تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

اشراق یک تجربه تماما شخصیست.توهم هر کس با دیگری بی شک متفاوت است همچنان که اثر انگشتان هر کس متفاوت است.پس چگونه ممکن است که راه یکی باشد؟و صد البته راه یکیست! که برای هر فرد راهی یگانه و خاص است.

اشراق سفریست درونی ،سفری از وهم به ورای وهم.اشراق سفر بیداریست.همچنان که صبح از خواب برمی خیزیم و به رویاها و کابوس های شبانه با تعجب نگاه می کنیم،نفسی عمیق می کشیم و دستی به سر و روی خود می کشیم،در پایان خوابی که زندگی میدانیم،به حیرتی بس عظیم تر می افتیم.سر و روی خود را عاشقانه تر،پرحیرت تر لمس می کنیم.بدرستی که به گاه بیداری معجزه حضور را با همه وجود لمس می کنیم.بیداری سهم کدام خفته نیست؟کدام خفته از خواب برنخواست؟کدام بیدار روزی خفته نبود؟

و ما خالقیم.زشتی ها و زیبائی ها را خلق می کنیم.جنگ ها و رقص ها را خلق می کنیم.زندگی خود را که به قدر خواب بعد از ظهر کوتاه و دل چسب است چگونه خلق کردیم؟چقدر دلخواست؟بیا که به خواب خود بیدارتر شویم!

اشراق مثال سفر آبیست که یخ زده است.سفر از زیر صفر شروع میشود و تا بخار و محو شدن ادامه دارد.هیچ چیز از بین نمی رود،پس آگاهی ما از حالت انجماد به بخار سفر می کند.آنچه "من"میخوانیم تکه ای یخ است.و هنر ما آب و بخار کردن آن.هیچ تکه یخی یخ تر نیست،البته وقتی تکه های یخ را کنار هم می گذاریم و می گوئیم "کشور ما،فرهنگ ما،مذهب ما"،وقتی برای اثبات حقیرانه خود فرهنگ خلق می کنیم و اثبات حقیرانه فرهنگ خود به جنگ پنهان و آشکار با فرهنگ های دیگر می پردازیم،دیگر تکه یخی کوچک نیستیم،بلکه تپه و کوهی از یخیم.و آگاهی تابش خورشید است که هویت ها و جزم های یخی برای چند روز ماندگاری بیشتر،از آن می گریزند.و گریز از خورشید فهم کجا ممکن است؟به کجا می توان گریخت؟چرا؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 9:21  توسط خسرو 

سرگشته ای که نام جادوگر بر خود نهاده ای،مرا به مطالعه بیشتر در مورد امام زمان دعوت کردی؟به اطلاع می رسانم که ناخواسته به قدر کافی از ایده های زشت و زیبا مسموم شده ام.میدانم که نیت خیر داری،اما کدام گروه افراطی نیت خیر ندارد؟چگونه ممکن است بدون توجیهی که شعور ما را خام کند،دست به عملی بزنیم.تصور می کنی آنکه هواپیما را به برج های دوقلو کوبید،هیچ منطقی نداشت؟چگونه مرگش را و مرگ هزاران نفر را توجیه کرد؟سرگشته عزیز در سکوت همه با هم یگانه ایم.از سفید و سیاه،از فهمیده و نافهم.از بازنده و برنده این غمار کور.اما همین که حرص و ترس ما را به دامن سخنانی بغض آلود می اندازد.سخنانی که ماهرانه به زیبائی تزئین شده اند.فتنه های زیبا آغاز می شوند و زندگی همینی می شود که هست.ایده های رنگارنگ نشان از چه دارند؟جز اینکه حقیقت بی رنگ است و دروغ هزار رنگ.آخ سرگشته عزیز چگونه بگویم که دشمن تو نیستم،اما بی شک دشمن هر ایده ای هستم.حتی اگر آن ایده را جزم هائی کهنه یا نو حمایت کرده باشند.

تاسفم از اين هست که ديوار علوم انساني و خصوصا معارف و مذاهب در همه طول زندگی آنقدر کوتاه بود و هست که تقریبا هر کسي حق داشت و دارد به ظن و گمان خود،نظریه پردازی کند و با همه توان به تبليغش همت کند،دوست مدعي و بي غرض من آيا تصور ميکني افراد یا گروه هاي تندرو و افراطي در جای جای زمین از افريقا و آمريکا تا آسيا و اروپا،استدلالي براي توجیه رفتاری که انگشت حیرت به دهان همه می برد،ندارند؟بي شک هيچ کس بدون استدلالي که منطقش را خام و مطيع کند،دست به عملی نمي زند.شک ندارم که تو نيز به انديشه هايت صادقي،اما کاش بداني برای رسیدن به خدائي که از رگ گردن به آدمي نزديک تر است نيازمند هیچ واسطه اي نيستیم،تناقض را ببین،رسیدن به خدائی که از رگ گردن به ما نزدیک تر است!بعید میدانم انکارش کنی؟آیا خدا از رگ گردن به انسان نزدیک تر نیست؟آیا شایسته شعور انسانیست که همه مصیبت ها و رنج های کور زندگی را به گردن ایده ها و مرام ها بگذارد؟جواب اينهمه جنگ و کشتار و تجاوز که چهره زيباي زندگي را اينچنين زشت کرده اند را چه کسي يا کدام ايده پاسخ ميدهد؟پاسخ امام زمان در جواب سوال خاموش کودکاني که به واسطه فضاي سياه حاکم بر اين زندگي،به دام تجاوز و اعتیاد و پستی افتاده اند چیست؟

برایم آرزوهای خوب کردی،تنها تو نیستی که در آرزو کردن مهارت داری،تقریبا همه ناکامان استاد آرزو کردن هستند.چه کسی برای عزیزانش آرزوی سلامتی،شادی و موفقیت نمی کند؟اما من نه فقط برای تو که برای هیچ کس هیچ آرزوئی نمی کنم،چرا که آرزو خوش خیالیست.خوشبختی و شادمانی چون نفس کشیدن با انسان یگانه و نزدیک است.اگر چه انسان به واسطه وهمش به اندازه همه عمر از آنها دور افتاده است.

آنچه مانع خوشبخی و سعادت است،ایده هاست.موفقیت با ما زاده میشود.ما یگانه و خوشبخت متولد میشویم.اما دیر یا زود ایده ها ما را در خود زندانی می کنند و می شویم مسلمان،مسیحی،بودائی ......،ایرانی،آمریکائی،آفریقائی....

من نه با ایده ای خاص که با همه ایده ها مخالفم،همچنان که عاشق زندگی و هر زنده ای هستم،وجود یگانه است.بی نظیر است.وجود زندگیست.اما هویت ما به رنگ ایده هائیست که به ما تحمیل شد.

نگاه زیبا و کودکانه ما کو،آن بهشت در کجا گم شد؟ما لوح سفیدی بودیم وقتی که به زندگی آمدیم اما حالا چه هستیم جز باورمندانی دردمند،که تنها هنر ما آرزوی خوشبختی کردن برای خود و دیگران شده است.

کدام کودک در دامن دشمن پرورش یافت،به مدرسه دشمنانش رفت،بی رنگی ما توسط چه کسانی اسیر هزاران هزار رنگ شد؟شادمانی واقعی بی چهره شدن است.کودکی دوباره شدن است.چهره های زشت و زیبا،انداختن است.و نقاب ها نمی افتند تا عمیقا آمدنشان را درک نکنیم.ما آنگاه زیبا می شویم که جز زیبائی نبینیم،و زندگی در غایت زیبائیست وقتی نقابی به چهره نداشته باشیم.آه سرگشته عزیز نه فقط مرا،لطفا هیچ کسی را به خواندن و نشستن به ایده ها ترغیب نکن.آزادگی را بیاموز،رهائی را.عشق را،آگاهی و شعور ناب را.

اما کدام مذهب،کدام مرام،چه کسی عشق و آگاهی و شعور را نفی می کند؟با اطمینان میشود گفت هیچ ایده و مرامی،هیچ مدعی نجاتی اینها را نه که نفی نمی کند،بلکه خود و راه خود را یگانه راه رسیدن به این کمال و زیبائی میداند.و همه جنگ بر سر این است که دیگری مجبور است از راه اینها برود.حکومت ها،مذاهب بر سر چه می جنگند؟جز اینکه خود را کامل ترین و بهترین می دانند.

حقیقت زندگی هیچ ایده و جزمی نیست،اما همه ایده ها و جزمها با توسل به حقیقت بی نام و نشان در صدد اثبات خود هستند.

همه "من"ها شیطانند و شیطان زائیده وهم.همه "من"ها از جنس سایه هستند و دروغ،"من"به تنهائی کوچک است و بی پناه،دروغی که هیچ فتنه بزرگی نمیتواند بکند،اما همین که "من"ها جمع می شوند،"مذهب من"متولد میشود،"مرام من"متولد میشود،"کشور من""فرهنگ من" و هزاران سیلاب کور دیگر به اسطه همین "من"متولد میشوند که ظاهری کاملا موجه دارند.و زندگی سیاه همین چهره های موجه زیباست.زیبائی اصیل زشتی خلق نمی کند.طبیعت تماما زیباست.زندگی تماما زیباست.اما برای خلق آنچه تمدن،فرهنگ می نمایم.چه زشتی ها که خلق نشد؟رقابت بر سر تسخیر زندگی چه حاصلی دارد جز تخریب زندگی،اما کدام گوش شنواست.اما کدام استدلال بیناست.کدام شعور برای گفتگو نیازمند سلاح های آنچنانی و پتک جزم هاست؟

قصه ما قصه آن فردیست که از روستا هراسان می گریخت،از او پرسیدند چرا اینچنین واهمه داری،از چه می گریزی؟گفت در روستا همه الاغ ها را جمع می کنند!و حیرت پرسنده بیشتر شد که خوب تو که آدمی،تو از چه بیم داری و می گریزی؟و جوابی به تلخی همه جزمها حیرتش را از حد برد،و آن جواب این بود،آه اگر فرصتی برای اثبات آدمیت باشد،

بر آدمیت ما چه رفته است که چنین سراسیمه سر تعظیم و تعبد به جزم هائی چنین کور خم کردیم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 11:49  توسط خسرو  | 

دوست عزیز نادیده سلام

سخن شما را در مجله موعود خواندم.لذت بردم و حیرت کردم،براستی که هر کس در خصوص مذهب و الهیات حرفی برای گفتن دارد،و چرا نداشته باشد؟این تنوع ایده ها نیست که زشت است.زشتی زمانی آغاز می شود که بخواهیم دریافت خود را به همت قدرتی که داریم تافته جدا بافته ببینیم و به دیگران تحمیلش کنیم.دریافتی که هر روز در تغییرش متحیریم،کدام عالم و فرزانه دریافت های امروز و دیروزش یکی بود که مدعی فضلی چون من و تو نباشد؟چه کسی به اندیشه های خام دیروز خود،شده است در خفا،نخندید؟زهی شهامت که بخندیم مدام.و چه کس دریافت های امروز خود را بی شبهه و نقص نمیداند؟عجبا و عجبا از این جمع ضدین.

حقا که آن شاهد هرجائی چهره به کس ننمود و ننماید،و حقا و حقا که خیال خام بپزد در خیالش،حقا و حقا که نمیداند که حقیقت فراتر از وهم و گمان است؟و که خود را خاص حق نمیداند؟

از وهم رسته را چه نیاز به دعوی حقیقت باشد،آنهم حقیقتی که از رگ گردن به آدمی نزدیک تر است و آدمی را ببین به قدر وهمش از حقیقت،دور.چه کسی مست وهمش نیست؟من؟تو؟یا آن دیگری به تعداد همه؟

حقا و حقا که "اینهمه در طلبش مدعیانند....."حقیقت بزرگتر از آن است که در مرام و مسلکی بگنجد.و کدام مدعی این حقیقت محض را نمی داند؟و اما دانستن ها خام خوشخیالیند و زندگی خراب همین مدعیان خوش خیال.

هر کس به ظن خود برای آبادی می کوشد و فقط خراب تر می کند،آیا از انسانی که مدعی شعور است جنگیندن بعید نیست؟کدام انسان خود را بی شعور می داند؟کدام انسان پنهان و آشکار با خود و دیگری نمی جنگد؟حیله نمی کند؟

آیا انسان در زندان کلام و معنا نیست؟آیا در باتلاق کلام و معنا بیهوده دست و پا نمی زند و فروتر نمی رود؟راه رسیدن به خدائی که از رگ گردن به انسان نزدیک تر است در کدام کلام و معنا گنجید؟حقا و حقا که راهی برای رسیدن به خدا نیست!حقا و حقا که جز خدا نیست،ای مسلمان مدعی چند بار در روز می گوئی"لا الا اله الله"غیر خدا کو جز وهم اینهمه "من"مدعی.

خدا دریاست و زندگی کف و موجی شناور بر دریا،ما قطره ام،حبابیم.جنس ما از دریاست.چگونه به حقیقت دور یا نزدیک باشیم؟ما خود حقیقتیم،اما حقیقت هائی نشسته در زندان دانسته های بغض آلود.

ما اینجائیم تا شکوه زندگی را در عمر حبابی خود جشن بگیریم.ما اینجائیم تا فهم را حیرت کنیم.ما بسیار فراتر از وهم دانستن های زشت و زیبای خودیم و افسوس که نمی خواهیم بدانیم.نشستن به زندان دانسته ها نه درخور حقیقتی چون ماست.ما اینجائیم تا ابراهیم صفت هر روز خدایانی را که ذهن به خیال خام می پزد،با تبر فهم گردن زنیم و چه احمقانه گردن می نهیم.اینجائیم تا آن برتر از وهم را حیرت کنیم و بسوزیم از حیرت،هیچ شویم و تو چه میدانی از مرگ پیش از مرگ،تا هیچ شدنت را شاهد نشوی،و تو چه میدانی از شهید که شاهد است بر هر آنچه هست تا بی صدا،به آغوش این عظمت خاموش،نلغزی و نمیری.و زندگی پس از چنین مرگی چه میدانی چیست تا.....

و چه میدانی از شک و ایمان،که از هزار هزار ایمان کور،یکی به شک نرسید،و از هزار هزار ایمان سست به شک افتاده،یکی برنخواست،و ایمان چه عصای کوریست بی آبدیده شدن در کوره هزار هزار شک بی رحم خانمان برانداز،و زندگی را ببین که چه خراب است از این ایمانهای کور و مدعی.

چه کس شهد شادمانی در بهشت حضور را نمی خواهد و خواستن تنها فرضیست پایه،و نیت خیر در این فضای بغض آلود کور چه چه فتنه ها که نکرد،ببین که کودکان و زندگی در هر جای جای این زمین و زندگی،قربانی نیت های خیرخواه کور نشد.

چه کسی غمارباز این بازی از پیش باخته نیست؟"بدرستی که انسان در زیان کاریست"بدرستی که انسان ظالم ترین است و مظلوم ترین،بدرستی که کاخ ظلم بی طمعی کور،بر باد است و دیگر مپرس که چرا کاخ ظلم اینچنین آباد است؟!

دوست من حرف بسیار است و نگاه کن که بهشت زندگی چه بی نیاز از این یاوه های زشت و زیباست.که آب زندگی مدام از چشمه بی زوال خورشید،جاریست.پس بیا تا هیاهوی این ذهن بیمار،به پای زندگی،این بت هزار رنگ خاموش،خیره مست،فدا کنیم.بیا که به دامن بهت و سکوت،عاشقانه شویم.بیا که صدای بی صدای حقیقت را بی کلام و معنا،بشنویم،حقیقت جان را به چشم نادیده،ببینیم،بیا که حقیقت شویم،بی صدا و خاموش،تا هزار هزار سخن خام بازیگوش،به بهت بیفتد و شود رام وخام ما،خاموش.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 19:7  توسط خسرو  | 

امروز به آنتی رابینز اقتدا می کنم مرهبا به من که هر روزم را خورشیدی تازه روشن می کند.همه ما خورشیدیم.خورشیدهائی خاموش.بیا که شعله کشیم.بیا که آتشی مقدس،هدیه هم کنیم.خورشیدیم و خاموش! آیا این سزاوار ما هست؟

 

بروز توانمندی ها هنریست که فراموش کردیم.ما مقتدرترین هستم اما افسوس که فراموش کردیم.و به یادآوری این فراموشی بزرگ یگانه فعلیست که ارزش نقش زدن دارد.

هر روز با خودت بگو"من برترین گوهرم و کمتر از همه آن خوشبختی،که تا حد رویاها از من دور شد،شایسته ام نیست"برخیز و رویاهایت را در امروز نقاشی کن،فردا دروغ ترین قول است که عمر رفته تو را ناباورانه بلعید.

وقتی از خواب غفلت برخیزیم،استادانی که همواره بودند،از راه می رسند.این ادراک خفته ماست که شهد حضور اینهمه استاد را نادیده می گیرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 8:32  توسط خسرو  | 

توانمندی هایت را جشن بگیر پیش از آنکه ناتوانی ها بر سرت آوار شوند.فرصتت را برای زندگی یگانه نقش بزن.

تو سازی یگانه ای،یگانه بنواز،کدام گوش است که تشنه صدای سحر انگیر یگانه ات نیست،اگر صدایت گوش نواز نیست برای این است که مسخ دیگرانی شدی که خود مسخ دیگرانند.یگانه شو.تا معلم یگانگی اینهمه مسخ باشی.

همه فتنه ها از حرف است.باید لال شدن را آموخت.باید کر شدن را آموخت.باید ذهن از هجوم همواره سخن در امان داشت.باید به ذهن استراحتی همواره داد.باید سکوت کرد تا از نای جان نوای بی نوا را شنید.

باید بر سخن مالیاتی بس سنگین بست.باید زبان را به سقف دهان دوخت.باید حیرت را آموخت.باید دیده ها را از زندان پر همهمه سخن رهاند.تا آنچه دیدنیست همانگونه که هست،دیده شود.کودکانه و زلال.بی هیچ دانسته ای از پیش.

آیا تمسخر دیگران بس نیست؟آیا ما خود آن دیگران نیستیم.آیا خنده به زشتی هم بس نیست؟آیا وقت آن نشد که به زشتی خود بخندیم؟آیا وقت آن نشد که آئینه شویم عاشقانه زشتی را به هم هدیه کنیم؟آیا تملق بس نیست؟آیا واقعا آنچه در دل داریم به زبان می آوریم؟آیا حیله بس نیست؟آیا ظلم به خود و آنکه دوستش می خوانیم بس نیست؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 18:1  توسط خسرو  | 

ما تشنه/ما آب/آب را تشنه ای خورد/کو تشنه و کو آب؟!

فقط در اولین دیدار ما می توانیم تا نهایت بی توقع و بی قضاوت باشیم.دیگری را همانگونه که هست ببینیم،هر چه از دیدار ما می گذرد.ما به شناخت می رسیم و بر حسب شناخت و فهم خود از این شناخت از دیگری انتظاری خاص داریم.اگر چه بسیار ممکن است حتی قبل از آغاز"اولین دیدار"آلوده انتظاراتی خاص باشیم.ما از دیگری همان می بینیم که میخواهیم.و چه زود سوءتفاهم ها ما را متوجه این کج فهمی می کنند.و هنر شهامت پذیرش این کج فهمیست.هنر هر چه بیشتر دیدن دیگریست همانگونه که هست،نه آنگونه که میخواهیم.هنر اصیل شدن است.خود شدن.واقعی شدن.زنده شدن.دریدن پرده وهم.پندار.خوش خیالی.هنر گذشتن از هویت و رسیدن به وجود است.وجودی که پاک از هر هویتی زشت یا زیباست.وجودی که زن نیست.مرد نیست.ایرانی نیست.خارجی نیست.مسلمان نیست.کافر نیست.زشت نیست.زیبا نیست.فقط هست.همانگونه که هست.بی هیچ توصیفی.بی هیچ دانشی.زلال.

همه ما تشنه دیدار وجودی چنین بکر و زیبائیم.وجودی که از قید هویت رهاست.بی پدر و مادر است.مثل هیچ کسی نیست.اصلا هیچ کسی نیست.فقط هست.

وقتی میخواهیم چیزی یا کسی باشیم.وقتی میخواهیم حالتی را داشته باشیم.مثلا به دوستی لبخند بزنیم.مثلا رنجشی را پنهان کنیم.دچار تناقض با خود میشویم.و هر چه بیشتر خود را به این تناقضات ببازیم.بودنمان تهی از زندگیست.وانمودی کسل کننده.

به دل هویتت شیرجه بزن.هویت ابریست که فقط از دور متراکم است.وقتی به دل آن می روی هیچ نیست.و زندگی از دل این هیچ جاری میشود.البته ما به زندان هویت عادتی دیرینه داریم.ما بدون این زندان می میریم!و اگر بدانیم مرگ چه زیباست.مرگی که زیبائیش را ندیده ایم و بیهوده از آن می گریزیم.

در اوج ها شکار مرگ میشویم.چه کسی در دیدار با زیبائی هویتش را نباخت؟هیچی زیبا نشد؟هیچی همه در شور و وجد.هیچی رقصنده.

بخواهیم یا نه زیباپرستیم.بخواهیم یا نه زیبائی ما را از زندان هویت می رهاند.بخواهیم یا نه زندان هویت را،در اوج ها به آزادی راه است و ما رفته ایم بارها!

آرزو و حسرت زندان است.ما اینجائیم تا برای تخریب دیوارهای این زندان دروغین یار هم باشیم.دوستی و عشق یعنی اتحاد.یعنی برداشتن مرزها.یعنی یگانگی.بیا تا آخرین توان،بی هیچ قید و شرطی دوست و عاشق هم باشیم.تا شکوه زندگی را فراتر از هر مرزی تجربه کنیم.

دیگری اگر دشمن می نماید برای جهلیست دانش اندود که بین ما حائل است.بیا تا با فهم خود این حائل دروغ را از میان برداریم.بیا تا تجربه کنیم که دیگری نه دشمن و نه دوست است!دیگری خود ماست.آنجا که مرزی نیست.آنجا که حباب "من"غرق دریای وجود است.

ما در سطح نیاز همیم و در عمق جان هم.بیا که از این نیاز تا آن بی نیازی عاشقانه برقصیم.

این مقش هم مثل همه مقش هام پیشکش همه جان هائی که عاشقن و نمیدونن،جان جانن و نمی دونن،آبن و تشنه می گردن و نمی دونن
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 12:10  توسط خسرو  | 

پاسخ توئی،آنگاه که سکوت را تماما آموخته باشی،از ذات و صفات آنچه هست خداست.و "من"توهمی که سخت واقع می نماید."من"توده ابریست که فقط از دور متراکم به نظر می رسد.به عمق "من"ت شیرجه برو.دلبسته لذت هایت نشو.رنجور رنج هایت نمان.گذر کن که زندگی یعنی گذری مدام.تنوع و زیبائی زندگی از فواره خواهش هاست.اگر نیازی نبود.اگر خواهشی نبود.زندگی مردابی مرده بود.به حوضچه های مرکز شهر نگاه کن.آنگاه که فواره ها خاموشند.چه می بینی جز خمودی و یاس.این فواره نیاز است که خاموشی حوضچه را به بازی می گیرد،آنهم به این زیبائی!

ما لبالبیم از حرف،بسیار گفتم و گفتن ما تمامی ندارد انگار،و صدای خدا را تنها آنگاه می شنویم که تماما گوش باشیم.گوش باش.خدا مدام سخن می گوید.در چهره زلال کودکان نگاه کن.آنها به صدای بی صدای خدا اینچنین زیبا و آرامند.به صدای آب گوش کن،خدا متفاوت از آنچه می پنداریم سخن می گوید.

خداوند گفت مرا بخوانید.خواندیم.حالا وقت است که سکوت کنیم تا بشنویم.آیا مجالی برای شنیدن کلام خدا به خود دادیم و نشنیدیم؟آیا دغدغه های لجباز و هرز خود را به پیشگاه سکوت قربانی کردیم؟آیا وهم "من"را پیشکش سکوتی معجزه گر کردیم؟ما می خواهیم هر چه بیشتر"داشته" باشیم و جنس خدا و زندگی از "بودن" است.ما فراموش کردیم که از دل هیچ برآمدیم.آنهم به چه معجزه ای شگفت.و فراموش می کنیم که باید به دل هیچ بیفتیم باز.کدام آمده مسافر رفتن نشد؟ما از حقیقت و زندگی و خدا و دین جز مشتی حرف هرز چه داریم؟بمیرید پیش از آنکه میرانده شوید،یعنی چه؟و خدا زندگیست.خدا مرگ است.آنگاه که مرگ پیش از مرگ را آزموده باشیم.آنچه ما زندگی و مرگ میخوانیم تنها وهمی از حقیقت آنچه هست،است.چه کسی در ما لذت میجوید و رنج می برد؟چه کسی در ما از مرگ می گریزد و به زندگی می آویزد؟همه آنچه مانع پذیرش زیبا و عاشقانه مرگند،مانع زندگی اند.مرگ و زندگی یگانه اند.دو روی یک سکه،زشتی و زیبائی محصول ادراک ماست.ادراکی که از دل هیچ برخواست.چه کسی روزی نوزاد نبود.در چشمان نوزادان نگاه کن.چه می بینی جز هیچی زیبا.چه کردیم با هیچ زیبای خود.به چه آلودیمش؟معصومیت ما گم شد،و بهشت یافتن دوباره آن گم شده است.آنگاه که از این بودن بغض آلود خود مردیم،آنگاه که نوزادی دوباره شدیم.آنگاه که معصومیت نوزادی از چشمان ما بی دلیل جوشید.آنگاه که دیگران نه دوست و دشمن که فقط حضوری رقصنده اند.ما بدون اینکه بخواهیم و بدانیم به ساحتی جادوئی از زندگی گام نهاده ایم.پاسخی شدیم بر هزاران هزار پرسش بی پاسخ.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 9:55  توسط خسرو  | 

در عشق زیبا میشویم،چرا؟آیا عشق معصومیت از دست رفته ما را به ما باز میگرداند؟آیا عشق طعم گمشده بهشت را به ما می چشاند؟آیا عشق آئینه ای به دست ما می دهد تا چهره بهشتی خود را ببینیم؟آیا معشوق آئینه است؟آیا عشق نفیریست که که ما را از خواب خیال بیدار میکند؟آیا عشق سور اسرافیل است که مردگان را زنده می کند؟چه کسی در حسرت عشق نمی سوزد؟

منظور من از همه آنچه گفتم هیچ نبود جز سکوتی به بهت آمیخته،جز عشقی که از دل هیچ بی هیچ دلیلی جاریست.

زندگی یعنی حوضچه "اکنون اینجا"که مدام از دریائی خاموش پر و خالی میشود.

تو آنچه می نمائی نیستی؟نیمی از همه آنچه می نمائی پوششی بر آنچه واقعا هستی و می گریزیست و نیمی دیگر آرزوهائی بر آنچه میخواهی که باشی.وقتی از همه آنچه می نمائی،از این دو نیمه سیاه و سفید،درگذری،چشمه ای هستی که بی دلیل جاریست و صدای تو صدای جویبار زلالی که از عمق این چشمه های بی دلیل بودن،جاریست.آری تو چشمه ای مدام جوشنده،از عمق ناپیدای زندگی هستی.حتی اگر به برکه های خشک عادت ها قناعت کرده باشی.

تو از من چه می بینی و می دانی،جز دیروزی که نیست،ما هویت خود نیستیم.هویت زندانیست که از بدو تولد به یاری دیگران ساختیم و به حسرت در آن نشستیم.و هر روز که دیوارهای موهومی این زندان سخت تر میشود،بی قرارتر و افسرده تریم.بیا که فرا رفتن از این دیواری که نیست را مشق هر لحظه خود کنیم.بیا که مست بهت فرا رفتن از آنچه نیست،شویم.بیا که غرق دریای "بودن"شویم.

تفاوت ها زیباترین است اگر از عمق وجود بر آید.طبیعت را نگاه کن.گوناگونی ها را ببین.چه کسی مست این نقاشی زنده نیست؟!و تفاوت زشت ترین است آنگاه که به حکم هر چه جز شعوری جاری در لحظه باشد.

چه کسی در یخ "هویت" خود منجمد و افسرده نیست؟بیا که به آتش فهم گرم تر شویم.

آیا تا کنون بی دلیل خندیده ای؟بی دلیل حرف زده ای؟آیا مخاطب صدای خود بوده ای؟آیا از راه رفتن،غذا خوردن،از هزاران فعل که تو را مسخر خود کرده اند،حیرت کرده ای؟آیا بزرگ و کوچک حادثه ها برایت برابر شده اند؟آیا همه ات هیچ شد؟آیا هیچ و همه ات به هم آمیخت؟در عجب نیستی که چگونه اینهمه معجزه محال به چشم عادت بینت جلوه ای ندارد؟در عجب نیستی که به دریائی از بهت و حیرت،افسرده شناوری؟!

مثال من مثال آدمیست که به دریا افتاده باشد و مشت مشت !! آب دریا را به منکران غرق در دریا هدیه کند.آخ چگونه سرسام نگیرم از عجزم به بیان اینهمه ناممکن.

آخ که باید از به حکم ضرورت نیاز تا حد "خسرو"ئی که تو میشناسی کوچک و پست شوم؟چه میدانی چه می گویم تا بی واسطه زندگی را دیدار نکرده باشی.چه میدانی زندان و آزادی از زندان یعنی چه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 14:23  توسط خسرو  | 

وای وای وای من قلم هستم.حرفها از منن اما مال من نیستن.وای من زشت میگم.زیبا می گم.من خدا می گم.وای وای وای همه حرفهای من شر شر آبه،بی معنی.معنی یکی از صورتهای حرفم هست.صورت دیگش فقط یه صدا هست.صدائی که از دل هیچ بلند میشه،من یه نی هستم.وای ببین چه مزحک حرف میزنم.چه ادعائی دارم."من" نی هستم.نه اینجا فقط یه نی هست که گاهی حس می کنم منم.و هر گاه که این نی هویت خسرو به خودش میگیره،جز رنج نیست.

معنا یه کلاف سر در گم هست.معنا یه کوره برای پختن ادراکه،وقتی نوزاد بودم هیچ ادراکی نداشتم.فقط یه نگاه،کم کم ادراک اومد.با ادراکم هویت گرفتم.خسرو شدم.و حالا گاه دوباره همون نوزاد میشم.اما نوزادی که در کوره ادراک پخته.

من در زندان هویت بودم.و حالا که گاه رهائی رو از هویتم مطلقا تجربه می کنم.به وجد میام.تا حالا توی آب شناور شدی،مثل مرده ها،مثل چوب خشک.هستی اما نیستی.نیستی اما هستی.این تجربه ای هست که من گاه درش غرقم.و دوباره میشم یه شناگر، که گاهی ماهره و گاه بشدت ناشی.

چطور خندم نگیره،اشکم در نیاد،چطوره حیرت نکنم وقتی تا حد شناگری ناشی پست میشم.

همه حرف و تلاشم اینه که زندگی زیباست.خصوصا وقتی نیازها آلوده دانسته های ما نشده باشن،منحرف نشده باشن.

واییییییییییییییییییی وقتی خسرو می میره،وقتی هویتش رو از دست میده،وقتی نه دوستی هست و نه دشمنی.همه جان میشن.وقتی همه یکی هستن.وای اصلا یکی هم نیستن.فقط هستن.چطور بگم چه ذوق و وجدی اینجاست.چطور میتونم فریاد نکنم وقتی دوباره گرفتار هویتم میشم.چطور میتونم اینهمه گرفتار رو در بند هویت های زشت و زیبا ببینم و آروم باشم.چطور می تونم از دست و پا زدن های بی نتیجه ام افسرده نشم.اره من بهشت حضور رو لمس کردم.حالا چطور تو جهنم گداخته هویت ها،آروم باشم.چطور با لال بازی هام تو رو به اون سوی بی سو نخونم.چطور افسرده نشم وقتی از حرفهام جز حرف نمی شنوی.چطور از نصیحت هات به تنگ نیام.

من عاشق دیدن بهت در چشم های توام.من عاشق شنیدن کلماتت هستم وقتی که مست از دل سکوتت به رقص در میان.بی انصاف از این عیش بی حد،بیش از این بی نصیبم نکن.منو به سجده بکش.اشک شوقم رو در بیار.بلند شو،کاری بکن.اینقدر نگو خسرو می فهمم،نفهم.اشراق فهم نیست.بودن فهم نیست.از فهمیدن غذا چه کسی سیر شد.غذا برای خوردنه،نه فهمیدن.فهمیدن فریب ذهنه،فهمی فهم هست که تو رو به این نفهمی زیبا هل بده،نه فهمی که تو چرخ گیج فهم سرگردون کنه.

وای که چه حالی داره دیدن یه دنیا مست.یه دنیا نفهم رهیده از وهم فهم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 12:50  توسط خسرو  |