خسرو یعنی یک دسته نقاب.نقابهائی همه دلخواه برای فریب اینهمه دوست،لابد فکر میکنی این نیز یک شکسته نفسی بیمارگونه است.لابد تصور می کنی دارم خودم را لوس میکنم.تا به به های خوشمزه تری تحویل بگیرم.لابد تصور میکنی این دیگر آخر حیله گریست.البته که این را درست فکر می کنی.
بهترین تعریف من از خسرو همان است که در معرفی وبلاگم گفتم.خسرو یه مشت دروغه،از کهنه و تازه.کهنه هاش رو رها کن که بوی گند گرفتن.به تازه هاش دل بباز که قشنگن و فریبنده.
و فریب چه زیباست.آنگاه که غرق در عشق باشد.آیا تا کنون عاشق شده ای؟آیا به معشوق دروغ عاشقانه گفته ای؟زندگی تمامش دروغ است.و کاش این دروغ غرق در عشق باشد.کاش دیگری یا معشوق باشد و یا هیچ!،اصلا نباشد.آخر در حضور معشوق دیگری چه مجال بودن دارد.و کم کم این معشوق است که بر چشم عاشق مینشیند و زندگی همه تجلی عشق می شود.
تعریف کردن یعنی توهین.یعنی تمسخر.یعنی آدامس!،تا فرصتی برای ظهور عشق نباشد.هیچ نگو.به تمامی لال باش.تا عشق دهانت را باز کند.همه به قدر کافی میدانند.آنچه همه نیاز دارند پذیرشی تمام و کمال در عشق است.و تو چه میدانی پذیرش تمام و کمال یعنی چه،مگر به دام عشقی افتاده باشی.مگر بند بند وجودت در شوق خدمت به معشوق،به رقص باشد.
ناظمی عزیز
میدانی چرا گرایش به مواد مخدر در انسانها وجود دارد.میدانی چرا مشروب می خوریم؟برای رسیدن به طعمی کاذب از عشق.عشقی که خورشید است،دریاست.و ما حبابهائی رقصان به آن.میتوان حبابی عالیجناب بود و میتوان حبابی عارف، عالم،جنایتکار،ظالم.مظلوم،.....هر چه باشیم.حبابیم و نقش برآب.چه مهم است که گول منطق را بخوریم،محکوم شویم.مجکوم کنیم.وقتی میتوانیم دروغ خود به عشق بفروشیم و حقیقتی چنین بی بدیل بستانیم.
این حرفها نه در رد توست و نه قبول.اینها فقط هزیانهائی مستند.نه چیزی بیشتر.عشق و ارادت بی دلیلم را بپذیر.که گدای دلیل بودن در شان پادشاهی انسان نیست.
اینها گلایه های مست دیوانه ای به جنون افتاده اند.اینها گستاخی یک حضور عصیانگراند که میان اینهمه نقاب زندانیست.
دلتنگم دوست من.دلتنگی چشمی که مرا نه آنچه مینمایم که آنچه نمودنی نیست.ببیند.دلتنگ دوستی که عشق را نه در این حرفهای تب دار هزیانی که در سکوتی عاشق و به حیرت افتاده ببیند.
آواز مرغان عاشق از پی چیست؟آنها در پی تحسین نیستند.آنها فقط جفت خویش را میخوانند.آنها فقط شادمانی بی دلیل خود را مستانه نجوا می کنند.آنها از دام معنائی که ما خرسند در آنیم هیچ نمیدانند.
و اما انسان ایده الی خسرو
آنکه از دام همه شرط ها رها شده است.آنکه شور و شعوری ناب است.آنکه نیست جز حضوری مست و رقصان در عشق.
ناظمی عزیزم نیازی به فهم هیچ فلسفه و عرفان نیست.بلکه نیاز به این است که فهمنده خود دروغ و فریبیست بزرگ.آنگاه که مشت همیشه بسته این دروغ بزرگ باز شود.آنگاه که قفل زندان وهمی من به نور فهم باز شود حضوری مست تولدی تازه می یابد.گدائی پادشاه میشود.وای وای وای وای وای این کلمات چه حقیرند در بیان که گدا پادشاهی حریص را تداعی میکند و پادشاه گدائی سیری ناپذیر.
آنکه عاشق ترین است،عاقل ترین.آنکه زیباترین است.جوانترین.
اصلا میدونی چیه
من میخوام ببینمت
میخوام ببینم چقد ایده الی
ببینم چقدر زیبا هستی.چقدر لاف میزنی.من از حرفها بدم میاد.ازشون بیزارم .ببینم میتونم تو چشات نگاه کنم.میتونم هیچی نگم.میتونم .......
