همه هنر به اشرافیست که بر ادراک و احساس خود داریم.
تصور کن همه زندگی یک اقیانوس است گاه توفانی و گاه آرام،عظیم ترین توفان ها خللی در حضور اقیانوس ندارند.هزار هزار کف و موج می آید و می رود و زندگی همچنان همان است که بود،و ما کف ها و موج های شناور بر این اقیانوسیم.
وقتی با خود و اقیانوس زندگی می جنگیم دچار رنجی کور میشویم همچنان که وقتی همنوا با خود و زندگی هستیم مست شوری بی حدیم.و ما خواسته و ناخواسته میان این همنوائی و جنگ شناوریم.
ما نیاز به این نیاز داریم که عمیقا تائید شویم و تائید کنیم،تملق و تعارف نتیجه انحرافی همین نیاز است که همه ما کماکان گرفتارش هستیم مگر در عشق افتاده باشیم و زیباترین و کاملترین شکل تائید را در آن مزه کرده باشیم.و چگونه میشود در تائید را در عشق مزه کرد و تن به تملق و تعارف سپرد؟!
عاشق به خود وفادار است نه به معشوق،این عجیب و زیباترین اتفاق است که این وفاداری به معشوق جلوه میکند،این نیاز عاشق است که معشوق را برای پرستش خلق میکند.ببین که زائقه های متفاوت در طول تاریخ زندگی معشوق های متفاوتی را خلق کرده اند.
عشق یک جاده تماما یک طرفه است که تصادفا دو طرفه میشود.تصادفا عاشقی معشوق میشود و معشوقی عاشق.اما عموما عاشق عاشق است و معشوق معشوق.و چه بسیار که معشوق از سوز عاشق هیچ نداند و نفهمد.
فقط خداوند عریان است.ما چه هستیم جز لباس؟! لباسی از جنس پارچه و چرم،لباسی از جنس باور و فکر، و آنگاه که همه لباسهای خود را به فهم و عشق رها کنیم.چه ایم جز خدائی عریان!
