تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

صبح وقتی از خواب برخواستی.ندو! آرام باش.صورتت را در آئینه نگاه کن و به زیبائی مهربانت لبخند بزن.وقتی کتاب دلخواهت را خواندی،احساس زیبایت را با آئینه در میان بگذار.وقتی فیلم دلخواهت را دیدی،به زیبائی جلوی آئینه بایست،برای خودت به مهربانی دست تکان بده،بگو که دوستش داری.برایش شکلک در بیاور.چشمک بزن،وقتی با دوست دلخواهت گفتی و شنیدی هم،احساس خوبت را با آئینه قسمت کن.

زیباترین مراقبه در عشق اتفاق می افتد.وقتی عاشق شدی.وقتی تپش قلبت از حد معمول فراتر رفت.جلوی آئینه برو و به چشمان خودت خیره شو،به خودت تبریک بگو،شعف را در چشمان خودت عاشقانه تماشا کن،احساس های خوبت را در آئینه تکثیر کن.هر روز دلخواه تر باش.عاشقتر باش و با آئینه،بیشتر مهربانی کن.

خلاصه که رابطه ات را با آئینه خوب کن.به هر بهانه ای با آئینه مهربانی کن.لبخند بزن.رقص بی قیدت را در آئینه ببین.خودت را تحسین کن.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 16:45  توسط خسرو  | 

چه چیز تو را میتوانم عاشق شوم؟دوست بدارم؟زیبائیت را؟فهمت را؟بازیگوشیت را؟خلاقیتت را؟خودخواهیت را؟آری.قسم به نیاز و قسم به عشق که همه اینها را در تو دوست دارم.عاشقم.من حریصانه عاشق فهمم.عاشق بازیگوشی خلاق تو.عاشق آن روح عصیانگرت که سر به آسمان بلند می ساید.

حالا تو را به جان همان خودت که خیال میکنی خیلی میشناسیم و دوستم داری،عاشقم هستی،راست بگو؟تو عاشق چه چیز من شده ای؟برای چه دوستم داری؟

آیا قصد زندانی کردن من در زندان خیالت را نداری؟

 

من یعنی رنج.یعنی درد.یعنی زندانی زندان وهم.من یعنی چشمانی که به حکم باور و عادت بسته اند.من یعنی رنجی در گذشته،که شهامت چشم در چشم شدنش را نداریم.نمیدانم بگویم من فاجعه بارترین تراژدی تاریخ است یا خنده دار ترین کمدی تاریخ.بی شک هر دوی اینهاست.

من یعنی گذشته من.یعنی دین من.باور من.نیاز من.و وقتی گستاخانه شهامت میکنی و به منت خیره میشوی.هیچ آنجا نیست و سیاهی وهم گریخته از پیش پای نور فهم.و آنچه هست.زیبائیست.عشق است.فهم است.

برای ارتباط با دیگری لازم است قدری من باشیم.اما فقط قدری.و آنهم زیبا.و ما بسیار منیم.برای اینکه هیچ وقت اجازه نداشتیم من باشیم.و حالا من ما بقدری ورم کرده و چرکین شده که حال همه را بهم میزند.ببین که همه بیماریم و رنجور.

من یعنی مغازه ای با ویترینی کوچک و آراسته و انباری بزرگ و بهم ریخته.

هووووف حالا منو ولش

نه نه همون منو بچسب.

وای که من ما چه زیبا بود.قسم به زیبائی زلال نوزادان،که راست میگویم.و چه کسی نوزاد نبود؟چه کسی،کدام دشمن عزیز،آن لوح زیبا را اینچنین زشت آلود؟آن شهامت و صراحت و زیبائی به کجا رفت؟

هر روز که بیشتر از زندان سیاه گذشته آزادتر میشوم.هر روز که طعم خوش عشق را در "حال"بیشتر میچشم.غریبه تر میشوم میان اینهمه آشنا.آنها از من همان دروغ کهنه،همان خسروی دیروز را که من ناشیانه و ناگزیر نمودم و آنها به گمان و نیاز خود در لوح مکدر ذهن نقاشی کرده اند،میخواهند.و من عاجزم از بیان این بیان ناشدنی که من هر روز دروغی تازه تر و زیباترم.حقیقت من دریاست.و همه تلاشم از بیان حقیقت دریائیم خیسی دستانیست که به چشمان ادراک تو سوءتفاهمی بیش نیست.

من سکوتم و آنگاه که ناگزیر بیان سکوت میشوم چه میگویم جز فریاد!ببین که در بیان سکوت چه عاجزم.ببین که ابلهانه خود را نقض میکنم و خرسندم.

و نیاز تنها امکان ما برای خلاقیت است.نیاز هم بوم است و هم رنگ برای نقاشی.چه کشیدیم؟چه میکنیم با آن.بهشت را نقاشی میکنیم یا جهنم را؟میدانم.نیک میدانم که هیچ کس حاضر نیست یگانه فرصتش را به خیالی از نقاشی جهنم بفروشد.و نیک تر می بینم که جز جهنم نمی کشیم و تلخ است و سیاه این تاسف .

هر کس تو را بر اساس ظن و گمان،بر حسب نیاز خود می بیند.میفهمد.و دوست دارد.پس به دوست داشتن یا نداشتن دیگران دل خوش نکن.

دیگران در استثمار تو سیری ناپذیر هستند.آنها حتی به جنازه تو هم رحم نمیکنند.پس از مرگت نیز باید تابع افتخار آنها باشی.قبرت را به دلخواه تزئین میکنند.پیش از آنکه این حریصان ترسو را بیش از این ظالم کنی،به خودت مسئول باش.

وقتی خود را مطلقا از قید تعهد به دوست داشتن دیگران رها میکنیم.طعم واقعی عشق و دوست داشتن را مزه میکنیم.دوست داشتن و عشقی که تا حد وظیفه نزول کرده باشد.چنگی به دل عاشق نمیزند.کدام عاشق معشوقش را به حکم وظیفه دوست دارد؟عشق و دوستی واقعی رایگان ترین است.فراوانترین.مثل هوائی که نفس می کشیم.و دریغا از این فراوانترین که نایاب است.

 

 

 

بهههههه خانوم خانوما

آدرس منو از کجا داشتی؟ینی هنوز منو یادته؟!

راستش شعرت رو نفهمیدم.اصلا شعر مگه فهمیدنی هست؟شعر یعنی بیان احساس.واقعا میشه احساس رو بیان کرد؟تجربه من میگه شاعر جماعت مریضن!به دل نگیر خبر خودم گفتم.البته اگه مجوز شاعریم رو از ارشاد بتونم که بگیرم!

اخ بیچاره "آدم" که برای رسیدن به یه جرعه "توجه"ناب،به چه زحمتها که نیفتاد.بیچاره آدم که هنوز نفهمید عشق آمدنی بود نه آموختنی.بیچاره آدم که مورد ستم "آموزش"کور قرار گرفت و هر چی یاد گرفت جز زندگی  کردن در تمامیت خودش.بیچاره آدم که هر چی شد بجز خودش.بیچاره آدم که دروغ رو رنگ کرد و به جای "حقیقت" فروخت،بیچاره آدم که حقیقت رو به بهای دروغی خرید.هدیه داد.گرفت.آخ.بیچاره آدم.دلم گرفت.

وقتی که تماما اینجا هستم.همین حالا.منم گم میشه.طوری که انگار هرگز نبود.راستی من من کو؟عجیبه.این روزها عجیب همزادپنداری میکنم.هر کسی و هر چیزی میشم.زشت.زیبا.ظالم.مظلوم.پیر.جوان.کودک.وای هر چی هر کی.گاهی سنگی میشم سرد و گاه بادی که می رقصه،میدوه به سرعت طوفان.

چی ام؟کی ام؟کجام؟اینجا اونجا.هر جا.پائین.بالا.اینور.اونور.هر جا.وای چه بزرگ شدم من.می بینی منو؟!همه چی در من جاریه.یه معجون عجیب.غریب.آشنا.

ههههههههه دیگه نمیخوام تو زندان هیچ"آشنا"ئی برم.آشنا یعنی یه زندان از جنس "دیروز"زشت.زیبا.دلخواه.آزادی اما در هیچ زندانی نیست.آزادی یعنی حالا.همینجا.اخ منم کو؟وای که چه مست میشم وقتی که دیگه منی نیست تا هوای زندان کنه.

خسته ام از "تو"،تو که مدام سراغ "من" رو میگیری.مگه نمیدونی؟من عاشق غریبه هام.لطفا غریبه باش،آشنا نشو با من.اخه میخوام همیشه همیشه عاشقت باشم.باور کن.

"حرف"مال غریبه هاست.برای همین با تو حرف میزنم! وقتی آشنا بشی.وقتی بیای اینجا.تو "حضور"ی که هیچی نیست جز بازیگوشی احساس و عشق و فهم.بشینی.بیفتی.پاشی.برقصی.حرف یعنی چی؟

شعر یعنی گنگی که خیال خوابش رو برا دیگران رو هوا نقاشی میکنه و عصبانی از اینه که هیشکی! نقاشیش رو نمیبینه.نمیفهمه.همه همینجور الکی،رو هوا میگن،به به،آفرین،چه قشنگ.

آخیشششش چه خوب شد که گستاخم و تن به زندان هیچ"آشنائی"نمیدم.وای که هر روز تشنه ترم به غریبه هائی که آشنائی رو به بازی می گیرن.

آشنا یعنی کسی و چیزی که مانع دیدار واقعی و دلخواه من با توه،من نیستم و تو که دروغی.آشنا یعنی یه دروغ!که تو زندان "دیروز" نشسته و برات دست تکون میده،میخواد که همبندش بشی.میشی؟واقعا میشی؟خوش به حال "باد" بی پروا که حتی میتونه به سلولها سر بزنه.البته اگه در یا پنجره ای وا باشه.

تو که غریبه نیستی به خیلی ها دروغ گفتم.خیلی طمع کردم.از ترک آشناهام مثل بید خیلی لرزیدم.ترسیدم.اینهاش.نگاه کن.ببین که زخم هام رو چه ماهرانه پنهون میکنم.هیچکی نمیتونه بفهمه که من فقط یه نقاب خوشگلم.البته نه هیچکی هیچکی.اونهائی که چشمهای عقاب رو دارن.اونها که فهمشون زمینگیر "گرفتاری"نیست.همه چی رو می بینن.لخت لخت.

وقتی اونچه رو که طرف با هزار زحمت باطل سعی در پنهون کردنش داره و نگاهت تا عمق ناپیدای رفتارش نفوذ میکنه.دیدی طرف چه دست و پائی میزنه برای فرار از نگاهت؟!

تا حالا سکوت کردی؟نه.نه.منظورم این نیست که دهنت رو بستی و حرف نزدی.منظورم اینه که ذهنت ساکت شد؟مثل وقتی که برای اولین بار محو معشوقت شده بودی.اونقدر محو که انگار نبودی.و چطور میشه ذهن تشنه،این لحظه های ناب نبودن و غرق در عشق و آگاهی و آزادی بودن رو فراموش کنه.

میدونی چیه؟آدما بس که بیخود بیجهت،فقط و فقط برای فرار از تنها شدن،تو هم فرو رفتن.دیگه هیچ کی خودش نیست.همه تو همدیگه گم شدن.آئینه های شکسته ای که هزار نفر درش هست و هیچی کی هم نیست.و عشق یعنی دیدن خود در آئینه بلند بالا،تمام نما.

بازم میدونی چیه؟آدما مثل آبگوشتی هستن که هنوز هیچیش جا نیفتاده.بی مزه.و کاش فقط بی مزه بودن!

بازم لابد میدونی که آدما فقط آبگوشت بی مزه نیستن.گرسنه هم هستن.پس هم رو میخورن.حریصانه.بعدش هم میشن کلکسیونی از بیماریها.بیچاره ها.آخه هیچ وقت یه آبگوشت جاافتاده بامزه نخوردن که!

آدما هیچ وقت یه دیدار واقعی نداشتن و این حقیقت تلخ رو هیچ کس نمیدونه تا وقتی که این عجیب ترین دیدار براش اتفاق بیفته.

بیچاره آدما تو زندان یه "اهمیت"دروغ می سوزن.هیچ کی نیست که مهم نباشه.همه مرکز عالم هستن.مهم ترین و هیچ کس این امر مهم رو نمیخواد بفهمه.برا همین هر کس به شکل خاص خودش تلاش میکنه این اهمیت ویژه رو به دیگری اثبات کنه.و این اهمیت اثبات نمیشه.هرگز.مگر به جادوی عشق فرصت دیدار بده.مگر لذتبخش ترین تجربه تاریخ زندگی رو تجربه کنه.مگر بعدتر در فراغ این بی توصیف ترین تجربه به قدر کافی رنج ببره.

وای که من چقدر ترسو هستم.گاهی می ترسم از این ترس احمقانه خودم و گاه خنده ام میگره.وقتی شهامت خودم رو برای انتقاد از دست میدم.وقتی طمع کار و محافظه کار میشم.خشک و رسمی.مثل چوب خشک.و زره زره آزادی بی قیدم رو پیش فروش میکنم به طمع های کور.

هیجی اصن ولش!

میدونی چیه دیدار واقعی وقتی اتفاق میفته که ذهن خاموش شده.هیچ کسی نیست.فقط حضوری مست در حال رقصه.منی نیست.توئی نیست.عاشقی نیست.معشوقی نیست.فقط عشقه که می رقصه.و عاشق و معشوق بعد از این دیدار متولد میشن.وقتی شهد سکرآور وصل رفته و فراغ،بالهای بی قرارش رو گسترده.

ببین که ذهن تب دارم بازم داره هزیون میگه.بازم یه فرصت تازه دیده و بی قراری میکنه.به حرفهام جدی نشو.من همینی نیستم که میگم.اما این همه تلاشم برای بیان احساسیه که قابل بیان نیست.

بزار حالا که حرفم اومده بازم بگم.نمیدونم دلم بیشتر برای خودم میسوزه یا مخاطب هام؟اما مهم اینه که میسوزه.اخه همه تلاشم برای دیدن گنگی هست که دست و پا زدنهای ذهن این گنگ خسته رو بفهمه.و از این خواب پریشون بیدارم کنه!من خسته ام از دیدارهای پر زخمی که فقط در سطح ذهن و ذهنیت موندن.من عاشق وجودم.عاشق سکوت.عاشق خلاقیتی بازیگوش.عاشق کودکی زیبا و بی قرار و گستاخ که در درون اینهمه "آدم"افسرده.من عاشق زندگیم.من از دیوارهای وهمی،از این  زندان های دروغین خسته ام.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 14:24  توسط خسرو  | 

به قول بعضی ها این روزها گرفتارم!باریکلا خسرو که گرفتار شدن رو هم یاد گرفت.اخر استعداده،واسش کف بزنین.اینجوری نه.مرتب.اها.حالا شد.

اوج سعادت وقتیست که به قضاوت دیگران نیندیشیم و با صدای بلند فکر کنیم.

دست همه شما را عاشقانه در عشق می فشارم.(آی،یواشتر،چه خبرتههیسسس،یواش آپروم رفت.)(به حرضت عباس هیچی ازتون نمیخوام غیر اینکه عقشم رو که خیلی هم پر ملاته در سکوت بپذیرین)

لطفا همه حرفها رو رها کنین.لطفا ذهنتون رو خالی کنین.اره خالی خالی.حتی از عشق هم خالیش کنین.بزارین این عشق دست آموز بره و یه عشق وحشی جانتونو مست کنه.بعدش ببینین که نمیتونین عشقتونو قایم کنین.

وای خدا معشوق فقط برای این به زندگی شما پا میزاره که عشق ورزی رو یادتون بیاره.وای وای وای وای زیبائی های نهفته خودتون رو آشکار کنین.معشوق بشین.عاشق بشین.عشق رو به هم هدیه کنین.هیچی نخواین مخزن اونجاست.تو دلتون.پلمش رو باز کنین.فقط ببخشین و ببینین که این چشمه هر لحظه پرآب تره.هر لحظه دست سخاوت شما در بخشیدن بی تاب تره.

شما خدای زنده هستین.پاشین.یالا پاشین از خواب باورها و عادتهاتون.به هم سجده کنین.فقط عشق بدین.نگین ندارین.دارین.دارین.دارین.دارین.فقط شاید خبر ندارین.همه درخت بخشنده هستیم.شاخ و برگ هم رو نشکنین.ناز کنین.از میوه های محبت هم بخورین.(منم میفوه میخوام خو،به منم بدین )

به عشق و شعور خیانت نکنین.عاشق باشعور بشین.به خودتون خیانت نکنین.

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 17:33  توسط خسرو  | 

قدرت کلمات عجیب و باور نکردنیست.تصور کنید بدون هیچ پیشینه ای از بیماری هوس میکنید سلامتی خود را چک کنید.آزمایش کامل میدهید و از نتیجه آزمایش شگفت زده میشوید.جواب آزمایش نشان میدهد که شما به بیماری ایدز مبتلا هستید.باورتان نمیشود.سرد میشوید.در خود فرو می روید.خاطرات مشکوک خود را وسواسانه چک میکنید و هنوز نمیدانید از کجا و چگونه به این بیماری به جان شما خزید.احساس ضعف میکنید.بی حوصله هستید.خنده هایتان گم شده.به همه چیز و همه کس فحش میدهید.به آنکه باعث انتقال این بیماری وحشتناک به شما شد.هیچ نمیدانید چه کیند.حتی از اعلام این بیماری به نزدیک ترین های خود واهمه دارید.و هر روز بیمارتر میشوید.وسواسانه دنبال نشانه های ایدز در خود می گردید.علاقه به کار و زندگی را از دست میدهید.خلاصه تاب نمیآورید و یکی را که به خود نزدیکتر میدانید از بیماری خود آگاه میکنید.در ابتدا او نیز مثل شما بهم می ریزد.نگران میشود.اما بعد به شما کمک میکند که واقع بین تر شوید و حداقل یک بار دیگر آزمایش دهید.در کمال ناباوری می پذیرید.و نتیجه آزمایش دوم شگفت زده تر میشوید.آری شما بیماری ایدز ندارید.یعنی هرگز نداشتید.نتیجه آزمایش اول فقط حاصل یک سهل انگاری ساده در آزمایشگاه بود.حالا حس میکنید زندگی دوباره ای یافتید.انگار تازه متولد شده اید.از کابوسی تلخ برخواسته اید.نفس کشیدن های شما متفاوت میشود.دیگران را و زندگی را به گونه ای دیگر می بینید.و به خود قول میدهید که زندگی را به زیباترین و پربارترین شکل تجربه کنید.

شما هرگز ایدز نداشتید اما یک اشتباه تایپی،یک علامت،یک حرف،یک باور روزگار شما را تیره و تار کرده بود.اگر هیچ شناختی از ایدز نداشتید.اگر کودکی بی سواد بودید،آیا باز هم از دیدن آن نتیجه شادمانی خود را گم میکردید؟

همه رنج هائی که میبریم دقیقا مانند همان اشتباه بالا هستند.روزی که عمیقا درک میکنیم رنج بردن ما فقط و فقط یک سوءتفاهم بود.رفتار متفاوتی خواهیم داشت.رفتاری که هیچ کلامی قادر به بیان آن نیست.وقتی بفهمیم که قیمت ما بسی فراتر از نگرانی ها و رنج هائیست که باورها و نگرش ها تحمیل ما کردند.روزی که آزادی از این قفس های توهمی را تجربه کنیم.به زندان و زندانی و زندانبان خود متفاوت می نگریم،میخندیم و اینهمه آزادی و عشق را چگونه به اینهمه زندانیان رنجور ابراز کنیم.

اشتباهات آنقدرها هم بد نیست.میشود از آنها درس های عالی گرفت.فقط کافیست مسئول باشیم.فقط کافیست اراده کنیم و قیمت جادوئی خواستن را که همان توجه و تکرار آگاهانه کلمات است،بپردازیم.

اگر به جسم و جان هم توهین میکنیم.اگر به اسم باور و تعصب،با اجازه قانون و عرف به تجاوز و غارت خود و هم مشغولیم.اگر خنده های ما مسموم است و نمیدانیم.اگر به بیماری جان خود عادت کرده ایم.

کمک به دیگران لذت بخش ترین تجربه ممکن است.نیت خیر بی پشتوانه آگاهی و عشق دخالتی زشت میشود.خود را از این زندان دریابیم تا دیگران آزادی را نه در حرفهای ما که در رفتار ما ببینند.

کمک واقعی نشان دادن توانائی های خفته دیگران به آنهاست.کمک به گشودن چشمان ادراکی آنها.نه دادن عصاهای "دستورالعمل"به آنها.

 عشق یعنی پذیرشی صمیمانه و بی قید و این پذیرش صمیمانه و بی قید میتواند خاص لحظه و احساسی خاص باشد و فکری خاص،همچنان که میتواند تمامی لحظات و احساس ها و فکرهای ما را غرق خود کند.هیچ بعید نیست که در هر کدام از ما در لحظاتی خاص همدلی را با دیگری مزه کرده باشیم و لحظاتی بعد از آن همدلی تنها خاطره ای شیرین به یادگار داشته باشیم.کوچکترین تجربه های عمیق ما در عشق بیانگر امکان تجربه ای فراتر از تجربه حاضراست.و هر چه تجربه ما در این پذیرش بی قید و شرط بیشتر میشود.تشنگی و طلب ما نیز بیشتر میشود.

در عشق من و ما گم میشود.خسرو تا زمانی هست که عشقی نیست.آنجا که عشق هست.خسرو یعنی چه؟وقتی در اوج لذت حضورم "من"ی که میخواهد کمک کند،کو؟آنجا فقط خنده و رقصی مست و دیوانه حاکم است.آنجا فقط عشق و آگاهی محض حاکم است.

 

رموز موفقیت

نوار افکار منفی را پاره کنید،مهم نیست این افکار منفی از طرف شماست یا دیگری.اگر دیگری در حال فرستادن امواج منفی به سوی شماست.یا به سکوت دعوتش کنید و نشانش دهید که ناخواسته با این فکرها و حرفها چه بر سر خود و شما می آورد.و اگر نمی توانید که او را ساکت کنید یا به گفتگوئی سالم بکشانید.محترمانه آنجا را ترک کنید.شاید از رفتار شما دلخور شود اما بعدتر متوجه اشتباه خود خواهد شد.و حتی اگر هرگز متوجه اشتباه خود نشد.باز هم مهم نیست.مهم این است که شما به خود مسئول بودید و آسیب خاصی از آن فضای مسموم ندیدید.

مدام افکار خود را چک کنید و خود را در حال فکر کردن به نگرشهای منفی غافلگیر کنید.به افکار منفی خود بخندید و آن را رها کنید.شک نکنید که این زیباترین بازی فکری ممکن میتواند باشد.و نتیجه آن هر لحظه میتواند باعث شگفتی شما شود.انسانهای موفق افکار زیبائی دارند.و انسانهای ناموفق عموما غرق در افکار منفی خود و دیگران هستند.به جمع انسانهای موفق بپیوندید و دیگران را به موفقیت بخوانید.و در عمل حیرت کنید که موفقیت دیگران نه تنها باعث ناموفقی شما نمیشود بلکه انرژی شما را برای موفق تر شدن بشدت تحریک میکند.به خود و یکدیگر امواج مثب هدیه کنید.که شایسته تر از این هدیه ای نیست.همه عاشق عشق هستند.همه دوست دارند عمیقا مورد توجه عاشقانه قرار گیرند و ما در عشق چه میکنیم جز اینکه امواج مثبت را به صمیمانه ترین شکل به دیگری هدیه میکنیم.عشق بورزید.به هر چیز و هر کس عشق بورزید.بدون چشم داشت عشق بورزید تا از برکات این عشق ورزی های بی دلیل مست شوید.

هر لحظه به خاطر بیاورید که این جادوی فکر است که باعث خلق چیزها واتفاقات در زندگی میشود.با فکر کردن به چیزهای زیبا زیبائی خلق میکنید.با فکر کردن به ثروت،از دل هیچ ثروت میروید.

به زندگی گذشته خود نگاه کنید.به زندگی دیگرانی که غرق در امواج منفی هستند نگاه کنید.آیا آنها نیازمند توجه نیستند.آنها نمیدانند که ذهن توانمند آنها فقط قادر به خلق جهنم نیست!بلکه میشود بهشتی اغواگر را مجسم نمود.پس یادمان باشد به خود و هم امواج مثبت هدیه کنیم.وقتی غرق رنج ها و نگرانی ها هستیم به هدیه کردن امواج زیبای مثبت خود را و یکدیگر را غافلگیر کنیم.

وای وقتی به درون خود نگاه میکنم که گاه چه راحت تحت تاثیر امواج منفی برخواسته از افکار خود و یا دیگران قرار میگیرم،حیرت میکنیم.متاسفانه باید بگویم که تصور میکنم همه ما حکم بیمارانی را داریم که در فضائی بیمار مجبور به زندگی هستیم و این بازگشت ما را به سلامت جسم و روح سخت تر میکند.بعضی وقتها امواج منفی را به نام امواج مثبت از خود یا دیگران می پذیریم.گاه در شرایطی قرار میگیریم که قدرت مقابله با امواج منفی را نداریم.مثل اینکه ناگهان بادی میوزد و ما در میان انبوهی از گرد و غبار گم میشویم .اما این گم شدن میتواند دائمی نباشد.میتوانیم هوشیار و مسئول خود را از آن فضای آلوده دور کنیم و به هوائی سالم و فرح بخش بسپاریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 16:42  توسط خسرو  | 

زیباترین چشمان خاص عاشق است.خصوصا آنگاه که معشوق در آن نشسته باشد.اصلا همه زیباترین ها خاص عاشق است.عاشق خالق زیبائی هاست.و شاهکارش معشوق!

فقط عاشق نمیتواند دروغ بگوید.فقط عشق میتواند نقاب از چهره عاشق بردارد.تا عاشق نشویم نمیتوانیم دروغ ها را ببینیم.فرصتش را نداریم.چون غرق در دروغ هستیم.به چهره خودت و دیگران نگاه کن،به حرفهائی که میزنی و میشنوی صبورانه گوش کن.تا از انبوه دروغها حالت بد شود.و بد شدن حال بد زیباترین اتفاق ممکن است.شخم خوردن زمین بایر،زیر رو شدن علفهای هرز اولین گام برای رویش واقعی زیبائیست.دروغت را به عشق بباز.تا زیبائی رخ بنماید.تا بدانی آن زشتی که می نمونی نیستی.بلکه زایشگاه بی دلیل زیبائی هستی.تاخیر نکن.خودت را به عشق بینداز.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 11:1  توسط خسرو  |