تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

وجود ممکن نیست آسیب ببیند،حتی اگر همه بمب های اتم را منفجر کنیم.وجود به قدر سرسوزنی آسیب نمی بیند.اما ذهنیت ها در این جهنم می سوزند.

ما در رابطه ها به هم داخل و از هم خارج میشویم.از هم لذت و رنج می بریم،به رابطه ها هوشیار باشیم.تا سفری دلخواه تر داشته باشیم.

این "من" ماست که می فهمد و لذت و رنج می برد،آیا کیفیت و کمیت شادی و رنج ما در تجربه ها متفاوت نیست؟تصور کن امروز به ما اعلام می کنند که برنده یک میلیارد دلار شدیم؟چه حالی داریم؟بعید نیست از شادی سکته کنیم،اما هر روز که می گذرد حضور این یک میلیارد دلار باآورده برای ما عادی تر میشود،البته رنج ها و دردسر های انبار چنین پولی بودن نیز،کم کم از راه می رسد.

بیا خیال پردازی کنیم.بیا خیالهای خود را از آمدن تا رفتن این پول مشاهده کنیم.بی شک این پول خواهد رفت،چرا که هر آمده ای رفتنیست.حتی اگر دوستان و دشمنان زحمت رفتن این پول را نکشند،مرگ بی گمان این زحمت را می کشد،چه می گوئی؟

خیالت را عمیق و هنرمندانه برایم نقاشی کن.

(اگر به کودکی حدودا یک ساله یک میلیارد دلار بدهی،چه واکنشی از از دیدن و بدست آوردنش نشان می دهد؟اگر از او بگیری چه؟تا پیدا کردن آن کودک بی قید و بازیگوش درون،مسافریم)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 9:50  توسط خسرو  | 

از عشق تا عشق

عشق بی قید و شرط معجزه ایست زیبا که محصول قید و شرطی هوشمندانه است.

گیاه برای رشد کردن به آب،خاک،نور و هوای مناسب نیاز دارد.این عشق از نوع مشروط است.آیا آب و خاک و نور و هوا،برای معنا شدن نیاز به گیاه ندارند؟

آیا ما نیز در جائی گیاه و در جائی آب و خاک و نور هوا نیستیم؟آیا برای معنا شدن به هم نیاز نداریم؟این عشق از نوع مشروط آن است،اگر این نوع از عشق را هوشمندانه و مسئولانه بازی کنیم.به عشقی بی قید و شرط می رسیم.و آن پراکندن بی دلیل عطر وجود،به همه زندگیست.آیا گل بابت عطری که می پراکند،چیزی طلب می کند؟آیا به دنبال کسی می گردد تا عطرش را بفهمد؟همه ما گیاهیم.همه ما مسافر شکفتن و پراکندن عطری چنینیم.

اما آیا عزت نفس،عشق و شعور مشروط خود را گم نکردیم؟آیا سرگشتگی ما برای گم شدن این عزیزترین ها نیست؟آنها را در کجا میتوانیم جستجو کنیم جز در خود؟

آیا ما "خود"را گم نکرده ایم.خود را در کجا میشود گم کرد جز در خود؟آیا ما در جستجوی خود در دیگران نیستیم؟میگویند مردی در جستجوی عینکی بود که به چشم داشت!آیا این حکایت حال همه ما نیست؟آنگاه که وهم "من"محو شود می بینیم که خودی جاودانه همواره اینجا بود. و می شویم مصداق این بیت حافظ"بی دلی در همه احوال خدا با او بود،او نمی دیدش و از دور خدایا میکرد"وای که چه لذتی دارد دیدار خود،و معشوق چیست جز آئینه ای تمام نما که خود ما را به ما می نماید؟

 

بهترین هدیه ای که میتوانیم به هم بدهیم و از هم بگیریم چیست جز عیب هائی که داریم و نمی دانیم؟عیب هائی که مانع گذر درست و واقعی ما از مراحل مشروط عشق و رسیدن به آن اوج بی قید و شرط آن است.و چه خوب که عیب ها را عاشقانه تقدیم هم کنیم.

بیائید آئینه هائی هوشمند و عاشق باشیم تا زندگی هر چه بیشتر تجلی گاه عطر مست وجود ما باشد.

 

انسان در رابطه ها معنا میشود.

چه امیدوار به هم می رسیم و چه ناامید از هم می گذریم.ببین که از دور آبیم و از نزدیک جز سراب نیستیم.ببین که فریب خیال خود می خوریم.دیگری را نه آنگونه که هست،بلکه آنگونه که میخواهیم در ذهن می پروریم و تلاش که نقاب ساخته ذهن خود را به صورت وجودش بیندازیم.سراب چیست جز نشانه ای متفاوت از آب،سراب با زبان بی زبانی خود به ما می گوید که آب هست.سراب تشنگی ما را به روش خود تائید می کند.چون به خود نظر کنیم،آب منم،توئی،همه آبیم.قطره قطره دریائیم.

قدرت خلاقیت و خلق کنندگی را ببین.ببین زندگی چه خلق می کند و ما چه،زندگی خود را می زاید.خودی که هر زره اش هوش بر است و ما چه خلق میکنیم جز سرابی از نیازهائی ساده و زیبا،که از آن دریغ ماندیم.تو به استاد نیاز داشتی و از من استادی دلخواه تراشیدی و من معشوق نیاز داشتم.پس تو را آنگونه که خواستم خلق کردم و در کمال ناباوری دیدیم که نه من استاد لایقی برایت بودم و نه تو معشوقی دلخواه من.قطره عزیز حتی میتوان از پندار و سراب درس گرفت.درس هایت را از سراب استادی که ساختی بگیر.استاد بزرگ و واقعی در درون توست.از من یا هر کسی دیگر بت مساز.هر وهمی که از صورت ذهن خود پاک می کنی به استاد درون نزدیک تری.

به تو گفتم که من یک آسیب دیده ام.من گذشته تلخی داشتم.این نیاز من است که به دوستی یگانه با جانم برسم.شاید بعد رسیدنم به آن آرام جان که هیچ نشانه ای از او ندارم.

 

وای که دلم میگیره وقتی نگاه میکنم که چقدر بی خاصیت و بی مصرف شدم!همه در جستجوی وسیله و ابزاری مناسب هستند و من هیچ ابزاری نیستم.حتی آنهائی که تصور کردند مرا فهمیدند،فقط و فقط مرا به شکل ابزاری دلخواه دیدند.

ما از همه زندگی چه می بینیم جز آنچه نیاز داریم.و من نیاز هیچ کسی نیستم،چرا که ابزار شدن هر روز برایم سخت تر میشود.دیر یا زود حتی خوش خیال ترین ها می فهمند که من بدرد هیچ کاری نمی خوردم.

همه با پیش فرض های خود به من نزدیک میشوند.لبخند عمیق آنها فریبم میدهد که این یکی دیگر بی طمع است.اما دیری نمی گذرد که مشتش باز میشود.

تشنه ای که در جستجوی آب به هزار سراب نیفتد،چگونه تشنه ایست؟و عجبا که همه تشنه ایم،همه آبیم،همه سراب.کجاست شعور بی مصرف ما که از حیرت لال شود و وهم سراب بسوزد و تشنه به آب غرق شود؟

من از شما چه خواستم جز وجودی که پشت نقاب های خود پنهان کرده اید و شاید نمیدانید.و شما از من چه خواستید،جز آنچه نیستم.

قسم به دیداری که هنوز دلخواه زیاده خواهی حریصم رخ نداد،جز دریای وجود شما را نشانه نمی روم.و چه زود ناامیدم می کنید.

شما از من جز مشتی حرف چه میدانید.بخدا که من روشنفکر نیستم.بخدا که من اصلا نیستم و مشکل همیجاست.تو جسمم را می بینی و فکر میکنی هستم.مثل تو و مثل همه.

یادم هست وقتی برای اولین بار یک دوست که "نیستی"زیبای پنهان شده پشت این "هستی"را تجربه  کرده بود،دیدار کردم و از تجربش پرسیدم.گفت نمیشود توضیح داد،فقط گفت اما میتوانی از شکاف بین دو فکرتا آن بی فکری و نیستی فرو روی ،و بی زحمت هیچ حرف اضافه ای آنچه را که هزاران هزار کتاب گفتند و باز نگفتند،تجربه کنی."که عشق آسان نمود اول ولی اوفتاد مشکلها"وسوسه حرفش شدم،هر روز مشق کردم و هیچ نتیجه ای نگرفتم.و در نهایت با وجودی که قلبم گواه حرفش بود،دیوانه اش خواندم.و امروز من آن دیوانه ام.

آری از روزی که دانه ای را به دل خاک می کاری تا آن روز که عطرش باغ را مست کند،فاصله ای هست،بیهوده خودت را و آن دانه و خاک را،زحمت نده!

و حالا دلم برای دیدار دیوانه ای از جنس آن دوست،که دیریست زیر خاک خفته،تنگ است،شاید تو نیز آن روز که من به زیر خاک رفتم.دیوانگیم را در تنهائی دیوانه خویش فهمیدی.

من میخواهم که به وجود برسی،نه در فکر و معنا سرگردان باشی.از کلمه "آب"تا خود آب چقدر راه است؟تشنگی ما با کلمه "آب" چقدر سیراب می شود؟! اما میتوان آب را خورد بی آنکه حتی نامش را دانست،میشود هزار نام دلخواه به آن داد،و آب بی نیاز هزاران نام "آب"است و دشمن شیرین تشنگی.

حقیقت و زندگی بی نیاز هیچ کلام و معنائی چون "آب" همواره از ناپیدائی جادوئی جاریست و ما در زندانی زندانی از جنس کلام و معنای "آب" هستیم و رنج می بریم.آیا واقعا جای تاسف نیست؟

آیا جنگ ملت ها و فرهنگ ها بیهوده نیست؟چه کسی مسئول بیدار کردن انسان از این بیهودگیست؟چه کسی مسئول بیداری ما از وهم خیال و معنائیست که به ذهن داریم،جز ما؟

همه حرفم این است که از چنبره ذهن بیرون بیائیم،از خیال و حرف و معنا بیرون بیائیم،فقط و فقط مشاهده گر شویم.فقط و فقط ببینیم،بدون اینکه تفسیر کنیم.تفسیرهای ناخواسته ای که می کنیم را هم ببینیم.کم کم به چشمه های سکوتی می رسیم که مرگ و زندگی به زیباترین شکل از آن جاریند.

هستی و نیستی یگانه میشوند،هستیم اما نیستیم،نیستیم اما هستیم.با همه یگانه ائیم و از همه بیگانه.همه مثل جان به ما نزدیک هستند و چون وهم،دور.

وای وای وای بخدا که ما دست و پا نیستیم،ابزار نیستیم.بخدا که ما جانیم.بخدا که اگه اجازه ورود به دل هم را داشته باشیم،اگر واقعا هم را دیدار کنیم.جاودانگی را لمس می کنیم.ابزارهائی جادوئی در عشق می شویم و بدون این دیدار چه هستیم جز ابزارهائی یک بار مصرف و پست.

وای بر ما که جان و دلیم و نمیدانیم،ببین که چگونه پست و یک بارمصرفیم.

 

ابری هستم در تو دستان ناپیدای باد.تو هم ابری سفید و بازیگوشی،ببین که توسن خیالت چگونه خود را به در و دیوار زندان باورهات میزند،وهم زندانت را بشکن،همه جان ببین،همه جان شو.

 

چه کسی بهترین ها را نمیخواهد؟اما بدون پرداختن بها،رسیدن به بهترین هائی که میخواهیم،چگونه ممکن است؟اگر فکر زیبا ما را تا عمل زیبا هدایت نکند،فریبی بیش نیست.میتوانیم همه عمر زندانی ایده های زیبا باشیم.مگر نیستیم؟!برای رسیدن به آنچه میخواهیم مجبوریم قیمتش را تمام و کمال بپردازیم.و قیمت عشق و شعور چیست جز سوختن همه وهم "من"

امید میتواند مهلک ترین مخدر و سم باشد.و بشریت به این مهلک ترین مبتلاست.همه پشت ایده هائی زیبا همه زندانی هستند و رنج می برند.و امید رنج را مقدس و شیرین می کند،می بینی که رنجور چه افیونی ماندیم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 9:28  توسط خسرو  | 

وای وای وای

از شکار عیبی دیگر در خود،چه شادم ،امروز دوباره طمع های کور و فرارهایم را روشن تر دیدم.پنهان شدن هایم را پشت حسن و عیب های دیگران،پشت دانسته هایم،و همین دیدن وجدی بی حد را دوباره در من بیدار کرد.

امروز روشن تر از پیش دیدم که چگونه به ماهرانه ترین شکل زخم های احساسی و عاطفیم را پشت دانسته هایم،پشت زیبائی ها و زشتی های دیگران پنهان می کردم.وای که چه زیباست لحظه شکار عیب های پنهان شده در لایه های تاریک وجود خود،و چه فرق می کند که پشت چه پنهان شده باشیم.پشت زشتی ها یا پشت زیبائی ها،پشت دانسته ها یا ندانسته ها،وای که چه مستم از شکار چاقی که کردم.

امروز روشن تر از قبل طمع کاری های کودکی سرخورده را در درون خود دیدم.دیدم که چگونه طعمه کور طمع هایم میشدم.

وای وای دیدم که چگونه ظلم را به خویش خواندم،در جائی ظالم شدم و در جائی مظلوم.و از این دیدن چه ذوق زده و مستم.

من دیدم که خشونت و خشم چگونه در زیباترین حرفهایم زیرکانه پنهان شدند.و حالا به نوازش عاشقانه خشونت و خشم سرخورده و پنهان خود نشسته ام.

 

عشق و آگاهی دریاست و ما قطره هائی جدا مانده از دریا.وقتی دو قطره عمیقا هم را دیدار می کنند.به یاد می آورند که روزی دریا بودند و چه مشقی دلخواه تر از همآغوشی های عاشقانه دو قطره؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 10:46  توسط خسرو  | 

اجازه بده تو را دوست خطاب کنم.

که جایگاه دوست در قلب است و جایگاه هر چه غیر دوست در ذهن حیله گر.چه کس در جستجوی دوست نبود و نیست؟چه کس از دشمن شدن دوست متحیر نیست؟چه کس ناباورانه دوستی دشمنی را نپذیرفته است؟!چه کس خود را در انبوه دوستان تنها نمیداند؟

اگر به عمق نرفته باشیم.اگر قلب هم را،حضور ناب هم را دیدار نکرده باشیم.از دوست جز نامی نشنیده ایم.و دوستی یعنی دشمنی به شیوه ای دیگر،همچنان که دشمنی،دوستی از نوع دیگر است.هر چه عمیق تر به جان و روح خود و دیگری وارد شویم،دوستی ما بی نام تر و زلال تر میشود.و آنگاه که در قلب هم حاضر باشیم.آنگاه که قلب عاشق ما همه تجلی گاه زندگی شود،چه از ما می تراود جز دوستی و عشق؟!زندگی نیازمند چیست جز دوستی و عشق؟و ما پیشاپیش در منزلیم اگر که اجازه ورود به قلب هم را داشته باشیم.و این ورود ممکن نیست تا حیله گری های ذهن را تماما درک کرده باشیم و از بندش به واسطه همین درک رها شده باشیم.که ادراک تنها راه رهائیست.برای همین است که جایگاه تعقل و ادراک در مذهب از عبادت هزاران هزار بار بالاتر است.برای همین است که یک ساعت تفکر از هفتاد سال عبادت برتر است.عبادت گام گفتن به سوی روشنائیست.و تفکر خود روشنائی.عبادت راه رسیدن به خداست و خدا چیست جز شعور ناب،با تفکر عمیق ما هویت رنگ می بازد.با وجود  و زندگی یگانه میشویم.مقصد به اندازه همه آنچه هست و نیست گسترده میشود.و یگانه میشویم  با خدائی که از رگ گردن به ما نزدیک تر است.

آری همه هیاهوی زندگی برای یگانه شدن به خدائیست که از پیش با ما بود و همواره هست.ما خود خدائیم.ازلی و ابدی.تنها اگر ادراک ما از زندان دروغینی که از جنس باور و دانسته هاست،برخیزد.

ما زمینی تماما بایریم.در ما جز علف های هرز و کور نرسته است.و این باغ گلستان نمیشود مگر زیر رو شویم.مگر آنچه هست خود را به عشق گلستانی چنان عاشقانه ببازیم.مگر بمیریم در حقارت خود تمام،تا زنده شویم آنگونه که شایستگی اش مدام با ماست.که زندگی زیبا تنها پس از مرگی زیبا ممکن میشود.و چه مرگی عمیق تر و زیباتر از مردن در کهنه هاست.و همه دیروز کهنه است اگر لحظه ای چشم به امروز باز کرده باشیم.و زندگی را بی دغدغه ذهن حیله گر دیده باشیم.

هم جنس ها عاشق و جذب هم میشوند.که صحبت ناجنس عذاب بزرگیست.ما به قدر فهمی که داریم شادمان و زیبائیم و با زندگی یگانه،و به قدر کج فهمی خود از زندگی بیگانه ایم و در رنج.اگر اینهمه بیمار میشویم برای جنگیست که پنهانی با حقیقت وجود خود داریم.

آری خنده ها حتی میتواند باعث بیماری شوند،به چه میخندیم؟جز به زشتی!آیا طنز بیان تمسخر و زشتی نیست؟ما رنج ها و زشتی های خود را در درون پنهان میکنیم و به زشتی های دیگران می خندیم،آیا این خنده فقط و فقط مسکن حقیری نیست که دیر یا زود اثرش را از دست خواهد داد؟آیا آن زشتی های پنهان،پنهانی در کار رنجور و بیمار کردن ما نیستند؟آیا چشم بستن ما به رنجی که در درون داریم،سودی دارد؟!

انتظار داشتن از دیگری کشنده ترین سم است.اگر کور باشد.اگر خام باشد.

فهم خورشید است و نافهمی تاریکیست که از پیش پای فهم می گریزد مدام.خورشید جانت را هر چه بیشتر به آتش عشق مشتعل کن.

 

وای وای وای

ما جریانی از انرژی هستیم!خودداری از جاری شدن ممکن نیست.اما زیبا و زشت جاری شدن چرا،ما رودخانه ای هستیم که بی دلیل جاری هستیم.ما "توجه"هستیم.اگر به زشتی توجه کنیم زشتیم و اگر به زیبائی،زیبا.

وای وای وای

برای همین است که زیبائی خواهان بسیاری دارد.برای همین است که همه به هر شکل ممکن خود را می آرایند تا زیباتر جلوه کنند.اما کدام کودک خود را می آراید؟خود را زیباتر جلوه میدهد.اصلا آیا کودک به زیبائی خود آگاه است؟زیبائی واقعی خودجوش است.درونیست.عین زندگیست.

 

 

هر کس به قدر یگانگیش با خود و زندگی مدیر است.مدیر کسی هست که به خود رسیده است و به دیگران کمک می کند تا به جایگاه واقعی خود در زندگی برسند.

کره زمین یک سازمان است!و نیازمند مدیریت و مدیرانی که مهربان و هوشمند انسانها را به جایگاه واقعی خود راهنمائی کنند.

مدیریتی که "انسان" سرگشته را تا رسیدن به زبان و فرهنگی غنی و مشترک  هدایت کند،مدیریتی که از اصول مشترک و زیبای  ادیان و فرهنگ ها  معماری تازه ای بیافریند.مدیریتی که انسان را تا فرا رفتن از همه مرزهای عینی و ذهنی ،مسئولانه حمایت کند.تا زیبائی و یگانگی زندگی هر چه بیشتر رخ نماید.مدیریتی که افق های فکری باز و زیبائی را پیشکش انسان و زندگی کند.مدیریتی که هر لحظه انسان را یادآوری کند جز برای خلق معرفت و زیبائی به بهشت زندگی نیامده است.

مدیریتی که تمام تلاشش به عطر نشستن هر چه بیشتر انسان،این یگانه ترین گل زندگیست.

مدیر باغبان است.و سازمان باغش،و انسان شگفت ترین حضور این باغ.هنر مدیر چیست جز خلق شگفتی به واسطه این حضور های ناب.

اگر کسی بد عمل می کند.فقط به این دلیل است که در جایگاه واقعی خود نیست و چه کسی شایسته تر از مدیر برای حمایت فرد تا رسیدن به جایگاه واقعی خود.

مدیر یک رهبر ارکستر است و سازمان تالار موسیقی.مدیر سازها را عاشقانه تا زیباترین قابلیت و صدا کوک می کند.و به اشاره ای نوای شور و شعور و عشق می پراکند.

انسان حضور مستیست که غذایش عشق است.چه کسی بی قرار رسیدن به غذائی چنین نیست؟چه کسی طعم خوش عشق به جانش نشست و جز عشق جست؟

فکر های بکر صائقه های ناپیدائی هستند که بی خبر و بازیگوش می آیند و می روند.از فکرهای کهنه بگذر تا اغوای شکارهائی چنین بکر و تازه شوی.فکرهای خلاق و بکر عاشق شکار شدن هستند.زندگی فراوانی مطلق است.ببین.هزار هزار گل بی دلیل می آیند و می روند،بی آنکه نگران ذهن مشوش و بی توجهی ما باشند.فکرهای زیبا و خلاق کمتر از این گلها نیستند.و همه ما خلاقان و اندیشمندانی که از همه توانمندی های خود ناباورانه می گذریم.چون پادشاهانی که به کاسه های گدائی خود دل باخته اند و به این دل باختن عادت کرده اند.خود را نهیبی دوباره بزن،پادشاه گدا،چه می کنی اینجا؟

روح چون باد است و می دود تا هر جا،بی زحمت هیچ مانعی،روح چون باد است،زندانی سیم خاردار کی میشود؟!و عجبا از بادهای مستی که از سیم خاردارهای عادت و عرف زخمی اند و زندانی.

آدمی فراتر از روح است حتی،آدمی جان است.جانان است.آنگاه که از قید هر عاریتی رسته باشد.آنگاه که حصار دروغین زندان هویت،به نور فهم دریده باشد.آنگاه که چشمه های بی دلیل عشق بی هیچ مانعی از ناپیدا ترین عمق جان،جاری شود،همواره جاری.

وای وای وای

که عشق غلیان بی دلیل نابترین احساس است.آنقدر که مهارش ناممکن ترین باشد.و معشوق یگانه رسول عشق تا به این چشمه های زلال و ناپیدا برسیم.و دیگر هیچ.هیچ جز عیش و عشق و مستی بی حساب که هزار هزار فهم و خرد را بازیچه می کنند.متضادها به زیباترین وجه از دل هم بر می آیند و می نشینند.و عقل و فهم به پیشگاه بی آغاز و پایان شکوه و زیبائی ،متحیر می افتند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 9:29  توسط خسرو 

قطره عزیز(همه مااقیانوسی در دل قطره ایم)
همه ما غمار بازیم و بخواهیم یا نه،هر لحظه در حال باختنیم.ما "حال" رو می بازیم و خوشحالیم که تجربه ها رو بردیم!ما چی هستیم جز تجربه تلخ یا شیرین گذشته؟و زندگی در حال جاری هست.جائی که هیچ تجربه کننده ای نیست.زمانی که تماما محو حالیم.رقصیدن در حال رو مشق کن.اگر چه مشق هیچ وقت قابل مقایسه با اون تجربه بی خودی حال نیست.اما بی مشق هم نمیتونیم اون بی خودی ناب رو تجربه کنیم.
مهم نیست اونچه نیاز داری چقدر اصیله،با همه وجود تجربه اش کن.و ببین چه کسی داره تجربه می کنه،تجربه کننده درونت رو مدام زیر نظر داشته باش.همیشه قسمتی از توجه رو به درون ببر،وقتی چائی میخوری،غذا میخوری،با دوستت حرف میزنی،به اسم حقیقت دروغ می گی،فریب میدی،فریب می خوری،به شاهد درونت نگاه کن.تجربه های تلخ و شیرین رو ببین که میان و میرن.و تو همچنان هستی،خودت رو و دیگران رو قضاوت نکن.حتی وقتی قضاوت می کنی،مانع نشو،قضاوت کن.اما به قضاوت کردنت هوشیار باش،وقتی عصبی میشی،می خندی،گریه میکنی،هوشیار باش.هر روز بیشتر از قبل.بازی تو نگاه کردن به شاهد بازیگوش درونت باشه که به هیچ صراطی مستقیم نیست!بیرون رو نگاه کن،درون رو نگاه کن،نگاه کردنت رو نگاه کن.به هیچ فکر و فعلی نچسب،چسبیدنت رو نگاه کن،از هیچ فعل و فکری فرار نکن،فرار کردنت رو نگاه کن.دیوانه میشی،دیوانه شدنت رو نگاه کن،ببین کیه که داره دیوانه میشه.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 16:33  توسط خسرو  | 

ای عشق به ناامیدی و زخم هایم قسم که همه تلاش های کورم را برای رسیدن به تو کرده ام.

عشقم به کشتن هر چه بیشتر خسروئیست که "تو" در ذهنت می سازی.

کیفیت مرگ و زندگی با ماست.بی اراده آمدیم و تقریبا بی اراده می رویم،ما بودنمان را می توانیم از همین بضاعت اندکمان که همان "تقریبا" است،نقش بزنیم.

اگر احساس ها را زیبا و بکر بازی نکنیم،کهنه و زشتش را مجبور میشویم.

عشقم را در سکوت بپذیر اجازه نده که بیش از این با سخن،سوءتفاهمش کنیم.

مشکلات حل نمی شوند،رهایشان کن تا مجبور نباشی به شکل های متفاوت بازیچه اش شوی،بی شک امروز میتوانی به مشکلات کودکیت فاتحانه لبخند بزنی،اما ولاترین هنر،لبخند زدن به مشکلات امروز است.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 14:40  توسط خسرو  | 

وای وای وای ما که هستیم؟زندگی چیست؟در هر لحظه هزاران نفر به دنیا می آیند،می میرند،سرمستانه لذت می برند،به دامن رنج می افتند.و ما پشت صفحه نمایش ذهن خود نشسته ایم،سهم ما از اینهمه اتفاقات متنوع و گوناگون چیست؟اگر به آنها که متولد میشوند چشم داشته باشیم،چگونه ایم؟اگر به آنها که می میرند،چگونه؟به آنها که غرق لذتند،چه؟به آنها که از رنج می نالند،چه؟چقدر بر صفحه نمایش ذهنی خود اختیار داریم؟

شاد و دلخواه ترین لحظه های زندگی ات را به خاطر بیاور،چگونه ای؟چه حسی داری؟چه ساده و زیبا!تمرکز بر روی فکر ها احساس های ما را متفاوت می کند،پس می توانیم بر افکار مخرب و زشت خیمه نزنیم،برخیزیم و فکرهای زیبا را زینت بخش ذهن خود کنیم تا چهره های ما زیباتر شود.مگر نه این است که زیبائی را دوست داریم و میخواهیم زیباتر شویم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 10:14  توسط خسرو  | 

آیا کودکان فلسطینی زیباتر از کودکان اسرائیلی هستند؟
اما دیر یا زود دشمن هم می شوند،چرا؟
آیا ما قربانی باورهای زیبای خود نیستیم؟
آیا ما نمیخواهیم توسط باورها جاودانه شویم؟
آیا بزرگترین کشتارهای جمعی تحت قیومیت دین و فرهنگ انجام نشده است؟
برای ارتقاء شعور جمعی چه باید کرد؟
محکوم کردن دیگری کاریست که همواره کردیم،آیا تاریخ پر از جنگ و این محکومیت های کور نیست؟
چه وقت،چگونه به این شعور می رسیم که انسان دشمن انسان نیست؟
چه وقت می فهمیم که زندگی معجزه ای زیباست و روابط حاکم بر انسانها آن را تا حد معجزه ای زشت پست کرده است؟
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 8:0  توسط خسرو  |