آخ که عاشق بیچاره ترین است.همچنان که سرشارترین.آخ که عشق معجون عجیبیست.بیچاره عاشق که حتی در کنار معشوق قرار ندارد.آخ که چه میدانی از "حافظ از دولت عشق تو سلیمانی شد..."مگر معشوقی را در کنار داشته باشی و بی قرار باشی،آخ که نگاه کردن در آئینه تصادف زیبا و جانکاهیست.و معشوق تو را به تو می نماید تا سپندی بر آتش باشی.همیشه فاصله ای هست.حتی وقتی در کنار معشوقی.عشق آخرین فریب است.آخرین نیرنگ.همه عمر در طلب آئینه وشی هستی و چون به آئینه می رسی دیری نمی پاید که آشوبی تازه جانت را می نوازد.دیدار با خود در دیگری آستانه دیدار با خود است.دیدار با آئینه چاشنیست،استارت است.مقدمه ای بر حیرت و دیداری تازه.و شیدائی بعد دیدار با آئینه آغازی تازه دارد.که عشق را کرانه نیست.که عشق ازلیست.ابدیست.که عشق هزاران هزار چهره دارد.
المیرا جان آیا تو با چشمان من می بینی؟آیا من با چشمان تو می بینم؟وقتی میگویم به هیچ کس تعهدی ندارم برای این است که همه تعهد ها را اساسا مسموم و رنجور دیدم.دوست دارم انسانهائی را دیدار کنم که به خودباوری و مسئولیت پذیری رسیده اند.نه انساهائی خوش باوری که از هر حرف به ظاهر زیبائی،جزمهائی زشت میسازند.نه انسانهائی که با تکیه و تعهد به دیگری از اون ستمکار و جنایت پیشه می سازند.
جامعه چیست؟آیا افراد جامعه اگر اخلاق و قانون را به کناری بگذاریم،به هم متعهد هستند؟هیچ کس به دیگری متعهد نیست این را به راحتی میتوان فهمید.اما همه ادعای رعایت دیگران را دارند.در دل چیزی دارند و بر زبان چیزی دیگر.
عشقم آزادیست و زیباترین قفس ها،زیبنده من نیست.من عاشق توام اما در آزادی مطلق.آنجا که مجالی برای من و تو بودن نیست.آنجا که هویت از پیش رفته است.هویت زندان است.شخصیت زندان است.
چه کسی در تو گم شده است؟چه کسی به دنبال خودش می گردد؟آن خود جوینده کیست؟جوینده همان گمشده است.دو نیمه یک سیب.دو روی یک سکه،و عشق آئینه ای تا خودت را ببینی.
مسئله اینه که من هویتم رو تا حدود زیادی از دست دادم،بی هویتم،من به زحمت نقش خسروی دلخواه اینهمه "تو" رو بازی می کنم.
همه عطر گل را دوست دارند.شادابی گلبرهای زیبای گل رو دوست دارن،اما نمیخوان بپذیرن که برای گل شدن و عطر دادن باید مرد،اخه کدوم گل ریشه در خاک نداره،کدوم دونه ای نمرده و زیر خاک نرفته،روئید،رشد کرد و شکفت.عطر و گل شد.
زندگی یه پازل بزرگه،و هر کدوم از ما قطعه ای یگانه از این پازل جادوئی.ممکن نیست بشه در جای دیگری آروم گرفت،اینجا فقط میشه خود بود.فقط میشه در جای خود نشست.فقط میشه نقش بی نظیر خود رو زد.خودی که گم شده میون بیخودهای بسیار،و هنر یافتن چهره واقعی از میان هزاران نقاب دروغینه.بی خودی بهت هوش ندادن که،ثابت کن که باهوشی.خودتو از میون اینهه دروغ پیدا کن.لحظه ای که خودت بشی،در کمال ناباوری همه زندگی هستی.و این معجزه ای هست که فقط میتونی تجربش کنی.
زمانی خودت میشی که دیگه خودی نیست!جوینده ای نیست.جستجوئی نیست.موفقیتی نیست.شکستی نیست.مرگی نیست.زندگی نیست.همه اینها به طور بینظیری یکی هستن.نه نه این توصیف غلطه،همه توصیف ها غلطن.
پناه عزیز تنهائی ناگزیر هر انسانیست.بسیاری به جمع می گریزند تا از تنهائی گریخته باشند.اما تنهائی سایه ایست که مدام با ماست.حتی در آن شادترین لحظات اگر فقط کمی هوشیار باشی،میتوانی ببینیش.
پس تنهائیت را درک کن.از همه آنها که با هر نام به زندگیت آمدند و رفتند،تشکر کن،ممکن نیست بی اجازه تو آمده باشند.بعضی از درس ها را دوستان میدهند و بعضی ها را دشمنان.در واقع دشمنان دوستانی بدنامند.و دوستان دشمنانی خوشنام.بعید نیست انسانی واحد در دوره های متفاوت زندگی ما،به تکرار دوست یا دشمن شود.
اما بی شک همه می روند.هر چیزی و کسی که آمد میرود.حتی پناه که نقابی بیش نیست!راستی پناه چگونه متولد شد!همیشه ابتدا در افق گم شده است.همچنان که انتها گم است.سهم ما از زندگی فقط امروز است.امروزی که مدام تکرار میشود.دفتری که هی ورق میخورد.سفیدهای امروز هی سیاه میشوند.و ما همواره دلنگران سیاه های دیروزیم.
عمیقا پناه را ببین.وقتی گرسنه شدی،غذا نخور،کمی تنها بنشین.گرسنگی خودت رو عمیقا لمس کن.ببین چه کسی در تو گرسنه است.یعنی چه که گرسنه ای؟بعد با آرامش به دیدار غذا برو،بدان که بدون غذائی که بی حوصله میخوری،چقدر دچار مشکلی!لقمه های غذا را با حوصله به دهان ببر،مزه آن را تماما بچش،آن را تا معده با احساست همراهی کن.دیدار گرسنگی و سیری را جشن بگیر.تغییرات را در خودت ببین.گرسنگی نیم ساعت قبل کو؟یعنی چه که سیر شده ای؟
غذا از چه سفر سحرانگیزی تا دهان تو پیموده است.از گندم و برنج تا گوشت آن حیوان،با معجزه ای باور نکردنی از خاک بر آمدند تا در ما جان شوند،شدند،از ما می روند تا دوباره خاک شوند،می شوند.
بدن ما یکی از هزاران هزار حوضچه جادوئیست.که ماده را به جان تبدیل میکند.و ما چه میکنیم با اینهمه معجزه،همه را زیر دست و پای عادت و خرافه لگدمال میکنیم،رنج می بریم.بدرستی که انسان ظالم ترین است به خود.
