تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

آه ای اشوی عزیز،آفتاب بلند عشق و فهم،باز هم به اشاره ای از تو،خود را در اوج رنج شکار کردم و مستانه به شادی غلتیدم.

خود را نگاه می کنم که چگونه با اینهمه ادعا،همچنان مریدی ابله و بازیگوشم،و خیره سر،سر به سر سیاهی رنج ها می گذارم و در اوج ناامیدی و رنج،به اشاره ای از تو خورشید میشوم.

 هرچه میخواهی از همان انفاق کن!

و من دیدم که انفاقم چه مکدر بود و بغض آلود و ناچیز.

اگر در طلب شادی هستی،شادیت را هر چه بیشتر و بی قیدتر به دیگران ببخش.اگر تشنه محبتی،دیگران را به گرمای محبتت گرمتر کن.(به دور دست ها نرو،دور دوردست ها سرابیست که آب می نماید،آنکه برای نزدیکان چیزی ندارد،برای دور دست ها چگونه دارد؟)هر چه بیشتر می خواهی،بیشتر ببخش،که بیشتر به سویت باز گردد.شک نکن که اگر تا کنون باز نگشت،آنچنان که شایسته اش بود،نبخشیده ای که قانون بخشایش بی نقض است.

گدائی چون من دریا شد،ببین.

در چنان آرامشی غرقم که انگار رنج هرگز نبود.و در عجبم که چگونه هر بار شکار رنجی میشوم که هرگز نیست.

هر تلاشی برای کسب لذت منجر به رنج است. و رنج ما بسته به میزان دست و پائیست که در تحصیل لذت می زنیم.تصور کنید که در آب هستید.اگر خود را تماما به آب بسپارید،چقدر رنج می برید؟اگر به آرامی و زیبائی بازیگوشی کنید و شناور باشید،چقدر؟و اگر چون من با اینهمه ادعا،ناشیانه و ناگزیر،همه توان خود را به دست و پا زدن بدهید،چقدر؟

چه خوش است کابوس تلخم که رشته خواب پاره میکند هر بار و سماجتم را ببین که هنوز میخواهم که بخوابم!! یعنی چه گم کرده ام در خواب؟

آیا وقتی سیر غذائی لذیذ هستید،به گرسنگی فکر کرده اید؟آیا از رویا و کابوسی سخت برخواسته اید؟آنچه زندگی میدانیم گرسنگی پیش از غذاست،کابوس و رویای پیش از بیداری،و حال ما دیدنیست بعد خوردن لذیذترین غذا،بعد بیداری.

و همه ما مسافر آن زیباترین "حال"یم.آن حال با جان ما آنقدر آشناست که انگار همیشه با ما بود.وقتی که وهم سیاه"من"رفته است و حضوری بی دلیل جاریست.

و مصیبتی تازه از اینجا آغاز میشود که چون "من"ی این حضور را تجربه کرد،از یک سو بی قرارتر تجربه های دوباره است و این "میل"خود بزرگترین مانع آن اتفاق بی دلیل است.و دیگر آنکه وهم "من"ش سنگین تر میشود که من پخته تجربه ای هستم که این من های خام به خوابش ندیده اند!و این تافته جدا فافته شدن پنهانی نیز مانع تجلی دوباره آن حضور جاری بی دلیل میشود.پس بسیار سفر باید تا پخته شود خامی.

در این راه تمجید و تکذیب به یک اندازه سم هستند.و ما جز این دو چه داریم برای هم؟و عشق فراتر از هر تمجیدیست.و عشق بی دلیلیست که ما را به سادگی نفسی که می کشیم تا آن بی دلیل که فراتر از مرگ و زندگیست می برد.پس بهوش،که بی اجازت عشق چیزی نگوئیم و نشویم.و در عشق خود من کجا باشم و تو کجا که بگوئیم و بشنویم! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 17:12  توسط خسرو  | 

آیا نمیتواند هر روز ما عید باشد بی آنکه گوسفندی قربانی شود؟مگر عید آن روزی نیست که در آن گناه نکرده باشیم.و گناه چیست جز غفلت از خود؟چیست جز گذشتن از سنتی که جز فخر فروشی و شکم چرانی از آن نمانده است؟آیا ابراهیم اگر امروز اینجا بود همینگونه قربانی می کرد؟مگر هدف قربان کردن نفس نبود؟مگر فرزند بزرگترین تکیه گاه انسان نیست؟مگر ابراهیم تسلیم محض نبود؟ما از آن تسلیم چه داریم؟آیا حاضریم فرزند خود را قربانی کنیم که اینچنین شادمان گوسفند را سلاخی می کنیم؟آیا خودخواهی ها و زیاده خواهی های کور خود را نباید جای گوسفند بیچاره قربانی کنیم؟آیا این قربانی هدیه غیب خداست؟یا به حیله و گدائی فراهم شده است؟آهای با توام،تو که گوسفند قربانی خریده ای،تو که قربانی می کنی،شده است که خودت را،کودک عزیزت را که از دیدن صحنه این سلاخی دور میکنی،جای آن گوسفند بیچاره بگذاری؟

آیا قلبت هیچ شکسته است؟آیا عاشق شده ای؟آیا در چشمان همان گوسفندی که صرف به جای آوردن سنت،خریده ای،لحظه ای نگریسته ای؟

تو جایگاه تجلی خدائی،تو اینجائی تا ابراهیم باشی،اسماعیل باشی،تو اینجائی که قلبت را خانه خدا کنی،دست خدا باشی،قلب عاشق خدا باشی،از خواب توهمت برخیز.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 18:8  توسط خسرو  | 

دلخواه بودن سفریست که فقط آغاز دارد.مثل اینکه به سرازیری افتاده باشیم.یک هل کوچک کافیست تا هر لحظه دلخواه تر باشیم.چرا وقت خوردن و آشامیدن دلخواه نباشیم؟مانع چیست؟وقت راه رفتن،وقتی که به موسیقی دلخواه گوش می کنیم.وقتی که با دوست دلخواه هستیم،اینها فرصتهائی برای آغاز این سفر بی پایان است.و هر روز ظرفیت ما برای چشیدن طعم آزادی و عشق بیشتر میشود.بدون اینکه بخواهیم عاشقانه میخوریم،می نوشیم،حرف میزنیم و زندگی می کنیم.

فلسفه

خدا کجاست؟همه جا؟یعنی در همه آنچه زشت و زیبا می نماید؟یعنی در من،تو،او،همه و همه،در دوستان و دشمان ما؟یا در همه همه جا نیست؟!

درک حضور خدا در همه چیز و همه جا چنان شعفی در ما پدیدار میکند که عمیقترین بحث ها بیهوده می نمایند.

زندگی تجلی گاه حضور است.زندگی گلستانیست که گلهایش در حال شکفتن هستند.گلی اینجا،گلی آنجا و عطرهائی که غنچه ها را به شکفتن بی قرار میکند.

زندگی بازی احساس هاست.و فکر احساس را هدایت می کند.و آموزش های تحت سلطه باورها و فرهنگ حاکم بر جوامع،فکر را.پس برای زیباتر شدن زندگی لازم است به سوی آموزش و فرهنگی جهانی گام برداریم.تا به زندگی و نگاهی زیبا و جهانی برسیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 17:51  توسط خسرو  | 

جالب است!میدانم به هر چه که فکر کنم،همانم.و باز فکرهای پریشان می کنم،چرا؟میدانم که وقتی به زیبائی نگاه می کنم گل از گلم می شکفد.زیبا می شوم.اما باز هم گاهی احمقانه زوم می کنم به زشتی ها،و چهره ام چنان میشود که نبینی بهتر است!اما مگر میشود در جامعه زیست.زشتی ها را دید و ندید؟مگر میشود انسانهای رنجور را که کورکورانه به خود و هم زخم میزنند،دید و زیبا ماند؟چگونه کور شوم؟نبینم،که زیبا بمانم؟گاهی هیچ نیستم.ابر محوی بازیگوش.و گاه خاموش و سخت،سنگین چون سنگ،زندانی وهم تلخی که همه آنم.

بازیگوشیم مرا به جائی برد که نباید می برد،در حوادث کدام صفحه یادم نیست،اما خواندم قصه مرد مفلوکی را که خواهر زن پنج ساله خود را پس از تجاوز کشت؟شما جای من،شاد باشم هنوز،بخندم؟و من زهر میشوم.می پاشم از هم.تلخ میشوم.دلم می گیرد.در خیال میروم و آن کودک میشوم،آن مرد تجاوز گر میشوم.مجازات میکنم.مجازات میشوم.قانون وضع میکنم.اما افسوس که فقط زندانی خیالم.افسوس که قانون گذار نیستم.مجری قدرتمند قانون نیستم.از تو می پرسم.چه کس رازی چرکین و سربه مهر در سکس ندارد،این زیبای چگونه چنین زشت شد؟اگر سکس بازی کودکانه ما بود،چه میشد؟اگر آن مرد عشق را بیش از تجاوز عرفی و قانونی آموخته بود،چه میشد؟

آیا هر یک از ما در جای خود تجاوزگر نیستیم؟آیا پنهان آشکار جسم و روح هم را قانونی و غیر قانونی تجاوز نمی کنیم؟آیا میشود در عشق نبود و تجاوز هم نکرد؟حتی در حد عرف و شرع و قانون؟وقتی در کنار اینیم و در خیال آن دیگریست،این تجاوز نیست؟و چه کس خیال و تجاوز ظریف ما را می بیند؟چرا عصبی و ناراحت و پرخاشگریم؟آیا عمده شادی ما توهین و تمسخر دیگری نیست؟چرا؟آیا این تجاوز نیست؟آیا فقط آن مرد قصد پریدن از این دیوارهای سخت وهمی را داشت؟آیا این تنها قصه تلخ زندگیست؟چگونه افسرده نشوم؟چگونه بخندم؟مگر بی آدم اعضای یکدیگر نیستند؟واقعا نیستند؟و بنی آدم یعنی ایرانی ها؟چگونه از دیدن اینهمه موج خشونت بار بخندم؟چگونه کور شوم؟

آیا آن مرد نمونه ای از کودکان دیروز نبود؟آیا کودکان "دیروز" و "امروز" در جای جای زندگی،چنین ناجوانمردانه به تخریب و تجاوز، پرپر نمی شوند؟کدام مجری و قانونگذار مدعی نجات انسان از بازی زشت ظلم نبود و نیست؟پس مشکل چیست؟آموزش رایج ما مگر محصول همین قانونگذاران و مجریان دلسوز نیست؟

آیا نیاز زندگی هر چه بیشتر به شهامت و عشق و هوش ما نیست که مجری و قانونگذارها را عاقل تر،عاشق تر،شجاع تر و قانون را مهربان و هوشمند تر بخواهد؟چه کسی مسئول است؟من یا تو؟آیا همه ما نباید مسئول باشیم؟نیستیم؟آیا دعا و عبادت کافیست؟آیا آن مرد دعا و عبادت بلد نبود؟عبادت و دعا نکرد؟

کدام یک از ما شهامت داریم که امروز پس از آن حادثه شوم،خود را جای آن مرد بگذاریم؟قبل از آن حادثه،آیا آن مرد کمتر از من و تو محترم بود؟آیا او تنها قربانی زیبای این آموزش و باورهای حاکم زشت خواهد بود؟

زندگی بازیست.بیا پیش از آنکه ناگزیر شویم بازیچه زشت هم باشیم،هم بازی های عشق هم شویم.بیا زخم های جان هم را عاشقانه،به اشک و نوازش مرهم زنیم که بی عشق،تجاوزگرانی مغمومیم.تجاوزگرانی که پشت دیوارهای قانون و اخلاق و بی شهامتی زندانی هستیم.

بیا بیش از پیش بدانیم آنجا که بی داد سوءاستفاده ها بزرگترین نشانه این است که راه استفاده را گم کردیم و فرصت آن را از هم دریغ.

ما اینجائیم که از حیوانات فراتر رویم،اگر چه به ادعا بسی فراتریم،اما نشانه ها خونسرد و صبور با ما می گویند که بسیار پست تر افتاده ایم.کدام حیوان همنوع خود را چنین سلاخی و تجاوز می کند؟کدام حیوان در تولید جنگ افزار های مرگبار رقابت می کند؟کدام حیوان زیاده خواهی هائی چنین بیمارگونه دارد؟آیا عقل و عشق ما کور نشده اند؟آیا بینش خود را گم نکرده یم؟آیا عقل و عشق که میتوانست بالهای پرواز ما تا فراتر از وهم و بهشت زندگی باشد،ما را زندانی زشت کج فهمی و نافهمی ها نکرده است؟

همه می گوئیم میدانیم،می فهمیم و این دیگران هستند که نمیدانند،آیا ما از نگاه دیگری "دیگران"نیستیم؟چه کسی خود را نفهم و کج فهم میداند؟پس این زشتی ها محصول چیست؟فهمی که رنج و زشتی بیافریند،فهم است یا نافهمی؟

تا همدلی را در سکوتی عاشقانه لمس نکنیم از عشق و زندگی جز لاف و رنج هیچ نمیدانیم.بیا این فرصت باقی را خرج عشق کنیم،نه لاف و رنج.و ناگهان ببینیم که عین زیبائی و عشقیم.و تجاوز از پیش رفته است.بی آنکه برای رفتنش تلاشی کرده باشیم.تجاوز تاریکیست.و عشق نور و روشنائی.برای رفتن تاریکی چه میتوان کرد جز افروختن چراغ.وقتی چراغ دل و جان ما روشن شد.به حیرت و وجد می بینیم،نه که فقط دشمنی نیست،نه،حتی دوستی نیز وجود ندارد!فقط حضوری عاشق و مست زندگیست.همه یکی هستیم.جلوه هائی زیبا و متفاوت از وجود و زندگی. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 10:50  توسط خسرو  | 

حرف های واقعی آنهائی هستند که بی هیچ گزینش و سانسوری بر زبان جاری می شوند.حرفهای واقعی را کودک در دامن پر عشق و مهر مادرش می زند.و مادر زشت و زیبای حرفهای کودکش را عاشقانه به جان می شنود.حرفهای واقعی تلخ و شیرینند.حرفهای واقعی را فقط در عشق میتوان گفت و شنید.فقط عشق است که فرصت بیان آنچه هست را بی هیچ گزینشی می دهد،آنهم به چه شیرینی.ما جز در عشق چه میکنیم جز رعایت.البته هیچ کس مجاب نیست حرفهای تلخ ما را شیرین بشنود.اگر کمی زیرک باشیم به راحتی می بینیم که دیگران فقط نقش بازی می کنند.دقیقا مثل خود ما.و این را وقتی بهتر می فهمیم که طعم عشق را چشیده باشیم.همدلی را تجربه کرده باشیم.ابدیت را در عشق لمس کرده باشیم.

حرفهای ما در عشق حرف نیست.عین جان است.حرف جزئی از وجود ماست که در نسیم عشق می رقصد.و چون از عشق دور می افتیم وای بر تنهائی و غربت ما در این جمع به ظاهر آشنا.

عشق راهی را به روی ما می گشاید که تماما تازه است.عشق عین زندگیست.و این را فقط بعد تجربه عشق میتوان فهمید.هر چه عاشق تر میشویم زنده تر میشویم.در جاودانگی "حال"غرقتر می شویم.

عشق یک نیاز است.لوکس ترین نیاز.بسیاری از عشق جز نامی نمی دانند.عاشق اگر دوست دارد برای این است که نمیتواند دوست نداشته باشد.عاشق شعمیست که به عشق روشن است و می سوزد.دوست داشتن نوریست که اراده از او جاری میشود.اما این نور به همت حضور عشق است.آتش عشق اگر نباشد.نور خود کجاست.چیست جز لاف؟چه کسی لاف دوست داشتن نمیزند.دادگاه ها پر است از این مدعیان لاف زن.مدعیانی که در قیمت دوست داشتن خود دچار سوءتفاهم شده اند.عشق را چه به قانون و اخلاق.کدام عاشق به حرمت قانون و اخلاق دوست داشت؟عاشق غذایست دوست داشتن است.نیاز عاشق به دوست داشتن مثل نیاز ما به هواست.و هر چه عاشقتر میشویم دوست داشتن ما بی قیدتر میشود.خورشید دوستی ندارد،دشمنی ندارد.تابش خورشید بسی فراتر از دوستی و دشمنیست.و عشق خورشیدیست که در قلبها طلوع میکند.تنها تشکر واقعی از عاشق،عاشق شدن است.عاشق از روشنائی خود به شمع های خاموش ما میزند،بلکه مستعد باشیم و آتش بگیریم.این تنها هدیه عاشق است که عاشقانه میدهد.عشق مال کسی نیست.عاشق و معشوق بازیگر عشقند.اگر بخواهیم می توانیم مال عشق شویم.اما عشق نمیتواند مال ما شود.اصلا در عشق مالی نیست.مالکیت وهمیست که به آن مبتلائیم و عشق هر آن آماده است تا ما را به حقیقت زندگی پرتاب کند،به لحظه های ناب جاودانه.

به حکم اخلاق خوب می نمائیم،از ترس قانون خوب می نمائیم.اما عشق جائیست که خوبی ها بی هیچ دلیلی اصیل و واقعی از ما زاده میشوند.عشق جائیست که ما زشتی های خود را می بازیم و همه خوبی شکار می کنیم.معشوق از جانب عشق آمده است که زشتی های ما را عاشقانه از رخ جان ما بزداید و زیبائی های نهفته ما آشکار کند.ما کودکی پاک و معصوم میشویم در عشق.معشوق قابله است.ما را از ما متولد می کند.جادوئی ترین تولد ممکن.

عاشق وهم است.معشوق وهم است.آنگاه که عشق جاریست کو عاشق؟کو معشوق؟عاشق و معشوق در فراغ معنا میشوند.در وصال تنها عشق است که بی زمان جاریست.

عشق ناگزیرترین اتفاق است.جاذبه عشق آنقدر است که وهم هر عقلی را بسوزد.اینجا کار عقل نیست.عقل از حیرت به گوشه ای افتاده است.خواستنی در کار نیست.نخواستی در کار نیست.عشق یک اتفاق است.و اتفاق بی خواست ما می افتد.البته میتوانیم به این زیباترین افتادن مستعد شویم،اما افتادن کار ما نیست.ما به قدر رهائی مان از زندان هویت مستعد افتادنیم در عشق.عشق نسیمی است که گاه می وزد و مستعدان ابتلا را مبتلا می کند.بادیست که ناگهان می آید و میوه های آبدار رسیده را از شاخه های خام خودخواهی رها می کند.این بسته به خامی ماست و وزش این باد عزیز،که کی و کجا،در آغوش که بیفتیم.

در جامعه ما باید خوب باشیم.و این تنها عشق است که میتواند ما را آنگونه که شایسته آنیم خوب کند.عشق اصیل ترین غذاست.میتوانیم وانمود به خوردنش کرده باشیم.میتوانیم هر کسی را فریب داده باشیم.اما خود میدانیم که فریبی بیش نیست.و کدام معده فریب فریب می خورد؟کدام جان به فریب سیر می شود.مستانه می رقصد؟

خدا عشق است.ما از پیش در آغوش خدائیم.خدا دریاست.و ما همواره در این آبیم.و دعا گاهی فریب است.گاهی که گاهش کم نیست.دعای سلامتی می کنیم.دعای خوشبختی میکنیم.حال آنکه سالم و خوشبخت و زیبا متولد می شویم.اما دیر یا زود در پندارهائی مسموم غرق میشویم.از دور خدایا می کنیم و غافیلم که خدا از پیش با در ما و با ماست.خدا از ما ماتر است.خدا زخم های جان ما را بی که بخواهیم دوا میزند.کافر غافل از خویش است و مومن آگاه به خویش،وای وای وای امان از خویشی که جز وهم نیست.ناگهان وهم خویش چون ابری پراکنده محو میشود آنچه هست.حضوریست زلال که هیچ نامی زیبنده اش نیست.اما ذهنی که سکوت نمی شناسد.ذهنی که جز حرف نمی شناسد.چه میتواند کند جز خیسی دستان ادراکش را حقیقت دریا بخواند.و خیسی دستان کدام  ادراک دریاست.اگر چه این خیسی تنها نشان ما از دریاست،و چه حالی دارد ادراکی که همه محو دریاست.و عشق زیباترین راه تا محوی این ادراک است.

تو می گوئی حرفت زیباست.و من میگویم زیبائی دریاست.هیچ مگو.غرق دریا شو.همه حرفهای گنگ من برای چشیدن مزه سکوتیست آنسوی پرچین هر خیال و گمان.

عشق مرگ است.زیباترین مرگ و زندگی زیبا از پس این مرگ زیبا متجلی میشود.کهنه می میرد تا نو فرصت ظهور پیدا کند.وقتی همه اندیشه های کهنه ما می میرد.وقتی ذهن آرام می گیرد.فرصتی برای ظهور اندیشه های زیبا و تازه فراهم میشود.عشق دریاست.کدام موج بر آمد و ننشست؟و زیبائی در این فراز و فرود است.

همه ما از پیش غرق دریای عشقیم.اما نمیدانیم و این ندانستن به دانستن های بیهوده بسیار آلودست،رنجیست به گرانی وهمی که در آنیم.

ما حرفها را می فهمیم.البته گمان می کنیم که می فهمیم،این را سوءتفاهم ها می گویند.فهمیدن حرف ممکن نیست تا سکوت هم را در عشق نفهمیده باشیم.در استعداد ما شکی نیست.ما عاشق و معشوق خلق شدیم،این قابلیت تا مرگ با ما خواهد بود.غذای عاشق چیست جز معشوق.ما عاشقیم.ما معشوق.اگر مجال رویش ناممکن ترین اتفاق ممکن را به خود بدهیم.ما گل هستیم و مشام زندگی تشنه عطر بی قرار ماست.فقط اگر نخواهیم که دانه بمیریم.بیا تا فرصتی باقیست در دانگی خود بمیریم که دانه نمیریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 12:36  توسط خسرو  | 

مهربان و شوخ،همانگونه که هستی،نگاهم میکنی و التهاب آتشی اینجا مهربان می شود به من.شهد شیرین نگاهت چه میکند با من؟جادوگر آفتابی،سایه های رنجم کو؟کران تا به کران،دریای نور است که می بینم،وهم کابوسم کو؟از نگاهم سرشاری و لبریز توام.ببین که عطر حضور تو چگونه می تراود از من،ببین که نشانه هر دستم،از اینهمه حضور تو.

تولدت مبارک،من من.

گل من،خاک پستم من،این توئی که رستی از من و حالا،هستم من.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 10:50  توسط خسرو  | 

میخندم!اونقدر که از چشام اشک در میاد،چی؟چرا میخندم؟خوب برای اینکه کارهام خنده داره،مثلا میگم گم شدم؟!مثلا میگم دارم دنبال خودم میگردم؟!مثلا دیگران رو نصیحت میکنم، و هزارتا مثلا دیگه،البته هزارتا یه خورده زیاده،نیست؟ البته نقاب هام کم نیست.البته کم نیست که لابلای نقابهام گم بشم.ولی از نقاب مرده تا وجود زنده،اووووووووووووووووه اینهمه تفاوت هست و گاهی که گاهش کم نیست،نمی بینم.ینی اینها خنده دار نیست؟

شنیده بودم که یکی وقتی تنها میشد و بیکار،برای اینکه حوصلش سر نره،با دست خودش میزد به پشت گوشش و سریع بر می گشت و میگفت،کیه؟! خیلی وقته حس میکنم اون یه نفر منم،خوب،پس حالا میدونی برا چی میخندم.تو هم بخند و تو اوج خنده هات ببین که چقدر مثل همیم؟

وقتی میرم تو طبیعت.محو لذت و حضوری میشم که به وفور جاریه،و وقتی به آدما نگاه میکنم دلم میگیره که جای این حضور و لذت خالیه،خیلی وقته سعیم همه اینه که نگاهم رو از آدم ها بدزدم.لطفا فقط نپرس چرا؟اگه چراش رو واقعا میخوای بدونی، ببین چقدر میتونی همونطور راحت که به طبیعت نگاه میکنی تو چشم همین آدمهائی که مثلا دوستین،نگاه کنی؟اگه میتونی بی انصاف!،به منم یاد بده،ناسلامتی دوستیم.

اره من یه دیوانه ام.اما به من بگو کی دیوانه نیست؟دیوانه یعنی چی؟ینی دیوانه فقط همون هائی هستن که تو تیمارستانن؟همونها که کنار جوب و خیابون می خوابن،ینی اونهائی که به هزار زحمت وانمود به عاقلی می کنن.همون ها که جرات آشکار کردن چند دقیقه هزیون های ذهنشون رو ندارن،دیوانه نیستن؟اره به خودت هم میگم.تو دیوانه رنجوری که وانمود به عاقلی می کنی،تو که از دست این عاقلی های دیوانه ات خسته شدی،منم یه دیوانه مات و مبهوت که گاهی از فرط زیاد دونستن دیوانه ام و گاهی از فرط هیچی ندونستن،تعجب نکن،مگه میشه تاب فقط به سمت دانائی بالا بره و به سمت نادانی هیچی نره؟نه،من حیران اوجم در دانائی و نادانی،دانائی من هم قد نادانی منه،من از این تاب خوردن گاه چنان مستم و سرشار که لذت از سر و روم میباره،و گاه چنان گرفته ام و رنجور که هیچی نگو و نپرس.

گاهی مرزهام پاک میشه،میشم هیچ،میشم همه،و تو دنبال خسرو میگردی در من،و گاهی اونقدر خسروام که فرار می کنی از من،عجیب نیست بازی ما؟

گاهی حس می کنم که میتونم دست هر کسی رو عاشقانه بگیرم و تو چمشان نگاه کنم و گاه فراریم و خسته از همه این معشوق که حتی یکی،اونجور که میخوام با من نیست.

اینها رو میگم که ببینم آیا دیوانگی های من برات آشناست؟میشناسی منو؟اگه اره،پس منتظر چی هستی؟بی قراری های دیوانه ام رو دریاب.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 7:51  توسط خسرو  | 

دوست عزیز ما پر از حرفیم.و حرفها عموما سم هستند.به حرفهائی که میزنیم نگاه کن،عمدتا غیرضرروی هستند.سوءتفاهم هستند.بدگوئی و بدگمانی هستند.بدآموزی هستند.حقیقتی در آنها نیست.عشقی در آنها نیست،اما اینها همه چیزیست که داریم.همه چیزیست که هستیم،سکوت سخت ترین کار ممکن است.شاید دهان بسته باشد.اما ذهن مدام دارد حرفها را نشخوار می کند.

سکوت کن.البته میدانم که سکوت ممکن نیست!پس حرف بزن،بدون سانسور حرف بزن،و باز هم میدانم که فقط دو دقیقه بدون سانسور حرف زدن در جمع میتواند جهنمی بسازد.پس همه حرفهائی که میزنی و نمی زنی را نظاره کن.بدون سانسور و قضاوت.دیر یا زود سکوت از پس این نظاره تو را در خود غرق می کند.البته این سکوت چندان زیبا و دلچسب نیست.این سکوت مشقیست.با مشقت بدست می آید.پس واقعی نیست.اما سکوت واقعی زمانی که انتظارش را نداری،غافلگیرت می کند.

همه عیب ها و حسن هائی که می بینیم تماما فرافکنیست.نمیگویم رابطه ها زشت نیست.نمیگویم زندگی در پس موجی زشت از جنایت گم نشده است.می گویم همه اینها فرافکنیست.زشتی درون بیرون را زشت کرده است.و پاک کردن زشتی بیرون ممکن نیست!قرنها جنگیدیم تا زشتی را پاک کنیم و هر روز زشتی بیشتر می شود.هر روز جنایت های تازه ای را شاهد می شویم.فتنه را باید از ریشه خشکاند.و فتنه از درون می خیزد.تا آن لحظه که جز خیر مطلق نبینیم.مسافریم.هر روز که ریشه فتنه ها را در درون کشف و محو می کنیم.زیبائی زندگی بیشتر میشود.اما نهایت زیبائی جائی رخ می نماید که "من"ی برای مشاهده نیست.فقط زیبائیست و مشاهده،در چشمان نوزاد نگاه کرده ای؟زیبائی جائی مطلق می شود که آن نگاه در چشمان تو بیدار شود.تا آن روز زشتی ها و زیبائی های مشروط درون و بیرون را بدون هیچ سانسوری نظاره کن.رنج ببر اما نظاره  کن.لذت ببر اما نظاره کن.تماما همانی باش که میخواهی،نمیتوانی؟! ناتوانیت را نظاره کن.خواستن ها و نخواستن هایت را نظاره کن.یادت باشد که نخواستن آنسوی سکه خواستن است.

همه آدم ها تقریبا یک نفر هستند.همه آدم هستند.و ما تشنه دیداری کسی هستیم که نیست.وقتی بیاید،وقتی باشد،دیگر تشنه اش نیستیم.البته اگر واقعا دیدارش کرده باشیم.شاید همواره در کنار هم باشیم.اما دور از هم.

پای همه ما به ضرورت هائی بسته است.اما فقط یک پا در جبر است.پای دیگر اختیار است.آزادیست.ببین که آن پای آزاد را کجا می گذاری.به همت همان پای آزاد به جائی برو که میخواهی.کاری بکن که می خواهی.تا آرزوئی حسرتت نشود.تا تجربه کنی که آرزو حسرتی متفاوت است.

ما به قدر انتظار و طمعی که در هم داریم،از دست هم افسرده یا عصبانی می شویم.طمع و انتظار ما از آنهائی که توان و شهامت ابراز و اعتراض نداریم،ما را به افسردگی می کشاند و در مقابل آنها که شهامت ابراز و اعتراض را داریم،عصیانگر و عصبانی هستیم.

همه ما مانند کودکی هستیم که در مقابل همبازی های قویتر موش می شود و چون به ضعیف تر می رسد شیر است،بعید نیست آسیبی را که از بالادست می بینیم به پائین دست بزنیم تا مجبور نباشیم آن آسیب را در خود دفن کنیم و رنجور و بیمارتر شویم.

رابطه ها شفاف نیست.چون حتی شهامت بیان آنچه از هم می خواهیم را نداریم.چیزی می گوئیم اما منظور ما چیز دیگریست.

دوست عزیز همواره دوستت دارم.اما با من بگو که از خواندن اینهمه نوشته های من چه فهمیده ای؟!از من جز لاف و دروغی که خواندی،چه می دانی؟تو که حتی لحظه ای در چشمم نگاه نکرده ای،تو که سکوتم رو نفهمیده ای،پس از من هیچ نمی دانی جز سوءتفاهم.جز لاف و دروغ.

خاصیت زبان این است که حقیقت را به دروغ تبدیل کند.معجزه زشت را می بینی؟دین یک حقیقت است.قرآن حقیقت است.اما هنوز پیامبر زنده بود که سوءتفاهم ها و کج فهمی ها آغاز شده بود،هنوز پیامبر خاک نشده بود که فتنه ها برخواسته بود،خاصیت زبان و بیان را می بینی؟

چه کنیم که تا رسیدن به دریای بی انتهای سکوت ناگزیر حرفیم.اما میتوانیم محتاط باشیم.می توانیم حرفها را وسواسانه تر گزینش کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 11:33  توسط خسرو  | 

 ما فهم را به بیرون تاباندیم و شد تکنولوژی،این عالیست اما کافی نیست.ما از تکنولوژی بمت اتم ساختیم.سلاح های کشتار جمعی ساخیتم.جنگ و حیله گری ساختیم.ما از فهم خود برای تخریب زیبائی کمک گرفتیم!فهم را می بینی؟لازم است مقداری از این فهم به درون تابانده شود.تا غده های سرطانی روح مداوا شود،نیاز ما به انباشت بیمارگونه امکانات،نیاز ما به تخریب و کشتار وحشیانه مداوا شود.نیاز داریم قسمتی از فهم را به درون هدایت کنیم تا آئینه فهم ما از بهشت زندگی ابدیتی خارج از تصور خلق کند.

فرصت ما برای زندگی مانند آش مشهور خاله است.این فرصت هدیه هستی به ماست.میتوانیم این ناممکن ترین ممکن را به حیرت و جشن برخیزیم.یا چشم فهم ببندیم و در جنگی خیالی بسوزیم. 

وای وای هفت میلیارد ذهن و ذهنیت متفاوت بر صورت وجودی واحد،چگونه تو را تا وجودی که همواره بودی و هستی و خواهی بود هل دهم؟چگونه بگویم که تو کلاف هویتی زشت یا زیبا که به کمک باورهای تحملی بر وجود یگانه ات پیچیده ای نیستی؟چگونه بگویم که دریائی و وهم هویتت حبابی بیش نیست؟لطفا کمکم کن تا آنچه را که همواره میدانستی به خاطرت آورم.

هویت خواب منسجمیست که در بیداری می بینیم.و برخواستن از این خواب نیاز به کمی تمرین "مشاهده"گری دارد.دیدن فاعل درون در هر کاری.کم کم آن اتفاق محال خواهد افتاد.کم کم حیرت میکنی که بیداری،که همواره بیدار بودی،که همه خواب و خیال،همه کابوس ها و رویا هایت ابر محوی بود که از پیش رفت.

بیداری،بهشت حضور است.بهشتی که پشت ابرهای فکر پنهان است.وقتی به هر دلیلی از شکاف میان دو فکر فرو می افتی،به ساحتی یگانه می رسی که هیچ توصیفی ندارد.خاصه که این اتفاق،افتادن بی خودی از پس مشق های ناکام بسیار در این افتادن باشد!

فقط کافیست یک بار طعم شیرین این بی دلیل ترین "بودن"را مزه کنی،دیگر شیرینی هیچ رویائی نمیتواند مانع بی قراری های همواره ات برای مزه دوباره آن شهد بی مثال شود.

پس از آن شعمی روشنی و شمع های خاموش را به هر بهانه،حیله می کنی به روشنی.

پس از آن پادشاه ملک وجودی که عاریت لباس گدائی "هویت"دریده است. و از دیدن هفت میلیارد پادشاه خفته در وهم گدائی به رنج است.

وای وای تا لحظه ای که هویتی داری،خیرخواهی ممکن نیست.حتی وقتی که در خیال دریدن لباس گدائی پادشاهانی!

به دوستی ها و دشمنی هام،به دلواپسی ها و دغدغه هام،به حرفها،حیله گری ها،طمع ها و نیازها،به هر چه هست،به هر چه نیست،عاشقانه میخندم،نه نمیخندم.خنده ای میشوم مست،و تو در بهتی دوباره می خزی که این دیوانه اینبار دیوانه تر شده است.

کاش میشد لذتها را آشکار کرد.به همه نشان داد که امکان ما برای غرق شدن در دریای لذت بی نهایت است.کاش میتوانستم با تو بگویم که زیباترین حرفها در مقابل سکوت،خیسی دستان ماست در مقابل عظمت دریا.

رها کن واژه را،هر چه معنا بینداز و ببین،ببین که هست و نیست عاشقانه به آغوش هم می رقصند.ببین که  هر لحظه هزار هزار هست نیست می شود و نیست هست.

کاش زبان سکوت حیرت را زودتر بیاموزی تا اینچنین عاجزانه به حرفها نچسبم برای بیانی که بیانش ناممکن است. 

بیش از پیش از جمع می گریزم.خصوصا از آشنا!غریبه ها کمتر سکوتم را سوءتفاهم می کنند،به سادگی از من می گذرند.لبخند های ناب تری به هم می زنیم.اما آشناتر ها همانقدر از سکوتم می رنجند که من از حرفهایشان می رنجم.سکوتم را همانقدر نمی فهمند که من حرفهایشان را نمی فهمم.پس گریز بهتر است.آنها در تصور خود از من باشند و من بی کلامی عشقم را نثارشان کنم.وای وای وای ببین چقدر عاجزم از حرفها.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 11:40  توسط خسرو  |