تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و..... - وای

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

مثل مسافری هستم که توی ماشین زمان نشسته و با اونچه می بینه،همزات پنداری میکنه،یه لحظه غرق در شادی،لحظه ای بعد غرق در اندوه،یه لحظه در اوج فهم.یه لحظه در نهایت نفهمی،یه لحظه در اوج نیاز و لحظه ای بعد در اوج بی نیازی،مسافری که مسخ این سفر،خصوصیات رو تاب میخوره

تو منو با لحظاتی در گذشته شناسائی میکنی،آیا من همونم که تو میشناسی،یا اون تو غبار زمان گم شده؟

هویتم هر روز کمرنگ تر میشه،

من کیم،اینجا چه میکنم،چی میخوام؟

گنگی خوابدیده

تو ایرانی هستی،مسلمونی،شیعه ای،مردی،زنی،دختری پسری،خوبی،بدی،زشتی،زیبائی، و من مات همه این صفت ها رو نظاره میکنم.با زبون تو حرف میزنم،میشنوم،اما حس میکنم من همینی نیستم که مجبورم نقش بازی کنم،همینی نیستم که تو میگم،میشنوی و می بینی.

بدون نقاب"خسرو"من کی ام؟واقعا کی؟ تو بی نقابت کی هستی؟

لطفا مجبورم نکن هی همون خسروی دیروزت باشم.من عاشق غریبه هام.غریبه باش آشنای من،تا به آشنائی تو همیشه تشنه باشم.

حرف تازه بزن،حرفی که از جنس جانت باشه،واگر نه سکوت کن،هیچی نگو

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 17:57  توسط خسرو  |