ببین داداشی که اسمت رو حتی نمیزاری تو این فضای مجازی
ایییییییییییییین هوا حرف برا گفتن دارم،اما هیچی نمیگم.چون به اندازه کافی سوءتفاهم ایجاد شده!
از نگاه من حرفها فقط سوءتفاهم هستن.تو یه چیز میگی و هر کس هر چی دوست داره رو میشنوه،تجربه من میگه آموزش تنها در عشق ممکنه،تا سکوتی بکر و از سر عشق نباشه،حرفها فقط دردسر هستن.
از من کلی تعریف کردی،ینی از همه تعریف کردی!فقط گفتی عمل گرا نیستم،لطفا بگو عمل گرائی چیه؟راهنمائیم کن آئینه جان
وای وای وای به جان عزیز "انسان"،دلم گاهی می گیره،گاهی که نه خیلی وقتها،خصوصا وقتی می بینم که هر کس به شکلی خاص توی زندان های عادت فردی و جمعی خودش زندونیه،به نام دوست یا دشمن میرنجونه و می رنجه.
اعتراف می کنم که همه تلاشم برای برقرار کردن رابطه واقعی با شکست مواجه شد.
همه انسانها کر و لال هستن،گنگ هستن،اما خیال می کنن که گوش و زبون دارن،می فهمن،سوءتفاهم ها رو ببین،یک سونگری ها رو ببین،جنگ های آشکار و پنهان رو ببین.
من هم یه کر و لال هستم،من هم هیچی نمی فهمم،
اما من غذائی رو خوردم که نمیدونم چطور دست اینهمه دوست گرسنه رو بگیرم و تا سفره ببرم.سفره ای که تو دل خودش هست،
تو غذای لذیذی میخوری،چشات برق میزنه،میای پیش دوستت که گرسنه هست،بهش میگی غذا،غذا،میگی من غذا خوردم،نهایتا برق چشمهای تو و لحن گیرای تو بهش میگه که یه اتفاقی در تو افتاده،تو یه جور دیگه هستی،اما به من بگو اون از شنیدن پیامت چقدر سیر شده؟چقدر طعم غذائی که خوردی رو تجربه کرده؟چقدر؟
من از حرفها و لاف های زیبا خسته ام،چه کسی سرش پر حرفهای زیبا نیست؟نهایتش اینه که بگی خسرو حرفهات قشنگه،خوب می نویسی،اما من حالم از حرفهای زیبا بهم میخوره وقتی می بینم که آدما به حرفهای زیبا چسبیدن،ازش زندون ساختن و هر روز دارن با معانی تازه تر تزئینش می کنن،فراموش کردن که حرفها نشونه ان،واسطه ان،به خودی خود هیچی نیستن،شاید الان حرفهای من اثرش بیشتر باشه،اما فردا به من چی میگی؟روزهای بعد چی؟
من میگم آشپزخونه تو دلت هست،بهترین غذائی که حتی تصورش رو هم نمیتونی بکنی تو دلت آماده هست،همیشه آماده بود،قبل اینکه تو اسم غذا رو بشنوی،من میگم مهم نیست که به غذا بگیم قذا،قضا،یا حتی بگیم آشغال،یا با صوت خوش بگیم غذذذذذذااااا،غذا برای فهمیدن نیست،برای گفتن و شنیدن نیست،فقط و فقط برای خوردنه،حالا چه مهمه که کی خورده و کی نخورده،فرض کن دیگری خورد،یا فقط لافش رو زد،آیا گرسنگی ما به راست یا دروغ بودن این قول ها رفع میشه؟آیا گرسنگی و سرگشتگی ما بارزترین دلیل وجود غذا نیست؟آیا ما خود غذا نیستم؟وای وای وای از اینهمه غذای گرسنه،اینهمه آب تشنه،آیا میشه آب و غذا رو تا حد نظریه و ایده ای زشت یا زیبا،پست کرد؟
انسان در اسارت معنا مونده،هر جمع و گروهی معانی خاصی دارن،ارزش هائی خاص،وای چه زشته وقتی ارزشهای به ظاهر زیبا زندان انسان باشن،چه زشته وقتی انسانها و زندگی قربانی ارزشها میشن،آخه چطور میشه زیبائی و زندگی رو قربانی ارزشهائی زشت کرد؟ارزش ها حتما باید زیبا باشن.کدوم جنایتکار خودش رو نفهم و بی سواد میدونه؟کدوم جنایتکار اعتراف به جنایتکار بودن می کنه؟اما هر کدوم از ما به اندازه توانمون ظالم و جنایت کاریم.مگر به تمامی افکار و رفتارمون هوشیار بشیم.مگر آگاهی خفته خودمون رو بیدار کنیم،مگر چراغ فهم خودمون رو روشن کنیم.
مگر بفهمیم که زندگی ورای فهم و گمان ما هست.زندگی،خدا،حقیقت و یا هر نام دیگه ای تنها در سکوت تجلی پیدا میکنه.همون وقتی که ما نیستیم،هستیم اما نیستیم!و چطور میشه این تناقض رو توضیح داد.آیا زندگی جز تناقض و تضاد هست؟از دل خاک اینهمه زیبائی روئیده،آیا ما در عادتها و توجیه های عالمه چرت نمی زنیم؟آیا در زندان کسالت بار دانسته های خود روزمرگی نمی کنیم؟
وای وای وای داداشی عزیز ببین چه کسی در درون تو همه اینهمه زیبائی یا زشتی رو تجربه می کنه،فقط ببین و ببین،مهم نیست که خسرو چقدر راست یا دروغ میگه،هیچی مهم نیست اله هوشیار شدن به تجربه کننده درون.کم کم همه تجربه های دروغین و زائد ترکمون می کنن،اصیل می شیم.ناب می شیم.واقعی میشیم و یبائی های واقعی زندگی رو تجربه می کنیم.رسالت واقعی خودمون رو توی زندگی پیدا می کنیم.یگانه میشیم.نگران تائید شدن یا نشدن از طرف کسی نیستیم.همه به چشم ما یکی میشن،معشوق میشن،دوست داشتنی میشن،عشق و دوستی های ما بی دلیل تر میشه،مثل آفتابی می شیم که بی دلیل می تابه،حتی نمیدونه که میتابه.
گوهر نمیدونه که گوهره و کمیاب،براش مهم نیست که تو خاک افتاده یا تو ویترینه،گوهر در جستجوی چیزی نیست،این گداست که گوهر رو جستجو می کنه،همه ما گوهریم.گوهرهائی که نمیدونیم و در جستجوی گوهریم.مهم دیدن جستجوگر درونه،همون که ما رو به هر سو می کشونه،وای این جستجوگر بزرگترین دروغ زندگی هست.این جستجوگر درون مثل سراب هست.تا دوریم ازش وجود داره،و هر چی که بهش نزدیک بشیم دیگه نیست.به راحتی محو میشه.
دوست،دشمن و همه مفاهیم زشت و زیبا زائیده این جستجوگر وهمی هست.من این حرفها رو نمیزنم که باور کنی یا نه!این تجربه منه،میگم تجربش کن.نمیگم عبادت کن یا نکن،میگم هر کار که دلت خواست،انجام بده،اما هر کاری رو که خواستی انجام بدی،با همه وجود و عمیقا انجام بده،قسمتی از آگاهی خودت رو به جستجوگر یا هدایت گر درون بده،این یک سیاه مشقه،برای ماهر شدن در هر هنری ما مجبوریم مشق کنیم.و دیدن جستجوگر درون هنر هم یک هنر گم شده است.هنری هست که کمتر کسی شهامت مشقش رو داره،دیر یا زود تاریکی های درون ما روشن میشه،اشباء ترسناک با تابش آگاهی ما محو میشن،کابوس ها و رویا ها میرن و ما بیدار میشیم،نه،دیگه مائی نیست که بیدار بشه!فقط بیداریه که هست!
