سرگشته
ای که نام جادوگر بر خود نهاده ای،مرا به مطالعه بیشتر در مورد امام زمان دعوت
کردی؟به اطلاع می رسانم که ناخواسته به قدر کافی از ایده های زشت و زیبا مسموم شده
ام.میدانم که نیت خیر داری،اما کدام گروه افراطی نیت خیر ندارد؟چگونه ممکن است
بدون توجیهی که شعور ما را خام کند،دست به عملی بزنیم.تصور می کنی آنکه هواپیما را
به برج های دوقلو کوبید،هیچ منطقی نداشت؟چگونه مرگش را و مرگ هزاران نفر را توجیه
کرد؟سرگشته عزیز در سکوت همه با هم یگانه ایم.از سفید و سیاه،از فهمیده و نافهم.از
بازنده و برنده این غمار کور.اما همین که حرص و ترس ما را به دامن سخنانی بغض آلود
می اندازد.سخنانی که ماهرانه به زیبائی تزئین شده اند.فتنه های زیبا آغاز می شوند
و زندگی همینی می شود که هست.ایده های رنگارنگ نشان از چه دارند؟جز اینکه حقیقت بی
رنگ است و دروغ هزار رنگ.آخ سرگشته عزیز چگونه بگویم که دشمن تو نیستم،اما بی شک
دشمن هر ایده ای هستم.حتی اگر آن ایده را جزم هائی کهنه یا نو حمایت کرده باشند.
تاسفم از اين هست که ديوار علوم انساني و خصوصا معارف و مذاهب در همه
طول زندگی آنقدر کوتاه بود و هست که تقریبا هر کسي حق داشت و دارد به ظن و گمان
خود،نظریه پردازی کند و با همه توان به تبليغش همت کند،دوست مدعي و بي غرض من آيا
تصور ميکني افراد یا گروه هاي تندرو و افراطي در جای جای زمین از افريقا و آمريکا
تا آسيا و اروپا،استدلالي براي توجیه رفتاری که انگشت حیرت به دهان همه می
برد،ندارند؟بي شک هيچ کس بدون استدلالي که منطقش را خام و مطيع کند،دست به عملی نمي
زند.شک ندارم که تو نيز به انديشه هايت صادقي،اما کاش بداني برای رسیدن به خدائي
که از رگ گردن به آدمي نزديک تر است نيازمند هیچ واسطه اي نيستیم،تناقض را
ببین،رسیدن به خدائی که از رگ گردن به ما نزدیک تر است!بعید میدانم انکارش کنی؟آیا
خدا از رگ گردن به انسان نزدیک تر نیست؟آیا شایسته شعور انسانیست که همه مصیبت ها
و رنج های کور زندگی را به گردن ایده ها و مرام ها بگذارد؟جواب اينهمه جنگ و کشتار
و تجاوز که چهره زيباي زندگي را اينچنين زشت کرده اند را چه کسي يا کدام ايده پاسخ
ميدهد؟پاسخ امام زمان در جواب سوال خاموش کودکاني که به واسطه فضاي سياه حاکم بر اين زندگي،به دام تجاوز و اعتیاد و پستی افتاده اند چیست؟
برایم
آرزوهای خوب کردی،تنها تو نیستی که در آرزو کردن مهارت داری،تقریبا همه ناکامان
استاد آرزو کردن هستند.چه کسی برای عزیزانش آرزوی سلامتی،شادی و موفقیت نمی
کند؟اما من نه فقط برای تو که برای هیچ کس هیچ آرزوئی نمی کنم،چرا که آرزو خوش
خیالیست.خوشبختی و شادمانی چون نفس کشیدن با انسان یگانه و نزدیک است.اگر چه انسان
به واسطه وهمش به اندازه همه عمر از آنها دور افتاده است.
آنچه
مانع خوشبخی و سعادت است،ایده هاست.موفقیت با ما زاده میشود.ما یگانه و خوشبخت
متولد میشویم.اما دیر یا زود ایده ها ما را در خود زندانی می کنند و می شویم
مسلمان،مسیحی،بودائی ......،ایرانی،آمریکائی،آفریقائی....
من
نه با ایده ای خاص که با همه ایده ها مخالفم،همچنان که عاشق زندگی و هر زنده ای
هستم،وجود یگانه است.بی نظیر است.وجود زندگیست.اما هویت ما به رنگ ایده هائیست که
به ما تحمیل شد.
نگاه
زیبا و کودکانه ما کو،آن بهشت در کجا گم شد؟ما لوح سفیدی بودیم وقتی که به زندگی
آمدیم اما حالا چه هستیم جز باورمندانی دردمند،که تنها هنر ما آرزوی خوشبختی کردن برای
خود و دیگران شده است.
کدام
کودک در دامن دشمن پرورش یافت،به مدرسه دشمنانش رفت،بی رنگی ما توسط چه کسانی اسیر
هزاران هزار رنگ شد؟شادمانی واقعی بی چهره شدن است.کودکی دوباره شدن است.چهره های
زشت و زیبا،انداختن است.و نقاب ها نمی افتند تا عمیقا آمدنشان را درک نکنیم.ما
آنگاه زیبا می شویم که جز زیبائی نبینیم،و زندگی در غایت زیبائیست وقتی نقابی به
چهره نداشته باشیم.آه سرگشته عزیز نه فقط مرا،لطفا هیچ کسی را به خواندن و نشستن
به ایده ها ترغیب نکن.آزادگی را بیاموز،رهائی را.عشق را،آگاهی و شعور ناب را.
اما
کدام مذهب،کدام مرام،چه کسی عشق و آگاهی و شعور را نفی می کند؟با اطمینان میشود
گفت هیچ ایده و مرامی،هیچ مدعی نجاتی اینها را نه که نفی نمی کند،بلکه خود و راه
خود را یگانه راه رسیدن به این کمال و زیبائی میداند.و همه جنگ بر سر این است که
دیگری مجبور است از راه اینها برود.حکومت ها،مذاهب بر سر چه می جنگند؟جز اینکه خود
را کامل ترین و بهترین می دانند.
حقیقت
زندگی هیچ ایده و جزمی نیست،اما همه ایده ها و جزمها با توسل به حقیقت بی نام و
نشان در صدد اثبات خود هستند.
همه "من"ها
شیطانند و شیطان زائیده وهم.همه "من"ها از جنس سایه هستند و
دروغ،"من"به تنهائی کوچک است و بی پناه،دروغی که هیچ فتنه بزرگی
نمیتواند بکند،اما همین که "من"ها جمع می شوند،"مذهب من"متولد
میشود،"مرام من"متولد میشود،"کشور من""فرهنگ من" و
هزاران سیلاب کور دیگر به اسطه همین "من"متولد میشوند که ظاهری کاملا
موجه دارند.و زندگی سیاه همین چهره های موجه زیباست.زیبائی اصیل زشتی خلق نمی
کند.طبیعت تماما زیباست.زندگی تماما زیباست.اما برای خلق آنچه تمدن،فرهنگ می
نمایم.چه زشتی ها که خلق نشد؟رقابت بر سر تسخیر زندگی چه حاصلی دارد جز تخریب
زندگی،اما کدام گوش شنواست.اما کدام استدلال بیناست.کدام شعور برای گفتگو نیازمند
سلاح های آنچنانی و پتک جزم هاست؟
قصه ما
قصه آن فردیست که از روستا هراسان می گریخت،از او پرسیدند چرا اینچنین واهمه
داری،از چه می گریزی؟گفت در روستا همه الاغ ها را جمع می کنند!و حیرت پرسنده بیشتر
شد که خوب تو که آدمی،تو از چه بیم داری و می گریزی؟و جوابی به تلخی همه جزمها
حیرتش را از حد برد،و آن جواب این بود،آه اگر فرصتی برای اثبات آدمیت باشد،
بر
آدمیت ما چه رفته است که چنین سراسیمه سر تعظیم و تعبد به جزم هائی چنین کور خم
کردیم؟