تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

راز زندگی در تضادهاست.اگر رنج نبود لذت معنائی نداشت.اگر دشمن نبود.دوست چه مفهومی داشت؟اگر مشکلات نبودند معنی موفقیت چه بود؟متضادها مثل دم و باز دم همواره با ما هستند.اما تعادل هنر ماست.گزینش مسیری که مشکلات و موفقیت های دلخواه را برای ما فراهم کند با ماست.میتوانیم از تمسخر دیگران لذت ببریم و می توانیم از کمک کردن به آنها،لذت لذت است،اما تفاوت را ببین! میتوانیم از مصرف مخدرها لذت ببریم و میتوانیم از ورزش و رقصی دلخواه نیز لذت ببریم.تفاوت را می بینی؟

زیبائی غذای عشق است.بدون زیبائی عشق ممکن نیست.اما آیا زیبائی از نگاه کودکان و بزرگسالان یکیست؟آیا آسیائی ها و افریقائی ها،امریکائی ها یا انسانهائی که در جزایر دور افتاده و در محیط هائی طبیعی زندگی میکنند،یکیست؟

عشق غیر قابل توصیف است.همچنان که زیبائی.اصلا نیازی به توصیف نیست.توصیف برای وقتیست که از زیبائی و عشق تهی هستیم.آنگاه که غرق در زیبائی میشویم و شور عشق از بند بند جان ما جاریست.فرصتی برای توصیف داریم؟بی شک نه.توصیف وقتی ذهن ما را به بازی میگیرد که زیبائی و عشق خاطره ای دلخواه شده است.براستی چه کسی در ما این تجربه های تلخ و شیرین را مزه میکند؟در دریای فهم یا جهل غرغه میشود، حیرت میکند.مغرور میشود.این"من"کیست که هر دم سودائی تازه به سر دارد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 9:56  توسط خسرو  | 

تو از من چه میدانی جز گذشته ای که دیگر نیست.اگر از من خشنودی یا که ناخشنودی برای همین گذشته ایست که دیگر نیست.اما من عاشق دیدن هر باره تو در "حال"م.میخواهم هر لحظه غریبه ای باشیم که برای آشنائی با مشتاق دیدار همند.همیشه تازه و بکر هم را دیدار کنیم نه مسموم گذشته ای که دیگر نیست.

اگر زیبا بودم یا زشت،اگر فهیم و دانا می نمودم یا که احمق و نادان.همه مربوط به گذشته ایست که دیگر نیست.مرا اینجا ببین.حالا.برای اولین و آخرین بار.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:7  توسط خسرو  | 

قاسم جان هوا دلم دوباره آفتابی شد،ابرهای سیاه همه رفتن،و من لبخند میزنم،به هر چه هست. 

آشنا یعنی همانکه تو را با خاطرات مرده پیوند میزند.و غریبه یعنی همان که فرصت ظهور هر باره عشق را در تاریکی مکدر رابطه ها بشارت میدهد،گویا و خاموش.آشنای من بیا که هر چه خاطره را پیش پای عشق قربان کنیم.

منم آشنای هر غریب و غریبه در میان هر چه آشنا.آنچه تو از من میدانی،زشت یا زیبا،سوءتفاهمیست که تماما مرده است.به "حال"بیا،نگاه کن،اینجا فقط حضوری بی دلیل می رقصد."من" و "تو"خاطرات تلخ و شیرین دیروزیم.

بعضی ها چون خار به دیدارت می آیند،و بعضی چون عطری دلپذیر.بعضی ها عین سیم خاردار تو را در آغوش می گیرند و بعضی چون نسیم سحر.نگاه کردن در چشم بعضی بوی بهشت میدهد و چشم در چشم شدن با بعضی عین جهنم است.فاصله بهشت و جهنم را به مراقبه می نشینم و در حیرت می میرم و زنده میشوم،زیباتر.

همه ما کودکانی را در درون خود داریم.آن کودک کودکی ما همیشه با ماست.چه خوب که کودک درون هم را نوازش کنیم.چه خوب که اجازه آزار به خود و دیگران ندهیم.چه خوب که حد شوخی را بازیگوشانه و زیبا به هم گوشزد کنیم.چه خوب که توهین نکنیم تا ناخواسته توهین شویم و بعد.....

قاسم عزیزم نهایت موفقیت "خود" بودن است.اما برای رسیدن به این نهایت زیبا بعید نیست ناگزیر هزار موفقیت دروغین شویم.نهایت موفقیت رسیدن به تعادلی پایدار است و بعید نیست که برای رسیدن به رقصی عاشقانه در این تعادل،سر به دیوار کور چپ و راست زنیم.

قاسم عزیزم اگر ناخوسته باعث رنجشت شدم.عذرم را صمیمانه بپذیر.شک ندارم که نیک میدانی هیچ قلبی شایسته کدورت نیست.حالا که از باده عشقی بی دلیل مستم.حالا که خسته از بازیگوشی های مدام در چپ و راست در میانه میدان می رقصم.هر دستی که به سویم می آید را دوستانه می بینم.حالا که ابرهای سیاه وهمم به یکباره رفته اند.چه می توانم کنم،جز شعف،جز رقص،

قاسم جان تو یک مراقبه گری،میدانم.در آن شور حال مراقبه،در آن رقص دیوانه و مست،خود کو؟دیگری کو؟دوست چیست؟دشمن کدام است؟

نگران اختلاف ها نیستم.تو نیز نباش.توافق و اختلاف ما چون حبابهای شناور بر دریاست.و ما دریائیم.نه حبابی که موافق است یا مخالف.به وجود دریائی خود غرق شو و بازی زیبا و زشت کلمات را بنگر.به همه آنها عالمانه و عاشقانه بخند.

لاف های مرا نیز جدی نگیر.که اگر هنری داشته باشم آن به بازی گرفتن جدیت و لاف هاست.

ادراک ما آئینه جهان نماست.هر چه در ما هست از زشت و زیبا،و دوست و دشمن،بیانگر این حقیقت هستند که ما هنوز به دوست یا دشمن"نیاز"داریم.و این نیاز زیباترین و یگانه فرصت ما برای رسیدن به پهنه بی آغاز و پایان وجودی بی انتهاست.همه ما به خورشید نیاز داریم.اما نیاز خورشید به ما چیست؟!همه ما به آب و غذا نیاز داریم.اما نیاز آب و غذا به ما چیست؟وقتی ادراک ما از زندان هر چه قید آزاد شد.تجربه متفاوتی اتفاق می افتد.پندارسیاه "من"در نوری بی دلیل گم میشود.اتحاد بی معناست.چگونه ممکن است تاریکی و نور متهد شوند؟وقتی نور بیاید تاریکی از پیش رفته است.وقتی نور بتابد تاریکی کو که لاف اتحاد زند؟اما در میانه راه،آنجا که نور صاعقه ای کوتاه و مبارک شد،هنوز پندار "من"در صدد اثبات خود است.پس لاف اتحاد میزند. 

ای همه عزیزان من.نیازهای خود را مقدس ترین بشمارید.که نیاز تنها راه رسیدن به بی نیازیست.نیاز پوسته ایست که برای رسیدن به مغز ناگزیر آنیم.نیاز جسم بی نیازیست.و بی نیازی جان این جسم.جان بی جسم چگونه باشد؟جان ضرورت خلق جسم را حس کرد.پس صورت جهان را آراست.این صورت همانقدر زیباست که جان جاری در آن.

آخ ای همه عزیزان من."معشوق"رسول عشق است.معشوق از آن بالا رخ می نماید تا عاشق را با خود به آن بالا برد.و چون عاشق به بالا رفت.خود معشوق و رسولی تازه است.

"اختلاف"می تواند پتکی باشد که ادراک ما را به بیداری نوازش میکند!قهر میتواند ما را تا آشتی راهبر شود.وقتی دوست و دشمن که دو نیمه از جان بی قرار ما هستند هم را دیدار کنند.تجربه ای اتفاق می افتد بیان ناشدنی.من عاشق دیدن حیرت تو پس از این اولین و آخرین تجربه ام.

زندگی بی مانندترین جشن است.و ما میهمانان افتخاری این باشکوه ترین جشن.حال ما دیدنیست که گرسنه و تشنه به غارت این جشن مشغولیم.حال ما دیدنیست که غرق خوردن و نوشیدن عاشقانه همیم.

همه هنر در گرفتن غباریست که آئینه ادراک ما را مکدر کرده است.همه هنر در اعتماد و بازیگوشی کودکانه ما به زندگیست.

همه غریق دریای جانیم،وقتی تلاش میکنیم که بر سطح بمانیم جز خستگی نصیب نمی بریم.و آنگاه که خود را تماما به آب سپرده ایم.در حیرت مست خود می خندیم که چگونه در آغوش آب بی دلیل می رقصیم.

اوج هنر فراموش شدن هنرمند است.در لحظه خلق یک اثر هنری،هنرمند کو؟زیبائی هنر وقتی هوشبر میشود که ما تلاشی برای خلق اثر نمیکنیم.اثر ما را واسطه خلق شدن می کند.تماما سرسپرده میلی ناپیدا میشویم.وقتی اثر خلق شد.ما در اوج لذتیم.چون مادری که فرزندش را می زاید.و تا این زیباترین زایش بی قراری ما دیدنیست!

قاسم عزیزم چه نیکو گفتی "هر سخنی برای هر گوشی نیست و هر گوشی برای هر سخنی"عشق یعنی رسیدن گوش و زبانی که تشنه همند.زندگی در بی نهایت عاشق و معشوق که بی قرار همند،معنا میشود.شک نکن که حرفهای ما برای بسیاری یاوه هائی بی معناست.همچنان که ما از شنیدن بعضی حرفها در عجبیم.هنر فقط و فقط در رها کردن است.در خالی شدن است.تا آنکه بی قرارش هستیم از راه برسد و ما را پر کند.و چه شکوهمند است دیدار ما در عشق.

قاسم عزیزم

من نیاز دارم که مورد تائید قرار بگیرم.این نیاز من است.بعید میدانم کسی باشد که حداقل برای یک بار هم که شده،طعم خوش عشق را مزه نکرده باشد.در عشق چه بلای شیرینی به سر ما می آید که همه عمر سوز شیرینش با ما خواهد ماند؟پذیرش بی قید و شرط،یک تائید تمام عیار فقط در عشق ممکن میشود.وقتی دو آشنا که از هم بسی دور مانده اند و به هم می رسند،عاشقانه به تائید هم می رقصند.فقط آنجاست که دیگری عین زیبائی و درستیست.من حریص آن تائید هستم.تعارف کم نشنیده ام.من میخواهم جانی عاشق و حریص را دیدار کنم.تشنه ای را که به آب افتاده،من به کسی نیاز دارم که حضورش عین تائید است.به کسی نیاز دارم که عجز کلام را مزه کرده باشد.

دوست داشتن دیگران مطبوع ترین کار است.وقتی آتش عشقی در دل باشد.و زشت ترین دروغ،آنگاه که از عشق به خود تهی باشیم.آنگاه که مست دیدار معشوقی شیرین کار و شهرآشوب نباشیم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:5  توسط خسرو  | 

چه کسی بر خلاف عرف و قانون کاری  نکرده است؟چه کسی دلش را خوش نکرده به اینکه "دزد ندیده پادشاه است"اما تا کی میشود فریب خورده چنین استدلالی ماند؟آیا واقعا مشکل از ماست یا از قانون و عرف که جنازه ای شده اند سنگین،بر دوش فهم زمینگیر ما؟ما که روزی کودکانی زیبا و دوست داشتنی بودیم.حالا چگونه شد که تن به پذیرش حکمی چنین پست و ظالمانه داده ایم؟

هیچ کس مسئول برخواستن ما از رنجی که به آن افتاده ایم نیست،جز خود ما که از پذیرش این مسئولیت تا کنون گریخته ایم.

زندگی یعنی چه؟معنای زندگی در عمق جان ما نهفته است.و یگانه هنر جار زدن این معناست.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:10  توسط خسرو  | 

1- مهم نیست که چقدر رشد کردیم.هر جا که متوقف شویم.هر جا که از رشد بازایستیم.مرده ایم.بعضی وقتها در باورها و عادتهای کهنه خود مرده ایم و بعضی وقتها در فخر پیروزیهای درگذشته!.زندگی یعنی شهامت همواره در رها کردن پیروزیها و شکست ها.زندگی یعنی رها کردن همواره شناخته ها و اکتشاف هر لحظه ناشناخته ها.مرگ و زندگی دو روی یک سکه واحد هستند.و ما خواسته و ناخواسته در حال تجربه شکل های متفاوت  مرگ و زندگی هستیم.

2- زندگی یعنی تولد انتظارات تازه،زندگی یعنی رفتن به هزاران هزار راه نرفته،

3- دیگران همواره با تهدید ها و تشویق ها درصدد زندانی کردن ما در حدود انتظارات خود هستند.زندگی یعنی شگفت زده کردن دیگران!

4- در سکوت با همه یگانه ام و در سخن از همه بیگانه.کاش قدری هم که شده با زبان من گفتگو کنیم.چشم در چشم.احساس و عاطفه و فهم را در عشق برقصانیم.

5- وقتی همه تلاشم را در بیان آنچه بیان ناشدنیست می کنم و پاسخت مشتی میشود سخت به دهان یاوه گوی بیهوده ام.ملول میشوم.میخندم.به خودم،به حرفها و به گوش تو که با من نیست.نه.قسم به عشق و دوستی که منظورم فقط این نیست که من می فهمم و تو نمی فهمی.به شکوه فهم قسم که به اندازه فهمم نافهمم.و به قدر دانسته هایم نادان.چنان تابی میخورم میان فهم و نافهمی که گم شده ام بالکل!

6- حالا که در صلح ام.حالا که اینجا همه عشق جاریست.حالا که منم گم شد.به عشق قسم که تو زیباترینی.بیا و زیبائیت را دریاب.بیا و بدان که زیبائی پیرایش نیست.آرایش نیست.زیبائی فهمیست که در عشق غرق است.و تو آن فهم غرق در عشقی.

7- حساب مرا هر روز هر لحظه از خسروی دیروزی که خیال میکنی منم،پاک کن.که عشقم پریدن از وهم است و چه مهم است که این وهم بافته ذهن من باشد یا تو.

8- تصور کن که من یک خودکارم،یک روان نویس،زشت و زیبا،نوشته ها از من می آیند و می روند.اما آیا نوشته ها خودکارند؟آیا به اشتباه های دیروزت تا کنون خندیده ای؟آیا حق من نیست که به اشتباه های دیروزم بخندم؟دیروز تماما مرده است.و ذهن هیچ ندارد جز دیروز.حتی وقتی خاطره های شادی های دیروز را نشخوار میکنیم،آیا خود را از امروزی بکر و گریزپا محروم نکرده ایم؟معجزه اینجاست.همین حالا.آنگاه که منی نیست،توئی نیست،و زندگی غرق فهمی عاشقانه جاریست.همواره جاری.و آن بهت عاشقانه چگونه می آید تا دل به دلداری نباخته باشیم.دل بباز که اگر هنری باشد آن دل باختن است.قیل و قال برای آن بزدلیست که شهامت باختن عاشقانه را گم کرده است و زره زره در حسرت فرو ریختن زندگی از چنگال های حریص خود است.

9- عشق و ارادتم به زندگی کامل است و به تو که تجلیگاه آگاهی و عشقی.به تو که مسافری رقصان در پیچ و تاب این راه بی آغاز و پایانی.

10- زندگی را متضادها معنا میکنند.شب را روز،فهم را نافهمی و دوست را دشمن.دشمن یعنی همان دوست که لباسش مکدر است و دوست،دشمنی که به سفیدی لباسش فخر ماست.چه عجب ها که نکردیم از دوستی که دشمن شد و از دشمنی که دوست!خام نباش و به بازی زمانه اینقدر سخت نگیر.

11- شادی و رنج،فهم و نافهمی،دوست و دشمن،دو کرانه راهی هستند که ما را تا منزل جان می برند.

12- زندگی همواره معجزه ای کامل بود،هست و خواهد بود.این ادراک خام ماست که مسافری غره به فهم های لحظه به لحظه این راز عاشقانه است.این فهم مسافر ماست که هر بیشتر می فهمد به فهمیدن بیشتر حریص تر است و نافهم تر.

13- آنچه داریم عمدتا تمناهای دیروز ما بود و تمناهای امروز در افق بازیگوشی میکند و به شهامت ما می خندد!

14- وصال مرگ است.ببین که در مصاف گرسنه و غذا چه بر سر گرسنگی می آید!آنهمه شور طلب کو؟تشنگی را چه میشود در دیدار تشنه و آب؟چگونه،به کجا گم میشود؟

15- دوست من،من لافی بازیگوشم.حرفهایم را همانقدر بفهم که صدای پای آب را می فهمی،مرا همانقدر جدی بگیر که ابرهای بی ثبات آسمان را جدی می گیری.

16- چه بسیار حرفها که زدیم و شنیدیم،چه بسیار معانی که ما را به عشق لذت تا اوج رنج تاب دادند و انگار هنوز زود است که بفهمیم،زندگی بسی فراتر از معانی زیباو زشتیست که ذهن می سازد و اعتبارش را اعتباری نیست.

 

17- ای همه عزیز های من

دلبستگی رنج است.خواستن رنج است.قسم به اشک های زلال کودکان که راست می گویم.به رنج کور پدر در فراغ پسرک سربهوا که راست می گویم.چه کسی رنج میخواست؟همه به طمع لذت در کوره رنج افتاده اند.به لذت ها و رنج هایت بیدار شو.تا طعم زندگی را فراتر از این خواستن ها و نخواستن های زمین گیر تجربه کنی.

تا به رنج نیفتی،برخواستن از رنج یعنی چه؟تا گرسنه نباشی،غذا یعنی چه؟

18- برای اینکه راه برویم  ناگزیریم همواره یک پا را در هوا داشته باشیم!برای رسیدن به موقعیت تازه لازم است شهامت ترک موقعیت کنونی را پیدا کنیم.زندگی میتواند تجربه همواره لذت و رنج هائی بکر و تازه باشد و یا تکرار کهنه هائی دلگیر،انتخاب با ماست!

19- برای سخن گفتن سکوت لازم ترین است.سخن تنها میتواند در بستری از سکوت معانی زشت و زیبا را برقصاند.پس کلام و معنا را هر چه بیشتر در سکوتت غرقه کن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 13:59  توسط خسرو  |