تن جانت را به شلاق بی رحم عشق بسپار و برخیز.

چشمه کور دلت را،همچنان که از عقاید و عادتهائی خشک پر کرده ای، خالی کن.تا بدای که بی قراریت بی دلیل نبود.

وای وای وای وای من بی تعهدم.به هیچی تعهد ندارم.نه به گوش های تو و نه به نوشته هائی که اجیرم کردن.من یه بلندگو هستم.حرفها مال من نیست.زشت و زیبا همینه که هست.سهم خودت رو بگیر و برو.بلندگو چه نیازی به تشکرت داره آخه؟گلوی خودت رو برای سرزنشش هم پاره نکن.که بلندگو گوشی برای شنیدن نداره؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 10:20  توسط خسرو  | 

(اینا جاشون اون بالاست اما خوب مث من شیطونکن دیگه،تعجبشون هم فقط از اینه که چرا مث من افتادن پائین،یکی نیست به من بگه چرا اینا چرا اون بالا نمی شینن،اصن ولش کن نمیخواد بگی تو ماستتو بخور)

وای وای وای که جسم تماما پاک است و زلال و اهورائی،جسم خداست.همه فتنه ها از این ذهنست که به مسمومیت افتاد.متجاوز ذهن است.تجاوزگر ذهن است.و جسم پاکترین وسیله به دستان کوری چنین حریص.

کودکان همه جسم اند.و چه پاک و زلال.کدام کودک بوی دشمنی دادرد.کدام کودک تجاوزگر است.اما بعید نیست که ذهنی حقیر و درمانده تجاوزگر جسم و جان کودکی چنین زلال باشد.و زخمی را به جان و تنش بزند که مرهمی ندارد الا جانی نوازشگر و عاشق.چه کسی زخمی نیست؟چه کسی دستان نوازشگر عشق را بر تن زخمی خود عاشقانه نمیخواهد؟اینهمه دست فرمانبر چه مانده اند؟ذهنیتی حقیر و کور که جز حیله و تجاوز نمیداند؟ و دریغ از دستی که به فرمان قلبی عاشق زیبائی های پنهان و آشکارت را عاشقانه به بازی بنشیند.

قبول،خورشید مال تو است.تماما مال تو،و آن خورشید در درون تو طلوع می کند.خورشید عشق است گرم و توفنده.به سایه های وهم خود بیش از این نخیز.خورشید همواره بر آسمان بلند وجود بود و هست و گواهش من که آئینه ای شدم تمام قد در برابرت.تنها اگر شهامت دیدنم را داشته باشی و چشم به وهمت ندوزی.

پاکی زلالت را در من ببین،مست شو،بدان که کم نیستی و گواهت من که آئینه ام.بس نیست که آئینه ای چنین،تو را باشکوه مست،نشانه رفته است.آئینه بی خاصیت است.خاصیت آئینه همه از توست.آئینه حتی نمیداند که تو را به تو نشان داده است تمام.

آنچه را که خود معدن آنی،از آئینه مطلب(مطلب نیستا مطلبه).سر ادراک به جیب خود کن.حیرت را ببین.مستی را مزه کن.و اینهمه بی خبر را از رازی که به قدر همه پیداها آشکار است،باخبر.آیتی دوباره شو بر این خیل کور.بینای کور.و چه دریغ و دردی که پادشاهان به گدائی ببینی و حیله گر کاسه های که خالی اند.

نشانه فقط و فقط نشانه است.دل به نشانه مبند.نشانه عصاست.نه حتی گامی بیشتر.عصا برای این است که تو تکیه کنی و برخیزی.نه که کور بنشینی.برخیز و حرمت عصا،بیش از این مشکن.برخیز و عصای اینهمه نشسته باش.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 8:12  توسط خسرو  | 

این را بارها و بارها گفته ام باز می گویم که مال هیچ کسی نیستم.هیچ کسی مال من نیست.من توهمی بازیگوشم.چه کسی میتواند توهمی را مالک شود.توهم چگونه میتواند توهمی دیگر را مالک شود.اما معجزه زمانی رخ میدهد که دو توهم عاشقانه به مصاف هم می آیند.مثبت و منفی در هم میشوند و نور تنها بشارت دیدار دو هیچ بی معناست.

چه کسی غذایش را به تمام و کمال خورد و هنوز چشم به کاسه های دیگران داشت؟همه کاسه همیم،غذای همیم در عشق،تنها اگر از غبار آموزه ها و عادت ها بگذریم.آنجا بعد خوردن آن غذای جادوئی در عشق غرق نوری می شویم که جز سخاوتی عاشقانه نمیدانیم.چشمه های مهر بی هیچ دلیلی از دل ناپیدای وجود ما جاری میشود و چشمه ای چنین زلال کجا مجال گزینش مخاطب دارد.

آخ چه حالی داری از دیدن پادشاهی که به گدائی نشسته است؟چه حالی داری از دیدن اینهمه غذای گرسنه؟اینهمه بینای کور؟اینهمه آشنای بیگانه؟

و من گنگی خسته ام،همه تلاشم همین کلمات سرد است.میدانم میدانم.خوب میدانم که جان گرسنه و تشنه تو،از سردی این حرفها جز حرف نمی فهمد.میدانم که غذا حرف نیست.میدانم که حرف تنها اشاره ای کوچک به عظمتی بی مانند است.اما من برای ترجمه سکوت به سخن جز کلام سکوت نمی شناسم.تو از این کلام تا آن وجود عاشقانه برو.

جانی مست اینجا بی قرار اینهمه جان تشنه است.تو جان جانان منی.حتی اگر لباس دشمنت را به تنم کرده باشی!تو از من من تری.ای همه من.اما چگونه بگویم با تو آنچه را که به گفت نمی آید.کاش این هزیان های بیگاه،آشوبت شوند.کاش بدانی که تا چه مایه نیازمند دیدار چشم های بهت زده تو در سکوتم.تا بدانم که از جان و سکوت و سکر و مستی جز نام نمیدانی.و وجدم در اتحاد با جان تو جانی دوباره بگیرد.تا اینهمه شمع خاموش را،مستانه تر بشارت نور شویم.

همه لذت من جنگ با حرفهائیست که زندگی را به حد روزمرگی پست کرده اند.من از شکستن ظرف های معنا لذت می برم.من از لگدمال شدن این حرفهای خشک بی مصرف،به زیر پاهای فهم تو مست می شوم.که حرفها را اعتباری بس بی اعتبار دیدم.عصاهائی حقیر،که تنها هنرشان فراموشی ادراک بینایمان بود.

عشق غذای ناب هر جانیست.و هر چه زنده تر باشی به عشق محتاج تری.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 12:57  توسط خسرو  | 

من دروغ میگویم.رسما اعلام میکنم که من فقط دروغ میگویم.اما دروغ من با دروغ تو فرق دارد.تو هنوز نمیدانی که دروغ میگوئی و من برای اینکه با دروغ های تو ارتباط برقرار کنم ناگزیر استفاده از زبان تو هستم.من حیله گری بیش نیستم.اما حیله گری من در پاسخ حیله های کور توست.

سخنان واقعی مرا تنها میتوانی در سکوت بشنوی.آنگاه که از پیش به بهت افتاده باشی.آنگاه که در پی دیدن معجزه نباشی.خودت تماما معجزه شده باشی.در جستجوی گوهر گمشده خود نباشی.ببینی که خودت گوهری گمشده بودی.پیدا شوی.جستجویت تماما متوقف شده باشد.هیچ الوهیتی وسوسه ات نکند که دوباره به وهم خود بپری.آری سخنان واقعی قابل بیان نیستند.سخنان واقعی طعم عشق دارند.طعم زیبای جنون.طعم خوش ندانستن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 8:28  توسط خسرو  | 

آنچه تو روح میخوانی من توهمی بیش نمیدانم!من اگر حرفهای اشوی عزیزم را در کتاب "هفت بدن هفت چارکرا"نمیخواندم در پرسش یا پاسخ تو از روح فقط میتوانستم بگویم نمی فهم،نمیدانم.(کودکی که حرف زدن نمیداند غذا میخورد و سیر میشود،همچنان که آشپزی ماهر،همچنان که دانشمند علم تغذیه،اما اگر از هر سه آنها سوال کنی که چه خورده ای و برای چه خورده ای؟کودک حتی بعید نیست سوالت را نشنود،نادیده بگیرد،به آن بخندد،و یا صدائی از خود در بیاورد که از نگاه تو بی معناست،و آن دانشمند و آشپز میتوانند در خور فهم تو از آنچه خورند بگویند،آنچه مسلم است غذا خوردن است.بیانش تفریح و تفرج بعد غذا خوردن است.همان آشپز و دانشمند اگر گرسنه باشند محلی به پرسش های عالمانه تو نمی گذارند.و اگر بسیار گرسنه باشند آن را و دانسته های خود را یاوه ای بیش نمی دانند.(پس ماستت رو بخور،جانانه هم بخور،بعد با همدلانت بنشین هر چه خواهی بگو و بشنو) اما حالا می گویم آنچه تو روح میدانی و میخوانی و می فهمی و تجربه می کنی توهمی بیش نیست!روح تو کالبد دوم توست،یا سوم و یا چهارم که این کالبد ها تا هفت پیش می روند.آنچه تو روح میخوانی من آن را کلافی سر در گم به نام "من"می شناسم.نمیدانم من تو کلاس چندم است.قبول که از نگاه تو رفتارت بی نظیر است.اما لطفا اجازه بده هر کس رفتار بی نظیر خاص خودش را تجربه کند.قبول که تو با عینک آبی نمیتوانی قرمز ببینی،اما نخواه آنکه با عینک قرمز به زندگی نگاه می کند آن را آبی ببیند.دروغ نگو و بانی دروغ نشو.که حقیقت زندگی نه این است و نه آن.هر کس حق دارد تماما در کلاسی که هست باشد.تا همه وجودش را به کلاس بعد ببرد.نه آنکه تجدید بیاورد.نه آنکه مدام مردود شود.نه آنکه تکه هائی از وجودش در کلاس ششم باشد و تکه هائی در کلاس اول.

آنچه تو کمالات میدانی و میخوانی،من هجویات می بینم.من هیچ کمالی را در خود نمی بینم.اوج کمال من رها شدن از این هجویات است.من فقط یک طبل هستم.تو خالی و پر سر و صدا.صدا های من از من نیست.اگر چه از من است.پس به چیزی فخر ندارم.همچنان که شرم ندارم.شرم و فخر از وهمیات زیبای توست.دانشی که دیگرانی چون تو ارزانیت داشتند.تو از آن دیگران عزیز تنها لافی بیش نشنیده ای.تو از طبل جز صدا نمی فهمی.خالی شو.خالی شو.در در حیرت هر صدا هزاران بار بمیری و باز زندگی را در اوج تر ببینی.در آنچه هستی بمیر.در کلاس اولت جانانه باش.تا تماما از ان بگذری.تا در اولی خود بمیری و دومی به پیش بازت بیاید.تو به دوم نمیروی.دوم در تو متولد میشود.ناگهان سومی،چهارمی،پنجم و ششم و هفتم چون کهربائی تو را می بلعند.تو سفر نمیکنی.سفر در تو ایجاز میکند.

بچه های کلاس اول چه تصور و درکی از دانسته های کلاس دومی و یا حتی از دانسته های معلم خود دارند.کلاس اولی ها شک ندارند که از پیش دبستانی ها بیشتر می دانند.اما کلاس دومی ها و معلم حرفها و رفتارهائی دارند که از نگاه کلاس اولی ها کمی گیج و بی معناست!

آنکه دانشگاه را تمام کرد.آنکه انیشتین و ارسطور شد اعتراف میکند که هیچ نمیداند،این شکسته نفسی نیست.این یک حقیقت مسلم و غیر قابل انکار است.اما کودکان کلاس اول عموما علم و دانش کلاس دومی ها و معلم را با تردید نگاه می کنند.این خاصیت جهل است که خود را کامل میداند و این خاصیت دانش است که در مقابل عظمتی که در وهم خفته در عادت تو نمیگنجد کرنشی عاشقانه کنند.

وقتی میگویم تو از خسرو فقط لباسهای گذشته اش را می بینی و می فهمی.نه تمجید است و نه لاف.فقط یک حقیقت تلخ است.تو از خسرو جز حرف نمیدانی.و حرف من برای کشاندن تو تا سکوت است و بس.سکوتی که هزار هزار حرف و معنا به سجده اش افتاده اند.

اینجا کسی نیست که از تو متنفر باشد.یا از تو خوشش بیاید.اینجا فقط گاهی وهمی به نام خسرو نیازهایش را بازی میکند.و بازی هرگز جدی نیست.جدیت زهر است.ببین که انسان وانسانیت چه مسموم شده اند.حتی برای رسیدن به خدائی که در وهم خود خلق کردند هم را عاشقانه لگدمال می کنند.از وهمت برخیز.و بخند به حماقت دانشت.دانشی که عصائی کور بیش نبود و نیست.حقیقت،عشق،زندگی،روح،خدا و یا هر نام دیگری در سکوتی سکرآور متجلی می شوند.آنجا که بیننده ای نیست.بیننده مزاحم است.بیننده نامحرم است.بیننده حجاب است.بیننده وهم است.و تو بخواهی یا نه آن بیننده ای.فرار ممکن نیست نه که سخت باشد.ممکن نیست.پس عمیقا ببین.هم موضوع مشاهده را و هم مشاهده کننده را.هر چه تمام تر ببین.هزاران هزار بار از این دیدن بیفت و باز برخیز و ببین.آنقدر که دیدن شاهد و مشهود یگانه بازی جانانه ات شود.آنقدر که شکافی ناگهان شاهد و مشهود را در خود فرو برد و تنها شهد شهود تجلی کند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 8:11  توسط خسرو  | 

می خواستم بگویم خوشحالم که رنج را می شناسی،اما از خود پرسیدم چه کسی رنج را نمیشناسد.از آن کودک آفریقائی که گرسنگی رنجش میدهد،تا آن مثلا آمریکائی که دلنگران لذتهای تجربه نشده اش است.از سیاستمداران که خاله خرسه های احمق ما هستند تا نمایندگان انحصاری خدا!

زندگی به لطف حماقت رنجور است.و برخواستن از رنج یگانه وظیفه ما.دوست دارم بگویم هر کس به قدر لذتی که می برد زنده است.البته نگران سوءتعبیر نیستم.چرا که به تجربه دیدم هر کس هر چه را نیاز داشته باشد می فهمد.حتی اگر آن چیز بیان نشده باشد.

کاش به خود فرصت و شهامت دهیم تا زندگی زیبای حیوانی را تماما تجربه کنیم.تا امکان تجربه زندگی انسانی را نیز به خود داده باشیم.

کدام انسان خود را برتر از حیوان نمیداند؟اما من حیوانی را ندیده ام که حیله گر و حریص دیوار بلند قانون و اخلاق را بالا رفته باشد.

سارای عزیز من نیز از دیدن رنجی که انسان کور می برد در رنجم.من نیز از اینکه می بینم انسان جشن زندگی را چقدر احمقانه به میدان جنگ بدل کرده است در رنجم.

و نمیدانم چگونه پای کور ادراک انسان امروز را تا پای سفره های رنگین درونش بکشانم.چه سود اگر بگویم غذائی را خورده ام که در تصور نمی گنجد.چه سود اگر بگویم که این غذا خاص خاص هر کس است.و هیچ دزد و حیله گری نمیتواند ان را از ما برباید.چه سود وقتی آئینه ادراک ما مکدر است.چه سود که عینک کج فهمی تنها هدیه بغض آلود آموزش احمق است.

کافیست چشمان ما به دیدن زیبائی عادت کند.کافیست قلب یخی ما را شور عشقی گرم کند.کافیست از میان اینهمه زیبائی به زیبائی سجده عاشقانه کنیم.تا نشانه ای شویم بر اینهمه سراسیمه گم کرده راه.

تا بدانند که همه راه ها بی راه است.راهی نیست.مقصد اینجاست.حقیقت اینجاست.زندگی اینجاست.خدا اینجاست.

تا دیوانه وار بگوئیم

ای قوم به حج رفته کجائید کجائید.....

تا معشوق شویم.تا معشوق را به دیده حیرت بین ببینیم.تا رسول عشق شویم بر این خیل سودا زده

تا به تجربه ببینیم که حتی سنگ ریزه ای در همه هستی از ما جدا نیفتاده است.تا سکوت ما عاشقانه شود.تا صدای ما جز صدای سخن عشق باشد.

مهم نیست چه کسی درست گفته است.که حتی دروغ نیز نشانه هائی از درستی دارد.دروغ بدون این نشانه های درست چگونه میتواند فریب دهد.سخاوت درستی و حقیقت را می بینی که حتی به دروغ وام بلاعوض می دهند.

حقیقت توئی،منم،دشمن ما نیز عین حقیقت است.جز حقیقت هیچ نیست جز وهمی که از جهل برخواسته.حقیقت وجود است و هویت دروغ.همه حرفها و باورها دروغ هستند.وقتی میگوئیم"حقیقت"این کلام بزرگترین دروغ است.این نماد است.این نشانه است.این کلام است.این لفظ است.این فقط اشاره ایست به آن برتر از وهم.پس به هیچ کلامی دل نبند.اما هر کلام و نشانه ای را عاشقانه ببین.از همه دانسته هایت رها شو.آنقدر خالی که نگاهت چون نگاه نوزادی چند روزه پاک و زلال شود.هیچ ندانی.حتی نام خودت را.و تولد دوباره این است.در خود کهنه و رنجورت بمیر،آگاهانه بمیر و در خودی فراتر از مرگ و زندگی متولد شو.و این ممکن نیست تا رنج هایت را عمیقا درک کنی.تنها راه رها شدن از رنج درک عمیق آن است.و گذشته تماما رنج است.حتی آن لحظه های شادش.شادی گذشته حسرت حالاست.نشخوار ذهن تا امروز را حیله گرانه به شادی مرده دیروز بکشد.

برای برگشتن به حال بی زوال همه گذشته را عمیقا درک و رها کن.به دامن طبیعت برو وقتی جذب زیبائی جاری در طبیعت هستی گذشته زشت یا زیبای تو چه شد؟به همه دروغ گذشته بخند.عاشقانه بخند.دست از سرش بردار تا دست از سرت بردارد.

نیازهایت را ارج بگذار.هیچ نیازی زشت نیست.حتی اگر حماقت جاری زشتش ببیند.نیازهای دروغت را عاشقانه زندگی کن.با همه وجود.دیر یا زود رهایت میکند.به تعادلی زیبا می رسی بدون اینکه حتی زره ای زحمت کشیده باشی.این خاصیت حقیقت است.هر کاری که متحمل رنج باشد دروغ است.حقیقت شادی محض است.حقیقت جاری بودن محض است.اما تا رسیدن به این زیبائی زلال رنج هایت را عمیقا مسئول و هوشیار باش.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 9:57  توسط خسرو  | 

نارضایتی بارزترین صفت انسان است.انسان موجودیست ناراضی!دامنه تغییرات در انسان بی نهایت است.هیتلر یک انسان عصیان گر بود.بودا نیز عصیانگر بود.یکی در اینسو و یکی در آن سو.آنقدر شرایط موجود را تغییر بده تا رضایت نهائی حاصل شود.اما به همه تغییرات مسئول و آگاه باش.چشمانت را باز کن.در رنج های کهنه ننشین.مسخ نشو.در دنیای درون و بیرون دائما در سفر باش.تنها نشانه بودن سفر است.پویائیست.نگران اشتباه کردن هایت نباش.تنها مرده ها اشتباه نمی کنند.که علم حتی بر دوش اشتباهات تازه حمل می شود.دانشمندان جز اشتباه های بکر نمی کنند.دانش محصول اشتباهات هوشمندانه است.کودکان خلاق ترین هستند چرا که بازیگوش ترین هستند.همه قائده های انسانی را می توانند سبک سرانه به بازی بگیرند.آنها از جزمهای تو هیچ نمیدانند.و از بهت تو که زائیده نگاه مردد تو در آنهاست،در عجبند.عصیانگری و کنجکاوی بکرت را پای کدام عادت قربانی کردی؟به پای کدام سنت و عرف؟ببین چه کرده ای با خود؟اصرارت برای کشاندن پای دیگران به جهنمی که در آنی،برای چیست؟رها شو و رها کن.تا زندگی چهره دیگرش را به تو نشان دهد.تا بدانی زندگی شکنجه گاه نیست.تا بدانی زندگی جشن و سروری بی پایان است.اینهمه گل،اینهمه عطر،اینهمه معجزه محال نشانه چیست جز جشنی بی پایان؟

از همه عادتها سفر کن.حتی از زیباترین هایش.دستانت ذهنت را برای شکار دائم شگفتی ها خالی کن.آماده باش،نگاه کن سوسکی آنجا تو را به کرنش میخواند.بهتت کو؟معجزه فقط برخواستن از زمین نیست.معجزه دیدن بدون عینک مکدر "گذشته"است.معجزه افتادن به "حال"است.معجزه خنده های مست تو از شرابی ناپیداست.

در رنج کهنه ننشین.از رنجی به رنجی تازه سفر کن.تا به دولت بی رنجی برسی.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 9:17  توسط خسرو  | 

چیزها همانقدر در چنگ ما هستند که ما در چنگ آنهائیم،آدمهای اطراف ما نیز همانقدر مال ما هستند که ما مال آنهائیم،هیچ رابطه ای یک طرفه نیست.

چه کسی میتواند با دستان پر شنا کند،شناور شود.داشته ها مانع رقص ما در دریای زندگی می شوند.هر چه بیشتر رها شویم.

هیچ خصوصیتی بد نیست،ما جمیع اضدادیم.پذیرش نیمی از خصوصیات و انکار نیمی دیگر تنها باعث جنگی سخت و فرسایشی در ما می شود.بیرون آئینه درون است.درون زیبا بیرون رو زیبا خلق می کند.و تنها شرط زیبا سازی درون پذیرش بی قید خود است.تا تغییر در بستری از مهر و عشق جاری شود.

من هیچ کسی نیستم و این هیچ کس را تو تنها در عشق میتوانی ببینی.آنجا که نبض زندگی از نگاه تازه ما جاریست.

تصور کن یکی مدام در گوش تو بگوید غذا ،غذا،غذا.اگر فرار نکنی حداقلش کسل

میشوی از حرفم.اما می بینم که تو باز هم دوست داری من غذا را به شکل های

دیگری فریاد کنم.غذایت را بخور و گوش و گلویمان را آسوده کن.بگذار تنها صدائی که

می گوئیم و می شنویم در عشق و بازی باشد.نه در منطق کور.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 14:30  توسط خسرو  | 

بهت فاجعه زمانی بیش از پیش بر من آوار شد که دیدم صمیمانه ترین رابطه هایم نیز سوءتفاهمی بیش نبود.سوءتفاهمی که ضرورتهائی تلخ بانیش بودند.آنقدر که با اینهمه تقلا هیچ کس مرا آنگونه که هستم،آنگونه که تصور می کنم نمودم،ندید،در بودنم شک کرده ام.شکی دوباره بعد اینهمه یقین های مسلم که بادهای سوءتفاهم وزیده از رابطه ها پراکند.آیا واقعا من هستم؟!این کیست که تو ای آشنای غریب تصور می کنی منم؟خسروی تو؟

رسیده ام به اینکه انسان تنهاست،عمیقا تنها.حتی مادر از نگاه خود تنهایش کودک را می بیند و کودک غنوده در آغوش مادر نیز تنهاست.کودکی که دایره ادراکش هر لحظه بزرگتر میشود.ادراکی که دقیقا از هیچ آغاز شده بود.آری زندگی سفر ادراک از هیچ است تا به هیچ.از هیچی خام،که به آنچه دانشش می خوانیم،پخته میشود.

هر کسی از ظن خود یار دیگری میشود.نگاه کن رابطه های مغموم را که مثل برگ های پائیزی از شاخ و برگ زندگی می ریزند.ما به چه دل بستیم؟به زیبائی این رابطه های مرده؟!

مادر تنهاست،معشوق تنهاست،عاشق تنهاست.همیشه فاصله ای هست و عمر وصال آنقدر کوتاه است که حافظ گفت"مرا در منزل جانان چه جای امن و عیش......"دیر یا زود شکاف ها رخ می نمایند.دیر یا زود بستر غنوده از سکر عیش و عشق دریای جان را امواجی بازیگوش و خراب کار به بازی می گیرند.

قله ها تا فتح نشده اند قله اند.پس از فتح تپه می شوند،تپه هائی بی هیچ جاذبه،چه بر سر آنهمه جاذبه و شکوه آمد؟مه غلیظ عادت از کجا اینگونه سر رسید.آن آسمان زلال وسوسه گر کو؟

هر روز اشتیاقم به فتح سراب کمتر است.بگذار کمی هم دلم را به لاف و دروغ کهنه خوش کنم!به کمی استراحت نیاز دارم!انگار من نیز آدمم!تاول ها را به پای دلم می بینی؟خوش خیالیم را ببخش،اگر که به دشت های سبز وظیفه نرسیده ،قله های بلند عشق را،هوس های تشنه روزهای تلخ در دره بودنم،دلربا نقاشی کردند،و کجا میشود دل سودائی را به نقاشی بند کرد.

زخم هایم حکایت از گستاخی ها و افتادن های مدامم دارند.

دیگری هر که باشد دیگریست.سودای خود را دارد.و تو سفره ای هستی که دیگری دیر یا زود سیر خواهد شد.ترکت خواهد کرد.دیگری از همه تو فقط نیازهایش را آنچنان به زیر زره بین برده است.از همه تو او جز نیازش نمی بیند.

تنهائیت را درک کن.دیگری آئینه است.اما خود تو نیست.دیگری به تو بسیار نزدیک است.اما خود تو نیست.چه چیز دیگری را به تو نزدیک کرد.آنچه دیگری را اینچنین به تو نزدیک کرد،تا آن دورها نیز میتواند ببرد!

و حالا بیش از پیش ناگزیرم به این حقیقت تلخ گردن بگذارم که وظیفه برتر از عشق است.برتر که نه،ضروری تر اما هست.وظیفه حکم پی را دارد برای بنا،وظیفه ستون های یک بناست،اساس هر کاری وظیفه است،وظیفه ریشه،تنه و شاخ و برگ درخت است.و عشق سبزی زینت شده بر درخت،میوه های درخت.بی عشق رقص ممکن نیست.

شاخه های خشک را نگاه کن.بی عشق زندگی ممکن نیست.اما عشق جز بر بال بلند وظیفه مدام زمین گیر است.

کدام بنا بی پی درست بر پا ایستاده است.کدام عطر و شکوفه و میوه از درختی که جز چوب خشک نیست،رسته است؟

عشق یک کالای لوکس است.عشق یک نیاز لوکس است.عشق یک الماس است.عشق جواهر است.اما تو برای زندگی نیاز به آب و غذا داری.اگر تشنه و گرسنه باشی،فرصتی برای دیدن الماس و جواهر نداری.

همه حرف من این هست که عشق مال ما نیست.اگر مال ما بود که خیلی راحت میتوانستیم آن را حتی به دشمنان خودتقدیم کنیم و خود را از شر تنفر و دشمنی که قلب های ما را می آزارد،آسوده کنیم.عشق احساسیست خودجوش.عشق گیاهیست خودرو و وحشی.عشق آسمان بلند است.و ما بر زمین وظیفه ها زندگی میکنیم.برای پریدن های بلند و مدام به آسمان عشق ناگزیریم در وظیفه ها ورزیده شویم.که اگر وظیفه ها را به درستی نشناسیم و خواسته ناخواسته کوتاهی کنیم.از بلند آسمان عشق نه بر دشت زیبای وظیفه که در دره های سیاه باج خواهی و باج دهی سقوط می کنیم و رنج می بریم.

آیا جنایتکاران قلب نداشتند؟عشق را تجربه نکردند؟آیا حیله گران،سیاستمداران،دزدان عشق را به قدر خود تجربه نکردند؟چه کسی ترانه و موسیقی گوش نمیکند؟چه کسی در خلوت خود زمزمه های عاشقانه نداشت؟ندارد؟حتی اگر شده برای یک بار چه کسی طعم جنون زیبای عشق را نچشید؟بی شک عشق همه دلها را لرزانده،البته دل های مستعد بیشتر و عمیقتر لرزیده اند.البته شاخه های سبز زیباتری به عشق رقصیده اند.

اما بسیاری از عشق گریختند.بسیاری در عشق بارها و بارها زخم خورند.ما از عشق می گریزیم چرا که رابطه ها کورند.چرا که هنوز به روشنائی وظیفه نرسیده ایم.وظیفه تا حد باج خواهی و باج دهی سقوط کرده است.

عشق نیاز به مراقبت دارد.بیشتر از ظریفترین و گرانبهاترین گلها.ما از عشق خود نمیدانیم چگونه مراقبت کنیم و ناگهان می بینیم که گلبرگهای زیبا و عطرآگین عشق ما پژمرده شدند.دیگر عطری به مشام جان ما نمی رسد و شروع میکنیم به ملامت خود،دیگری و عشق.اما همت نمیکنیم که به رابطه ها عمیق تر چشم بگشائیم،چرا؟

ما مثل گرسنه هائی هستیم که مدام غذاهای مسموم می خوریم و از رنج این مسمومیت های مدام یا عهد میکنیم که دیگر غذا نخوریم!!!و یا زائقه های خود را به غذاهای مسموم عادت میدهیم.چرا؟میتوانیم غذای تازه شویم در عشق و نمی شویم،چرا؟میتوانیم باده شویم در عشق و نمی شویم،چرا؟

هیچ کس مقصر نیست.همه مقصیریم.آموزش های ما مقصرند.معلمین ما مقصرند.اما سرزنش خود و دیگری بدترین سمی هست که تا کنون به خود و دیگران تزریق کردیم.باید به رابطه ها بیدار و مسئول شویم.باید تا حد وظیفه هائی زیبا رشد کنیم.و آنگاه منتظر شکفتن معجزه عشق باشیم.

 

وقتی به بازیگوشی درختان در باد نگاه میکنم،چنان محو میشوم که نیاز به هیچ تغییری را در خود حس نمیکنم.اصلا خودی نیست که نیازی به تغییر داشته باشد.و آنگاه که نگاهم به روابط انسانی می افتد،در صمیمانه ترین و عاشقانه ترینش حتی، شکاف هائی هولناک هراسانم می کند.راستی چرا رابطه های ما اینقدر فقیرند.

چه کسی میداند که در کجای این زمین میشود بی دغدغه زخمی،رابطه ها را خندید.رقصید.بازی کرد.زندگی کرد.

کاش درخت بودم.کاش ضرورت نیازی نگاهم را از درخت نمی دزدید.کاش نمی دیدم،نمی فهمیدم که چگونه کودکان زیبای دیروز به قربانگاه می برند کودکان زیبای امروز را.کاش هر چه زودتر از این کابوس تلخ برخیزم،کاش دستی مهربان در عشق مرا و اینهمه خفته را بیدار کند.

اصیل ترین گفتارها و رفتارها بی مخاطبند.همانهائی هستند که فقط و فقط برای دل خودت میگوئی یا عمل می کنی.خاصه وقتی در معشوقی آئینه ات شده باشد.و تو تمام سرگشته ات را به زیبائی در او ببینی.معشوق آنقدر بزرگ باشد که از هر سو که بدوی به انتها نرسی.چون قطره ای در به دریا بیفتی و دریا شوی.تمامیت تو رخ بنماید.آنجا زندگی مخاطب توست.نه ذهنیتی در زنجیر.و تو رها از هر قیدی به رفتار و گفتار بیان میشوی.شکوه آزادی و عشق را عمیقا لمس می کنی و بعد چگونه میتوانی زندان تاریک هویتت را با خود به هر جا حمل کنی.

من از فهمیدن های عقیقم خسته ترم تا نفهمیدن های خام و بکر کودکانه،این لوح های ساده زیبا را کدام احمق اینگونه مکدر کرده است؟

معلمی را شغل انبیاء می دانند.آیا رسالت انبیاء این بود که معلمین مدعی ما می کنند؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 11:3  توسط خسرو  | 

برای سمیه عزیزم می نویسم که هنوز در رنج است.سمیه ای که باران مهرش مدام بر من جاریست.برای سمیه ای که گاه تصور میکنم خود من است(زن من،از اون لحاظ نه ها،از اون یکی لحاظ)

سمیه عزیزم بخشیدن اولین و لازم ترین کاریست که میتوانیم بکنیم.و ما چگونه میتوانیم دیگران را ببخشیم وقتی هنوز خود را تماما نبخشیده ایم.تجربه من میگوید که ما فقط در رنج هویت داریم.وقتی خورشید وجود ما از زیر ابرهای عاریتی هویت کاذب ما سر بر آورد.ما تماما زندگی هستیم.تماما خورشیدیم.

این بودن ما دروغی بیش نیست.ما احساس بودن میکنیم چرا که با رنج هویت گرفتیم.با آرزوها و حسرت ها.حسرت ها آروزهای مرده اند.آرزوهای دیروز.و آرزوها حسرت های فردایند.آرزوها و حسرت ها را جاهلانه بر سر امروز خود آوار کردیم،تا یگانه فرصت خود را برای تجربه "محال" اینگونه از دست بدهیم.ببین که به لطف بزدلی و حماقت در وقت کشی و رنج بردن ،چه استادی هستیم.

هیچ کس از امروز خود راضی نیست.چرا که جاری شدن در "اینجا و اکنون"بی همت خورشید عشق تقریبا محال است.می گویم تقریبا برای اینکه میشود مراقبه گری جنگجو شد و با فکر ها که سایه هائی بیش نیستند جنگید.و جنگیدن شمشیر اراده با سایه ها حماقتی دیدنیست،که فقط میشود به تجربه درکش کرد.و عشق آفتابیست که بی هیچ زحمتی سایه را میکشد.پس دل به شمشیرت نباز،آهای جنگجوی پوشالی! غرق چشمه خورشید شو.

آخ سمیه جان مرا ببخش.داشتم از بخشش می گفتم که بادی ناپیدا،ابر ذهنم را به خورشید عشق برد.پس بهوش باش که از هر جائی و کسی به سوی خورشید عشق راه است.

پس بخشیدن خود اولین کار است.و بخشش ممکن نیست مگر خودت را عمیقا درک کنی.مگر آگاه شوی که اگر هزاران بار به گذشته برگردی و همان شرایط و آگاهی و نیازها گریبانت را بگیرند.ناگزیر همان رفتار و یا رفتاری مشابه آن خواهی شد.اصولا سرزنش بیهوده است و مهم نیست خودت را سرزنش کنی یا دیگران را.

همه ما حکم راننده ای را داریم که سر خود را برگردانده ایم تا اشتباه های گذشته را ببینیم و حتی تصیح کنیم!

راننده عزیزم فقط پیش روی خودت را ببین،که اشتباه های گذشته،گذشته است و هر لحظه از آن دورتری.و نمیدانی که همین حالا که برگشته ای به گذشته،درگیر چه اشتباه وحشتناکی شده ای.تماما به جلو زوم کن که اگر در گذشته اشتباهی شد،شد.به گذشته برنگرد که اشتباهاتت فاحش تر شود.

اگر زندگی اینچنین تلخ است برای این است که هنر ما چسبیدن مدام به گذشته ایست که دیگر نیست.و اینگونه است که حوضچه زیبای "حال" ما مدام از اشتباهات دیروز پر است.

گذشته توهم ذهن است.همچنان که آینده،زندگی اما استمرار بی پایان "حال" است.به حال برگرد.سرزنش گر را ببین.به آن بخند.نوازشش کن.رهایش کن.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 9:59  توسط خسرو  | 

(این تعجب مال تیتر هستا،به من چه که انجا نچسبید،اینجا افتاد)

 

"من"سرابیست که هر چه به آن نزدیک تر میشوی محو تر می شود.و آب از دل هیچ آنگاه سر می کشد که سراب تماما محو شده باشد.سراب سایه آب است.تا دل به سایه بسته باشیم خود را از آب دریغ کرده ایم.

وقتی احساسی در من جان میگیرد.تماما آن احساسم.آن احساس ها برایم آنقدر زنده و جاندارند که زندگی،و چون می گذرند.سایه های محوی بیش نیستند.کلامی مرده،معنائی فریبنده و اغواگر.وقتی احساسی زنده را بیان می کنم یا می نویسم.از بیان و نوشتنش غرق مستی میشوم.مثل ماهیگیری که ماهی هائی دلخواه را از دل دریا صید می کند.اما همین ماهی های دلخواه تازه دیری نمیگذرد که بوی کهنگی و تئفن می گیرند.و من حتی حاضر به نگاه کردن مجدد آنها نیستم.آخر کدام ماهیگیر جسوریست که لطف و سخاوت بی حد دریا مدام جسورترش نمیکند و از بسیاری ماهی های بازیگوش و اغواگر صید نشده،می گذرد و دل به ماهی های گندیده دیروزش می بازد،که من ببازم؟بزدلی و ترس ما از دریادل نشدن است.از کنج زندان وهم زینت شده،نشستن است.و من هر روز در معجزه ناتمام این دریای پر رمز و راز غرق تر و جسورترم.ماهی های تازه دیروزم،امروز چنگی به دل زنده و زنده پرستم نمی زنند.زنده تر شو و دل به دروغ های کهنه ام نبند.

حرفها و معانی ماهی هائی هستند که خیلی زود می گندند و می میرند.برای همین است که مردمان کهنه و مرده پرست اینچنین رنجورند.آنها معجزه دریای بی کران ذهن را نادیده گرفته اند و بر سر الفاظ و معانی مرده و گندیده دیروز،حیله گرانه هم را سلاخی میکنند.آنها باور کردند که کورند و نمیدانند که باورها کورند.چشمان آنها همواره بینا بود و این دل بستن به باورهای کور بود که ضرورت گشودن چشم آنها را مانع شده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 7:57  توسط خسرو  | 

آقایون و خانومای اونور آبی و مشتاق و مطلع از اونور آب،جان پدر مادرتون به این بچه گنده کمک کنید و یادش بدید چطور بیاد یا بره اونور آب، و اصن کجای اونور آب(شما هم بگید:خوب دیگه چی؟چیز دیگه نمیخوای؟منم میگم نه مرسی تا ابتلاء ثانوی همین!!)اصن چطور میشه یه نفس دوید تا اونجا؟اجرتون با هر کی که شما میگین.

میخوام غم و غصه ام رو نو کنم،مگه بده،نظرتون چیه؟

دیروز یه صحنه های فجیع زیبائی دیدم که دلم پر میزنه واسه اونور آب.خو شما چی کار دارین من چی دیدم ها.اگه بگم چی دیدم که برام حرف در میاد اییییییییییییییین هوا.

البته به سمیه جان گفتم.خوب بچه خوب همه حرفهاش رو به مامانش میگه دیگه.قراره مامانم هم تحقیق و تفحص لازم رو به عمل بیاره،البته اگه این یکی قولش هم نیفته رو اونیکی قولاش.

خوب دیگه مامانه و بدقولی هاش.من عاشق همه چی و همه جاش.

نتیجه ناموسی(اخلاقی سابق):اااااااا(با کسره بخونید،این زبان فارسی هم نوبره واسه خودش،یکی نیست بیاد اینو درستش کنه،اخه ما شصتا ح و ث و ط و اینجور چیزا بیچاره میشیمکه،خودمونیم میگن آفتابه لگن هفتاد دست شام و نهار هیچی،هر چی دارم حرفهای تکراری(هم از اون لحاظ،هم از این لحاظ))خسرو تو هم اینکاره بودی و ما نمی دونستیم؟!(حالا کدوم کارش رو می سپارم به ذهن های مبتکر و خلاق)
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 12:18  توسط خسرو  | 

(برای نوشتن این جمله ها تا پای کامپیوتر بی معطلی دویدم نهایتا این پست رو نوشتم.تنیجه اخلاقی و غیر اخلاقی اگه یه وقت دیدید عجله دارم و تحویلتون نمیگیرم فکر نکنید الزاما دستشوئی دارم که)

و من چیزی جز نیاز نیستم.مرا تماما نیاز جابجا میکند.نیاز به آب،نیاز به غذا،نیاز به هوائی سالم برای زندگی،نیاز به دیدار نگاه هائی عاشق.

تو که هستی.چه چیز تو را به هر سو سرگشته کرده است؟

 

شده است که نیاز به دستشوئی چنان در شما شدید شود که حتی جواب سلام کسی را ندهید؟برای من که زیاد اتفاق می افتد.گاهی فکرها آنقدر به ذهنم فشار می آورند که برای رسیدن به صفحه ووووووورد کامپیوتر از همه چیز می گذرم!

البته این روزها به همت تکنولوژی دستشوئی "همراه" هم دارم!

اصولا تخلیه تجربه لذت بخشی هست.تخلیه احساس های راکد.تخلیه فکرهای مزاحم این فرصت را به ما می دهند که مدام نو شویم.احساس های نو،فکرهای نو مثل شکوفه های بهار جان و تن ما را جولانگاه رقص خود کنند.لطفا به احساس ها و فکر های نوی خود حتی نچسبید.خسیس و حریص و بخیل نباشید.اجازه بدهید هر لحظه زندگی در شما بشکفد.دستان ذهن و احساس خود را مدام خالی کنید تا زندگی از سخاوت بی حدش  مدام پر کند.و آنگاه ببینید آیا زندگی جز لذتی سکرآور مدام هست؟

 

میگویند ازدواج به سه نیمه تقسیم میشود.نیمه نخست هر چه زن بگوید شوهر می شنود.و نیمه میانه هر چه شوهر بگوید زن می شنود.و نیمه آخر هم زن و هم شوهر می گویند و همسایه ها می شنوند!راستی چه کسی به عشق نیمه سوم ازداج می کند؟!چه کسی در نیمه سوم نیست؟چه زود به این نیمه رسیدیم؟خواستن مهم نیست.خواستن باید با تلاشی آگاهانه به توانستن برسد.توانستن فرزند تلاشی آگاهانه است،چه کسی رابطه های صمیمانه و عاشقانه را نمیخواهد؟چه کسی امکانات فراوان را نمیخواهد؟چه کسی برای رسیدن به اینها تلاش نمیکند؟اما چند نفر در این اوج زیبا هستند؟چرا؟برای اینکه تلاش ما آگاهانه و مسئولانه نبوده است.برای اینکه رابطه های ما یک سویه بوده است.برای اینکه هر کسی از ظن خود یار ما شده است.برای اینکه ما از ظن خود یار او شده ایم.برای اینکه از ترس بهم خوردن رابطه اجازه شفاف شدن فضا را نداده ایم.برای اینکه شهامت دیدن واقعی خود،دیگری و فضای حاکم بر رابطه را به خود نداده ایم؟رسیدن به اوج حق همه ماست.نه فقط حق یک نفر.لذت بردن از زندگی بزرگترین هنر است.ساختن بهشت درون برترین هنر است.رسیدن به رابطه های سرشار از عشق هنر است.ما هنرمند به دنیا آمدیم اما این هنرهای یگانه فراموشمان شد.کافیست دوباره کفش مسئولیت را به پای ذهن کنیم.تماما هوشیار و مسئول باشیم.و تلاشی آگاهانه برای رسیدن به اوجی که یگانه حق هر انسانیست،داشته باشیم.

وظیفه حد فاصل بین عشق و باج است.و باج خواهی شباهت زیادی به عشق دارد!اگر از طرف مقابل خود خواسته و ناخواسته باج می خواهیم برای این است که تصور میکنیم ما معشوقیم و طرف مقابل عاشق ماست.و تصور کن دو طرف رابطه هر یک به خیال خود اینگونه باشند.رابطه ما در کمترین زمان به مرحله سوم جوکی که گفتم می رسد.و تعجب بعد سقوط رابطه هیچ سودی ندارد.رابطه ها از جنس بلورند.شکسته آنها به راحتی بند نمیخورد.و بلورهای بند زده چنگی به دل عاشق ما نمی زنند.زندگی پر است از فرصت های ناب برای ایجاد رابطه های بکر و عاشقانه.مسئول و بیدار حرکت کنیم تا همه را در عشق دیدار کنیم.تا از درخشش بلورهای رابطه زندگی سراسر زیبائی و شعف شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 8:37  توسط خسرو  |