تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

راستش نمیدانم چه بگویم.هجوم حرفها ذهنم را فلج کرده است.تصور اینکه باز هم باید حرفهایم بی مخاطب باشد.باز هم باید حرف بزنم و مثل همیشه در آنسوی این صفحه،سرو زبانی به نشانه تاسف و تائید تکان بخورد.از انسان بودن خسته ام.از فهمیدن خسته ام،از رنجائی که ناگزیرش مانده ام،خسته ام.از ظلمی که میشوم و از لبخندی که باید بزنم،خسته ام.دوست داشتم و دارم مفید باشم.راستی آیا کسی را سراغ دارید که از مفید بودن گریزان باشد؟اه،از سوءمدیریتی که همیشه بر جهان حاکم بود خسته ام.از دیدن این بهشت کوچک،از این دهکده زیبای جهانی که جهنم شد،دلگیر و خسته ام.از اینکه هاج و واج،معطل نشسته ام که مرگ مرا به سرای سکون ببرد،پیش از آنکه نقش خود زده باشم،خسته ام.لطفا نگو امیدوار باش،نگو که کتابهای موفقیت را بخوان،من طمع موفقیت ندارم.خیال کن آدم بسیار بدبینی هستم.وقتی موفق شوم میشوم،رئیس جمهور!،غیر از این است؟دیدن ناکامی اینهمه رئیس جمهور موفق انگیزه های موفقیتم را کشت،من فقط در حیرتم که عقل و هوش و احساس های آدمی را چه شده است،چه شد که از آدمی فقط نامی بر ماست،آقای رئیس جمهور لطفا به من پاسخ بده،لطفا بگو که موانع ساختن که نه،خرابه تر نکردن این بهشت کوچک زیبا چیست؟به من بگو که چگونه به اینهمه جنگ و کشتار و تجاوز لبخند بزنم و چون کرگدنی تنها،راه موفقیت خودم را بروم.من که از دیدن لاشه توله سگی که در تاریکی شب زیر چرخ های ماشینی که راننده اش نیز فقط کمی مست بود،دلگیر و دلشکسته ام،چگونه با دیدن اینهمه تلخی و زشتی که نتیجه سوءمدیریت است،به انسان بودنم،به ادعای فهمیدنم،به احساس هایم ببالم،شاد باشم و لبخند بزنم؟

آقای رئیس جمهور قبول کنید حل مشکل از سادی بسیار است که اینچنین مشکل شده است.اگر فقط این فرضیه ساده را که "هر کس در جای خود"را سرلوحه کار مدیریتی باشد،اگر مدیریت به کمک "آموزش"کمک کند که هر کس جایگاه واقعی خود را پیدا کند،آیا تصور میکنید باز هم کسی باشد که میل به خشونت و جنگ و تحمیل داشته باشد؟آخر چگونه میشود هر روز و شب توسط فیلمها و خبرها خشونت و تجاوز و فقر را دید و متجاوز نشد؟افسرده نشد؟شاید سنگ شده ایم و نمیدانیم که افسرده نمیشویم از دیدن اینهمه زشتی!

آقای رئیس جمهور بخدا که تو رئیس جمهور من هم هستی،بخدا که من هم مثل خیلی ها پنهانی به پستت حسودی میکنم و آشکار دوستت دارم،منم مثل خیلی ها دوست داشتم و دارم رئیس جمهور بشم و کاری کنم کارستان،تا نگاه های زیادی مثل انگشت هائی مسخ،به من خیره شوند،اما وقتی میبینم برای سیاسی شدن،برای رئیس جمور شدن چه راه دراز و سختی در پیش دارم،بی خیالش میشم و میگویم فرض کن که رئیس جمهور شدی،اگر نتوانستی شایسته اسمت باشی،اگه نتوانستی شایسته نامت باشی چه؟اگر پایبند قولهایت،در حد انتظارات دیگران نبودی چه؟اگه اشتباه کنی چه،آثار تخریبی یک یک سهل انگاری از رئیس جمهور بمراتب هزاران بار فاجعه بارتر از اشتباهات هر کسییست.آیا اینطور نیست؟رئیس جمهور ناخدای کشتی جانهای بسیاریست،اینطور نیست؟آنوقت گذشتن از خطاهای تو ساده نیست،آنوقت است که به هزار هزار انگشت اشاره متهم میشوی.

آقای رئیس جمهور من خسته ام و رتج می برم از اینکه در جای خودم نیستم،از اینکه بلااستفاده شدم،از اینکه مجبور به سوءاستفاده شدم.لطفا کاری کن تا ریشه هر چه سوءاستفاده بخشکد،لطفا پیش از اینکه بهشت کوچیک قشنگ ما،زمین و زندگی ما خرابتر شود،کاری کن،لطفا کمک کن هر کسی جای خودش را بهتر و راحت تر پیدا کند.لطفا مسئولتر باش،هوشارتر باش،حساس تر باش،زنده تر باش،عاشق تر باش.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 14:8  توسط خسرو  | 

بمیرررررررر که زندگی تنها پس از مرگ تجلی میکند،ندیده ای دانه را که چون در زمین سرد خفت،گلی زیبا شد و زمین را آراست و در آسمان رقصید!در اندیشه های زشتت بمیر،در آرزوهایت بمیر،در هوس هایت بمیر تا به تجربه ای برسی که تنها راه بیانش لال شدن است،اما مرگ چگونه ممکن است؟چه کسی در حسرت گل شدن خار نماند؟!مردن همان هنر کیمیاگران بزرگ است.همانها که مس را به نظر طلا میکنند.یگانه راه مرگ زیستنی هوشیارانه است.پس شادی ها و رنج هایت را،پیروزی ها و شکست هایت را هوشیارانه زندگی کن تا به آنسوی سکه مرگ زندگی بیفتی،و این همان افتادن است که غایت هر برخواستنیست.

یگانه راه مردن "خود"بودنیست تمام عیار،آنجا که تمامیت وجود خود را در آگاهی و عشق رقصیدیم،بی آن سوی بی سو پریدیم.پس تا میتوانی خودت باش.همه آموزه ها را با معلم هایش را فراموش کن.تا فرصت رقصی چنین جانانه غرقت کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 14:11  توسط خسرو  | 

افکار ارزش گذاری میکنند و ارزشها احساسات را بازیچه دست خود می کنند

افکاری در آنجا به انسان دیکته میکنند که "طالبان"شود و این انسان مسخ شده ولاترین رضایتش در کشته شدنی انتحاریست! آیا همه ما کم یا زیاد "طالبانی"هستیم خاص؟!

چگونه میشود که انسان،سربازی میشود مشتاق مرگ ؟! و ولاترین هدفتش کشتن انسانهائیست که تنها جرم آنها آنسوی میدان بودن است! اگر چه هنوز به خود فرصت نداده تا بداند و بفهمد که خود نیز به اختیار این سوی میدان را برنگزیده است!پدر و مادری که او انتخابشان نکرد تصادفا باعث بدنیا آمدنش در اینسوی میدان شدند!

هر گونه ایده و باور ی میتواند جزمی شود تا تلخ ترین فاجعه ها،به زیباترین و مقدس ترین نامها به تخریب زندگی بپردازند.پس یگانه فضیلت هوشیاریست،آگاهیست.نه عشقی کور به باورها و ایده ها

سپاس خدای تو را که هرگز کم نخواستم ام،کم نبوده ام!سپاس خدای تو را که حریص و زیاده خواهم کرد تا به کمتر از عشق،به کمتر از همه قانع نشوم.و باز هم سپاس خدای تو را که فراموشکارم کرد تا زشت و زیبا را،خوبی ها و بدی ها را فراموش کنم.وقتی که یار در "لحظه"رخ می نماید،خود تو کجائی که خوب باشی یا بد،زشت یا زیبا،هان بگو با من؟!

انسانهای موفق وامدار موانع سخت خود هستند همچنان که بزرگترین قله ها ابهت و شکوه خود را مدیون دره ها هستند،پس دشمنانت را ستایش کن که بی حضور آنها تو فرصتی برای بلند شدن نداشتی.

آیا شجاعت خوب است!؟شهامت عالیست؟!آیا اعتماد به نفس بی نظیر است؟پس سفاکان همه دوران را باید ستود و آنها را سرمشق کرد.شجاعت و شهامت و اعتماد به نفس بدون داشتن بینشی درست،فکری درست فاجعه بارترین است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 12:48  توسط خسرو  | 

کم کم خودتون رو دلخواه خودتون کنید

مطالعه کنید
کتابهای زیبا بخونید

و به دانسته های زیبای خودتو عمل کنید
این مهم تره
عمل
عمل

قدم به قدم
هر روز یک عمل زیبا
هر روز یک عادت زشت رو ترک کنید و یک عادت زیبا رو جایگزینش کنید
فقط یکی
!!!!!!!!!
دیر نیست که گلستان مست جان شما،چشمها رو خیره میکنه!

نگاه های تشنه را بیش از این منتظر نخواه!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 11:1  توسط خسرو  | 

عشق و ارادت منو بپذیر ر-ر عزیز
خوب دیگه گاهی هم اینجوریه[قلب][رضایت][تعجب][گل]
چقدر خوب منو شناختی،دقیقا درست متوجه شدی به تنها چیزی که اهمیت میدم،عشقه،خودآگاهیه،مسئول بودنه،بازیگوش بونه.
اعتراف میکنم گاهی مثل یه مرده جدی و عبوس میشم و اون وقتیه که حالم از خودم بهم میخوره!من عاشق زیبائی هستم.عاشق بازیگوشی هستم.عاشق سبک سری هستم.خوبه که زود منو شناختی،برات خوشحالم.اها گفتی دو شیفت کار میکنی،دلم گرفت،برای همه اونها که مجبورن زندگیشون رو توی روزمرگی و کار سپری کنن.برای همه اونها که خودشون رو محکوم به پذیرش سرنوشتی میدونن که دیگران بهشون دیکته کردن.میتونم تصورت کنم که چقدر خسته ای و خوشی های کوچیک جواب روحت رو که یه روزی سرکش و مهار نشدنی بود نمیده،خیلی ها مثل تو هستن.تقریبا همه.خودمو بهت نزدیک حس میکنم(فک نکن دارم مختو میزنما،به جان مامانم اینا من این کاره نیستم،اصن،این خاصیته منه که گاهی با همه یگانه میشم.جای اون مجرمی که میخواد اعدام بشه هم قرار میگیرم.جای اون آدمی که داره کتک میخوره،کتک میزنه،جای اون کودکی که با حسرت به اسباب بازی ها نگاه میکنه،وای یه عکسی دیدم که چشمت روز بد رو نبینه،عکس یه کودک که کنار مادرش در حال بازیه،مادری که مرده اما کودک هنوز نمیدونه! و تو نمیدونی چی شدم.به زمین و زمان فهش دادم،از خدا و پیامبر گرفته تا همه،دلم گرفت،نه اصن داشتم می مردم،اخه دقیقا همون بچه بودم.
به هر حال پس متوجه شدی که اگه درک می کنم تو رو،تقصیر تو نیست،مشکل از خودمه،تو راحت باش،همونی که میخوای باشی باش،روضه خونیم حرف نداره نه؟!)
آدمی که مثل من بی هویت بشه،زودی به هر چی هویت میگره و این هم بده و هم خوب،من میتونم هر کسی رو درک کنم.همه مجرم ها رو،همه قاضی ها رو که خشک و مغرور حکم میکنن،من میتونم یه پدر متجاوز رو که شرمساره هم درک کنم.میتونم جای اون کودک که هنوز هیچی نمیدونه جز یه درد مشکوک،هم درک کنم.میتونم دخترهای مغرور و مدعی رو که فکر میکنن دنیا رو ساختن تا اونها درش هنرنمائی بکنن،درک میکنم.نگاه گرسنه و هیز رو هم خوب می فهمم،هوف من چقد می فهمم!گاهی هم از فهم خالیم،خالی خالی،یه نگاه مات،یه تپش خالی،مثل مرده ای که فقط یادش رفته مرده و داره راه میره،غذا میخوره،میخنده،گریه میکنه.وقتی بی هویت میشیم،حساس میشیم مثل آینه،هر چی رو که ببینیم همونیم!گاهی قدیس،گاهی مجرم،گاهی پیری فرزانه و گاهی یه بچه لجباز،همه ما بخوایم یا نه تا حدودی آینه ایم،میگی نه؟میگم آره،وقتی یه فیلم کمدی توپ نگاه میکنی چرا اینطور قهقهه میزنی؟وقتی یه فیلم هندی احساسی توپ نگاه میکنی چرا چشات اشک میاد،بغض گلوتو میگیره؟خلاصه که من یه خورده زیادی بی شخصیت! و بی هویتم.پس سخت نگیر دوست بی شخصیت من!
گاهی دلم برای مرگ تنگ میشه،حس میکنم مرگ یعنی چی؟اصلا وجود داره،آیا مرگ یه خواب نیست؟وقتی میخوابیم ذهن به هر جا که بخواد میره،هر کاری هم که بخواد میکنه،تقریبا بی هیچ قیدی!یادت باشه که گفتم تقریبا ها !،برا همینه که ما علم تعبیر خواب هم پیدا کردیم!پس اتفاقی که بهش میگیم مرگ،چندان هم مرگ نیست،یه تغییر گذره،رفتن به مرحله بعد،مثل این بازیهای کامپیوتری!مرگ واقعی یعنی پیروز شدن در همه این مرحله ها،یعنی وقتی که سفر در دنیای ذهنی تموم شده و ما در "اینجا،اکنون"ساکن شدیم،هر چی به مرحله آخر نزدیک تر میشیم آزادی ما بیشتر میشه،زیبائی ما بیشتر میشه،شعور ما بیشتر میشه.
مثلا الان اگه بخوایم بریم سفر باید کلی و نصفی مقدمات فراهم کنیم،اما تو مراحل بالاتر با یه اشاره ذهنی جابجا میشیم،به هر جا بخوایم میریم،البته بازم میگم نه هر جای هر جا ها!!! و دلیلش هم خامی ما هست،دلیلش باورهائی هست که فکر میکنیم خیلی خیلی مهمن!هر چی بیشتر لباس باورهامون رو از تن ذهن در بیاریم،هر چی که عریانتر بشیم آگاهی و آزادی ما نابتره،جشن ما بی دلیلتر و مست تره !

پی بنوشت"

یه چی بگم؟خوب بگو اینهمه چی رو که گفتی مقه اجازه گرفتی اینم بگو حداقل دلمون خوش باشه که اجازه گرفتن هم بلدی ههههههههه

اصن واسه چی راجع به مرگ نوشتم،خودم که نفهمیدم اگه تو فهمیدی به منم بگو

دو اینکه همونطور که گفتم خیلی اهل حرف و بحص نیستم(بگو این که از پست های کوتاهت معلومه نیازی به گفتن نبودش)پس انتظار بده بستون رو نداشته باش.

ببین دوست من وقتی با همه وجود در "لحظه"باشیم دیگه دوستی نیست دشمنی نیست،پرسشی نیست،پاسخی نیست،پس هر کاری که میکنی با همه وجودت بکن،از دزدی و دروغ و خاله زنک بازی تا بحث های مهم و عبادت و .....البته همه ما بخوایم یا نه داریم همینطور عمل میکنیم،مثلا وقتی فیلم کمدی نگاه میکنیم چرا به خاطر رنج های گذشته خودمون گریه نمی کنیم؟ اما باید این خودآگاهی رو هر لحظه نابترش کنیم تا به تجربه ای برسیم که فریاد "یافتم یافتم ..."ما خواب خیلی ها رو آشفته کنه!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 10:46  توسط خسرو  | 

قاسم جان من به حرفها هیچ اعتمادی ندارم،قاسم گاهی احساس میکنم آدم خیلی خطرناکی هستم!میتونم در نفی و اثبات یک موضوع ثابت حرف بزنم.قاسم پاسخ یک سوال یک جواب نیست!اینجا علم ریاضی حاکم نیست که بگوئیم در همه کره خاکی یک به اضافه یک میشود دو.اینجا ما با انسانی سروکار داریم که ذهنش کلمات را آنگونه که بخواهد معنا میکند،فقط یک مثال میزنم.یک میلیارد مسلمان فقط در ظاهر با همه یگانه اند،در باطن حتی دو مسلمان یگانه نیستند.حتی شمس و مولوی با همه نزدیکی که داشتند دو فرد با دو دیدگاه متفاوت بودند،آنها فقط در لحظاتی عمیقا هم را دیدار کردند،قاسم اصلا مولوی رو ولش،خود من و تو یادته که چه لحظه های نابی رو داشتیم؟آیا در همه حال من و تو در آن یگانگی بوده و هستیم؟بی شک نه،تو قاسمی و من خسرو،حتی به عنوان دوستانی جانی باز دو فرد مجزا هستیم.پس پاسخ هر سوال در هر لحظه و در هر دیدار متفاوت میشود.من نه قصد دفاع از خود را دارم و نه تکذیب دیگری را،من فقط از شعوری دفاع میکنم که همه ما آبستنش هستیم.وقتی در آن شعور غرق باشیم یکی میشویم.

قاسم گاهی،فقط گاهی ما مخاطب هم میشویم.همان میگوئیم که میخواهیم.همان میشنویم که میخواهیم.و اینجاست که عشق جاریست.ما هستیم اما نیستیم.نیستیم اما هستیم.اینجاست که مرز بودن و نبودن به شکلی شگفت بهم میریزد و یگانگی رخ می نماید.

و اما توهین!

از توهین تا توهین بسیار راه است.توهین دو جاهل با توهین تو عالم متفاوت است،نیست؟آیا آن گلی که شبلی به حلاج زد،توهین نبود؟آیا پرسش خانمان براندازی که که شمس در بازار از مولوی کرد،توهین به علم و آگاهی مولوی نبود؟اما مولوی همه جهان را خبر کرد از عشقی که آغازش فقط و فقط یک توهین و دهنکجی بود،آنهم به ملای بزرگ روم،آنهم از گدائی چنین بی چیز و ژولیده،برکت توهین را می بینی؟در هر چیز میتواند برکتی باشد،همچنان که در هر چیز میتواند شری باشد،در عجب نیسی که اینهمه آدم بر سر فضل دروغین خود،چه خونها می ریزند؟توهین یک تلنگر است.یک موهبت است اگر مستعد توهین باشیم اگر نه جز قیل و قالی بیهوده نمی گویم و نمی شنویم.

اگر آن توهین زیبای شمس نبود امروز جهان از نغمه پر شور مولوی خالی بود و اگر تشنه ای آبستن زلال ترین آبها،چون مولوی نبود استاد بزرگی چون شمس از دیدگان فهم ما پنهان بود.آیا مولوی در عمر خود توهین نشده بود؟بی شک شده بود اما جنس این توهین از چیز دیگری بود.آری توهین نیز میتواند خفته ای را بیدار کند،من از تملق بیزارم و عاشق توهینی که از دهان بیداری چون اشو به من شود.

قاسم من از دست تو خیلی عصبانیم.خیلی.نه فقط از دست تو،تقریبا از دست همه عصبانیم!وای قاسم من معجون عجیبی هستم!در همین لحظه که حس میکنم عمیقا عصبانیم در لحظه ای بعد میتوانم عمیق و عاشق نگاهت کنم!

قاسم لطفا به هزیانهای من گوش کن،آیا همه ما یکی نیستیم؟آیا همه بر یک زمین زندگی نمیکنیم،آیا در یک هوا نفس نمی کشیم.قاسم وقتی شیوع بیماریهای واگیردار را مشاهده میکنم مست میشوم!قاسم بیماری ها میتوانند توهین های زیبائی باشند.آنفلانزای خوکی،ایدز و .... بیماریها میگویند اگر به سرنوشت دیگران بی تفاوت باشیم در واقع به سرنوشت خود بی تفاوتیم.اگر آتش جنگ بالا بگیرد.اگر سلاح های شیمیائی و کشتار جمعی مورد استفاده قرار بگیرد این "انسان"است که آسیب می بیند.این زندگیست که ویرانه میشود.اگر به سلامت زمین و زندگی اهمیت ندهیم این مائیم که قربانی می شویم.قاسم ما هر روز و هر لحظه هزار هزار توهین میکنیم و می شویم اما به روی خود حتی نمی آوریم.چرا؟چرا اینقدر مسخ شده ایم که بزرگترین توهین ها هیچ اثری در ما ندارند؟آیا تولید سلاح های شیمیائی توهین نیست؟آیا رقابت هسته ای توهین نیست؟آیا زندانی مرزهائی به نام کشور،دین و فرهنگ شدن توهین نیست؟آیا ما به توهین ها عادت نکرده ایم؟هر بار توهینی تازه به ما شوک کوتاهی میدهد مثل بیماری که با شوک های الکتریکی فقط تکان کوتاهی میخورد.و دوباره این توهین ها برای ما میشود "تقدیر الهی" و آن را می پذیریم.

قاسم من چرا از خودم،تو و از همه عصبانی نباشم به خاطر اینهمه توهینی که به آن لبخند می زنیم تا وجهه اجتماعی ما لطمه نبیند،چرا،چون این توهین یک باور مقدس شده است.قاسم چند روز پیش خبردار شدم که چند دوست من به مکه رفتند و مثلا حاجی شدند،وای دلم میخواست گردنشان را بشکنم!ها میگوئی چنین حقی را نداشتم و ندارم.میگوئی انسان آزاد است که هر غلطی را بکند؟یعنی در سال میلیون میلیون گوسفند و گاو و شتر قربانی این باور و آزادی زشت شوند و ما از ترس رسوا نشدن همچنان همرنگ این گله انسانی شویم؟قاسم اینهمه جنگ آیا به اسم آزادی و دین توهین به شعور تک تک ما نیست؟چه میشود که این توهین های بزرگ را معصومانه می پذیریم اما اگر یکی به ما بگوید "بیشعور"میخواهیم گردنش را بشکنیم؟آیا واقعا بی شعور نیستیم؟آیا به توهینی نیاز نداریم که به رگ غیرت ما نهیب بزند که برخیزیم؟

هر سوال یا واقعه ای میتواند از دیدگاه های بسیار و متفاوت از هم نگریسته شود.هر سوال یا واقعه دقیقا مانند مرکز یک دایره است که به تعداد شعاع های قابل رسم،میتواند نگرش های متفاوتی داشته باشد.هر چه شعور ما بیشتر شود،نگرش های متفاوت تری را درک می کنیم.آنقدر که موسی و فرعون در ادراک ما آشتی می کنند و جشنی متفاوت ما را تجلی گاه خود قرار می دهد.

دوباره توفان ها فرو نشسته اند و خیالها مردند و آفتاب عشق جاریست.

بی بنوشت:

خوب مطابق معمول چون به حرفها اعتماد نداشتم کوتاه نوشتم.

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 9:58  توسط خسرو  | 

ببین ر-ر عزیز
نمیدونم هجویات منو چقدر خوندی،گاهی به اندازه خدا ادعا دارم و گاهی به خسی در باد بی هویت و بی ادعام.گاهی سرم پر از حرفهای شورانگیزه،گاهی پر از حسرت و رنجم.به تلنگری از آسمون میام زمین و از زمین میرم هوا.
تقریبا همه چی خودم رو باختم چون برا نگه داشتنش اونچه تمام تر دروغ گفتم و حیله کردم و عشق هر بار بهم نهیب زد که اونچه میخواستی اینها نیست و شرمنده شدم هر بار،پس رها کردم تا تمامیت رو تسخیر کنم.ببین که حریص تر شدم.ببین که زیاده خواه تر شدم.
زندگی اقیانوسه و دیدم چه احمق بودم که میخواستم اقیانوس رو تو مشتم قایم کنم و مال خودم.دستام رو باز کردم تا من مال اقیانوس بشم.اخه چطور میتونستم به یه مشت قانع بشم.
اما حرف من به همه مخاطب هام این بود و هست،حرفها حتی اگه زیبا باشه برای ظلمی که آدمی درش غرقه،یاوه هست،ما بهتر از اشو و حافظ و مولوی و ....نمیتونیم عرفان رو بیان کنیم.و اونچه انسان امروز محتاج اون هست قانونی زیبا و هوشمنده،قانونی که مانع به انحراف رفتن قدرت بشه،قانونی که مجرم رو بیمار بدونه،قانونی که زندگی رو سهم هر جنبنده ای بدونه نه فقط "ما"،مائی که زندانی باور و مرزهائی خیالی هستیم،مائی که مقدس هستیم و ولی خدا.
اره امروز بیش از پیش با توجه به گسترش بی حد ارتباطات جهان دهکده ای بیش نیست.پس حماقت محضه که خیال کنیم ما تافته جدا بافته ایم.امروز بیش از پیش ما نیازمند یکپارچه سازی فرهنگی هستیم،امروز باید "آموزش" رو از چنگال باورهای خودخواهانه آزاد کنیم،تا جنگ مقدس یا نامقدسی نباشه.
من در حیرتم که روسای جمهور کشورها چطور ظلم و تجاوز و فقر رو فقط در کشور دشمن عیب می دونن و پیراهن عصمانش می کنن.دلم گرفته دوست من،از همه حرفهای تب داری که میزنم و میشنوم،از همه صحنه های تلخی که خواسته و ناخواسته می بینم،دلم گرفته و میدونم این حرفها مرحم هیچ زخمی نیست.کاش کاری کنیم.

مجبورم برات پی نوشت بزارم ر-ر جان !

من نسلم متاسفانه ثابت شده

دویومن بزار بگم که به همه رئیس جمهورها حسودیم میشه خصوصا به اوباما،تو هم که گفتی مدینه و کردی کبابم.اخه لامصب ما قدرتمون کو که عمل کنیم،همینه که میگم تئورسین دیگه،دلم میخواد خیلی کارها کنم اما تنها کاری که تونستم بکنم اینه که هیچ کاری نکنم! برای این هیچ کاری نکردن میتونم کلی و نصفی منطق بیارم اما چه فایده،معافم کن لفتا

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 19:21  توسط خسرو  | 

هر کس به قدر قدرتی که دارد مستعد ظالم بودن است.و این قوانین سالم هستند که میتوانند به مقابله با این استعداد تشنه ابراز،برخیزند.چه کسی در خیال خود با آن دیگری چنین و چنان نکرد؟! اما در دنیای واقع ما قدرتی برای چنین و چنان کردن نداریم.پس والاترین هدف حاکم کردن قوانین سالم است.والاترین هدف تصحیح آموزش است.

سپاس خدائی را که گدایان را خلق کرد تا ثروت و سخاوت ما آشکارتر شود!

و سپاس خدائی را که حیوانات را آفرید تا ما به مناسبت،یا بی مناسبت از کشتن آنها بهرمند شویم!

سپاس خدائی را که ما را یاری میکند تا جنگ افزارهای مخربتری داشته باشیم و در جنگ با دشمن یاریمان میکند.

خدایا اگر ما را به راه راست هدایت نمیکنی،عیبی نیست،شاید هدایت کار ما از هدایت گذشته است،اما این دولتمردان و رهبران مدعی مذهبی چه؟آنها که آخر فهم و هوش هستد.حداقل آنها را هدایت کن،نکند واقعا آنها نماینده تو هستند.نکند این خواست توست که آتش جنگ و فقر شعله ور باشد،نکند تماشای این بازی زشت خواست و نیاز توست؟!

خدایا فقط مریض های ما رو شفا بده و مریض های دشمن رو ولش،اصن بکششون!

خدایا یه دیوانه نفهم،دقیقا مثل خودم،نصیبم کن که مردم از تنهائی،آمین یا رب العالمین!

پی بنوشت:

دیدین هیش کی نمیتونه مث من دعا کنه،ههه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 9:36  توسط خسرو  | 

بخواهیم یا نه،در "لحظه"ها غرقیم.لحظه ای در شادی،لحظه ای در غم،لحظه ای مغرور پیروزی،لحظه ای دلشکسته از شکست،لحظه ای شاعر،لحظه ای عارف،لحظه ای هم حسود و حریص و قاتل!،لحظه ای کودکی لجباز،لحظه ای عاشق و پاکباز،لحظه ای هم غرق در نور،روشندل و  سخاوتمند،در لحظه ها غرقیم حتی اگر نخواهیم،حتی اگر ندانیم،اما بعید نیست که از لحظه های ناب در گذر،از این غرقه شدنهای بی خبر،بی خبر باشیم.که "آگاهی" یگانه هنر است.آگاه شدن به لحظه ها و احساسهائی که مدام غرقه میی شوند و نمی دانند.این آگاهی دریچه ای تازه به روی ادراک ما میگشاید نه سانسورها و بی خبری.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 18:0  توسط خسرو  | 

قانون جذب چقدر زیباست.ما جذب چیزی میشویم که همواره بود اما ضرورت جذبش هنوز در ما پدیدار نشده بود.غذا بود اما ما گرسنه نبودیم تا آن را ببینیم و به سمتش میل کنیم.معشوق همواره بود اما ما فقط خیال میکردیم در پی او هستیم!عمیقترین متن ها در قفسه کتابخانه ما همواره بود و کودک درون ما،هنوز فهمش آنقدر رشد نکرده بود که جز به لاف دانستن بیندیشد.و چه زیباست لحظه جذب.لحظه دیدار فهم و نافهمی،لحظه اشراق،آنجا که جانهای گرسنه غذای هم میشوند به عشق و هیچ نیست جز لذتی مست و خارج از توصیف.

نیازی افسونگر چشمان فهم عاشق را به جمال همیشه تابنده معشوق باز میکند و دیداری ورای فهم اتفاق می افتد.دیداری که تاریخ ادبیات با همه قلم فرسائی های بی حدش،اعتراف به عجز کرده که شرح عشق و عاشقی جز عشق نگفت و نگوید باز.

هر چه به قله های فهم بالاتر میروی غذای جان گرسنه ات نابتر و نایاب تر میشود.تنهاتر میشوی،چون خورشید با همه یگانه ای و از همه بیگانه.متفاوت تر میشوی.انگشت نماتر.صدای تو دیگر سخن نیست که مسیقی ناب جانهاست،جانهای خفته در وای وهم فراموشی.نزدیک شدن به تو خطرناک است که تو یکپارچه آتشی.بی مهابا می سوزانی و مرگ سخت است خاصه برای جانهائی که نمدار وهمند.

البته قانون جذب نیز مثل هر قانون دیگری همواره بود و خواهد بود و این فهم نوپای ماست که از کشفیش چنین شادمانه می رقصد.واگرنه همواره زندگی گرسنه از دیدار با غذا سرمست بود و عاشق از فراغ معشوق رخش زرد بود و به دیدارش آنچنان که قلم در شرحش می شکافت!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 12:54  توسط خسرو  |