تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

نه وقت طلا نیست.بسی گرانتر از طلاست.آنقدر گرانقیمت که هیچ قیمتی نمیتوان بر آن نهاد.وقتت را به چه خرج میکنی؟آیا آنگونه که میخواهی هستی یا در وقت کشی استادی؟!کاش وقت را فقط بیهوده تلف کنیم!کاش فقط هیچ کاری نکنیم.به حرفهائی که میزنی و می شنوی،به کارهائی که میکنی دقت کن.آیا این واقعا همان است که میخواهی؟اگر نه شهامت کن و وقتی را که بی بازگشت است دلخواه تر باش.

همه آرزوی بهشت دارند.اما نمیخواهند بمیرند.بهشت اینجاست.طبیعت را نگاه کن.در افکار کهنه ات بمیر.تا ببینی که از پیش در بهشتی.بهشتی که وعده و خیال نیست.

تو فقط خیال میکنی زنده ای،نشانه های زنده بودن در چیست؟رشد تو کو؟آیا حسرت و رنج رشد است؟به خودت ثابت کن که زنده ای.ثابت کن که مرده ای متحرک نیستی.دلخواه باش.رها از هر باوری دلخواه.تا طعم واقعی زندگی را بچشی.تا بدانی سربازی از پیش شکست خورده نیستی.پادشاهی که توانمندی خود را از خاطر برده ای.

ما عموما شبیه پدر و مادرهای خود هستیم.شبیه همشهری های خود.شبیه مردمانی که با ما در یک باور و فرهنگ مشترک هستند.و این فاجعه کوچکی نیست.همه رنج زندگی از این شباهت های تحملیست.هیچ کس پدر و مادرش را،محیط زندگیش را،باورها و فرهنگ حاکم بر خودش را،خودش انتخاب نکرد.اما آموخت بر آنچه که ناخواسته است تعصب داشته باشد.آموزش حاکم بر ما بسیار بغض آلود و مکدر است.چه کسی مسئول شفاف سازی این آموزش است.جز من و تو.جز همه ما که تصور میکنیم می فهمیم؟!

برای بهبود کیفیت زندگی ناگزیر فهمی عمیق تر هستیم.ناگزیر شهامتی بیشتر.تا بتوانیم دامن زندگی را از این باتلاق حادثه های کور به دشت زیبای فهم و عشق ببریم.

ما شرابیم یا زهر؟!چگونه ممکن است دوست از ما مست شود و دشمن هلاک؟ما فراتر از آنچه مینمائیم هستیم.بسی فراتر.آنسوی این نقشها حضوری سکرآوریم.همتی کن و از نقش هایت فراتر برو تا به زشتی و زیبائی نقش هایت عاشقانه بخندی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 11:26  توسط خسرو  | 

 ما در تولد اختیاری نداریم.هیچ کس شرایط زندگی و پدر و مادرش را انتخاب نمیکند.اما مرگ اختیاریست.در واقع تنها اختیاریست که داریم.هر لحظه که اراده کنیم میتوانیم به این نمایش مسخره پایان دهیم!اما واقعا چرا اینکار را نمیکنیم؟چه کسی از آنچه هست راضیست؟همواره چیزی هست که ما را به زندگی ترغیب می کند.زندگی شیرین است.هنوز آرزوهائی هستند که تحقق نیافته اند.و مرگ ممکن نیست!خودکشی بیهوده ترین تلاش برای رهائی از این نمایش بیهوده است.اگر گرسنه باشیم.و ظرف غذا دور از دسترس ما باشد.اگر با سنگی آن ظرف را بشکنیم.اگر آن غذا را به سطل آشغال بریزیم.آیا گرسنگی ما برطرف خواهد شد؟!خودکشی مثل این است که برای رفع گرسنگی دست و پای خود را قطع کنیم!

مرگ شکل های متفاوتی دارد.وقتی گرسنه ایم.و غذا میخوریم.گرسنگی در ما مرده است.ما در گرسنگی خود مرده ایم و در سیری خود متولد شده ایم.زندگی امتداد همواره این گرسنگی و سیریست.هر مرگی تولدی تازه به همراه دارد.زمستان برای شکفتن در بهار الزامیست.بی زمستان بهاری نیست.فقط بیهودگی کسل کننده ای جاریست.اما برای رشد کردن.برای زیبا شدن لازم است در کهنه ها بمیریم.

قرار نیست ما برای دیگران مفید باشیم.کافیست واقعا خود را درک کنیم تا برای خود مفید باشیم.آنگاه بدون اینکه تلاشی کنیم.برای دیگران مفیدترین هستیم.گل تلاشی برای زیبا شدن باغ نمیکند.فقط در خود می شکفد.و باغ بی دلیل زیبا میشود.ما آن گل هستیم.همه همت ما شکفتن در خود است.کمک به دیگران یک وهم است.دیگران هنوز ضرورتی برای دریافت کمک از ما پیدا نکرده اند.دیگران شاید میخواهند ما دستمال کاغذی دستان آنها باشیم.آیا ما باید به خواست دیگران احترام بگذاریم؟

همه ما کمابیش آسیب دیده ایم.چرا که شعور ما فرصت کافی برای رشد نداشت.چرا که شرایط بی خواست ما مسموم بود.و بارزترین هنر یک فرد آسیب دیده آسیب زدن است.ما در تاریکی رابطه ها ناگزیر آسیب هستیم.پس بهتر است خود را از این شرایط مسموم تا حد ممکن دور کنیم.رابطه ها را بفهمیم.زائد ها را حذف و ضروری ها را اصلاح کنیم.تا شرایط ما برای رشد واقعی فراهم شود.تا آسیب کمتری ببینیم.و آسیب کمتری برسانیم.

باید درک کنیم که ما جسم خود نیستیم.وقتی شب در بستر راحت خود خوابیده ایم.چرا گاه می خندیم.چرا گاهی عصبی فریاد میزنیم.جسم که در تخت به ظاهر آسوده است.ما در حال دیدن رویا و کابوسیم.آنچه شهامت رویاروئی با آن را در روز روشن به خود نداده ایم شباهنگام به سراغ ما آمده.لذتهای محروم شده را در خواب تجربه می کنیم.رنج هائی که سایه های لذت کور ما هستند را هم.

آنچه ما زندگی میخوانیم کابوس و رویائی بیش نیست.و این را وقتی درک میکنیم که صبح شده باشد و ادراک ما بیدار.حالا فرصت داریم که به هر دو بخندیم.آیا تا کنون به کابوس و رویای شبانه ات خندیده ای؟ما اینجائیم تا به کابوس ها و رویاهای روزانه خود بخندیم.آنهم خنده ای متفاوت.خنده ای که فقط آنگاه که میخندیم معنا میشود.آیا امروز به جوک های کودکانه ات همانگونه میخندی که در کودکی میخندیدی؟ادراک امروز ما در آن روز بیداری جوکی بیمزه است.که ما از بی مزگی ان بسیار میخندیم.مثل خنده ای که امروز از جوک های بی مزه کودکان داریم!

بی شک آن روز از حماقت کور خود و از نقش های بیهوده خود بسیار خواهیم خندید.شکست گذشته در روزهای شادمان پیروزی بهترین تفریح هستند.دیده ای انسانهای موفق را که با چه افتخاری از شکست های دیروز خود حرف میزنند.آن افتخار سهم همه ماست.بیگمان روزی ما به شکست های احمقانه خود فاتحانه خواهیم خندید.

دوست عزیز من صبور باش و کوشا.حالا که در کمرکش قله با رنج دست به گریبانی.امروز که نگاه های بسیاری با بیم و امید از دور نظاره گر تواند.راه خودت را برو.که فتح نزدیک است.که هزار هزار نگاه تب دار از بیم و امید یکی قدم تو نیست.که آنها سیاهی لشکر تواند.تو آری تنها تو قهرمان یگانه قصه هائی.به احساس و شعور خودت مطلقا اعتماد کن.چه معنا دارد که یگانه قهرمان این بدیع ترین صحنه ها خود را وامدار چشم و گوشهائی کند که از او هیچ نمیدانند جز سوءتفاهم.

در این کهنه های ملال آور بمیر.تا حجتی آشکار به زیبائی مرگ و زندگی باشی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 16:59  توسط خسرو  | 

آنچه زیباست.شیطنتی بکر و کودکانه است.آنچه زیباست.فهمی عمیق و عاشقانه است.من و تو بهانه ایم.بهانه هائی برای بازی این فهم و شیطنت.بازیها و فهم های دیروز زشت و زیبا تمام شد.آن خاطره ای محو است.چیزی شبیه کابوس و رویا.رهایش کن.به اکنون بیا.به اینجا.به اکنون و اینجائی که مدام در گذر به برکه سرد خاطره هاست.

جادوی زمان را دریاب.همه چیز در حال ساخته میشود.گذشته یعنی حال هائی که مرده.آینده یعنی حال هائی که هنوز متولد نشده.بی خودی حال خودت را شلوغ این مرده و متولد نشده ها نکن.که هر چیز در جای خود زیباست.آنچه تو خسرو میخوانی و میدانی یا مرده است و یا متولد نشده.یا نمایش دیروز این حضور مست را خسرو میخوانی یا وهم دانسته ات را.و هر دو باطل است.رهایش کن.چشمانت را ببند و باز کن.بدون گذشته و آینده این حضور را بنگر.اجازه بده تو را بدون گذشته و آینده ات نگاه کنم.خودت را رنج و شادمانی مکدر دیروز نخوان.وهم فردا هم نیستی.نگاه کن.اینجا همه چیز به طرزی جادوئی از هیچ زاده میشوی.تو امتداد مدام این هیچ جادوئی هستی.
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 9:2  توسط خسرو  | 

کیفیت با ماست.همیشه با ما.انتخاب با ماست.زندگی را به چه کیفیتی برگزینیم.مرگ را با چه کیفیتی.زندگی را تا حد پرسه زدن در عادتها و باورها پست کنیم یا به قدر شکوه و عظمت لحظه هائی تازه و تمام ناشدنی،بلند.مرگ را تا حد خودکشی های فردی و جمعی (هر اتلاف وقتی خودکشیست.سرسپرده باورها شدن ها خودکشیست)حقیرانه و زشت کنیم یا به قدر خودآگاهی زیبا و  عمیق و بلند.اختیار با ماست.همیشه با ما.تولد ما تصادفی بود.احتمالا خواست پدر و مادر ما.اما آنها فقط فرزند می خواستند.نه شخصا ما را.کدام پدر مادر میتواند ادعا کند دقیقا همین فرزندی که ما باشیم،میخواست!اما انتخاب مرگ با ماست.میتوانیم هر لحظه خود را بکشیم!(خودکشی یا خودآگاهی)اما چرا از مرگ می گریزیم.چرا نمیخواهیم بمیریم.عجیب است .رنج می بریم.ناراضی هستیم.اما میخواهیم زنده باشیم.آنهم با همین کیفیت.برای هم آرزوی سلامتی میکنیم.چون میدانیم از سلامت دوریم.برای هم خوشبختی آرزو می کنیم چون میدانیم که خوشبخت نیستیم.مگر سلامتی و خوشبختی کیفیتی خیالیست!؟خدا با ماست اما ما از او دوریم.سلامتی و خوشبختی با ما زاده میشوند.اما ما کیفیتی اینچنین را احمقانه از دست میدهیم و به آرزویش قانعیم.آیا این تاسف نیست؟شادمانی ما تا حد تمسخر خود یا دیگران پست شده است.عجیب نیست؟آیا کیفیتی بالاتر از طنز و تمسخر برای شادمانی نیست!؟

آیا ما غده هائی دانا و رنجور نیستیم؟شادمانی واقعی آنجاست که نیستیم اما شادمانی می جوشد از ناپیدائی ما.اینبار که عمیقا شادمانی.میخندی به کیفیت بودنت خیره شو.ببین چه کسی میخندد.قطعا هیچ کس.داننده ای اینجا نیست.فقط خنده هست.هیچی که میخندد.تو آن هیچ خندنده ای.بهشت یعنی هیچی که شادمان و خندنده است.و جهنم یعنی دانائی عقیم.

اگر به خورشید بگوئی ماه.کیفیتش همان است که بود.اگر به ماه بگوئی ستاره.کوچک نمیشود.احساس حقارت نمیکند.اما اگر به خسرو بگوئی نفهم.حداقلش در دل میگوید نفهم خودتی.و این یعنی هنوز خسرو نفهم است.

آیا تا کنون با بچه ها بازی کردید؟آنها تماما خودشان هستند.نه بد و نه خوب.و همه مجذوب فردیت بی قید کودکان هستند.اما همین که معلمین احمقی مثل ما بد و خوب،باورها و عادتها را،مصنوعی بودن را به آنها دیکته کردند.کسالت بار میشوند.دقیقا مثل ما.(و ما کودکانی تازه میخواهیم!)این ناخوشایند ترین رسم زندگیست.زیبائی بکر کودکانه تاراج حماقت دانای دیگرانی میشود که خود کودکانی رنجورند.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 8:39  توسط خسرو  | 

دیروز با بچه ها رفته بودم پارک

یه اتفاقی افتاد که برام جالب بود.

یه پسر نوجوون یه کارد دستش بود ایننننننن هوا،از اون خفن ها.بعد حالت عادی هم نداشت و داشت مثلا با یکی مثل خودش دعوا میکرد.

حسابی ترسیدم و یادم اومد که هنوز چه ترسوام!.یادم اومد که هنوز نمیخوام بمیرم؟هنوز چیزهائی هست که تجربه نکردم؟

حالا به من بگین که

اگه یه روز یکی مثل این نوجوون،دیوانه و غیرعادی با یه همچی کاردی به طرفتون بیاد؟مثل من می ترسین؟چی باعث میشه که مثل من حس کنین هنوز برای مردن آمادگی لازم رو ندارین؟

حالا نظرتون راجع به زندگی و نوجوون هائی نظیر اونچه من گفتم چیه؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 11:41  توسط خسرو  | 

دن ددن دن(آهنگ فیلم های وسترن یا فیلم های آرتیستی قدیمی رو پخش کنین اینجا)مثلا من دارم میام[رضایت][تعجب](البته ضورکی.اخه دعوتنمامه ندارم که[گریه][رضایت])(گریه هام الکی.میدونین که.مث خودمه)

حالا میخوام یه لطیفه بگم.میگما این لطیفه ها هم خیلی لطیفن ها.

میگن(راست و درقش با خودشون)یه کلاه برداری به نام خسرو یه خورده آهک برده بود تو روستا ها و به جای داروی کشنده کک!می فروخت.ملت هم که عاشق چیزهای تازه.کلی و نصفی اومدن ازش خرید کردن و این آق خسروی ما سود به دهنش مزه کرد.گفت خو چرا سال دیگه نرم.اقا سال دیگه شد.بازم یه خیلی آهک گرفت و رفت و رفت تا رسید به یکی از همون روستاها.همه از این داروی تازه کک رضایت کامل داشتن الا یه پیرزن که حسابی از دست این اق خسروی ما عصبانی بود.وقتی خبردار شد که بعله این آق خسرو بازم پیداش شد.هم تعجب کرد و هم نکرد آخه طمع رو میشناخت.اومد و خیلی هم طلبکار(اوخ اوخ اوخ.خدا خودش به داد خسرو برسه)پیرزنه رو کرد به خسرو و گفت خوب که این داروی ککه.ها؟پس چرا کک ها رو نمی کشه؟جواب بده؟خسرو هم انگار نه انگار که کلکی تو کارشه.گفت خوب حتما بلد نیستی استفاده کنی دارو رو!پیر زنه گفت که اینطور.میشه لطفا بگی طریقه استفاده این داروی تو چیه؟خسرو هم با اطمینان و خونسردی گفت .اول باید کک رو بگیرین!بعد یکی اون رو از پشت دو تا دست کک رو داشته باشه.یکی دیگه هم دهن کک رو باز و یه خورده از این دارو بریزه تو حلقش.مطمئن باشین کار کک تمومه!تا پیرزنه شروع به حرف زدن کنه.خسروی قصه ما پیش دستی کرد و گفت البته یه راه دیگه هم هست.و اون اینه که یه سنگ بزرگ پیدا کنین و به جای اینکه دارو رو بریزین تو حلقش.بگیرن جلوی دماغ کک.تا وقتی نفس میکشه این دارو بره تو دماغش و عدسه(بی صفادا بخونن عطسه)کنه.و همینطور که سرش توی عدسه میاد پائین بخوره به سنگ و خونریزی مغزی کنه.[تعجب][رضایت]

پیرزن که حسابی عصبانی شده بود از فضل فروشی خسرو گفت خوب مرده حساب وقتی با دست کک رو بگیریم که اینجوری(با دستش نشون دادا)فشارش میگیریم له بشه بمیره که

خسروی اندیشمند هم یه فکری کرد و گفت اره اینم میشه.[تعجب]

حقیقت تفسیر نمیخواد.حقیقت اونقدر به ما نزدیکه که ما ازش دوریم.حقیقت خود خود خود ما هستیم.و زندگی ساده ترین هست.اونقدر ساده که نیازی به گفتن نداره.کجا نوشته که گرسنه شدی غذا بخور.تشنه شدی آب بخور؟کجا نوشته برای زندگی کردن نیاز به نفس کشیدن داری؟کجا نوشته وقتی زیبائی رو دیدی.دست پاچه شو.عاشقی کن.قبول که عاشقی الان گناه.قبول که همه گرسنه ایم و غذا خوردن جرمه.اونم سخت ترین جرم.عشق اصیل ترین آب و غذای ما هست.اصن ولش کن باز دارم فیلسوف میشم انگار.صکثتبتثصمکبتنٍِ}~ى’زذصثثبصثنبداصثمنبتصثمبصثنمص

اها یادم رفت بگم اینو واسه اسماعیل جان گذاشتم که .....

دو راه بیشتر نداره!

یک.بیاد باهام دعوا کنه.اساسی و بگه دیگه اصنم دوستم نیستی

دو.این وبلاگش رو حذف کنه و یکی دیگه به یه اسم دیگه درس کنه

اینو فقط اسمائیل بخونه.اقا اسمائیل کی مانع تو میشه که بیای هم رو ببینیم و از اونکارا بکنیم!(اوا مادر خسرو تو هم....!)خو مگه من شاخ ندارم؟!دارم.اینهاشش.اینم شاخم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 13:23  توسط خسرو  | 

یه مسال هست که میگه مقش ننوشته غلت هم نداره
پص ظرنگی میکنم و هیچی نمیگم
اخ جون من بیصت شدم
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 18:7  توسط خسرو  | 

از همه دوستانم صمیمانه عذر میخواهم به خاطر جدیتی که در کلامم جاری بود.وقتی به رفتار و نوشته های خود نگاه میکنم موجی از خشونت و جدیت را در آن می بینم و این یعنی هنوز بیمارم.هنوز مشکل دارم.هنوز به آرامش نرسیده ام.قصدم خیر است.اما بی شباهت به آن خاله خرسه مشهور نیست.پس بار دیگر صمیمانه دستان شما را در عشقی بی قید می فشارم و از گذشته خود عذر میخواهم.مرا ببخشید.نه به  این خاطر که من شایسته بخشش هستم.فقط به این خاطر که قلب شما شایسته کدورت نیست.من از رفتار تندم خجل و شرمسارم.من حکم گرسنه ای را دارم که میخواهد عزیزترین میهمانانش را به غذا دعوت کند.عجول و عصبی.

خوشحال میشم کمکم کنید که جواب این دغدغه های ذهنیم رو پیدا کنم.واقعا این سوالها سخت آزارم میده،چی کار کنم؟

۱- چرا انسان از همه حیوانات بیشتر بیمار میشود؟

۲- برای رهائی از موج های ویرانگر خشونت و خشم و جنگ که همه زندگی را فرا گرفته چه میتوانیم بکنیم؟

۳- چطور و چگونه از دیدن اینهمه صحنه های خشونت بار که از طریق فیلم ها،سریالها و اخبار می بینیم،آسیب نمی بینیم!؟

۴-واقعا چی فکر می کنید آیا ما افسرده و مشکل دار خلق شدیم.جنایت کار و تجاوزگر؟

۵- خدا کجاست.همه جا؟ پس چرا دنبالش میگردیم؟آیا خدا تو دل ما،توی وجود ما،وجود دوست و دشمن ما نیست؟پس چرا بیرون از خودمون دنبالش هستیم؟

دغدغه های شما چیه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 11:6  توسط خسرو  | 

ذهن دریائی بی آغاز و بی پایان است.و فکرهای تازه ماهی هائی عاشق صید شدن.صیادی حریص و بی باک باش.با هر نفس ماهی تازه ای بگیر.پرتابش کن و دوباره بگیر.یادت باشد با هر نفس یک ماهی تازه،اجازه نده بوی گند ماهی های مرده آزارت دهد.واییییییییییییییییی نفس عمیق،ماهی تازه

مدام ماهی تازه بگیر و ماهیگر مست و بیخود را نظار کن

هی نوشتیم و پی نوشتیم)

ااااااا حالا هی نگو هر نفس که ماهی گیرم نمیاد.حالا چی کار کنم،ماهیگیر باید خلاق باشه،مگه نه؟گاهی لازمه فقط بی صدا نفس بکشی تا فکری بکر و چاق و چله از ناکجای این دریای پت و پهن از راه برسه و غافلگیرت کنه،یه هو دیدی یه گله فکر اومد و غرق فکرهای بکر و تازه ای،فکرهائی که تو رو با خودشون به جاهای بکر و زیبا می بره،نه مثل فکرهای کهنه که فقط راه جهنم رو بلدن!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 12:40  توسط خسرو  | 

کم خواستن کم لطفیست.فراوانی را ببین.زندگی سرشار از فراوانیست.سرشار از زیبائی.در عشق باش و همه را بخواه

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 12:9  توسط خسرو  |