تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

آخ که عاشق بیچاره ترین است.همچنان که سرشارترین.آخ که عشق معجون عجیبیست.بیچاره عاشق که حتی در کنار معشوق قرار ندارد.آخ که چه میدانی از "حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد..."مگر معشوقی را در کنار داشته باشی و بی قرار باشی،آخ که نگاه کردن در آئینه تصادف زیبا و جانکاهیست.و معشوق تو را به تو می نماید تا سپندی بر آتش باشی.همیشه فاصله ای هست.حتی وقتی در کنار معشوقی.عشق آخرین فریب است.آخرین نیرنگ.همه عمر در طلب آئینه وشی هستی و چون به آئینه می رسی دیری نمی پاید که آشوبی تازه جانت را می نوازد.دیدار با خود در دیگری آستانه دیدار با خود است.دیدار با آئینه چاشنیست،استارت است.مقدمه ای بر حیرت و دیداری تازه.و شیدائی بعد دیدار با آئینه آغازی تازه دارد.که عشق را کرانه نیست.که عشق ازلیست.ابدیست.که عشق هزاران هزار چهره دارد.

 

المیرا جان آیا تو با چشمان من می بینی؟آیا من با چشمان تو می بینم؟وقتی میگویم به هیچ کس تعهدی ندارم برای این است که همه تعهد ها را اساسا مسموم و رنجور دیدم.دوست دارم انسانهائی را دیدار کنم که به خودباوری و مسئولیت پذیری رسیده اند.نه انساهائی خوش باوری که از هر حرف به ظاهر زیبائی،جزمهائی زشت میسازند.نه انسانهائی که با تکیه و تعهد به دیگری از اون ستمکار و جنایت پیشه می سازند.

جامعه چیست؟آیا افراد جامعه اگر اخلاق و قانون را به کناری بگذاریم،به هم متعهد هستند؟هیچ کس به دیگری متعهد نیست این را به راحتی میتوان فهمید.اما همه ادعای رعایت دیگران را دارند.در دل چیزی دارند و بر زبان چیزی دیگر.

عشقم آزادیست و زیباترین قفس ها،زیبنده من نیست.من عاشق توام اما در آزادی مطلق.آنجا که مجالی برای من و تو بودن نیست.آنجا که هویت از پیش رفته است.هویت زندان است.شخصیت زندان است.

چه کسی در تو گم شده است؟چه کسی به دنبال خودش می گردد؟آن خود جوینده کیست؟جوینده همان گمشده است.دو نیمه یک سیب.دو روی یک سکه،و عشق آئینه ای تا خودت را ببینی.

مسئله اینه  که من هویتم رو تا حدود زیادی از دست دادم،بی هویتم،من به زحمت نقش خسروی دلخواه اینهمه "تو" رو بازی می کنم.

همه عطر گل را دوست دارند.شادابی گلبرهای زیبای گل رو دوست دارن،اما نمیخوان بپذیرن که برای گل شدن و عطر دادن باید مرد،اخه کدوم گل ریشه در خاک نداره،کدوم دونه ای نمرده و زیر خاک نرفته،روئید،رشد کرد و شکفت.عطر و گل شد.

زندگی یه پازل بزرگه،و هر کدوم از ما قطعه ای یگانه از این پازل جادوئی.ممکن نیست بشه در جای دیگری آروم گرفت،اینجا فقط میشه خود بود.فقط میشه در جای خود نشست.فقط میشه نقش بی نظیر خود رو زد.خودی که گم شده میون بیخودهای بسیار،و هنر یافتن چهره واقعی از میان هزاران نقاب دروغینه.بی خودی بهت هوش ندادن که،ثابت کن که باهوشی.خودتو از میون اینهه دروغ پیدا کن.لحظه ای که خودت بشی،در کمال ناباوری همه زندگی هستی.و این معجزه ای هست که فقط میتونی تجربش کنی.

زمانی خودت میشی که دیگه خودی نیست!جوینده ای نیست.جستجوئی نیست.موفقیتی نیست.شکستی نیست.مرگی نیست.زندگی نیست.همه اینها به طور بینظیری یکی هستن.نه نه این توصیف غلطه،همه توصیف ها غلطن.

 

پناه عزیز تنهائی ناگزیر هر انسانیست.بسیاری به جمع می گریزند تا از تنهائی گریخته باشند.اما تنهائی سایه ایست که مدام با ماست.حتی در آن شادترین لحظات اگر فقط کمی هوشیار باشی،میتوانی ببینیش.

پس تنهائیت را درک کن.از همه آنها که با هر نام به زندگیت آمدند و رفتند،تشکر کن،ممکن نیست بی اجازه تو آمده باشند.بعضی از درس ها را دوستان میدهند و بعضی ها را دشمنان.در واقع دشمنان دوستانی بدنامند.و دوستان دشمنانی خوشنام.بعید نیست انسانی واحد در دوره های متفاوت زندگی ما،به تکرار دوست یا دشمن شود.

اما بی شک همه می روند.هر چیزی و کسی که آمد میرود.حتی پناه که نقابی بیش نیست!راستی پناه چگونه متولد شد!همیشه ابتدا در افق گم شده است.همچنان که انتها گم است.سهم ما از زندگی فقط امروز است.امروزی که مدام تکرار میشود.دفتری که هی ورق میخورد.سفیدهای امروز هی سیاه میشوند.و ما همواره دلنگران سیاه های دیروزیم.

عمیقا پناه را ببین.وقتی گرسنه شدی،غذا نخور،کمی تنها بنشین.گرسنگی خودت رو عمیقا لمس کن.ببین چه کسی در تو گرسنه است.یعنی چه که گرسنه ای؟بعد با آرامش به دیدار غذا برو،بدان که بدون غذائی که بی حوصله میخوری،چقدر دچار مشکلی!لقمه های غذا را با حوصله به دهان ببر،مزه آن را تماما بچش،آن را تا معده با احساست همراهی کن.دیدار گرسنگی و سیری را جشن بگیر.تغییرات را در خودت ببین.گرسنگی نیم ساعت قبل کو؟یعنی چه که سیر شده ای؟

غذا از چه سفر سحرانگیزی تا دهان تو پیموده است.از گندم و برنج تا گوشت آن حیوان،با معجزه ای باور نکردنی از خاک بر آمدند تا در ما جان شوند،شدند،از ما می روند تا دوباره خاک شوند،می شوند.

بدن ما یکی از هزاران هزار حوضچه جادوئیست.که ماده را به جان تبدیل میکند.و ما چه میکنیم با اینهمه معجزه،همه را زیر دست و پای عادت و خرافه لگدمال میکنیم،رنج می بریم.بدرستی که انسان ظالم ترین است به خود.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 13:49  توسط خسرو  | 

وایییییییییییییی مرسی فرهاد.ای ول

ببین آزاده جان من هیچی.حرف فرهاد رو گوش کن.دختر احساساتی.زندگی فقط احساس نیست.ینی هست.اما نیست.مدیریت کن به احساست.پاشو گل من.دست و صورتت رو آبی بزن.پاشو پروانه ها رو دنبال کن.بازیگوشیت کو؟پاشو  و خودت رو مستعد دیدار کسی کن که همه عمر در انتظارشی.پاشو و با حرکتت ثابت کن که فقط به انتظار ننشستی!بکله تماما تلاش کردی تا شایسته دیدارت با سرنوشت باشی.سرنوشتی که با همه جانت عجین شده،کی شاهزاده سوار بر اسب رو نمیخواد؟کی؟و شاهزاده قصه ها سهم هر طالبی هست.زندگی حق توه،اما تو نشستی که حقت رو دیگران بهت بدن،نه عزیز دلم.این لقمه ای هست که باید خودت به دهن ببری.غذا خودتی.خیلی ها در حسرت دیدار تو هستن.اما همه تو رو در لباس شاهزاده میخوان.نه کمتر.ثابت کن که شاهزاده ای.ثابت کن که جوجه اردک زشتی!ثابت کن که متفاوتی!

بسیاری مثل تو منتظر فرصتی برای خوشبختی هستن.اما خوشبختی یه ماهی زنده هست نه مرده و گندیده،و فقط به تور کسی می افته که برای گرفتنش جانانه تلاش کرده باشه.

پاشو،داشته هاتو بشمار.نه نداشته هاتو.خیلی ها حسرت تو بودن رو دارن.اما با حسرت هیچ کاری درست نشد و نمیشه،قرنهاست که آدم ها برای خودشون و همدیگه  طلب شادی و خوشبختی میکنن.قربانی میکنن.صدقه میدن.دعا میکنن.اما ببین که هنوز بیمارن.هنوز ناشادن.هنوز رنجورن.

اونها کافرن.مثل تو.مثل همه که ظاهرا مومن هستن.

خدا تو دلشون هست و اونها از دور خدا خدا میکنن.اخ آزاده عزیزم پاشووووووووووووووووووووووووو

پاشو و اونقدر برقص که چشم همه از حیرت در بیاد.

عیب هات رو از دیگران هدیه بگیر.تملق بسه،هیچ کس از تملق به جائی نرسید.فقط عیب هات رو از دوست و دشمن هدیه بگیر.عیب ها رو از جان و تنت پاک کن.یادت باشه که بی عیب بدنیا اومدی.اونقدر خودت رو تطهیر کن تا بشی همون آزاده دوست داشتنی.همون که نه دوستی داشت و نه دشمنی.

شاهزاده خیلی وقت که به انتظار تو هست.از جات پاشو.شاهزاده راه خودتو گم کرده،پاشو و تو شهر بگرد تا شاهزاده پیدات کنه.بهترین لباست رو بپوش،قلب کودکانه و عاشقت رو هم همراه داشته باش.پاشو که شاهزاده مهربون داره از دستت عصبانی میشه ها.بگما.

دیگه نگو غذا خوردم.وقتی برقصی همه می فهمن که سیری!دیگه نگو تشنه نیستم،به همه آب حیاتی که از چشمه جانت جاری هست رو پیش کش کن.دیگه هیچی نگو.بزار جانت حرف بزن.پیچ و تاب تنت حرف بزنه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 16:5  توسط خسرو  | 

آژنگ جان مگر آن گیاه هرزه در فکر من یا تو شدن است که ما باشیم؟خودت باش.خود خودت.بدور از اندیشه های زائد!فکر زیباست.اما فکری که از چشمه جان خودت بجوشد.آنهم همین حالا.اما فکرهای کهنه مانع اند.ذهن مدام فکرهای کهنه خود یا دیگران را نشخوار میکند.به فکر های کهنه عمیق شو.دلیل آنها را در پهنه بی کران ذهن درک کن.دیر یا زود هیچ فکری نیست.و آنگاه که فکری هست.تماما زلال.زیبا.یگانه،بی نظیر.و همه اهمیت فکر زیبای تو تلنگریست که دیگران را به عمق ببرد.نه هیچ بیشتر از این.فکر زیبای تو نشانه دریاست.طعم و بوی دریا می دهد.اما چرا به طعم و بو بچسبیم.دریا اینجاست.به کمتر از دریا قانع شدن عجب است.

انچه قطعیست این است.هیچ قطعیتی وجود ندارد.همه چیز به طور معجزه آسائی از دل متضاد خود جاری میشود.ما نبودیم،ناگهان دیدیم که هستیم،و ناپدید شدن ما نیز ناگهانیست و شگفت.چه کسی از آغاز خود با خبر است.ابتدای این هویت کجاست؟سفر "من"از کجا شروع شد؟"من"هائی خام اینجا به هم می غلطند،طعنه میزند و می روند تا هیچ.هیچی که آغاز همه بود و هست.قطره ای از دل دریای جان برخواست.به کجا میرود جز به دل دریا.

بودنت را جشن بگیر.این تنها فرصتیست که داری؟هر آن آغوش دریا به دیدارت گشوده است.این لحظه های طلائی را به جشن برخیز.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 12:57  توسط خسرو  | 

مرگ را باور نمیکنم،مرگ که باور نیست.اتفاق است.مثل افتادن سیب از درخت.بی خبر می افتد.مرگ یک راز است.مرگ در جائی نفرین است و در جائی نوشدارو،مرگ معجون عجیبیست.و همیشه این دیگریست که می میرد!دوست و دشمن می میرند تا ما به این اتفاق عجیب بی شک تر بنگریم.

زیباترین مرگ در عشق اتفاق می افتد.آنگاه که محو بودن یاریم.و زشت ترین مرگ آنگاست که اسیر پنجه های گیج حسرتها و آرزوهائیم.مردن یگانه هنر است.مرگ دوشادوش زندگی با ما همسفر است.

هر چه دلخواه تر باشی،مرگ شیرین تر میشود.خوشآیند تر،تا حد ممکن دلخواه باش،مرگ گاه سفریست که بی تابانه به خود ترغیبم می کند.براستی آنسوی این روشنی چیست؟نگران هیچ شدن هستیم یا رنجی مضاعف بردن.چه کسی در ما نگران مرگ است.چرا؟جز برای زندگی که نکردیم.جز برای فرصتی که مفت دادیم.

گنجشک ها به مرگ نمی اندیشند.کودکان نیز،فرصتی برای این کار ندارند.آنها محو زندگیند.اما آدم بزرگ ها که از زندگی فارغ شده اند و هنوز اینجا پرسه میزنند،دوست دارند به مرگ ناخنک بزنند،آن را مزه کنند،مثل آب سردی که قرار است تن به آن بسپارند.تا شرجی این روزمرگی ها را از خاطر ببرند.

بعد از مرگ آدم ها بزرگ تر میشوند.مهم تر،زیباتر،عارف تر.چرا؟آنگاه که رفتند،قدر می گیرند.آیا واقعا نمیدانیم که هر کدام از ما،هر لحظه ممکن است مسافر این سفر اغواگر بی بازگشت باشیم.

وه که داشته ها بی بودن ما چه دلگیرند،بیا که از خواب وهم برخیزیم.پیش از آنکه دست مرگ شانه های ما را بی خبر تکان دهد.

 

"خسرو میشه تو هر سنی بزرگ شد رشد کرد و به خدا رسد؟

 

نه؟"

ااااااااااااااااااا

آذر جان خدا جائی نیست که بهش برسی،این رفتن و رسیدن یه وهمه،در واقع هیچی جز خدا نیست.اینکه تو آذری یه وهمه،اینکه من خسروام یه وهمه،اینکه شکیبائی مرده هم یه وهمه!وقتی از وهم بگذری مرگ و زندگی یکی میشن.وقتی از وهم بگذری،دیگه کسی نیست که بمیره،از قبل مرده،"بمیرید پیش از آنکه مرده شوید"البته هر چی بزرگتر بشیم از خدا دورتریم.اخه حسرت ها و آرزوهای جدیدی توهم "من"ما رو زمخت تر کرده،پوست کلفت تر شدیم،جانسخت تر شدیم،همه هنر دریدن جامه وهمی "من"هست.

هر روز دلخواه تر باش،از جهنم اجباری که در اون هستی هر روز به بهشت دلخواه بودن نزدیک تر شو.مهم نیست دیگران تو رو چی می بینن.از زندان انتظارات دیگران رهاتر شو،دیگران را با متفاوت بودنت شگفت زده کن.به اونها لطف کن،بزار ببینن که متفاوت بودن نه که ناممکن نیست،بلکه مطبوع هم هست.

هر کسی تو رو اونجور که میخواد می بینه،چطور میتونی دلخواه اینهمه آدم باشی تا خوب جلوه کنی،خودت باش،تا مگس ها از دورت برن.تلخ شو.تا شیرینی واقعی از راه برسه،رابطه های زائدت رو قیچی کن.تا رابطه های واقعی شگفت زدت کنه،تا بدونی زندگی چه طعم مطبوعی داره،تا مست بشی از بوی زندگی.بی شک هنوز چیزهائی هست که طعم در اوج بودن رو بهت ببخشه،بی درنگ تجربشون کن.همین حالا،نه فردا،که فردا هرگز نمیاد.فردا یه دروغ شیرینه.دل به دروغ مسپار.بیش از این مسپار.

 

هوای تازه بودن کهنگی

 

مرگ خوبه یا بد؟

کاش میشد هیچ کی نمی مرد!یا اقلا از اونهائی که ما دوست داریم نمی مردن،چه خوب بود فقط دشمنا می مردن.فقط گوسفندا که کباب ما بشن!انگار همه مرگ ها تلخ نیست؟اگه گاو و گوسفندا نمیرن ما می میریم؟!

جنگها و بیماریها ابتکار هوش انسانی برای متعادل نگاه داشتن جمعیت است،مرحبا به این احسن الخالقین.

یکی از محبوب ترین هنرپیشه ها از سرطان مرد،آیا گوسفندی را می شناسید که سرطان گرفته باشد،چرا انسان ابداع کننده بیماری هاست؟رابطه موفقیت و مرگ چیست؟آیا خسرو شکیبائی موفق بود؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 10:35  توسط خسرو  | 

دوست داشتن بدون عشق لاف و دروغی بیش نیست.تنها عاشق است که میتواند دوست داشته باشد.عاشق مشتعل شده است.عاشق با خورشید دیدار کرده است.خورشیدی شده است.حالا نمیتواند دوست نداشته باشد.عاشق دشمنی ندارد.مگر میشود خورشید دشمنی داشته باشد؟و هر چه عاشق تر باشی،دوست داشتنت ناب تر است.زلال تر است.بی توقع تر است.همه نیاز عاشق فرصتی برای ابراز عشق است.نه چیزی بیشتر.حضور معشوق تمام نیاز عاشق است.عاشق بودن کمرنگ خود را در خورشید حضور معشوق گم میکند و معشوق می شود.عاشق معشوقی دیگر است.رنگ و بوی معشوق می گیرد.عاشق چه دارد که در دادنش به معشوق درنگ کند.همه لذت عاشق جان دادن است.و تو چه میدانی که عاشق چه سودی میکند به این دادن.مگر عاشق شده باشی.مگر به چشم جان دیده باشی که دادن هزار هزار ستاندن است.

اگر رنجوریم.از بی عشقیست.که عشق دردیست که علاج هر دردیست.مبادا که از کوی عشق گذر کنی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 12:22  توسط خسرو  | 

تو آسمان بازی نه تکه ابری سیاه،تو رنج هایت نیستی،شهامت کن،این لباس زشت زیبنده تو نیست،بدرش.هویت تماما رنج است.حتی آنگاه که خوشخیالی به شادمانی رنگش کرده باشد.تو چشمه خورشیدی،سر در جیب خود کن.هر چه داری را بریز.تامل مکن.زیبای داشتنی زشت ترین است.این را وقتی درک میکنی که به خورشید معجزه گر درون رسیده باشی.وقتی که بی هیچ طمعی مست باشی.دریا نوشیده باشی،دریا باشی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 11:50  توسط خسرو  | 

نازنین عزیز میدونی فرق من و تو چیه؟تو بسیار هدفمندی و من بسیار بی هدف.من با رنج هام بازی میکنم و تو چگونه شاد زیستن رو قله ای بلند میدونی که برای رسیدن به اون سخت در تلاشی.البته تو درست عمل میکنی.در دنیای وارونه امروزی حق با توه،برای موفق بودن باید تلاش کرد.برای سری بین سرها در اوردن باید تلاش کرد.باید موفق شد.

تو به من نزدیکی،چرا که دیر یا زود موفق میشی.البته زود موفق میشی.ینی الانش هم موفقی.خود من تعجب کردم که چطور یه دختری در سن تو اینقدر توانمنده،

امروز کامنت تو منو به وجد اورد.کلید لامپ خاموشم رو روشن کرد.زندگی یه فرصته،ما بدون خواست خودمون به اینجا اومدیم.این هنر ما هست که کم و کیف بودنمون رو نقش بزنیم.زندگی همه این چیزی هست که هست.یکی در خانه فقر متولد میشه و یکی در خانه غنی.یکی سالمه و یکی بیمار.یکی داراست و یکی ندار.اما تقریبا همه رنج می برن.گاهی حس میکنم علف های اونور سیم خاردار سبزترن.اما وقتی فیلم های اونور رو نگاه میکنم می بینم که اونها هم به چیزهائی بندن.از چیزهائی رنج می برن.پس بدرستی که انسان در رنج است.انسان در شادیهاش هم رنج می بره،نگاه کن.بعضی ها از نداری رنج می برن و بعضی ها از داری،بعید هم نیست داراها بیشتر رنج ببرن.گاهی چهره اونها رنجورتره،و این رنج رو فقط چشم های باهوش می بینن.

زندگی هنر سازگاری محض با محیط هست.هر چه سازگارتر،باهوش تر،شادتر.قسم به رازبقا راست میگم!چه حیرتی میکنم وقتی هنر سازگاری رو در طبیعت می بینم.کاش انسان نیز بیش از این هوشمند باشد تا از بهشت زندگی بهره مندتر شود.تا باعث رنج خود و دیگر موجودات نشود.

اها متوجه شدم که از دستم عصبانی هستی.البته حق داری.اخه انگار آموزش پذیر نیستم.من از آموزش ها بسیار زخمی ام.ببین همه فکر میکنن آموزش درستی دیدن.اما رنج ها میگن که نه این جز خوشخیالی نیست.هنر من تخریب این آموزش پوشالی هست.آموزشی که فقط پوسته رو در نظر می گیره،آموزشی که هوشمندی طبیعت رو نادیده می گیره،حداقلش علوم انسانی بسیار منحرف شده،و علوم انسانی مغز کل روابط ما هست.در علوم دیگه مشکلی نیست.چون عینی هستن.اثباتی هستن.ریاضی در همه دنیا یکی هست.فیزیک و شیمی هم.اما علوم انسانی در هر نقطه ای با نقطه دیگه فرق داره،هر جمعی فرهنگ و رسوم خاص خودشون رو دارن،باورهای خاص خود،و تصادم باورها جنایت های هولناکی خلق کرده،ببین!باورها در نطفه جنایت پرورن.چه کسی زخمی باورها نیست؟اما چه کسی شهامت پذیرش این حقیقت تلخ رو داشت،داره؟

امروز جهان دهکده ای بیش نیست.مسخره هست که این دهکده زیبا همچنان تخریب باورهای زشت بشه،مسخره نیست؟البته شعور نیازی به هیچ باوری نداره،و باروها نشونه اینه که شعور هنوز رشد کافی نکرده،هنوز نیاز به عصای زشتی مثل باور وجود داره،اما این حداقل انتظاری هست که از انسان هوشمند میره،حالا که جهان به اون بزرگی دهکده شده،بیایم باورهامون رو اساسی صیقل بدیم،باورهامون رو جهانی کنیم،ایا این واقعا حداقل انتظار از مدعی هوشمندی نیست؟

فقط تو نیستی که منو زیر سوال بردی،تقریبا همه می برن،عشق و دوست داشتن باید در انحصار یکی باشه،یکی که نیست!اما قرار ه بیاد،این قرار فقط مال امروز نیست.تاریخ ادبیات گواه منه که راست میگم!اما من زخم هام رو بیشتر از خوشخیالی دوست دارم.من مدعی هستم.چرا نباشم.زنده ام که ادعا داشته باشم.اونهائی که تصور می کنن مدعی نیستن بیمارهای بیچاره ای هستن که هیتلرها رو هر روز در جای جای زندگی زنده می کنن!

ادعای من شعور هست.لطفا نقدش کنید.این حداقل انتظار من از دشمنان فهیم هست.شعار بسه،پشت سر حرف زدن بسه،بزدل بودن بسه،

انسان رنج می بره و من رنجورم.من یه پتک کورم.من عقربم.مهم نیست چیم و کیم.من همینم.اما اینکه چرا برای تو اینها رو میگم.خودم هم نمیدونم،حرفها باید بهانه ای داشته باشن.و من تشکر میکنم که تو بهانه منی،بهانه زیبای من.

ببخشید که بازم محافظه کاری یادم رفت.راستش هر وقت که محافظه کاری یقه منو میگیره،حس میکنم زنده نیستم.و من هنوز نیاز دارم زنده باشم.زندگی کنم.من عاشق بچه هام.عاشق حیوانات.اصلا من بچه ام.یه حیوان.لطفا منو مثل خودتون ندونید.بزارید یه معجزه تازه اتفاق بیفته،حیوان سخن گو.وبلاگ نویس.حیوانی که در انبوه انسانها زندانی شده،انسانهائی که تنها هنرشون زندونی کردنه،مهم نیست کی و چی،مهم اینه که در کثری از ثانیه یه دیوار دور هر چی میکشن این هوا،به این بلندی.دیوارهای دروغی که هیچ کس شهامت اونور رفتنش رو نداره،این خاصیت محافظه کاری،محافظه کاری بزرگترین رنج انسان هست و چه خوب که اغلب انسان نیستم.

درسته من به هیچی بند نمیشم.آخه باد به چی میتونه بند بشه،من بادم.هستم اما نیستم.نیستم اما هستم.هرزه ای که همه جا هست و هیچ جا نیست.با همه هست و با هیچ کس نیست.پس لطفا هیچ کس منو دوست خودش ندونه،من نیازی ندارم دشمنم باشید،که به قدر کافی هستید.

میدونید چیه،همه مشکل از زبونه،از حرفه،از انتظار کوره،همه تصور میکنن به گردن دیگری حق دارن،همه دیگری رو عاشق خودشون تصور می کنن!آخه عاشق تنها هنرش خدمت به معشوقه،و همه دوست دارن معشوق باشن،خدمت بشن،اما چه زود میشکنن از وهمی که درش خوش خیال نشستن.

اشتباه خدا این بود که به آدم زبون داد.اگه حرف نمیزنیم کی آموزش می دید مه بشه،سوءتفاهم ها از کجا بلند میشد.تئفن گذشته رو کجا تو صورت هم تف می کردیم و انتظار پاداش هم داشتیم!

بگذریم بازم حالم خوبه،اونقده که میتونم به همه عاشقانه لبخند بزنم.البته تا وقتی پای حرفی در میون نباشه،هوف چقد حرف زدم باز.ببین چقدر خودم رو نقض میکنم.جانننننننننننننن،این جان غلیظ برا خودم بودا!البته برای هر کی که بخواد هم بود.بازم توپم توپ توپ،میگی نه،شوت کن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 11:41  توسط خسرو  | 

شده بدخواب شده باشین؟هی اینور و اونور غلت بزنین و خوابتون نبره،دوباره بدخواب شدم،حالم بده،حالم از زندگی بهم میخوره،حالم از فهمیدن بده،میخوام بنویسم.اما نمیتونم،هی مینویسم و هی پاک می کنم!من و وسواس!حس میکنم نمیتونم حق  مطلبی رو که میخوام بگم ادا کنم.حس میکنم حرفها با من لجن.به سراغم نمیان.نه میان اما کمن.خیلی کم.بعضی ها زحمت کشیدن و منو آدم حساب کردن،روز مرد رو بهم تبریک گفتن و نمیدونن که من بزرگترین جنایت زندگیم رو پدر بودنم میدونم.اره متاسفانه من یه جنایت کارم.یه پدر.آدم نیستم.اما پدر هستم.منم مثل همه پدرها یه وقت به خودم اومدم و دیدم پدر شدم.وای که پدر شدن چه آسونه،بدون اینکه بخوای،یا بدونی،و امروز تو روزنامه خوندم که پدری به فرمان شیطان کودک سه ساله خود را قربانی کرد!نگران نباشین.اون پدر ایرانی نبود.پس شما میتونین شادی تون را ادامه بدین.تبریک بگین.کادو بخرین.و من به اندازه همه کودکان ناخواسته غمگینم.به اندازه همه پدرانی که احمقانه پدر شدن و بزدلانه لبخند رضایت زدن،افسردم.اری من پدر شدم تا ثابت کنم حماقت را تا انتها آزمودم.آنهم دو بار،پس به انسان بودنم شک نداشته باشید حتی اگر من انکارش کنم.

من هیچ عیدی ندارم.هیچ تبریکی را نمی پذیرم.عید من روزیست که کودکان آگاهانه و در آغوش عشق بدنیا بیایند.عید من روزیست که انسان از حماقت و وهمش تماما بیدار شده باشد.عید من روزیست که انسان جهانی باشد،بلندنظر،اندیشمند و عاشق،نه بزدل و احمق و در حصار تنگ و تاریک وهم.

حال اگر راست میگوئید کمکم کنید که جشنم را ببینم.برخیزید.شعله ای جهنده شوید و تاریکی وهم را بسوزید.

من هیچ عقلی ندارم اما از همه عاقلان سوال میکنم آوردن فرزند به این زمین و زندگی تبریک دارد یا تاسف،کودکانی که یا ناخواسته می آیند و یا برای گرم کردن فضای بغض آلود و سرد خانه،بحثی نیست،گرم می کنند،اما دیری نمی گذرد که سرد می شوند،و هیچ کس نمی پرسد چرا،و چاره آوردن فرزندان تازه است!هوشمندی را ببین.به گمانم حسن نیت خدا بیش از حد بوده است.انسان شایسته اینهمه توانمندی نبود.

چرا امروز روز پدر است.تولد علیست؟ما چقدر علی هستیم.ما چقدر قرآن ناطقیم.اگر تبریکیست برای علیست،نه برای ما،خوش خیالی بس نیست؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 17:5  توسط خسرو  | 

"آن نی میان تهی هستم که تزکیه مداوم این نی لبک درسکوتی شگرف وشگفت نوری لایزال وآوایی روح نوازوفرحبخش را به پیرامونش می پراکند . وتابش این نوراست که روشنایی را درتمام ظلمات و راه را دربیراهه ها به من می نمایاند نه رای وفرمان استاد وپیر و مرشد ورهنما...."

ناظمی عزیز هزاران هزار پرسش فقط از یک پرسنده هست.پرسنده به پرسش ها می چسبه تا هویت بگیره،به پرسنده درون نگاه کن.نی تر شو.خالی تر.

زندگی هدفمند نیست.زندگی خودش هدفه،مقصده،جشنه،هدف منم.توئی.همه ما هدفیم.اما ما در این جشن با شکوه چه می کنیم.ذهن هرگز قانع نمیشه،وقتی پرسشی رو جواب بدی،پرسش بعدی در راه،پرسش ها رو رها کن.اصن هم پرسش کن و هم جواب بده،اما به پرسنده گوش کن.نه به پرسش،صدای خودت رو گوش کن.مهم نیست چی میگی؟اما مهمه که صدای خودت رو بشنوی.صدای تو تن های متفاوتی میگیره،خشن میشه،ملایم میشه،با آواز صدای خودت برقص.رنج و شادیت رو برقص.مثل برگی که بر آب افتاده،جاری باش.

راستش وقتی از من میخوای که راجع به چیزی نظر بدم و حرف بزنم.حس میکنم مصنوعی شدم.حس میکنم معلم شدم.و من هرگز دوست ندارم معلم باشم.ما از درختان خیلی چیزها یاد میگیرم.از حیوانات هم.آیا اونها معلم هستن؟!هم اره و هم نه،کودکان چطور؟متاسفانه بهشون آموزش میدیم که بشن عین ما،همه چیز دان و مشکل دار،مدعی و هیچ.

من اگه هنری داشته باشم تخریب سوال هست نه پاسخ به سوال.انهدام سوال.در اوردن درخت سوال از ریشه،نه هیچی دیگه.

پاسخ وقتی میاد که سوال رفته باشه،حقیقت وقتی سخن میگه که ما در سکوت غرق شده باشیم.نی نگران آوازی که میخونه نیست.نگران هیچی نباش.همه ما نی هستیم.اما پر شدیم از آشغال.و صدا صدای ما نیست.برای همین گوش خراشه،آزاردهنده هست.

یووووووووووووووووهوووووووووووووو به حرضت خدا اینها حرف خسرو نیست.اصن نمیدونم کی اینجا حرف میزنه،البته بالاترا یه خورده تا کمی بیشتر خسرو بود.اصن خسرو رو ولش.خسرو جز حرف مفت نمیزنه و نمیشنوه!بی هیچ هدفی برقص.مثل درخت در باد.مثل درخت اعتماد کن به زندگی همه چیز رو بریز.زمستان شو.بمیر.تا بهار بی هیچ بهانه ای از دل زمستانی تو بجوشد.چه کسی در تو نفس می کشد.چه کسی غذا را در دهانت مزه میدهد.چه کسی لقمه را در تو تا دهان می برد.آگاه شو.چه کسی غذای خام را در معده تو کارشناسانه به اقصی نقاط بدن می برد.آنها از معنا و حرف چه میدانند.آنها بی هیچ پرسشی،پاسخند.پاسخ باش.

از اینجا پس لرزه های این پسته

تو از کودکی پرسشی عالمانه میکنی و کودک سوالت را به بازی میگیرد.اما تو میخندی،چرا؟انگار از پیش بیهودگی سوالت را فهمیده ای؟خاصیت سوال بیهودگیست.بیچاره سوالهای گیج که به دام سخنم افتادند!

نگاهم همه به هیچ توست.هیچی که هیچ از آن نمیدانی و افسوس که نمیدانی.

قطره ای از دریا لاف میزند و دریا بی هیچ صدائی دریاست.این دروغ است که هیاهو میکند.زبان دروغ است.تماما دروغ.این را وقتی می فهمی که سکوتی مست غرقت کرده باشد.تو میگوئی این استکان است.من می بینم.کجای این نام و معنا دروغ است.چای را می بینم.داغیش را می بینم.و من میگویم تو هنوز در دنیای ساختگی نام و نشانه هستی.آن کودک نیز چون تو استکان و چای را می بیند.اما هیچ داد سخن نمیدهد.عربده فهمت برای چیست؟خاموش باش و فقط ببین.استکان شو.چائی شو.داغ شو.بسوز.بمیر.تو می فهمی و مشکل از فهم توست.زندگی نفهم است ببین.سونامی میآید و هزاران نفر را با خود می برد،نفهمی را ببین.زلزله ای می آید و همه را در خود می بلعد.فهم زندگی را نشانم بده؟اما استدلال ما فهم زندگی را نمی آشوبد.و فهم ما چون  باغیست که علف های هرز آن فرصتی برای رویش گل فهم نگذاشته اند.برای همین مدعی فهمیم.اگر به دریا بگوئی قطره،چه پاسخی میگیری؟اگر به بزرگ بگوئی کودک،چه؟اما کدام قطره مدعی دریا بودن ندارد.کدام کودک خود را بزرگ نمی بیند.نگاه کن که زندگی از دست مدعیان فهم و بزرگی ویرانه است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 12:38  توسط خسرو  | 

پای استدلالیون چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود

اما چه کسی بی استدلال است؟مولوی چگونه به بی تمکینی پای چوبین استدلال نشست؟منطق و عشق بالاهای پروازند.آنها دوشادوش هم هستند.میگویند دغدغه شمر در ظهر عاشورا نرسیدن به نماز اول وقت بود و برای همین در جدا کردن سر حسین تعجیل داشت!منطق را می بینی،عشق به عبادت اول وقت را می بینی؟منطق نهروانی ها،خوارجی ها،و .... در جنگ با علی چه بود؟عشق آنها چه؟علی چگونه به سربازانش دستور حمله کردن به قرآن های سر نیزه را داد؟منطق علی چه بود؟وقتی امام اول شما در چاه فریاد می کرد؟چه عشق و منطقی داشت؟وقتی در میان امت مدعیش که هیچ،در میان خواص تنها بود،چه عشق و منطقی داشت؟آیا می دانی پیامبر در مورد ابوذر و سلمان چه گفت؟سلمان فارسی که آنقدر به پیامبر نزدیک بود که از خاندان او محسوب میشد!عشق و منطق از نگاه مسلمانان و مومنین،ابوذر،سلمان فارسی و پیامبر چه بود؟

آگاهی مراتب دارد،عشق مراتب دارد؟منطق مراتب دارد؟پیاله عزیز من در حکم کردن آنچه همه بدیهی می انگارند،بسیار تردید دارم،هرگز نتوانستم هیتلر را تنها مسئول و بانی جنایتی به بزرگی جنگ دوم جهانی بخوانم،چه هیتلر را دست توانمند جهل دیدم،جهلی که از دامن ملتی خفته در خوش باوری برخواسته بود،هیتلر یک آلت دست بود،آلت دست ملت احمق خود،حماقت فقط فردی نیست.قطره قطره این آب سیلابی کور میشود.و بترس از جنگهای بزرگ احمقانه.

حماقت ریشه در ترس دارد،ترس از نابودی،ترس از مرگ و فنا،اما مرگ را زیبا آراستند تا ترس خود را از آن پنهان کنند."بازگشت همه به سوی اوست"اما همه از این بازگشت بیم دارند!!همه دشمنان خود را به مرگ بشارت می دهند!مرگ بزرگترین دشنام شده است!چرا؟

این چه عشق و استدلالیست که در هر جا رنگ و بوئی خاص دارد،چرا همه در کیش پدران و اجداد خود هستند.آزاد اندیشی کو؟از هزار هزار مدعی کدامش در دین پدر نیست؟حقیقت کهنه بت است.و پیامبران آمدند تا انسان را از دست دینهای کهنه پدران نجات دهند.دینهای کهنه زندگی را به تباهی کشیدند.جنگهای بزرگ را برای بقای خود طراحی کردند.و در همه آنها عشق و استدلال دوشادوش هم بود.

کمر زندگی زیر بار حماقت خم شده است،شکست،ببین.بیماری بیداد می کند،تظاهر بیداد می کند،اخلاق و قانون هر روز در مهار این سیل توفنده ناکام ترند.وقت است که شعور ناب خود را که تنها هدیه کائنات،خدا،حقیقت و یا هر نام دیگری به ماست،دریابیم.احساسهای زلال خود را دریابیم.عشق استدلال را دریابیم.

(برای پیاله عزیز که کامنت هام رو سانسور میکنه)

و

ناظمی عزیز که ادراک زیبائی داره

 

ناظمی عزیز نقد شما را بر داستان بشکن و بالابنداز سلطانی عزیز خواندم و ادارک هوشمند شما را ستودم و به انسان بودنم بالیدم.

نیاز من به دیدن هر چه بیشتر انسان،بدور از هر خرافه زیبا یا زشتیست.من به کمتر از شعور ناب و احساس زلال راضی نمیشوم.

خوشحال تر میشوم که وبلاگ شما را هر چه بیشتر توفنده ببینم.خواندن زیبائی های متون گذشته کهنه شده است.همه به قدر کافی خوانده اند.هیچ خانه ای بی این کتابهای زیبای اغواگر نیست.اگر چه اگر نویسنده آن کتابهای هوشبر امروز در کنار ما بودند،بی شک در دردسر بزرگی می افتادند.آنها با سنت های رایج و منسوخ خود جنگیدند.آنها نشانه اعتلای خرد زمان خود بودند.آنها از نوشته های پیشینیان داد سخن نمی دادند.آنها تماما خود باشعورشان بودند.اما ما چه هستیم جز نشخوار گر زیبائی های کهنه گذشته،راستی چرا پشت این گذشتگان زیبا پنهان شده ایم؟جز برای اینکه کاستی ها و رنج های خود را پنهان کنیم.جز برای اینکه از بزرگی آنها وام بلاعوض بگیریم؟من عاشق انسانهای عصیانگرم.انسانی که جز به شعور ناب سجده نکند.انسانی که خودش را به حرفهای زیبا نفروشد.که هزار هزار حرف زیبا تنها موانعی شیرین بر عملی زیبا هستند.مولوی مولوی شد،چرا ناظمی ناظمی نشود.چرا هر کسی فقط خودش نشود.

همه کتابهای گذشتگان از زشت و زیبا باید سوخته شود.چرا به شعور ناب خود اعتماد نکنیم.مگر آنها چه داشتند که ما نداریم.

آنها شهامت کردند و خود را به بحری افکندند که ساحلی نداشت.آنها غرق دریای خود شدند.چرا ما نشویم؟از زمزمه غنی بودن آنها آیا غنی می شویم؟آنها پادشاهی خود را جشن گرفتند.و ما پادشاهی آنها را،این عجب نیست؟!چرا پادشاهی خود را به جهان اعلام نکنیم؟چرا جهان را پر از پادشاه نکنیم؟

 

و اینم برای قاسم عزیز

بحث کردن با توهم برتری انسان سرشکن است.هنوز با اینهمه ادعا فکر میکنم داروین یعنی میمون!و او اندیشمند نازنینی بود.ذهنیت جمعی بسیار آلوده است،شعور زیر لایه های حماقت زندانیست.دانستن غاصب حیله گر پرسشگری و دانستن شده است.انسان به دانسته ها چنان چنگ زده که کوری به علف های هرز لبه پرتگاه،انسان احمق عجیبیست.فقط کافیست تملق کنی.فقط کافیست بگوئی تو درست میگوئی.همه تشنه تملق شده اند،همه فقط به ظاهر دوستند.قسم به عمر دوستی ها،راست می گویم.قسم به اخلاق و قانون ناکام راست می گویم.و من از زندگی در جمع این مدعیان هوشمند،خسته ام.

دین ما بهترین است.فرهنگ ما بهترین است.و نهایت اینکه ما بهترینیم.البته که ما بهترینیم.اما همه ما،البته که کائنات جز بهترین خلق نمی کند.البته که اگر چشمان ادراک خود را بگشائیم جز زیبائی مطلق نمی بینیم.

ما دانه ایم.ما فرصتیم.ما امکانیم.و این توهم ماست کع مانع تحقق خرمن خرمن گل نهفته در وجود ماست.

قاسم عزیز گاه بشدت در اوجم و با همه یگانه و گاه نتی تنها و گمشده که تلاش میکند جور نغمه ناجور روابط انسانی شود.

واییییییییییییییییییییییییییییییییی خسرو کیه؟قاسم کی؟واییییییییییییی اینهمه مثلا آدم کی؟گاهی در اوج آسمانم.در عمق دریائی که هیچ نیست جز آب،و گاه در ظلمت زمینم.در دل سرد حبابی که خسرو میدانی.خسرو تماما ارثیه شوم گذشته است بر حضوری که بی قید هر قیدیست.و من بی تامل همه این ارثیه را رها می کنم.تا شکوه رقصم تا راه هر هوشی بزنم.نبودنی زیبا مدام به بودنم می بارد.بیگانه ز خویشم من یار بیگانه.

اااااااااااااااااااااااا قاسم جان  یه "و دانستن"اضافه هست اون بالا اگه پیداش کردی پاک کنیش کن[چشمک][قلب][بوسه]

یه چیز دیگه معمولا انقد هول و ندید بدیدم که نقطه و ویرگول و از اینچیزا یا نیست یا جای خودش نیست.اما تو خوب بخونش[چشمک]الان هم میدونم که میدونی چقد توپم.ینی اونجام که سنتیبنمثسبتصثئدئوطیظزیزصمثبتصثسیزذسذزستنم

کاشکی همه "اونجام"باشیم.اخه اینجا همه هیچن و هیچ همه.وییییییییییییییییییییی چه حالی داره وقتی حبابی زیر آب میره،ویییییییییییییییییییییییی

پی نوشت:اینجوری لینک کردنم بلدما،عجب بلدمااگه گفتین این بوس مال کیه،جایزه دارین.اینو از قاسم یاد گرفتم.البته جایزه هام قاسمی نیستا 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 8:20  توسط خسرو  | 

عشق یک مصیبت زیباست.یک فاجعه بی نظیر.عشق دیدار کسی هست که بی او بودن ممکن نیست و هر چه به اون نزدیک تر میشوی،بی او تری!

تو چه میدانی چه میشوم وقتی که به زیبائی می رسم.دست و پا میزنم.می میرم.مرگی شیرین و دلپذیر مرا به آغوش می کشد.همچنان که مادری عاشق،کودکش را.آنقدر عمیق و عاشق که کودک در آغوش عاشق مادرش می میرد.من هزاران بار در آغوش عشق مرده ام.این زندگی پس از مرگ من است.من هیچی رقصنده را در عشق دیدار کردم.به چشمان عاشقم قسم که راست می گویم.به چشمان زیبابین و زیباپرستم قسم که راست می گویم.بیا بیا و خودت به چشمانم ببین.خودت آن سکوت جاودانه بازیگوش را،در هیچم بی هیچ واسطه ای ببین.تو راست میگوئی،زبان هرزه ایست.به لاف زبانم اعتمادی مکن.هرگز مکن.

تو به دانسته هایت می بالی و من به سکته ها،به مرگ هایم در عشق.من به نبودنم می بالم و تو به بودن هایت.بودن هایم بی قرار نبودنی عاشقانه است.من آتشی جهنده ام.از من بگریز.تا آتش گستاخم در تو نگیرد.به دانسته ها قناعت کن.به دریای هیچ مپر.جنون عشق را در اوج میازما.بگذار خیالت همچنان بازیگوش خیالت در عشق باشد.بگذار همیشه فاصله ای باشد.دیوانه مباش.همه پرده ها را مدر.آنجا هیچ نیست.هیچ آنجا لزج و چسبنده همه تو را به شیرینی می بلعد و دیگر هیچی برای بالیدن نداری.

تنها میشوی ها،گفته باشم.در جمع ترین جمع تنها.پیش نزدیک ترین کس،بی کس.انگشت نما میشوی ها،گفته باشم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 12:21  توسط خسرو  | 

وای وای وای همیشه دلتنگ تو هستم حتی آنگاه که عاشقانه در کنار توام!آیا این را تجربه کرده ای؟آیا عاشقانه در کنار محبوبت دلتنگ بوده ای؟در کنار محبوب و دلتنگ!دلتنگ که ای؟همیشه فاصله ای هست.همیشه جوینده ای هست.عشق دیدار خود در دیگریست.عشق آئینه است.آئینه یک تلنگر زیباست به بودن ما.اما آئینه ما نیست؟ما در آئینه نیستیم.جوینده اینسوی آئینه است.آنسوی آئینه نمادی زیباست.عشق ما را می پزد تا لایق دیدار خود در خود شویم.دیگری در عشق مقدمه ورود به خود است.چگونه میتوانی در آئینه خودت را در آغوش بگیری؟اما همه تلاشت را بکن.تا ناکامی بزرگ به سراغت بیاید.تا بدانی همواره تنهائی.تا قطره ای،تنهائی.اما تنهائی زیباست.زیبائی تنهائی را دریاب.تا زیبائی غرقه شدن در هستی را عمیق تر بیابی.

پیاله عزیز خودت را تماما زندگی کن.نگران احمق خطاب شدن نباش.عمقا احمق باش!تا دانشی بکر از زلال جهل و حماقت برخیزد.که گنجینه نور در دل ظلمت پنهان است.دانش قرضی مانع رسیدن تو به جهل مطلق است.مانع رسیدن به جهلی که نور از آن برمی خیزد.پس خودت را به سیاهی جهل،شک و گمراهی بسپار که حافظ خوش گفت"در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست"این جهان یک فروغ از رخ اوست.رخش را بی دانش ببین.مهم نیست این دانش را از که قرض گرفته ای؟مهم این است که قرضیست.از قلبت تجلی نکرده است.

پیاله جان این بچه قهر نمیشود.اما ناامید و دلگیر چرا ! این بچه هم مثل تو از عادت گریزان است.همین.بازیگوش است و مدام در پی بازی.هیچی جز بازی بلد نیست.خیالت هم راحت،یادبگیر هم نیست.

ها این وای وای تجربه منه ها،مرسی من،مرسی تجربه،مرسی هستی!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 11:31  توسط خسرو  | 

خدا کیست؟جز خدا چیست؟چه کسی در ما خدا را می جوید؟!

خدا ادراک است.خدا زیبائیست،زندگیست.

آنچه باعث جدائی جوینده از موضوع جستجوست،چیست؟جز وهم "من"منی که از هیچ پدیدار شد.

آنچه برای واصل شدن وهم قطره ای خیره سر،به دریای هستی نیاز است،ادراک این وهم است.تاباندن نور به تاریکی این وهم.تا بدانیم که از آغاز نبوده ایم.تا بدانیم که از آغاز هم او بود و ما نبودیم جز او.

آنچه ما را به بی راهه برده است زبان است.زبان میتوانست در عشق گشوده شود.عشقی که مقصودی ندارد جز عشق!

میتوانست جز صدای سخن عشق نباشد بر زبان ما.اما صد افسوس که آنچه نداریم صدای مست حیرت زده،عشق است.

این صدای ما نیست اگر چه بر زبان ما جاریست.وقتی سخن می گوئی به صدایت گوش کن.مهم نیست چه می گوئی اما توجه بر سخن باشد و گوینده ای که توئی!

هر چه بیشتر منطق و گفتار را رها کن و صدای خودت را بشنو.معجزه را در درون خود ببین.هیچی سخن گو.هیچی زنده و تپنده،هیچی بازیگوش.

از سطح به عمق برو،آنجا که هیچ کسی نیست.آنجا که همه یکی شده اند.فقط در سطح است که من و مائی هست.در عمق دوستی نیست.دشمنی نیست.جوینده ای نیست.همه چیز به خودی خود،به بی خودی جاریست.حتی شکوه حیرت جا مانده اند اینجا.اینجا حتی کسی نیست که حیرت کند.حیرت فقط در آغاز سفر است.آنجا که ما شگفت زده اینهمه تفاوت در سطح و عمق می شویم.

خدا هزاران هزار چهره دارد.اما بی چهره است.خدا دریاست.کف ها و موج ها چهره های بی چهره دریایند.کدام چهره دریا زشت است؟!که زشتی تماما،وهم ماست.چون از وهم "من"برخیزیم آن شویم که هیچ زبان و بیانی برای توصیفش نیست.

و این ادراک آ؛از سفری تازه است.سفری همواره از سطح به عمق و از عمق به سطح.آمدن به دنیای وهمی به سطح و حرف نشستگان و غرقه شدن به عمقی که سکتبکستبکصتبکثصتبنکصکس.وتردسیالقعلاسردس،آخر چگونه میشود سکوت را به صدا ترجمه کرد.چگونه می شود حقیقت را گفت.که حقیقت گفته شده دروغ محض است.

و من دروغ گوئی بیچاره ام.گنگی خواب دیده،من در حیرتم از لذتی که آدمی خود را از احمقانه از خود دریغ کرده است.اگر حماقت اجازه می داد که "احساس"بی دخالتش بازی شود،بهشت حضور از قبل محقق شده بود،و جهنم چیست جز دخالت زشت حماقت در احساس و ادراک.

سخن بسیار است اما تماما بیهوده،مگر از سر عشق باشد.مگر سکوتی عاشقانه بستر باشد.مگر جمله جان گوش شود.خموش شود.مگر عشق سخن بگوید نه "من".

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 9:6  توسط خسرو  | 

من عاشق هیچت شدم،ببین که چون حرف به میان آمد،عشق سوءتفاهم شد.تو به دروغ هایم طمع کردی و من به هیچی که دیگر نمی بینم در تو،و عشق گریخت.به ورای احساس های متضادت برو و ببین که که شاهدی یگانه ای.عشق تنها بهانه ای برای فرا رفتن تو بود.

عشق چیست؟دیدار دو نگاه،دو شوق گم کرده راه.

دیگری از تو همان چیز و همانقدر می بیند که نیاز دارد.و هیچ مهم نیست که تو چقدر همانچیز و همان مقداری.اما حالا دو راه در پیش رو داری،اول اینکه بی نگاه دیگران تا آخرین حد ممکن خودت باشی،و دیگر آنکه همان چیز و همان کس شوی که هزاران دیگری گم کرده راه،در تو می بینند.

 

حقیقت زنده برگ های سبز رقصنده در باد درختان است.و حقیقت مرده برگ های خشک زیر درختان که زیر دندان های کهنه خوار ذهن خوش صداست.حرفها کهنه اند.تنها نشانه های دیروزی که رفت و فردائی که نیست.اینجا و اکنون سرشار از حقیقت هائی رقصنده است.ذهن کهنه هست و کهنه خوار.و حقیقت زنده زیر دندان هیچ ذهنی خوش صدا نیست.حقیقت زنده تلخ است و سوزنده،

 

چه کس عاشق آنچه دارد میشود.آنچه داریم کهنه اند و مرده،ما عاشق آنچه نداریم میشویم.عاشق زنده هائی که در قید مالکیت ما نیستند.ما عاشق پرنده گان آزاد وحشی می شویم.مرغان خانگی تنها برای زینت سفره و شکمند.عشق خاص پرنده گانیست که پرواز را در آزادی نقش می زنند.

 

همیشه حاکم قویست.این قانون مختوم زندگیست.برای همین انسانها متحد میشوند.برای همین فرهنگ های بزرگ،کوچک را میخورند تا ماندگارتر و جهانی شوند.و آنچه در این نزاع کور گم مانده،شعور است.چرا که اگر شعور حاکم باشد.میتوان بی جنگ،فرهنگی جهانی ساخت.میشود همه قویترین باشیم.عضوی هوشمند از پیکری زنده و جهانی.

 

تنها نشانه انسانهای احمق دنباله رو بودن است.هر چه مطیع تر باشیم احمق تریم.انسانهای احمق به راحتی شعور خود را نادیده می گیرند و پشت ایده ها و دیگرانی که تصور می کنند بزرگند،قایم میشوند.پس هر چه سنگری که به آن پناه می گیرند بزرگتر و محکم تر باشد،احمق ترند.هیچ احمقی تاب احمق مخاطب شدن را ندارد.او همه تلاشش را کرده که پنهان بماند و تو به کلامی همه تلاشش را نادیده گرفتی.احمق ها جنگجو و جدیند.و مشق آنها جنگ مدام با خود است.تا حد ممکن از آنها بگریز.

ما در جستجوی همان هستیم که نیستیم.ما همان را می نمائیم که نیستیم.و پذیرش بی قید و شرط آغاز سفر زیبای یگانگی با هستیست.

لذت های طبیعی رایگانند و در دسترس.لذت های طبیعی زیبائی می زایند.طبیعت زیباست.کودکان زیبایند.چرا که هنوز طبیعی مانده اند.و هر چه برای تحصیل لذت بیشتر به غیر طبیعی ها چنگ می زنیم زشت تر میشویم بیمارتر میشویم.از زندگی و خود دورتر می شویم.

 

عشق آنجاست که همه همت عاشق خدمت به معشوق است.شیرین ترین لحظه های زندگی عاشق لحظه هائیست که جز معشوق نیست.عشق تماما رابطه ای یک طرفه است.عاشق شمع محفل معشوق میشود.و آنجا که عاشقی معشوق است.آنجا که دو عاشق معشوق همند.جز جنون و عشق هیچ برای گفتن نیست.

 

من عاشق درک توام.عاشق سکوت حیرت زده تو که جزم ها و عادت هایت را سوخت و چهره ات را اینچنین زیبا کرد.من عاشق توام که تجلی گاه عشقی.

 

زندگی گنجی پنهان است و یگانه راه دیدار این گنج پنهان عبور از دل ترس هائیست که میانه راه ایستاده اند.ترس همان اژدهای افسانه ایست که بر گنج خفته،آری،دیدار زندگی رایگان نیست.قیمتش گذشتن از وهم ترس است.

 

در میان احمق ها وانمود به حماقت کن،اما در حد ضرروت،یادت باشد که داری وانمود می کنی،در حماقتت غرق نشو.قرار است این نقش تو را از شر احمق ها حفظ کن.نه آنکه از احمق ها،احمق تر باشی.به خودت بیا،وقت تنگ است و هر آن ممکن است که زنگ پایان به صدا آید.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 10:22  توسط خسرو  | 

گاهی بی نیاز بی نیازم و گاه نیازمندترین نیازمند.گاه آسمانم و گاه زمین.تناقضی چنین که دید.گاه هیچم و گاه همه.و نمیدانی به چه شدتی تاب می خورم میانه همه.

تو میخواهی خدا را در دنیای دیگری دیدار کنی و من هر بار که عاشق شدم،جز خدا ندیدم،به عشق قسم هر زیبائی که دیدم،جز خدا نبود،ندیدم.و من عاشق دیدار همیشه خدا هستم.دیده ام که هر جا "من"ی سوخت جز خدا تجلی نکرد.و عشق آخرین سوزنده است.زیباترین سوزنده،مومن!مگر نمیدانی که اینجا تجلی گاه آن ناپیداست.از چه عاشق نمی شوی،نمی بینی؟!مگر این ظاهر آن باطن نیست؟پیدای آن ناپیدا؟مگر به کار دگر اینجائی؟

به چشمانم نگاه کن و دیگر هیچ مگو،از رنج مگو،سخن گنج مگو،هیچ مگو که رنج توئی گنج توئی،هیچ تو!

دلبسته دانسته هایم نیستم،همچنان که هیچ چشمه ای دلبسته آبی که از او هست و می رود،نیست.چشمه و دلبستگی،خنده دار نیست؟تو آن چشمه ای به دلبستگیهات بخند.

که دید هیچی سخنگو؟تو آن هیچ سخنگوئی،معجزه ای بزرگتر از این می خواهی؟لختی به زیبائی سکوت کن و ببین!آیا براستی سخن گفتن معجزه نیست؟یاوه گفتن معجزه نیست؟!هیچ نگفتن معجزه نیست؟

تو میخواهی مرا که رقصانم به هیچ،به رنج های دروغت گره بزنی،و من میخواهم که پایت را بکشم از رنج،تا به این هیچ رقصنده،بازی را ببین!

آری ما مسافریم،از هیچ تا هیچ،از خدا تا خدا،از دریا تا دریا،از خود تا خود،و چیست جز خود،جز هیچ،جز خدا،جز دریا،جز سفری که نیست،نیست و اینهمه هست!

من از دیدن پشه ای مست میشوم.کمتر از پشه نباش،نیستی هم،غره مباش!

آنقدر عاشق باش که جاری شود از بند بند وجودت عشق،پشه ای مست و عاشق باش.

اهل بحث نیستم،نباش.اهل عشقم،باش.

عاشق تو نمی شوم،که تو دروغی و من هیچ،هیچی عاشق دروغ،دیده ای آیا؟

آهای دائم السفر،از تپه های وهم ات که بگذری،خدا پیداست.

آئینه زیبا،در جستجوی خودم،چه فریبم میدهی به خود.

آب آتش گونم و تشنه،که دید تناقضی چنین گستاخ.

بادم و گریزپا،و تنها قیدم بی قیدی،مانع ام مشو،سیم خاردار عزیز،آغوش حیله در برابرم مگشا،به این آغوش که تو داری،باد را به کجا می بری؟از چه رنج می بری؟عشق قصه دیدارهای محال است.دیدار آسمانی که بر زمین نشست،قصه بادی که به سیم خاردار دل بست.

کو منی که تو عاشقش شده ای؟منم که از پیش،در عشق سوخت.

تعهدم به هیچیست که سرچشمه همه است،تعهدم به دریاست که از هر حبابی حباب تر است.تعهد تو به من دروغیست که باور نمی کنم.به دریا متعهد باش.و از همه همه تر است.

من گلم،مثل تو،مثل همه،اینجا گلستان است،گلی اینجا می شکفد،و گلی آنجا،عطری مست اینجا در فضا می پیچد،و عطری مست،آنجا،عطر ها در هم شده اند.وای،من کیستم؟تو کی؟من نه منم.نه من منم.من نه توام نه تو منی.اخ تو منی و من توام.اینهمه من،اینهمه تو،اینهمه مست.اینهمه هست.اخ که بیچاره،منم!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 14:26  توسط خسرو  | 

عشق نیاز است و دوست داشتن بی نیاز،عشق غذای جان است که تا نخوری نیازمندی و چون خوردی مست و بی نیاز.چه کسی بی غذای جان زنده است؟عشق اساس است وبنیاد،و دوست داشتن حاشیه این اساس و بنیاد.

عشق شمع است،شعله است و دوست داشتن نوری که از این شمع و شعله بر می خیزد.دوست داشتن عام است و عشق خاص.بی این خاص آن عام کو؟بی این خاص آن عام دروغیست که همه در گفت و شنیدش ماهرند.و برای رسیدن به این خاص فقط و فقط میشود با خود صادق بود.خود را عاشقانه دید.نیازهای خود را عاشقانه دید.معشوق غذای جان عاشق است و بیچاره عاشقی که احمق است و خودخواه،نه خودخواه نه،خودنخواه!!

که اگر خودخواه بود خود را عاشقانه به معشوق می سپرد.تا همه معشوق شود همه عشق.عاشقی که به معشوق شرط می گذارد چگونه عاشقیست؟ خود باد هواست،هنوز درد طلبش آنقدر نیست که خاک کوی معشوق زر ببیند.

همه همت عاشق راه  دادن معشوق است به وی.همه نیاز عاشق فرصتیست که معشوق میدهد به او،که معشوق پادشاه هست و عاشق گدا،عاشق محمود باشد و معشوق ایاز،ایاز بی محمود چیست و محمود بی ایاز که؟خود آنها که اند بی بازی افسونگر عشق؟ایاز من محمودت را دریاب که چه بیچاره است بی تو.

همه محمودیم،همه ایاز.همه عاشق همه معشوق.حسرتا که نمیدانیم،نمی بینیم هم را،الا وهم خود.و هر روز که بیدارتر شویم به ایازی و محمودی خود واقف تریم،بی چهره تر و هزار چهره تریم.شادتریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 10:10  توسط خسرو  | 

نازنین عزیزم حرفها بیهوده اند.حرفها فریبند.زندگی حرف نیست.زیباترین حرفها فقط و فقط حرف هستند.ما نیاز داریم که زیباترین حرفها در قلب ما جاری شود.زندگی ما زیباترین حرف شود.حرفهای زیبا را هر کسی می تواند تکرار کند.حتی دیوارها!شعارهای روی دیوارها را بخوان،زیبا و اغواگرند.کدام دزد میتواند با حرفهای زشت به دزدی موفق شود!موفق ترین دزدها،روزی موجه ترین دوست بودند یا هنوز هستند.دزد باید لباس دوست را بپوشد.و غالب انسانها دشمن همند.اما در لباس دوست.این را قوانین می گویند.این را اخلاق میگوید.در دادگاه ها همه از دوستان دیروز که امروز دشمنند شکایت دارند.کدام یک از این دشمنان دوست نما کتابهای زیبا نخوانده اند؟قران و مثنوی ندیده اند؟کتابهای روانشناسی زینت بخش کتابخانه هایشان نبود و نیست.سهم ما از همه خوانده های ما همان است که در قلب ما رویش کرده و سبز شده است.

و من که عاشق توام تو را به سکوت میخوانم.به خالی شدن مدام.تو نیز مانند همه از پیش توسط دانسته هایت مسمومی.همین حرفهای زیبا مانع اصیل ترین تجربه های زندگی شده اند.دل سپردن به حرفها مثل این است که به جای غذا خوردن مدام از غذا حرف بزنیم و بشنویم.کنفرانس بدهیم.آیا سخن گفتن و شنیدن از غذا ما را سیر خواهد کرد.آیا همه دانشی که از علم تغذیه داریم برای گرسنگی ما به اندازه یک قاشق غذائی که میخوریم،برابر خواهد بود؟غذا فقط و فقط با خوردن معنا میشود نه با گفتن و شنیدن.و زندگی در سکوت عشق،غذای سرگشتگی ماست.

بدرستی که انسان در رنج است چرا که خود چشمه جوشان عشق است و نمی داند.بدرستی که انسان در رنج است چرا که دریائی تشنه لب است.بدرستی که انسان در رنج است چرا که پادشاهیست که از پادشاهیش بی خبر است،و چه بیچاره است پادشاهی که بر گنج قارون خود به گدائی نشسته است.

نازنین عزیزم تو آن پادشاهی،به سکوتت سفر کن.و این سفر ممکن نیست مگر همهمه های ذهنت را عمیقا درک کنی.مگر دلخواه زندگی کنی.

نازنین عزیزم بهشت دلخواه بودن است و جهنم زمانی آغاز میشود که دلخواه نیستیم.این یگانه هنر ماست که هر چه بیشتر در بهشت حضور خود غرق باشیم.دلخواه باشیم.و عشق شاهراهی که ما را تا خودمان می برد.عشق راه بی راه است.

تنها غذای عشق زیبائست.و زیبائی بزرگترین معجزه است.ما از دیدن راز بقا لذت می بریم.آیا جز به خاطر زیبائی آن است.زندگی زیبائی مطلق است.و این را وقتی می فهمیم که از راه زیبائی هائی که ادراک ما می فهمد تا آن زیبائی مطلق سفر کنیم.آری زیبائی یک جاده باشکوه و زیباست.زیبائی جویباریست که ما را تا دریا می برد.زیبائی مال من نیست.مال تو نیست.مال هیچ کسی نیست.زیبائی اینجاست تا نشانه ای باشد بر گمراهان.و ما اینجائیم تا عاشقانه این زیباترین راه را تا آن جنون زیبا سفر کنیم.

اه مرا ببخش که نوازشت را فراموش کردم.آخر روح ما نیز تشنه نوازش است.جسم لباس روح است و روح جان جسم.و نگاه کن شبح هائی را که مسخ شده اند.بیهوده می آیند و می روند.سرچشمه های شادی در درون است و آنها از مسخره کردن هم شاد می شوند!وقتی جوک می گوئیم و می خندیم.وقتی فیلم های کمدی می بینیم و می خندیم.چه می کنیم جز مسخرگی؟کدام کودک از دیدن فیلم های کمدی می خندد.اما خنده های کدام کودک مست نیست؟چه بر سر خنده های مست ما آمد؟در کجا گمش کرده ایم؟ما خود را میان رنج هایمان قایم کرده ایم،از ترس چه؟در میان این رنج ها که هویتمان شده اند،چه می جوئیم؟

معنای بمیرید پیش از آنکه میرانده شوید چیست؟مرگ آگاهانه تنها راه تجربه زندگیست،نه این زندگی که تماما رنج است.بلکه ان زندگی که بر سر ادراک مدهوش ما شهد و شکر می بارد.ادارک ما را معجزه های ناب جاری در لحظه ها مست تر می کنند.معجزه هائی که حالا زیر همهمه ذهن گیج ما گم شده اند.

ما رنج نیستیم. و رنج زشت ترین لباس است که بر تن جان خود کردیم.پادشاه رنجور که دید؟نگاه کن زندگی پر از پادشاهان رنجور است.و یگانه رسالت هر انسان به خود رسیده ای بلوا کردن است.خواب را آشفتن است،همه را بیدار کردن است.لباسهای رنج را،کهنه های وهم را دریدن است.رسوا کردن دانسته هاست!دانسته ها عجوزه های زشتی هستند که خود را زیبا آراستند تا حماقت ما را،خوشخیالی ما را فریب بدهند و افسوس که دادند.چه کسی دلبسته دانسته هایش نیست.چه کسی در زندان وهم آنچه میداند،نیست؟

دانسته هایت را بریز.زشت زشت است و زیبا زشتی فریبنده،زیبائی آن است که زبان کلامی برای بیانش نداشته باشد.اصیل ترین تجربه ها آنقدر غنی هستند که ادبیات هرزه گو از بیانش عاجز مانده است.کدام ادیب اظهار عجز نکرده است؟ادیبی که چشم جانش گشوده شد.این حرفهای سراسیمه را،تنها از روی ناچاری میزند.چرا که عمیقا فهمیده است که حقیقت قابل بیان نیست.زیبائی قابل بیان نیست.زندگی قابل بیان نیست.و آنچه بیان شده تنها یاوه ای بیش نیست.گفتنش یاوه است و شنیدنش بیش از یاوه.گفتنش از روی ناچاریست و شنیدنش خوش خیالی.

آه نازنین زبان مکاره ایست که جز فتنه نمی انگیزد.مگر به عشق باز شود.مگر زیبائی جان ناگزیر سخنش کنند.زندگی را بی واسطه هیچ حرفی ببین و تجربه کن.که خدا در زندگی چنان عجین است که آب در آب،نه شکر یا نمک در آب که با تجزیه جدا شوند.که خدا خود زندگیست.خود توئی.خود منم.خود آنکه دوست یا دشمنش می خوانیم است.خود لجنیست که از تئفنش می گریزیم.جز خدا هیچ نیست.و این ادارک نوپای ماست که هنوز آنقدر فراخ نشده تا اینهمه تناقض و تضاد،اینهمه اعجاز را به یکباره دریابد.برای همین است که آنکه میداند جز خاموشی نمی گزیند.جز به عشق و ضرورت نمی گوید.

نازنین من همه نازنین تواند و نمی دانند.همه نازنین منند و نمی دانند.همه گل هستند.نه نه،گل نه.همه عطر گل هستند و در ساقه و برگ سرگشته و حیرانند.همه مسافرند.همه از خاک برآمدند.همه در راه گل دادنند.همه بی قرار عطر پراکندنند.

همه مرا جز خسرو ندیدند.و خسرو لباس دیروز من است.دیروزی که مرد.اما من با مردگان تنها میتوانم از طریق جسدم حرف بزنم.من عاشق دیدار نگاهی هستم که سکوتم را بفهمد نه حرفم را.

ما از دیگران تنها آنچه را نیاز داریم می بینیم و می فهمیم.ادراک و نیاز و زیبائی را ببین که از نگاه دیروز کودکانه ما،تا به امروز چقدر متفاوت شده است.فردا ادراک ما هوش بر خواهد شد اگر امروز را عمیقتر باشیم.اگر دیروز و امروز و فردای ما تنها گسترش بی کلام ادراک و سکوت باشد در عشق.

زندگی سفر ادراک است.ادراک امروز ما بسی بزرگتر از دیروز است و ما تا درک تمام آنچه هست مسافریم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 9:1  توسط خسرو  | 

بازم پیاله جان دیگه خواستی فقط بخون و جوابم نده

عشق فقط یه بازی نه سوال و جواب.منم فقط بازی می کنم.نگران قضاوت و نتیجه نیستم.من صفحه تلویزیونم.گاهی تصاویر زیبا در من هست و گاهی زشت.اما من صفحه ام.نه تصویر زیبا و زشت.

من شمعم،نور من به قدر خودمه،گاهی باد باهم بازی میکنه،پریشون میشم.و گاه بادی نیست و می سوزم تمام.و این همه نور منه!

من یه تناقضم.گاهی عاشق همه ام و گاه دیوانه ای که به هیچ کس و هیچ چیز بند نیست

خوب گاهی یکی حرفم رو در میاره،و تو گاهی این یکی هستی.نه تقصیری هست و نه هیچی.

تو به روش خودت منم به روش خودم.من وحشی تو اهلی.

من هیچ قبولت ندارم.تو هم لطفا قبولم نداشته باش.من هیچ کسی رو قبول ندارم.مسئله فقط قبول نداشتن تو نیست.

از نگاه من قبول داشتن همدیگه فقط و فقط یه نون قرض دادنه،من شعور رو قبول دارم.عشق رو،احساس ها رو.اونم بی هیچ تعریفی.من زندگی رو قبول دارم بی هیچ تعریفی.

وقتی یکی رو تائید میکنیم با نظر خودمون اون رو زنجیرش میکنیم.اون برای جلب تائید مجدد ما مجبوره تابع نگاه ما باشه،مودب و اجتماعی باشه.

و من درختی رو ندیدم که نیازمند تائید درختی باشه،حیوانات هم نیازی به تائید هم ندارن.اونها تماما خودشون رو زندگی می کنند.نیاز به تائید خاص حیوان بی شعوری به نام انسانه که(بدبختانه از معلمین احمقش یاد گرفت!!)از زندگی کردن طبیعی و تمام و کمال فرار کنه،پس بهشت رو خلق کرد،خدا رو خلق کرده،و خودش رو خاص معرفی کرده،همه فتنه ها برای این توهم هست که انسان برتره،و نشونه برتریش هم حتما کلکسیونی از بیماری هائی هست که روز به روز بیشتر میشه،جنون کشتن و انباشتنه،جنگ های بزرگ و کوچیک رو ساختنه،

پیاله منظور من اصلا تو نیستی.تو فقط یه وسیله ای برای حرفهای من.من با توهم انسان حرف می زنم.حالا ممکنه تو هم جزئی از این توهم باشی،این به خودت برمیگرده،تو مجبوری خودت رو عمیق ببینی تا بدونی آیا واقعا مخاطب هزیون های من هستی یا نه،اگه نیستی که هیچ مشکلی نیست.تصور کن منو دزد خطاب بکنی.اگه من دزد نباشم فقط و فقط به حرفت میخندم.میگم پیاله جان با من شوخی میکنی؟یا میگم پیاله جان ممکنه اشتباه کنی.اما وقتی پرخاش میکنم که واقعا دزد باشم.یا در حسرت دزدی سوخته باشم.

تا جائی که به من مربوطه من جمیع خصوصیات رو داشته و دارم.از دزدی و حیله گری تا ......اخه چطور میشه خدا مکر کننده بزرگ باشه و من نباشم؟چطور میشه خدا به پیامبرش بگه ما هر که را بخواهیم هدایت میکنیم!!!تو فقط رسولی،رسالتت رو اعلام کن.گمراهی و هدایت با ماست!!

و من اعلام میکنم که برای رسیدن به خدائی که از رگ گردن به انسان نزدیک تره،دقت کن گفتم انسان و نگفتم مومن توهمی!تا بعضی ها فکر کنن که خدا باهاشون فامیل تر،و اونها اصولا اشراف زاده ان.نیازی نیست راه دروی بریم.که خارج از وهم ما جز خدا نیست.خارج از چشمان ادراک ما که به لطف آموزه های منحرف بسته مونده،جز حقیقت و خدا نیست.

حالا تو بگو خسرو عجب خودخواهی هست که میگه من اعلام میکنم!!! و من میگم چرا خودخواه نباشم.خدا بزرگترین خودخواه هست.منو خودخواه آفریده و من به اندازه همه زندگی خودخواهم،که زندگی جشن زیبای خودخواهیست.نه شکسته نفسی های مسموم.

به قول یکی از دوستان من کاکتوسم.فقط میشه از دور منو دید و از بودنم احتمالا لذت برد.یه وقت نبوسی منو.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 17:2  توسط خسرو  | 

سوال دیگری از شما می پرسم.اگر غذا مقوی و خوش مزه ای را تدارک دیده باشید و کودکتان را در حال جستجوی سطل زباله به دنبال غذا ببینید،چه می کنید؟

اگر هر روز غذای خوشمزه و مقوی بخورید و ببینید کودک شما همچنان مشغول جستجوی پس مانده غذاهای روزهای گذشته از سطل زباله است چه می کنید؟آیا میگوئید من تکلیفم را انجام دادم؟غذا را آماده کردم و به او هم گفتم.این حق کودک من است که سطل زباله را برای یافتن غذا جستجو کند؟

اگر انسان را با انسان برابر بدانیم.اگر بنی آدم را اعضای یک پیکر ببینیم،چگونه میتوانیم حماقت بشر را که همان کودک دلبند ماست،نادیده بگیریم؟و حتی رنج نبریم؟چگونه میتوانیم از سفره بی مثالی که در درون همه ما مهیاست بخوریم و بگوئیم او خود مقصر است؟چگونه میتوانیم جنگ های مذهبی را توجیه کنیم.مذاهب گمراه شده اند.آنها برای هدایت انسان تا خودش،و خدائی که خود اوست آمده اند و حالا انسان را به هر چه هدایت می کنند الا خدائی که در درون دارند.ما گرسنه دیدار خدائیم.خدائی که خودیم.محمد چه پیامی را از جانب خدا آورد.محمد چرا همه جهان را مخاطب قرار داد.محمد چه گفت.نیست احدی جز خدا.و ما چه میکنیم.مدیتیشن یک فریب است.وقتی چشم خود را به رنج بیرون بسته باشیم.نماز و عبادت یک فرار است از جهنمی که ساختیم.مومن خود بهشت است.خود تجلی خداست.مومن خود خداست.همچنان که کافر خداست.کافر خدای خفته است.و مومن بیدار.بیدار به خفته وظیفه دارد.

توجیه رنج برایم احمقانه است.من هرگز نخواهم آسود تا فریاد بی صدایم را به گوش همه خفتگانی که در دو صف ظالم و مظلوم احمقانه هم را زخم می زنند برسانم.

زمین بهشت است اگر هوشیاری ما از خواب غفلت برخیزد.دشمنی نیست.دشمن ساخته وهم ترسوی ماست.انسان برای حفظ صلح به رقابت هسته ای افتاده است.عمده توان انسان در جنگ با خود و دیگری که فقط به ظاهر دوست است خرج می شود و آنوقت ما بنشینیم که مراقبه کنیم؟چشم خود را به زشتی هائی که حماقت ما آفریده ببندیم.این است مسئولیت؟این است انسانیت؟

آنان که خود را چون خیک گوسفندی از داشته و دانسته انباشتند،آنها که حریصانه زندگی را انبار کردند.توکلشان کجاست؟اگر هر انسان فقط یک انسان باشد،به اندازه یک انسان بخورد و بیاشامد و اصراف نکند آیا زمین گرسنه ای خواهد داشت؟نیمی از انسانها از گرسنگی و فقر در رنجند و نیمی از فرط خوردن،نیمی لاغر مفرطند و نیمی چاق و زشت.و هر دو در رنجند.کدام حیوان زخم معده میگیرد؟سرطان می گیرد؟ایدز می گیرد؟مشکل جنسی دارد؟برای عاشق شدن کتاب می خواند؟این خاص اشرف مخلوقات است.خاص آنهائی که در توهم برتری می سوزند.

و من اعلام میکنم که انسان نیستم.تنها وجودی سرگشته بر زمینم.من از دیدن اینهمه بدبخت در رنجم.من در تنهائی خود بسیار خشنودم.اما صبور بودن به رنج احمقانه انسان هنر من نیست.و من از این بی هنری در رنجم.مرا ببخش که نسخه تو جوابم نبود.من سیاهم.سفیدم.زردم.همه انسانها منم.همه ظالمین و همه مظلومان.

پیاله تو اگر در آن خانواده زیمباوه ای که برای گرفتن ماهی های بی گوشت رقابتی بی رحمانه داشتند به دنیا می آمدی،زندگی همینی بود که حالا می بینی؟آیا در آن صورت هم میگفتی هر کس دستمزد تلاشش را میخورد؟نه پیاله عزیزم.هر کس بی شک بهترین حرکت را در هر لحظه انجام میدهد.بهترین حرکت تو این بود و بهترین حرکت آن دیگری،همان که امروز ما تائید یا تکذیبش می کنیم.

پیاله آیا پدر و مادرت را خودت انتخاب کردی؟جنسیت را چه؟تیپ و قیافه ات را چه؟ملیت و مذهبت را چه؟تصور میکنی چه کسی رفاء را دوست ندارد.امنیت و عشق را نیاز ندارد؟چرا حیله گر شدیم جز برای تحصیل اینها.پیاله چگونه میشود که دروغ متولد میشود.چگونه می شود که کودکان لطیف تر از برگ گل دروغ گو و حریص می شوند؟در حد توان خود ظالم و مظلوم می شوند.جنایت پیشه میشوند و پشت دیوار قانون حریصانه هم را می نگرند؟اینها را هم لطفا جواب بده؟

نکند خدا اینگونه میخواهد.جنگ های مذهبی خواست خداست.رقابت های هسته ای اراده خداست.گرسنگان با اراده خدا گرسنه اند و سیرها برای چپاول گرسنگان فرمان خدا را اجرا می کنند؟مسئول این اوضاع کیست جز شعور خفته تک تک ما؟

اگر کودکت از گرسنگی و فقر و بیماری در رنج بود همین پست ها را می نوشتی؟اخ باز هم مرا ببخش.من مجبورم شلاق باشم.میتوانی گوش هایت را بگیری و بگریزی،تا صدایم آزارت ندهد؟اما من نمیتوانم جز این باشم.این خواست خداست!خدائی که از خواب برخواسته و همه خفتگان را نهیب میزند.چون مادری کودکش را.من به هر حیله ای که باشد باید دست کودکانم را از سطل زباله "بیرون"به سفر هوش بر"درون"ببرم.حتی راضی نمی شوم یک کودک دست در سطل زباله داشته باشد.

من بسیار خودخواهم.من همه زندگی هستم.حتی سنگی سیاه از من خارج نیست.پس عاشقانه رنج و لذت را تجربه می کنم.

دیگران جزئی از من هستند.من جزئی از آنها هستم.عمده شعور انسانی هنوز خفته است و من عاشقانه تا بیداری رنج و لذت را می رقصم.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 15:18  توسط خسرو  | 

مولوی در مثنوی خود داستان کری را می آورد که به عیادت دوست بیمارش رفت.و من همه را کر می بینم و بیمار،دیدارهای ما سرشار از طمع کاری و یک سونگریست.و حاصلش چیست جز زخم و رنج؟

ما با پیش فرض های خود به دیدار هم می رویم.و چه زود ناکام و ناامید میشویم.چه زود چشمه های جوشان عشق ما سراب میشود.چه زود خیانت ها سر از لاک طمع ورزی های ما بر می آورند.

بیش از نود درصد حرفهائی که میزنم زائد و مسموم است.و ما حرف می زنیم فقط برای اینکه از تنهائی خود گریخته باشیم.برای اینکه مجبور نباشیم زخم های پنهان خود را ببینیم.وای وای وای که ما فقط زخمیم.فقط رنجیم.وای از وقتی که شهامت کنیم و به دل این وهم زخمی یورش بریم.ببینیم که این زخم و رنج جز کابوسی تلخ نیست.ببینیم که ما کابوس نیستیم.ببینیم و از بختک گذشته رها شویم.و آزادی و عشق را در حالی به وسعت زندگی،به جشن بنشینیم.

برای درک زندگی سکوت الزامیست و سکوت ممکن نیست تا فریاد را عمیقا درک نکرده باشیم.فریادهائی که بزدلانه در خود خفته کرده ایم.ما پشت انسانهای بزرگ قایم میشویم تا حقارت خود را فراموش کنیم.و این فقط قصه امروز و ما نیست،بلکه تاسفی به بزرگی تاریخ است.

آن بزرگ که بود و چه کرد؟تو هم آن کن.تو اینجائی تا بزرگی خودت را جشن بگیری نه هیچ کمتر از این.عصاهایت رابینداز.ایمانت را به کفر بفروش.تا از دل سیاه این کفر یقینی به حوضچه ادراکت بریزد که هزار هزار ایمان دروغ در حسرتش بسوزد.گذشته به تمامی مرده است.مرده را رها کن.معجزه زنده در تو هست.ببین نفس می کشی!!!این معجزه کوچکیست؟راه می روی!!!!این معجزه کوچکیست؟حرف می زنی!!!گوش کن چه کسی در تو سخن میگوید،عمیقا صدای خودت را گوش کن.آیا این معجزه کوچکیست؟هزار هزار معجزه هر لحظه،گوشه گوشه زندگی را سرشار کرده است و تو در لاک فولادین عادت هایت خفته ای،به عشق دیدن خواب معجزه!چرا؟برخیز و ببین.ببین و حیرت کن.لال شو.از نفس بیفت.بمیر.تا دوباره زندگی شوی به عشق.

هیچ کس مال تو نیست.تو مال هیچ کسی نمیتوانی باشی.بیهوده در زنجیر های دروغینت منشین.آزادی را تماما مزه کن.عشق را بچش.تولد دوباره ات را جشن بگیر. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 15:50  توسط خسرو  | 

وای وای وای

من میگویم هیچ کسی نیستم و تو میگوئی عجب تناقض گوئی!ما میدانیم و تو خودت گفتی که خسروئی.و من میگویم که خسرو یخی بود که هر چه بیشتر آب شد.قبول که تماما بخار نشد.اما قبول کن که دیگر یخ نیست.آب است.سیال است.بی شکل است.بسیار مطیع هست و عصیانگر! در هر ظرفی به همان شکل میشود و چون از به ظرفی تازه میرود بی قید به شکل های قبلش،شکلی تازه میگیرد.هزاران هزار ظرف را عوض کرد و هزار شکل متفاوت گرفت اما هنوز بی شکل است.

قالب های یخی را میشود شکست.میشود عوضشان کرد.اما آب همواره آب است.منجدش که کنی بی چون و چرا به همان شکلی میشود که قالب گفت.اما قالب نیست و خارج از قالب همان آب است که بود.

ادراک شعله است.عشق شعله است که دشمن هر قالبیست.هر چه بیشتر شعله ادراکت را بیشتر کن.هر چه بیشتر به آتش عشق بیفت.

ممکن نیست جز قالب دیروز خسرو ببینی،مگر که قالبت را از پیش باخته باشی به شعله های ادارک و عشق.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 14:53  توسط خسرو  | 

خوب اگه قرار باشه حرفی برات داشته باشم اینه.

زندگی یه خواب پریشونه،یه هزیونه،پاشو،دستی به سر و روت بکش،آبی به صورتت بزن.چشاتو بشور،به قول سهراب یه جور دیگه ببین.

به بچگی هات نگاه کن.ادراک ما یه مسافره،ما جز ادراکی که دائما در تغییره،نیستیم.دلخواه تر تغییر کن.زندگی میتونه یه سفر باشه،سفر از اونچه هست تا اونچه باید باشه،تصور کن همه توی استخر آبیم.هیچ کس در آب تر نیست.هیچ کس از آب بیرون تر نیست.اما توهم ما بر این هست که آب باید یه جائی قایم شده باشه و ما در جستجوی آبیم.زندگی یه طنز احمقانه است.شاید هم یه تراژدی وحشتناک.این ادراک ما هست که اون رو طنز یا تراژدی میکنه.یکی میخنده،یگی گریه می کنه،یه وقت زندگی چنان به کام هست که به بودن خود می بالیم و میخوایم که همه رو تو جشن زیبامون شریک کنیم.و یه وقت زندگی جز جهنم نیست.و ما محصول زشت تصادفی احمقانه.

زندگی هیچ کدوم از اینها نیست و همه اینها هست.

زندگی یه پازل بزرگه که برای چیدنش مجبوریم از همه هوش خودمون استفاده کنیم.و چطور توصیف کنم وجد لحظه ای رو که پازل چیده شد اونم بعد کلی تلاش بیهوده ما!!همه تلاش ما برای چیدن پازل بیهوده است.اما ما مجبوریم این بیهوده رو تمام و کمال نقش بزنیم؛گرچه وصالش نه بکوشش دهند آنقدر ای دل که توانی بکوش!!؛

تغییر دیگران ممکن نیست.تاریخ اینو ثابت کرد.نمیشه به درخت پرتقال حکم کرد که ما نارنج ازت میخوایم.طبیعت بی هیچ تلاشی معجزه های محال رو نقش میزنه،راز بقا رو نگاه کن.اما انسان برای رسیدن به این بی تلاشی ناگزیر هزاران هزار تلاش احمقانه است.همه علم زندگی در نهایت میخواد ما رو به طبیعی بودن،عادی بودن هدایت کنه،چیزی که حیوانات بی علم هستن.چیزی که همه ما روزی بودیم.چه کسی کودک زیبائی نبود؟ما گمراه هدایتگرانمون هستیم.هدایت گران احمقی که جز حماقت و ادعا هیچ ندارن.

پس تا حد ممکن از دخالت در دیگران به هر عنوان پرهیز کن و اجازه دخالت دیگران رو هم به هر شکلی به خودت نده،فردیت له شده خودت رو دریاب.هر چه بیشتر خودت باش.نه خوب و نه بد.بی هیچ تعریفی زندگی رو تجربه کن.حداقل برای لحظه هائی میتونی بی تعریف های تحمیلی زندگی رو تجربه کنی.یه شاهد زیبا در درونت نشسته که هیچ آلودگی نمیتونه آلودش کنه،هیچ بمب اتمی نمی تونه نابودش کنه،یه حضور ناب که جاودانه هست.در واقع همه ما همون حضور ناب جاویدان هستیم.همه ما سوای نقش های زشت و زیبائی که در سطح می زنیم در عمق یگانه ایم.بی هیچ گزندی از اتفاقات سطح.زندگی یه خواب و رویاست.کابوس و رویائی که تماما واقعیه!چه کسی وقتی در حال دیدن رویا و کابوس شبانه هست تصور میکنه که این فقط یه خوابه؟اما صبح فقط حیرت میکنه و می خنده،میگه عجب خوابی بود!کابوس و رویای روزانه هیچ فرقی با شبانش نداره،الا اینکه انسجامش بیشتره،پیوسته تر،همین.و همه ما بیداری رو از قبل تجربه کردیم.طوری که وقتی بیدار میشیم تصور میکنیم همیشه بیدار بودیم.بیداری یعنی توقف ذهن.یعنی منی نیست که خوشبخت یا بدبخت باشه،اما کلمات نمیتونن بیانش کنن.کلمات تجربه های ناب رو فقط میتونن تخریب کنن.اما ما تنها وسیله ای که داریم همین کلمه ها هستن.وقتی میگیم غذا،با این کلمه غذا حقیقت غذا رو منظور داریم اما وقتی میگیم خدا،چه چیزی رو منظور داریم جز وهمی که ذهن هر کس به اندازه مهارتش میتونه بسازه؟خدا یا حقیقت یا زندگی غذائی هست که فقط میشه خورد.در واقع این زندگی هست که وهم ؛من؛رو میخورده،و ناگهان هیچ نیست جز زندگی.تجربه کننده ای نیست.فقط تجربه هست.شاهدی نیست.فقط مشاهده هست.تصور کن که از سطح آب استخر به عمق رفتی.و دوباره که به سطح میای دیگه نگاه تو پخته شده،دیگه خام نیستی.دیگه میدونی عمق چیه،تا قبل از رفتن به عمق فقط یک تعریف و توصیف ازش میدونی.و حالا که تجربه کردی عمق رو.دلت میخواد همه رو به عمق هل بدی.به هر حیله ای!و بعد تو چشم های بهت زده دوستی که به عمق رفته و سرشار به سطح اومده جانانه بخندی.و هیچ لذتی بیشتر از این دیدار نیست.

تازه متوجه میشی که دوست و دشمن تعاریفی هستن که فقط در سطح حاکمن.دیگه هیچ کس دوست تو نیست.دشمن تو نیست.همه جزئی از تو هستن.تو جزئی از اونهائی.همه جزئی جدائی ناپذیر از یک وجود زیبا هستین.

و حالا نمیدونی چطور به اینهمه تشنه بگی که خودتون آبین.شما حتی توی آب نیستین.خود خود آبین.

حباب نگران مرگ خودش هست.میدونه هر لحظه ممکنه بمیره،اما می ترسه و نمیدونه که مرگ ممکن نیست!!هیچ حبابی نمی میره حتی اگه هزاران بار جسمش مرده باشه،اون باید بهشت ها و جهنم های دروغ زیادی رو تجربه کنه تا لذت مرگ رو درک کنه،تا عاشق مرگ بشه،تا بمیره و دریا بشه،حباب میخواد بره بهشت تا با حوری و نهر آب همخونه بشه،اون در حسرت عیش های نکرده مونده،پس بهشتت رو همینجا بنا کن.پس به عیش های عاشقانه ات همینجا بیدار شو.بی نیاز بهشت شو.تا بی نیاز جهنم بشی.تا به تجربه ای که در وهم نمیاد برسی.بمیری و دریا بشی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 12:58  توسط خسرو  | 

مگر خدا در درون ما نیست.مگر از رگ گردن به ما نزدیک تر نیست.مگر کودکان زیبا و زلال به دنیا نمی آیند.مگر جز در دامن پدر و مادر خود بزرگ می شوند.مگر جز به مکتب مذهب خود می روند.مگر همه مذهب ها نشانه ای برای آن بی نشان که در همه کس و همه جا هست،نیست؟معصومیت کودکانه ما را چه کسی تاراج کرد؟چه کسی ما را خدائی که با ما بود و هست اینچنین در پستوی دانسته های گیج،گمراه کرد؟چه کس جز معلمین مدعی احمق؟ چه کس جز پدر و مادری که کوری خود را ندانسته و ناخواسته تحمیل ادراک بی خلل کودکی ما کرد؟همه شکایت من از مذهبیست که خود گمراه ترین است.مذهبی که هزار شاخه شد تا گمراهی کامل شود.کدام فرقه مذهبی پیامبر را از خود نمی داند؟مذهب پیامبر کدام بود؟کدام فرقه خود را بر حق نمی داند؟حقیقت مال کدام فرقه از این هزاران است؟حقیقت را ببین که چه پست شده است!حقیقتی که به گفت در نمی آید "مال"شده است.مال فرقه ای که جز توهم نیست.

زیباترین ها و ارزشمندترین ها مورد سوءقصد و استفاده می شوند.و چه زیباتر و ارزشمند تر از زندگی،خدا،حقیقت،عشق،دانائی؟

هادیان خود گمراهند،به که پناه باید برد؟زمین بهشتیست که از حماقت هادیان دروغین جهنم شده است در هوس بهشتی که جز وهم نیست؟آهای کوردل مدعی نگاه کن که لحظه لحظه زندگی جز معجزه های محال نیست.دست از حماقت بردار،به خودت بیش از این ظلم نکن.هدایت خلق را بیش از این بهانه مکن.جنگ های مذهبی و ملی گواه چیست جز حماقت و کوتاه نظری؟زمین دهکده ایست که میتواند تجلی گاه آنچه در وهم ناید،شود.تنها اگر از خواب وهم خود برخیزیم.تنها اگر حقیقت و زندگی را در انحصار و خود و مذهب دروغین خود خارج کنیم.

تاسف من همه از چشم هائیست که فرصت باز شدن نیافت به مدد دروغ هائی زیبا و فریبنده.اخ که اگر لحظه ای از مکر ذهن دغلباز خود فارغ شویم و زندگی را بی این ادراک لوچ نگاه کنیم.ببینیم که همه یکیم و یک همه است.ببینیم که حقیقت مال کسی نیست،که همه حقیقتیم بی تلاش.ببینیم که جز حقیقت نیست تنها اگر از وهم خود برخیزیم.برخیزیم و عاشقانه سجده کنیم خود را و زندگی را که جز حقیقت نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 16:5  توسط خسرو  | 

برای دوست شدن باید نقاب ها را انداخت.نقاب ها دروغ هستند.نقاب ها می گویند.من،تو،ما،آنها،و این اساس دروغ است.اما ما در دروغ غرقیم.آنقدر که نمی دانیم دروغیم.و دوستی راهی برای کشف این مهم.دوستی مقدمه داخل شدن به عشق است.عشقی که نقاب های ما را از ما می دزد تا یگانگی خود را بی نقاب جشن بگیریم.

همه با هم دوستیم .چرا که وجود یکیست.آخ که ما حتی از صمیمی ترین دوست نیز بسیار فراتریم.ما یکی هستیم.من و تو ما،حاصل وهمیست که گرفتارش ماندیم.و دوستی آغاز سفریست از سطح تا عمق یگانگی.سفری که به دیدار خود در دیگری می انجامد.همان که عشق نامش دادیم.پس هر دوستی میتواند مقدمه ای شیرین بر عشق باشد و عشق یعنی اتحاد جانها.

رابطه های ما در سطح بیمارند.وانمود و دروغند.در ذهن چیزی داریم و بر زبان چیزی.اما گاهی ذهن و زبان ما یکی میشود و ما چنان به وجد می آئیم که آن را خاطره می کنیم.تا برزخ این روزمرگی را با نشخوار آن قابل تحمل تر کنیم.

یکی شدن ذهن و زبان نشانه عشق است.چه کسی طعمش را هرگز نچشیده؟چه کسی بی قرار تجربه مدامش نیست.ما برای همین تجربه شیرین اینجائیم.در عشق من و مائی نیست.در عشق حتی عاشقی نیست.معشوقی نیست.فقط عشق است که جاریست.اما دیر یا زود ذهن طماع و حیله گر قصد تصاحب عشق را می کند و عشق می گریزد.عشق وحشی ترین مرغ است.در همان حال که قصد تصاحبش را می کنیم.گریخته است.عشق وقتی هست که مائی نیست.نیتی نیست.فقط وجد است و سرور.فقط مستی است و بهت.فقط بودنی ناب می رقصد.

عشق ما را از گذشته و آینده به حالی بی توصیف هل می دهد.بی انکه بخواهیم توهم آینده و گذشته محو می شود.و زندگی همه حال است.هر بار که عشق بانی سفر ما به حالی چنین میشود.گذشته و آینده در بازگشت ما از سفر عشق کم رنگ تر می شوند.وهم متراکم ما پراکنده تر می شود.

عاشقان شهره اند به بی قیدی،چرا؟معشوق تنها قید عاشق است.همو که عاشق را از همه دغدغه های کهنه به شکوهی شیرین برد.و درد طلبی شیرین دغدغه مدام عاشقیست که طعم خوش بهشت را در حضور معشوق چشید.اما معشوق خود کیست بی شعله رقصان عشق.

معشوق شعمیست که شعله های وسوسه گر دارد.و عاشق معشوقی نهفته است.شمعی خاموش.خود را به معشوق می زند که روشن شود به عشق.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 10:30  توسط خسرو  | 

در سطح خسروام،همین خسروئی که می بینی.در سطح بودن قوانین خاص خود را می طلبد و باید با زبانی حرف زد که در ایجاد سوءتفاهم،استادی تمام است.در سطح به حکم بسان توئی که نمیدانی،ضرورتا دروغگو و حیله گر نیز می شوم.و آنگاه که به عمق می روم،فقط بهتم،.فقط می خندم،می گریم،و نگاه میکنم،به تو،به خودم،به زندگی که زیر چتر حماقتی دانش اندود در رنج است.

در عمق گنگم،گاه بسیار بیچاره و گاه چنان در وجد که پنهان کردنش سخت ترین حیله من است.سمیه عزیز تو درست می گوئی من جز لاف و چخان چیزی نیستم،اما من اعلام می کنم که لاف و چخانم.چه چیز تو را آزار می دهد.خواهش میکنم به خودت برگرد.خودت را به خاطر اشتباه من آزار نده،اگر ناخواسته آزارت دادم.عذر میخواهم.من بسیاری را خواسته و ناخواسته آزار دادم.من به هیچ کس متعهد نبودم.پس خوب است که زود مرا شناختی و بیشتر آزار ندیدی.این هوشت را جشن بگیر.به خودت و شعورت متعهد باش.به خدای درونت سجده کن.به خدائی که زیر خروار ها آموزه و عادت گم شده است.از دروغ خسرو به حقیقت خودت برس.به عمق برو.ببین که آنجا هیچ کسی نیست.همه واحدیم.دوست و دشمن توهمیست که نیاز کور و جاه طلبی برای ما ساخته،منافع را عمیقتر ببین.

هر کس به قدر نیازش زنده است.نیازت را ستایش کن،جشن بگیر،که نیاز تنها  پلکانیست که میتواند ما را تا آن اوج بی نیازی ببرد.تو مقدسی و نیازی که از هیچ زیبای درونت میجهد،به اندازه تو مقدس،پس آنکه نیازت را تامین می کند،چگونه ممکن مقدس نباشد؟که زندگی مقدس است،که زندگی جلوه ای از حقیقتی بی بیان است.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 20:7  توسط خسرو  | 

این فقط من نیستم که اینهمه مهم و خاصم،که هر کس توهمیست مهم و خاص.هر کس از پیدایش ادارکش هستی را به گونه ای خاص می بیند.و ادارک کننده مهم ترین است.زندگی نمایشیست که ادراک کننده مهم ترین بیننده آن است.و هر چه به عمق این ادراک گر شیرجه برویم.مه غلیظی را شکافته ایم.پیشروی در مه شهامت و بازیگوشی کودکانه ای می خواهد.و هر چه پیشتر می رویم.هیچ نیست جز مه.و ناگهان رگه هائی از نور ادراک به تاریکی نشسته را،نوازش می کند و بشارت تجربه ای را می دهد که مثالی ندارد.

هر کس از دیگری سهم خود را می بیند.دیگری آنگاه پدیدار میشود که نیازی در ما قد افراشته باشد.ما به نیازهای خود در دیگری لبخند می زنیم.دور نیست دیگری دوست،دشمن شود.نیاز را کم مبین.به خودت و نیازت و دیگری آگاه شو.رابطه ها را در نور آگاهی و عشقی که برخواسته از ادراک عمیق توست غرق کن.زندگی را فرصتی یگانه برای جشن کن.

ما گرسنه ایم و غذا.گرسنه چه می بیند،به چه می اندیشد جز غذا؟

تنها تعهد گرسنه به گرسنگیست و غذا،اگر عاشقانه غذای هم نشویم.بی شک ظلمی سیاه در راه است.بی شک تجاوز آخرین راه است.و ظلم زنجیر سیاهی که ظالم و مظلوم در آن به پناهند.

ما گرسنه ایم و در جستجوی غذا.که دیده اینهمه غذای گرسنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 13:25  توسط خسرو  | 

گاه با همه یگانه ام و گاه از همه بیگانه.نگاه میکنم که چگونه تاب میخورم میان این یگانگی و بیگانگی.گاه یک دوست ندارم به همه دهر و به ناگاه همه دوست.

عاشقی که به کمتر از همه معشوق طمع کند،عاشق نیست.عاشقی که به خاک کوی معشوق غیرت نداشته باشد،عاشق نیست.عاشقی همه خود را باختن است و معشوق را بردن.

عاشق زیباترین خودخواه است.که خود عاشق معشوقیست که شاه است.و عاشق زره زره معشوق میشود.معشوق فردای عاشق است و عاشق دیروز معشوق.

دوست داشتن بی عشق ممکن نیست.دوست داشتن ملایم است و دور،مانند نور ماه،و عشق نزدیک است و سوزنده،چون خورشید.بی خورشید ماه یعنی چه؟!

فرق است از تنهائی عاشق بی معشوق تا تنهائیش در کنار معشوق،که "حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد....."

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 7:39  توسط خسرو  | 

اخیششششششششششششششششششششش سمیه جان بهم زنگ زد.سمیه جان ازم عصبانی بود.سمیه جان اما با من حرف زد.ای خدا اخه یکی به من بگه من کیم و عاشق کی هستم.چرا گاهی حس میکنم همه رو دوست دارم.به عشق قسم گاهی همکارهای مردمون رو چنان با احساس نگاه میکنم و نازشون میکنم که به خودم شک میکنم که نکنه مشکل جنسی دارم.انگار من واقعا هرزه ام.آهای یکی بهم بگه مشکل من چیه؟آقا جان پدر و مادرتون عاشق من نشین.بزار فقط من عاشق شما بشم.اخه چطور میتونین عاشق یه مرد هرزه بشین.اونم از نوع بدجور خودخواش.من نگران شما هستم.به حرضت عباس که نگرانم.بابا اصن من تو عشق نخودی هستم.همه طرفه.مال هیش کی نیستم،چون میخوام با همه باشم.اگه دیدین چنین جانوری رو میتونین تحمل کنین بهم نزدیک بشین.شما رو به  کی قسم بدم آخه میاین جلو بعد زخمی دور میشین و دلم میگیره.خو نیاین جلو اصن.بزارین با همه باشم و تنها.سمیه با تو هم هستما.فکر نکن مال تو میشم.من اصن تحفه و مالی نیستم.پس روم هیچ حسابی نکنین.برا هیچ وقت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 12:1  توسط خسرو  | 

وای وای وای هر وقت که خود را در درگیر نفی و اثباتی حیله گرانه برای اثبات خود می بینم.خنده ام می گیرد که توهمی چگونه برای اثبات خود دست و پا میزند.

جمع ضدین محال است.وجود سکوت محض است و هویت صدا.وجود دریاست و هویت حباب شناور بر دریا.عجبا که صدا از دل سکوت بر می خیزد.عجبا که حباب آبیست خیره سر.

هر چه در سکوت غرق تر باشی خوش صداتر میشوی.

از هزاران هزار ساز یکی خوش صداست.چرا؟

هر آغازی را انجامیست.و "تو"بی آغاز و انجامی،خودت را به آغاز و انجام مقید نکن.گامی فراتر بگذار.

کوران فقط ایمان دارند!چشم بینا را چه حاجت به ایمان است؟که ایمان عصای کوران است.

رسیدن به سکوت یعنی غرق شدن حباب به دریا.حبابی که غرق دریا شد.کو که وصف سکوت گوید.

چون به عمق می روم.نیستم.و چون بر می آیم ناگزیر خسرو میشوم تا به زبان دروغینی که می شناستی با تو سخن از جمع جادوئی ضدین بگویم.

من سکوتم و تو صدا،در سکوت صدا کو؟و چون صدا آمد سکوت کجاست؟گاه سکوت حاشیه میشود بر صدا و گاه صدا گم در سکوت.به سکوتم بیا که از صدای تو جز فتنه بر نخواهد خواست،ببین!

گاه بی دلیل هستم،مستم،هستی و مستی چون هواست که به چنگ دستان حیله گر خسرو نمی چسبد.آنگاه که حریصانه دستم را مشت میکنم،از مستی و از هستی جز حرصی کور شکار و زندانی نمیکنم.که خود را جز حرصی کور نمی بینم.و آنگاه که بال می گشایم و نیستی خود را به جشن می نشینم.همه هستی ست که در من جاریست.

ما بخواهیم یا نه آئینه همیم.زشتی و زیبائی خود را به آئینه دیگری می بینیم.و مجذور آئینه ها بی نهایت است.این است که گاه زشتی بی داد می کند و گاه زیبائی هوش می برد.بیا تا زنگار ز رخ برگیریم.بیا تا مکدر و لوچ نمانیم.بیا که به زیبائی هوش هم بریم و آئینه صفت از همه چیزی بگذریم.بیا که به زیبائی خود جادو کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 8:56  توسط خسرو  | 

سمیه مرا متهم کن این خوب است که توسط تو تبلیغ شوم!توئی که مست میشدی وقتی میگفتم هزار چهره بی چهره ام.میگفتم از در و دیوار زندگی به رویم معشوق می بارد.تو باید متهمم کنی به فریب.اما من عاشق توام.تو مزه عشق را آنچه تمام تر به من چشاندی.دوست دارم پست های روزهای نخست دیدار ما را دوباره بخوانی.آن روزهای داغ را.آن هیاهوهای مست را.خسرو را تو سوزاندی.و خسرو عاشق سوختن بود.من چه کنم که در عشق هر روز تشنه ترم.من چه کنم که دشمن معشوقم میشود.من چه کنم که از در و دیوار زندگی به رویم معشوق می بارد.من چه کنم که هرزه ام.سمیه عزیز من میدانم چه بر تو میگذرد.اما بعید میدانم دولت عشق گدا و بخیل باشد.به خودت اعتماد کن.خوب شد که سراب خسرو را فهمیدی.من تنهائیت را درک میکنم اما چه میتوانم بکنم که غذای تو در جان توست و من نتوانستم هادی خوبی باشم.چه کنم که عشق تو را در مقابلم نهاد.چه کنم که عشق آئینه ات کرد برابرم.چه کنم که آنچه در وهم نامده را در تو دیدم و سخاوت تو تمام بود.چه کنم که از شراب عشق سیر و مست شدم.عربده کش هر چه که هست شدم.یادت به حسودی هایم هست؟یادت به بی خبری هایت هست؟یادت هست که فاصله ای ناپیدا هر روز پیداتر شد،آنقدر که صدای قلب هم را نمی شنیدیم؟یادت هست با هم بودیم از دیگران می گفتیم.غیرت عشق کو؟در میان کدام عاشق و معشوق دیگری نشست؟

عشق وحشی ترین پرنده است.خود می آید و می رود مثل نسیم.عشق من هوسی بیش نبود و نیست،قبول.پس الا ای رهگذر،هشدار!مگر تو عاشق مرغ خانگی شده بودی؟مگر تو عاشق وحشی نبودی؟تو عاشق من،برای چه بودی؟برای اینکه من عاشق توام؟آهای من فقط عاشق خودم.من در آئینه "تو"خودم را می بینم.تو در من که را دیدی؟عاشق چه شدی در من؟من آنقدر هرزه ام که عمر عاشقت باشم.عاشقی برای من آب و غذاست.من عشق خوارم.از چه بیمم می دهی؟نفرین تو را عاشقانه خریدارم.میدانم که قلبت زخمیست.و این یادگار خسروی دروغین و عشق است.

دردم همه از غربتیست که در این جمع آشنا می کشم.آنکه روزی خدایش بودم مرا به دزدی و دروغ حیله متهم کرد.حقا که سراب خسرو را خوب فهمید.

من هنوز هم عاشقانه می خندم به اینهمه معشوق که عشق به دامان اشتیاقم می ریزد.اما خنده هایم مکدر است گاه از رنج چون توئی که از هرزگی را جز نامی زیبا یا زشت ندانست.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 11:44  توسط خسرو  | 

وای وای وای اینهمه غنچه پژمرده که دید به باغ.باغبان کجاست؟!

همه عشق و ارادتم به وجود توست.تو که نقاب دوست یا دشمن را به چهره داری.تو که محترم یا نامحترمی.همه آنچه می نمائیم سرپوشیست بر آنچه هستیم و شهامتی برای نمودنش نداریم.همه رنج زندگی این است که شهامت کودکانه ما لگدمال حماقتی کور مانده است.

چشمه ای زلال در تو خفته است.و تو آموختی از آبشخور گندیده دیگران آب به چشمه زلال خود بریزی!حالا چشمه مکدر شده است.حالا کودکی زلالت گم شده است.هر چه بیشتر استفراغ کن،همه آنچه را که به خوردت دادند.بیرون بریز.چشمه درون تو به دریائی ناتمام پیوسته است.نگران تمام شدن دانسته های حقیرت نباش.به تمامی نادان شو.تا دانشی زلال از دل نادانی زیبایت زندگی به عادت نشسته را حیرت زده کند.پیامبری راستین در آستین جانت بی قرار خودنمائیست.پیامبر دروغینت را که با دانشی غرضی اظهار فضل می کند.درک کن.تماما درک کن تا تاریکی این وهم به روشنائی ادراکت بمیرد.تا از ظلمتی مقدس نوری مقدس تر متولد شود.

ظالم و مظلوم هر دو احمقند.هر دو مظلومند.هر دو در رنجند.آنها دو سوی یک طناب واحد را می کشند.به یک تاب سوارند.و انسان به واسطه آموزش های به انحراف رفته ناگزیر حماقت است.و تولد واقعی برخواستن از حماقت.جوامع انسانی غرق در حماقت است.کدام کودک ناگزیر باختن زیبائی کودکانه اش به جبر زشت حاکم بر محیطش نشد.

دوست داشتن و عشق سهلیست که سخت شده است.حماقت ما به حدیست که حتی نمی توانیم خود را دوست بداریم.ما در حق خود نیز خاله خرسه هائی بیش نیستیم.چه کسی نمیداند که حرص بد است.چه کسی نمیداند که دروغ و دزدی و حیله گری بد است.اما چه کسی حیله گر و حریص نیست.چه کسی دروغگو و دزد نیست.و مقصر کیست؟تقدیر.سرنوشت.دیگری!دیگری که چون ماست.و ما که در نگاه رنجور دیگری،دیگری دیگری هستیم.

سکوت ممکن نیست.و بهشت در سکوت تجلی میکند.دیدار خدا در سکوت ممکن می شود.تجربه های اصیل حاصل سکوتی ژرف هستند.زندگی از عمق سکوت بر می خیزد.که سکوت دریاست و همه آنچه می بینیم و می گوئیم و می شنویم و ادراک می کنیم کف های نشسته بر آب.برای رسیدن به سکوت جانانه فریاد کن.آنچه میخواهی را فریاد کن نه آنچه به تو دیکته شده.تا از عمق فریادهای عمیق و عاشقانه ات سکوت متجلی شود.زندگی دیدار تناقض هاست.آری تنها از اوج فریادهای جانانه میتوان به عمق سکوتی بکر افتاد.

عاشق بهانه است.معشوق بهانه است.عاشق یک حباب است.و معشوق یک حباب.و دیدار آنها تداعی دیدار با دریاست.آنها در عشق نیست میشوند.می میرند تا عشق جاودانه بماند.عشق دیدار مدام عاشق است با معشوق.

عاشق به دیدار معشوق جان می بازد،برای لحظه هائی نامعلوم از بودن دروغینش به پهنه بی کران بودنی ناب می افتد.و برخواستنش زیباست.عاشق آبستن دردی زیبا شده است.عاشق طعم خوش بیداری را چشیده است.عاشق بهشت دیدار با هستی را تجربه کرده است و چگونه قرار گیرد به دروغ.چگونه دل ببازد به لاف.

چشمه ای در تو گم شده است.خود را بکاو.

همه زبان دروغ است.به دروغ دل خوش مدار.به دروغ قناعت نکن.زندگی حرف نیست.تو اینجا نیستی که فریب بدهی یا بخوری.تو اینجائی تا از دل هیچ به دیدار خدا بروی.هیچ شو.فریبت را بباز.عاشقانه بباز.

زندگی غماری محض است.همه بازنده آنیم.عاشقانه بباز.ببین که از دل هیچ آمدی و به دل هیچ می روی باز.زندگی سفریست از هیچ به هیچ.نگاه نوزادان را نگاه کن.که چه طعنه میزند به دانسته های رنجورت.کودکی دوباره شو.خام خام.و این تولدی آگاهانه است.تولدی اختیاری.تولدی که نه به پدر نیاز است و نه مادر.نه به هیچ دین و مذهب.که راه بی راه است.همه راه ها بی راهند.به راه بی راه درون برو.در تولد اجباری پدر و مادر،ملیت و مذهب،بیمارهائی آشکار و پنهانی که داری،همه و همه ناخواسته وبال گردنت شدند.اما در تولد اختیاری تو فقط توئی و تو.توئی که جز دروغ نیست.جز کابوس و رویا نیست.عجبا که از دل این کابوس و رویا بهشت حضوری مست می روید.تنها اگر بخواهی!

حقیقت دریاست.و ما به همه آنچه ادراک میکنیم از دوست و دشمن در حقیقت غرقیم.ما در بهشت غنوده ایم دل به کابوس و رویا باخته ایم.ما از پیش حقیقتیم.بی نیاز هیچ تلاشی.تنها تلاش گشودن چشمان ادراکمان است.و مانع این گشودن دانسته های رنجور ماست.وقتی نوزادی چند روزه بودیم چه می دانستیم.فقط حضور بودیم.اما هر روز که گذشت با دانسته های خود هویت گرفتیم.خسرو شدیم.مسلمان شدیم ایرانی شدیم مازندرانی شدیم.قائمشهری شدیم!خوب شدیم،بد شدیم.زشت شدیم،زیبا شدیم.و همه این شدن ها دروغین است.نه زیبائیم و نه زشت.نه خوبیم و نه بد.مال دین و کشوری نیستیم.نامی نداریم."ما هیچ،ما نگاه"

وقتی از من تعریف میکنی.چه کسی در من شاد میشود.وقتی مرا تکذیب و توهین میکنی چه کسی در من ملول و غمگین میشود.شاهد درونت را ببین.آنکه ورای شادی و غم نشسته است.آنکه نه گرسنه میشود و نه تشنه،نه خوب است و نه بد.آن سکون زیبا.آن شاهد هرجائی.آن هزار چهره بی چهره.هر بار که آن شاهد بی چهره درون خود را دیدار کنی.مشتاق تر میشوی به دیدارش.اما شوق دیدارش هر چه بیشتر بند میشود تو را.که "آن"در بی شوقی رخ می نماید.آنگاه که از فرط خستگی طلب فراموشت شد.و هر چه بیشتر و عمیق تر خود را در عمق دیدار میکنی گنگ تر میشوی.لال تر.گنگی که زبان این زبان دانان را بهتر از انها می فهمد.اما آنها زبان گنگ تو را که بسی فراتر از زباندانیست.نمی فهمند.

بی گمان هر کسی از ظن خود یار میشود،این را سوءتفاهم ها گفتند و می گویند مدام،اگر چه ما هرگز تمایلی به شنیدنش نداشته باشیم.دیدار واقعی آنگاست که گذشته ما سوخته باشد در حال.پس با من بگو،ای عشق بسوز و با حالم بکش.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 16:19  توسط خسرو  | 

وای وای وای وای وای که چه بگویم.هر وقت که فرصتی دست میدهد و تا عمق جان کسی رسوخ می کنم ،وقتی شعله های عشق از این دیدار به تاریکی وهم می جهد.مست می شوم.آنقدر که دلم میگیرد.آنقدر که نمیدانم چگونه پنهانش کنم از اینهمه تشنه که آموخته اند آب فقط آرزوست.چگونه بگویم که به آب افتاده ام.غرقم.چگونه بگویم که چشمه ای زلال در شماست.چگونه بگویم که کویر نیستی.دریائی.دریائی در دل این کویر تفته بی قرار توست.چگونه بگویم که زشت و زیبا،خوب و بد دروغیست که تو فقط باور کردی.آخ چگونه انتظار داری با عینک آبی قرمز ببینی.چگونه میتوانی بدانی که بی رنگی چیست.مگر ضرورت هائی تلخ ناگزیرت کرده باشد که سر در جیب جان خود کنی.مگر که عاشقانه کویر تشنه جانت را جستجو کنی و بیفتی به حیرتی که زبان قاصر است از بیانی که ممکن نیست.

معشوق فقط و فقط یک پیک است.یک پتک،یک شلاق،یک درب باز کن نوشابه!تو شراب نابی،و معشوق رسالت دارد که درب این خمره را باز کند.فقط همین.باز شو.بگذار کارش را بکند.مانعش نشو.معشوق میخواهد تو را به خمره ای از شراب که خودت هستی بیندازد.از معشوق هیچ مخواه جز آنچه عشق بهانه اش کرده.

امروز که را که عاشقانه نگاه نکرده ام.دوست و دشمن یعنی چه،این چه یاوه ایست که آموختیم.اینجا همه عشق جاری بود و دست و دلم غرق در سخاوتی که پایانش نبود.

دشمن صخره های وهم توست.از آن بالا برو تا بخندی به وهم خود.آگاه باش به فتح پوشالی خود.و دوست دشمنی متفاوت است.دوست صخره ایست که زیبا تزئین شده است.آنها تنها امکان تو برای دیدار خودت هستند.

معشوق گلیست شکفته که غنچه نشکفته وجودت را نشانه رفته است.ای خام از چه شاخ و برگش می شکنی،رسم عشق این است؟از گل چه میخواهی جز عطر مست عشق.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 14:2  توسط خسرو  |