تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

خسرو یعنی یک دسته نقاب.نقابهائی همه دلخواه برای فریب اینهمه دوست،لابد فکر میکنی این نیز یک شکسته نفسی بیمارگونه است.لابد تصور می کنی دارم خودم را لوس میکنم.تا به به های خوشمزه تری تحویل بگیرم.لابد تصور میکنی این دیگر آخر حیله گریست.البته که این را درست فکر می کنی.

بهترین تعریف من از خسرو همان است که در معرفی وبلاگم گفتم.خسرو یه مشت دروغه،از کهنه و تازه.کهنه هاش رو رها کن که بوی گند گرفتن.به تازه هاش دل بباز که قشنگن و فریبنده.

و فریب چه زیباست.آنگاه که غرق در عشق باشد.آیا تا کنون عاشق شده ای؟آیا به معشوق دروغ عاشقانه گفته ای؟زندگی تمامش دروغ است.و کاش این دروغ غرق در عشق باشد.کاش دیگری یا معشوق باشد و یا هیچ!،اصلا نباشد.آخر در حضور معشوق دیگری چه مجال بودن دارد.و کم کم این معشوق است که بر چشم عاشق مینشیند و زندگی همه تجلی عشق می شود.

تعریف کردن یعنی توهین.یعنی تمسخر.یعنی آدامس!،تا فرصتی برای ظهور عشق نباشد.هیچ نگو.به تمامی لال باش.تا عشق دهانت را باز کند.همه به قدر کافی میدانند.آنچه همه نیاز دارند پذیرشی تمام و کمال در عشق است.و تو چه میدانی پذیرش تمام و کمال یعنی چه،مگر به دام عشقی افتاده باشی.مگر بند بند وجودت در شوق خدمت به معشوق،به رقص باشد.

ناظمی عزیز

میدانی چرا گرایش به مواد مخدر در انسانها وجود دارد.میدانی چرا مشروب می خوریم؟برای رسیدن به طعمی کاذب از عشق.عشقی که خورشید است،دریاست.و ما حبابهائی رقصان به آن.میتوان حبابی عالیجناب بود و میتوان حبابی عارف، عالم،جنایتکار،ظالم.مظلوم،.....هر چه باشیم.حبابیم و نقش برآب.چه مهم است که گول منطق را بخوریم،محکوم شویم.مجکوم کنیم.وقتی میتوانیم دروغ خود به عشق بفروشیم و حقیقتی چنین بی بدیل بستانیم.

این حرفها نه در رد توست و نه قبول.اینها فقط هزیانهائی مستند.نه چیزی بیشتر.عشق و ارادت بی دلیلم را بپذیر.که گدای دلیل بودن در شان پادشاهی انسان نیست.

اینها گلایه های مست دیوانه ای به جنون افتاده اند.اینها گستاخی یک حضور عصیانگراند که میان اینهمه نقاب زندانیست.

دلتنگم دوست من.دلتنگی چشمی که مرا نه آنچه مینمایم که آنچه نمودنی نیست.ببیند.دلتنگ دوستی که عشق را نه در این حرفهای تب دار هزیانی که در سکوتی عاشق و به حیرت افتاده ببیند.

آواز مرغان عاشق از پی چیست؟آنها در پی تحسین نیستند.آنها فقط جفت خویش را میخوانند.آنها فقط شادمانی بی دلیل خود را مستانه نجوا می کنند.آنها از دام معنائی که ما خرسند در آنیم هیچ نمیدانند.

و اما انسان ایده الی خسرو

آنکه از دام همه شرط ها رها شده است.آنکه شور و شعوری ناب است.آنکه نیست جز حضوری مست و رقصان در عشق.

ناظمی عزیزم نیازی به فهم هیچ فلسفه و عرفان نیست.بلکه نیاز به این است که فهمنده خود دروغ و فریبیست بزرگ.آنگاه که مشت همیشه بسته این دروغ بزرگ باز شود.آنگاه که قفل زندان وهمی من به نور فهم باز شود حضوری مست تولدی تازه می یابد.گدائی پادشاه میشود.وای وای وای وای وای این کلمات چه حقیرند در بیان که گدا پادشاهی حریص را تداعی میکند و پادشاه گدائی سیری ناپذیر.

آنکه عاشق ترین است،عاقل ترین.آنکه زیباترین است.جوانترین.

اصلا میدونی چیه

من میخوام ببینمت

میخوام ببینم چقد ایده الی

ببینم چقدر زیبا هستی.چقدر لاف میزنی.من از حرفها بدم میاد.ازشون بیزارم .ببینم میتونم تو چشات نگاه کنم.میتونم هیچی نگم.میتونم .......

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 14:1  توسط خسرو  | 

فرق انسان با سایر موجودات هوش بسیار و ذهن توانمند اوست.این تفاوت میتواند تجربه زندگی را تا بی نهایت زیبا و شکوهمند کند و می تواند تا حد جهنمی پست و زشت.و انسان در طول تاریخ ثابت کرد که در هر دو سو استادی تمام است.

توانمندی انسان از یک سو جنگ افزارهائی زشت و مرگ آور که در تخیل بسیاری نمی گنجد را ساخت و در سوئی دیگر زیبائی زندگی را آنچنان خیال انگیز کرد که هوش از سر هر هوشمندی می برد.

انسان نیازمند ترین موجودیست که زمین و زندگی به خود دیده و همچنین توانمند ترین موجود.زندگی تجلی گاه معجزه هائی باورنکردنیست.و بی شک انسان با انهمه ضعف و توانمندی،بزرگترین معجزه زندگیست.انسان میتواند از دیدن عجایب آشکار و نهفته در دل هر ذره ،نعره ای مستانه بزند.جامه هوش بدرد.و میتواند در زندان وهمی خیال بنشیند و یگانه فرصت تجلی و دیدار را تا سرحد جهنمی وحشتناک،حقیرانه کند.آیا این گستره اختیار بزرگترین معجزه نیست؟

انسان میتواند ساده و سهلی چون زندگی را تا حد خیالی وهمی سخت و دور از دسترس کند همچنان که می تواند اوج تجلی احساس و اندیشه باشد.چشمه ای جوشان که از هیچ،بی هیچ زحمتی اینهمه زیبائی بزاید.اما چه میکند انسان؟افسوس که به گدائی سوی برکه های پست می رود تا مگر به آبهای گندیده برکه های باور و عادت خود را سیراب کند.دریغ و درد که چشمه همیشه جوشنده و زلال چشمگی خود فراموش کرده و خود را سیاه چاله ای گدای گندابها میداند.آری انسان چاله ای تشنه نیست،چشمه ای همیشه خندان است و نمی داند.و گاه ندانستن بستر ظلمی میشود به سیاهی اینهمه رنج که چهره تاریخ را سیاه کرده است،

و ندانستن زیباست آنجا که تسلیم محض حضوری غرق در عشقیم.آنجا که نمیدانیم و مخزنی از شور و شعر و شعوری نابیم.آنجا که دانسته ای ندانستن بکر ما را نیالوده است.آنجا که زندگی ساده و روان چون چشمه ساری مست،رقصنده در بستر سبز امکان است.آنجا که شاهد محو شهودی خیره و پنهان است،کسی نیست اما حضوری دائم به رقص است.

آری بزرگترین معجزه دیدار دروغ "من" است با حقیقت.دیدار نور با تاریکی.آنجا که حقیقت جلوه میکند و دروغ از پیش رفته است.خورشید فهم می درخشد و تاریکی وهم رفته است.

چگونه دلم نگیرد که خسروام.چگونه به زندانی چنین تنگ خو کنم.یار مهربان،زیباترین.خورشید من،جلوه ای کن تا بمیرم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 17:38  توسط خسرو  | 

تو حامل پیامی ویژه از طرف خداوندی،پیامت را به جهانیان اعلام کن.آن پیام در درونی ترین لایه های وجودت در انتظار توست.بی قراری تو بیهوده نیست.خودت را از گرداب گیج فکر ها رها کن.به خلوت برو،به طبیعت برو و سکوت کن.نقابهایت را به کناری بگذار،دیدار با دیگران بی این نقابها ممکن نیست،اما در دیدار با خودت چه نیازی به اینهاست؟خودت را بی نقاب ببین.ببین که نقابهایت نیستی.ببین که میتوانی بدون آنها راحت تر مزه بودن را بچشی،ببین که در استفاده از آنها گاه بسیار افراط کردی،ببین که نیازهایت اینهمه نیست.ببین و بخند به این کابوس و رویا.

دیر یا زود غنچه ناپیدای جانت می شکفد و رسالت پنهانت بی هیچ کوششی آشکار.

دیدار تنها در سکوت ممکن است.آنهم سکوتی که در رضایت عشق غرق است.آنچه تو خسرو می شناسی،دروغی کهنه است.کهنه ای که بی شک مرده است.تو میخواهی با گذشته مرا شناسائی کنی.آن حرفها،آن رفتار فقط همان وقت حقیقت بود.

همه ما رقصنده ایم در عشق.و تو میگوئی آن روز زیبا رقصیدی،آن زیبائی بسی کهنه است.رهایش کن.رقصنده اینجاست.مدام در رقص.رقصنده درونت را بکاو،دیدار کوچکی نخواهد بود.

اینو به اسماعیل جان گفتم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 10:57  توسط خسرو  | 

قاسم جان ما باده و جام همیم.همه باده همه جام.از جام هم،جز آنچه در آن است،چه می نوشیم؟هیچ،کاش بدانیم که چه در جام داریم.کاش بدانیم که چه در کام هم می ریزیم.کاش بیاموزیم رها کردن را،خالی شدن را،تا پر شویم از معشوق و عشق،که اصلی ترین غذای ما عشق است و معشوق ساقی سیم ساق ما.

عشق خورشید است و ما خزیده ایم در لاک باورها،افسوس.بی خورشید زندگی یعنی چه؟

حرف و معنا یعنی باور،حتی اگر آن حرف خدا باشد،عشق باشد،زندگی باشد.عشق یعنی سکوت محض،یعنی خسروئی نیست،آنچنان که انگار نبود هرگز.و آنجا که خسروئی نیست،چه کسی می فهمد.چه کسی می خند.چه کسی رنجور است؟خورشید بی دلیل می تابد،زندگی از چشمه عدم بی دلیل جاریست.فهم از پیش بود،همچنان که سایه های وهم از پیش رفته بود.

فقط اینها نبود که برا قاسم جان نوشتم!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 15:13  توسط خسرو  | 

اوج قاصدکها.....رهائی

اشو بیهوده آمد و بیهوده رفت!مثل صاعقه ای در شب تار،مثل خورشید که اینهمه بیهوده می آید و می رود.

اشو هرگز نیامد و هرگز نرفت.اشو شعور بود.شور بود.احساس زلال و ناب بود.زندگی بدون اینها یعنی چه؟

اما حتی عاشقان اشو،جز مشتی حرف و خاطره خوش از اشو چه دارند؟نفی و اثبات به یک اندازه بیهوده اند.اشو غذائی را خورد که در درون همه ما از پیش فراهم است.اشو فقط یک آدرس بود،نه بیشتر.

اشو اوج تجلی احساس و شعور بود.قبول.اما ستایش این اوج و تجلی چقدر ما را به مقصدی که در درون ماست می برد.چرا باید از اشو بت تازه ای بسازیم.اشو یک بت شکن بود نه یک بت.اشو همه باورها و ایده هایش را به دور ریخت.آیا ما ستایش اشو را ایده تازه خود نکرده ایم؟

اشو انگشت اشاره ای بود تا وجود ما را نشانمان دهد،چه کسی وجود خود را یافت؟چه کسی به در سکوت خود غرق شد؟پیام اشو سکوتی عاشقانه بود،پیام اشو ادراکی عمیق بود.زندگی آگاهانه و عاشقانه بود.اشو منم.توئی.همه ما اشو هستیم.

اشو یک "هیچ کس"بود.اشو آئینه بود.ما چقدر هیچ شدیم.چقدر آئینه ایم.اشو یک عصیانگر زیبا بود.ما چقدر عصیانگریم.چقدر زیبائی نهفته خود را آشکار کرده ایم.اشو درصدد تائید گرفتن از هیچ کسی نبود.اشو گلی بود که تماما شکفت.ما چقدر شکفته ایم؟اشو هرگز اهل تملق و تعارف نبود.ما چقدر نیستیم؟اشو یک نشانه بود.ما چقدر نشانه ایم؟

دوست عزیز من حرف بسیار است.اما زندگی در رهائی از حرف و معنا تجلی می کند.چقدر از حرفها رهائیم؟

شما مخاطب من نبودید.شما از اشو گفتید و من نگاهم را به اشو و دریافت هائی که از اشو دوستان به طور عام داشتم بیان کردم.اما در جوابی که دادید شاید ناخواسته ثابت کردید که شما نیز مخاطب من بودید.

دوست من اشتباه کردن بد نیست.من همه عمر اشتباه می کنم.اما تلاشم فقط بر این است که اشتباهاتم آنقدر تکراری نشوند که بوی حماقتش من و زندگی را آزار دهد.زندگی یعنی اشتباهات خلاقانه

منظور شما از "دو حقیر،همروح "برایم گنگ است.لطفا توزیع !! دهید.

چرا باید حقیر باشید،این فقط یک کنجکاویست.آیا اشو حقارت را به شما آموخت؟آیا این شکسته نفسی بیمارگونه نیست؟آیا خود را برتر نمیدانید.؟

لطفا صریحا از من انتقاد کنید.انتقاد تنها فرصتیست که گوهر جان صیقل بخورد.مگر دوست آئینه نیست،اگر عیب ها را دوست نگوید که بگوید؟دشمن؟البته دشمن نیز آئینه آئینه است.البته زندگی آئینه است.البته ادراک ما آئینه ای جادوئیست.آئینه ای که هر روز متفاوت تر می نماید.

از پیش میگویم کلمات زیبای من دروغی بیش نیست.حرف های زیبا دروغی زیبا هستند و حرف های زشت دروغ هائی زشت.چه کسی حوصله خفتن در پشت دروغ های زشت را دارد؟اما چه کسی پشت دیوار دروغ های زیبا نخفته است؟همه ادبیات دروغ زیباست.حرف زیبائی که عمل زیبا پشتوانه اش نباشد چیست جز لاف و دروغ.

اصلا همه حرفها دروغ هستند.مگر به عمل رسیده باشند.و چه خوب که عمده حرفها فقط دروغ هستند!تصور کن به همه آنچه می اندیشیم عمل کنیم،آیا فاجعه نخواهد بود.قانون و اخلاق مانع عمل کردن ما به حرفهائیست که عمدتا حتی شهامت بیانش را نداریم.پس دروغ بودن حرفها هم چیز بدی نیست!

ببین دوست عزیز من وقتی به جانها نگاه میکنم.همه را در اوج زیبائی می بینم.و حرفها آغاز سوءتفاهم است.آغاز دروغ.بیا کمتر دروغ بگوئیم.کمتر وادار به دروغ کنیم.بیا به حرفهای هم،به دروغ هم بخندیم!

تصور کن همه مردم دنیا لال شوند،حرفی نزنند مگر به طنز.مگر در شعور و عشق.آیا زندگی زیباتر نمیشود؟

آیا اختلاف فرهنگ ها و مذاهب جز به حرف است.آیا اختلاف من و تو جز به حرف است.بیا سکوت کنیم.بیا حرفها را به بازی بگیریم که زندگی جز بازی نیست.و اگر بازی زندگی زشت است برای تعصب بیهوده ایست که به حرفها داریم.

همروج عزیز تا زمانی که قدرت تشخیص داریم شادی ما رنج آلود و مشروط است.زندگی دریاست.و همه ما از زشت ترین و زیباترین.از فهیم ترین تا نفهم ترین حباب هائی بر سطح دریا.عمر حباب چقدر است؟اهمیتش چقدر؟وقتی در سکوت درون غرق میشویم.دریائیم.و وقتی به هویتی که داریم برمی گردیم.فقط یک حبابیم.دانش و فهمی که به خود منسوب می کنیم از دریاست.نافهمی و جهل نیز سایه آن فهم است.وقتی هویت خود را به دریای وجود ببازیم.چه کسی در درون ما می فهمد؟ چه کسی نمی فهمد.چه کسی زشت یا زیباست؟البته نمیتوان چیزی نگفت.اما میتوان با حرفها بازی کرد.میتوان بازیگوش بود.میتوان مشت هر دروغ کهنه ای را باز کرد.همه جزمها،همه باورها دروغهائی کهنه اند.و چه زیباست وقتی کهنه ها مدام می میرند تا زندگی شاهد بازیگوشی تازه ها باشد.

همه ما چشمه هستیم.چشمه هائی که متصل به دریای بی کران هستیست.کدام چشمه به آبهای رفته از خود توجه دارد؟کدام چشمه از برکه ها یا چشمه های دیگر آب گدائی می کند؟چشمه های جوشانی چون اشو فقط به ما یادآوری می کنند که همه رنج ما برای این است که چشمه بودن خود را فراموش کردیم.چشمه های فراموش شده حتی چشمه هستند.هر چه از آب دانش داری بریز.تا رویش زلال آب را از ناپیدای وجود خود مزه کنی.تا مزه بخشیدن بی قید و دلیل را هر چه بیشتر بچشی.تا نشانه ای زنده شوی به اینهمه چشمه خشک.

تا رویش زلال آب را از ناپیدای وجود خود مزه کنی.تا مزه بخشیدن بی قید و دلیل را هر چه بیشتر بچشی.تا نشانه ای زنده شوی به اینهمه چشمه خشک.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 8:58  توسط خسرو  |