تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

زندگی یک اتاق پر از عتیقه های زیباست،اگر با چشمان بسته به آن وارد شویم،بی شک هم عتیقه های قیمتی را شکسته ایم و هم خود را زخمی کرده ایم،و بعید نیست که خود،عتیقه ها و زندگی را ملامت کنیم.اما این ملامت کور حلال مشکل ما نیست،کافیست چشمان رابطه های خود را بگشائیم.تا غرق در اینهمه زیبائی شویم.آری همه ما تندیس هائی طلائی هستیم.تندیس هائی که به معجزه عشق زنده ایم.خدایانی که برای سجده هم در آگاهی و عشق اینجائیم.نه برای توهین و تجاوز.بیا تا چراغ رابطه ها را به فهم بازتر کنیم. به رابطه هایمان بیشتر چشم بگشائیم زیبائی را عاشقانه به هم هدیه کنیم.

همه جنگها و آشتی ها،همه تردیدها،رد و قبول ها،در سطح آگاهی ما اتفاق می افتد.مثل توفانی که گاه می آید و سطح دریا را توفنده و بازیگوش،به بازی میگیرد.وقتی سکوت بی خبر می آید و ما را غرق خود میکند،وقتی به اعماق جان خود می افتیم.حیرتی عاشقانه به جان ما چنگ میزند که چگونه اینهمه بسیار،یکیست.آری،در آن اعماق،همه چیز به زیباترین شکل در هم تنیده است.اینهمه بسیار،یکیست،دریا.آنجا کسی نیست که ستایش کند،ستایش شود،هر چه هست ستایش است.و چون دریا در تو جاری شد،سکوتت غنی و مهربان میشود.مهرت بی پایان میشود.و نمیدانی به کدام زبان بی زبان این قطرهای مدعی بازیگوش را به کام ناپیدای دریا فرو بری و دریا کنی.آیا این شعف کمیست که قطره ای غرق دریا شود؟آیا این کم عجب نیست که قطره ای کمتر از دریا طلبد؟چه کسی قطره ای غرق در وهم خود نیست؟!فاصله وهم تا حقیقت چقدر است؟به اندازه نور تا ظلمت؟!

دیدار تنها در عشق ممکن میشود.در غیر عشق ما فقط توهم خود را در دیگری می بینیم.و این است که سوءتفاهم ها زودتر از تصور ما از راه می رسند.اما آنگاه که عشق گریبان فهم ما گرفت،آنگاه که سخن به دام سکوت افتاد.آنگاه که معشوق به معجزه عشق عاریت عاشق،آتش زد.دیدار اتفاق افتاده است.

عشق دریاست و عاشق به همت معشوق به دریائی از عشق می افتد و برخواستن از جادوئی چنین دلکش،آخر چگونه ممکن است؟

حقیقت دریائی از سکوت است و "من"غرق در حرفهائی که این دریای سکوت بازیگوشانه می آفریند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 13:13  توسط خسرو  | 

خیلی دربدری کشیدم برا پیدا کردنت،حتم دارم که تو هم راحت ننشستی،اینم دلم رو می سوزونه،من اینجام،اینهاشم.آهاییییی من من،بچه ها کسی من منو ندیده؟!

چه زخم ها که نخوردم،نزدم،چه طعنه ها که نشنیدم،نکشیدم،دلم اما خوش است که میدانی،ارزشش را داشت!

 

زخم هایم را دست نخورده برای تو آوردم،به نمک هایش خورده نگیر،اخم نکن،نمک زندگیست!

افسرده شدم،میدانستی؟آخر بدون تو،با اینهمه زخم،این که زیاد نیست!

هر بار دلم به یاد تو گرفت و آن را به غریبه ای دادم که شاید فراموش شوی،نشدی چرا؟!

حالا بازم یاد تو اینجا آشوب کرد،بیا ببرش،یا دلم رو،یا که یادت رو،ده یالا !

غریب ولم کردی میون اینهمه آشنا،آخه که چی؟

وای،لحظه دیدار ما دیدنیست،اینهمه تشنگی را چگونه به آب دهم!

بی تو بهشت جهنم است و با تو جهنم بهشت،من من،زندگی بی تو آخر تا به کی، چگونه؟

تو که باور نمیکنی،بی تو زنده ام؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 18:43  توسط خسرو  | 

زندگی بازی انرژیست در هم و محرک این بازی چیست جز ادراک و احساس؟!ادراک و احساس گنجشت آن است و ادراک و احساس انسان این،زندگی چیزی نیست که بتوان آن را ذخیره کرد یا بیش از اندازه مصرف نمود،اگر هوشمندانه به این یگانه ترین بازی نپردازیم،در تاریکی وهم خود بازیچه اش خواهیم ماند.پس بیش از پیش به ادراک و احساس خود مسئول و آگاه شویم تا هر دم از زیبائی این بازی بی توصیف مست تر باشیم.

همه هنر به اشرافیست که بر ادراک و احساس خود داریم.

تصور کن همه زندگی یک اقیانوس است گاه توفانی و گاه آرام،عظیم ترین توفان ها خللی در حضور اقیانوس ندارند.هزار هزار کف و موج می آید و می رود و زندگی همچنان همان است که بود،و ما کف ها و موج های شناور بر این اقیانوسیم.

وقتی با خود و اقیانوس زندگی می جنگیم دچار رنجی کور میشویم همچنان که وقتی همنوا با خود و زندگی هستیم مست شوری بی حدیم.و ما خواسته و ناخواسته میان این همنوائی و جنگ شناوریم.

ما نیاز به این نیاز داریم که عمیقا تائید شویم و تائید کنیم،تملق و تعارف نتیجه انحرافی همین نیاز است که همه ما کماکان گرفتارش هستیم مگر در عشق افتاده باشیم و زیباترین و کاملترین شکل تائید را در آن مزه کرده باشیم.و چگونه میشود در تائید را در عشق مزه کرد و تن به تملق و تعارف سپرد؟!

عاشق به خود وفادار است نه به معشوق،این عجیب و زیباترین اتفاق است که این وفاداری به معشوق جلوه میکند،این نیاز عاشق است که معشوق را برای پرستش خلق میکند.ببین که زائقه های متفاوت در طول تاریخ زندگی معشوق های متفاوتی را خلق کرده اند.

عشق یک جاده تماما یک طرفه است که تصادفا دو طرفه میشود.تصادفا عاشقی معشوق میشود و معشوقی عاشق.اما عموما عاشق عاشق است و معشوق معشوق.و چه بسیار که معشوق از سوز عاشق هیچ نداند و نفهمد.

 

فقط خداوند عریان است.ما چه هستیم جز لباس؟! لباسی از جنس پارچه و چرم،لباسی از جنس باور و فکر، و آنگاه که همه لباسهای خود را به فهم و عشق رها کنیم.چه ایم جز خدائی عریان! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 9:44  توسط خسرو  | 

ای همه دوست جان های من
ای همه دوست جان های "حرفی" من !
ما جز حرف مفت برای هم چی داریم؟!
واقعا که حالم از حرفها بد میشه،هوووف
بالام جانهای من حرفها رو ولش خونیننننن !
دیفانه بشینننننننن
دست بزنین
برقصین
گریه کنین
خنده کنین
همیجور الکی الکی
بعد یه هو می بینین راستی شده،خیلی راستی شده،بعدش مات میشین،منگ میشین،هوووف میشین!
وای به حرضت خدا گاهی سنگ معشوق من میشه،آخه دیفانه تو از سنگ کمتری؟!
عاشق شو و سنگ شو،عاشق سنگ شو،ای عزیز نادیده من تا بدونی برا چی دیوانه و لالم.

 

واییییییییییییییییییییی

یه تمرین باحال

خودتون رو مدام در حالتهای تازه قرار بدین،مهم نیست چه حالت و رفتاری،فقط تازه باشه،و توجه رو به درون ببرین و ببینین کیه که در موقعیت تازه قرار گرفته،"من"تون رو شکار کنین،وایییییییییی یه حالی میده که

لذت ببرید مدام لذت،از غرقه شدن در موقعیت های بکر و تازه غرق در لذت بشید.از رنج های نو لذت ببرید از لذت های تازه لذت ببرید.کهنه ها رو رها کنید.غنچه های با طراوت باغ رو ببینید؟علف های تازه رو ببینید؟واقعا زیبا نیستن؟اونها مدام در کهنه ها می میرن و تازه متولد میشن،شما هم بمیرن.انقد حرف نزنین.نگین درسته،نگین غلطه، فقط هی غرق بشین.هی بمیرین،تا هی زنده بشین.زنده تر بشین.وای که چه مستم از رنجها و لذتهای بکر و تازه ام.وای که زندگی رو موهبتی بی توصیف می بینم.وای که دلم چه میگیره از زندانهائی که خیال میکنینم زندان و نشستیم توش.وای که شکستن در و دیوار این زندان وهمی چه حال باحالی داره وایییییییییییییییییییییییییی

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 10:12  توسط خسرو  | 

قاسم جان درویش برای دعوا پا بده نیست!ولش خن(خوون)

من که نقد قاسم جان رو به نسیه درویش خان عفز نمیکنم که

حالا تو به من بگو شیطان کجا هست؟

بگو خدا کجا هست؟

بگو خلقت کجا هست؟

من و تو و اینهمه مخاطب عزیز کجا؟

آیا از خدا تا شیطان زائیده ذهن بیمار ما نیست؟!

ببین قاسم جان کائنات،شعور برتر،خدا،.... و هر اسمی که بخوایم روش بزاریم،همه اونچه ادراک ما که هر روز در حال گسترش هست،خلق کرده،و ذهن ناقص انسان هم به فراخور ترس و نیازش خدا و شیطان و .... و همه چیزهائی که ازش بی خبریم.

راستش هر بار که می بینم یکی یقه خدا و پسرعموش شیطان[تعجب] رو گرفته و بیچاره ها رو هی اینور و اونور میکشه،حالم بد میشه.

یا مثلا میگی نفس،خوب این نفس ینی چی؟نفس آمریکائی،اروپائی،آفریقائی،طالبانی،شیعه آنی!! .... آیا اینها توهمی نیست که به اسم "آموزش"به خورد ذهن پاک و کودکانه ما دادن؟آیا بهتر نیست همه انگشت اتهام رو به سوی همین "آموزش"مریض ! اشاره بریم و یقه خدا و شیطان و نفس رو ول کنیم؟آیا این بحث ها نخ نما شده نیست؟!

آیا بهتر نیست که همه توجه و تلاش خودمون رو متوجه آموزشی هوشمند،فراملیتی و فرامذهبی کنیم؟!آیا بحث هائی بهتر از اینکه هر مرد حق چنتا زن رو داره و یا هر زن با چنتا مرد راضی میشه،وجود نداره؟آیا این اتلاف وقت و انرژی نیست؟

قاسم جان من

به همون حرضت خدا که من دلم میگیره خو،گنا دارم خو

قاسم بهت حسودیم میشه،میدونی چرا؟چون فرصت عالی داری اما حیف که داری مفت هدرش میدی،من به جای تو بودم به جای وبلاگ نوشتنی اینچنینی می رفتم و یه بلندگوی درست و حسابی دست و پا میکردم،اونهائی رو مخاطب اول قرار میدادم که میتونن روی خیلی ها تاثیر بزارن

چرا نمیری تو تلویزیون مناظره کنی؟آیا هلند تلویزیون آزاد نداره؟اگه نه چرا از هلند مهاجرت نمیکنی؟قاسم خیلی بهت حسودیم میشه و ازت دلخور هم هستم.بجم.تا دعوامون هسته ای نشد بجم  [تعجب][رضایت][قلب][بوسه]

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 9:59  توسط خسرو  | 

این متضادها هستن که به هم معنا میدن،تا حالم بد نشه،خوب یعنی چی؟تا دوری بند از بند وجودم رو نگسله،وصال یعنی چی؟تا موانع نباشن موفقیت یعنی چی؟تا تو نباشی،من یعنی چی؟

از همه شما ملت عزیز تشکر ویژه دارم(انتخاباتی بخونین!)اما حرضت عباسی رو من هیچ حسابی باز نکنین،واگر نه مجبور میشم دروغ انتخاباتی بگما،

سک س بیش از آنکه یک گریز از خود و یا تفنن باشد،صمیمیتی ستودنیست،در س کس ما دیگری را تا اعماق ناپیدای خود صمیمانه راه میدهیم.سک س اوج عشق است،چرا که منیت ما به دلخواه ترین شکل در آن محو میشود.

حیوانات در طول سال چند بار سک س می کنند،کیفیت سک س آنها چگونه است که ما برای توهین به هم و سک س،آن را حیوانی میخوانیم؟! آیا حیوانی را سراغ داریم که فکر و ذکرش سک س باشد،آنهم به روش انسانی؟!

عشق بادیست که بی جهت می آید و پیش از آنکه بدانی تو را به بهشتی می برد که حس میکنی همیشه متعلق به آن بوده ای،عشق چشمان خسته ات را می گشاید،پرده وهم به کناری می رود و آن میشوی و می بینی که باید.

به یاد تو می لرزم ای صمیمانه ترین پیوند،ای عشق

در عجبم که دستان سخاوتت چه پربار است ما چه تهی

وای بر من که بی تو چه فقیرم و با تو چه غنی

معشوق فقط و فقط یک نشانه است.آنهم نشانه ای که نیاز به عشق عاشق خلق میکند!

معشوق یک تلنگر است،یک هشدار جانانه،معشوق سرآغاز سفری بی آغاز و بی پایان است.

زندگی میتواند جهنمی باشد سوزان یا بهشتی هوش ربا،کیفیت زندگی با من است.با تو،در این بی مانندترین جشن،ما اختیار داریم که چون پادشاهان غرق لذت شویم و یا چون گدایان غرق رنج.اختیارت را به چه کار گرفته ای؟ 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 9:22  توسط خسرو  | 

مثل مسافری هستم که توی ماشین زمان نشسته و با اونچه می بینه،همزات پنداری میکنه،یه لحظه غرق در شادی،لحظه ای بعد غرق در اندوه،یه لحظه در اوج فهم.یه لحظه در نهایت نفهمی،یه لحظه در اوج نیاز و لحظه ای بعد در اوج بی نیازی،مسافری که مسخ این سفر،خصوصیات رو تاب میخوره

تو منو با لحظاتی در گذشته شناسائی میکنی،آیا من همونم که تو میشناسی،یا اون تو غبار زمان گم شده؟

هویتم هر روز کمرنگ تر میشه،

من کیم،اینجا چه میکنم،چی میخوام؟

گنگی خوابدیده

تو ایرانی هستی،مسلمونی،شیعه ای،مردی،زنی،دختری پسری،خوبی،بدی،زشتی،زیبائی، و من مات همه این صفت ها رو نظاره میکنم.با زبون تو حرف میزنم،میشنوم،اما حس میکنم من همینی نیستم که مجبورم نقش بازی کنم،همینی نیستم که تو میگم،میشنوی و می بینی.

بدون نقاب"خسرو"من کی ام؟واقعا کی؟ تو بی نقابت کی هستی؟

لطفا مجبورم نکن هی همون خسروی دیروزت باشم.من عاشق غریبه هام.غریبه باش آشنای من،تا به آشنائی تو همیشه تشنه باشم.

حرف تازه بزن،حرفی که از جنس جانت باشه،واگر نه سکوت کن،هیچی نگو

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 17:57  توسط خسرو  | 

حالم خوب نیست،یه بغض کهنه و سنگین،بغضی که مدام میشکنه و هنوزم هست.منتظر چی هستی پس،لعنتی،خلاصم کن دیگه،لعنت به هر چی مادر که نتونست مادر باشه،لعنت به هر چی نیاز که منو اینجور زمینگیر کرد،لعنت به این زندگی سگی،لعنت به تو که سایه شدی و تو سیاهی وهمم گم،لعنت به هر چی مخاطبی که فقط خیال میکنم توئی،ای خیال لعنتی من،پس کجائی؟چرا نمیائی؟آب زلال تشنگی های من پشت کدوم سراب گم شدی؟آخه چرا؟

تو هم ای مخاطب عزیز هیچی نگو که حرفهات سرد و مفت،و من دیوانه معتاد مصرفم خیلی بالاست.حرف های تو برا این تازه کاراست.برا اونها که هنوز حرفی نشنیدن و خیال میکنن عشق ینی حرف قشنگ،نه من که انبار حرفم و حالم از همشون بد.

اهایییییییییییییی بی مرام و معرفت،کجائی؟لجن مال تر از اینم میخوای؟! ببین که دستمو پیش هر کس و ناکسی دراز کردم،معتادتر و نیازمندترم میخوای؟

ای که از کوچه معشوقه ما میگذری

برحذر باش که سر میشکند دیوارش

وای به من و این سر که جائی برای شکستن نداره،وای به این دیوار سرشکن بی رحم.

بازم میخوام توبه هامو بشکنم.بازم میخوام همه شادی های مسخره ام رو بی رخ یار قربانی کنم.بازم میخوام به همه بگم نه،تا مقبول اون هرزه هرجائی بشم.بازم میخوام این نقابهای مسخره رو که زورکی هدیه ام کردین بندازم زیر پا و بی قید برقصم.

اره قصد دارم از همه بیگانه بشم.بیگانه تر از این.آخه آشنای من خیلی غیرتیه،میخوام که خودم رو فدای غیرتش کنم.

هر بار یکی میاد و  خیال میکنم توئی،وای از من و خیال،وای از تو.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 14:34  توسط خسرو  | 

۱- وقتی دست و پا میزنیم که روی آب بمونیم،غرق شدن ما قطعیه،اما وقتی هنر سازگاری با آب رو یاد گرفتیم و خودمون رو به آغوش گشوده آب سپردیم،لذتی وصف نشدنی غرقمون میکنه

۲- مرگ و زندگی مثل دم و بازدم میمونه،بدون یکی دیگری یعنی چه؟! مرگ و زندگی مثل پله هائی هست که میتونه ما رو به پائین یا بالا ببره

۳- هر بار که محافظه کار میشم.پنهانکاری میکنم،حس میکنم به طرز احمقانه ای در حال مردن هستم.

۴- تصور کن میتونم در سکوت به چشم هر کسی نگاه کنم،اونم عاشقانه،اما حرفها حالمو بد میکنه،مگر عشق به دهنم بزاره،پس سکوت کن تا عشق بی خبر از راه برسه و حرفهای خام ما رو که جز طمع کور و تملق و تعارف نیست،بپزه.وای که اگه بدونی حرفهای ما در عشق چه خوشمزست،وای که اگه بدونی سکوت آتشین عشق چه استغنای خنکی داره و ...

۵- میگن ترکه رفته بود امام رضا و چند سال دخیل بسته بود و چه زجه ای میزد،داشت ضریح رو میکند!،که یا امام رضا یه کاری کن اینبار توی قرعه کشی قرض الحسنه برنده شم، و انگار امام رضا معجزه یادش رفته بود،شاید هم ترکه خوش صدا بود! بالاخره یه آدم کنجکاو به این ترک عزیز ما گفت خوب تو اصلا حساب باز کردی تو قرض الحسنه که میخوای برنده بشی؟! به همون حرضت رضا آقایون،خانوما،خدا نه حسوده،نه بخیل و خسیس،اما به همون حرضت رضا قسم که اگه گشنه  و تشنه چیزی هستی که نداری،حتم بدون که هم حسابی باز نکردی،سوراخ دعا را اشتفائی گرفتی!،زندگی یه معجزه محال،فراوونی محال رو می بینی؟!حضور من معجزه است،تو معجزه ای،سرتو از خرجین عادتها بالا بیار،نترس،شگفتی ها رو ببین،حیرت کن،به زمین بیفت لامصب! تو این عادتهای کور دنبال چی میگیردی آخه؟!

۶- سهم ما از شگفتی و معجزه به اندازه تلاشیست که میکنیم نه به قدر انتظار کوری که داریم!

۷- هر روز میخندم به طمع های کوری که تنها باعث،رنج منند،و عجیب اینکه هنوز چشم طمع،به طمع هایم دارم!

۸- طمع زیباست.ما چه داریم جز طمع برای غنی کردن هر چه بیشتر زندگی،چشمانت را بگشا،به کاسه گدایان طمع مکن،آنجا جز حسرت در انتظار تو نیست،به دریا طمع کن،به خورشید،به همه زندگی،که کم خواستن بزرگترین ظلم و جرم است و بیش از این مجرم نباش!

۹- تنها سرمایه واقعی "توجه"است،توجه ما خرج چه می شود؟چقدر به دلخواه خود توجه میکنیم؟چقدر از پی توجه های کور میدویم؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 10:32  توسط خسرو  | 

حالم خوبه،نه خوب نه،توپ توپم،مست مست،نئشه نئشه،طوری که میتونم به هر کس و هر چیزی عاشقانه نگاه کنم.لبخند بزنم و ببوسمش.(ضرفیط داشته باش خو،نگفتم فرانسوی که!)

اما این برای حال خوشمه که نسیب همه هست.اما من نیاز دارم در کنار کسی زندگی کنم که تلخی های منو تاب بیاره،کسی که نفهمی دیوانه منو بفهمه،کسی که برای تنهائی تب دارم آغوشش باز باشه،خوب قبول این توقع زیادیه،اما من کی گفتم کم توقع ام؟

وقتی حالم خوبه،مال همه ام.وقتی حالم بده،مال کی ام؟

راستش از حرفهای مفت خسته ام.

یه سوال

ای همه عزیزهای من

ما برای خوشبختی هم چی کار کردیم جز دعای خشک و مفت؟!(اره این نقد شامل منم میشه،اصن اولش من،حالا خوبه؟)و قبول که دستمون جز همین حرفهای مفت هیچی بر نمیاد،لطفا وقتی تو تنهائیمون از هم دلخور میشیم اما سعی میکنیم به روی خودمون و طرف مقابل نیاریم.شهامت کنیم و واقع بین باشیم .به خودمون بگیم ببین عزیز من! اینجا نته،یه سوپاپ اطمینان،یه مسکن،نه بیشتر،باید کلاهمون رو خودمون رو سرمون محکم کنیم!باید دقیقا و دقیقا جای دیگری هم بشینیم.اون هم به اندازه ما حق داره به خودش فکر کنه،

ما از اونچه دوست داریم نمیتونیم به هم هدیه کنیم ! می پرسی چرا،میگم برا اینکه اول باید اونچه رو که میخوایم هدیه کنیم داشته باشیم.از چیزی که نداریم چطور میتونیم به دیگری هدیه بدیم.من دوست دارم به همه آدمها پول بدم،اما برا اینکار لازمه که خودم ایییییییییین هوا پول مفت داشته باشم! اره مفت،برا اینکه فقط از مفت میشه راحت بخشید.گل عطرش رو می بخشه،چون براش مفته،نمیتونه نبخشه،درخت میوشو می بخشه،بازم چون مفته،نمیخواد بگنده،پس نیازمند بخشش،انصاف داشته باش خسرو،تو نیازمند بخشیدن چی هستی؟!

اگه چیزی میخوای شهامت کن و بگو که میخوای،شاید طرفت نیاز داره که بده،اما چون تقاضائی ازت نمی بینه،افسرده شده!هزار بار جواب نه بشنو.اما بدون که همین نه ها تو رو به یه آره خوشگل می بره،میگی نه،امتحانش کن!

نیاز تو نیاز توه،تو مسئولشی،اجازه بده منم مسئول نیاز خودم باشم،اجازه بده نیازهامون رو اسباب جشن کنیم نه جنگ!خواستتو محترمانه بهم تحمیل نکن عزیز دل من،عشق که تحمیل نیست.عشق یعنی جوششی بی خود مست.درخت رو نگا ! چه بیخود میرقصه.

ستایشت میکنم که رفته ای تا مجبور نباشیم روزهای کسالت بار عادت را از هم گدائی کنیم.ستایشت میکنم که رفته ای تا مجبور نباشیم مسئول ناکامی های هم باشیم.ستایشت میکنم که اهمیت خودت را بیشتر از من دانستی، ستایشت میکنم که درک کردی یگانه و بی نظیری،چون من،چون همه،و یگانگیت را به جشن برخواستی.

آری برای رشد کردن باید رنج برد،فتح کدام قله آسان بود که قله جان را رایگان میخواهیم؟رنج شیرینت را می ستایم.تا آن اوج شکوهمند برقص.

آری برای رشد کردن باید رنج برد،فتح کدام قله آسان بود که قله جان را رایگان میخواهیم؟رنج شیرینت را می ستایم.تا آن اوج شکوهمند برقص.

تو خیال میکنی گدائی،تو پادشاهی،آنهم پادشاه جهان،همه جهان توئی،اما خفته ای و در خواب می بینی که گدائی.برخیز.برخیز.سخاوت پادشاهیت را به جشن برخیز.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 13:51  توسط خسرو  | 

تصور کنید تازه از خواب بیدار شدم و اومدم بیرون از اتاق،یه نفس عمیق کشیدم و دستام رو باز کردم خودمو کش و قوس دادم اساسی،بعدشم مث دیوونه ها خندیدم.

واییییییییییییی که چه قشنگه زندگی،درختو نیگا،چه مسته تو باد،خورشیدو نگا،چه ناز بلند شده از خواب و چه مهربون و مست میتابه،واییییییییییی آفرین خورشید.ای ول،هواتو دارم.بتاب به اینهمه تابم که چه خوش میتابی!

وای وای وای این گنجشکا رو نگا،ااااااا،انگار نه انگار که مثلا منم آدمم و دارم بالاخره نفهمیدم بر بر هست یا ور ور!خلاصه اینکه دارم نگاشون میکنم و مثلا واسه خودم کلی و نصفی باور دارم.همینجور مث ندید بدیدا ریختن رو هم و دارن عقش و لانه بازی میکنن.اول سر صبی حالمو خراب کردن،فیلم رو بردن هندستون،حالا من از کجا یه زن کردی بستونم که دور کلاش قرمزی باشه ها ها ها

به یه ترکه گفتن سخت ترین روزهای زندگیت کی بود،ترکه هم گفت یه هفته تا ده روز اول ازدواج!!!!پرسنده سوال که شاخاش داشت تو سرش می رقصید گفت ینی چی اونوقت؟! گفت خب آخه سختم بود پیش ضعیفه ب گ و ز م!!! به به به این خجالت! 

خو به من چه،چرا منو چپ چپ نگاه میکنی،من فقط یه راوی ساده بودم.عینه همین ترکه،

بابا جان اینقد جدی نباش،عصا قورت نده،میشه بهم بگی آخرین بار که سربه سر جدیت ها و رنجهات گذاشتی کی بود؟آخرین بار که به غمت خندیدی کی بود؟بالام جان تو دنیا رو درست بکن نیستی،ولش کن خو

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 8:15  توسط خسرو  | 

1- حالا که مستم و عاشق،ستایش بی دلیل "تو" ساده ترین و دلخواه ترین کاره،اما همین که میخواهم این ستایش عاشقانه رو برایت توجیه یا بیان کنم،میشه ناممکن،اخه چطور میشه دریائی از مفاهیم زنده و بازیگوش رو تو یه مشت"کلمات" مرده ریخت و گرفت پیش روت،که عشقم اینهاش!،ها؟! اخ که حالم بده از این حرفها،هیچی نگو!

2- میدونید چیه؟همه مشکل سر اینه که به ما یاد دادن،ینی بهتره بگم محترمانه و غیرمحترمانه مجبورمون کردن که "خوب"باشیم! و این آغاز خاموش فاجعه ای بود به بزرگی تاریخ زندگی،ساده ترین معنی این خوب بودن مصنوعی یعنی "خود"نبودن.بچه ها رو ببین،هیچم خوب نیستن،فقط و فقط "خود"شونن،بی هیچ قید و شرط،برا همین قند تو دلا آب میکنن.حالا تو حی زور بزن که خیلی "خوب" باشی!باشه؟

بیچاره همه ما که یه روز "خود"خودمون بودیم و زیبا و همین از مابهترون که حالا ما اگه به کسی نگی خودمون هم جزوشونیم هی به بچه ها یاد میدیم چی جوری مثل ما کسل کننده و حال به هم زن بشن.(اینجوری نرو،اینو نگو،اونو نبین،به این دست نزن....)ینی بشو مثل ما چوب خشک و حرف گوشکن.

ما حق نداریم عصبانی بشیم.حق نداریم بر خلاف عرف رایج حرفی بزنیم،رفتاری کنیم.و این یعنی آدم خوب و من چه حالم بد میشه از این خوب بودن و زندانی بودن تو جمع این آدم های مثلا خوب که گوش تا گوش این زندگی رو محترمانه ر ی د ن!

اخ که چه خوبه هر کس حداقل فقط یه نفر رو داشته باشه که در کنارش بی نقاب باشه،همونجور که دلش میخواد باشه،عصبانی بشه،فحش بده،به در و دیوار مشت و لگد بزنه،تف بندازه و بازم نوازش بشه! اخ که چه خوبه.اخه چطور میشه از همچین آغوشی گذشت؟ها من نه،تو بگو؟و این یعنی عشق،یعنی پذیرشی مطلق و بی قید.این یعنی زندگی در آغوش مادر،چه کسی طعم خوش مادر و آغوشش رو از یاد برده؟!

فقط آغوش مادره که بی قید و شرطه،بگذریم از اینکه که دیگه خیلی مادرا از مادری فقط اسمش رو دارن،تصادفن،هول هولی، بی خبر،از روی هوس مادر میشن و عروسکی زنده و طبیعی به نام بچه گرفتن به بغل،که هر وقت حوصله نداشته باشن پرتش میکنن کنج اتاق و حالا تا کی حس مادریشون گل کنه.

آهای با توام،همین تو،پدر و مادر شدن جنایت نیست؟نگو نه،نگو نمیدونم،مگه پدر یا مادر نیستی،مگه قرار نیست بشی؟مگه آرزوی خوشبختی این این عرف مسخره پدر و مادر شدن نیست؟پیش خودمون باشه،منم یه احمق جنایتکارم.یعنی پدرم.منم یه روز آرزوم پدر شدن بود!برای پسری که نداشتم شعر عاشقانه میخوندم،محبتی رو که هرگز ندیده بودم تو خیالم نمیدونم بگم بهش میکردم یا ازش میخواستم!

صادقانه میگم بهم ظلم شده،بهم تجاوز شده، و بانی اول و آخر همه ظلم ها و تجاوزها هیچ کس نیست جز باورهائی که به ما حاکمه،من شایسته پدر شدن نبودم.مثل تو که نیستی و بعید نیست که خبر هم نداشته باشی.خیال میکنی باسوادی،پول داری،پس چی کم داری برای پدر یا مادر شدن،حس هم که داری،نه دوست من.نه دوست عزیز و نادیده من،هزار نکته باریکتر از مو اینجاست.یه نگاه به دور و برت بکن.یه نگاه به تلویزیون،روزنامه ها،اینترنت بکن.دنیا یه دیوانه خونه بزرگه،ما جشن هسته ای می گیریم!ینی میخوایم در خریت از بقیه عقب نمونیم!حداقل بیش از نیمی از توان "انسان"خرج جنگ های احمقانه فردی و جمعیش میشه،منصف باش.کودکان رو توی آفریقا،آسیا،نه تو همین شهر خودت نگاه کن،هنوز خیلی ها تو خیابون میخوابن.هنوز خوشبختی یعنی موفقیت در رقابتی کور!بازم فکر میکنی باسوادی و پولدار و باحس،و باید پدر بشی،مطمئنی پسرت،دخترت معتاد نمیشه،همونجوری میشه که تو خیال میکنی؟!حالا به من بگو کدوم پدر،کدوم مادر برای بدبخت کردن بچش،اونو به دنیا اورد،براش جشن تولد گرفت؟! انصاف داشته باش،آیااز پدر و مادرت تماما راضی هستی؟بچه خوب و دلخواه اونهائی؟

هیچ میدونستی چیه تنها چیزی که نیازی به آموزش نداره،همین پدر یا مادر شدنه؟! عجیب نیست؟اگه زندگی خرابه هست،اگه جنگ و ظلم و ستم جزئی جدائی ناپذیر از زندگی شده،اگه خوشبختی و سلامتی تا حد شعار،مسخره و پست شده،برا همین عدم نیاز ما به ضرورت آموزشی شایسته برای پدر یا مادر شدنه،ما پدر و مادر میشیم تا بچه ها رو درست تربیت کنیم،عجیب نیست؟!ما در تربیت درست خودمون چقدر موفق بودیم؟آیابچه ما بهتر از ما که مثلا معلمش هستیم میشه؟واقعا؟ پدر و مادر ما در تربیت ما چقدر موفق بودن؟اها،ما تافته جدا بافته ایم،عالم ترین هستیم.اونها نتونستن،بی سواد بودن،اما ما باسوادیم و می تونیم،آیا این فقط و فقط یه خوشخیالی نیست؟

همه ما قربانی باورهائی هستیم که به ما حاکمه،باورهای فردی،خانوادگی،طایفه ای و ملی.تا زندانی این مرزهای وهمی هستیم.زندگی چیزی نیست جز رنجی کور!

 

وای وقتی مجبورم هر بار همون نقابی رو که "تو" از "من" می شناسی به چهره ببرم چه حالم بد میشه.لطفا سکوت کن،لطفا حرف تازه بزن،حرفی که کمتر از "گذشته" مسموم باشه!

لطفا برام همون غریبه ای باش که برای اشنائی با اون دست و پا میزنم،طبیعی،بکر بکر.خود خودت،نه نقاب های دیروزت،آشنا شدن با نقابها چه لطفی داره اخه،من و تو چی هستیم جز نقابهائی از جنس "دیروز"و حالا چه مهمه که نقاب ما زیبا باشه یا زشت؟

اصیل ترین دیدار نخستین دیدار هست.در نخستین دیدار ما هیچ ذهنیتی از هم نداریم .دو تا لوح سفیدیم نسبت به هم.اما هر لحظه که میگذره با حرفهائی که میزنیم و می شنویم.هویت میگیریم.بعد فکر میکنیم ما همین تعریف راست یا دروغی هستیم که به هم گفتیم و از هم شنیدیم.نه عزیز من.اینطور نیست.ما بسی فراتریم.لختی سکوت کن.بگذار حرفها در دل سکوت غرق بشه.اونوقت که حضور ما سخن گفت.شگفتی تو تمومی نداره.و عشق سخنی هست که حضور عاشق و معشوق در سکوت بیان میکنه.عاشق و معشوق مثل دو تا سنگ هستن که به هم میخورن و ناگهان نوری از برخورد این دو سنگ فضا رو روشن میکنه،سنگ شو.سنگ بجو،تا آتشی مقدس هدیه کنی،هدیه بگیری از سخاوت بی پایان زندگی.

اهای با توام.همین تو که زیبائی بکرت رو پشت این نقابهای کسل کننده ضایع کردی،عاشق چی ات بشم،ها خودت بگو؟!

همه ما چشمه هائی زلال اما تشنه هستیم.و چه تلخ است چشمه هائی چنین زلال به گدائی آب از برکه ها بروند.

وقتی حرف میزنم یا که می نویسم خودم را مانند خودکار می بینیم.آیا من نوشته هایم هستم؟نوشته های من از درست تا غلط،از زشت تا زیبا،تجربه های دیروزم بودند.و من هر لحظه فرصتی تازه برای تجربه دارم.لطفا دیگر مرا با آنچه از دیروزم میدانی ،به اشتباه نگیر.

 

همیشه فاصله ای هست. و  وقتی حرف میزنیم احساس میکنم چقدر این فاصله ها زیاد است.آنقدر زیاد که اصلا هم را نمی بینیم.آیا ما غرق ذهنیت خود نیستیم.صدای پای سوءتفاهم ها را که آرام می خزند بین ما،می شنوی؟

تشنه آب را معنا میکند و من تو را.تو بی نیاز من چه ای؟از روزگار بی نیازی من نمی ترسی؟واقعا؟

الزاما نمی نویسم که بخونی،اما بی شک می نویسم که آسوده بشم.تا به مخاطبی برسم که سکوتم رو می فهمه،پریشونی های دیوانه ام رو.

 

همه حرفم اینه،عاشق شو،اونم عاشق خودت!اره به تمام معنا خودخواه شو.خودپرست شو،وقتی خودت رو خیلی خیلی زیاد بخوای،چطور ممکنه به خودت ظلم کنی؟!چطور ممکنه ظلم رو بپذیری و بهش لبخند بزنی؟!چطور ممکنه اول به خودت و بعد هم به همه دروغ بگی،ها؟!پس عاشق خودت شو.غذای خوب بخور.لباس خوب بپوش.موسیقی دلخواهت رو گوش کن.و به همه بگو "نه"تاکید میکنم به همه یه "نه"زیبا و عاشقانه هدیه کن.بزار شوک بهشون وارد بشه،بزار فکر کنن دیوانه ای.بزار بفهمن که دیگه بره نیستی،برده نیستی،آزاده ای،عاشقی،خودخواهی،اونم به چه رعنائی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 17:33  توسط خسرو  | 

شده تا حالا یه چیز ارزشمند و قیمتی رو گم کنی؟شده در فراغ این ارزشمندترین بی حوصله و افسرده بشی؟از پیدا کردن مجدد این یگانه بی نظیر چه حسی داشتی؟وقتی عاشق میشیم.وقتی قسمتی از زیباترین وجه وجودمون رو در دیگری  پیدا میکنیم.وقتی خودمون رو در دیگری پیدا میکنیم.وقتی به کسی میرسیم که با دیدنش حالمون عوض میشه،خون تو رگ های ما تند تر میدوه،وای وقتی حس میکنیم زندگی زیبائیش رو به ادراک و احساس ما می پاشه،میخندیم به روزهای تلخ فراغ،به افسردگی ها و به رنجها.

 

همه ما یه نفریم.همه ما شاخ و برگ یک درختیم.همه ما دریائیم.دریاهای بزرگی که در دل حبابهای بازیگوش و مدعی زندانی شدیم.و دیدار خود در دیگری طعم دیدار ما با دریا رو میده.ای همه عزیزهای من عاشق بشید.تا همه بدی ها و زشتی های شما زیبا بسوزه.عاشق بشید تا چهره بی چهره خودتون رو در رخ معشوق ببینین و دیوانه بشین.دیوانه ای که هزار عاقل در حسرتش کتابهای ادبیات و عرفان رو ورق میزنن.

چیزها یا از کوچیکی زیاد گم مشن و یا از بزرگی بی حد و عشق همون بزرگی هست که در دل هر کوچیکی عاشقانه می رقصه.بزرگ شو.اونقدر که به دل هر زره ای بری و ببینی.

 

عشق گفتمان و بحث نیست.عشق پذیرشی بی قید و شرطه.همه نیاز عاشق اینه که معشوق اون رو بپذیره،عاشق موم دستان معشوقه،معشوق مظهر کمال و زیبائیه،معشوق آفتاب بلند هست و عاشق شب پره ای که عاشق نور.عاشق تشنه هست و معشوق چشمه،تشنه از چشمه چی میخواد جز آب.وای از روزی که دو تشنه چشمه آب زلال هم باشن وای.....

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 13:14  توسط خسرو  |