تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

به احساس ها مارک نزن.الهی و شیطانی جدا نکن.وجود یگانه هست.یگانه باش.

در تمامیت خود برقص.تا عشق و خرد در تو تجلی کند بی آنکه تلاشی برای تجلی آن کرده باشی

مستی و هوشیاریت را هر چه بیشتر بهم آمیز.در تمامیت خویش یگانه باش.که مارک ها هر چه بیشتر تو را از آنچه در پی آنی،دور می کنند.آیا برای نفس کشیدن تلاش می کنی؟همانگونه بی خود زندگی کن که نفس می کشی،برای رسیدن به این بی خودی تلاش کن!

 

موفقیت یگانه سهم هر شکست خورده ایست ،برخیز،برخیز و دنیا را به زیبائی شگفت زده کن.

این صخره های وحشی نیستند که با کوهنورد مهربانند،این کوهنورد است که قوانین سخت صخره را میداند و به آنها سر می سپارد.

قوانین سخت زندگی را درک کن تا رقص تو در این سختی ها نگاه ها را مست کند.

نمیدوانم چه حال داری وقتی غنای بی حد خود را ببینی که از دل سیاه فقرت جوانه میزند و آسمان بلند را به عزت سر می ساید.نمیدوانم چه حال داری آنهنگام که ثروت بی هیچ دلیلی پیدا،در تو جاری میشود همچنان که باد در باغ.

نمیدانم چه حال داری آنگاه که به باغ سرما زده جانت بهار می نشیند.آنچنان که بی قراری زیبنده ترین رقص تو میشود.

نگاه مستم را بپذیر ای مسافر نور و وجد.خورشید خاموش دیروز،نور مبارک بادت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 14:27  توسط خسرو  | 

وقتی می بینم حرف هم رو متوجه نمیشیم
khosro ghaderi: دلم میگیره و سکوت میکنم
khosro ghaderi: سکوتی تب داره
khosro ghaderi: سکوتی که پر حرفه
elh_gholami: من حرف تو رو نمی فهمم؟
elh_gholami: تفهیم کن خوب
khosro ghaderi: حرفهائی که چرته
khosro ghaderi: اما باید گفته شه تا سکوت از راه برسه
khosro ghaderi: بلد نیستم
khosro ghaderi: نمیتونم
khosro ghaderi: یه لال چطور میتونه تفهیم کنه
khosro ghaderi: تو فقط میتونی لال بشی
khosro ghaderi: تا زبون لال رو بفهمی
elh_gholami: لال؟
khosro ghaderi: گاهی حس میکنم دلم میخواد آدمکش بشم
khosro ghaderi: با چاقو
khosro ghaderi: با هفت تیر
elh_gholami: چرا؟
khosro ghaderi: تصور کن یکی با چاقو و تفنگ بهت حمله کرده
khosro ghaderi: واقعا تجسم کن
khosro ghaderi: در اون لحظه به چی فکر میکنی
khosro ghaderi: به افسردگیت؟؟؟
elh_gholami: وحشتناکه
khosro ghaderi: به ناکامیت؟؟؟؟
khosro ghaderi: مثل برق فرار میکنی
khosro ghaderi: و میفهمی زندگی چیه
khosro ghaderi: زندگی یه فرار جانانه هست
khosro ghaderi: دیوانه
khosro ghaderi: نشین اونجا هی غصه بخوری
elh

elh_gholami: waw
elh_gholami: تلنگر خوبی بود
elh_gholami: رفتم که زندگی کنم
elh_gholami: بای
elh_gholami: مرسی خسرو
elh_gholami: من رفتم تا حالمو خوب کنم
elh_gholami: شاد باشم و برقصم
elh_gholami: مجبور نباشم و ناله نکنم
elh_gholami: راست میگی تو
elh_gholami: بای

پی بنوشت

گاهی منم الهام میشم و نیاز به یه خسروی دیوانه دارم که با چاقو یا تفنگ دنبالم کنه تا بیفتم به زندگی،تو چطور؟!

هیچی لذتبخش تر از این نیست که یه گفتگوی جانانه داشته باشی و من داشتم،خیلی!تو چطور؟!

زندگی در خیال بودن نیست،حالا چه مهم است که خیالی خوش یا ناخوش باشد.زندگی آن لحظه ایست که فرصتی برای فکر نیست.

به حوضچه "اکنون و اینجا"بپر و جانانه دست و پا بزن،شنا کن،برقص،هر چه خواهی کن.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 14:37  توسط خسرو  | 

وقتی باز و پذیرا باشیم

هر کس میتونه معلم ما بشه

میتونه آگاهی ما رو به سمت بالا هل بده

مقصد یگانگی با همه زندگی هست

و استاد ما رو به این یگانگی پرتاب میکنه

 

استاد همیشه حاضره، این مائیم که خیال میکنیم آماده ایم،این خیال وقتی می پزه که برای یک بار به یگانگی هستی پرتاب بشیم.بعد اون دیگه به دنبال استاد نیستیم بلکه در تلاش برای آمادگی هرچه بیشتر برای پرتاب شدنیم.

و معشوق استادی هست که جناب عشق همیشه و همواره به سمت هر عاشق مدعی و خامی می فرسته.

استاد عشق مثل بادی میمونه که در باغ میدوه و میوه های رسیده بیخودی به دویدن باد می افتن!

معشوق فقط و فقط یک رسوله،رسولی که میاد تا بهت ثابت کنه تو معشوقی و خودت خبر نداری.و چه حالی داریم وقتی از این بی خبری بیرون افتادیم.

 

تصور کن گرسنه و تشنه در شهر قدم بزنی و یا سیر و تیمار در عشق.تفاوت را می بینی.پس هر چه زودتر به عشق بیفت تا مزه رقصی مستانه در شهر را هرباره مزه کنی.

 

همه ما در جائی شاگرد و در جائی استادیم.همه ما در جائی عاشق و در جائی معشوقیم.البته شاگرد و استادی،عاشق و معشوقی مراتب داره و زندگی بی نهایت مرتبه.

همه غرق در عشقیم اما این مراتب عشق است که ما را از دیگری جدا می نماید.و وهم این جدائیست که دوست و دشمن می آفریند.

 

هر سوالی که داری

از خودت بپرس

فقط خودت

اول و اخر خودتی

استاد فقط یه اشاره هست

حتی اگه اون استاد به بزرگی اشو باشه

 

عجیب اما واقعی.تا زمانی که تلاش به ماندن بر آب میکنیم.در حال غرق شدن هستیم.اما همین که غرق شدیم بی تلاش در آغوش آبیم.پس بهتر نیست هنر غرق شدن را بیاموزیم؟!

 

ما هر لحظه در حال تجربه مرگ و زندگی هستیم.مرگ و زندگی هر لحظه دوشادوش هم از دل هیچ زاده میشود.

 

ما قطره های زلال آبیم.میتوانیم در برکه و مرداب عادت و روزمرگی بیفتیم و یا در مسیری سخت و زیبا تا دریا برقصیم.

مهم نیست تو چه و که ای،هر کس تو را آنگونه که بخواهد می بیند.پس به نظر دیگران اهمیت زیادی نده،به خودت مسئول باش تا همان باشی که میخواهی.کودکان را ببین تماما خودشان هستند و عمیقا دلخواه همه.اما هر روز بیش از پیش مانند همه در زندان انتظارات دیگران می افتند و زنده زنده می میرند!.

معشوق خیر محضه،مگه میشه رسول نور جز نور باشه؟کلام معشوق وحیه به جان تشنه عاشق.هر رفتارش کرشمه ای دلخواست.

معشوق یه جامه که عاشق از اون شراب عشق می نوشه و چه بسیار جام ها که خالی از شرابن.چه بسیار جامها که تشنه شرابن.اگه جام مقدسه به خاطر شرابیه که ازش میخوریم جام بیگانه از  شراب به چی می ارزه؟! ای جام شیرین لایق شراب شو.

پی بنوشت!

گاهی چشام بسته هست و بی قرار دست و پا میزنم.یهو چشام باز میشه،محو بهشت حضور میشم و ....

بعد پی بنوشت(این دیگه جدیده نه؟)

عشق یعنی دیدار دو نگاه،اگر نگاه های ما حرفی برای هم نداشته باشند.همان بهتر که زبان در کام فرو رود.تا از شرش سرها در امان مانند.و زندگی جز عشق نیست.بهوش تا به وادی سیاه حرفها نیفتی.

وقتی شراب عشق می نوشیم،به دولت استغنا می افتیم و هیچ نمیخواهیم الا جامی که تشنه شراب باشد!برای آنکه مستعد شراب شویم لازم است که از گندابها خالی شویم.همه هنر ما خالی شدن است و در انتظار شراب ماندن.آخر شراب در جام لبالب از گنداب ما چگونه بریزد؟پس مدام خالی شو.از هر چه هست خالی شو.از آنچه که خیال میکنی عالیست خالی شو!تا محو شرابی تازه تر شوی.

هیچ مگو،هیچ مده،هیچ مخواه، خالی و خالی خالی تر شو.ناگهان خودت را چشمه ای جوشان از شراب می بینی.چشمه ای که هر چه می بخشد سخاوتش بیشتر است.ناگهان بی هیچ دلیلی می بینی که گذینشت گم شد.برای بخشیدن به دنبال دلیل نیستی.ناگهان درخت پرباری میشوی که تنها نیازت دستان نیازمند رهگذران است.

آری عشق باغ بهشت است و معشوق تنها دروازه این باغ است.معشوق تو را به باغی که خود آنی می برد و تو در باغ نه عاشقی و نه معشوق.خود عشقی که مدام زاده میشوی از هیچ.زیاد میشوی از هیچ.می بخشی از هیچ.

هر کس جز نیازش نمی بیند.هر کس جز نیازش نیست.نیاز تو چیست؟با خودت صادق باش.با آنچه هستی،آنچه میخواهی صادق باش که زندگی در عشق قدم اول و آخر صدق است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 12:11  توسط خسرو  | 

زندگی یعنی شناور بودن در امواج شادی و رنج که مدام در گذرند.شادی و رنج می آیند و می روند اما هر بار به شکلی تازه تر.اما تجربه کننده شادی و رنج چه؟!شادی و رنج ما در کودکی چه بود؟امروز چه؟فردا چه؟ روزی دیر یا زود،آنگاه که در گذر زمان  پخته ایم،فاتحانه لبخند می زنیم به همه شادی ها و رنج هائی که میهمان ما شدند.آمدند و رفتند تا خامی ما پخته شود.

از دل شادی رنج زاده میشود و از دل رنج شادی.آنها دو روی یک سکه "نیاز"هستند.

میتوان بر امواج رقصید یا که تا حد غرق شدن ناامیدانه دست و پا زد.اختیار با من است.با تو.

هر کس رویائی دارد خاص و این زیباست.به رویاهای هم از سر مهر لبخند بزنیم.برای هم عاشقانه دست تکان دهیم و به راه خود برویم.تا همسفری که شایسته ماست تنها نماند!

زندگی بدون ریسک بسیار کسل کننده است.سفر به ناشناخته ها آخر ریسک است.ناشناخته مرگ است.سرک کشیدن به آن پشت پرده ها را از خود دریغ نکنیم.

زندگی یک قمار است.و ما از پیش بازنده های این بازی هستیم.اما به اختیار باختن و یا به حسرت منتظر باخت نشستن با ماست.

در قمار باید همه حواس را جمع کنیم.در قمار فرصتی برای پرسه زدن در گذشته نداریم.همه هوش و حواس اینجاست.به لحظه های ناب قمار! لذتش را از خود دریغ نکن.لطفا نکن.

موفق شدن یگانه حق هر ناموفقیست.وقتی به آن بلندی بلند موفقیت فاتحانه تکیه میزنیم و روزهای رنج تجربه را برای دیگران ورق میزنیم.چه حالی داریم؟لطفا این فتح مست را از خودت دریغ نکن.لطفا نکن.

آیا آن رقص مست فاتحانه دلیل کمیست برای زندگی؟

 

افکار احساسات را به کجا می برند؟! وقتی متولد میشویم احساسات ما پاک و زلال بود.کودکان در فرهنگ های متضاد جهانی زیبا و یگانه اند اما اندک اندک افکار القاء شده به ما احساسهای ما را مکدر و متفاوت میکند.

افکار فردی تحت تاثیر افکار جمعی قرار می گیرد.و افکار جمعی احساس های رودخانه های خروشان احساس جمعی را می سازد.

باورها در جای جای زندگی از کودکان زیبا و زلال سربازانی مطیع می سازند و به اسم خدا و زندگی به تخریب زندگی می کوشند.پس پیش از آنکه انگشت اتهام را متوجه سرسپردگان بی مغز نشانه رویم باید باورها را متحول کنیم.باید شعور همگانی را برای خلق فرهنگی واحد و جهانی بسیج کنیم.

جبر حاکم بر جامعه بسی فراتر از اراده نوپای انسانیست.از هزار هزار یکی گاندی میشود.ما نیازمند حرکتی دو سویه هستیم.هم فرد و هم جامعه باید به خودسازی و تعالی شعور همت کند.تا هر چه زودتر همان شویم که شایسته آنیم.

ورای این نقاب زشت و زیبائی که به چهره داریم.همه جانی عاشق و زلالیم.کاش از نقابها بگذریم و جان هم را عاشقانه نشانه رویم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 18:8  توسط خسرو  | 

وقتی در جایگاه واقعی خود قرار می گیریم.وقتی رابطه های زیبا و هوشمندانه با دیگران و محیط برقرار می کنیم،بی هیچ تلاشی مضاعف،در بهشت حضور غرقیم.

پناه گرفتن در پشت نقابهای زشت ممکن نیست،پس به نقابهای زیبا پناه آورده ایم.چه کسی شهامت میکند که خود را بد معرفی کند؟! اما هر کس به شکلی درصدد خوب معرفی کردن خود است.و وجود نه خوب است و نه بد.هر چه بیشتر خود را خوب معرفی کنیم،بدی های ما آشکارتر میشود.هر چه خصوصیتی را انکار کنیم اصرار آن خصوصیت برای ابراز بیشتر میشود.و تعادل یعنی تلاشی برای وارونه نشان دادن احساسها نکنیم.یعنی خود را تسلیم "آنچه هست"کنیم.آنچه هست دریاست و ما تلاش میکنیم که بر آب بمانیم.اما هر لحظه در حال غرق شدنیم.همین که غرق شدن را می پذیریم.همین که خود را به آغوش گشوده آب می سپاریم.بی هیچ تلاشی بر دستان مهربان و همیشه گشوده آب شناوریم.آیا این رازی عجیب و زیبا نیست؟

هر بار که خواستم بگویم اینم،دیدم که نیستم.و تا خواستم بگویم که بگویم این نیستم و آنم.دیدم که آن نیستم و اینم.وای،آن و اینم چنان بهم تنیده اند که ندانمیدانم،آنم یا اینم.گاه در اوج آسمانم و گاه در سینه خاک.چون خسی در باد.شور این رقص نه از آن من است.باد را ببین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:49  توسط خسرو  | 

محسن جان شناخت کار ذهن است و زندگی کار دل،با شناخت سر سنگین میشود،احساس اهمیت کاذب میکنیم و از زندگی دور می مانیم.از نگاه من همه پیام اشو این بود.از چنبره ذهن خارج شو،به عمق زندگی شیرجه بزن.با همه وجودت زندگی کن.وقتی با همه وجود در لذت و رنج غرق شویم،ذهن فرصتی برای پرسه زدن ندارد.وقتی در میان حیوانات خطرناک گیر افتاده باشیم آیا به فلسفه زندگی می اندیشیم؟!بی شک همه تلاش ما در درست مواجه شدن با خطریست که با آن روبرو هستیم.وقتی در چشم معشوق می نگریم و مست عشق هستیم آیا به چون و چرای زندگی می اندیشیم؟مسلما نه،اما همین که از خطرها گذشتیم.از عشق فاصله گرفتیم،ذهن خودنمائی آغاز میکند،به فلسفه می پردازد و بدبختی می سازد.

اشو برای آنها که او را تجزیه و تحلیل میکنند،سخن نگفت،بلکه برای عاشقانش گفت،اشو تقریبا همه چیزهای جدی را به بازی گرفت،تا مریدان در بند مباحث مهم و جدی را،به آنسوی ذهن ببرد.به ساحتی که شاهد و مشهود غرق در شهودند.آنجا که عاشقی نیست،معشوقی نیست و این تنها عشق است که می رقصد.آنجا که فهم زمینگیر جهل می شود!همانجا که پای استدلالیون....

محسن عزیز وقتی به سرچشمه زندگی که در عمق جان ماست،برویم.فهم و جهل را در آغوش هم می بینیم،همه متضادها آنجا نقاب انداخته اند و در یگانگی می رقصند.

اگر چه سخن گفتن از اشو بیهوده ترین کار است.اما پرفایده ترین نیز هست !،مثل اینکه ما از خورشید سخن بگوئیم.برای خورشید چه اهمیتی دارد که از او چه بگوئیم و چه بشنویم؟و این گفت و شنود برای ما چه اهمیتی دارد؟اشو فراتر از کلام و معنا بود،همچنان که چون چشمه ای بی دلیل،جاری از کلام و معنا بود.

محسن آیا تا به حال عاشق شده ای؟چه حالی داشتی وقتی که با همه شوق و شورت از معشوق میگفتی و سبکسرانی بی مغز مسخره ات می کردند؟و یا حتی تائیدت میکردند؟میگفتند که می فهمیم چه میگوئی،و چند دقیقه بعد همه آنها فارغ از تو و آتشی که در دل داشتی،پی کار خود می رفتند،تو در آتشی پنهان می سوختی و حاضر نبودی این آتش عزیز را به هیچ آبی بدهی.اشو به معجزه عشق،معشوقی شده بود که بی دلیل اغواگر و زیبا بود.البته برای آنها که به مدد عشق،چشمی معشوق بین یافته بودند.تنها نقص اشو بی نقصی بود.او همه زندگی بود با همه تضادها و تناقض های هوشبرش.

محسن جان اشو به بصیرت و بینائی رسیده بود،بصیر و بینائی در میان مدعیان بصیرت و بینائی،اشو هیچ دلیلی برای سخن گفتن مستی عشقی که در آن غرق بود،نداشت،جز عشق بی دلیلی که به همه زندگی داشت.این را به راحتی میتوان از حرفهایش فهمید که چقدر در میان مریدانش تنها بود.چقدر مورد بی مهری و بدفهمی قرار گرفته بود. محسن عزیز اشو نیازی به باور نداشت،باور خاص کورهاست.آنها عصاهای متفاوتی را باور دارند.و همه پیام اشو گشودن چشم بود.اشو فراتر از باور بود.فراتر از سخن.

گفتی چرا اشو را انتخاب کردید.راستش من او را انتخاب نکردم.او مرا انتخاب کرد!در اینترنت مشغول چرخ زدن بودم که به طور اتقاقی جملاتی از او را خواندم.چون تشنه ای که به آب رسیده باشد بی اختیار شدم.چندین و چند بار همان جملات مست کننده را که از کتاب "بشنو از این خموش" اشو بود خواندم و به زودی آن کتاب را در بازار یافتم.همه کتاب را خواندم و مسخ شدم.او را حلاج دیگری یافتم.نه این قیاس زیبا نیست.هر گل بوی خاص خود را دارد،ارادت من به حلاج بسیار است اما سخن گفتن از اشو برای من دشوار است.اشو فقط با اشو قابل قیاس است همچنان که خورشید با خورشید.

محسن عزیزم اشو از خود تهی شده بود.همچنان که حلاج.همچنان که بسیاری!چون از خود کاذب تهی شویم.به حقیقت وجود خود که خداست،می رسیم.محسن جان بی شک میدانی که از سخن گفتن و شنیدن تا شدن،بسیار راه است.بسیاری مثنوی خواندند،اما کدامش مولانا شد؟بسیاری حافظ خواندند،کدامش حافظ شد؟بسیاری قرآن خواندند،کدامش محمد شد؟اما چه شد که حافظ حافظ شد و ....آنها فقط و فقط خود خودشان شدند.آنها فقط نقابهای ساختگی را انداختند.و ما دلخوشیم که میخوانیم و می دانیم و این دانستن عقیم ما چیست جز باری اضافه بر دوش جان؟

حقیقت خورشید است.دریاست.و ما زره پرغرور و مدعی.و رها شدن از این غرور و ادعا ممکن نیست مگر سینه به عشقی چاک کنیم.مگر بت پرستی آغاز کنیم که هزار هزار بت پرست،به ز خودکامه ای خودپرست.و عشق آخر بت پرستیست.آخر یکتاپرستی.در عشق عاشق جز معشوق نمی بیند.پس این تیغ زار را عاشقانه می رقصد.اما عشق نیز مراتب دارد.عشق دریاست همچنان که مائیم،قطره های بارانی که به شوق دریا در برکه و باتلاق "خیال" ماندیم!آنچه هست عشق است اگر از وهم "من"برخیزیم.خورشید عشق همیشه بر آسمان جان می درخشد،اگر به بستن چشم بیش از این اصرار نکنیم.اگر به خیال خورشید قانع نشویم.اگر زیاده خواهی ما از حد بگذرد و چشم بگشائیم.چشم بگشائیم و ببینیم که "جنگ هفتاد و دو ملت همه را...."ببینیم که "بی دلی در همه احوال خدا ...."ببینیم که کوکب هدایت ما همواره بیرون بوده است و ما در لاک سخت وهم خود بودیم.

محسن جان وقتی عاشق میشویم،ما معشوق را انتخاب میکنیم یا معشوق ما را؟!وقتی مستعد باشیم جناب عشق معشوق را به سراغ عاشق می فرستند.که معشوق سفیر عشق است.معشوق باد است باران است.بر کوه و صحرا می بارد.و تنها جانهای تشنه هستند که از باران عشق بارور میشوند و می شکفند.

اشو باران عشق است.بر همه می بارد.اما فقط بعضی ها بارور میشوند.می شکفند.اما بارور شدن و شکفتن سهم همه دانه های به خاک افتاده است.دیر یا زود زندگی گلستانی میشود که از پیش بود!

وقتی به مدد عشق از جادوی زمان گذشتیم.وقتی به "حال"آمدیم،در عجب میشویم از خیال جهنم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 10:39  توسط خسرو  |