قاسم جان هوا دلم دوباره آفتابی شد،ابرهای سیاه همه رفتن،و من لبخند میزنم،به هر چه هست.
آشنا یعنی همانکه تو را با خاطرات مرده پیوند میزند.و غریبه یعنی همان که فرصت ظهور هر باره عشق را در تاریکی مکدر رابطه ها بشارت میدهد،گویا و خاموش.آشنای من بیا که هر چه خاطره را پیش پای عشق قربان کنیم.
منم آشنای هر غریب و غریبه در میان هر چه آشنا.آنچه تو از من میدانی،زشت یا زیبا،سوءتفاهمیست که تماما مرده است.به "حال"بیا،نگاه کن،اینجا فقط حضوری بی دلیل می رقصد."من" و "تو"خاطرات تلخ و شیرین دیروزیم.
بعضی ها چون خار به دیدارت می آیند،و بعضی چون عطری دلپذیر.بعضی ها عین سیم خاردار تو را در آغوش می گیرند و بعضی چون نسیم سحر.نگاه کردن در چشم بعضی بوی بهشت میدهد و چشم در چشم شدن با بعضی عین جهنم است.فاصله بهشت و جهنم را به مراقبه می نشینم و در حیرت می میرم و زنده میشوم،زیباتر.
همه ما کودکانی را در درون خود داریم.آن کودک کودکی ما همیشه با ماست.چه خوب که کودک درون هم را نوازش کنیم.چه خوب که اجازه آزار به خود و دیگران ندهیم.چه خوب که حد شوخی را بازیگوشانه و زیبا به هم گوشزد کنیم.چه خوب که توهین نکنیم تا ناخواسته توهین شویم و بعد.....
قاسم عزیزم نهایت موفقیت "خود" بودن است.اما برای رسیدن به این نهایت زیبا بعید نیست ناگزیر هزار موفقیت دروغین شویم.نهایت موفقیت رسیدن به تعادلی پایدار است و بعید نیست که برای رسیدن به رقصی عاشقانه در این تعادل،سر به دیوار کور چپ و راست زنیم.
قاسم عزیزم اگر ناخوسته باعث رنجشت شدم.عذرم را صمیمانه بپذیر.شک ندارم که نیک میدانی هیچ قلبی شایسته کدورت نیست.حالا که از باده عشقی بی دلیل مستم.حالا که خسته از بازیگوشی های مدام در چپ و راست در میانه میدان می رقصم.هر دستی که به سویم می آید را دوستانه می بینم.حالا که ابرهای سیاه وهمم به یکباره رفته اند.چه می توانم کنم،جز شعف،جز رقص،
قاسم جان تو یک مراقبه گری،میدانم.در آن شور حال مراقبه،در آن رقص دیوانه و مست،خود کو؟دیگری کو؟دوست چیست؟دشمن کدام است؟
نگران اختلاف ها نیستم.تو نیز نباش.توافق و اختلاف ما چون حبابهای شناور بر دریاست.و ما دریائیم.نه حبابی که موافق است یا مخالف.به وجود دریائی خود غرق شو و بازی زیبا و زشت کلمات را بنگر.به همه آنها عالمانه و عاشقانه بخند.
لاف های مرا نیز جدی نگیر.که اگر هنری داشته باشم آن به بازی گرفتن جدیت و لاف هاست.
ادراک ما آئینه جهان نماست.هر چه در ما هست از زشت و زیبا،و دوست و دشمن،بیانگر این حقیقت هستند که ما هنوز به دوست یا دشمن"نیاز"داریم.و این نیاز زیباترین و یگانه فرصت ما برای رسیدن به پهنه بی آغاز و پایان وجودی بی انتهاست.همه ما به خورشید نیاز داریم.اما نیاز خورشید به ما چیست؟!همه ما به آب و غذا نیاز داریم.اما نیاز آب و غذا به ما چیست؟وقتی ادراک ما از زندان هر چه قید آزاد شد.تجربه متفاوتی اتفاق می افتد.پندارسیاه "من"در نوری بی دلیل گم میشود.اتحاد بی معناست.چگونه ممکن است تاریکی و نور متهد شوند؟وقتی نور بیاید تاریکی از پیش رفته است.وقتی نور بتابد تاریکی کو که لاف اتحاد زند؟اما در میانه راه،آنجا که نور صاعقه ای کوتاه و مبارک شد،هنوز پندار "من"در صدد اثبات خود است.پس لاف اتحاد میزند.
ای همه عزیزان من.نیازهای خود را مقدس ترین بشمارید.که نیاز تنها راه رسیدن به بی نیازیست.نیاز پوسته ایست که برای رسیدن به مغز ناگزیر آنیم.نیاز جسم بی نیازیست.و بی نیازی جان این جسم.جان بی جسم چگونه باشد؟جان ضرورت خلق جسم را حس کرد.پس صورت جهان را آراست.این صورت همانقدر زیباست که جان جاری در آن.
آخ ای همه عزیزان من."معشوق"رسول عشق است.معشوق از آن بالا رخ می نماید تا عاشق را با خود به آن بالا برد.و چون عاشق به بالا رفت.خود معشوق و رسولی تازه است.
"اختلاف"می تواند پتکی باشد که ادراک ما را به بیداری نوازش میکند!قهر میتواند ما را تا آشتی راهبر شود.وقتی دوست و دشمن که دو نیمه از جان بی قرار ما هستند هم را دیدار کنند.تجربه ای اتفاق می افتد بیان ناشدنی.من عاشق دیدن حیرت تو پس از این اولین و آخرین تجربه ام.
زندگی بی مانندترین جشن است.و ما میهمانان افتخاری این باشکوه ترین جشن.حال ما دیدنیست که گرسنه و تشنه به غارت این جشن مشغولیم.حال ما دیدنیست که غرق خوردن و نوشیدن عاشقانه همیم.
همه هنر در گرفتن غباریست که آئینه ادراک ما را مکدر کرده است.همه هنر در اعتماد و بازیگوشی کودکانه ما به زندگیست.
همه غریق دریای جانیم،وقتی تلاش میکنیم که بر سطح بمانیم جز خستگی نصیب نمی بریم.و آنگاه که خود را تماما به آب سپرده ایم.در حیرت مست خود می خندیم که چگونه در آغوش آب بی دلیل می رقصیم.
اوج هنر فراموش شدن هنرمند است.در لحظه خلق یک اثر هنری،هنرمند کو؟زیبائی هنر وقتی هوشبر میشود که ما تلاشی برای خلق اثر نمیکنیم.اثر ما را واسطه خلق شدن می کند.تماما سرسپرده میلی ناپیدا میشویم.وقتی اثر خلق شد.ما در اوج لذتیم.چون مادری که فرزندش را می زاید.و تا این زیباترین زایش بی قراری ما دیدنیست!
قاسم عزیزم چه نیکو گفتی "هر سخنی برای هر گوشی نیست و هر گوشی برای هر سخنی"عشق یعنی رسیدن گوش و زبانی که تشنه همند.زندگی در بی نهایت عاشق و معشوق که بی قرار همند،معنا میشود.شک نکن که حرفهای ما برای بسیاری یاوه هائی بی معناست.همچنان که ما از شنیدن بعضی حرفها در عجبیم.هنر فقط و فقط در رها کردن است.در خالی شدن است.تا آنکه بی قرارش هستیم از راه برسد و ما را پر کند.و چه شکوهمند است دیدار ما در عشق.
قاسم عزیزم
من نیاز دارم که مورد تائید قرار بگیرم.این نیاز من است.بعید میدانم کسی باشد که حداقل برای یک بار هم که شده،طعم خوش عشق را مزه نکرده باشد.در عشق چه بلای شیرینی به سر ما می آید که همه عمر سوز شیرینش با ما خواهد ماند؟پذیرش بی قید و شرط،یک تائید تمام عیار فقط در عشق ممکن میشود.وقتی دو آشنا که از هم بسی دور مانده اند و به هم می رسند،عاشقانه به تائید هم می رقصند.فقط آنجاست که دیگری عین زیبائی و درستیست.من حریص آن تائید هستم.تعارف کم نشنیده ام.من میخواهم جانی عاشق و حریص را دیدار کنم.تشنه ای را که به آب افتاده،من به کسی نیاز دارم که حضورش عین تائید است.به کسی نیاز دارم که عجز کلام را مزه کرده باشد.
دوست داشتن دیگران مطبوع ترین کار است.وقتی آتش عشقی در دل باشد.و زشت ترین دروغ،آنگاه که از عشق به خود تهی باشیم.آنگاه که مست دیدار معشوقی شیرین کار و شهرآشوب نباشیم.