تبليغاتX
تجربه بودن در اکنون و..... - اشو باران عشق است.

تجربه بودن در اکنون و.....

این کیه که داره مینویسه،میخونه ،گاهی شاده ،گاهی غمگین ،گاهی در اوج و گاهی پائین

محسن جان شناخت کار ذهن است و زندگی کار دل،با شناخت سر سنگین میشود،احساس اهمیت کاذب میکنیم و از زندگی دور می مانیم.از نگاه من همه پیام اشو این بود.از چنبره ذهن خارج شو،به عمق زندگی شیرجه بزن.با همه وجودت زندگی کن.وقتی با همه وجود در لذت و رنج غرق شویم،ذهن فرصتی برای پرسه زدن ندارد.وقتی در میان حیوانات خطرناک گیر افتاده باشیم آیا به فلسفه زندگی می اندیشیم؟!بی شک همه تلاش ما در درست مواجه شدن با خطریست که با آن روبرو هستیم.وقتی در چشم معشوق می نگریم و مست عشق هستیم آیا به چون و چرای زندگی می اندیشیم؟مسلما نه،اما همین که از خطرها گذشتیم.از عشق فاصله گرفتیم،ذهن خودنمائی آغاز میکند،به فلسفه می پردازد و بدبختی می سازد.

اشو برای آنها که او را تجزیه و تحلیل میکنند،سخن نگفت،بلکه برای عاشقانش گفت،اشو تقریبا همه چیزهای جدی را به بازی گرفت،تا مریدان در بند مباحث مهم و جدی را،به آنسوی ذهن ببرد.به ساحتی که شاهد و مشهود غرق در شهودند.آنجا که عاشقی نیست،معشوقی نیست و این تنها عشق است که می رقصد.آنجا که فهم زمینگیر جهل می شود!همانجا که پای استدلالیون....

محسن عزیز وقتی به سرچشمه زندگی که در عمق جان ماست،برویم.فهم و جهل را در آغوش هم می بینیم،همه متضادها آنجا نقاب انداخته اند و در یگانگی می رقصند.

اگر چه سخن گفتن از اشو بیهوده ترین کار است.اما پرفایده ترین نیز هست !،مثل اینکه ما از خورشید سخن بگوئیم.برای خورشید چه اهمیتی دارد که از او چه بگوئیم و چه بشنویم؟و این گفت و شنود برای ما چه اهمیتی دارد؟اشو فراتر از کلام و معنا بود،همچنان که چون چشمه ای بی دلیل،جاری از کلام و معنا بود.

محسن آیا تا به حال عاشق شده ای؟چه حالی داشتی وقتی که با همه شوق و شورت از معشوق میگفتی و سبکسرانی بی مغز مسخره ات می کردند؟و یا حتی تائیدت میکردند؟میگفتند که می فهمیم چه میگوئی،و چند دقیقه بعد همه آنها فارغ از تو و آتشی که در دل داشتی،پی کار خود می رفتند،تو در آتشی پنهان می سوختی و حاضر نبودی این آتش عزیز را به هیچ آبی بدهی.اشو به معجزه عشق،معشوقی شده بود که بی دلیل اغواگر و زیبا بود.البته برای آنها که به مدد عشق،چشمی معشوق بین یافته بودند.تنها نقص اشو بی نقصی بود.او همه زندگی بود با همه تضادها و تناقض های هوشبرش.

محسن جان اشو به بصیرت و بینائی رسیده بود،بصیر و بینائی در میان مدعیان بصیرت و بینائی،اشو هیچ دلیلی برای سخن گفتن مستی عشقی که در آن غرق بود،نداشت،جز عشق بی دلیلی که به همه زندگی داشت.این را به راحتی میتوان از حرفهایش فهمید که چقدر در میان مریدانش تنها بود.چقدر مورد بی مهری و بدفهمی قرار گرفته بود. محسن عزیز اشو نیازی به باور نداشت،باور خاص کورهاست.آنها عصاهای متفاوتی را باور دارند.و همه پیام اشو گشودن چشم بود.اشو فراتر از باور بود.فراتر از سخن.

گفتی چرا اشو را انتخاب کردید.راستش من او را انتخاب نکردم.او مرا انتخاب کرد!در اینترنت مشغول چرخ زدن بودم که به طور اتقاقی جملاتی از او را خواندم.چون تشنه ای که به آب رسیده باشد بی اختیار شدم.چندین و چند بار همان جملات مست کننده را که از کتاب "بشنو از این خموش" اشو بود خواندم و به زودی آن کتاب را در بازار یافتم.همه کتاب را خواندم و مسخ شدم.او را حلاج دیگری یافتم.نه این قیاس زیبا نیست.هر گل بوی خاص خود را دارد،ارادت من به حلاج بسیار است اما سخن گفتن از اشو برای من دشوار است.اشو فقط با اشو قابل قیاس است همچنان که خورشید با خورشید.

محسن عزیزم اشو از خود تهی شده بود.همچنان که حلاج.همچنان که بسیاری!چون از خود کاذب تهی شویم.به حقیقت وجود خود که خداست،می رسیم.محسن جان بی شک میدانی که از سخن گفتن و شنیدن تا شدن،بسیار راه است.بسیاری مثنوی خواندند،اما کدامش مولانا شد؟بسیاری حافظ خواندند،کدامش حافظ شد؟بسیاری قرآن خواندند،کدامش محمد شد؟اما چه شد که حافظ حافظ شد و ....آنها فقط و فقط خود خودشان شدند.آنها فقط نقابهای ساختگی را انداختند.و ما دلخوشیم که میخوانیم و می دانیم و این دانستن عقیم ما چیست جز باری اضافه بر دوش جان؟

حقیقت خورشید است.دریاست.و ما زره پرغرور و مدعی.و رها شدن از این غرور و ادعا ممکن نیست مگر سینه به عشقی چاک کنیم.مگر بت پرستی آغاز کنیم که هزار هزار بت پرست،به ز خودکامه ای خودپرست.و عشق آخر بت پرستیست.آخر یکتاپرستی.در عشق عاشق جز معشوق نمی بیند.پس این تیغ زار را عاشقانه می رقصد.اما عشق نیز مراتب دارد.عشق دریاست همچنان که مائیم،قطره های بارانی که به شوق دریا در برکه و باتلاق "خیال" ماندیم!آنچه هست عشق است اگر از وهم "من"برخیزیم.خورشید عشق همیشه بر آسمان جان می درخشد،اگر به بستن چشم بیش از این اصرار نکنیم.اگر به خیال خورشید قانع نشویم.اگر زیاده خواهی ما از حد بگذرد و چشم بگشائیم.چشم بگشائیم و ببینیم که "جنگ هفتاد و دو ملت همه را...."ببینیم که "بی دلی در همه احوال خدا ...."ببینیم که کوکب هدایت ما همواره بیرون بوده است و ما در لاک سخت وهم خود بودیم.

محسن جان وقتی عاشق میشویم،ما معشوق را انتخاب میکنیم یا معشوق ما را؟!وقتی مستعد باشیم جناب عشق معشوق را به سراغ عاشق می فرستند.که معشوق سفیر عشق است.معشوق باد است باران است.بر کوه و صحرا می بارد.و تنها جانهای تشنه هستند که از باران عشق بارور میشوند و می شکفند.

اشو باران عشق است.بر همه می بارد.اما فقط بعضی ها بارور میشوند.می شکفند.اما بارور شدن و شکفتن سهم همه دانه های به خاک افتاده است.دیر یا زود زندگی گلستانی میشود که از پیش بود!

وقتی به مدد عشق از جادوی زمان گذشتیم.وقتی به "حال"آمدیم،در عجب میشویم از خیال جهنم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 10:39  توسط خسرو  |