از عشق تا عشق
عشق بی قید و شرط معجزه ایست زیبا که محصول قید و شرطی هوشمندانه است.
گیاه برای رشد کردن به آب،خاک،نور و هوای مناسب نیاز دارد.این عشق از نوع مشروط است.آیا آب و خاک و نور و هوا،برای معنا شدن نیاز به گیاه ندارند؟
آیا ما نیز در جائی گیاه و در جائی آب و خاک و نور هوا نیستیم؟آیا برای معنا شدن به هم نیاز نداریم؟این عشق از نوع مشروط آن است،اگر این نوع از عشق را هوشمندانه و مسئولانه بازی کنیم.به عشقی بی قید و شرط می رسیم.و آن پراکندن بی دلیل عطر وجود،به همه زندگیست.آیا گل بابت عطری که می پراکند،چیزی طلب می کند؟آیا به دنبال کسی می گردد تا عطرش را بفهمد؟همه ما گیاهیم.همه ما مسافر شکفتن و پراکندن عطری چنینیم.
اما آیا عزت نفس،عشق و شعور مشروط خود را گم نکردیم؟آیا سرگشتگی ما برای گم شدن این عزیزترین ها نیست؟آنها را در کجا میتوانیم جستجو کنیم جز در خود؟
آیا ما "خود"را گم نکرده ایم.خود را در کجا میشود گم کرد جز در خود؟آیا ما در جستجوی خود در دیگران نیستیم؟میگویند مردی در جستجوی عینکی بود که به چشم داشت!آیا این حکایت حال همه ما نیست؟آنگاه که وهم "من"محو شود می بینیم که خودی جاودانه همواره اینجا بود. و می شویم مصداق این بیت حافظ"بی دلی در همه احوال خدا با او بود،او نمی دیدش و از دور خدایا میکرد"وای که چه لذتی دارد دیدار خود،و معشوق چیست جز آئینه ای تمام نما که خود ما را به ما می نماید؟
بهترین هدیه ای که میتوانیم به هم بدهیم و از هم بگیریم چیست جز عیب هائی که داریم و نمی دانیم؟عیب هائی که مانع گذر درست و واقعی ما از مراحل مشروط عشق و رسیدن به آن اوج بی قید و شرط آن است.و چه خوب که عیب ها را عاشقانه تقدیم هم کنیم.
بیائید آئینه هائی هوشمند و عاشق باشیم تا زندگی هر چه بیشتر تجلی گاه عطر مست وجود ما باشد.
انسان در رابطه ها معنا میشود.
چه امیدوار به هم می رسیم و چه ناامید از هم می گذریم.ببین که از دور آبیم و از نزدیک جز سراب نیستیم.ببین که فریب خیال خود می خوریم.دیگری را نه آنگونه که هست،بلکه آنگونه که میخواهیم در ذهن می پروریم و تلاش که نقاب ساخته ذهن خود را به صورت وجودش بیندازیم.سراب چیست جز نشانه ای متفاوت از آب،سراب با زبان بی زبانی خود به ما می گوید که آب هست.سراب تشنگی ما را به روش خود تائید می کند.چون به خود نظر کنیم،آب منم،توئی،همه آبیم.قطره قطره دریائیم.
قدرت خلاقیت و خلق کنندگی را ببین.ببین زندگی چه خلق می کند و ما چه،زندگی خود را می زاید.خودی که هر زره اش هوش بر است و ما چه خلق میکنیم جز سرابی از نیازهائی ساده و زیبا،که از آن دریغ ماندیم.تو به استاد نیاز داشتی و از من استادی دلخواه تراشیدی و من معشوق نیاز داشتم.پس تو را آنگونه که خواستم خلق کردم و در کمال ناباوری دیدیم که نه من استاد لایقی برایت بودم و نه تو معشوقی دلخواه من.قطره عزیز حتی میتوان از پندار و سراب درس گرفت.درس هایت را از سراب استادی که ساختی بگیر.استاد بزرگ و واقعی در درون توست.از من یا هر کسی دیگر بت مساز.هر وهمی که از صورت ذهن خود پاک می کنی به استاد درون نزدیک تری.
به تو گفتم که من یک آسیب دیده ام.من گذشته تلخی داشتم.این نیاز من است که به دوستی یگانه با جانم برسم.شاید بعد رسیدنم به آن آرام جان که هیچ نشانه ای از او ندارم.
وای که دلم میگیره وقتی نگاه میکنم که چقدر بی خاصیت و بی مصرف شدم!همه در جستجوی وسیله و ابزاری مناسب هستند و من هیچ ابزاری نیستم.حتی آنهائی که تصور کردند مرا فهمیدند،فقط و فقط مرا به شکل ابزاری دلخواه دیدند.
ما از همه زندگی چه می بینیم جز آنچه نیاز داریم.و من نیاز هیچ کسی نیستم،چرا که ابزار شدن هر روز برایم سخت تر میشود.دیر یا زود حتی خوش خیال ترین ها می فهمند که من بدرد هیچ کاری نمی خوردم.
همه با پیش فرض های خود به من نزدیک میشوند.لبخند عمیق آنها فریبم میدهد که این یکی دیگر بی طمع است.اما دیری نمی گذرد که مشتش باز میشود.
تشنه ای که در جستجوی آب به هزار سراب نیفتد،چگونه تشنه ایست؟و عجبا که همه تشنه ایم،همه آبیم،همه سراب.کجاست شعور بی مصرف ما که از حیرت لال شود و وهم سراب بسوزد و تشنه به آب غرق شود؟
من از شما چه خواستم جز وجودی که پشت نقاب های خود پنهان کرده اید و شاید نمیدانید.و شما از من چه خواستید،جز آنچه نیستم.
قسم به دیداری که هنوز دلخواه زیاده خواهی حریصم رخ نداد،جز دریای وجود شما را نشانه نمی روم.و چه زود ناامیدم می کنید.
شما از من جز مشتی حرف چه میدانید.بخدا که من روشنفکر نیستم.بخدا که من اصلا نیستم و مشکل همیجاست.تو جسمم را می بینی و فکر میکنی هستم.مثل تو و مثل همه.
یادم هست وقتی برای اولین بار یک دوست که "نیستی"زیبای پنهان شده پشت این "هستی"را تجربه کرده بود،دیدار کردم و از تجربش پرسیدم.گفت نمیشود توضیح داد،فقط گفت اما میتوانی از شکاف بین دو فکرتا آن بی فکری و نیستی فرو روی ،و بی زحمت هیچ حرف اضافه ای آنچه را که هزاران هزار کتاب گفتند و باز نگفتند،تجربه کنی."که عشق آسان نمود اول ولی اوفتاد مشکلها"وسوسه حرفش شدم،هر روز مشق کردم و هیچ نتیجه ای نگرفتم.و در نهایت با وجودی که قلبم گواه حرفش بود،دیوانه اش خواندم.و امروز من آن دیوانه ام.
آری از روزی که دانه ای را به دل خاک می کاری تا آن روز که عطرش باغ را مست کند،فاصله ای هست،بیهوده خودت را و آن دانه و خاک را،زحمت نده!
و حالا دلم برای دیدار دیوانه ای از جنس آن دوست،که دیریست زیر خاک خفته،تنگ است،شاید تو نیز آن روز که من به زیر خاک رفتم.دیوانگیم را در تنهائی دیوانه خویش فهمیدی.
من میخواهم که به وجود برسی،نه در فکر و معنا سرگردان باشی.از کلمه "آب"تا خود آب چقدر راه است؟تشنگی ما با کلمه "آب" چقدر سیراب می شود؟! اما میتوان آب را خورد بی آنکه حتی نامش را دانست،میشود هزار نام دلخواه به آن داد،و آب بی نیاز هزاران نام "آب"است و دشمن شیرین تشنگی.
حقیقت و زندگی بی نیاز هیچ کلام و معنائی چون "آب" همواره از ناپیدائی جادوئی جاریست و ما در زندانی زندانی از جنس کلام و معنای "آب" هستیم و رنج می بریم.آیا واقعا جای تاسف نیست؟
آیا جنگ ملت ها و فرهنگ ها بیهوده نیست؟چه کسی مسئول بیدار کردن انسان از این بیهودگیست؟چه کسی مسئول بیداری ما از وهم خیال و معنائیست که به ذهن داریم،جز ما؟
همه حرفم این است که از چنبره ذهن بیرون بیائیم،از خیال و حرف و معنا بیرون بیائیم،فقط و فقط مشاهده گر شویم.فقط و فقط ببینیم،بدون اینکه تفسیر کنیم.تفسیرهای ناخواسته ای که می کنیم را هم ببینیم.کم کم به چشمه های سکوتی می رسیم که مرگ و زندگی به زیباترین شکل از آن جاریند.
هستی و نیستی یگانه میشوند،هستیم اما نیستیم،نیستیم اما هستیم.با همه یگانه ائیم و از همه بیگانه.همه مثل جان به ما نزدیک هستند و چون وهم،دور.
وای وای وای بخدا که ما دست و پا نیستیم،ابزار نیستیم.بخدا که ما جانیم.بخدا که اگه اجازه ورود به دل هم را داشته باشیم،اگر واقعا هم را دیدار کنیم.جاودانگی را لمس می کنیم.ابزارهائی جادوئی در عشق می شویم و بدون این دیدار چه هستیم جز ابزارهائی یک بار مصرف و پست.
وای بر ما که جان و دلیم و نمیدانیم،ببین که چگونه پست و یک بارمصرفیم.
ابری هستم در تو دستان ناپیدای باد.تو هم ابری سفید و بازیگوشی،ببین که توسن خیالت چگونه خود را به در و دیوار زندان باورهات میزند،وهم زندانت را بشکن،همه جان ببین،همه جان شو.
چه کسی بهترین ها را نمیخواهد؟اما بدون پرداختن بها،رسیدن به بهترین هائی که میخواهیم،چگونه ممکن است؟اگر فکر زیبا ما را تا عمل زیبا هدایت نکند،فریبی بیش نیست.میتوانیم همه عمر زندانی ایده های زیبا باشیم.مگر نیستیم؟!برای رسیدن به آنچه میخواهیم مجبوریم قیمتش را تمام و کمال بپردازیم.و قیمت عشق و شعور چیست جز سوختن همه وهم "من"
امید میتواند مهلک ترین مخدر و سم باشد.و بشریت به این مهلک ترین مبتلاست.همه پشت ایده هائی زیبا همه زندانی هستند و رنج می برند.و امید رنج را مقدس و شیرین می کند،می بینی که رنجور چه افیونی ماندیم؟