تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

اعتراف می کنم که می ترسم.بشدت می ترسم.ترس از دست دادن امنیتی که دارم می لرزاندم.برای همین قدم از قدم نمی گیرم.زمین گیرم.

از ایده تا عمل گامیست که همواره در برداشتنش تردید داشتم.من بسیار می دانم.مشکل من ندانستن نیست،همین دانسته هاست که زندانم شده اند.مشکل من بی شهامتیست.ترس است.من میدانم که ایده هایم درست است اما عمل کردن به این ایده های درست یعنی اعلام جنگ با ایده های نادرست حاکم بر جامعه،من از دیگران می ترسم.من از تنهائی می ترسم.من از مرگی زشت می ترسم.من از برداشته شدن نقاب از صورتم می ترسم.همه مرا موجه ای که دوست داشتند،دیدند.و نگرانم که واکنش آنها را در مواجه با خسروئی که نمی شناسند ببینم.من چیزی نیستم جز نیازهائی که به ترس آلوده اند.ترس از ایده هائی که دیریست ترکم کردند و سایه های شومشان هنوز اینجاست.ببین که از ترس سایه ها چه  می لرزم.

حالا غریبه ای تنها میان اینهمه آشنا،چه کند.نه میتوانم رفتار دلخواه خود را داشته باشم،و نه رفتار دلخواه تو را نقش بزنم.آری ،جهنم من اینگونه ساخته شد.

همه می خواهند خوب باشی و رفتار زیبا داشته باشی.و من از نقش های دروغم حالم بد است.

اخ حتی من با اینهمه ادعا،گاهی بشدت سنتی هستم و این رنجم میدهد.لعنت به سنتی که مرا به دروغش زنجیر کرد.

جامعه هیولایست که نه فقط من،بلکه همه را بلعیده است و کسی نمی خواهد که به روی خود بیاورد.کج فهمی های حاکم بر جامعه است که از ما ربات هائی ظالم یا مظلوم می سازد و ما محکومم به قربانی کردن شعور خود زیر پای این بدآموزی ها.

هر کس ناگزیر است به حد ضرروت همرنگ جامعه شود.نمی بینی که این ضرورت ها چه کردند؟قدری به دل افسرده ات نگاه کن،قدری به لبخندهای دروغت نگاه کن.قدری به این ضرورت ها که حالا هیچ کم نیست،نگاه کن.آری من نیز زمین خورده این ضرورتها هستم.من نیز از ترس روزی هزار بار می میرم و هنوز زنده ام.و نباتی زندگی می کنم.می خورم،میخوابم.همانگونه که این کج فهمی ها می خواهند.

آهای دوست،آهای مهربان،تو که دایه مهربان تر از مادری،قربانی دیروز،لطفا هرگز به من برای هیچ چیز تبریک نگو،برایم آرزوی خوشبختی و سلامت نکن.هرگز.فقط لطف کن و این زنجیر مهربانت را،از گردن شکسته ام باز کن.

اری من هیچ تقدسی ندارم.تو غریبه نیستی.نیازی هم به هیچ تقدسی ندارم.همه نیازم یک ساده زندگی است،تو بگو وحشی،لطفا افسار فرهنگ گرانت را از گردنم باز کن.

حقا که زندگی کردن در جامعه تقاص سختی داشت و من از پیش محکوم به این مجازات شدم.دلم برای کودکیم می سوزد،برای کودکی زیبایم که تاراج کج فهمی های زشت فرهنگ حاکم بر جامعه ام شد.

آری من نیز نیمی از وجود یگانه ام را پشت نیمه ای دیگر پنهان می کنم.من نیز نیمی از احساسهای زیبایم را به حکم این بدآموزی زشت و منحرف میبینم.من نیز مترسکی شده ام،گوسفندی که آرام تا قتلگاه می چرم.من نیز به اینهمه شکوه و معجزه دهنکجی می کنم.تا به باورهای مرده توهین نشود.

وای که حالا همه تمنای نمودن همان نیمه پنهان خودم.وای که زیبائی این نیمه پنهانم چه رنجور است.وای که با زندگیم چه کردند،مرده ها.

 

آخ که چه نیاز دارم رسیدن به دوستی را که،شانه های ادراکش به قدر همه سراسیمه گی ها و دلتنگی هایم فراخ باشد.


آر

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 14:14  توسط خسرو  | 

خوشبختی چیست؟خوشبخت کیست؟یک آمریکائی خوشبختی را چه می داند؟آفریقائی چه؟فاجعه این است که گاهی خوشبختی مرگ دیگریست!"خدایا دشمنانمان را خوار و زمین گیر کن!"و چون خدا در این استجابت تعجیل نمی کند،خود با رقابت هسته ای تامینش می کنیم.ببین که خوشبختی می تواند وحشتناک ترین نیاز نیز باشد.

گاه خوشبختی تا حد غذائی دلخواه خوردن،ممکن میشود و گاه تا رسیدن به خدائی که در ذهن می پروریم،دور.

خوشبختی یک مسلمان چیست؟آمدن امام زمان؟رفتن به بهشت؟زیارت خانه خدا؟قربانی کردن میلیونها حیوان برای اطمینان در خوشبخی خود! و این چه اطمینان و خوشبخیست که چون بختک مدام می گریزد.

خوشبختی گریختن از زندان های ناپیدائیست که دیگران برایمان ساختند.

خوشبختی نیز چون ما هر روز رشد می کند،امروز به خوشبختی های دیروز پوزخند هم می زنیم،بچه گانه اش می بینیم.و این یعنی ادراک ما در سفر است.اما به کجا سفر می کنیم،میدانیم؟آیا بینش لازم را برای سفر داریم؟یا باد حوادث به هر جا که بخواهد،ما را خواهد برد؟

خوشبختی در کنار محبوب بودن است.دلخواه بودن است.در "حال" بودن است.

خوشبختی یک سفر است.رودیست که جاریست و  آنگاه که راکد شود،می گندد،به آنان که در خوشبختی های دیروز خود خیمه زدند،نگاه کن؟چه با حسرت آزادی از خوشبختی های به گل نشسته را می خورند.خوشبختی هواست.نسیم است،باد،طوفان.خوشبختی زندگیست .خوشبختی ادراکیست که مدام رشد میکند،هم قد زندگی.

چرا نمی توانیم محبت کنیم؟چه کسی بی نیاز محبت است؟چه کسی باید محبت کند؟محبت چیست؟دخالت؟دیگری را به مهربانی زنجیر کردن؟زمین گیر کردن؟چه شد که برای نرد محبت کودکان را به بازی می خوانیم؟کودکان دیروز چه مغموم اند.بیچاره کودکانی که نمیدانند چگونه بزرگ می شوند و تنها.و حیله تنها حربه آنها برای شکار زره ای محبت بغض آلود.وه که چه زمین گیرند کودکان دیروز.

بیا که برخیزیم و محبت را،بی بهانه بهانه محبت کنیم.محبت بی بهانه را تنها در "حال" میشود یافت،بازی کرد،هدیه داد و گرفت،در شکوه عشق.آنگاه که منی برای نشستن در بغض نیست.بیا که چراغ هدایت خود را،از شعوری ناب روشن کنیم.بیا که هرباره،به "حال"سفر کنیم.

همه مشکل بر سر این است که زندگی بدون "ایده"را فراموش کردیم.باید که در زندان ایده ای باشیم.فرق الگوهای کهنه با نو چیست؟عصای کهنه با عصای نو چه فرقی دارد؟

آیا الگو برای این نیست که یاد بگیریم چگونه چشم بگشائیم و الگو شویم؟چقدر الگو شده ایم؟الگوها اصیل بودند،ما چقدر اصیلیم؟به صرف داد سخن دادن از الگو آیا ما را الگو می کند؟آیا اگر مدام از غذا سخن بگوئیم،زره ای هم سیر،میشویم؟این مهم نیست که چند نفر فریب ما می خورند،اما این مهم است که شکم گرسنه ما هرگز فریب نخواهد خورد.

هیچ کس از حقیقت و زندگی دور نیست،نزدیک نیست،بلکه همه عین حقیقت زندگی هستیم.بی آنکه بخواهیم در زندگی غرقیم.غذا بی کفر بغض آلود ما در دهان مزه میدهد،جان میشود.درختان همانقدر در برابر چشمان بسته ادراک ما می رقصند که در برابر آن به بهت افتادگان.بیا که اینهمه معجزه را چشم بگشائیم.بیا که معجزه کنیم.معجزه شویم.بیا که غده "من" را به شور و شعور عشق،مداوا کنیم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 9:10  توسط خسرو  | 

جدیت سم است،چرا که از گذشته ای مرده فرمان می گیرد.از لاشه هائی که در "دیروز"افتاده اند.هر کس به قدر اطاعتی که از گذشته می کند،بیمار است و رنجور.زندگی سفر کردن مدام از "گذشته" به "حال"است.از جزم ها به آگاهی ناب جاری در لحظه.

و سخن گفتن از حال نشانه در حال زیستن نیست.در حال کسی برای سخن گفتن نیست.در حال ذهنیت محو شده است.در حال کسی نیست که بگوید در حال وجد و سرورم.اینجا تماما سرور است.کسی نیست که روایتگر این جشن باشد.

"حال"لبه تیز شمشیر است.اینسوی لبه گذشته و آنسویش آینده.در آغاز،سفر به حال،قصه ای خیالیست.خوش خیالیست.ممکن نیست.اما اندک اندک این ناممکن رخ مینماید.چون خورشید از دل سیاه شب.

وای گفتن از ناممکن ترین ممکن،چگونه ممکن است.زیستن در "حال"غذائیست که فقط میشود آن را خورد.گدام گرسنه از شنیدن و گفتن در مورد غذا سیری را تجربه کرد؟اما راه تجربه این بی نظیرترین غذا تمرین هنر "مشاهده" گریست.هنر دیدن شاهد خاموش درون.و هیچ مهم نیست که جنگنده به دیدار این یگانه زیبا برویم یا رقصنده،که این تماما به اختیار "رونده" است.

مقصدی نیست،مقصد در بی مقصدیست.مقصد افتادن به دریای"حال" است.مقصد جمع کردن تکه تکه وجود از گذشته و آینده است.مقصد چیدن بی مانند ترین پازل زندگی در "حال"است.هر چه بیشتر از گذشته و آینده به حال کوچ می کنیم،در حیرت می شویم که بی هیچ تلاشی خاص این پازل جادوئی در حال چیده شدن است.درختان بی زحمت رشد می کنند.شکوفه میدهند،عطر می پراکنند،ما نیز با کوچ کردن هر چه بیشتر به "حال" در میابیم که برای زندگی نیازی به تلاش مضاعف نداریم.در میابیم که نیازی به جنگنده بودن نداریم.در میابیم که زندگی جشن "حضور"در لحظه هاست.رقصیدن بر لبه تیز شمشیر"حال".

در "اینجا و اکنون"حیرت نکردن ممکن نیست.اولین نشانه های ورود به آن شیفتگیست.حیرت است.وجد است.مستیست.گنگ شدن است.پختن است.سوختن است.غرق شدن به رازیست که پرده برداری از آن ممکن نیست.

اینجا فقط چشمان سخن می گویند.فقط سکوت حق مطلب را بیان می کند.فقط مستی مزه ای از آنچه در حال وقوع است را نشان می دهد.اینجا بدن سخن می گوید،نه زبان.

اینجا همان اوج جادوئیست.همان عمق پنهان،همان حال حال.همان هیچ،همان همه.

گفتی چگونه میشود به این ناممکن رسید.من از تو می پرسم،تو مدعی داشتن چشمی بازی،به من بگو چگونه میشود دید؟! دیدن هیچ "چگونه"ای ندارد،وقتی چشم گشودیم.بی آنکه بخواهیم در "دیدن"یم.وقتی از خواب "هویت"وهمی برخیزیم.در لحظه ایم.در جشن حضوریم.غرق آن ناممکنیم.آنجا حتی کسی نیست که غرق شود،هویت یخ است.تا یخ است.هویت است.همین که شعور یخی ما شروع به آب شدن کرد.هویت ما هر روز گم تر میشود.وقتی با دقت تمام گذشته زشت یا زیبای خود را "نگاه" کردیم و دیدیم که نیست،بی آنکه تلاشی کنیم در حالیم.وقتی جذب معشوق میشویم.وقتی تشنگی ما را آب غرق خود می کند،تشنه کو؟آب کو؟آنجا که نه تشنه ای است و نه آبی،مائی نیست که در حال باشد،آنجا تماما "حال"است.هویت یخی قبل از رسیدن به حال آب شده است.به دریا ریخته است.

هویت دروغی وهمیست.پس ما بخواهیم یا نه،از پیش در "حال"یم.اما در "حال" خفته ایم و در حال دیدن رویا و کابوسیم.دل به رویاهایمان می بندیم و از پی آنان می دویم،از کابوس می گریزیم و لرزیم،و بیداری ناگهان از راه می رسد.آنگاه که به قدر کافی دل بستیم و دویدیم،ترسیدیم و لرزیدیم.پس جانانه دل ببازیم و بدویم،جانانه بترسیم و بدویم.تا ناگهان به "بیداری" بیفتیم.

بیا که زیباتر،دلخواه تر "خواب" ببینیم.بیا که برای خواب دیدن خود قائده های کمتری بتراشیم.بیا که در "خواب" های هم دخالت نکنیم! بیا که اجازه دهیم هر کس خواب دلخواه خود ببیند،زندگی دلخواه خود بکند.بیا که با مظلوم بودن احمقانه خود،ظالمانی بیچاره نپروریم،بیش از این نپروریم.ظالم سیلابیست که قدرت کورش را قطره قطره از مظلومانی احمق وام گرفته است.پس ملامت بیهوده ترین است.که مظلوم ظالم ترین است به خود و ظالم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 15:1  توسط خسرو  | 

همه حرف بر سر درک کردن است.همه از درک نشدن ناله دارند،از نفهمیدن دیگری،همه از دست دیگری رنج می برند،و همه در جائی "دیگری" هستند!

همیشه "من"نقش اول را دارد.میلیاردها "من" هر لحظه ماه و خورشید و فلک برای "من" در کارند.منی که اساسا دروغ است و با طلوع اولین تیغه های خورشید زیبائی می میرد.مرگ "من" را به پای زیبائی،دیده ای؟

دیدار تنها در اولین لحظه ها ممکن است.در این اولین هاست که ذهن هیچ دستمایه ای برای پیش داوری ندارد.

همه "چیز"ها دستاویزی برای ذهن هستند تا با آنها هویت بگیرد.دوست من،دشمن من،مال من.....اینهمه مال و من در شکوه اولین دیدارها به کجا هستند.و عشق زیباترین "اولین"است.ما در اوج خشم،اوج ترس،اوج....مرگ "من"را تجربه میکنیم.اما هیچ تجربه ای به زیبائی اولین دیدار ما در عشق نیست.

دیگران حسرت داشته ها و امکانات ما را می خورند.و ما حسرت داشته ها و امکانات دیگران را،اساسا جنس داشته ها و امکانات از جنس"گذشته"است.و زندگی در حال جاریست.در حال مطلق که همان اوج و اولین دیدارهاست،هیچ "گذشته"ای نیست.هیچ تجربه کننده ای نیست،فقط تجربه محض جاریست.فقط زندگی جاریست.اما وقتی از آن اوج فرو افتادیم.به زندان خاطره ها،داشته ها،امکانات می افتیم.و تصور می کنیم زندان دیگران بهتر است.و همه درصدد تغییر زندان خودیم.زندگی در آزادیست.در حال مطلق،در اوج اولین ها،و ما دلخوش دیدار زندان های "تازه"ایم،باشد که این "تازه"ها مزه "حال" را به زیر زبان ادراک ما آورند.

در حال،"منی" نیست تا دوستی باشد،دشمنی باشد،مالی باشد،تعلقی باشد.

"حال"دریاست.و همه "من"ها،داشته ها و تعلق ها حباب روی آبند،از دور لذتند و چون به آنها برسیم رنج می شوند،تصور کن یک میلیارد پول را بی هیچ تلاشی پیش پای خود پیدا کنی،فقط همان لحظه نخست است که بسیار شادمانی،به زودی نگرانی ها از راه می رسند.نکند صاحب پول از راه برسد،نکند پلیسی بیاید،نکند.......و تصور کن همه این نکند ها مثلا به خیر بگذرد،کسی به ما مژده دهد که این پول از اول برای تو بود،نگران هیچ صاحب و شریکی نباش،باز هم شادمانی فقط برای "لحظه" ای میهمان ماست.دیر یا زود مگسان از راه می رسند،همانها که هیچ قبولمان نداشتند.همانها که اصلا ما را نمی دیدند،دشمنان طرح دوستی می ریزند،پول باد آورده معجزه کرده است! هنوز ما هیچیم،این پول است که خواهان دارد.این امکانات است که خواهان دارد.ما همچنان غریبه ایم.غریبه ای که میان داشته ها و امکانات زندانیست.تصور کن کودکی را با طلا بیارائی و میان مردمان گدا رها کنی،حالا جانش نیز در خطر است.حقا که گوهر جان ما در خطر است.حقا که ما گوهرهائی بی بدیل هستیم و نمی دانیم.حقا که زندگی جشن رقصیدن در "حال"هاست و نمی دانیم.

قسم به تکنولوژی که "نیاز"چوب جادوئی ماست.ما معجزه گریم حتی اگر ندانیم.ما میتوانیم با این چوب جادوئی بهشت را خلق کنیم،یا جهنم را.این با ماست.که ما بسیار توانمند آفریده شده ایم.خداوند همه توانائی خود را در ما خرج کرده است.تکنولوژی را ببین که هر روز شگف تر میشود،شاخ و بال می گشاید.جادوگر عزیز با چوب جادویت چه می کنی؟!

دوست عزیزم سلام

شاید تو ناجی من باشی،شاید تو را زندگی به من هدیه داده تا به رسالتی که بی قرار انجامش هستم،نزدیک تر شوم.و من این فرصت تازه را با اشتیاقی تمام ناشدنی استقبال می کنم.

انسان گم شده است.و مدیران آمده اند که انسان را به خودش نشان دهند.مدیران آمده اند تا انسان را با خودش و زندگی آشتی دهند.مدیران آمده اند تا شرایط رشد را فراهم کنند.اما انصاف داشته باش و بگو چقدر در این رسالت مهم،موفق بوده اند؟سازمانها و نهاد ها یک موجود زنده اند و مدیر قلب تپنده این حضور جاری،راز بقاء در هماهنگ ماندن با اصالت جاری ناپیداست.همه را از خود دیدن،خود را همه دانستن.و شعور ناب جاری را،ناجی هر عمل کردن.

قانون عصاست،و بینا نیازی به عصا ندارد.و مدیر بیناست،مدیر یک قابله است.او آمده است تا با هوشمندی خود انسانها را به تولدی دوباره از خود،کمک کند.او آمده است تا انسان را از زندان قانون برهاند.او آمده است که به انسان بگوید تو انسانی و برتر از حیوان! پایبست قانون نمان،برخیز،تا آن اوج ناپیدا پرواز کن.

و تولد دوباره زمانی ممکن است که انسان شهامت زیستن بی قانون را مشق کند.بی نیازی به قانون را با تکیه بر بالهای عشق و هوش و زیبائی زندگیش را به جشن نشسته باشد.آیا برای کمتر از حضور در این جشن،اینجائیم؟

انسان مسافر رشد و تعالیست و مدیر راهنما.مدیر موانع رشد را می شناسد.مدیر بلد راه است.مدیر یک گام از مسافر پیش است.مدیر برای تولد انسان جهانی مسئول است.هر مسافری یک مدیر است همچنان که هر مدیری یک مسافر.و زیبائی سفر با جمع،به این است که توانمندی های خود را به اشتراک می گذاریم.تا جشن زندگی بالنده تر شود.تا احسن الخالقین را دل عاشق ما بگوید و بشنود.تا اشک زیبای شوق زینت گونه ها شود.تا هواداران کویش چون جان خویشتن شوند.تا ادراک خفته ما برخیزد و ببیند که "اینهمه"جز هوادار کویش نیستند.تا جهان را یک جلوه از رخ بی رخ ساقی ببینیم.چه کسی چون من عاشق دیدار "اینهمه"رخ،از آن ساقی بی رخ نیست؟"اینهمه"تشنه،"اینهمه" "آب"که دید؟وای که جشن دیدار تشنه و آب چه تماشائیست.آنجا که همه تن چشم است.همه چشم نگاه و نگاه ها همه او.

 

من از دل سیاه رنج برخواستم.آری من گل نیلوفرم و خواستگاهم مرداب.

 

آه چه ملامتم می کنی به عشق،تو که نگاه آشنائی ندیده ای،تو که ذهن یاوه گویت را،به رخ زیبائی نیاویختی،تو که شهد نگاهی مست را نچشیدی،تو که "هیچ" نشدی،تو که بودنت را تاراج برق "نگاه"ی نکردی،اه چه بگویم با تو،با تو که با اینهمه دوستی،غریبه ای.

عشق بی قید شرط،این همان چیزیست که همه به آن نیاز داریم.رسیدن به معشوقی تمام عیار که عاشق ماست.اینهمه عاشق،اینهمه معشوق،اینهمه فرصت و اینهمه دریغ!

 

تو به من میگوئی که چرا افسرده ای،از دیدن اینهمه چهره ملول و ناشاد چگونه افسرده نباشم؟از دیدن اینهمه فرصت،که به هرز می روند،چگونه ننالم؟تو چشم بسته ای به اینهمه زیبائی و عاشق نمی شوی،می جنگی،با خودت،با دیگری،و بارانی از توهین و یاوه،فضای ذهن ها را مکدر کرده است،شادیت کو؟چگونه نرنجم؟انصاف داشته باش،لحظه ای را با خودت خلوت کن،خودت را در آئینه ای ببین،آیا این همان است که میخواستی؟آیا واقعا شادی؟یا دروغ هائی که گفتند و گفتی،باورت شد؟ قسم به شادی که افسردگیم،از شادیت،شادتر است.

خسرو دروغ است و من دشمن دروغ،من مرگ دروغ را تجربه کرده ام.و تو از خسرو جز دروغ نمی دانی!حالا بگو که چگونه به دروغ راضی شوم؟چگونه بخندم به دروغی که منم؟من از زندان خسرو،بارها رسته ام،حالا که دوباره نیازهائی تخته بندم کرده اند،چگونه به این زندان،این بند را،رضایت دهم؟

من اینجایم،در این بند،تا بلوا کنم،بیاشوبم،خواب هر کس را،که به بیداری مایل است.

من سفیرم،صدای زنگ قافله،برخیز،با من به آنسوی دیوار "هیچ" بیا،تا وجد را،بهت را،رقص را،مهمانت کنم.

تو بادی و محبوس در "هویت"،چه مانده ای؟به سمت جاری "حال"بیا،تا برقصی با درخت.

"تو"می گوئی خسرو و خسرو می شوم من،همانگونه که تو میخواهی،تو می شناسی،آه عزیز من،مرا ببخش که دیگر،به دروغ گوئی،چندان مهارت ندارم.

قسم به حقیقت که همه حرفهایم دروغ است،پس قناعت کن،که قناعت خوب است،خواصه در دروغ،دروغگوتر از اینم نخوا،لطفا نخوا،بگذار تا سکوت بین ما جاری شود،که دیدار با حقیقت تنها در سکوت ممکن است!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 16:40  توسط خسرو  | 

تو کی هستی؟استاد کیه؟من حالم خوب نیست؟چرا به نسیمی می لرزم؟چرا اینقدر مبتلا هستم،چرا گاهی دلم میگیره و میخوام همه ابرهای آسمون رو گریه کنم؟چرا باید دنبال کسی بگردم که هیچ نشونه ای ازش ندارم.حالم خوب نیست.تو میدونی من چی میگم؟چی میخوام؟

گاهی همه چی مرتب و منظمه،بهشت حضور بی هیچ مانعی جاریه،و گاه توفانی از تردید به جانم می باره و همه چی تیره و تاره،تو میدونی چی میگم؟میدونی دردم چیه؟

 

معشوق حکم مطلق است،بحثی ندارد،منطقی نیست،و من از پیش بازنده ام،عشق طوفان است و تنها چاره ام خسی سبکبال شدن و دویدن است همپای طوفان.

آنجا که عشق بی داد میکند من از پیش فریادم،معشوق معدن ناز است و من سراسیمه نیازم.

آه میدانم که چرا عاشق توام،تو ناشناخته ای و من عاشق ناشناخته ام.وقتی به حد هویتی پست میشوی،عشق از پیش رفته است.عشق غرق شدنهای مدام در بهت ناشناخته هاست.هویتت را بباز،بگذار که عشق جاودانه بدرخشد.جاودانه شو.

 

وای که فهم یک سوءتفاهم است.حتی اگر زبانی مشترک داشته باشیم،سوءتفاهم ها این را می گویند،نگاه کن،واژه ها را ببین که چه لوس و هرزه اند.معانی را ببین که چه درهم افتاده اند،زندگی تفکر زیبا نیست.تفکر زیبا فریادیست بر اینهمه هیاهو که زندگی در آن گم شد.

بزرگترین جنایت ها تحت حمایت زیباترین فکرها ممکن میشود.ایده های زیبا جنایت را بیمه می کنند.باید از ورطه فکر به بی فکری پرید،باید "حال"را از حاشیه به متن آورد.باید گذشته را حاشور زد،به حاشیه برد.آنقدر که دورنمائی شود دور.که زندگی فقط در حال ممکن است،و حال زمانی رخ می نماید که ذهن خالی از حرف و معناست.نه فقط حرفها و معانی زشت مانع اند،که آئینه ذهن مکدر از هر چه حرف و معناست.

زیبائی زندگی هوشمندی ما را به عشق محک می زند.زیبائی خلق شد تا عشق ممکن شود.وه،این مردگان را نگر که عاشق نمی شوند!

گاه مکدرم،بی قرار و آشفته،و گاه مستم،چون بادی به کوچه افتاده،خنک،ملایم و نوازشگر،به هر که در راه مانده.

هویت رنج است.و رنج هویت میشود.زندگی بی هویتیست.وقتی در اوج هستیم.هویت ما چیست.وقتی بشدت خشمگین هستیم.در اوج لذت هستیم،آیا با این می اندیشیم که ایرانی هستیم و مسلمان،مرد یا زن،کودک یا جوان،حتی به سلامتی و بیماری اعتنائی نمیکنیم!در اوج فقط زندگی بی هیچ مانعی جاریست.وقتی از آن اوج به زندان هویت های بسیارمان فرو افتادیم،هویت می گیریم.زندگی را زیبا یا زشت معنا و تفسیر می کنیم.بهشت و جهنم خلق می کنیم.خدا می سازیم.

خدا زندگی را از هیچ خلق می کند و ما از تلفیق وهم و ترسمان خدا می سازیم.ببین که هر کس در ذهن خود خدائی دارد خاص.خدائی که هم پای وهمش رشد می کند،تا آنجا که وهم محو شود و خدائی که در وهم نمی گنجد آشکار.

جنگ ما برای اثبات خدائیست که وهم ما ساخته،خدای برتر از وهم که نیازی به جنگ و اثبات ندارد.

معشوق همان است که زیبائی های وجود خویش را یافته،خود را در آئینه جان یافته.

تا زمانی که از کسی بدمان می آید و از کسی خوشمان مسافریم و نیاز داریم که این خوش آمدن و بد آمدن را نظاره کنیم.تا به کسی مایلیم و از کسی می گریزیم،مسافریم و در رنج.و آنگاه که تماما نیستیم.خوب و بد،زشت و زیبا،معانی همه به یکباره رفته اند.آنگاه که تماما مرده ایم و هنوز زنده ایم.نفس می کشیم.راه می رویم.تولدی دوباره یافته ایم.مستی بی باده را تجربه کرده ایم.و رسیدن به معشوقی در عشق،تنها نشانه هائی کوچک از این جشن بزرگ است که در "حال"ی بی زوال برقرار است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 14:42  توسط خسرو  | 

وای که چه مست می شود خنده هام به آمدنت،به جانم چه می ریزی؟راست بگو.

تو می آئی و خورشیدی در من سر می کشد،نه خورشید می شوم من و بی هیچ قیدی میخندم به همه زندگی.گم میشود مرزهایم،جدیت هایم کو؟چه بر سر فهمم آوردی؟لاف هایم،ادعایم،بحث هایم کو؟

جدیت سم است،حتی اگر در عشق باشد یا الهیات،جدیت یعنی هنوز نفسی اینجا در پی منفعت است،میخواهد پیامبر شود!

 

اینا هم مقش های بعد سکر عشقم

جدیت سم است،حتی اگر در عشق باشد یا الهیات،جدیت یعنی هنوز نفسی اینجا در پی منفعت است،میخواهد پیامبر شود!

بیا تا زنجیر هر چه قید از دست و پای محبت و عشق باز کنیم.بیا تا عشق و محبت را به هیچ کلامی نیالائیم.بیا تا فقط چون خورشید نگاه کنیم.گرم و تب دار.تا یخ هر جزمی را آب کنیم.

این فقط تو نیستی که دوستت دارم.عاشقتم.اما بعید نیست که یک آغاز باشی،آغازی بی پایان بر قصه بی آغاز و انجام زندگی.هر حادثه و اتفاقی تنها میتواند یک آغاز باشد.آغاز سفری بی بازگشت به وادی جنون و حیرت.زندگی یعنی بی نهایت فرصت آغاز.لنگ چه مانده ای؟سوار بر اولین فرصت پرواز به شکوه اعجاز بیا.

در خاطره ها چه نشسته ای،عشق که خاطره نیست.عشق یک آغاز است.عشق یک شعله گداخته است تا سوختن وهم را بیاموزدت.عشق اینجاست.همیشه گوش به فرمان.تا تو را به آنجا که در وهم ناید ببرد.تو به خاطره ها می گریزی و عشق از پی تو بی امان میدود.نگاه کن چشمانی منتظر آتش زدنت لحظه شماری می کنند.

عشق یک حباب است.حبابی که به دریا میخواندت.حبابی که به راحتی و زیبائی می میرد.تا زیبائی و راحتی مرگ را نشانت دهد.زندگی تنها بعد از مرگ ممکن میشود.اما نه هر مرگی.بلکه مرگی که عشق پیش کشت کند.مرگی که وهمت را سوخته باشد،نه جسمت را.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 16:32  توسط خسرو  | 

حالم خوب شد،به همین راحتی.انگار کلید لامپی خاموش رو زده باشیم و لامپ خاموش روشن شده باشه،لامپی که جزئی از تاریکی بود حالا منبع نوره،و راز روشنائی در کلیده،کلیدی که در تاریکی گم شده،و همه هنر ما پیدا کردن این کلیده،

شادمانی رو که دیگران باعثش باشن،دوامی نداره،حالا این دیگران مهم نیست کین،همسر،فرزند،معشوق،دوست،پدر یا مادر.البته این شادمانی تلنگری بر رنج هست.فقط یه استارت.فقط یک آغاز،فقط به ما میگه میشه از رنج برخواست.دیگری هلمون میده،و ما حرکت میکنیم، و این یعنی میشه حرکت کرد.اما نه دائما به واسطه هل دادن دیگران،دیگران هلمون میدن تا ماشین خاموش جان ما حرکت یادش بیاد.استارت بخوره،فقط و فقط همین.

ما مسافریم،از حال بد به حال خوب،بارها و بارها خوب میشیم و باز بد،و این یعنی تغییر ممکنه!هر بار بیشتر موانع رو می فهمیم و ماندگاری ما در حال خوب بیشتر میشه،البته بعید نیست گاهی مدتهای زیادی رو در حال بد بمونیم.و این معنی در راه صعود به قله وجود خودمون به صخره ای سخت برخوردیم.و دستمزد جدال ما با این صخره سخت بعد از صعود به وجدمون میاره.

یادمون باشه تا به شادی هائی که دیگران هدیه ما می کنن دل ببندیم مثل چشمه ای می مونیم که آب رو از بیرون بهش تزریق کنن.خوب شاید برای یادآوری به چشمه خفته درون گاهی این تزریغ الزامی باشه،اما چشمه وقتی چشمه هست که بی دلیل بجوشه،اونهم چه زلال.

من عموما حالم از دیگران بد میشه برای همین تنهائی رو بیشتر ترجیح میدم.مگر در جمعی قرار بگیرم که شادمانی هاش طبیعی و واقعی باشه،برام لطفی نداره که از تمسخر دیگران بخندم!برام لطفی نداره که جاءطلبی های بیمارگونه به وجد بیام یا برنجم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 10:3  توسط خسرو  | 

هنوز هم کودکی سرخورده و عصبی هستم.هنوز این ضرورت رو حس می کنم که نیمی از وجودم رو پنهان کنم و یا با تردید و دودلی بیانش کنم.هنوز خسروی تنها و خشمگین نیازمند دستی عاشق و نوازشگره،هنوز هم ضرورت حضور یه مادر بی قید و شرط رو توی زندگیم حس میکنم.من در ازدواجم به دنبال مادر بودم.مادری که معشوقم باشه،اما شکست خوردم.بسیار هم سعی کردم که شکستم رو نبینم.اما رنجم اونقدر شد که مجبور به دیدنش شدم.حالا هم که زندگی متاهلی رو ترک کردم.اون رنج هنوز با منه،وای که تخریب کودکیم چقدر گرون تموم شد برام.

همواره سعی کردم بگم همه رو دوست دارم.چون واقعا اونها رو هم مثل خودم قربانی دیدم.اما هرگز شهامت اینکه بگم من از دیدن اینهمه گوسفند بیزارم،رو به خودم ندادم.همواره وسواسانه نیمه تاریک وجودم رو تزئین کردم که باعث آزار کسی نشه و تنهائی بزرگم، هر روز بزرگتر و آزاددهنده تر شد.میون اینهمه دوست غریب موندم و این کم نیست.تقریبا که نه،دقیقا تنها و افسرده ام.قبول که این تقصیر هیچ کس نیست.اما آیا تقصیر من هست؟

هنوز وقتی می بینم که کودکان در این شرایط سیاه متولد میشن دلم میگیره،هنوز زمین هزار پاره هست.هنوز ذهن سنتی و کوره،و کودکان میان تا مثل من مقصر رنج اونها هیچ کسی نباشه!

آیا این واقعا جای افسردگی نداره؟همه میگن می دونیم،و من از دونستن های دروغین و بی شهامت حالم بده.

تو میگی گرسنه ای و من میگم می فهمم،درکت میکنم،حالا بیا با هم بازی کنیم!بعد هم میگم راستی یه دونه نون داری قرضم بدی؟و تو تعجب می کنی از فهم من.

بشریت زیر سایه حماقت له شده و ما نگران تابوهای احمقانه حاکم بر خودمون هستیم.تابو ینی هر چی که به زندگی سایه انداخته،یعنی همه ایده ها و مرام ها،و ما می گیم می فهمیم.بعد میگیم میلاد فلان،وفات فلان،جشن  فلان،عزای فلان.می گیم می فهمیم و این درد کمی نیست.می گیم می فهمیم و منتظریم که تقویم بگه چه روز و تا چه ساعتی باید بخندیم و چه روز و تا چه ساعتی باید گریه کنیم.و اونقدر نمی فهمیم که توی همین تقویم چقدر شادی و رنج روی هم افتادن.و تازه توقع بالندگی کودک زیبای درونمون رو هم تو این سیاهی داریم.و من از فهمیدن ها خسته ام.کاش یه سوزن بی حسی به مخم بزنن تا هیچی نفهمم.کاش آلزایمر بگیرم.یه تیکه گوشت بی مصرف بشم.تا فهمیدن و اینهمه آدم فهیم باعث آزارم نشن.

هنوز عمده توان ما خرج جنگ آشکار و پنهان ما میشه،هنوز دولت های احمق ما در رقابت برای ساخت سلاح های مرگبار هستن و ما می فهمیم.این کم نیست!مثل کبک سرمون رو کردیم توی برف و ادعای فهم ما گوش همه رو کر کرده.

مگه دولت نماینده مردم نیست،و کدوم دولت خودش رو فهیم نمی دونه؟نشانه فهم چیه،رقابت در تولید سلاح های آنچنانی؟توسعه فقر؟چرا دولتها نباید ایده برداشتن هر چی مرز رو سرلوحه طرح های خودشون قرار بدن،مگه یه دهکده چنتا دولت میخواد؟چرا نباید اعتلای آگاهی و شعور سرلوحه برنامه ها باشه،چرا باید آفریبا از فقر سیاه باشه؟

آیا واقعا می فهمیم که خدا از رگ گردن به انسان نزدیک تره؟پس با کی داریم می جنگیم.وای که من بشدت افسرده ام وقتی می بینم که همه می فهمن و حماقت و رنج همچنان جاریه.

تو میگی هر کس مسئول خودشه و من چی کار کنم که گاهی به اندازه همه دنیا بزرگم،همچنان که گاه هیچ کسی نیستم و هیچ ادعائی نیست،چه کنم که گرفتار تناقضی چنین بزرگم.اما اعتراف میکنم که هنوز یه انسانم.هنوز اجتماعی بودن دغدغه منه.هنوز دیدن شادمانی واقعی دیگران نیاز منه،هنوز نیاز دارم که ببینم،آدمها نه فقط به لاف و ادعا که واقعا دوست همن.هنوز از تنهائی دلم میگیره،افسرده میشم.هنوز احساسهای این کودک گستاخ بشدت تشنه دیدارهائی زلاله.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 10:41  توسط خسرو  | 

عشق یک اتفاق عجیب و جادوئیست.عشق یک راز است،نه مثل رازهای مسخره ما،یک راز واقعی،عشق دیدار تشنه و آب است،بعد دیدار تشنه با آب آیا باز هم تشنه ای هست؟آب چطوره؟آب رو تشنه خورد،به همین راحتی،و دیگر نه تشنه ای هست و نه آب!

اما می شود همه عمر تشنه ماند و در حسرت آب سوخت،میشود هزار قائده گذاشت آب را قطره قطره خورد،آنقدر که هرگز سیراب نشد،با آب بود،در آب بود،اما تشنه و در جستجو.

عاشق یعنی تشنه،و معشوق یعنی آب،اتحاد واقعی آنها تجربه ای بی نظیر است.و تصور کن تشنه ای آب باشد و آبی تشنه،و آن تجربه عشق است.تجربه مست حضور است.در آن تجربه نه عاشقی هست و نه معشوقی،عاشق و معشوق در فراق از هم معنا میشوند.این با توست که با این یگانه فرصتت چه کنی،به عاشقی قناعت کنی،یا در معشوق غرقه شوی،تماما عشق شوی.

معشوق پلکان است.نه معشوق در پلکان بالائیست.معشوق پله پله تو را تا بام می برد.زندگی جز بازی عشق نیست.آنگاه که مست بازی با اسباب بازی کودکانه ات بودی،یادت هست؟بازیت چه بود جز بازی عشق.حسرتها و اشک کودکانه یادت هست؟آنها تجربه های عشق تو در پلکان اول بودند.و هر روز عشق،معشوق های تازه ای آفرید تا مدام وسوسه ات کند به بام .به عشق اعتماد کن.غرق در معشوق شو.که زندگی همین غرق شدن های مدام است.

 

وقتی تماما در لحظه باشیم.چه تعهدی به هم داریم.تعهد باد به درخت چیست؟تا هست،هست و آنگاه که نیست،نیست.برای در لحظه بودنی تمام،ما ناگزیر رشدیم.ناگزیر باز کردن هر چه بیشتر زنجیرهای تعلق،از دست و پای کودک ذهن.گذشته را درک و رها کنیم.تا بتوانیم بودنمان را در حال جشن بگیریم.این عدم تعهد زیباترین تعهد است.این عدم تعهد به معنی تجاوز به جسم و روح دیگری نیست.آیا باد هرگز در خیال تجاوز به درخت است؟همه تجاوزات نتیجه تعهدهای خام ماست.تعهد میتواند به هوشیاری باشد.به آگاهی و احساسهای ناب جاری .دیگری همانقدر باشکوه و زیباست که ما،دو گل چه تعهدی به هم دارند.آنها در کنار هم می رقصند تا غنا را مضاعف کنند.آنگاه که عشق جاریست.تعهد بیهوده ترین است.و آنگاه که عشقی نیست،تعهد زنجیری سیاه و ناگزیر است.البته ما برای بودن در جمع نیاز به رعایت هم داریم.اما این رعایت میتواند برخواسته از آگاهی و احساس های ما باشد نه برخواسته از جزم های کور.

دستهای ما برای مهربانیست.این را نیازی نیست قانون و تعهد به ما دیکته کند.دستان کدام کودک مهربان نیست.کودکی ما چه شد؟چشمه های زلال مهربانی ما چه شد؟کینه و بغض چگونه به دلهای ما نشست؟

ااااااااااااااااا کاش همه آدمها هرزه بودند.مگر خدا همه را دوست ندارد،مگر کودکان به همه لبخند نمیزنند.زود صمیمی نمی شوند.کاش همه هرزه شویم.تا محبت و عاطفه اینهمه نایاب و گران نشود.کاش بدانم که بهشت یعنی رقص زیبای عاطفه ها.

من از همه شاکی هستم.از خودم که قربانی این فرهنگ زشتم تا همه،چرا هم را برای اولین و آخرین بار نبینیم.اخ تصور کن هر کس فقط و فقط برای اولین و آخرین بار مخاطبت باشد.بدون هیچ ذهنیتی.بدون هیچ بغضی.بدون هیچ طمعی.بدانی که بی هیچ شکی او عزیزترین میهمان همین لحظه های ناب در گذر است.بدانی که تو زیباترین میزبان این لحظه های نابی.وای که دیدار میهان و میزبانی چنین زیبا و عزیز در جادوی لحظه چه حالی دارد.آنجا که وسوسه هیچ طمعی نمیشوی،آنجا که نیاز نداری زخم های کهنه گذشته را به حالی چنین بکر بکشی.آنجا که آینده یعنی سرسربازی در شکوه لحظه ها.

آخ کاش دست های مهربان اینهمه قحط نباشد.کاش مهربانی اینهمه آلوده به بغض نباشد.کاش بدانیم که علاج بغض های کهنه ما فقط و فقط نشستن به جشن مهربانی بی بغض است.کاش دستان ما سخاوت را بیشتر مشق کنند.تا ببینیم که میتوان بی هیچ دلیلی مهربان بود.همانقدر بی دلیل که چشمه ها جاریند.کاش نیازها را فرصتی برای جاری شدن در عشق ببینیم تا دلیلی کور برای تجاوز نشوند.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 11:57  توسط خسرو  | 

آخ که به جان عزیزت قاصرم از بیان تجربه و حالم،اقلا تو باید بسیار مشروب خورده باشی،سیاه مست شده باشی،تا بگویم که این لذت بسی فراتر است.اقلا تو باید مخدر را مصرف کرده باشی،تا بگویم نئشگی من قابل قیاس با مصرف مخدر نیست،اقلا باید انزالی عاشقانه را تجربه کرده باشی تا بگویم که گاه بی هیچ دلیلی دائما در این انزالم.و تو میگوئی حالت چطور است؟آخر چگونه حالم را بگویم.حال من که حال نیست.محال است.و دغدغه من کشیدن پای اینهمه تو،تا به این محال است.قبول که گاه بشدت خسروام.همانگونه که گاه هیچ نیستم.هر چه که بیشتر خودم میشوم.نبودنم نابتر میشود.و من حریصم به بودنی تمام،تا تماما نباشم.جنونم را چگونه می بینی؟هان بگو با من.سودائیم،نه؟آنهم چه سودائی،تا وسوسه شوی و بیائی که ببینی.

وای نه نه،من خوب نیستم.که خوب سایه بد است!خوب دروغ شیرین است و بد دروغی زشت.بسیار فراترم.زیبا نیستم.زشت نیستم.وای که اصلا نیستم.و بودنی جاریست.لباس صفت ها را از تن بدر کن.فراتر بیا.اینجا همیشه آغاز حیات است!

پی نوشت:

گاه به زحمت می افتم تا احساسهای زلال و زیبای تو را بی پاسخ نگذارم،وانمود به بودن میکنم.وانمود به خسرو بودن می کنم.خسروئی که تو میخواهی میشوم.به طمع ها و محافظه کاریم می خندم.حیرت میکنم.ببین چه ها که نمی کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 9:29  توسط خسرو  | 

موفقیت یک سفر است.موفقیت مانند دانه های تسبیح در امتداد هم است.ناموفق ترین انسانها،اوج شکوهمند و شادمان موفقیت را،بی شک لحظاتی مزه کرده اند و موفق ترین انسانها طعم تلخ شکست را چشیده اند.

موفقیت آنگاه در اوج خود است که نیازی به موفق بودن نداریم!غنای محض جان ما را نواخته است.

تنها ناموفق ها در طلب موفقیت بی تب و تابند.آنان که در قله های موفقیتند.بودن خود را چنان به جشن نشسته اند که از موفق و بودن،هیچ نمیدانند.

اعتماد به نفس نیز زیباترین سفر است،زیباترینی که همه ما از بدو تولد یگانه ترین مسافرش بودیم.نیازی به وانمود نداشتیم.ابائی نداشتیم که خود را و نیاز خود را،در میان جمع فریاد کنیم،گریه کنیم و جانانه خندیم،دلخواه باشیم،و اصلا نمیدانستیم که اعتماد به نفس یعنی چه! و اوج اعتماد به نفس ما،بازگشت به همان ندانستن زیباست.و یگانه راه رسیدن به آن اوج بی نظیر برداشتن گام هائی کوچک و استوار،اما واقعیست.برای رسیدن به قله وانمود به در قله بودن ما را به قله نمیبرد.بلکه این گام های کوچک و رقصان ماست که بودن ما را،تا آن اوج رویائی همسفر است.که سفرها با اولین گام آغاز می شوند،اولین گام استارت است.اولین گام چاشنی انفجاریست که در خود بی قراریم.اولین گام فوران انرژی و احساس های راکدیست که پشت سد بودن خود،ذخیره کردیم.اولین گام باز کردن پلمپ انباری از باروت است که همواره به عشق انفجارش لحظه شماریم.

اعتماد به نفس و موفقیت بالهای پرواز ما،برای سیاحت عاشقانه زندگیست.هر بالی که میزنیم موفق تریم.شادمان تریم.و جشن زندگی به چشم پرواز ما،شکوه مندتر.

بسیاری به قائده دروغین دیگران موفق شدند،اعتماد به نفس دارند.اما خود میدانند که دروغی بیش نیستند.جهان پر شده است از انسانهای موفق نما.تسلط بر دیگری یا دیگران موفقیت نیست،بیماریست.دیگری همانقدر شکوهمند است که من،که تو.دیگری همانقدر خداست که من،که تو.دشمن و رقیب ساخته توهم ماست.دیگری تماما ماست.و ما تماما دیگری.ما سلولهای یک پیکریم.نگاه کن،زندگی یکیست.جنگ با خود نشانه چیست؟

مدعی ترین انسانها سیاستمدارها هستند.و قدرت سیاستمنداران از کجا تامین میشود؟به جز از قطره قطره،قدرت ما،اگر آنها سیلابی کورند،از زندگی گرفتار توفانی چنین سهمگین است،اگر توهم جنگیدن یگانه فرض مسلم شده است.برای همین قطره قطره توان زیبای ماست که به جویباری چنین وحشی و گیج می ریزد.بیا تا قطره های جادوئی توان خود را دریابیم.ما دانه هائی حقیر نیستیم.ما خرمن خرمن گلیم.ما نطفه هائی شگفتبم.جادوی تولد ما را ببین.ببین قطره های ناپیدا تا کجا سفر می کنند.اعجاز این سفر در حوصله کدامین حیرت است؟و تولدی دوباره ما را که قطره های مستعد آگاهی و عشقیم،به اوج و شکوهی که از تمامی کلام ها و معانی زیبای بشری،بسی فراتر است،بشارت میدهد.بیا که در خود برخیزیم.ببالیم.پرواز کنیم.که جشنی چنان شادمان،موفقیت و اعتماد به نفس ما را،لحظه لحظه چشم به راه است.

به اندازه اعتماد به نفسی که داریم موفقیم.وبه اندازه موفقیتمان اعتماد به نفس داریم.تشخیص اینکه اعتماد به نفس و موفقیت ما چقدر واقعی یا دروغین است با خود ماست.اینکه چقدر با سیلی صورت خود را سرخ کنیم،با خود ماست.اینکه چقدر به دیگران بگوئیم از غذاهائی دلخواه سیریم،با خود ماست.نفس اعلام موفقیت خود به دیگران شبهه برانگیز است.چرا میخواهیم دیگران از موفقیت ما باخبر باشند؟! تا حسرت موفقیت دروغین ما را بخورند؟موفق واقعی دیگران را موفق می خواهد.کسی که به دریای غنا افتاده باشد.نیازی به لاف ندارد.بلکه حیله می کند تا دیگران نیز دریا شوند.و ما پیشاپیش دریائیم.این به خواست یا نخواست ما نیست.اصلا مائی نیست.همه ما دروغیست که گفتند و باور کردیم،گفتیم و باور کردند.همه ما وهم است.و این برای آنکه وهمش چنان متراکم است که حقیقت،چگونه کشف میشود مگر شهامت کند و وهم خود را عمیق خیره شود.وای وای وای وای چه بیچاره ام من در بیان آنچه بیان ناشدنیست.چه دلتنگم از دیدن اینهمه پادشاه که به کسوت گدائی خو کرده اند.چه دلگیرم از دیدن جنگی که این کوران با خود می کنند.که کاش کور بودند.که کاش چشم بگشایند و شکوه را سجده کنند که کور نبودند،کاش دیوانه بخندد به خود و وهمی که گرفتارش بودند.کاش از زندان وهمی من بگریزند.کاش مست برقصند.کاش به گنگی بیچاره ام،ترحم کنند.

حیرتم همه از این است که هر چه را در خود نفی میکنم،به عینه می بینم که همانم.و هر چه را که وانمود به بودنش میکنم،وای می بینم که آن نیستم.همه صفت هائی که ناپسند معرفی شده اند به وفور در خود می بینم.و همه آنچه را که پسندیده،در خود نمی بینم که بغض آلود.

تمامیتم کو؟من ترکیبی شاهانه از همه خصوصیات بودم.چه کردم با وجود یگانه ام؟چه کردی با من،اخ ای معلم احمق؟!دیگران آئینه تمام نمای منند.وقتی امکانات و موفقیت دیگران را می بینم،حسودی میکنم،اما مجبورم که حسادتم را پنهان کنم،مجبورم که وانمود به شادی کنم.وه که چه بیمارم من.

و چه زیباست آنگاه که نیستم.نیستی،و زندگی تماما جاریست.وای میخندم وقتی به لاف های خود نگاه میکنم.اینکه همه را دوست دارم،وای وای اصلا این منی که دوست دارد کو؟وهمی دروغین چگونه میتواند دوست بدارد؟حال بماند که تو نیز در حسرت دوستی ها و دشمنی هائی که دروغی بیش نیست،میسوزی،زندگی یگانه ایست که هیچ منی در آن نیست،من ها را تصور کن سلولهای پیکری باشند.و تصور نکن که هر سلولی خود را تافته ای جدا بافته میخواند.

تنها راه تجربه یگانگی بهت آور و زیبا،تجربه بودنی تمام و کمال است.آنگاه که زره زره بودن های متضادت را عاشقانه زیستی،در لحظه ای ناپیدا به بعد دیگری از بودن می لغزی،آنجا که هیچ نیست و همه چیز از این هیچ جادوئی جاریست.تو بگو که چگونه به این بی نظیرترین تجربه وسوسه ات کنم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 9:15  توسط خسرو  | 

امروز به لطف دوستی فهمیدم که هنوز مفت خورم.البته در مفت خوری خود عیبی نمی بینم که زندگی مفت است.زندگی یک هدیه است.پس چه کسی مفت خور نیست؟اما مهم این بود و هست که مدام از خصلت های خود می گریزیم.خصلت های زیبائی که آموزش به زشتی آزینش کرد.

چه کسی ادعای دوست داشتن پدر و مادر خود را ندارد؟برای چه رئیس جمهور،رئیس و معاون اداره محترم ترند؟جز اینکه این فرصت را برای ما فراهم میکند که مفت بخوریم؟البته مفتی که فقط ظاهرش را به زیبائی آراستیم.

کودکان مفت خورترین هستند.کدام کودک از مفت خور بودن می رنجد.اما همین که آموخت حیله گر باشد.و مفت خوری را پنهان کند.مفت خوری زشت ترین صفت میشود.

دوباره به مفت خوری خود غره ام،مانند آن کودکان،و تو که تصور می کنی منبعی از خیر و برکتی،تنها حمالی رنجور و حقیری،مفت خوری که آموخت حریص باشد.واقع بین باش.من مفت خوریم را پذیرفتم.البته حریص هم هستم.هنوز هستم.اما هر روز که پذیرشم بی قیدتر میشود،نیازم نیز به حرص کمتر میشود.اما مفت خوری تا آخرین نفس با من است!چرا که زندگی فرصتی مفت است،همه ما از دل هیچ به این جشن در آمدیم و هر لحظه ممکن است که به دل این هیچ بغایت عزیز،بلغزیم.به چه چیز خود غره ایم؟از چه می گریزیم؟زشتی صفات از جهل ماست.که هستی زیباترین است!

مفت خوری برایم نه که زشت نیست،زیباست.اما آنچه برایم زشت است.محافظه کاریست.من در گذر تلخ زمان محافظه کار نیز شدم.چابلوس نیز شدم.شهامت کودکانم را نیز به ترس هایم باخته ام.اما عیب های من جزئی از من هستند.زخم های من هستند.چگونه میشود با انکار و پنهان کردن زخم،آن را علاج کرد؟من شاهکار هستی ام!،تنم مردابیست که تنها خواستگاه روح نیلوفریم می باشد.من گلم.خاکی تیره،من اینجایم تا به اعجاز بمیرم و برویم،سر از خاک برآروم،رقص کنان به ضیافت خورشید برخیزم.من اینجایم تا به زبان حال بگویم که بی قراریم از عطر مست نیلوفریست،که در جان است.من توام.تو منی.من آن پستم که بلندی را نظر دارد.پست منشین،برخیز.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 15:52  توسط خسرو  | 

کاش احمق نمیشدم و همه سراب ها را گستاخانه پا نمی زدم و نمی خندیدم.کاش اقلا یک سراب،برای روز مبادائی که دیریست،هر روز است!میگذاشتم.

دلم گرفته برای سراب آرزوهائی که دیگر ندارم هیچ.

تنهائیم را پنهانی می کشم میان اینهمه غریبه که مجبورم دوست خطابشان کنم.لبخند بزنم.لبخندی که بغض هزار گریه دارد.

اخ شانه هایت سرابم شد،چرا؟شانه های مهربانت سایه های وهمم بود.چه بسیار که از پیش ندویدم و هنوز دور و مات،تکیده به دیوارم.

آه ای دوست قصه ها خواندم از تو و قصه ای شدم تلخ در جستجو.آخر با من بگو که در کجای جستجویم گم شدی؟تو که باد بویت را مدام به خاطرم دارد.تو که انگار چه نزدیکی،مگر من از تو دور افتادم؟آخ جستجو کار من نیست،دیگر نیست.

 

این نظر رو برای الهام عزیز نوشتم،اینهاش اینم لینکش زن بودن(خیلی حرفه ای شدما)(ولی بالائی کامنت نیستا،به خدا نیست،به قران نیست،بابا میگم نیست دیگه،خو اصن هست.اما نمیدونم برا کی نوشتم،حالا خوبه،هوف،دروغ بده،قسم دروغ که نیست که،مقه هست)

راستش واقع این هست که انسان خیلی زود بی مادر میشه،خیلی زود مادرش نامادری میشه،خیلی زود عشق بی قید و شرط رو از دست میده،قبل از اینکه استخون هاش سفت بشه مجبوره بجنگه،و چون توان جنگیدن نداره،مجبوره بیشت از حد محافظه کار و حیله گر بشه،و این انحراف تا ثریا کج می بردش.
خیلی وقته بی مادرم.ینی نمیدونم اصلا مادری داشتم یا نه!اخ که عصبانیم،اما حیف که نمیدونم از کی باید عصبانی باشم.از هر طرف که نگاه میکنم،زخمی هست و زخم.
اصلا ما برای چی هی فرت و فرت عاشق می شیم.غیر اینکه محبت ندیده رو ببینیم؟انسان بیماره و عشق بیماری که علاج هر بیماریست.
هر کس در زندگی دست کم به کسی نیاز دارد تا عشق مادرانه نثارش کند.عالی ترین نوع عشق رابطه کودک و مادر است.و عاشق معشوق در عشق کودک و مادر هم میشوند.ناز و نوازش آنها بی قیدترین میشود.لذت بخش ترین میشود.دلخواه ترین میشود.
با هزاران نفر میشود جنگید.با بسیاری میشود به مصلحت خندید.اما با چند نفر میشود صمیمانه گریست.میشود پنهان ترین رازهای مگو را بی دغدغه گفت و گریست.میتوان کودک شد.میتوان لج کرد.بد و بیراه گفت و جز ناز ندید.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 15:37  توسط خسرو  | 

همه مشکل بر سر ارزش هاست.وقتی فهم ها اصیل و ناب نباشند.ارزشها ضدارزش می شوند و زدارزش ها ارزش.ارزشهای هر جمعی با دیگر جمع ها در تقابل است تا حماقت دستاویزی برای ویرانگری داشته باشد.

تصور کنید چه مبلغ و انرژی هنگفتی صرف مقابله با دیگری میشود.دیگری که به راحتی میتواند یک دوست باشد.دیگری ذاتا یک دوست متولد شده است.کدام کودک دشمن بدنیا آمده است؟اما ارزشهای حاکم این دوستان زیبا را تا حد دشمنانی زشت پست می کنند.

بزرگترین فاجعه این است که انسانها فوج فوج قربانی ارزشهای خود می شوند.ما برای چه میجنگیم؟جز برای حفظ و اعتلای ارزشها؟چه کسی در هنگام جنگ خود را برحق و آنکه در روبروست را ناحق نمیداند؟اگر بر حقانیت رفتار خود شک داشته باشیم.چگونه میتوانیم چنین بر آن اصرار داشته باشیم؟روابط انسانی آشفته بازاریست.و بهترین حرکت در بازار آشفته چیست جز بی حرکتی،کم حرکتی،اشراف بی غرض بر روابط.عمیق تر شدن به رابطه ها.تا نور ادارکی بی تعصب فضای رابطه را روشن کند؟

رفتارهای مقید به نتیجه تولید رنج می کنند.هر چه که به نتیجه ها مقیدتر باشیم.در رنج تریم.بازی میتواند درمانی بر بیماری جدیت و نتیجه گرائی ما باشد.چه کسی از بازی لذت نمیبرد؟خاصه بازئی که بانیش عشق باشد؟

هر چه از قوائدی که مقید به آنهائیم،رهاتر باشیم.شادتریم.

همه ما بذرهای آگاهی هستیم.بذرهائی که تا شکوفائی بی قرار و مسافریم.ادارک ما هر لحظه متفاوت میشود.

نشانه های زنده بودن در چیست؟زندگی فقط در حال ممکن است.ما به قدر بی قید و شرطمان در حال زنده ایم.دل بستن به زیباترین قائده ها نشانه های مرگ هستند.باورها و عادتها تابوتی هستند که روح زنده ما را در خود می فشارند.و چه مهم است که جنس تابوت از چه باشد.یا که چقدر معطر باشد.

هر چیز از دل متضاد خود پدیدار میشود.راز پیدا شدن در دل گم شدن نهفته است.برای تجربه زندگی باید مرگ را تجربه کرد،و برای تجربه مرگ باید عمیقا زندگی کرد.چه کسی در درون ما از مرگ می گریزد،جز حسرت زندگی های تجربه نشده،جز آرزوها و حسرت ها،وقتی عمیقا در دل آرزوها شیرجه می زنیم.شکوه و زیبائی مرگ را در آن اوج ها تجربه می کنیم.

مرگ همان زندگیست.مرگ گرسنگی تولد سیریست و مرگ سیری تولد گرسنگی.ما همانقدر عاشق زندگی میتوانیم باشیم که عاشق مرگ.همانقدر میتوانیم از مرگ بگریزیم که از زندگی.مرگ و زندگی از سطح تا عمق جلوه های متفاوتی دارد.مرگ زیبا پاداش زندگی زیباست.و مرگ زشت عقوبت زندگی زشت.این نگرش ماست که باعث تجربه زیبا یا زشت زندگی و مرگ میشود.

کیفیت زندگی در ارتباطیست که با محیط برقرار می کنیم.گاه بشدت ملول و افسرده ام،چرا که می بینم نتوانستم ارتباطی دلخواه با محیطم برقرار کنم.و گاه از عمیق شدن رابطه هایم احساس وجدی بی حد می کنم،بودنم معنا میشود.آنهم چه دلخواه.

ارزش هر تجربه ای به کیفیت است.کیفیت بودن،کیفیت رابطه،کیفیت تجربه زندگی و کیفیت تجربه مرگ.ما از خوردن غذائی دلخواه آیا همانقدر به رضایت میرسیم که از خوردن غذائی غیردلخواه؟

من انتظارم از خودم و رابطه هایم بسیار زیاد شده است.برای همین گاه احساس افسردگی می کنم.

فکر مثل آبیست که از چشمه می جوشد.وقتی میخواهم دلبسته فکری شوم.می بینم که چقدر دچار رنج و زحمت می شوم!مجبور میشوم فکرهای نوتری را مانع شوم تا چسبیدن به آن فکر مثلا زیبا ممکن شود.آیا چشمه به آبی که از او میرود دلبسته میشود؟من آن چشمه مدام زاینده ام.تو نیز آن چشمه جادوئی هستی.همه ما جز چشمه های همیشه زاینده نیستیم.اما چشمه هائی که پلم شده ایم!چشمه هائی که از بیرون به آن آب تزریغ می کنیم.تصور کن آب رودخانه و جوبی را به خود تزریغ می کنیم که روزی از چشمه هائی چون ما به بیرون تراویده اند.امروز این آبها آلوده ترین هستند.چرا که گذر زمان و آلودگی های بیرون مکدرشان کرده اند.اما ما چشمه بودن خود را فراموش کردیم.و دل به این گندابها سپردیم.گندابهائی که روزی زلال بود.همانقدر زلال و بکر که آبهای جاری نشده چشمه های جان ما.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 13:12  توسط خسرو  | 

دلبستگی رنج است.و هر چه به چیزها و آدمها دلبسته تر باشیم در رنج تریم.

دلبستگی چون آب شوریست که هر چه بیشتر بخوریم تشنه تر می شویم.

وقتی نوزاد بودیم هیچ دلبسته نبودیم.اما بشدت نیازمند بودیم.آمده بودیم که بی نیازی را بیاموزیم و دلبستگی به نیازها را آموختیم.آمدیم تا نیازهایمان را چاشنی جشن زندگی کنیم و دلبستگی ها مزید نیازهایمان شد،تا بجنگیم.

انکار نیاز،آن را به انحراف می برد،خیره سرترش می کند.چه کسی انکار می کند که همه نیازها و خصوصیات ما در کودکی زیبا بود،اما چگونه چنین زشت شد؟جز به واسطه انکار یا هدایتی که هیچ نبود جز گمراهی.

معنانی چگونه خلق می شوند؟چرا کلماتی معین معانی متفاوت پیدا می کنند؟می گوئیم،سگ،در ذهن گروهی حیوانی زیبا و وفادار نقش می شود و ذهن گروهی دیگر حیوانی خطرناک و کثیف.آیا ملاک فرهنگ لغت هاست یا تجربه های شخصی ما،فرهنگ لغت معنای تحت الفظی را در نظر دارد.اما زندگی واقعیست،تحت الفظی نیست.

همه ما کودکان زلالی بودیم.لوح هائی سفید،اما دیگران بر ما نوشتند.البته همه تلاش آنها زیبا نوشتن بود،ما محصول زیباترین نوشته دیگران بر لوح جان خودیم!آیا جای تاسف کمیست؟بر لوح عزیزترین های خود چه می نویسیم؟جز آنچه فقط به خیال خام خود،تصور بر درستیش داریم!آیا وقت آن نیست که دست از خوش خیالی برداریم؟آیا وقت آن نیست که گوهر جان را از حب و بغض های مسموم دریابیم؟

آیا وقت آن نشده آموزش را سم زدائی بکنیم؟آیا اینهمه شواهد تلخ گواه سمی بودن آموزش نیست؟

خدا همیشه و همواره با ماست،با همه ما،خدا همانقدر در آفریقاست که در آسیا و اروپا،در آمریکا.جائی از حضور ناب خدا خالی نیست.خدا آگاهیست.توانائیست.عشق است.احساس است.زندگیست.و آنچه مانع ادراک ما از خداست.توهم دانستن است.نه جهل.کودکان جاهلند.اما نمی جنگند.زشت نیستند.زیبایند.اما دیری نمیگذرد که می شوند دانایانی مدعی،چون ما.بیائید به ادعای دانستن و فهم خود عمیق تر شویم.بیائیم تا رسالت "خود" بودن را در یابیم تا تجلی گاه حضور مست خدا شویم.بیائیم عمیقا درک کنیم که هیچ کس برتر نیست،هیچ کس پست تر نیست،آنچه ما به آن غره ایم،وهم است.از دانسته تا داشته،در اوج ها چه بر سر این دانسته ها و داشته های عزیز ما می آید؟آنگاه که در اوج خطریم،در اوج رنج یا لذتیم؟زندگی تنها در اوج ها حضور دارد.این با ماست که در اوج رنج باشیم یا لذت.و البته که لذت هر چه بی دلیل تر باشد،نابتر است.البته که رنج سایه شوم لذتی کور است.و چه کسی میتواند مسئول رنج ما باشد جز خود ما؟بیا به لذتهای خود بینا شویم تا سایه شوم رنج،چون وهمی که نیست،محو شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 12:1  توسط خسرو  | 

آهای رفیقای نامرد و بامرد!بیاین حالم رو زودتر خوب کنین که من یه خورده پست های شیرین بزارم.دارم مشتریامو از دست میداما،بگما

اینم یه تهدید از نوع هسته ای.

اصلا به من چه که احمدی نژاد ادعای اینو داره که قراره خیلی زود قدرت اول اقتصادی دنیا هم بشیم.یادمه وقتی مثلا تو جبهه و جنگ بودیم.یکی از دوستان تیکه کلام جالبی داشت،میگفت اجالتا امروزه رو بجنگید،قرار فردا صلح کنیم.و ما بیست و یک ماه جنگیدیم و مردیم و هنوز نمردیم.حالا هم این تورم و از این چیز که مهم نیست ما قراره قدرت اول اقتصادی بشیم،اینو آقاداش قول داد،شما که نمیخواین بگین اون همینجوری یه چیزی گفت.خوب ما همه چی اولی دنیا رو داشتیم غیر اقتصادیش.خوب نیست کلکسیون ناقص باشه دیگه،ایکی ثانیه رفتیم قدرت اولی رو هم گرفتیم.تا کور بشن دشمنائی که نام ایران رو از لیست اسم های یاهوی ناقابل حذف می کنن.اهوم.

 

بچه تر که بودم خیلی می ترسیدم،منظورم بیست و چهار پنج سالگیم هست که مثلا از خدمتی برگشته بودم که جنگ بود و تیر و تفنگ.واسه خودم دلاوری بودم.واسه اطمینان تو سنگر هم سینه خیر میرفتم.خلاصه که دوستان پیشم بودن و بگو بخند،بعدش که میخواستن برن ساعت شده بود سه صب،و قرار بود من تنهائی حسابش رو بکنین یه بچه بیست و چند ساله تنهائی تو اتاقی بخوابه که چند وقت قبل ترش مادربزرگم تو اون اتاق مرده بود.خلاصه هی این پا اون پا کردم.چراغ رو روشن گذاشتم برای احتیاط،دیدم خوابم نمیبره،خاموشش کردم،دیدم وضع بدتر شده،چراغ شبخواب هم که پیدا نکردم به نبوغم رسید که چراغ علاالدین رو روشن کنم تا شبخوابم بشه اونم توی تابستون ها.دیدم نه هیچی نمیشه،نورش می پره و خیال رو تیز تر میکنه،اینجا بود که دل به دریا زدم و رفتم اون اتاق و کنار مامانم خوابیدم!و پیش خودم گفتم ترس ینی چی اصلا؟حالا هم که از یه پرسینگ سخت بی نتیجه برخواستم،دوباره احساس آزادی میکنم و میگم ترس ینی چی؟!

بیخودی نیست که میگن از حرف تا عمل یه قدم بیشتر نیست،یه قدمی که از فرسنگ ها بیراهه طولانی تره

اصلا میدونید چیه،من بچه ام.بچه رو چه به عشق.کی دید که بچه ها عاشق بشن.من به قدر کافی عاشق شدم.جناب عشق لطفا بفرما و دست از سرم بردار.انقد هم انگ بی سوادیتو نکوب به پیشونی من،یه خورده هم واسه بقیه بی سواد باش.ااااااااااا عصبانی میشما. اخیش امروز چه همه ازم حساب می برن.عشق رو ببین چه فرار کرد به تهدیدم.

بعضی شغل ها به عنوان مشاغل سخت به حساب میان و بازنشستگی زود هنگام دارن.ینی عشق از فوتبال کم خطر تره،نه خداوکیلی بگین.خو منم خودم رو بازنشسته کردم.فوتبالیستهای امروز به اییییییییییییین هوا پول بازنشسته میشن منم با ایییییییییییین هوا زخم، ولی چه مهمه،مگه حافظ نگفت "سهم گلاب و گل"راستی سهمشون چی شی بود؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 11:49  توسط خسرو  | 

معشوق آغاز گر راهی در من شد که پایانی نداشت.معشوق آمد تا عشق ورزی را بیاموزم و مشق کنم مدام با اینهمه "تو".

و هر بار که عاشقی یادم میرود جناب عشق معشوقی دوباره به دیدارم می فرستد تا بدانم که برای چه به این سراچه عجب آمده ام.و دیریست که دلیل بودنم پیدا نیست.

 

گذشتن از دیوارهای وهمی آنقدر سخت است که اغلب ترجیح می دهیم پشت این دیوارهای دروغین رنج ببریم و از آن نگذریم.چه عمده زخم های ما از زندانی ماندن،پشت همین دیوارهائیست که نیست.

فهمیدن در جمعی که نفهمند،نفهمی کوچکی نیست!

چگونه میشود عاشق کسی شد که از او رنج می برد؟از ولی نعمتان خود،که خوشبختی ما را صرفا با رعایت قوانین خود میخواهند،جز رنج می بریم؟!عشق و دوستی حادثه ایست که در فضای باز و شفاف رخ میدهد.آنهم بسیار بی دلیل.برای همین در حسرت ابراز محبت کسانی می سوزیم که نباید بسوزیم.و همه تلاش ما برای ابراز محبت به آنها که باید نثارشان کنیم،چه عقیم و عبث می نماید.

این روزها خسته ترم.از جستجوهای کور خود که جز خودم ننمود افسرده ترم.

هر روز بیشتر از قبل می بینم و می فهمم و در حیرتم، که پای بند کسی نیستم جز خودی که یا نیست و یا دروغی بیش نیست."من"قصه کهنه ای که هر روز فریبنده تر است و طبلی میان تهی،که جز دورتر را اغواتر نمیکند!بارها و بارها حماقت کردم! و در "من"ی که نیست غرق تر شدم،و عجبم همه از این نیست هست نماست.

 

سلام دوست تازه من،من عاشق هر چیز تازه ای هستم.و چه خوب تر که این هر چیز تازه تر،دوست باشد.خوبی دوستان تازه به این است که اغواگرند.پر از ابهام.پر از ناشناخته،اما وقتی نزدیک میشویم وقتی در هم غور می کنیم بوی کسالت می گیریم.بوی روزمرگی.بوی تعارف.بوی تملق.بوی دروغ.

و من عاشق دوستان تازه ام.دوستانی که هنوز فرصتی برای مقید کردن هم نداشتیم و چه خوب که نداشتیم.

چه خوب که تند و تند به شکار دوستان تازه برویم.تصور کن هفت میلیارد دوست،راستی برای هر دوست چقدر میشود وقت گذاشت.بیا که برای هم جانانه وقت بگذاریم،آیا به قدر کافی وقت داریم؟وای که با اینهمه فرصت ناب،چه کردیم ؟!

میشود گل لبخند را به هر رهگذری پیش کش کرد.بی هیچ طمعی.و گلهای لبخند ما نشکفته پژمرد،این است هنر ما؟

زندگی چیست؟همین بحث های روشنفکرانه رنجور؟آنان که نیازمند بحث های روشنگرانه اند تاریکی ظلم را خوشتر دارند و اینان که می دانند دانسته های خود را به تکرار نشسته اند.

من از این حرفهای هرزه بی چشم و رو خسته ام و حرفها انگار گمان خستگی ندارند.آه دوست من در چشمانت سایبانی برای آسایش این خسته آیا هست؟نگاهم خسته ام را ببین که چگونه چشم ها را برای لختی درنگ عاشقانه پرسه میزند.

آه دوست خسته من بیا که از حرفها بگذریم.بیا که رخت جان از این آشوب گستاخ به راحت سکوت،بر کشیم.که زبان خنجر است.ببین همه از زخم زبان می نالند.

 

میگویند درویشی پس از سالها عبادت به او الهام شد که عبادت هایت همه هیچ است.درویش برآشفت که چرا؟آن الهام پاسخ داد زیرا که تمام وقت عبادت به ریش انبوه خود غره بودی و نازش می کردی!درویش ناله ای کرد و آشفته تر شد.و اینبار عاجزانه ریش خود را چنگ میزد و ناله میکرد.که آن الهام دوباره به سخن در آمد که ای درویش باز که ریش خود مشغولی!

دخترک عزیز زمان را رها کن.زندگی در بی زمانیست.درختان را ببین نگران گذر زمان نیستند.غره بزرگی خود نیستند.نگران درختان بزرگتر از خود نیز نیستند.آنها تماما هستند.آنها تلاشی برای بودن نمی کنند.همانگونه که ما برای غذا خوردن تلاش نمیکنیم.برای نفس کشیدن تلاش نمیکنیم.زندگی بی تلاش جاریست.و ما در زندان تلاش افتادیم.حتی تلاش می کنیم که تلاشی نکنیم.و این سردرگمی رنجی مضاعف میشود.

حیوانات حتی عاشق نمی شوند.و ما تصور میکنیم که انسان برتر است که عاشق میشود،عاقل می شود.نه این فقط توهم برتریست.عاشق آنگاه عاشق است که از عاشق بودن خود بیخبر است.آنگاه عاقل که تماما عقل است نه انسانی عاقل.تماما باش.تماما دیوانه،تماما ابله،تماما عاقل.تماما عاشق.تماما خودت باش.همان خودی که پشت نقابها،پشت باید و نباید ها،در تب و تاب است.همان که برای بودنش نیازی به تلاش نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 9:20  توسط خسرو  | 

مارکز دنیا را تکان داد و خبر سرطان و مرگی که انقریب سر می رسد ماکز را،مارکز نماینده انسانهائیست که خواسته و ناخواسته زندگی را احتکار کردند تا شاید پشتوانه فردائی که هرگز نیامد،باشد.

نمیدانم آیا هرگز آقای مارکز در استغنای عشق غرق شد یا نه،بی گمان آنقدر غرق نشده بود که در پیری نیز تشنه زلال عشق مانده بود.

همه ما دیر یا زود مارکزیم.همه ما دیر یا زود با حسرت،روزهای رفته را نگاه میکنیم،اگر امروز سهم خود را از آنچه همواره جاریست،نگرفته باشیم.

زندگی از کجا پدیدار میشود و در کجا فرو می نشیند.چشمان زلال آن نوزاد را نگاه کن.زندگی یعنی غنای و بی خبری محض،و این شوق جستجوست که اندک اندک سر می رسد و معجزه ای با شکوه زندگی از دل هیچ نمایان میشود،چون آفتاب بر می آید و تا خاموشی دوباره به پیش میرود و آهسته به دل هیچ می خزد.

آری زندگی نمایش یک روز تمام است.و چه خوب که خورشیدی تمام  باشیم و لحظه لحظه بودنمان را به جشن برخیزیم،تا مجبور نباشیم غروب زیبای خود را به اندوه بنشینیم! 

اینو برا این نوشتممهتاب تر از باران

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 11:20  توسط خسرو  | 

بخواهیم یا نه،بی هیچ شبهه و شکی در آغوش امن خدائیم،چشمان گشوده یا بسته ادراک ما تغییری در این امنیت مطلق ندارد.ما مثال آن کوهنوردی هستیم که در تاریکی شب پایش لغزید و در حال سقوط به صخره ای چسبید و تا صبح روشنائی،از بدگمانی و ترس رنج برد و لرزید،اما در روشنائی صبح با کمال حیرت دید که فاصله اش با زمین تقریبا هیچ بود! و او بیهوده اینهمه ترسیده بود،رنج برده بود.

قسم به تماشا که ما اینجائیم تا بودنمان را به زیبائی هر چه تمام تر جشن بگیریم.ما اینجائیم تا امتداد جاری لحظه ها را پادشاهی کنیم.ما اینجائیم تا سجده کنیم به هم که معجزه هائی یگانه و زنده ایم.

ما اینجائیم که عقل و عشق را بالهای پروازمان تا بی نهایت کنیم.نه آنکه با تکیه بر عصای تکیده سنت و عرف،زمینگیر رنجی کور شویم.و پرواز ممکن نیست تا بودنمان تماما جشن حضور،نشود.

قسم به آئینه هائی که پشت غبار بدگمانی و ترس گم مانده اند،ما اینجائیم که به قدر کودکی زیبا و گستاخ،عیب ها و حسن هایمان را عاشقانه به بازی بگیریم،هدیه هم کنیم،که این تنهاترین و زیباترین هدیه ایست که میتوان داد،میتوان گرفت،و ما چه نیازمند این هدیه ایم.

قسم به آواز بی صدای خدا که همواره در سکوت عشق جاریست،ما اینجائیم تا عشق را در سکوتی سرشار از شادی و شعف،برقصیم و بلرزیم از آواز بی صدای سحرانگیز خدا.

قسم به قلبهای شکسته و بسته که ما سلطان قلبهائیم،که ما جز به تسخیر این قلبهای محزون و شکسته،شایسته نیستیم! قلبهائی که یگانه تجلی گاه ادراک خداوندیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 8:57  توسط خسرو  | 

شنیده ای که یکی عینکش را گم کرده بود؟و بعد کلی و نصفی گشتن و حسرت خوردن و ناامید شدن،ناگهان دید که عینک همانجائیست که بود،خندید که عینک از آغاز گم نگشته بود.آری عینک همیشه به چشمانش بود.

این قصه آیا قصه گم شدن ادراک ماست؟آیا گم شده و جوینده،وهم ماست؟جان من کمی،فقط کمی دقیق شو"من در جستجوی خودم هستم!"آیا سرشار خنده نیست؟!مزحک ترین جوکی که میتوان گفت،می توان شنید؟!

و این قصه،اساس عرفان آدمیست!و عارف کسیست که از این وهم خنددار،برجهید و دید،که گم شدنی در کار نبود،عجب،پس اینهمه گشتنش برای چه بود؟!

ما هیچیم،ما نگاه،ما ادراک،ما زندگی،ما خدا.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 14:16  توسط خسرو  | 

براستی جایگاه شعور ناب که بدور از انحرافات آموزشیست،در زندگی کجاست.شعور چراغ هدایت ماست و عجیب آنکه چراغ هدایت ما خاموش است،و گواه این خاموشی رنج کور ماست.بیماری هاست.شب گذشته به طور اتفاقی برنامه دیدار با نخبه ای عزیز را دیدم.انسان توانمندی که استخوان های مصنوعی می ساخت تا بیمارانی که مشکلات استخوانی دارند را به سلامتی که یگانه هدیه بی چشم داشت زندگیست،برگرداند.چه کسی از دیدن انسانهائی چنین توانمند خشنود نیست؟من نیز شاد شدم،اما بزودی مکدر شدم!برایم سوالی ساده و سخت شکل گرفت.اینکه اگر دانشمندی وسیله ای اختراع کند،مخترع و مبتکر است و همه از دیدنش شادمان.اما چرا چراغ ابتکار و توانمندی در همه ما روشن نیست؟چرا همه ما آن مبتکر خلاق نیستیم.چرا معتاد میشویم.بزهکار میشویم.افسرده میشویم.چرا سلاح های جنگی وحشتناک درست می کنیم.آیا برای ساختن آن سلاح های مرگبار از دانش و نبوغ و خلاقیت بهره نمیبریم؟چرا بهره وری ما به انحراف رفته است؟چرا بدور از هر حاشیه وجزمی شرایط گفتگوی هوشمندانه در میان انسانها فراهم نیست؟چرا انسان دشمن انسان است؟چرا مبتکر ایرانی فخر ایرانیان است؟چرا فخر نوع انسان نیست؟چرا مرزها ناخواسته زندانیمان کردند و ما شادمانیم به زندان وطن،مذهب،فرهنگ؟چرا؟چرا وطن همه ما،همه زمین نیست؟چرا مذهب همه ما هوشمندی و شعور ناب نیست؟چرا توانمندی ما خرج رقابت و جنگ میشود.چرا بدور از شعارهای فریبنده با هم دوست نیستیم.چرا شعور هم را عاشقانه نقد نمیکنیم.چرا به چابلوسی دل بستیم؟چرا با تمامی احساس های زلالمان جشن زندگی را چراغانی تر نمی کنیم؟چرا در حسرت و آه نشسته ایم؟چرا آزموده های تلخ را هر بار می آزمائیم و از رنج کور خود برنمی خیزیم؟چرا سر ما آنقدر در آخور نیازهای دروغین خم شده است که جشن بهت آور بودن خود را فراموش کردیم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 10:4  توسط خسرو  |