زندگی یک اتاق پر از عتیقه های زیباست،اگر با چشمان بسته به آن وارد شویم،بی شک هم عتیقه های قیمتی را شکسته ایم و هم خود را زخمی کرده ایم،و بعید نیست که خود،عتیقه ها و زندگی را ملامت کنیم.اما این ملامت کور حلال مشکل ما نیست،کافیست چشمان رابطه های خود را بگشائیم.تا غرق در اینهمه زیبائی شویم.آری همه ما تندیس هائی طلائی هستیم.تندیس هائی که به معجزه عشق زنده ایم.خدایانی که برای سجده هم در آگاهی و عشق اینجائیم.نه برای توهین و تجاوز.بیا تا چراغ رابطه ها را به فهم بازتر کنیم. به رابطه هایمان بیشتر چشم بگشائیم زیبائی را عاشقانه به هم هدیه کنیم.
همه جنگها و آشتی ها،همه تردیدها،رد و قبول ها،در سطح آگاهی ما اتفاق می افتد.مثل توفانی که گاه می آید و سطح دریا را توفنده و بازیگوش،به بازی میگیرد.وقتی سکوت بی خبر می آید و ما را غرق خود میکند،وقتی به اعماق جان خود می افتیم.حیرتی عاشقانه به جان ما چنگ میزند که چگونه اینهمه بسیار،یکیست.آری،در آن اعماق،همه چیز به زیباترین شکل در هم تنیده است.اینهمه بسیار،یکیست،دریا.آنجا کسی نیست که ستایش کند،ستایش شود،هر چه هست ستایش است.و چون دریا در تو جاری شد،سکوتت غنی و مهربان میشود.مهرت بی پایان میشود.و نمیدانی به کدام زبان بی زبان این قطرهای مدعی بازیگوش را به کام ناپیدای دریا فرو بری و دریا کنی.آیا این شعف کمیست که قطره ای غرق دریا شود؟آیا این کم عجب نیست که قطره ای کمتر از دریا طلبد؟چه کسی قطره ای غرق در وهم خود نیست؟!فاصله وهم تا حقیقت چقدر است؟به اندازه نور تا ظلمت؟!
دیدار تنها در عشق ممکن میشود.در غیر عشق ما فقط توهم خود را در دیگری می بینیم.و این است که سوءتفاهم ها زودتر از تصور ما از راه می رسند.اما آنگاه که عشق گریبان فهم ما گرفت،آنگاه که سخن به دام سکوت افتاد.آنگاه که معشوق به معجزه عشق عاریت عاشق،آتش زد.دیدار اتفاق افتاده است.
عشق دریاست و عاشق به همت معشوق به دریائی از عشق می افتد و برخواستن از جادوئی چنین دلکش،آخر چگونه ممکن است؟
حقیقت دریائی از سکوت است و "من"غرق در حرفهائی که این دریای سکوت بازیگوشانه می آفریند.
