همه حرف بر سر درک کردن است.همه از درک نشدن ناله دارند،از نفهمیدن دیگری،همه از دست دیگری رنج می برند،و همه در جائی "دیگری" هستند!
همیشه "من"نقش اول را دارد.میلیاردها "من" هر لحظه ماه و خورشید و فلک برای "من" در کارند.منی که اساسا دروغ است و با طلوع اولین تیغه های خورشید زیبائی می میرد.مرگ "من" را به پای زیبائی،دیده ای؟
دیدار تنها در اولین لحظه ها ممکن است.در این اولین هاست که ذهن هیچ دستمایه ای برای پیش داوری ندارد.
همه "چیز"ها دستاویزی برای ذهن هستند تا با آنها هویت بگیرد.دوست من،دشمن من،مال من.....اینهمه مال و من در شکوه اولین دیدارها به کجا هستند.و عشق زیباترین "اولین"است.ما در اوج خشم،اوج ترس،اوج....مرگ "من"را تجربه میکنیم.اما هیچ تجربه ای به زیبائی اولین دیدار ما در عشق نیست.
دیگران حسرت داشته ها و امکانات ما را می خورند.و ما حسرت داشته ها و امکانات دیگران را،اساسا جنس داشته ها و امکانات از جنس"گذشته"است.و زندگی در حال جاریست.در حال مطلق که همان اوج و اولین دیدارهاست،هیچ "گذشته"ای نیست.هیچ تجربه کننده ای نیست،فقط تجربه محض جاریست.فقط زندگی جاریست.اما وقتی از آن اوج فرو افتادیم.به زندان خاطره ها،داشته ها،امکانات می افتیم.و تصور می کنیم زندان دیگران بهتر است.و همه درصدد تغییر زندان خودیم.زندگی در آزادیست.در حال مطلق،در اوج اولین ها،و ما دلخوش دیدار زندان های "تازه"ایم،باشد که این "تازه"ها مزه "حال" را به زیر زبان ادراک ما آورند.
در حال،"منی" نیست تا دوستی باشد،دشمنی باشد،مالی باشد،تعلقی باشد.
"حال"دریاست.و همه "من"ها،داشته ها و تعلق ها حباب روی آبند،از دور لذتند و چون به آنها برسیم رنج می شوند،تصور کن یک میلیارد پول را بی هیچ تلاشی پیش پای خود پیدا کنی،فقط همان لحظه نخست است که بسیار شادمانی،به زودی نگرانی ها از راه می رسند.نکند صاحب پول از راه برسد،نکند پلیسی بیاید،نکند.......و تصور کن همه این نکند ها مثلا به خیر بگذرد،کسی به ما مژده دهد که این پول از اول برای تو بود،نگران هیچ صاحب و شریکی نباش،باز هم شادمانی فقط برای "لحظه" ای میهمان ماست.دیر یا زود مگسان از راه می رسند،همانها که هیچ قبولمان نداشتند.همانها که اصلا ما را نمی دیدند،دشمنان طرح دوستی می ریزند،پول باد آورده معجزه کرده است! هنوز ما هیچیم،این پول است که خواهان دارد.این امکانات است که خواهان دارد.ما همچنان غریبه ایم.غریبه ای که میان داشته ها و امکانات زندانیست.تصور کن کودکی را با طلا بیارائی و میان مردمان گدا رها کنی،حالا جانش نیز در خطر است.حقا که گوهر جان ما در خطر است.حقا که ما گوهرهائی بی بدیل هستیم و نمی دانیم.حقا که زندگی جشن رقصیدن در "حال"هاست و نمی دانیم.
قسم به تکنولوژی که "نیاز"چوب جادوئی ماست.ما معجزه گریم حتی اگر ندانیم.ما میتوانیم با این چوب جادوئی بهشت را خلق کنیم،یا جهنم را.این با ماست.که ما بسیار توانمند آفریده شده ایم.خداوند همه توانائی خود را در ما خرج کرده است.تکنولوژی را ببین که هر روز شگف تر میشود،شاخ و بال می گشاید.جادوگر عزیز با چوب جادویت چه می کنی؟!
دوست عزیزم سلام
شاید تو ناجی من باشی،شاید تو را زندگی به من هدیه داده تا به رسالتی که بی قرار انجامش هستم،نزدیک تر شوم.و من این فرصت تازه را با اشتیاقی تمام ناشدنی استقبال می کنم.
انسان گم شده است.و مدیران آمده اند که انسان را به خودش نشان دهند.مدیران آمده اند تا انسان را با خودش و زندگی آشتی دهند.مدیران آمده اند تا شرایط رشد را فراهم کنند.اما انصاف داشته باش و بگو چقدر در این رسالت مهم،موفق بوده اند؟سازمانها و نهاد ها یک موجود زنده اند و مدیر قلب تپنده این حضور جاری،راز بقاء در هماهنگ ماندن با اصالت جاری ناپیداست.همه را از خود دیدن،خود را همه دانستن.و شعور ناب جاری را،ناجی هر عمل کردن.
قانون عصاست،و بینا نیازی به عصا ندارد.و مدیر بیناست،مدیر یک قابله است.او آمده است تا با هوشمندی خود انسانها را به تولدی دوباره از خود،کمک کند.او آمده است تا انسان را از زندان قانون برهاند.او آمده است که به انسان بگوید تو انسانی و برتر از حیوان! پایبست قانون نمان،برخیز،تا آن اوج ناپیدا پرواز کن.
و تولد دوباره زمانی ممکن است که انسان شهامت زیستن بی قانون را مشق کند.بی نیازی به قانون را با تکیه بر بالهای عشق و هوش و زیبائی زندگیش را به جشن نشسته باشد.آیا برای کمتر از حضور در این جشن،اینجائیم؟
انسان مسافر رشد و تعالیست و مدیر راهنما.مدیر موانع رشد را می شناسد.مدیر بلد راه است.مدیر یک گام از مسافر پیش است.مدیر برای تولد انسان جهانی مسئول است.هر مسافری یک مدیر است همچنان که هر مدیری یک مسافر.و زیبائی سفر با جمع،به این است که توانمندی های خود را به اشتراک می گذاریم.تا جشن زندگی بالنده تر شود.تا احسن الخالقین را دل عاشق ما بگوید و بشنود.تا اشک زیبای شوق زینت گونه ها شود.تا هواداران کویش چون جان خویشتن شوند.تا ادراک خفته ما برخیزد و ببیند که "اینهمه"جز هوادار کویش نیستند.تا جهان را یک جلوه از رخ بی رخ ساقی ببینیم.چه کسی چون من عاشق دیدار "اینهمه"رخ،از آن ساقی بی رخ نیست؟"اینهمه"تشنه،"اینهمه" "آب"که دید؟وای که جشن دیدار تشنه و آب چه تماشائیست.آنجا که همه تن چشم است.همه چشم نگاه و نگاه ها همه او.
من از دل سیاه رنج برخواستم.آری من گل نیلوفرم و خواستگاهم مرداب.
آه چه ملامتم می کنی به عشق،تو که نگاه آشنائی ندیده ای،تو که ذهن یاوه گویت را،به رخ زیبائی نیاویختی،تو که شهد نگاهی مست را نچشیدی،تو که "هیچ" نشدی،تو که بودنت را تاراج برق "نگاه"ی نکردی،اه چه بگویم با تو،با تو که با اینهمه دوستی،غریبه ای.
عشق بی قید شرط،این همان چیزیست که همه به آن نیاز داریم.رسیدن به معشوقی تمام عیار که عاشق ماست.اینهمه عاشق،اینهمه معشوق،اینهمه فرصت و اینهمه دریغ!
تو به من میگوئی که چرا افسرده ای،از دیدن اینهمه چهره ملول و ناشاد چگونه افسرده نباشم؟از دیدن اینهمه فرصت،که به هرز می روند،چگونه ننالم؟تو چشم بسته ای به اینهمه زیبائی و عاشق نمی شوی،می جنگی،با خودت،با دیگری،و بارانی از توهین و یاوه،فضای ذهن ها را مکدر کرده است،شادیت کو؟چگونه نرنجم؟انصاف داشته باش،لحظه ای را با خودت خلوت کن،خودت را در آئینه ای ببین،آیا این همان است که میخواستی؟آیا واقعا شادی؟یا دروغ هائی که گفتند و گفتی،باورت شد؟ قسم به شادی که افسردگیم،از شادیت،شادتر است.
خسرو دروغ است و من دشمن دروغ،من مرگ دروغ را تجربه کرده ام.و تو از خسرو جز دروغ نمی دانی!حالا بگو که چگونه به دروغ راضی شوم؟چگونه بخندم به دروغی که منم؟من از زندان خسرو،بارها رسته ام،حالا که دوباره نیازهائی تخته بندم کرده اند،چگونه به این زندان،این بند را،رضایت دهم؟
من اینجایم،در این بند،تا بلوا کنم،بیاشوبم،خواب هر کس را،که به بیداری مایل است.
من سفیرم،صدای زنگ قافله،برخیز،با من به آنسوی دیوار "هیچ" بیا،تا وجد را،بهت را،رقص را،مهمانت کنم.
تو بادی و محبوس در "هویت"،چه مانده ای؟به سمت جاری "حال"بیا،تا برقصی با درخت.
"تو"می گوئی خسرو و خسرو می شوم من،همانگونه که تو میخواهی،تو می شناسی،آه عزیز من،مرا ببخش که دیگر،به دروغ گوئی،چندان مهارت ندارم.
قسم به حقیقت که همه حرفهایم دروغ است،پس قناعت کن،که قناعت خوب است،خواصه در دروغ،دروغگوتر از اینم نخوا،لطفا نخوا،بگذار تا سکوت بین ما جاری شود،که دیدار با حقیقت تنها در سکوت ممکن است!