حرف های واقعی آنهائی هستند که بی هیچ گزینش و سانسوری بر زبان جاری می شوند.حرفهای واقعی را کودک در دامن پر عشق و مهر مادرش می زند.و مادر زشت و زیبای حرفهای کودکش را عاشقانه به جان می شنود.حرفهای واقعی تلخ و شیرینند.حرفهای واقعی را فقط در عشق میتوان گفت و شنید.فقط عشق است که فرصت بیان آنچه هست را بی هیچ گزینشی می دهد،آنهم به چه شیرینی.ما جز در عشق چه میکنیم جز رعایت.البته هیچ کس مجاب نیست حرفهای تلخ ما را شیرین بشنود.اگر کمی زیرک باشیم به راحتی می بینیم که دیگران فقط نقش بازی می کنند.دقیقا مثل خود ما.و این را وقتی بهتر می فهمیم که طعم عشق را چشیده باشیم.همدلی را تجربه کرده باشیم.ابدیت را در عشق لمس کرده باشیم.
حرفهای ما در عشق حرف نیست.عین جان است.حرف جزئی از وجود ماست که در نسیم عشق می رقصد.و چون از عشق دور می افتیم وای بر تنهائی و غربت ما در این جمع به ظاهر آشنا.
عشق راهی را به روی ما می گشاید که تماما تازه است.عشق عین زندگیست.و این را فقط بعد تجربه عشق میتوان فهمید.هر چه عاشق تر میشویم زنده تر میشویم.در جاودانگی "حال"غرقتر می شویم.
عشق یک نیاز است.لوکس ترین نیاز.بسیاری از عشق جز نامی نمی دانند.عاشق اگر دوست دارد برای این است که نمیتواند دوست نداشته باشد.عاشق شعمیست که به عشق روشن است و می سوزد.دوست داشتن نوریست که اراده از او جاری میشود.اما این نور به همت حضور عشق است.آتش عشق اگر نباشد.نور خود کجاست.چیست جز لاف؟چه کسی لاف دوست داشتن نمیزند.دادگاه ها پر است از این مدعیان لاف زن.مدعیانی که در قیمت دوست داشتن خود دچار سوءتفاهم شده اند.عشق را چه به قانون و اخلاق.کدام عاشق به حرمت قانون و اخلاق دوست داشت؟عاشق غذایست دوست داشتن است.نیاز عاشق به دوست داشتن مثل نیاز ما به هواست.و هر چه عاشقتر میشویم دوست داشتن ما بی قیدتر میشود.خورشید دوستی ندارد،دشمنی ندارد.تابش خورشید بسی فراتر از دوستی و دشمنیست.و عشق خورشیدیست که در قلبها طلوع میکند.تنها تشکر واقعی از عاشق،عاشق شدن است.عاشق از روشنائی خود به شمع های خاموش ما میزند،بلکه مستعد باشیم و آتش بگیریم.این تنها هدیه عاشق است که عاشقانه میدهد.عشق مال کسی نیست.عاشق و معشوق بازیگر عشقند.اگر بخواهیم می توانیم مال عشق شویم.اما عشق نمیتواند مال ما شود.اصلا در عشق مالی نیست.مالکیت وهمیست که به آن مبتلائیم و عشق هر آن آماده است تا ما را به حقیقت زندگی پرتاب کند،به لحظه های ناب جاودانه.
به حکم اخلاق خوب می نمائیم،از ترس قانون خوب می نمائیم.اما عشق جائیست که خوبی ها بی هیچ دلیلی اصیل و واقعی از ما زاده میشوند.عشق جائیست که ما زشتی های خود را می بازیم و همه خوبی شکار می کنیم.معشوق از جانب عشق آمده است که زشتی های ما را عاشقانه از رخ جان ما بزداید و زیبائی های نهفته ما آشکار کند.ما کودکی پاک و معصوم میشویم در عشق.معشوق قابله است.ما را از ما متولد می کند.جادوئی ترین تولد ممکن.
عاشق وهم است.معشوق وهم است.آنگاه که عشق جاریست کو عاشق؟کو معشوق؟عاشق و معشوق در فراغ معنا میشوند.در وصال تنها عشق است که بی زمان جاریست.
عشق ناگزیرترین اتفاق است.جاذبه عشق آنقدر است که وهم هر عقلی را بسوزد.اینجا کار عقل نیست.عقل از حیرت به گوشه ای افتاده است.خواستنی در کار نیست.نخواستی در کار نیست.عشق یک اتفاق است.و اتفاق بی خواست ما می افتد.البته میتوانیم به این زیباترین افتادن مستعد شویم،اما افتادن کار ما نیست.ما به قدر رهائی مان از زندان هویت مستعد افتادنیم در عشق.عشق نسیمی است که گاه می وزد و مستعدان ابتلا را مبتلا می کند.بادیست که ناگهان می آید و میوه های آبدار رسیده را از شاخه های خام خودخواهی رها می کند.این بسته به خامی ماست و وزش این باد عزیز،که کی و کجا،در آغوش که بیفتیم.
در جامعه ما باید خوب باشیم.و این تنها عشق است که میتواند ما را آنگونه که شایسته آنیم خوب کند.عشق اصیل ترین غذاست.میتوانیم وانمود به خوردنش کرده باشیم.میتوانیم هر کسی را فریب داده باشیم.اما خود میدانیم که فریبی بیش نیست.و کدام معده فریب فریب می خورد؟کدام جان به فریب سیر می شود.مستانه می رقصد؟
خدا عشق است.ما از پیش در آغوش خدائیم.خدا دریاست.و ما همواره در این آبیم.و دعا گاهی فریب است.گاهی که گاهش کم نیست.دعای سلامتی می کنیم.دعای خوشبختی میکنیم.حال آنکه سالم و خوشبخت و زیبا متولد می شویم.اما دیر یا زود در پندارهائی مسموم غرق میشویم.از دور خدایا می کنیم و غافیلم که خدا از پیش با در ما و با ماست.خدا از ما ماتر است.خدا زخم های جان ما را بی که بخواهیم دوا میزند.کافر غافل از خویش است و مومن آگاه به خویش،وای وای وای امان از خویشی که جز وهم نیست.ناگهان وهم خویش چون ابری پراکنده محو میشود آنچه هست.حضوریست زلال که هیچ نامی زیبنده اش نیست.اما ذهنی که سکوت نمی شناسد.ذهنی که جز حرف نمی شناسد.چه میتواند کند جز خیسی دستان ادراکش را حقیقت دریا بخواند.و خیسی دستان کدام ادراک دریاست.اگر چه این خیسی تنها نشان ما از دریاست،و چه حالی دارد ادراکی که همه محو دریاست.و عشق زیباترین راه تا محوی این ادراک است.
تو می گوئی حرفت زیباست.و من میگویم زیبائی دریاست.هیچ مگو.غرق دریا شو.همه حرفهای گنگ من برای چشیدن مزه سکوتیست آنسوی پرچین هر خیال و گمان.
عشق مرگ است.زیباترین مرگ و زندگی زیبا از پس این مرگ زیبا متجلی میشود.کهنه می میرد تا نو فرصت ظهور پیدا کند.وقتی همه اندیشه های کهنه ما می میرد.وقتی ذهن آرام می گیرد.فرصتی برای ظهور اندیشه های زیبا و تازه فراهم میشود.عشق دریاست.کدام موج بر آمد و ننشست؟و زیبائی در این فراز و فرود است.
همه ما از پیش غرق دریای عشقیم.اما نمیدانیم و این ندانستن به دانستن های بیهوده بسیار آلودست،رنجیست به گرانی وهمی که در آنیم.
ما حرفها را می فهمیم.البته گمان می کنیم که می فهمیم،این را سوءتفاهم ها می گویند.فهمیدن حرف ممکن نیست تا سکوت هم را در عشق نفهمیده باشیم.در استعداد ما شکی نیست.ما عاشق و معشوق خلق شدیم،این قابلیت تا مرگ با ما خواهد بود.غذای عاشق چیست جز معشوق.ما عاشقیم.ما معشوق.اگر مجال رویش ناممکن ترین اتفاق ممکن را به خود بدهیم.ما گل هستیم و مشام زندگی تشنه عطر بی قرار ماست.فقط اگر نخواهیم که دانه بمیریم.بیا تا فرصتی باقیست در دانگی خود بمیریم که دانه نمیریم.