راستش نمیدانم چه بگویم.هجوم حرفها ذهنم را فلج کرده است.تصور اینکه باز هم باید حرفهایم بی مخاطب باشد.باز هم باید حرف بزنم و مثل همیشه در آنسوی این صفحه،سرو زبانی به نشانه تاسف و تائید تکان بخورد.از انسان بودن خسته ام.از فهمیدن خسته ام،از رنجائی که ناگزیرش مانده ام،خسته ام.از ظلمی که میشوم و از لبخندی که باید بزنم،خسته ام.دوست داشتم و دارم مفید باشم.راستی آیا کسی را سراغ دارید که از مفید بودن گریزان باشد؟اه،از سوءمدیریتی که همیشه بر جهان حاکم بود خسته ام.از دیدن این بهشت کوچک،از این دهکده زیبای جهانی که جهنم شد،دلگیر و خسته ام.از اینکه هاج و واج،معطل نشسته ام که مرگ مرا به سرای سکون ببرد،پیش از آنکه نقش خود زده باشم،خسته ام.لطفا نگو امیدوار باش،نگو که کتابهای موفقیت را بخوان،من طمع موفقیت ندارم.خیال کن آدم بسیار بدبینی هستم.وقتی موفق شوم میشوم،رئیس جمهور!،غیر از این است؟دیدن ناکامی اینهمه رئیس جمهور موفق انگیزه های موفقیتم را کشت،من فقط در حیرتم که عقل و هوش و احساس های آدمی را چه شده است،چه شد که از آدمی فقط نامی بر ماست،آقای رئیس جمهور لطفا به من پاسخ بده،لطفا بگو که موانع ساختن که نه،خرابه تر نکردن این بهشت کوچک زیبا چیست؟به من بگو که چگونه به اینهمه جنگ و کشتار و تجاوز لبخند بزنم و چون کرگدنی تنها،راه موفقیت خودم را بروم.من که از دیدن لاشه توله سگی که در تاریکی شب زیر چرخ های ماشینی که راننده اش نیز فقط کمی مست بود،دلگیر و دلشکسته ام،چگونه با دیدن اینهمه تلخی و زشتی که نتیجه سوءمدیریت است،به انسان بودنم،به ادعای فهمیدنم،به احساس هایم ببالم،شاد باشم و لبخند بزنم؟
آقای رئیس جمهور قبول کنید حل مشکل از سادی بسیار است که اینچنین مشکل شده است.اگر فقط این فرضیه ساده را که "هر کس در جای خود"را سرلوحه کار مدیریتی باشد،اگر مدیریت به کمک "آموزش"کمک کند که هر کس جایگاه واقعی خود را پیدا کند،آیا تصور میکنید باز هم کسی باشد که میل به خشونت و جنگ و تحمیل داشته باشد؟آخر چگونه میشود هر روز و شب توسط فیلمها و خبرها خشونت و تجاوز و فقر را دید و متجاوز نشد؟افسرده نشد؟شاید سنگ شده ایم و نمیدانیم که افسرده نمیشویم از دیدن اینهمه زشتی!
آقای رئیس جمهور بخدا که تو رئیس جمهور من هم هستی،بخدا که من هم مثل خیلی ها پنهانی به پستت حسودی میکنم و آشکار دوستت دارم،منم مثل خیلی ها دوست داشتم و دارم رئیس جمهور بشم و کاری کنم کارستان،تا نگاه های زیادی مثل انگشت هائی مسخ،به من خیره شوند،اما وقتی میبینم برای سیاسی شدن،برای رئیس جمور شدن چه راه دراز و سختی در پیش دارم،بی خیالش میشم و میگویم فرض کن که رئیس جمهور شدی،اگر نتوانستی شایسته اسمت باشی،اگه نتوانستی شایسته نامت باشی چه؟اگر پایبند قولهایت،در حد انتظارات دیگران نبودی چه؟اگه اشتباه کنی چه،آثار تخریبی یک یک سهل انگاری از رئیس جمهور بمراتب هزاران بار فاجعه بارتر از اشتباهات هر کسییست.آیا اینطور نیست؟رئیس جمهور ناخدای کشتی جانهای بسیاریست،اینطور نیست؟آنوقت گذشتن از خطاهای تو ساده نیست،آنوقت است که به هزار هزار انگشت اشاره متهم میشوی.
آقای رئیس جمهور من خسته ام و رتج می برم از اینکه در جای خودم نیستم،از اینکه بلااستفاده شدم،از اینکه مجبور به سوءاستفاده شدم.لطفا کاری کن تا ریشه هر چه سوءاستفاده بخشکد،لطفا پیش از اینکه بهشت کوچیک قشنگ ما،زمین و زندگی ما خرابتر شود،کاری کن،لطفا کمک کن هر کسی جای خودش را بهتر و راحت تر پیدا کند.لطفا مسئولتر باش،هوشارتر باش،حساس تر باش،زنده تر باش،عاشق تر باش.
