تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و.....

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

من از حرفها بدم میاد!(لطفا بچگانه بخونش)پس تا ممکنه کمتر حرف بزن.حرف مفت های منو هم کمتر بخون،

میدونی چیه،باید کم حرف بزنیم،باید تصور کنیم که برای هر کلمه باید یه مالیات سنگین بدیم.باید تصور کنیم که لال هستیم.باید نفسمون رو حبس کنیم.برای یه دقیقه هم که شده حس کنیم مردیم!،وقتی بعد یه مدت خاص که خودمون رو از حرف زدن محروم کردیم،حرفی میزنیم،به وجد میایم.دقیقا مثل بچه ها،بعدش با حرفها بازیگوشی میکنیم.وقتی نفسمون رو حبس کنیم.بعدش نفس کشیدن برای ما والاترین نعمت میشه،زندگی زیبا میشه،اونوقت حیرت میکنیم که چطور خودمون رو به رنجهای حقیرمون بسته بودیم و باهاشون هویت گرفته بودیم.بعدش نه به حرف و معنا که با همه وجود حس میکنیم که زندگی لحظه هائی هست که ما درش غرقیم و ازش بی خبریم.بعدش حس میکنیم که عین یه ماهی گیج توی دل اقیانوس دنبال آب می گردیم.

خوب اگه حرفهام تکراریه،ببین چرا برای خودت و وقتت ارزشی قائل نیستی و حرفهام رو میخونی،و اگه حرفهام برات پیامی داره،لطفا پیام رو بگیر و برو،حرفها مثل یه ظرف هستن.ارزش ظرف جز به معانی که درش هست،به چیه؟معنا رو بگیر از حرف،بشکن ظرف،بلند شو،یالا،دیوانه وار برقص و رقصنده درونت رو ببین!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 16:2  توسط خسرو  | 

۱- ارزش هر کس به اندازه خدماتی هست که ارائه میکنه،این جمله در نگاه اول میتونه یه خورده مایوس کننده و تند باشه،اما وقتی بهش عمیق بشیم زیبائیهاش رو پیدا میکنیم.یه رفتگر چقدر ارزش داره؟یه رئیس جمهور چقدر؟همه خواسته و ناخواسته میخوان خدمات بیشتری ارائه کنن،غیر اینه؟همه در این رقابت کور بیچاره ان،مگر تلاششون در جهت خودشکوفائی باشه،مگر عطر وجودشون رو به دیگران هدیه کنن،راستی خدمتی که یه گل میکنه چقدره؟عزیز من گل وجودت رو شکوفا کن تا نگاه ها متفاوت تر از همیشه بهت خیره بشه،

۲- واییییییییییییییییییییییییی بپر تو حوضچه "اکنون"همین حالا،دست دست نکن،نگو سرده،نگو گرمه،نگو میترسم،بپر و بعدش از وجد بمیر،بمیر و هر بار تازه تر از برگ های لطیف گل زنده شو.نگو نمیشه،نگو آخه چجوری،تصور کن از بالای یه بلندی خودتو با سر پرتاب کردی به پائین،یکی ناقافل هلت داده،خودتو هل بده،چشات گرد شده،ترس و هیجان و لذت یه هو به جانت دویده،هیچی برات مهم نیست،هیچ کی تو پیرهنت نیست!و یه هو شالاپ!میفتی تو حوضی که همه عمر عاشقش بودی و ازش فرار می کردی.حالا فاتحانه لبخند میزنی،حالا همه احساس قایم شدتو جیغ میزنی،یه جیغ قشنگ،حالا دیگه همه ترسوها رو درک میکنی و بهشون میگی منم یه روزی میترسیدم،بپرین،نترسین،زندگی اینجا،در این حوضچه جادوئی،به غایت زیباست.نمیشه توصیفش کرد.فقط میشه حسش کرد.فقط میشه لحظه لحظه این ناممکن رو در عجز و شوری عاشقانه زندگی کرد.

۳- برای زیبا شدن زندگی به کمی ریسک نیاز داریم،به کمی شهامت گستاخ،اره،ما اینجائیم که ناممکن رو ممکن کنیم.پاشو،پاشو و از سلول انفرادیت بیرون بیا،بیرون از سلول"من"همه چی عاشقانه زیباست.

۴- به کسی نگید،من عاشق غمارم!،تو غمار نیاز داری شهامت کنی و باخت رو مزه کنی،وقتی میبازی،دیگه انگار نیستی،یه خلاء،همه رویاهات به باد رفته و تو فقط هستی،اما انگار نه انگار که هستی،و عشق آخر غماره،شیرین ترین غماره،عشق یه سقوط آزاد به آسمان بی انتهای وجوده،معشوق با یه کرشمه تو رو تا بینهایت زیبائی و وجد میبره و لحظه ای بعد همه زندگی تیره و تاره،در کسری از ثانیه از بلندترین مرتبه زندگی به پسترینش سقوط میکنی و هیچکی نمیدونه چه آشوبی جانت رو بهم ریخته،و تو نمیدونی مزه عشق رو چطور به اینهمه بیخبر کنجکاو حالی کنی!

یکی دیگه پی نوشت که یه خورده هم بهم ریخته هستش!

ببین عزیز من،من اگه دوستت دارم برا خاطر اینه که نمیتونم دوستت نداشته باشم.تو که به مرض من گرفتار نیستی؟!

احساسهای کهنه مانع جاری شدن احساسهای نو هستند.لطفا آنها را ابراز کن تا احساسهای تازه فرصتی برای زندگی پیدا کنن و تو از زیبائی احساسهات به وجد بیای.

ما نمیخوایم حال هم رو بد کنیم اما میکنیم!چرا؟چون به خودمون رو رفتارمون آگاه نیستیم.تصور کن چند نفر تو یه اتاق تاریک بخوان راه برن،مدام بهم میخورن اما در آغاز بدون هیچ سوءنیتی،سوءنیت دقیقا بعد اولین برخوردهای زشت متولد میشه،وقتی بدون اینکه بخوای آسیب ببینی،در صدد جبرانش بر میای،و این میشه آغاز یه جنگ احمقانه،می پرسی پس چی کار میشه کرد؟خوب معلومه،میشه چراغ رابطه ها رو روشن کرد.میشه ساده و صریح و صمیمی بود.میشه ظرفیت ها رو بالا برد.میشه به اسم دوستی در هم مداخله نکرد.میشه رشد کرد و انگل وار نچسبید به دوست!

از دستت عصبانیم.تو وانمود میکنی که درکم میکنی،حرفم را می فهمی،دوستم داری،و بدتر از آن عاشقم هستی! اما من از رفتارت،از جوابهای پرتت به حرفهایم می فهمم که هرگز مرا نفهمیده ای.و دلم می گیرد.دلم از تنهائی بزرگی که در آنم می گیرد.

دیگه مخاطب من "تو"نیستی.هیچ توئی فهمنده ای مخاطب من نیست.که من از این فهم گندیده در رنجم.فهم مثال همون مثال مشهوره که میگن "هر چه بگندد نمکش میزنند وای به روزی که بگندد نمک"و من نمیدونم چطور بگم که آه ای "عزیز ترین"فهمت بدجور بوی گند میده و من حالم بده.

موندم که تو لاک تنهائیم فروتر برم یا به زخم هائی که"تو"عاشقانه هدیه ام میکنی،بسازم.وای که اگه بدونی تاب هیچ کدومش رو ندارم و این رنج کمی نیست.

عمر شادی ها و رنج های من خیلی کوتاه،خیلی خیلی کوتاه،پس نه به شادی من شاد باش و نه از رنجم غمگین.بهت که گفتم من خیلی بچه و دم دمی مزاجم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:16  توسط خسرو  | 

آقا وقت اون نشده که به س کس نگاهی متفاوت داشته باشیم؟س کس غیر از یک لذت جوئی افراطی چی میتونه باشه؟آیا دو نفر عاشق و معشوق رو در آغوش هم تصور کردید،آیا اونها دو قطب مثبت و منفی نیستن که نور رو آفریدن؟آیا اونها آسمان زمین نیستن که عاشقانه به آغوش هم نشستن؟آیا این زیباترین شکل اتحاد در دو جنس متفاوت نیست؟

اگه به س کس به عنوان یه لذت جوئی افراطی نگاه کنیم،اون رو تا حد یه مخدر و مسکن پست کردیم که همه قدرتش اینه که برای لحظاتی کوتاه،ما رو از انبوه مشکلاتی که درش غرقیم رها کنه و اگه نگاه عمیقتری کنیم بعید نیست به راز شگفت زندگی رسیده باشیم.

همه ما به س کس علاقه داریم حتی اگه بشدت ازش فرار کنیم!،و این میتونه بخاطر منعی باشه که گیج و حریصترمون کرد و یا در یک نگاه و متفاوت و انقلابی میتونه خواسته و ناخواسته کنجکاوی در عجیب ترین راز خلقت باشه،رازی که رازگونه در پس این فعل اغواگر خوابیده!

از نگاه شما س کس چیه؟یه تجاوز در حد یا فراتر از قانون و عرف؟!،یا شگفت ترین رازی که زندگی ازش سرچشمه میگیره؟

پی نوشت:

راز بقا در جنگی زیبا برای یافتن جفتی مناسبه،برای همین عاشق همیشه پست تر از معشوقه،و تلاش عاشق برای در حد عاشق شدن دیدنی!(این تجربه من از عشقه،و من از همه معشوق هام که منو به تلاش واداشتن،عاشقانه ممنونم)

یه پی نوشت دیگه:

اشو جانم یه داستان کوتاه گفته که خیلی خیلی توپه

میگن یه روز یکی میره دکتر و دکتر بعد معاینه بهش میگه مرض تو به خاطر افراط در س کس هست،لازمه فعالیت س کسی خودتو نصف کنی،طرف هم 02.gifبا ناراحتی قبول میکنه و از دکتر می پرسه که،ینی از این به بعد فقط باید یا در موردش حرف بزنم و یا فقط بهش فکر کنم؟!07.gif26.gif27.gif05.gif

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 9:9  توسط خسرو  | 

برای بهشت شدن زندگی هزگز عشق کافی نیست،کدام پدر و مادر،کدام دوست لاف عشق نمیزند؟

آیا عشق به میهن،عشق به خدا،عشق به دین بانی اول همه زشتی های زندگی نیستند؟و چه تاسفی از این بزرگتر،همه عاشقان ابله عاشقانه میکشند و می میرند،عاشق ظلم را به بازی می گیرند!

عشقی که شعور و بینش نداشته باشد مسیبتی عظمی ست!و چه کسی عشقش را بی شعور میداند؟!

چه کسی معشوق خود را بهترین نمیداند؟

و چه کسی به عشق ها و معشوق های دیروز خود نمیخندد؟آیا فردا،دیروزی هرباره نیست؟! ما حق داریم رشد بکنیم و هر روز عشق خود را به معشوقی برتر محک بزنیم،اما حق تمسخر معشوقهای دیروزمان را نداریم.تمسخر دیروز یعنی جهل مرکب!

همه ما مسافر پلکانی هستیم از جنس دیروزها،امروزها و فرداها،با همه وجودت بر همین پله ای باش که هستی، و ناگهان همه زندگی جز این "لحظه"نیست،لحظه ای که غرق دانائی و عشق است.لحظه ای که هر دم،از ورای زمان مکان جاریست.و اشراق یعنی غرق شدن در این لحظه ها،هر چه که بیشتر غرق شوی،تشنه تری،سیرابتر.

 

پی نوشت:

وای،ای همه عزیزهای من،اگه بدونین چقدر بی قید و شرط دوستتون دارم،اشک تو چشاتون حلقه میشه،به جان عزیزتون که اینو راست میگم. و این منتی نیست از من به شما،که این نیاز منه،غذای جان منه،اگه ببینمتون همتون رو ناز میکنم و دستتون رو می پوسم!،از اون لحاظ نه ها،از اونیکی لحاظ،واییییییییییی که من فدای همه لحاظ های شما

کاش همه طعم خوش زندگی در عشقی زیبا و شورانگیز رو مزه کنن تا عمیقا لمس کنن که دیگری جزئی از جان شیفته اونهاست.و اونها هم جزئی از جان شیفته دیگری.

کاش همه زیبائی اتحاد رو در عشقی آگاه و مسئول مزه کنن تا زیبائی اشک و لبخند رو در نهایتش تجربه کنن.دوست جونهای من بهتون عشق می ورزم،چون منین،چون من شمام.

یکی دیگه پی نوشت:

این دیگه پی نوشت نیستا

عشق آمیخته به نیاز مقدمه ای هست برای رسیدن به عشق بی نیاز،یه مثال میزنم.گل برای اینکه عطرش رو سخاوتمندانه به زندگی هدیه کنه نیازمند خاک هست.نیازمند آب.و نیازمند هوا.و حالا هر کدوم از ما آدمها گل هستیم که برای رشد و شکوفائی،برای پراکندن عطر جانمون،نیازمند هم هستیم.نیاز تنها ضرورت ما برای رسیدن به شکوفائی،عزیزهای من لطفا به خودتون و نیازهاتون آگاه بشید تا ناخواسته ازش جهنم نسازین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 17:45  توسط خسرو  | 

فاطمه عزیز آزادی و عشق تنها هدیه ای هست که هر کس میتونه به خودش بده،آزادی و عشقی که دیگری هدیه میکنه،مشروطه!،اگه برده خوبی باشی،دوستت دارن چون خوش خدمتیت حرف نداره!،اگه برده خوبی باشی با سیم خاردار برات حدودی رو مشخص میکنن و میگن تو این حدود تو کاملا آزادی!
و عشق تنها در آزادی ممکنه،اگه تو مجبور باشی که به کسی ابراز عشق کنی تا ازش نون،نوازش و توجه بگیری،ببین که عشقت چقدر مشروطه و ناپایدار،عشق واقعی وقتی هست که تو بی نیاز از خواستن و نخواستن دیگری بهش ابراز عشق میکنی،مثل خورشیدی که منتظر نیست بهش اجازه تابش بدیم!
بزار پولکی حرف بزنم.اگه جیب هات پر پول باشه،به هر مغازه ای که بخوای میری،هر چی که بخوای میخری،و همه بهت تعظیم میکنن،ینی به پولت!،اما اگه بی پول باشی،کم پول باشی،باید به مغازه ای بری که ارزون بفروشه،که نسیه بده،که رایگان بده،و تو جنس خوبی نمیتونی بخری،و تو مجبوری از فروشنده تملق بکنی که بهترین جنس ها تو مغازه توه!
بزرگترین خدمتی که هر کس میتونه به جامعه فقیران بکنه اینه که از این طبقه نباشه!،و این به این مفهوم نیست که باید دزد شد،باید شارلاتان شد،نه،بلکه یعنی باید گوهر واقعی خودت رو،استعداد واقعی خودت رو کشف کنی و دیگران رو وادار کنی که بهت توجه کنن!،به هنرپیشه های بزرگ نگاه کن،به مبتکرها،به آدمهائی که کتابهاشون فروش جهانی و میلیونی داره،آیا اونها چه چیز ویژه ای دارن،غیر اینکه استعداد واقعی خودشون رو شکوفا کردن،البته برای شکوفا شدن ابتدا باید سختی بکشیم.اما دیر یا زود دستمزش رو می گیریم.به بهترین شکل می گیریم.
همه ما فروشنده ایم،خوشا به حال کسی که قیمت واقعی خودش رو میدونه و خودش رو ارزون یا مفت نمی فروشه،بیخودی پادو نمیشه!
عشق و ارادتم رو بپذیر فاطمه جان
و اما عشق،عشق یعنی به کسی برسی که نتونی ازش بگذری!و تلاش من اینه که از همه بگذرم مگر عشق زمینگیرم کنه،و تو چمیدونی که من چقدر عاشق این خاک شدنم،نه،میدونی،میدونم که میدونی،دیدی منو و میدونی که چی میگم،فاطمه این عاشق هست که معشوق رو خلق می کنه!،هیچ کس معشوق رو نمی بینه الا عاشق،معشوقی بتراش که در شان تو باشه،که بتونی برای رسیدن به اون از هر چیزی بگذری،بهونه نگیری،خودتو گول نزنی،
هر انسانی یه ظاهری داره و یه باطنی،یه جسمی داره و یه روحی،جانی.همه در تلاش هستن که با آرایش و پیرایش و پوشیدن شیک ترین لباسها جسمی زیبا و آراسته داشته باشن،هر چه بیشتر بکوش که روحت رو پالایش و پیرایش کنی عزیز من،و این پیرایش ممکن نیست مگر با پذیرش تام!،مگه عشق پذیرش بی قید و شرط نیست؟پس بی قید و شرط عاشق خودت شو،چطور میشه عاشق خود شد و دروغ گفت،چطور میشه عاشق خود بود و سالم زندگی نکرد!هر چی که بیشتر عاشق خودت میشی،زیباتر میشی،بی عیب و نقص تر میشی و اینجاست که دیگران عاشقت میشن حتی اگه لباس زیبائی تنت نباشه،حتی اگه صورتت آرایشی نداشته باشه،

فاطمه گاهی منم عصبانی میشم و میخوام یقه همه رو بگیرم!،اما بعدش می خندم به خودم که بی جهت دارم مردم رو سرزنش میکنم،نگاه کن اینهمه جوش زدن ما رو دیگران هیچ تاثیری نداره،اونها تو دنیای خاص خودشون هستن.هر کس شادی و رنج خاص خودش رو داره،همه ما غریق هائی هستیم که حس میکنیم وظیفه ما نجات دیگرانه!،نه عزیز من،فقط خودتو از دریای رنج نجات بده،به ساحل آرامش برس،طوری که رنج دیگران غرقت نکنه،با عملت دیگران رو به ساحل زیبا دعوت کن،یادت باشه که دیگران هم تو رو،من رو گمراه میدنن و دلشون برای ما میسوزه،حتم دارم این حس رو در اونها دیدی،با عملت به اونها ثابت کن که تو درست میگی،خودتو دریاب عزیز من.

تنها فضیلت شادیه و تنها گناه رنج بردن،لطفا دیگه تا میتونی رنج نبر،اگه ما رنج ببریم مشکلی از کسی حل نمیشه،میشه؟اما بی شک رنج بردن ما دوستان ما رو هم می رنجونه،پس تا میتونی رنج نبر،و ریشه واقعی رنجت رو درک کن تااز بندش خلاص بشی،

فاطمه یادت باشه ما محکومیم به موفقیت!،باید موفق بشی،اگه هزار بار شکست خوردی،هزار بار دیگه بلند شو،زندگی آدمهای موفق رو بخون،اونها رو سرمشق کن،به ندای درونت ایمان بیار،بهش عمل کن،بزار تحقیرت کنن،تو عمل کن،یه روز همه اینها که تحقیرت کردن میان و بهت افتخار میکنن،

فاطمه موفقیت سهم هر انسانی هست.و موفقیت رقابت کور با دیگری نیست،بلکه شکوفا کردن جان خود هست.عزیز من شکوفه های بی بدیل جانت رو بهم هدیه کن

پی نوشت،لطفا موقع خوندن این پست اسم خودتون رو فاطمه بزارین!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 9:42  توسط خسرو  | 

« دروغگوی ترسو » دگر چیزی نمی نویسد!.... دیگر نه چیزی که حال عالی کسی را در هم بریزد!!!....
« حرفها همان انگشت اشاره ای هستند که ماه بی نشان را نشان میدهند،همه ی دست و پا زدنهای این انگشت اشاره، آن ماه است،نه دست!... نه انگشت اشاره!... و نه حرفها!!!...» همه ی تقلای این خیال آشفته، آن بی نشان بود!!!... بی نشانی که بی نشانی دیگر، به جستجویش، مرا انداخت به دامن حرفهای تو!!!..... شرمگینم از این حضور بی دعوت!!!....
میخوانم : « عشق من به تو، یک سرریز بی دلیل احساس است!...» و به خود میگویم: نکند همه ی توجه آن بی نشان به تو هم، سرریز بی دلیل یک احساس بود!...احساسی که هیچ معنی در خود نداشت!!!... نکند این بی نشان هم، نشانی از بی نشان تو نداشت!!... فقط رهگذری بود که لختی در ثانیه های خلوت تو درنگ کرد و چون دید در لحظه ها چیزی نداری جز دلتنگی، خیرخواهانه تو را گفت : « گدائی دیگر بس است!!!... » نمیدانم!.... نمیدانم!.... شاید!..... نمیدانم!....
در هر حال، دیگر این فریاد بیصدا (Mute Cry ) ، این گریه ی خاموش ( Mute Cry) ، این « دروغگوی ترسو » ،چیز دوباره ای نخواهد نوشت!... نه چیزی که حال عالی کسی را در هم بریزد!!!... « حرفها همان انگشت اشاره ای هستند که ماه بی نشان را نشان میدهند،همه ی دست و پا زدنهای این انگشت اشاره، آن ماه است،نه دست!... نه انگشت اشاره!... و نه حرفها!!!...» اگر آن بی نشان من، باید که باخبر شود از روگارم،همین چند بهانه هم او را، کافیست اگر که چون من به اتفاق بگذرد از این کوی روزی!!!...مرا ببخش و به حال عالی خویش بازگرد!... که بسیار، منتظر ذهن بلند و قلم شیوای تواند که بپردازی و نقش بزنی و بخوانند و تبسم بنشیند بر لب های خاطرشان و بگویند با خود: چقدر خوب!!!...باز هم بود و باز هم نوشت و باز هم ما بودیم و توانستیم که بخوانیم!!!... چه خوشبختی بزرگی!!!.....
این « دروغگوی ترسو »، چیز دوباره ای نخواهد توشت!.... نه چیزی که حال عالی کسی و به واسطه ی پیوندهائی دیگر، حال عالی دیگر کسان را هم، در هم بریزد!!!....
خصوصی می نویسم که احساس دینی در پاسخ آن نکنی که بر هیچیک از آنها که نوشتم،انتظار پاسخی از تو نبود مرا، و اگر که خلاف آن شد، از خوش اقبالی من و بزرگواری صاحب سخن این محفل بود!!!.....
ببخش!!!!!.....................

 

حالا من چه بگویم.حالا فقط مثل گنگ ها نشسته ام و به حال زارم نگاه میکنم که چگونه بخت دیداری بکر را از کف دادم.حالا نمیدانم چه کنم،چه بگویم که خوش آیند تو باشد.که را واسطه عذرخواهیم کنم؟لطفا مرا ببخش.لطفا چیزی بگو.لطفا باش.لطفا همزبان این بی زبان بمان.لطفا ....آخ

ببین،ای بابا اسمتم نمیدونم چی شیه،به جان خدا منظورم نوشته تو نبود،زود برگرد اینجا،کارت دارم،این یه دستورهآخرش مجبور شدم از حربه تهدید سوءاستفاده کنم!بابا از قدیم گفتن زور نباشه ها هیچی نمیشه،پس ضورگو میشویممممم

از همه دوستان تقاضای عاجزانه داریم برای بازگشت پیروزمندانه این یار گریزپا هر کار میتونن بکنن،حتی شده از سلاح های هسته ای استفاده کنن

هی میگم (ای بابا یکی اول اسمش رو برام بخونه،خوب لامصب آدم که میخواد قهر کنه اقلا یه اسم خوب که تو زبون بچرخه واسه خودش انتخاب میکنه که دیگه،اینم باید بهت یاد بدم؟!!)

میگم که خودت مجبورم کردی که کامنت خصوصیت رو اینجوری تابلو کنم.برگرد،یالا،من دیگه حتی اگه بخوام هیچ غلطی نمیتونم بکنم.شدم درستی عینهو امریکا

اها یه چیز دیگه،تا نیای من دیگه هیچی نمینویسممممممممممممم(این دیگه فکر کنم یه تهدید هسته ای بود،الان خیلی ها میگن آخیششش سرمون رفت که،بزار یه خورده استراحت کنیم،حتم دارم میان یه جوری پیدات میکنن یا پیغام میدن که جان مادرت دیگه نیا،بزار ما از شر هزیون های خسرو راحت بشیم.به حرف دشمنا گوش نکنی ها،

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 15:57  توسط خسرو  | 

میدونید چیه،صبح که اومدم پای کامیپوتر حالم عالی بود،توپ توپ و تصمیم داشتم یه عذرخواهی عاشقانه از همه بکنم.اما وقتی نوشته های تو رو خوندم.حالم دوباره بد شد!نه نترس،تو نه ترسوئی و نه حرف بدی زدی،مسئله اینه که من توقعم خیلی خیلی بالاست.وای وای وای که ناامیدم به این حرفها،به همه حرفهائی که گفتم،گفتی و شنیدم و شنیدی،ناامیدم.به حقیقت کلام قسم که تو هیچ نگفتی و هیچ نشنیدی!منظور من از همه حرفهام سکوتی بود که زندگی ناباورانه از دلش می جوشه،منظورم از همه حرفها احساس و عشقی بود که از دل هیچ سرریز میشه و ادراک رو مست میکنه،منظورم از همه حرفها هر چیزی بود غیر از همین حرفها،و تو جز حرف نشنیدی،نگو که شنیدی،من از جوابهای پرتت می فهمم که هیچی نشنیدی،حرفها همون انگشت اشاره ای هستن که ماه بی نشون رو نشون میدن،همه دست و پا زدنهای این انگشت اشاره من اون ماهه،نه دستم،نه انگشت اشارم،نه حرفم.و تو بدجور ناامیدم کردی،تو بهم ثابت کردی که من یه گنگم.یه کر و لال و کور که خیال میکنه می بینه،میشنوه،و حرف میزنه،دوست داره،دوستش دارن،عشق رو مزه میکنه،گاهی دلم جز مرگ نمیخواد،اخه زندگی بدون همدل و همزبون چیه جز جهنم.بمیرم که شاید در اون سوی بی سو همدلی،همزبونی پیدا کنم.

زندونی شدم میون ادمهائی که عزیزترین من هستن و ناامیدم کردن،ناامیدم کردن چرا که فردیتشون رو ناخواسته و ناباورانه قربانی کردن،قاطی گله های انسانی شدن و به اسم آزادی و دین و خدا و زندگی هم رو تجاوز میکنن،غارت میکنن،به وحشیانه ترین شکل آزار میدن و می کشن،راضین به رضای خدا!! خدائی که جز زائیده وهم اونها نیست.خدائی که کمکشون میکنه به دشمنشون پیروز بشن،دشمنی که از جنس خودشونه اما با وهم و خدائی متفاوت

توی این دنیای مجازی دنبال مخاطب هائی واقعی گشتم.و هر روز ناامیدتر شدم که اینجا هم ادمها ترسوتر و ذلیل تر از دنیای واقعی،نقابی بیش نیستن.حتی شهامت نوشتن اسمشون رو ندارن.و ادعا میکنن که زنده ان،می فهمن،اره اونها خیلی می فهمن،کاش هیچی نمی فهیدن،کاش همه همواره بچه هائی نفهم و زیبا بودن تا آدم هائی مدعی فهم و زشت،

من یه عذرخواهی صمیمانه به همه اونهائی که تصور کردم مخاطب منن،بدهکارم.اه دوستان عزیز من عذرم رو بپذیرید.قلبتون رو از کینه من یا هر کسی رها کنید.خودتون رو درک کنید.عاشق خودتون بشید و عشق بی قیدم رو در سکوت بپذیرید.

خوب فرض کنیم که شما از خوندن حرفهای من به وجد میاید،حس میکنید که من دارم از زبون شما حرف میزنم،بعد میاید برام کامنت میزارید و میگید که درکم میکنید،اما کاش میتونستم تو چشاتون نگاه کنم و بگم که هیچم درکم نمیکنید،شما یه دروغگوی ترسو هستید.من این حرفها رو نزدم که شما بیاید بگید خسرو تو درست میگی،من نیازی به تائید زبونی شما ندارم.من عمل زیبای شما رو میخوام.توئی که حتی شهامت نوشتن اسمت رو نداری چه حقی داری که تائیدم کنی،این تائید از نظر من یه تملق ابلهانه است.وقتی میفهمم حرفهام مورد تائیدت قرار گرفت که آزادی خودتو از دیگرانی که اونقدر ترسوندنت که حتی جرات نوشتن اسمت رو نداری،پس گرفته باشی،اونوقته که به خودم و تو و حرف و سکوتی که بین ما جاریه افتخار میکنم.(میگما عجب عذرخواهی جانانه ای کردم،ایول به خودم)

دیوانه جان هیچ وقت خیال نکن من عاشق توام،عشق من به تو یه سرریز بی دلیل احساسه،من دوستت دارم چون نمیتونم دوستت نداشته باشم.من بهت ابراز احساس میکنم چون نمیتونم نکنم.اما خورشید عشق گاهی پشت ابرهای نیاز پنهان میشه،گاهی انگار هرگز خورشیدی نبود نیست،زندگی سیاهه و من فقط دست و پا میزنم.به خار و خسی که توئی! می چسبم،زخم میزنم،زخمی میشم.و ناگهان خورشید عشق طلوع میکنه، و تو جانانم میشی و من از باده جانت مست میشم.تضاد و تناقض رو می بینی،می بینی حال خوب و بد چطور بازیمون میدن،ما کدومیم؟خوب یا بد؟هیچ کدوم یا همه اینها؟اره بی هیچ شکی ما همون هیچیم که تا همه زندگی منبسط و منقبض میشیم.ادراکت رو ورزیده تر کن،بیشتر تاب بخور،از این سر هیچ تا اون سر همه

قسم به این کلمات بیخودی که منو واسطه بیانشون کردن،ثبات من در بی ثباتی.هویتم در بی هویتی.بودنم در نبودن.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 9:27  توسط خسرو  | 

[چشمک][قلب][رضایت][بوسه][چشمک][قلب][رضایت][بوسه][چشمک][قلب][رضایت][بوسه][چشمک][قلب][رضایت][بوسه][چشمک][قلب][رضایت][بوسه][چشمک][قلب][رضایت][بوسه][چشمک][قلب][رضایت][بوسه][چشمک][قلب][رضایت][بوسه][چشمک][قلب][رضایت][بوسه][چشمک][قلب][رضایت][بوسه][چشمک][قلب][رضایت][بوسه][چشمک][قلب][رضایت][بوسه][چشمک][قلب][رضایت][بوسه][چشمک][قلب][رضایت][بوسه][چشمک][قلب][رضایت][بوسه]
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 12:2  توسط خسرو  | 

من عاشق شنیدن موسیقی صدای توام.من عاشق خرامیدنت در کوچه باغ زندگیم.همه نیازم ستایش عاشقانه توست.اه ای عزیز من نیازم را دریاب.با باده کلامت مستم کن،اجازه بده تا با رقص مستم حضورت را به زندگی عاشقانه اعلام کنم.آخر من از تو جز حضوری که به خورشید طعنه میزند،چه میتوانم بخواهم.باش و بتاب بر من.باش و هر لحظه زندگی را بپاش بر من.باش و اجازه بده به زنده بودنم فخر کنم.ببالم.اه که بی حضور تو چه فقیرم و در حضورت چه سخاوتمند و غنی.تو نوری و من چراغ،بی تو حضورم بسی بیهوده است.با من باش،در من باش،با حضورت بودنم را معنا کن که معنائی بهتر از این در خیالم نیست.

آه که چه دارم پیشکش حضورت،بجز این حرفها،که چه تبدارند و چه بیهوده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 11:6  توسط خسرو  | 

عشق میتونه دیدار یه گدا و یه پادشاه باشه و میتونه دیدار دو پادشاه یا دیدار دو گدا،بیچاره دو گدا که به کاسه وهم هم دل باختن،بیچاره گدائی که همیشه گداست،و خوشا به خود رسیده ای که حقن پادشاست و دیدار دو پادشاه حقا که چه زیباست.

اگه گدائی و عاشق گدا،به کاسش بیخودی سنگ ننداز!،اگه گدائی و عاشق پادشاه،حرمت حریم پادشاه رو همیشه نگه دار،اگه هم که پادشاهی و عاشق پادشاه که چه مجال این حرفهاست!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 17:4  توسط خسرو  | 

مانده ام حیران که با انسانیتم چه کنم،وای،جنایتها میکنم و به انسانیتم می بالم.اخ،دلم گرفته ای دوست.کاش به دنیا نیامده بودم.کاش ... مانده ام حیران که با انسانیتم چه کنم،وای،جنایتها میکنم و به انسانیتم می بالم.اخ،دلم گرفته ای دوست.کاش به دنیا نیامده بودم.کاش ...

عجیب دلم گرفته،ببین با یگانه فرصت خود برای زندگی چه میکنیم؟ببین که چه بد خفته ایم در پندارها،ببین که جز وهم خود هیچ نمی بینیم.ببین که آن پرنده با آنهمه شکوه و زیبائیش به چشم ما هیچ نمی آید مگر به طمع شکار،ببین که ما از آهوی خرامان وحشی جز گوشت لذیذش نمیخواهیم.ببین که همنوع خود را به حکم باورهائی،وه چه زشت،چه زشت سلاخی نمیکنیم.دلم گرفته است ای دوست.دلم از این فرصت بی بازگشت گرفته که کاش فقط بیهوده میگذشت!

عکس های پست تفاوت در مسلمانی تو را دیدم،دیدم و مانده ام که چه،چگونه بگویم با تو،با تو که میدانی کمتر از من نمیدانی،کمتر از من نمی فهمی،کمتر از من عاطفه را،احساس را نمیشناسی،وای چه بگویم.کاش جنایت ما فقط به تجاوزهای جنسی بسنده میکرد!کاش فقط به شعور هم توهین میکردیم!ببین چه دیده ام که به اینها رضایت داده ام.وای چگونه میشود که انسانی به نام دین و خدا و آزادی انسانی دیگر را قطعه قطعه کند،این کینه چگونه پدید آمد،وای چه کردند با ما؟

وای چه باید بکنیم،چگونه از گل و بلبل و عشق سخن بگوئیم.نگاه کن.حماقت بی رحمانه گردن میزند گل را.دلم گرفته است.کاش می مردم.کاش هرگز متولد نمیشدم.کاش سنگ بودم.کاش .....حرفها آرامم نمیکنند.کاش کور بودم.کاش هرزه نبودم تا هر وبلاگی را باز کنم و مجبور به دیدنی اینچنین شوم.اخ که کسمبکمصثتبن.یسزردسینابرثریستوباتسیابوسیتاذبتسمبنثصمبتثصنبتنسیا برمینسنبتسیکنبتیسنکبتسمنیابسمیبامینساب

اگر سنگی تو هم ببین که چه دیدم من یادداشت هفته

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 17:8  توسط خسرو  | 

عشق یعنی به کسی برسی که نتونی ازش بگذری،که بتونی برای خاطر اون از خودت بگذری!وقتی دو نفر همه نیازشون تامین دیگری میشه،این رقص دیدنیه،ما برای تجربه این رقص اینجائیم.نه کمتر.هر چی میخوای از عشق بخواه،نه از اونی که خیال میکنی معشوقه!همین که امروز همه زندگیت شده،دیروز کجا بود؟اصلا نمیشناختیش،اصلا نبود!اما امروز هست.اونقدر هست که تو دیگه نیستی!همه اونه،و اینهمه از دولت عشقه،به خودت متعهد باش،به احساس هات،به شعورت،به عشق.تا فردا مجبور نباشی معشوق امروزت رو سرزنش و متهم کنی.اگه تعهدت به معشوق باشه،دیر یا زود اون یه متهمه،بزرگ شو،رشد کن.از دیگران متهم نتراش.

عشق یعنی رشد،یعنی اینکه هر لحظه فهمت بالنده تره،چه کسی دلش برای عشق لک نزده،چی کسی منتظر حادثه ای عشق نیست؟نگاه نکن که همه میگن دور عشق رو خط کشیدن،دروغ میگن!برا چی پس موسیقی گوش میکنن،برا چی گاهی چشاشون پر اشکه،برا چی آه میکنش؟همه تشنه عشقن،اما چرا از عشق بی بهره ان؟ینی دولت عشق گداست؟ینی عشق فقط سهم بعضی هاست؟آیا عشق فقط مال شوها و فیلم هاست،مال کتابهای قصه هاست؟نه عزیز من،نه،عشق سهم هر جنبده ایه،سهم منه،سهم تو،سهم همه،پاشو،پاشو دوست من،تا دیرتر شاه،سهمت رو از عشق بگیر که بدون تجربه عشق زندگی جهنمی بیش نیست.عشق مثل هوا همه جا هست.این مائیم که خودمون رو تو سلولهای باور هامون زندونی کردیم.و به عشق اجازه نمیدیم که نسیمی بشه و به ما گذر کنه،از قفس باورها بیا بیرون تا طعم آزادی و عشق و زندگی رو یه جا مزه کنی.

وقتی غافلگیر عشق بشی تازه حس میکنی که زنده ای،میتونی واقعا بخندی،واقعا گریه کنی،میتونی واقعا یه نفر رو ببینی،بدون هیچ نقاب،لخت و عریان.و اتحادی عجیب زیبا،اتحادی باور نکردنی،دقیقا مثل کشیده شدن سنگی به سنگ،و جهش نور از این دیدار،واقعا عجیبه،نه؟

یه هو در دریائی از عشق غرق میشی،تصور کن یه قطره که عاشق یه قطره دیگه میشه،و این تجربه مقدمه ای میشه برای هر دو تا تمامیت زندگی رو تجربه کنن،مستعدشون  میکنه برای عاشق دریا شدن.برای دریا شدن!دریای من،عاشقم باش،نه به خاطر من،به خاطر خودت،به خاطر خودت که حالا شده خاطر من،می بینی که عشق چی حرف میزاره دهنم؟

و تو خیال میکنی که دستی،پائی،تنی،و خیال میکنی دیگری هم یعنی همین،نه،نه، ما خیلی بیشتریم.خیلی،اونقدر خیلی که کلاه فهم از سرمون بیفته،دست و پا رو رها کن،جان من،جانو ببین!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 14:44  توسط خسرو  | 

 آیا واقعا جای تاسف نیست!

همه ما روزی کودکانی زیبا و دوست داشتنی بودیم.شک برای ما معنا نداشت،اما حالا چه؟

عشق فرزند آزادیست.آنجا که اسارت است عشقی نیست.فقط تملق و دروغ حاکم است.همه از هم گریزانند و به ظاهر ابراز ارادت میکنن،همه دروغگو شدن،و اونقدر ماهر که حتی خودشون هم نمیدونن.

دوست من عشق یعنی پذیرش بی قید و شرط.اگه عاشقش هستی.رهاش کن.بزار آزاد باشه،بزار مجبور نباشه بهت دروغ بگه،هر چی آزادترش بزاری،اگه عشقی باشه،عمیقتر بهت جذب میشه و اگه عشقی نباشه،چه مهمه که امروز دروغش لو بره یا فردا؟!ها واقعا؟تو که نمیخوای خودتو گول بزنی؟میخوای؟

خودتو دوست داشته باش،عاشق خودت شو،وقتی جلوی آینه میری چه حسی به خودت داری؟واقعا؟آیا به چشم های خودت خیره شدی؟آیا خودتو تحسین کردی؟آیا از دیدن زیبائی خودت به وجد اومدی؟اگه نه،چطور انتظار داری دیگری زیبائی تو رو ببینه؟اگه واقعا زیبا نیستی،اگه خودت رو زیبا نمیدونی،اگه مهربون نیستی،اگه مهربونیت فقط یه طعمه هست تا مهربونیش رو شکار کنی،ول معطلی!بیشتر از این سر خودت کلا نزار.به خودت برگرد.با خودت صادق شو.زیبائی های نهانت رو آشکار کن.عاشق خودت شو،با خودت مهربون باش،بعد میبینی همه عاشقت میشن.تو هیچ تلاشی برای عاشق شدن اونها نمیکنی،اما هر روز عاشقات بیشتر میشن.اره عزیزم.گل وجودت رو شکوفا کن،بزار عطر جانت همه رو مست کنه،عشق تملک نیست.تملق هم نیست.عشق یه حس خودجوشه،عشق زندگیه که بی دلیل از دل هیچ میجوشه،به باغچه نگاه کن،فقط گله!اما از دل همین گل بوته گل سبز میشه و عطر بی دلیلش تو دل آسمون می پیچه،همه عاشق گل میشن.ثابت کن که گلی،گدائی بسه!

مخاطب این پست تو نیستی خیالت راحت،تو که مشکل نداری الحمدلا!،یه وقت نشینی فکر بد کنی

اینو برا دوستی نوشتم که به شوهرش شک داشت!

 

عشق یعنی به کسی برسی که بتونی برای خاطر اون از خودت بگذری!وقتی دو نفر همه نیازشون تامین دیگری میشه،این رقص دیدنیه،ما برای تجربه این رقص اینجائیم.نه کمتر.هر چی میخوای از عشق بخواه،نه از اونی که خیال میکنی معشوقه!همین که امروز همه زندگیت شده،دیروز کجا بود؟اصلا نمیشناختیش،اصلا نبود!اما امروز هست.اونقدر هست که تو دیگه نیستی!همه اونه،و اینهمه از دولت عشقه،به خودت متعهد باش،به احساس هات،به شعورت،به عشق.و ناگهان معجزه ای رو تجربه میکنی که هرگز قابل بیان نیست.از در و دیوار زندگی به روی تو معشوق می باره،تو در دریائی از عشق غرق میشی،تصور کن یه قطره که عاشق یه قطره دیگه میشه،و هر دو رو مستعد میکنه برای عاشق دریا شدن.برای دریا شدن!دریای من،عاشقم باش،نه به خاطر من،به خاطر خودت،به خاطر خودت که حالا شده خاطر من،می بینی که عشق چی حرف میزاره دهنم؟

و تو خیال میکنی دستی،پائی،تنی،و خیال میکنی دیگری یعنی همین،نه،نه،خیلی بیشتریم.خیلی،اونقدر خیلی که کلاه فهم از سرمون بیفته،دست و پا رو رها کن،جان من جانو ببین!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 13:25  توسط خسرو  |