1- حالا که مستم و عاشق،ستایش بی دلیل "تو" ساده ترین و دلخواه ترین کاره،اما همین که میخواهم این ستایش عاشقانه رو برایت توجیه یا بیان کنم،میشه ناممکن،اخه چطور میشه دریائی از مفاهیم زنده و بازیگوش رو تو یه مشت"کلمات" مرده ریخت و گرفت پیش روت،که عشقم اینهاش!،ها؟! اخ که حالم بده از این حرفها،هیچی نگو!
2- میدونید چیه؟همه مشکل سر اینه که به ما یاد دادن،ینی بهتره بگم محترمانه و غیرمحترمانه مجبورمون کردن که "خوب"باشیم! و این آغاز خاموش فاجعه ای بود به بزرگی تاریخ زندگی،ساده ترین معنی این خوب بودن مصنوعی یعنی "خود"نبودن.بچه ها رو ببین،هیچم خوب نیستن،فقط و فقط "خود"شونن،بی هیچ قید و شرط،برا همین قند تو دلا آب میکنن.حالا تو حی زور بزن که خیلی "خوب" باشی!باشه؟
بیچاره همه ما که یه روز "خود"خودمون بودیم و زیبا و همین از مابهترون که حالا ما اگه به کسی نگی خودمون هم جزوشونیم هی به بچه ها یاد میدیم چی جوری مثل ما کسل کننده و حال به هم زن بشن.(اینجوری نرو،اینو نگو،اونو نبین،به این دست نزن....)ینی بشو مثل ما چوب خشک و حرف گوشکن.
ما حق نداریم عصبانی بشیم.حق نداریم بر خلاف عرف رایج حرفی بزنیم،رفتاری کنیم.و این یعنی آدم خوب و من چه حالم بد میشه از این خوب بودن و زندانی بودن تو جمع این آدم های مثلا خوب که گوش تا گوش این زندگی رو محترمانه ر ی د ن!
اخ که چه خوبه هر کس حداقل فقط یه نفر رو داشته باشه که در کنارش بی نقاب باشه،همونجور که دلش میخواد باشه،عصبانی بشه،فحش بده،به در و دیوار مشت و لگد بزنه،تف بندازه و بازم نوازش بشه! اخ که چه خوبه.اخه چطور میشه از همچین آغوشی گذشت؟ها من نه،تو بگو؟و این یعنی عشق،یعنی پذیرشی مطلق و بی قید.این یعنی زندگی در آغوش مادر،چه کسی طعم خوش مادر و آغوشش رو از یاد برده؟!
فقط آغوش مادره که بی قید و شرطه،بگذریم از اینکه که دیگه خیلی مادرا از مادری فقط اسمش رو دارن،تصادفن،هول هولی، بی خبر،از روی هوس مادر میشن و عروسکی زنده و طبیعی به نام بچه گرفتن به بغل،که هر وقت حوصله نداشته باشن پرتش میکنن کنج اتاق و حالا تا کی حس مادریشون گل کنه.
آهای با توام،همین تو،پدر و مادر شدن جنایت نیست؟نگو نه،نگو نمیدونم،مگه پدر یا مادر نیستی،مگه قرار نیست بشی؟مگه آرزوی خوشبختی این این عرف مسخره پدر و مادر شدن نیست؟پیش خودمون باشه،منم یه احمق جنایتکارم.یعنی پدرم.منم یه روز آرزوم پدر شدن بود!برای پسری که نداشتم شعر عاشقانه میخوندم،محبتی رو که هرگز ندیده بودم تو خیالم نمیدونم بگم بهش میکردم یا ازش میخواستم!
صادقانه میگم بهم ظلم شده،بهم تجاوز شده، و بانی اول و آخر همه ظلم ها و تجاوزها هیچ کس نیست جز باورهائی که به ما حاکمه،من شایسته پدر شدن نبودم.مثل تو که نیستی و بعید نیست که خبر هم نداشته باشی.خیال میکنی باسوادی،پول داری،پس چی کم داری برای پدر یا مادر شدن،حس هم که داری،نه دوست من.نه دوست عزیز و نادیده من،هزار نکته باریکتر از مو اینجاست.یه نگاه به دور و برت بکن.یه نگاه به تلویزیون،روزنامه ها،اینترنت بکن.دنیا یه دیوانه خونه بزرگه،ما جشن هسته ای می گیریم!ینی میخوایم در خریت از بقیه عقب نمونیم!حداقل بیش از نیمی از توان "انسان"خرج جنگ های احمقانه فردی و جمعیش میشه،منصف باش.کودکان رو توی آفریقا،آسیا،نه تو همین شهر خودت نگاه کن،هنوز خیلی ها تو خیابون میخوابن.هنوز خوشبختی یعنی موفقیت در رقابتی کور!بازم فکر میکنی باسوادی و پولدار و باحس،و باید پدر بشی،مطمئنی پسرت،دخترت معتاد نمیشه،همونجوری میشه که تو خیال میکنی؟!حالا به من بگو کدوم پدر،کدوم مادر برای بدبخت کردن بچش،اونو به دنیا اورد،براش جشن تولد گرفت؟! انصاف داشته باش،آیااز پدر و مادرت تماما راضی هستی؟بچه خوب و دلخواه اونهائی؟
هیچ میدونستی چیه تنها چیزی که نیازی به آموزش نداره،همین پدر یا مادر شدنه؟! عجیب نیست؟اگه زندگی خرابه هست،اگه جنگ و ظلم و ستم جزئی جدائی ناپذیر از زندگی شده،اگه خوشبختی و سلامتی تا حد شعار،مسخره و پست شده،برا همین عدم نیاز ما به ضرورت آموزشی شایسته برای پدر یا مادر شدنه،ما پدر و مادر میشیم تا بچه ها رو درست تربیت کنیم،عجیب نیست؟!ما در تربیت درست خودمون چقدر موفق بودیم؟آیابچه ما بهتر از ما که مثلا معلمش هستیم میشه؟واقعا؟ پدر و مادر ما در تربیت ما چقدر موفق بودن؟اها،ما تافته جدا بافته ایم،عالم ترین هستیم.اونها نتونستن،بی سواد بودن،اما ما باسوادیم و می تونیم،آیا این فقط و فقط یه خوشخیالی نیست؟
همه ما قربانی باورهائی هستیم که به ما حاکمه،باورهای فردی،خانوادگی،طایفه ای و ملی.تا زندانی این مرزهای وهمی هستیم.زندگی چیزی نیست جز رنجی کور!
وای وقتی مجبورم هر بار همون نقابی رو که "تو" از "من" می شناسی به چهره ببرم چه حالم بد میشه.لطفا سکوت کن،لطفا حرف تازه بزن،حرفی که کمتر از "گذشته" مسموم باشه!
لطفا برام همون غریبه ای باش که برای اشنائی با اون دست و پا میزنم،طبیعی،بکر بکر.خود خودت،نه نقاب های دیروزت،آشنا شدن با نقابها چه لطفی داره اخه،من و تو چی هستیم جز نقابهائی از جنس "دیروز"و حالا چه مهمه که نقاب ما زیبا باشه یا زشت؟
اصیل ترین دیدار نخستین دیدار هست.در نخستین دیدار ما هیچ ذهنیتی از هم نداریم .دو تا لوح سفیدیم نسبت به هم.اما هر لحظه که میگذره با حرفهائی که میزنیم و می شنویم.هویت میگیریم.بعد فکر میکنیم ما همین تعریف راست یا دروغی هستیم که به هم گفتیم و از هم شنیدیم.نه عزیز من.اینطور نیست.ما بسی فراتریم.لختی سکوت کن.بگذار حرفها در دل سکوت غرق بشه.اونوقت که حضور ما سخن گفت.شگفتی تو تمومی نداره.و عشق سخنی هست که حضور عاشق و معشوق در سکوت بیان میکنه.عاشق و معشوق مثل دو تا سنگ هستن که به هم میخورن و ناگهان نوری از برخورد این دو سنگ فضا رو روشن میکنه،سنگ شو.سنگ بجو،تا آتشی مقدس هدیه کنی،هدیه بگیری از سخاوت بی پایان زندگی.
اهای با توام.همین تو که زیبائی بکرت رو پشت این نقابهای کسل کننده ضایع کردی،عاشق چی ات بشم،ها خودت بگو؟!
همه ما چشمه هائی زلال اما تشنه هستیم.و چه تلخ است چشمه هائی چنین زلال به گدائی آب از برکه ها بروند.
وقتی حرف میزنم یا که می نویسم خودم را مانند خودکار می بینیم.آیا من نوشته هایم هستم؟نوشته های من از درست تا غلط،از زشت تا زیبا،تجربه های دیروزم بودند.و من هر لحظه فرصتی تازه برای تجربه دارم.لطفا دیگر مرا با آنچه از دیروزم میدانی ،به اشتباه نگیر.
همیشه فاصله ای هست. و وقتی حرف میزنیم احساس میکنم چقدر این فاصله ها زیاد است.آنقدر زیاد که اصلا هم را نمی بینیم.آیا ما غرق ذهنیت خود نیستیم.صدای پای سوءتفاهم ها را که آرام می خزند بین ما،می شنوی؟
تشنه آب را معنا میکند و من تو را.تو بی نیاز من چه ای؟از روزگار بی نیازی من نمی ترسی؟واقعا؟
الزاما نمی نویسم که بخونی،اما بی شک می نویسم که آسوده بشم.تا به مخاطبی برسم که سکوتم رو می فهمه،پریشونی های دیوانه ام رو.
همه حرفم اینه،عاشق شو،اونم عاشق خودت!اره به تمام معنا خودخواه شو.خودپرست شو،وقتی خودت رو خیلی خیلی زیاد بخوای،چطور ممکنه به خودت ظلم کنی؟!چطور ممکنه ظلم رو بپذیری و بهش لبخند بزنی؟!چطور ممکنه اول به خودت و بعد هم به همه دروغ بگی،ها؟!پس عاشق خودت شو.غذای خوب بخور.لباس خوب بپوش.موسیقی دلخواهت رو گوش کن.و به همه بگو "نه"تاکید میکنم به همه یه "نه"زیبا و عاشقانه هدیه کن.بزار شوک بهشون وارد بشه،بزار فکر کنن دیوانه ای.بزار بفهمن که دیگه بره نیستی،برده نیستی،آزاده ای،عاشقی،خودخواهی،اونم به چه رعنائی!