تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

ببین داداشی که اسمت رو حتی نمیزاری تو این فضای مجازی

ایییییییییییییین هوا حرف برا گفتن دارم،اما هیچی نمیگم.چون به اندازه کافی سوءتفاهم ایجاد شده!

از نگاه من حرفها فقط سوءتفاهم هستن.تو یه چیز میگی و هر کس هر چی دوست داره رو میشنوه،تجربه من میگه آموزش تنها در عشق ممکنه،تا سکوتی بکر و از سر عشق نباشه،حرفها فقط دردسر هستن.

از من کلی تعریف کردی،ینی از همه تعریف کردی!فقط گفتی عمل گرا نیستم،لطفا بگو عمل گرائی چیه؟راهنمائیم کن آئینه جان

وای وای وای به جان عزیز "انسان"،دلم گاهی می گیره،گاهی که نه خیلی وقتها،خصوصا وقتی می بینم که هر کس به شکلی خاص توی زندان های عادت فردی و جمعی خودش زندونیه،به نام دوست یا دشمن میرنجونه و می رنجه.

اعتراف می کنم که همه تلاشم برای برقرار کردن رابطه واقعی با شکست مواجه شد.

همه انسانها کر و لال هستن،گنگ هستن،اما خیال می کنن که گوش و زبون دارن،می فهمن،سوءتفاهم ها رو ببین،یک سونگری ها رو ببین،جنگ های آشکار و پنهان رو ببین.

من هم یه کر و لال هستم،من هم هیچی نمی فهمم،

اما من غذائی رو خوردم که نمیدونم چطور دست اینهمه دوست گرسنه رو بگیرم و تا سفره ببرم.سفره ای که تو دل خودش هست،

تو غذای لذیذی میخوری،چشات برق میزنه،میای پیش دوستت که گرسنه هست،بهش میگی غذا،غذا،میگی من غذا خوردم،نهایتا برق چشمهای تو و لحن گیرای تو بهش میگه که یه اتفاقی در تو افتاده،تو یه جور دیگه هستی،اما به من بگو اون از شنیدن پیامت چقدر سیر شده؟چقدر طعم غذائی که خوردی رو تجربه کرده؟چقدر؟

من از حرفها و لاف های زیبا خسته ام،چه کسی سرش پر حرفهای زیبا نیست؟نهایتش اینه که بگی خسرو حرفهات قشنگه،خوب می نویسی،اما من حالم از حرفهای زیبا بهم میخوره وقتی می بینم که آدما به حرفهای زیبا چسبیدن،ازش زندون ساختن و هر روز دارن با معانی تازه تر تزئینش می کنن،فراموش کردن که حرفها نشونه ان،واسطه ان،به خودی خود هیچی نیستن،شاید الان حرفهای من اثرش بیشتر باشه،اما فردا به من چی میگی؟روزهای بعد چی؟

من میگم آشپزخونه تو دلت هست،بهترین غذائی که حتی تصورش رو هم نمیتونی بکنی تو دلت آماده هست،همیشه آماده بود،قبل اینکه تو اسم غذا رو بشنوی،من میگم مهم نیست که به غذا بگیم قذا،قضا،یا حتی بگیم آشغال،یا با صوت خوش بگیم غذذذذذذااااا،غذا برای فهمیدن نیست،برای گفتن و شنیدن نیست،فقط و فقط برای خوردنه،حالا چه مهمه که کی خورده و کی نخورده،فرض کن دیگری خورد،یا فقط لافش رو زد،آیا گرسنگی ما به راست یا دروغ بودن این قول ها رفع میشه؟آیا گرسنگی و سرگشتگی ما بارزترین دلیل وجود غذا نیست؟آیا ما خود غذا نیستم؟وای وای وای از اینهمه غذای گرسنه،اینهمه آب تشنه،آیا میشه آب و غذا رو تا حد نظریه و ایده ای زشت یا زیبا،پست کرد؟

انسان در اسارت معنا مونده،هر جمع و گروهی معانی خاصی دارن،ارزش هائی خاص،وای چه زشته وقتی ارزشهای به ظاهر زیبا زندان انسان باشن،چه زشته وقتی انسانها و زندگی قربانی ارزشها میشن،آخه چطور میشه زیبائی و زندگی رو قربانی ارزشهائی زشت کرد؟ارزش ها حتما باید زیبا باشن.کدوم جنایتکار خودش رو نفهم و بی سواد میدونه؟کدوم جنایتکار اعتراف به جنایتکار بودن می کنه؟اما هر کدوم از ما به اندازه توانمون ظالم و جنایت کاریم.مگر به تمامی افکار و رفتارمون هوشیار بشیم.مگر آگاهی خفته خودمون رو بیدار کنیم،مگر چراغ فهم خودمون رو روشن کنیم.

مگر بفهمیم که زندگی ورای فهم و گمان ما هست.زندگی،خدا،حقیقت و یا هر نام دیگه ای تنها در سکوت تجلی پیدا میکنه.همون وقتی که ما نیستیم،هستیم اما نیستیم!و چطور میشه این تناقض رو توضیح داد.آیا زندگی جز تناقض و تضاد هست؟از دل خاک اینهمه زیبائی روئیده،آیا ما در عادتها و توجیه های عالمه چرت نمی زنیم؟آیا در زندان کسالت بار دانسته های خود روزمرگی نمی کنیم؟

وای وای وای داداشی عزیز ببین چه کسی در درون تو همه اینهمه زیبائی یا زشتی رو تجربه می کنه،فقط ببین و ببین،مهم نیست که خسرو چقدر راست یا دروغ میگه،هیچی مهم نیست اله هوشیار شدن به تجربه کننده درون.کم کم همه تجربه های دروغین و زائد ترکمون می کنن،اصیل می شیم.ناب می شیم.واقعی میشیم و یبائی های واقعی زندگی رو تجربه می کنیم.رسالت واقعی خودمون رو توی زندگی پیدا می کنیم.یگانه میشیم.نگران تائید شدن یا نشدن از طرف کسی نیستیم.همه به چشم ما یکی میشن،معشوق میشن،دوست داشتنی میشن،عشق و دوستی های ما بی دلیل تر میشه،مثل آفتابی می شیم که بی دلیل می تابه،حتی نمیدونه که میتابه.

گوهر نمیدونه که گوهره و کمیاب،براش مهم نیست که تو خاک افتاده یا تو ویترینه،گوهر در جستجوی چیزی نیست،این گداست که گوهر رو جستجو می کنه،همه ما گوهریم.گوهرهائی که نمیدونیم و در جستجوی گوهریم.مهم دیدن جستجوگر درونه،همون که ما رو به هر سو می کشونه،وای این جستجوگر بزرگترین دروغ زندگی هست.این جستجوگر درون مثل سراب هست.تا دوریم ازش وجود داره،و هر چی که بهش نزدیک بشیم دیگه نیست.به راحتی محو میشه.

دوست،دشمن و همه مفاهیم زشت و زیبا زائیده این جستجوگر وهمی هست.من این حرفها رو نمیزنم که باور کنی یا نه!این تجربه منه،میگم تجربش کن.نمیگم عبادت کن یا نکن،میگم هر کار که دلت خواست،انجام بده،اما هر کاری رو که خواستی انجام بدی،با همه وجود و عمیقا انجام بده،قسمتی از آگاهی خودت رو به جستجوگر یا هدایت گر درون بده،این یک سیاه مشقه،برای ماهر شدن در هر هنری ما مجبوریم مشق کنیم.و دیدن جستجوگر درون هنر هم یک هنر گم شده است.هنری هست که کمتر کسی شهامت مشقش رو داره،دیر یا زود تاریکی های درون ما روشن میشه،اشباء ترسناک با تابش آگاهی ما محو میشن،کابوس ها و رویا ها میرن و ما بیدار میشیم،نه،دیگه مائی نیست که بیدار بشه!فقط بیداریه که هست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 16:0  توسط خسرو  | 

چه کسی در جستجوی محبت بی قید و شرط نیست؟چه کسی بی قید و شرط محبت کرده است؟محبت یعنی چه؟مادر با کودک خود چه میکند جز خدمتی بی چشمداشت؟

آری محبت یعنی خدمتی بی چشمداشت به دیگری،تا آن دیگری که باشد،و چرا این "دیگری" اینقدر کمیاب است؟!همه ما چشمه جوشان محبتیم،اما در جستجوی این "دیگری"نایاب چشمه های محبت ما اینچنین خشک شده است،آیا وقت آن نیست که بی گذینش تر شویم؟

ما از محبت هیچ نمیدانیم مگر گذر ما به عشق افتاده باشد که عشق دیدار با خود است در آئینه وجود معشوق.

به راحتی میشود هر کودکی را بی قید و شرط محبت کرد،اما چرا فراموش می کنیم که ما نیز کودکانی هستیم که شهامت کودکی کردن خود را ناباورانه باخته ایم.

چرا فرزندسالار شده ایم؟آیا جز این است که محبتی را که خود از آن دریغ شدیم،به کودکان میبخشیم؟آنهم به طور افراطی!آیا هنوز نتیجه این افراط به قدر کافی پیدا نیست؟حتی محبت میتواند مهلک ترین سم باشد،چه کسی میگوید آب بد است؟غذا بد است؟اما آیا در آب غرق نمیشویم؟آیا از پر خوری بیمار نمیشویم؟

آیا باورها،انتظارات ما را به هرز نبرده اند؟تامین انتظار دیگران به چه قیمت؟از گل چه انتظاری میرود؟ایا شایسته است که کسی گل را جارو کند؟آیا ما شان گل بودن خود را گم نکرده ایم؟آیا مورد سوءاستفاده قرار نمی گیریم؟زنان به گونه ای،مردان به گونه ای دیگر،آیا کودکان نیز در سوءاستفاده استاد نشده اند؟آیا رابطه ها کور نیست؟مقصر کیست جز باورها که انتظارات را به هرز بردند؟مقصر کیست جز آموزش که به بی راهه رفته است؟آیا برای جاری شدن دوباره محبت،ما نیازمند بازنگری هر باره و عمقتر باورها نیستیم تا انتظارات ما به جایگاه واقعی خود برگردد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 11:11  توسط خسرو  | 

اگر رئیس جمهور کشوری به نام زمین بودی،چه می کردی؟برای متولد شدن انسانی با فرهنگ جهانی چه طرحی داری؟

رئیس جمهور بزرگ و عزیز از دیدن اینهمه نابسامانی و جنگ ها که کشور بزرگت،زمین را فرا گرفته،چه حسی داری؟برای نجات زمین و زندگی چه طرحی داری؟

به راستی تا برچیده شدن مرزهای ذهنی و زمینی چقدر راه داریم؟تا به کی باید تاوان سنگین این مرزهای دروغین را بدهیم؟

آیا همه مشکلات و رنج ها از جزء نگری نیست؟آیا همه ما خاله خرسه های مهربان رنجور نیستی؟

برای رسیدن به نگاهی جهانی چه باید کرد؟برای متحول کردن آموزش چه باید کرد؟اگر آموزش بیاموزد که انسان نیازی به جنگیدن ندارد،اینهمه هزینه هائی که در جنگ و رقابت می کنیم،خرج چه میتواند بشود؟

برای بیدارتر کردن اندیشه های جهانی،چه میتوانیم بکنیم؟

برای چه زنده ایم؟آیا آنگونه که میخواهیم زندگی می کنیم؟آیا دلخواه خود هستیم؟

چه اندیشه های خلاق و زیبائی که مجالی برای طرح شدن نیافتند!به راستی چرا؟چرا آنقدر درگیر مشکلات حقیر خود ماندیم؟

دلایل ما برای اثبات اندیشمندی و هوشمندی ما به عنوان انسان چیست؟چرا زیباترین احساس های ما مجالی برای بازیگوشی ندارند؟چرا بیمار و مکدر شده ایم؟مگر خدا جز زیبائی می آفریند؟کجای زمین و زندگی جز روابط انسانی که نیازمند بهره گیری بیشتر ما از هوشمندیست،زیبا نیست؟تلنگرهای لازم را برای زیباتر شدن ما و زندگی،چه کسی باید به ما بزند؟

بهای موفقیت ها،لذت ها و خنده های ما چقدر است؟آیا جنایتکاران بزرگ تاریخ نمی خندیدند؟نمی گریستند؟موفق نبودند؟آیا ممکن است که ما نیز به قدر خود جنایتکار باشیم؟از امکانات زندگی چقدر بی رحمانه استفاده می کنیم؟چقدر سنگ دلیم؟دیدن فقر و رنج دیگران چه حسی در ما بر می انگیزد؟چرا هیچ حیوانی گدا نیست؟سرمایه دار نیست؟چرا درختان باغ میوه های خود را رایگان می بخشند؟جنس سخاوت و بخشندگی ما از چیست؟شادمانی ما از جنس چه؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 12:46  توسط خسرو  | 

میگن یه ترکه پوست موز می بینه روی زمین و میگه وای ،نه! ینی بازم باید سر بخورم؟!

آیا واقعا همه ما آن ترک نیستیم.چرا هر بار خود را در موقعیت های رنج آور تکراری قرار می دهیم؟چرا آن موقعیت ها را ترک نمی کنیم؟چرا پیام خود را از این موقعیت های رنج زا نمی گیریم؟چرا زندانی عادتهای رنج آور خود می مانیم؟چرا تغییر نمی کنیم؟چه چیز رها کردن این موقعیت های رنج آور سخت است؟وابستگی ما به این زمین خوردنهای پیاپی از چیست؟

احساسات تحت تاثیر افکار هستند.افکار احساسات را تربیت می کنند.اگر احساس های ما رنج می برند برای این است که افکار سالم و زیبائی در ذهن نداریم.ذهن ما در آغاز خالی از هر فکری بود.وقتی کودک بودیم بی هیچ فکری احساس های زلال خود را بازی می کردیم.اما فکرهای دیگران برای هدایت ما از راه رسید،لوح سفید ذهن ما توسط فکرهائی که به ما القاء شد،رنگ آمیزی شد.در واقع هر کدام از ما محصول آموزشی هستیم که دیده ایم.حالا آن فکرهای مهاجم جزئی از وجود ما شده اند،اما هر چیز که بیاید رفتنیست.میتوانیم خارجی بودن هر فکر را عمیقا درک کنیم تا یکی یکی فکر های کهنه کاسه ذهن ما را ترک کنند.خالی شویم و حیرت کنیم از فکرهای بکری که از کاسه خالی ذهن ما می رویند.کودکان خلاق ترین هستند.چرا که هیچ پیش فرضی ندارند.ما نیز می توانیم کودکی دوباره خود را با خالی شدن از فکرهائی که واقعا از آن ما نیستند.تجربه کنیم.فکرهای بکر احساس های ما را نیز بکر می کند.رفتارهای ما اصیل می شوند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 16:28  توسط خسرو  | 

آرش عزیز این روزها بیش از هر وقت دیگر کدو تنبل هستم.بسیار منفعل.راستش روی تو حساب ویژه داشتم که با سقوط اینگونه ات به آینده همه حسابم را پاک کردم.آرش عزیز سهم زندگی با همه پستی ها و بلندی هایش از آرش چیست؟تصور می کنم نه فقط من و تو که "آدم"از دو سوی بام به زیر افتاده است.یکی مثل آرش از فرط توانائی و دارئی و یکی هم مثل تو بگو خسرو،از فرط آرزوهائی که تا حد محال دور است و دست نیافتنی.

حالا منم به آینده سقوط می کنم.اینبار بیشتر مثل تو،مثل همه.

من تشنه ام.بسیار تشنه،آرزوی تشنه چیست جز آب؟همه دهه های بعدی زندگیم را در طلب چه میتوانم باشم جز حیله ای تازه! برای گفتن این جمله ساده و ابتدائی به هر آدمی "که تو آدمی"

دریغ و درد که آدمی به لطفا آموزش های مسمومش آدمیتش  را فراموش کرده و قربانی آرزوها و حسرت های تحمیل شده خود شده است.

وای آرش عزیز چه بگویم از جهنمی به نام جامعه،فرهنگ،عرف و سنت،که بعید میدانم بی اطلاع از آن باشی.آرش جان گاهی حس می کنم تو یک دیکتاتوری،یک نظامی خشک که حتی خنده هایش باید روی حساب باشد.جدیت تا مغز استخوان های تو نفوذ کرده،نکرده؟چرا؟

اگر بدانی روزی که با یکی از نوشته های تو آشنا شدم،چه ذوق و حالی داشتم.بی صبرانه تا پروفایلت و دیگر نوشته هایت آمدم و به انسان بودنم بالیم.امیدوار شدم.اما چقدر میشود به حرفها دل خوش کرد،من تشنه بودم و تو صدای آب.ناامیدم کردی.میدانستی؟خوب تقصیر خودم هست.تو حق داری تماما خودت باشی،با همه آرزوهایت.آرش فکر نکن کسی از نشستن در آن ماشین ها که من حتی نمیدانم چیست و چه شکلی،بدش می آید،من مخالف تجمل نیستم.اما دوست داشتم آرشی که توانائی قلمش بی اغراق مثال زدنیست،زبان و قلمش را همچنان شلاقی کند بر پیکر اینهمه خفته رنجور در وهم،دوست نداشتم تو را نیز در خواب ببینم که می بینم.

میدانی آرش من خیلی خسته ام.از همه حرفها خسته،

آرش به که و چه قسم بخورم.چگونه بگویم آنچه را که گفتنش محال است و آغاز سوءتفاهم هائی که پایانی ندارد.

آرش خیلی وقت است که انگیزه ای برای حرف زدن ندارم.حرف برای چه؟برای که؟با آموخته های خود چه کردیم؟آیا چه کسی آنچه را که برای تجربه یک زندگی زیبا و باشکوه لازم است،نمیداند؟ما برای تجربه زندگی دلخواه به چه دانشی نیاز داریم؟علم زندگی را میتوانیم از کودکان بیاموزیم.میتوانیم از حیوانات زندگی زیبا را بیاموزیم.آموزش به بیراه رفته است.زیبائی کودکان لابلای آموزش های مسموم پژمرده ما است،آیا انکار می کنی؟

کاش نمی دانستیم،کاش نادان بودیم،کودکان را نگاه کن،آیا زیبائی آنها از دانائیست؟آنها معلم های بی ادعای علم زندگی هستند.بی سوادی آنها آموزگار هزار هزار دانش آموخته گمراه است،اگر شهامتی برای اعتراف باقی باشد که شهامت ما نیز قربانی آموزش به بیراه رفته است.

آرش با من بگو آیا کودکان ملیت های متفاوت از هر رنگی در کنار هم چگونه اند؟آرزوی من نادان شدن همه دانایان است.کودک شدن دوباره همه بزرگترها.آرزوی لحظه لحظه زندگیم تولد دوباره همه است.درک این نکته ساده که دیگری حتی دوست نیست!دیگری جزئی جدائی ناپذیر از من است.منی به بزرگی همه زندگی.

آرش من نیاز دارم عشق و محبت رایگان ترین باشد،مثل هوا،آرش من از فهمیدن رنج می برم.کاش نمی فهمیدم.کاش یکی با فهمش به من ثابت میکرد که فهم من توهمی بیش نیست.و من نفهم ترین هستم.آرش آدمی رنجور ترین و بیمارترین موجود زندگی شده است،چرا؟آرش به من بگو که هزینه تهیه اینهمه رقابت تسلیحاتی که میشود گفت همه کشورها در آن به قدر توان خود سهیم هستند،چقدر هست؟آیا من در توهم هستم؟آیا دارم کابوس می بینم؟یا زندگی به خاطر کج فهمی کابوس شده؟آرش من بشدت از تنهائی رنج می برم،افسرده شده ام.من انسان ضعیفی هستم.نمی توانم رنج خودم و دیگران را ببینم.آرش بگو چه کنم؟این کدو تنبل انگیزه ای برای هیچ چیز ندارد؟بگو چه کنم؟

آرش چرا تنبل میشویم؟چرا بی انگیزه میشویم؟چرا مردان و زنان به حریص و از هم سرخورده اند؟کدام کودک حریص است به همبازیش؟آیا حرص ما برای منع هائی نیست که شدیم؟آیا آموزش به بی راه نرفته است؟آرش از تو میخواهم در سقوط به آینده ات تجدید نظر کنی.آرش تو چه اطمینانی داری که اینهمه دهه زنده می مانی؟من آدم منفی بافی نیستم.واقع بین باش.نمیگویم فردا هیچ،اما سهم امروزت چه؟آیا زندگی امتداد بی پایان امروزها نیست؟آرش آنوقت که غرق شنیدن موسیقی دلخواهت هستی،که هستی؟آرزوهایت کو؟آرش آیا واقعا برای رسیدن به شادمانی نیازی به سقوطی چنین پرزحمت برای خود و دیگران داریم؟آرش آیا زندگی تخریب شده این سقوط های سخت نیست؟آیا این سقوط سخت و شیرین ریشه در حسرتهای دیروز ندارد؟موفقیت چیست؟آقا موفیقت تصویریست که گرسنه از غذا می کشد؟آرش جان خودت را عمیقا در آن قله ای که در سقوط به آینده ترسیم کردی،تصور کن،چه احساسی داری؟یک پیشنهاد نزدیک تر میدهم.بعید میدانم گرسنگی را تجربه نکرده باشی،احساست بعد از خوردن یک وعده غذای دلچسب بعد گرسنگی چیست؟اگر خواستی میتوانی دوباره و دوباره گرسنگی و لذت خوردن غذای دلخواه را آگاهانه تر تجربه کنی.

آرش جان هیچ چیز برای اثبات ندارم.اگر هنری داشته باشم.خراب کردن است.خراب کردن تصورات وهم آلودی که بر جاودانگی لحظه لحظه زندگی سایه اند.ممنون که بعد چند وقت این کدوی تنبل را به حرف آوردی.

وای آرش حرفها همه یاوه اند.اگر سم نباشند یاوه اند.حرفی که شعر نیست،عاشقانه نیست،برخواسته از سکوتی بکر و هوشمندانه نیست،چیست جز یاوه؟چیست جز سم؟آرش آیا تا کنون حیرت کرده ای؟آیا شکوه معجزه را دیده ای؟آرش تصور کن همین حالا مونیتور جلوی چشمان تو از جا برخیزد و برقصد!خیال خوب است.خیالی تازه میتواند نهیبی بر خیال کهنه شود.واقعا اگر مونیتور جلوی چشمانت به رقص برخیزد،چه میکنی،آیا حیرت نمیکنی؟وای بر تو آرش که دل به دانش باختی و رقص درختان برایت جاذبه ای بهت آور ندارد.وای بر تو که کنجکاوی کودکانه ات را گم کردی.حالا تصور کن که برای بار دوم و سوم و ....رقص مونیتور را ببینی،هر بار حیرتت کم تر میشود.هر بار ذهن مثلا دانشمندت رقص مونیتور را توجیه ای عالمانه می کند و کمی بعد تر نرقصیدن مونیتور میتواند حیرتت شود!تعجب نمیکنی.آرش جان ما در عادت ها مرده ایم.ما در حسرت ها و آرزوها مرده ایم.برخیز.پیش از آنکه فرصتت برای تجربه واقعی زندگی بمیرد،برخیز.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 17:38  توسط خسرو  | 

عموما وقتی پرسشی می کنیم پاسخ آن را از قبل می دانیم،در واقع با پرسش خود می خواهیم دانسته های دیگران را محک بزنیم.یا همدلی پیدا کنیم.و یا دانسته های خود را از طریق پرسش به دیگران منتقل کنیم.

چگونه و چه وقت دروغگو میشویم؟چرا دروغ می گوئیم؟هیچ کس دروغگوئی را دوست ندارد.اما چگونه میشود از منافع آن گذشت؟با صداقت حتی یک روز دوام نمی آوریم،چگونه میتوانیم به راحتی کودکان در چشم دیگران نگاه کنیم و بگوئیم دوستت دارم،یا دوستت ندارم؟عرف زندان است.عقیده ها زندان هستند.عادتهای ما زندان هستند،کودکان از آزادی سخن نمی گویند،چرا؟نیازی ندارند.آنها بدون اینکه بدانند آزادند.اما آدم های بزرگ در زندانهای خود ساخته نشسته اند و در مورد آزادی نظریه ها می دهند و می خوانند.دروغ را نقد می کنند.چه کسی شهامت دارد که بگوید دروغ می گویم.همه دروغ را به نام حقیقت می گویند.و بی شک دروغ باید از حقیقت وام داشته باشد.روکشی از حقیقت کافیست.لبخندی مصنوعی میتواند ما را به مقصد ببرد.مقصدی که هرگز رضایت ما را تامین نکرد.دروغ مثل آدامس است.دهان بیهوده می جنبد.از سیری خبری نیست.بلکه گرسنه تر میشویم به دیدار هائی زلال.دیدارهائی که در آن فرضیه های دروغ و حقیقت فرصتی برای خودنمائی ندارند.دیدار های اصیل زبانی نیست.ایما و اشاره ایست.وجودیست.آنجا چشمان سخن می گویند.آنجا نگاه نسیم فرح بخشیست که جان خسته را می نوازد.آنجا حرفها مهم نیست حقیقت یا دروغ به بازی گرفته می شوند.آنجا زندگی جاریست.بی نیاز به هیچ تفسیری.

دانستن چقدر مهم است؟چقدر به دانسته های خود عمل می کنیم؟مقصد جهنم است،چگونه میتوان آرام گرفت؟بودن را تنها رقص معنا می کند.و اگر هنر رقصیدن را ندانیم.ناگزیر جنگ می شویم.نگاه کن زندگی چقدر از جنگ های پنهان و آشکار ما مکدر است؟زندگی حوضچه ایست که بودن از نبودن به آن جاریست.مدام جاری.زندگی صحنه ایست بی همتا،و ما برای ایفای نقش هائی منحصربه فرد به این صحنه بی همتا دعوت شده ایم.زندانی ماندن در هر نقشی نهایت کم لطفی ما به خود و زندگیست.ما گدا نیستیم.پادشاه نیز نیستیم.چرا که تصویر پادشاهی ما متضاد گدائیست که می شناسیم.ما پادشاه ملک وجودیم.ما خود وجودیم.ما آبیم.اما در قالب هائی یخی هویت گرفتیم.بزرگ،کوچک،زشت،زیبا،ما این قالب ها نیستیم.وقتی از قالبی که داریم فراتر رویم.فقط و فقط آبیم.نه کم و نه بیش.

ما هیچ نیستیم.ما هیچیم.هیچی که امکان زدن اینهمه نقش را دارد.ما در عادت های خود کور شدیم.نه ما کور نیستیم.عادتها تنبلمان کردند.ما چشم خود را بسته ایم.فقط همین.و بازکردن چشم چه باشکوه است.تولد دوباره چه زیباست.بازیافتن آنچه همواره با ما بود چه ذوقی دارد.ما گوهر وجود را گم کردیم.البته این توضیح ناقصیست.ما چشم خود را بستیم و گفتیم که نیستیم!ما همواره بوده و هستیم.حتی اگر حالا که در خواب و خیال غرقیم از این بودن خود بی خبر باشیم.خفته از خود بی خبر است.اما این بی خبری برای بودنش چقدر اهمیت دارد؟هر لحظه بیداری ممکن است.هر لحظه که بخوایم میتواند کابوس جدائی از زندگی تمام شود.هر لحظه ممکن است چراغ خاموش روشن شود.برق رفته باز گردد.

وجود بدون مرز است.آنجا دوست و دشمنی نیست.ایرانی نیست.آمریکائی نیست.بمت هسته ای هم نیست.ما نمیتوانیم نابود شویم.بودن ما آسیب ناپذیر است.خطرناک ترین حادثه ها هیچ تاثیری در ما ندارند.

زندگی خواب و خیال است.خواب و خیال های فردی و جمعی،و بیداری هیچ ایده و فکری نیست.هیچ خواب و خیالی نیست.فقط بودنی بی توصیف جاریست.تجربه کننده ای نیست.شاهدی نیست.فقط شهد.فقط بودن.فقط حضور.فاعلی نیست.مفعولی نیست.ظالمی نیست.مظلومی نیست.پستی نیست.بلندی نیست.

تصور کن زندگی دریاست.گاهی مواج و گاه آرام،تاثیر بودن یا نبودن موج های بلند و کوتاه چقدر در بودن دریا تفاوت ایجاد می کند؟ما فقط میتوانیم این لحظات ناب کوتاه را که سوار بر امواج خروشان زندگی هستیم برقصیم یا بجنگیم!اختیار با ماست.ما فقط میتوانیم عمر حبابی خود را جشن بگیریم یا افسرده در گوشه ای بنشینیم.اختیار با ماست.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 18:27  توسط خسرو  | 

به یک سوال می شود از جهت های مختلفی نگاه کرد و طبیعتا پاسخ ها نیز میتواند بسته به زاویه دید ما،متفاوت باشد.اما کامل ترین پاسخ،پاسخیست که نه به پرسش،که به پرسنده داده میشود.

هر سوال میتواند پاسخ های درست متعددی داشته باشد.آیا پاسخ ما به سوالی که از طرف کودکی چند ساله پرسیده میشود همان است که به فردی بالغ می دهیم؟آیا جواب ما به پرسشی که از یک ایرانی طرح می شود همان است که به پرسنده افغانی،آفریقائی،یا آمریکائی می دهیم؟طبیعتا پاسخ نه است.

اما چگونه است که هنوز با وجود همه سوءتفاهم هائی که بر روابط ما حاکم شده،درنیافته ایم که واژگان از نگاه هر کس تعریفی خاص دارد.هر کس فرهنگ و لغتی خاص در ذهن خود دارد که واژگان به ظاهر عمومی را به گونه ای خاص معنا می کند.

هر کس دیگری را نه آنگونه که هست،بلکه به رنگ عینک فهمی که به چشمان ادراک خود دارد می بیند.و فهم و ادراک ما بر حسب ضرروت وضعیت هائی که بر ما حاکم می شوند هر لحظه در تغییر است.جواب ما به یک پرسش خاص میتواند هر روز تغییر کند.آیا دریافت امروز ما از زندگی همان است که در گذشته بود؟پس هیچ چیز قطعی نیست،زندگی در قالب هیچ ذهنیت و باوری نمی گنجد.قائده زندگی هوشیاریست.قائده زندگی تغییر است.زندگی در تغییر است که هر لحظه زیبائی هائی بکر را به جلوه گاه ادراک ما می کشاند.

چه کسی از دیدن چوب های خشک خرسند است؟اما کدام صاحب ذوقی به دیدن رقص درختانی که از وزش باد دائما مستند،به حیرت و وجد نیست؟

در آغاز باید دانست نیت پرسنده از پرسش چیست؟هزار هزار پرسش قربانی پاسخیست که از جنس پرسش نیست!اصلا همه پرسش ها بیهوده اند.پرسنده در جستجوی پاسخیست که سر به پرسشی خم نمی کند.براستی آیا جستجوی پاسخ از لابلای متونی که مرده اند،سزای هوشمندی چون انسان است؟پاسخ باید که از بطن جان برآمده باشد،تا پرسنده را از شر هزار هزار سوال بیهوده خلاص کند و به وادی حیرتی ببرد که از بیخ و بن در وجد است.

وای که حرفها چه زیبایند آنگاه که سرسپرده پرسشی نیستند.آنگاه که بازیگوشند و هر چه را نظاره کنند،به بازی گیرند.وای که حرفها چه مستند آنگاه که از جام باده "هیچ"مستند.هیچی که این "همه" را بی زحمت می زاید،هیچی که مرگ و زندگی را عاشقانه به بازی گرفته است.

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 15:7  توسط خسرو  | 

چه کسی خواسته و ناخواسته نقش های بسیار نزده است؟آیا میتوانی فقط برای چند دقیقه نقش نوزادی خودت را بازی کنی؟چهره نوزادی را ببین و از آن تقلب کن!چه کسی از دیدن چهره زیبای نوزادن به وجد نمی آید؟چهره نوزادی خودت را اقلا در تنهائی و آئینه ببین،به وجد بیا،ببین که میتوان در زندان هویتی رنجور نماند،ببین که بسیار فراتر از دانسته های زخمی و رنجورت هستی.

تو تماما زندگی هستی،برای در وجد رقصیدن زندگی فرصتی تازه خلق کن،کافیست مزه دیدار آن چهره بی چهره را بچشی،تصور می کنی بعد آن زندانی چهره ای می مانی؟بسیار دوست دارم تجربه دیدارت با ان چهره بی چهره را برایم بگوئی.دوست دارم تو را آن هنگام که مستی و  وجد از  لحن کلام و رفتارت می بارد،ببینم.مرا به میهمانی ذوق چشمانت ببر.چشمانی که بیگانه و دوست نمی دانند و چون چشمه های نور جاریند بی دلیل.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 17:37  توسط خسرو  |