چه چیز تو را میتوانم عاشق شوم؟دوست بدارم؟زیبائیت را؟فهمت را؟بازیگوشیت را؟خلاقیتت را؟خودخواهیت را؟آری.قسم به نیاز و قسم به عشق که همه اینها را در تو دوست دارم.عاشقم.من حریصانه عاشق فهمم.عاشق بازیگوشی خلاق تو.عاشق آن روح عصیانگرت که سر به آسمان بلند می ساید.
حالا تو را به جان همان خودت که خیال میکنی خیلی میشناسیم و دوستم داری،عاشقم هستی،راست بگو؟تو عاشق چه چیز من شده ای؟برای چه دوستم داری؟
آیا قصد زندانی کردن من در زندان خیالت را نداری؟
من یعنی رنج.یعنی درد.یعنی زندانی زندان وهم.من یعنی چشمانی که به حکم باور و عادت بسته اند.من یعنی رنجی در گذشته،که شهامت چشم در چشم شدنش را نداریم.نمیدانم بگویم من فاجعه بارترین تراژدی تاریخ است یا خنده دار ترین کمدی تاریخ.بی شک هر دوی اینهاست.
من یعنی گذشته من.یعنی دین من.باور من.نیاز من.و وقتی گستاخانه شهامت میکنی و به منت خیره میشوی.هیچ آنجا نیست و سیاهی وهم گریخته از پیش پای نور فهم.و آنچه هست.زیبائیست.عشق است.فهم است.
برای ارتباط با دیگری لازم است قدری من باشیم.اما فقط قدری.و آنهم زیبا.و ما بسیار منیم.برای اینکه هیچ وقت اجازه نداشتیم من باشیم.و حالا من ما بقدری ورم کرده و چرکین شده که حال همه را بهم میزند.ببین که همه بیماریم و رنجور.
من یعنی مغازه ای با ویترینی کوچک و آراسته و انباری بزرگ و بهم ریخته.
هووووف حالا منو ولش
نه نه همون منو بچسب.
وای که من ما چه زیبا بود.قسم به زیبائی زلال نوزادان،که راست میگویم.و چه کسی نوزاد نبود؟چه کسی،کدام دشمن عزیز،آن لوح زیبا را اینچنین زشت آلود؟آن شهامت و صراحت و زیبائی به کجا رفت؟
هر روز که بیشتر از زندان سیاه گذشته آزادتر میشوم.هر روز که طعم خوش عشق را در "حال"بیشتر میچشم.غریبه تر میشوم میان اینهمه آشنا.آنها از من همان دروغ کهنه،همان خسروی دیروز را که من ناشیانه و ناگزیر نمودم و آنها به گمان و نیاز خود در لوح مکدر ذهن نقاشی کرده اند،میخواهند.و من عاجزم از بیان این بیان ناشدنی که من هر روز دروغی تازه تر و زیباترم.حقیقت من دریاست.و همه تلاشم از بیان حقیقت دریائیم خیسی دستانیست که به چشمان ادراک تو سوءتفاهمی بیش نیست.
من سکوتم و آنگاه که ناگزیر بیان سکوت میشوم چه میگویم جز فریاد!ببین که در بیان سکوت چه عاجزم.ببین که ابلهانه خود را نقض میکنم و خرسندم.
و نیاز تنها امکان ما برای خلاقیت است.نیاز هم بوم است و هم رنگ برای نقاشی.چه کشیدیم؟چه میکنیم با آن.بهشت را نقاشی میکنیم یا جهنم را؟میدانم.نیک میدانم که هیچ کس حاضر نیست یگانه فرصتش را به خیالی از نقاشی جهنم بفروشد.و نیک تر می بینم که جز جهنم نمی کشیم و تلخ است و سیاه این تاسف .
هر کس تو را بر اساس ظن و گمان،بر حسب نیاز خود می بیند.میفهمد.و دوست دارد.پس به دوست داشتن یا نداشتن دیگران دل خوش نکن.
دیگران در استثمار تو سیری ناپذیر هستند.آنها حتی به جنازه تو هم رحم نمیکنند.پس از مرگت نیز باید تابع افتخار آنها باشی.قبرت را به دلخواه تزئین میکنند.پیش از آنکه این حریصان ترسو را بیش از این ظالم کنی،به خودت مسئول باش.
وقتی خود را مطلقا از قید تعهد به دوست داشتن دیگران رها میکنیم.طعم واقعی عشق و دوست داشتن را مزه میکنیم.دوست داشتن و عشقی که تا حد وظیفه نزول کرده باشد.چنگی به دل عاشق نمیزند.کدام عاشق معشوقش را به حکم وظیفه دوست دارد؟عشق و دوستی واقعی رایگان ترین است.فراوانترین.مثل هوائی که نفس می کشیم.و دریغا از این فراوانترین که نایاب است.
بهههههه خانوم خانوما
آدرس منو از کجا داشتی؟ینی هنوز منو یادته؟!
راستش شعرت رو نفهمیدم.اصلا شعر مگه فهمیدنی هست؟شعر یعنی بیان احساس.واقعا میشه احساس رو بیان کرد؟تجربه من میگه شاعر جماعت مریضن!به دل نگیر خبر خودم گفتم.البته اگه مجوز شاعریم رو از ارشاد بتونم که بگیرم!
اخ بیچاره "آدم" که برای رسیدن به یه جرعه "توجه"ناب،به چه زحمتها که نیفتاد.بیچاره آدم که هنوز نفهمید عشق آمدنی بود نه آموختنی.بیچاره آدم که مورد ستم "آموزش"کور قرار گرفت و هر چی یاد گرفت جز زندگی کردن در تمامیت خودش.بیچاره آدم که هر چی شد بجز خودش.بیچاره آدم که دروغ رو رنگ کرد و به جای "حقیقت" فروخت،بیچاره آدم که حقیقت رو به بهای دروغی خرید.هدیه داد.گرفت.آخ.بیچاره آدم.دلم گرفت.
وقتی که تماما اینجا هستم.همین حالا.منم گم میشه.طوری که انگار هرگز نبود.راستی من من کو؟عجیبه.این روزها عجیب همزادپنداری میکنم.هر کسی و هر چیزی میشم.زشت.زیبا.ظالم.مظلوم.پیر.جوان.کودک.وای هر چی هر کی.گاهی سنگی میشم سرد و گاه بادی که می رقصه،میدوه به سرعت طوفان.
چی ام؟کی ام؟کجام؟اینجا اونجا.هر جا.پائین.بالا.اینور.اونور.هر جا.وای چه بزرگ شدم من.می بینی منو؟!همه چی در من جاریه.یه معجون عجیب.غریب.آشنا.
ههههههههه دیگه نمیخوام تو زندان هیچ"آشنا"ئی برم.آشنا یعنی یه زندان از جنس "دیروز"زشت.زیبا.دلخواه.آزادی اما در هیچ زندانی نیست.آزادی یعنی حالا.همینجا.اخ منم کو؟وای که چه مست میشم وقتی که دیگه منی نیست تا هوای زندان کنه.
خسته ام از "تو"،تو که مدام سراغ "من" رو میگیری.مگه نمیدونی؟من عاشق غریبه هام.لطفا غریبه باش،آشنا نشو با من.اخه میخوام همیشه همیشه عاشقت باشم.باور کن.
"حرف"مال غریبه هاست.برای همین با تو حرف میزنم! وقتی آشنا بشی.وقتی بیای اینجا.تو "حضور"ی که هیچی نیست جز بازیگوشی احساس و عشق و فهم.بشینی.بیفتی.پاشی.برقصی.حرف یعنی چی؟
شعر یعنی گنگی که خیال خوابش رو برا دیگران رو هوا نقاشی میکنه و عصبانی از اینه که هیشکی! نقاشیش رو نمیبینه.نمیفهمه.همه همینجور الکی،رو هوا میگن،به به،آفرین،چه قشنگ.
آخیشششش چه خوب شد که گستاخم و تن به زندان هیچ"آشنائی"نمیدم.وای که هر روز تشنه ترم به غریبه هائی که آشنائی رو به بازی می گیرن.
آشنا یعنی کسی و چیزی که مانع دیدار واقعی و دلخواه من با توه،من نیستم و تو که دروغی.آشنا یعنی یه دروغ!که تو زندان "دیروز" نشسته و برات دست تکون میده،میخواد که همبندش بشی.میشی؟واقعا میشی؟خوش به حال "باد" بی پروا که حتی میتونه به سلولها سر بزنه.البته اگه در یا پنجره ای وا باشه.
تو که غریبه نیستی به خیلی ها دروغ گفتم.خیلی طمع کردم.از ترک آشناهام مثل بید خیلی لرزیدم.ترسیدم.اینهاش.نگاه کن.ببین که زخم هام رو چه ماهرانه پنهون میکنم.هیچکی نمیتونه بفهمه که من فقط یه نقاب خوشگلم.البته نه هیچکی هیچکی.اونهائی که چشمهای عقاب رو دارن.اونها که فهمشون زمینگیر "گرفتاری"نیست.همه چی رو می بینن.لخت لخت.
وقتی اونچه رو که طرف با هزار زحمت باطل سعی در پنهون کردنش داره و نگاهت تا عمق ناپیدای رفتارش نفوذ میکنه.دیدی طرف چه دست و پائی میزنه برای فرار از نگاهت؟!
تا حالا سکوت کردی؟نه.نه.منظورم این نیست که دهنت رو بستی و حرف نزدی.منظورم اینه که ذهنت ساکت شد؟مثل وقتی که برای اولین بار محو معشوقت شده بودی.اونقدر محو که انگار نبودی.و چطور میشه ذهن تشنه،این لحظه های ناب نبودن و غرق در عشق و آگاهی و آزادی بودن رو فراموش کنه.
میدونی چیه؟آدما بس که بیخود بیجهت،فقط و فقط برای فرار از تنها شدن،تو هم فرو رفتن.دیگه هیچ کی خودش نیست.همه تو همدیگه گم شدن.آئینه های شکسته ای که هزار نفر درش هست و هیچی کی هم نیست.و عشق یعنی دیدن خود در آئینه بلند بالا،تمام نما.
بازم میدونی چیه؟آدما مثل آبگوشتی هستن که هنوز هیچیش جا نیفتاده.بی مزه.و کاش فقط بی مزه بودن!
بازم لابد میدونی که آدما فقط آبگوشت بی مزه نیستن.گرسنه هم هستن.پس هم رو میخورن.حریصانه.بعدش هم میشن کلکسیونی از بیماریها.بیچاره ها.آخه هیچ وقت یه آبگوشت جاافتاده بامزه نخوردن که!
آدما هیچ وقت یه دیدار واقعی نداشتن و این حقیقت تلخ رو هیچ کس نمیدونه تا وقتی که این عجیب ترین دیدار براش اتفاق بیفته.
بیچاره آدما تو زندان یه "اهمیت"دروغ می سوزن.هیچ کی نیست که مهم نباشه.همه مرکز عالم هستن.مهم ترین و هیچ کس این امر مهم رو نمیخواد بفهمه.برا همین هر کس به شکل خاص خودش تلاش میکنه این اهمیت ویژه رو به دیگری اثبات کنه.و این اهمیت اثبات نمیشه.هرگز.مگر به جادوی عشق فرصت دیدار بده.مگر لذتبخش ترین تجربه تاریخ زندگی رو تجربه کنه.مگر بعدتر در فراغ این بی توصیف ترین تجربه به قدر کافی رنج ببره.
وای که من چقدر ترسو هستم.گاهی می ترسم از این ترس احمقانه خودم و گاه خنده ام میگره.وقتی شهامت خودم رو برای انتقاد از دست میدم.وقتی طمع کار و محافظه کار میشم.خشک و رسمی.مثل چوب خشک.و زره زره آزادی بی قیدم رو پیش فروش میکنم به طمع های کور.
هیجی اصن ولش!
میدونی چیه دیدار واقعی وقتی اتفاق میفته که ذهن خاموش شده.هیچ کسی نیست.فقط حضوری مست در حال رقصه.منی نیست.توئی نیست.عاشقی نیست.معشوقی نیست.فقط عشقه که می رقصه.و عاشق و معشوق بعد از این دیدار متولد میشن.وقتی شهد سکرآور وصل رفته و فراغ،بالهای بی قرارش رو گسترده.
ببین که ذهن تب دارم بازم داره هزیون میگه.بازم یه فرصت تازه دیده و بی قراری میکنه.به حرفهام جدی نشو.من همینی نیستم که میگم.اما این همه تلاشم برای بیان احساسیه که قابل بیان نیست.
بزار حالا که حرفم اومده بازم بگم.نمیدونم دلم بیشتر برای خودم میسوزه یا مخاطب هام؟اما مهم اینه که میسوزه.اخه همه تلاشم برای دیدن گنگی هست که دست و پا زدنهای ذهن این گنگ خسته رو بفهمه.و از این خواب پریشون بیدارم کنه!من خسته ام از دیدارهای پر زخمی که فقط در سطح ذهن و ذهنیت موندن.من عاشق وجودم.عاشق سکوت.عاشق خلاقیتی بازیگوش.عاشق کودکی زیبا و بی قرار و گستاخ که در درون اینهمه "آدم"افسرده.من عاشق زندگیم.من از دیوارهای وهمی،از این زندان های دروغین خسته ام.