ما در تولد اختیاری نداریم.هیچ کس شرایط زندگی و پدر و مادرش را انتخاب نمیکند.اما مرگ اختیاریست.در واقع تنها اختیاریست که داریم.هر لحظه که اراده کنیم میتوانیم به این نمایش مسخره پایان دهیم!اما واقعا چرا اینکار را نمیکنیم؟چه کسی از آنچه هست راضیست؟همواره چیزی هست که ما را به زندگی ترغیب می کند.زندگی شیرین است.هنوز آرزوهائی هستند که تحقق نیافته اند.و مرگ ممکن نیست!خودکشی بیهوده ترین تلاش برای رهائی از این نمایش بیهوده است.اگر گرسنه باشیم.و ظرف غذا دور از دسترس ما باشد.اگر با سنگی آن ظرف را بشکنیم.اگر آن غذا را به سطل آشغال بریزیم.آیا گرسنگی ما برطرف خواهد شد؟!خودکشی مثل این است که برای رفع گرسنگی دست و پای خود را قطع کنیم!
مرگ شکل های متفاوتی دارد.وقتی گرسنه ایم.و غذا میخوریم.گرسنگی در ما مرده است.ما در گرسنگی خود مرده ایم و در سیری خود متولد شده ایم.زندگی امتداد همواره این گرسنگی و سیریست.هر مرگی تولدی تازه به همراه دارد.زمستان برای شکفتن در بهار الزامیست.بی زمستان بهاری نیست.فقط بیهودگی کسل کننده ای جاریست.اما برای رشد کردن.برای زیبا شدن لازم است در کهنه ها بمیریم.
قرار نیست ما برای دیگران مفید باشیم.کافیست واقعا خود را درک کنیم تا برای خود مفید باشیم.آنگاه بدون اینکه تلاشی کنیم.برای دیگران مفیدترین هستیم.گل تلاشی برای زیبا شدن باغ نمیکند.فقط در خود می شکفد.و باغ بی دلیل زیبا میشود.ما آن گل هستیم.همه همت ما شکفتن در خود است.کمک به دیگران یک وهم است.دیگران هنوز ضرورتی برای دریافت کمک از ما پیدا نکرده اند.دیگران شاید میخواهند ما دستمال کاغذی دستان آنها باشیم.آیا ما باید به خواست دیگران احترام بگذاریم؟
همه ما کمابیش آسیب دیده ایم.چرا که شعور ما فرصت کافی برای رشد نداشت.چرا که شرایط بی خواست ما مسموم بود.و بارزترین هنر یک فرد آسیب دیده آسیب زدن است.ما در تاریکی رابطه ها ناگزیر آسیب هستیم.پس بهتر است خود را از این شرایط مسموم تا حد ممکن دور کنیم.رابطه ها را بفهمیم.زائد ها را حذف و ضروری ها را اصلاح کنیم.تا شرایط ما برای رشد واقعی فراهم شود.تا آسیب کمتری ببینیم.و آسیب کمتری برسانیم.
باید درک کنیم که ما جسم خود نیستیم.وقتی شب در بستر راحت خود خوابیده ایم.چرا گاه می خندیم.چرا گاهی عصبی فریاد میزنیم.جسم که در تخت به ظاهر آسوده است.ما در حال دیدن رویا و کابوسیم.آنچه شهامت رویاروئی با آن را در روز روشن به خود نداده ایم شباهنگام به سراغ ما آمده.لذتهای محروم شده را در خواب تجربه می کنیم.رنج هائی که سایه های لذت کور ما هستند را هم.
آنچه ما زندگی میخوانیم کابوس و رویائی بیش نیست.و این را وقتی درک میکنیم که صبح شده باشد و ادراک ما بیدار.حالا فرصت داریم که به هر دو بخندیم.آیا تا کنون به کابوس و رویای شبانه ات خندیده ای؟ما اینجائیم تا به کابوس ها و رویاهای روزانه خود بخندیم.آنهم خنده ای متفاوت.خنده ای که فقط آنگاه که میخندیم معنا میشود.آیا امروز به جوک های کودکانه ات همانگونه میخندی که در کودکی میخندیدی؟ادراک امروز ما در آن روز بیداری جوکی بیمزه است.که ما از بی مزگی ان بسیار میخندیم.مثل خنده ای که امروز از جوک های بی مزه کودکان داریم!
بی شک آن روز از حماقت کور خود و از نقش های بیهوده خود بسیار خواهیم خندید.شکست گذشته در روزهای شادمان پیروزی بهترین تفریح هستند.دیده ای انسانهای موفق را که با چه افتخاری از شکست های دیروز خود حرف میزنند.آن افتخار سهم همه ماست.بیگمان روزی ما به شکست های احمقانه خود فاتحانه خواهیم خندید.
دوست عزیز من صبور باش و کوشا.حالا که در کمرکش قله با رنج دست به گریبانی.امروز که نگاه های بسیاری با بیم و امید از دور نظاره گر تواند.راه خودت را برو.که فتح نزدیک است.که هزار هزار نگاه تب دار از بیم و امید یکی قدم تو نیست.که آنها سیاهی لشکر تواند.تو آری تنها تو قهرمان یگانه قصه هائی.به احساس و شعور خودت مطلقا اعتماد کن.چه معنا دارد که یگانه قهرمان این بدیع ترین صحنه ها خود را وامدار چشم و گوشهائی کند که از او هیچ نمیدانند جز سوءتفاهم.
در این کهنه های ملال آور بمیر.تا حجتی آشکار به زیبائی مرگ و زندگی باشی.